امروز:
سه شنبه 30 آبان 1396
شيوه هاي تفسيري علامه طباطبائي و استاد شهيد مطهري
بسم الله الرحمن الرحيم
لاحولَ ولا قوّةَ إلّا بالله العلي العظيم حَسبُنَ اللهَ وَ نِعْمَ الوكيل نِعْمَ المولي و نِعْمَ النَّصير
امّا بعد فقد قال الحكيم في محكم كتابه المبين و مُبَرَمِ خطابِه «و أنزلنا إليك الذّكر لِتَبَيِّنَ للناس ما نُزِّلَ إليهم و لَعَلَّهم يتفكّرون». در ايام ربيع قرآن، ربيع نور، ربيع دو ولايت، ولايت نبيّ مكرّم اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ و ولادت رئيس مذهب امام صادق ـ عليه السلام ـ توفيقي نصيب ما شد. اين دو ولادت بر حوزه‎هاي علميّه، مردم عزيزمان، همچنين بر فضلاء، عزيزان و بزرگان حاضر در جلسه مبارك باد. ايّام، ايّام بسيار لطيف و زيبا و خوب، ما هم فهرست وار مطالبي در رابطه با شيوه‎هاي تفسيري علّامه‎ي بزرگوار؛ صاحب تفسير الميزان، علّامه طباطبايي و در نهايت هم اشاره‎اي به روش تفسيري شهيد مطهّري فيلسوف گران قدر و اين انسان والا ارائه مي‎دهيم. من براي اين كه طول نكشد با حذف مقدّمات بحث را شروع مي‎كنم. عنايت داريد كه بعد از انقلاب هم درحوزه هاي علميّه و هم در دانشگاه‎ها سه درس در رشته‎ي گرايش علوم قرآن و حديث، وجود دارد. يكي تاريخ قرآن است كه هم مقداري در دوره‎ي كارشناسي و هم در دوران كارشناسي ارشد خوانده مي شود. در قسمت تخصّصي تفسير هم تاريخ تفسير و بعد روش‎هاي تفسيري و همچنين علوم قرآن، پس؛ بنابراين مجموع اين‎ها را كه علوم قرآن مي گويند. بخشي، تاريخ قرآن قسمتي روش‎هاي تفسيري و در نهايت بخش علوم و قرآن است كه تقسيم و تفكيك كرده‎اند و قاعده‎اش همينطوري است. گرچه همه‎ي اين‎ها را علوم قرآني مي‎گويند ولي هر كدام در جايگاه خودش مناسب است. معمولاً چرا نامي براي قرآن انتخاب كرده‎اند؟ آيا پيامبر اين نام‎هاي متعدّدي كه بعضي‎ها مثل «قاضي شيزله» در حدود نود و پنج نام براي قرآن، حالا قرآن، فرقان، تنزيل، كتاب يا امثال اين‎ها، نام‎هايي كه وجود دارد. آيا نزول قرآن تدريجي يا دفعي بوده است؟ باز اين يك بحثي است كه در آن‎جا مطرح است. آيا نام سُوَر؛ در زمان پيامبر انتخاب شده است؟ توقيفي است يا اجتهادي و يا بعداً اين كار شده است؟ اين‎كه بعضي از آيات بلند است و برخي كوتاه يا احياناً يك سوره 286 آيه دارد، يك سوره ممكن است سه چهار آيه داشته باشد، فلسفه‎ي اين‎ها چيست يا أحياناً از چه زماني پيدا شده است؟ لذا بخش‎هايي در تاريخ قرآن لازم است گفته شود يكي اطّلاعات عمومي است چون كسي كه با قرآن سروكار دارد بايد بداند شايد دخالتش در تفسير، خيلي زياد نباشد. ولي واقعاً اطّلاعاتي است كه مي‎پرسند چرا در سوره‎هاي مختلف قرآن، در بعضي سوره‎ها 30 آيه، بعضي‎ها 286 آيه دارد؟ بعضي مثل سوره‎ي آل عمران 200 آيه دارد. نام‎گذاري همين آيات در چه زماني انجام شده است؟ بنابراين دقّت در اين‎ها لازم است. تعداد كلمات و حروف قرآن؛ چه جاهايي بايد وقف بشود؟ اين خصوصياتي است كه معمولاً در تاريخ القرآن خوانده مي‎شود. در علوم قرآن كه هم تاريخ قرآن و هم شيوه هاي تفسيري و هم علوم قرآن را شامل مي‎شود، باز قرآن داراي موضوعاتي است كه دقت در آن و دانستن آن براي يك مفسّر بسيار مؤثّر است و در تفسير قرآن كارآيي دارد. چون اين كه آيا قرآن نياز به تفسير دارد يا نه؟ بله، نياز به تفسير دارد. چون اگر ما قرآن را تفسير، تبيين و باز نكنيم، خيلي از جاها مجمل است يا احياناً كليّاتي است كه تا مفسّر قرآن آن را تبيين نكند انسان پي به مراد ـ حالا مراد احتمالي خداوند ـ نمي برد. بنابراين در علوم قرآن بحث هاي بسيار زيادي است. يكي از آن‎ها محكم و متشابه است. آيه يا جمله‎اي كه داراي يك احتمال يا دو احتمال يا بيشتر از دو احتمال باشد متشابه مي‎گويند.
محكم، آياتي است كه داراي يك معنا است و احتمال بيشتر در آن نيست و معناي إحكام هم همين است كه احتمال معناي دوّم و سوّم را منع و جلوگيري مي‎كند. محكمات قرآن يك معنا بيشتر ندارد. احياناً مثال‎هايي را هم كه براي محكمات قرآن مي‎زنند مثل آيه‎ي «ليس كمثله شييء»، همانند، نظير و مثل خدا كسي نيست. اين آيه، احتمال ديگري ندارد يا احياناً «للِذّكر مثل حَظِّ الاُنثَيَيْن» مرد دو برابر زن ارث مي‎برد. اين ها جزء آيات محكمات قرآن است. حالا احصاي اين كه ما از 6236 آيه در قرآن چند آيه‎ي محكم و متشابه داريم خيلي اختلافي است و آراء فراواني است. در آيات محكم خود آيه احتمام دوّم و سوّم را جلوگيري و منع مي كند؛ ولي آيات متشابه آياتي است كه بيش از دو احتمال... . گاهي ممكن است در يك آيه پانزده، بيست احتمال باشد. آياتي داريم كه واقعاً مفسِّرين اين احتمالات را داده‎اند. خوب، حالا چگونه معاني متشابهات را بفهميم، معمولاً متشابهات را به محكمات برمي‎گردانند كه امّ الكتاب است. من مثالي هم براي متشابهات ذكر كنم؛ در قرآن ما داريم «الرحمن علَي العرش إستوي» خداوند رحمان بر عرش استوي پيدا كرده است.
حالا اين استوي را اگر به معني استقرَّ بگيريم كه يك احتمالش است، يعني خداوند بر عرش استقرار پيدا كرده است. از اين بوي جسميّت مي آيد. خوب، در صورتي كه مي دانيم خداوند جسم نيست. امّا اگر الرحمنُ عَلي العرش استوي را به معني إستَوْلا بگيريم، يعني خداوند بر جهانِ آفرينش استيلاي كامل دارد. اين مانعي هم ندارد. حالا آيه اي كه دو يا سه يا دَه احتمال دارد چه كنيم كه مفسّر بتواند اين را تفسير كند؟ و لذا مفسّر آيات متشابه را به محكمات بر مي‎گرداند چون در محكمات ما «ليسَ كمثله شييء» داريم. نظير و شبيه خداوند چيزي نيست. اگر خداوند جسم باشد، خوب، شبيه و نظير دارد؛ بنابراين آيه‎ي «الرحمن علَي العرش استوي» وقتي در كنار آيه ي «ليس كمثله شييء» كه جزء محكمات قرآن است قرار مي‎گيرد. مي‎گويند اين معناي اوّلي كه استوي به معني استقرَّ باشد نيست. الرحمن علَي العرش استوي يعني خداوند رحمان بر جهان آفرينش استيلاء و احاطه ي كامل دارد. بنابراين اين ارجاع براي فهم و درك متشابهات، براي معناي واقعي بسيار مؤثّر است. ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، مجمل و مبيَّن، و امثال اين‎ها كه در علوم قرآني امروز به عنوان درس خوانده مي‎شود، اگر چه در گذشته به عنوان درس نبود ولي در فهم قرآن بسيار مؤثّر است. به هر روي 70، 80 عنوان داريم كه جزء علوم قرآني است.
به مجموعه‎ي تاريخ قرآن، شيوه هاي تفسيري و علوم قرآن، علوم قرآن مي‎گويند. پس يكي از مباحث علوم قرآن، شيوه‎هاي تفسيري است كه محل بحث ماست. نخست تفسير و شيوه را معنا كنيم، بعد ببينيم، معيار يا شيوه و روش علّامه‎ي طباطبايي ـ رضوان الله تعالي‎عليه‎ـ چه بوده است. مي‎دانيد كه در مورد تفسير در قرآن فقط يك مورد «تفسيراً» آن هم در سوره‎ي فُرقان آمده است. اگر تفسير از فَسَّرَ باشد، آن را به «أبانَ» به معناي روشن كردن، تبيين كردن معنا كرده‎اند. لذا خداوند در سوره ي نحل آيه ي 44 خطاب به پيغمبر مي فرمايد: «و أنزلنا إليك الذِّكر لِتُبَيِّنَ للناس»، ما ذكر؛ يعني قرآن را بر تو نازل كرديم تا اين كه براي مردم تبيين و تفسير كُني. «ما نُزِّلَ إليهم»، آن چه كه بر مردم نازل شده است نياز به تفسير دارد. به تعبير بعضي از مفسّران، اين جا نگفته است: «لِتَقرَأَ علَي الناس» مي‎فرمايد: «و أنزلنا إليك الذِّكر لِتُبَيِّنَ للناس». ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا براي مردم تبيين كُني؛ پس معلوم است كه قرآن نياز به تبيين و تفسير دارد، آن چه كه نازل مي‎شود، در عين حال كه به لسان قوم است، خيلي جاهايش را نمي‎دانستند لذا مي پرسيدند. پيغمبر تفسير و تبيين مي‎كرد. اگر از فسَّرَ باشد، هم راغب در مفردات و هم تٌريحي اينگونه معنا مي‎كنند: «أبانَ» «يُبينُ» يا به تعبيري ديگر، «كشفُ معنَي اللّفظ». وقتي كه كسي قرآن را تفسير مي‎كند معناي لفظ را كشف و روشن مي‎كند تا طرف بداند كه مراد و معناي از اين لفظ چيست. بنابراين مفسّر وقتي كه مي خواهد قرآن را تفسير كند آن شيوه و ابزاري كه به كار مي‎گيرد؟ اين تفسير است. اصلاً عرض كردم «تفسير» را چه از فَسَّرَ كه معناي تبيين و بيان كردن و روشن كردن است. از سَفَرَ بگيريم، وقتي كه مي‎گويد: «و الصُّبح إذا اسفَرَ». آن موقعي كه صبح روشن مي‎شود، طلوع مي كند يا «إذا أسْفَرَ المرأة عن وَجْهِها»، وقتي كه زن نقاب را كنار مي‎زند و صورت پيدا مي‎شود، اين را تفسير و تبيين مي‎گوييم پس چه از فسَّر باشد يا سَفَرَ هر دو به معناي تبيين و روشن كردن است. بنابراين مفسِّر بايد يك وسيله، ابزار و كليدي براي اين كه قرآن را چگونه تفسير كند، در اختيار داشته باشد. اين وسيله و ابزار بيش از دو تصوّر ندارد. منهاي آياتي كه مربوط به معارف است كه نظر شيعه، سُنّي و همه‎ي فِرَق اين است كه با اين ها عقل، تفسير مي‎شود، ولي بقيه‎ي آيات را مي‎توانيم به كمك نقل تفسير كنيم يا با كمك عقل. عدّه‎اي صِرفاً تمام قرآن را با شيوه‎ي عقلي تفسير مي‎كنند؛ مانند معتزله، اشاعرة، باطنيّة، خوارج. حتّي اگر روايتي كه آيه را تبيين كند باشد روايت را كنار مي‎گذارند و آن چه را كه عقل مي‎گويد مي‎پذيرند. مثلاً راجع به «كّلَّمَ اللهُ موسي تكليماً» معتزله معتقدند كه خداوند كه زبان ندارد ،‌در اين «كلَّم اللهُ موسي تكليماً» دوگونه تصرّف كرده‎اند.@#@ يكي اين كه «كلّمَ‌ الله موسي تكليماً» در إعراب تصرّف كرده‎اند. «الله» مفعول و «موسي» فاعل مي شود.
اگر بگويم حضرت موسي با خدا سخن گفت اين هيچ اشكالي ندارد. به خاطر اين كه حضرت موسي بشر است. زبان و بالاخره اين جارحه را دارد و با خدا صحبت مي‎كند. امّا اگر «الله» را فاعل «كلَّم»‌بگيريم: «كلَّم اللهُ موسي تكليماً» باشد، آن وقت آيه را چگونه بايد معنا كرد؟ اين‎ها كه مي‎گويند خداوند از اين مبرّا است كه مثل انسان جارحه داشته باشد، بعد در معنا تصرّف مي‎كنند، در «كلَّمَ اللهُ موسي تكليماً»، «كَلَّمَ»‌ به معني «جَرَّحَ» آمده است، بنابراين خداوند متعال، موسي را تحت تأثير قرار داد، نه اينكه «كَلَّمَ» به معني سخن گفتن باشد. بنابراين يك عدّه اي قرآن را با شيوه‎ي عقلي از اوّل تا آخر تفسير مي‎كنند. يك عدّه هم با شيوه و كمك نقل. نقل هم، چه آيات قرآن؛ يعني، آيه را با كمك آيات ديگر، يا احياناً با كمك روايات، آيات را تفسير كرده‎اند. حتّي با قواعد عربي يا لغت؛ هر كدام از اين‎ها، آيه را با كمك لغت، كه لُغَوييّن لُغتي را معنا كرده‎اند، قرآن را تفسير كرديم؛ اين شيوه، شيوه‎ي نقل و مأثور است. اگر يك آيه‎اي كه اجمال دارد، با كمك آيات ديگر، تفسير كرديم، يا با كمك رواياتي كه جنبه‎ي تبييني نسبت به آيه‎ي قرآن دارد باز اين شيوه، شيوه‎ي نقلي است نه عقلي. همچنين قواعد عربي؛ گاهي آيه را منصوب يا مرفوع يا احياناً مجرور بخوانيم، ‌خود اين قواعد، قواعد نقلي است كه با كمك اين‎ها قرآن را تفسير مي‎كنند. بنابراين اين كه ما قرآن را يا با كمك عقل و يا با كمك نقل، اگر هر جا خواستيم با كمك عقل قرآن را تفسير كنيم، آنگونه كه اشاعره، معتزله و خوارج، باطنيّة، قرآن را تفسير كرده‎اند، آن هم به كمك عقل، خيلي جاها بايد گفت؛ دچار تفسير به رأي شده‎اند. كه اگر ما به طور جدّي نظرات معتزله، اشاعره وخوارج و باطنيّه يا مُتَفَلْسِفين را در تفاسير ببينيم، اكثر جاها دچار تفسير به رأي شده اند؛ با آن همه روايات زيادي كه تفسير به رأي كردن قرآن را منع مي‎كند. علّتش هم اين است كه اين‎ها بالأخره يك مكتبي دارند معتزله و أشاعره آن جا يك مبناهايي دارند. طبق آن مبنا به تعبير خودشان مي‎گويند بايد آيات قرآن را إخضاع كنيم؛ يعني مثل شاخه‎ي درختي كه آدم مي‎گيرد و پايين مي‎آورد و شاخه را متواضع مي‎كند، اين‎ها هم مي‎گويند آيات قرآن بايد به گونه‎اي توجيه شود كه با مبنا و نظريه شان وِفق بدهد. اگر أشاعره احياناً درباره توحيد، شفاعت، عدل، پنج مبنا دارند و معتزله قايل به: «المنزلهُ بين المنزلتَين» هستند، هر آيه‎اي كه با اين‎ها نخوانَد، و وعده وَعيد، هر آيه‎اي با اين‎ها وفق ندهد بايد طوري معنا كنند كه با آن اصولي كه در كلام برايشان جا افتاده است جور درآيد.
براي مثال، اين‎ها شفاعت را مي‎گويند: آيا اين «شفاعت» حَطُّ الذُّنوب است يا ترفيع الدَّرجة؟ واقعاً فرداي قيامت براساس آيات قرآن و روايات، شفاعتي وجود دارد، حالا براي كبائر يا صغائر يا هر دو، معتزله مي‎گويند، اگر ما بگوييم معناي «شفاعت» و حَطَّّ الذنوب يعني ريختن و بخشش گناهان است؛ اين اگر باشد جور در نمي‎آيد؛ مثلاً قاضي عبدالجبّار يك مثالي مي زند. مي‎گويد اگر كسي فردي را كشته است و مترصّد است كه فرد ديگري را هم بكشد. اگر ما قايل به شفاعت بشويم؛ يعني اين كه آدم اوّلي را كه كشته است شفاعت مي‎كنيم و مي‎گوييم دستت درد نكند. دوّمي و سوّمي را هم بكش. معناي شفاعت اين است ديگر؟ فردي كه دست به يك گناه مي زند مي‎گوييم خوب، ما تو را شفاعت مي‎كنيم.
اگر گناه دوّم و سوّم را مي خواهي مرتكب بشوي بِشو. مي‎گويد همان طوري كه اين جا عقلاً قبيح است ما بگوييم كه تو يك آدمي را كشته‎اي اما شفاعتت مي‎كنيم و مي‎گوييم مانعي ندارد. دوّمي را هم بكش. اگر ما در شفاعت معتقد به حَطّ الذّنوب و ريختن گناهان باشيم، اين مثل همان مثالي است كه ما مي زنيم. معنايش اين است كه شما يك گناه كردي ايراد و مانعي ندارد چون پيغمبر علما و عرفا فرداي قيامت شفاعت مي‎كنند. شما آزاد هستيد هر كاري كه دل‎تان مي‎خواهد بكنيد؟ بنابراين پس كلِّ آيات شفاعت را چون جور در نمي‎آيد ما بايد به معني ترفيع درجه بگيريم يعني كسي كه از دنيا رفته، حتّي يك گناه كبيره هم نداشته باشد، چون بعضي‎هايشان مي‎گويند اگر با يك گناه كبيره هم از دنيا برود مخلَّد در آتش جهنّم است. مي‎گويد اگر پاك و پاكيزه از دنيا رفته است به اين آدم آن جا درجه مي‎دهند و ترفيع درجه پيدا مي‎كند، نه اين كه واقعاً گناه كرده است و گناهانش را مي‎بخشند. مبنايي كه اين‎ها در بحث‎هاي كلامي‎شان دارند، تمام آيات، حالا هر چه هم،‌آيه‎ي قرآن دارد كه «لا يَشْفَعونَ إلّا لِمَنْ إرتضي»، خداوند شفاعت نمي‎كند مگر براي آن‎هايي كه مي‎پسندد و شفاعت را براي آن‎ها ارتضاء دارد، آن ها مي‎گويند، اين حرف ها نيست و به طور كلّي آيات شفاعت را با اين كه متعدّد است، تمام اين ها را توجيه مي‎كنند. اين مالِ كساني است كه خدمت تان عرض كردم. اشاعره و خوارج و مُعتزلي و ديگران هم همين طورند. مي‎دانيد كه باطنيّه در تيمّم و وضو چه مي‎گويند. وضو را مي‎گويند نائب امام...؛ چون آن‎ها معتقدند كه قرآن را هيچ كس جز امام و كسي كه مأذون ازناحيه‎ي امام است نمي‎فهمد. و لذا اگر امام و مأذون به إذن امام هم نبود، كسي قرآن را نمي فهمَد. چون در قرآن، قشر و لفظ و از اين قبيل كه معنا ندارد، بلكه باطن است و باطن را هم جز امام و مأذون به امام كسي نمي فهمد. لذا آن وقت مي بينيم چه طور معنا مي كنند. چون ديگران كه نمي‎فهمند! بزرگان‎شان هم اين طور مي‎گويند. وضو كه اگر مي‎خواهيم بگوييم، خودِ امام است، تيمّم نائب امام است؛ در صورت نبودن امام، مأذون به إذن امام جانشين او مي‎شود. حجّ را چه طور معنا مي‎كنند؟ نمي‎دانم، ‌فرض بفرماييد غسل و غيره را چه طور معنا مي‎كنند؟! كلّ آيات قرآن را با عقل توجيه مي‎كنند كه وقتي آدم به طور جدّي نگاه مي‎كند كه اين ها قرآن را چگونه معنا مي‎كنند هيچ چيزي باقي نمي‎مانَد. فكر مي كنم هيچ مُلْحِدي، جدّي تر از اين قرآن را توجيه نمي‎كند. اگر شيوه در تمام جاها براي فهم قرآن، مخصوصاً در آيات الأحكام عقل باشد كه بسيار سخت است يك چنين آثاري دارد. گرچه همه جا اينگونه نيست ولي خيلي جاهايش سر از تفسير به رأي در مي‎آورد. امّا اگر ما قرآن را همان طوري كه علّامه‎ي طباطبايي ـ رضوان الله تعالي عليه ـ واقعاً با كمك قرآن و روايات و قواعد و لغت معنا مي‎كند. هر آيه‎اي را كه مي آورد اوّل اگر لغاتي داشته باشد لغات را بيان مي‎كند، بعد وقتي كه مي‎خواهد جمع بندي كند و آيه را با كمك آيات ديگر تفسير بكند مثل يك مفسِّر محض به گونه اي كه اصلاً ايشان نه اهل فلسفه و نه اهل عرفان است، به اين صورت آيات قرآن را تفسير مي‎كند، به عكسِ آن كساني كه حالا فكر مي‎كنند كه ايشان چون فيلسوف و عارف است، ممكن است اصطلاحات فلسفه، عرفان را در متن آيات بياوَرَد. ايشان تا آن جايي كه من اطلّاع دارم و شايد سال‎ها هم تفسيرالميزان را تدريس كرده‎ام وقتي آيه را مي‎نويسند در اكثر جاها، قريب به اتفّاق شايد ديده باشيد اگر آيه اجمالي داشته باشد و روشن نباشد با كمك آيات ديگر، گاهي به چند آيه و گاهي هم احياناً به يك آيه كه جنبه‎ي تبييني دارد استدلال مي‎كند. شيوه‎ي ايشان شيوه ي نقل و تفسير قرآن به قرآن است و با كمك آيات قرآن، قرآن را كاملاً تبيين و روشن مي‎كند كه يكي از شيوه هاي بسيار خوب است. يكي از شاگردان ايشان؛ در كتابش مي‎فرمايد: ايشان به دنبال تفسير موضوعي كامل نيست، چون در موضوعي ما يك عنوان و موضوع را كه اتّخاذ مي‎كنيم همه‎ي آياتي كه در رابطه با اين موضوع است، مثلاً ممكن است در رابطه‎ي با توحيد ذات پنجاه تا آيه داشته باشيم. توحيد صفات، توحيد أفعالي، همه‎ي آيات را جمع‎بندي مي‎كنيم و نتيجه مي‎گيريم،‌ اين را تفسير موضوعي مي‎گوييم. امّا گاهي تفسير، تفسير تجزيه‎اي موضوعي است؛ يعني تفسير،‌ ترتيبي است. از سوره‎ي اوّل، بقره تا آخر. شروع كرده است امّا هر آيه‎اي را كه مي‎آورد، براي تبيين اين آيه از آيات ديگر و از لغت و قواعد عربي كمك مي‎گيرد، آيات را معنا مي‎كند. اگر بخواهد از آيات استفاده‎ي جدايي بكند يك تيتري مي‎دهد. جداگانه اگر از اين آيات يك مسايل عقلي، اجتماعي بخواهد استفاده كند كاملاً جدا مي‎كند و لذا تفسير علاّمه ـ رضوان الله تعالي عليه ـ از اوّل تا آخر قرآن، تفسير قرآن به قرآن است، تفسير نقلي است، نه تفسير عقلي.
آيات راجع به معارف را كنار بگذاريد ولي معمولاً آيات راجع به احكام كه احياناً نياز به كمك‎گرفتن از آيات ديگر دارد، اكثر اين‎ها را با كمك آيات ديگر و با روايات تبيين‎مي‎كند حالا من دو سه نمونه از آياتي را كه ايشان تفسير مي‎كند سريع خدمت‎تان بخوانم، ببينيد كه با كمك آيات ديگر واقعاً ايشان چگونه تفسير مي‎كند.
آيه‎اي در سوره‎ي مباركه‎ي شعراء آيه‎ي 173، واقعاً وقتي آيه را مي‎خوانيم، آن چيزي را كه انسان مي‎خواهد استفاده كند اين چنين نيست. «وَ أمطرَنا عليهم مَطراً فَساءَ مطر المتطَرين» اين مربوط به قوم لوط است.@#@ كه از آيه‎ي 160 تا 174 داستان اين قوم را بيان مي‎كند. بعد در نهايت در آيه‎ي 173 سوره‎ي شعراء مي‎فرمايد: «و أمطرنا عليهم مطراً فساءَ مَطر المتطَرين»، ما باران شديدي را بر آن‎ها نازل كرديم و اين بد باراني براي بيم‎داده شدگان بود. خوب، باران يعني اين بلا و عذاب است؟ شايد انسان تفسير را كه مطر به معني حجاره است باشد، كه يعني ما بر اين‎ها سنگ باريديم و اين‎ها را نابود كرديم از آيه‎ي 173 سوره‎ي شعراء واقعاً استفاده نمي‎شود، إجمال دارد ولي مي بينيم ايشان از آيه‎ي ديگر كمك گرفته است: «و امطرنا عليهم حجارةً مِن سِجّيل» كه آيه‎ي 74 سوره‎ي حجر است. در سوره‎ي حجر هم از آيه‎ي 50 تا 75 در مورد قوم لوط است و همان مسأله‎اي است كه در سوره‎ي شعراء بيان كرده است كه هر دو آيه در مورد عذاب آن‎ها است. يعني يك بار باران و يك بار هم حجارة را فرستاده است! با اين‎كه مَطَراً در آيه‎ي 173 سوره‎ي شعراء را آيه‎ي 74 سوره‎ي حجر تفسير مي‎كند. و از آيات ديگر هم استفاده مي‎شود كه آن بلايي كه براي اين‎ها نازل شد، سنگباران و نابود شدند. شهر زير و رو شد، بدن‎هايي كه روي زمين افتاده بود سنگباران شد، تا زير تپه‎ها و تَلِّ سنگ «وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ»
إعتكاف به معناي همان زير و رو شدن است. زلزله‎اي آمد چند شهري كه مربوط به قوم لوط بود، زير و رو شد، جمعيّتي هم كه روي زمين در سطح زمين بودند، بعد سنگ از آسمان آمد تا روي آن ها را پوشاند و اين ها را نابود كرد. عنايت كنيد، با كمك آيه‎ي 74 سوره‎ي حجر، ايشان آيه‎ي 173 سوره‎ي شعراء را كه مطراً دارد، مي‎گويد: تفسير اين مَطَر در آيه‎ي ديگر، حجارَة است. آن‎ها با سنگ نابود شدند و از بين رفتند. نمونه‎ي ديگر كه اين‎ها شواهد كوچكي است، وقتي آدم در كلِّ تفسير سيري مي‎كند مي‎بيند كه بسياري از اوقات ايشان با كمك آيات ديگر آياتي را تفسير مي‎كند. آيه‎ي «وَ حَمْلُه و فِصالُه ثلاثون شهراً»، واقعاً مي دانيم اين كه دوران حمل شش ماه باشد، قاعدتاً خيلي جور در نمي‎آيد، لذا عمر دستور داد آن زني كه شش ماهه فرزند آورده بود رجمش كنند كه اميرالمؤمنين مانع اين قضيه شد، وقتي سؤال مي‎كند كه مگر مي‎شود دوران حمل هم شش ماه باشد. حضرت به اين آيه اشاره مي‎كند: «وَ حَمْلُه و فِصالُه ثلاثون شهراً»، كه آيه‎ي 15 سوره‎ي أحقاف است. دوران حمل و شيرخوارگي سي ماه است خوب، از طرفي مي بينيم در آيه‎ي 233 سوره‎ي مباركه‎ي بقره كاملاً مي فرمايند: «و الوالدات يُرْضِعْنَ اولادهُنَّ حَوْلَيْن لِمَنْ أرادَ أن يُّتِمَ الرضاعَ»؛ كسي كه مي‎خواهد يك شير كاملي به فرزندش بدهد بايد دو سال تمام ـ كه 24ماه مي‎شود ـ شير بدهد. اگر «حَمْلُه و فِصالُه ثلاثون شهراً»، اين دو آيه را كه در كنار هم بگذاريم دليل بر اين است كه 24 ماه دوران شيرخوارگي است. پس آيه ثابت مي‎كند كه دوران حمل مي‎تواند شش ماه هم باشد. لذا در تاريخ نوشته‎اند هم حضرت عيسي شش ماهه بدنيا آمد، هم آقا اباعبدالله ـ عليه السلام ـ كه اتفاقاً شأن نزول اين آيه را هم كه آيه‎ي 15 سوره‎ي احقاف است، مي‎گويند آقا ابا عبدالله است كه مي‎فرمايد: «و لقد وصَّينا الإنسانَ بِوالديه إحساناً حَمَلَتْهُ اُمُّه كُرهاً و وَضَعَتْهُ كُرهاً و حَمْلُهُ و فِصالُه ثلاثونَ شهراً حتّي إذا بَلَغَ أَشُدَّة و بلَغَ أربعينَ‌سنَة»، اين آيه‎ي 15 سوره‎ي احقاف مي‎رساند كه دوران حمل با در كنار قرار دادن آيه‎ي «و الوادات يُرضِعْنَ اولادهن حولَين كاملَين» آيه‎ي 233 سوره‎ي مباركه‎ي بقره است، كاملاً با كنار هم قراردادن اين آيات مي شود اين استفاده را كرد كه علّامه كرده است، اين نمونه‎ي دوّمي است كه من عرض كردم و نمونه هاي ديگري كه اگر ما به نحو جدّي اين روش و شيوه‎ي علّامه ـ رضوان‎الله تعالي عليه ـ را دنبال كنيم أسرار و لطايف زيبايي از قران كشف مي‎شود و خودِ قرآن خودش را تبيين و تفسير مي‎كند. باز در قرآن آياتي داريم كه اگر آدم آن آيه را تنها ببيند واقعاً مي‎مانَد كه چه معنايي دارد. از طرفي آيه‎ي 115 سوره‎ي بقره مي فرمايد: «للّه المشرق و المغرب فَأينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله». مشرق و مغرب از آنِ‌ خداست و هر طرف كه شما رو بكنيد بالأخره نماز درست است؛ «فَأينَما تولوا فثم وجه الله»، خدا آن جا است. حالا شما نماز ظهر و عصر را به طرف شمال، جنوب، مغرب و مشرق بخوانيد ظاهرش اين است كه درست است! يك معنايش است، از سوي ديگر با آيات ديگر نمي‎سازد؛ در سوره‎ي معارج داريم: «فَلا اُقسِمَ بِرَبِّ المشارق و المغارب»، اين جا مشرق و مغرب را مفرد آورده است، در سوره‎ي مباركه‎ي معارج مشارق و مغارب دارد. يعني قسم به مشرق‎ها و مغرب‎ها داريم پس مشرق و مغرب يعني چه؟ در سوره‎ي «الرحمن» آيه‎ي 17 مي‎فرمايد: «ربّ المشرقَين و ربّ المغربين». اين آيه دو تا مشرق و دو تا مغرب را بيان مي‎كند. ولي ايشان با كمك آياتي كه اين ها را كنار هم مي‎گذارد، خيلي قشنگ تبيين و تفسير مي شود. از يك طرف خورشيد واقعاً هر روز از يك مشرقي طلوع مي‎كند كه روز ديگر از اين جا طلوع نمي‎كند، يك مقدار آن طرف‎تر است و لذا مغرب ها همان طور فرق مي‎كند. در طول سال هر روز خورشيد از يك جا طلوع مي‎كند و در جايي غروب مي‎كند روز ديگر از يك مقدار آن طرف تر طلوع مي‎كند و غروب مي‎كند كه در دور، سال اين طوري است كه مشرق‎ها و مغرب‎ها مي‎شود. مشرقين و مغربَيْن مي‎گوييم، آن تمايل درجه‎ي خاصّي كه در شش ماه اوّل و آخر سال پديد مي‎آيد كأنَّ دو تا مشرق و مغرب است. ربّ المشرق و المغرب جنس را بيان مي‎كند كه مشرق و مغرب از آنِ‌ خدا است، اين كه دو تا يا دَه تا است، آيات وقتي كنار هم قرار داده مي‎شود و با كمك آيات كه اين شيوه‎ي نقل است و بسيار در تفسير قرآن كمك مي‎كند و انسان احساس تضّاد هم نمي كند. يك راه مهمّي بوده است كه علّامه ـ رضوان الله تعالي عليه ـ اين را ارايه داده‎اند.
نمونه‎ي ديگر از اين شيوه بيان كنم و بعد هم إن شاءَ الله اشاره اي هم به جريان تفسيري شهيدگران قدر مطهّري بكنم. نمونه‎ي ديگري از ايشان در تفسير كه زياد و از نمونه‎هاي انتخابي بود؛ «تعرج الملائكةُ و الرّوح إليه في يومٍ كانَ مقدارُهُ خمسين ألف سَنَة»، مي‎گويد: فرشتگان به سوي خداوند بالا مي روند در روزي كه مقدار او پنجاه هزار سال است ولي همين آيه در آيه‎ي پنج سوره‎ي سجده آمده است «ثمَّ يعرج إليه في يومٍ كانَ مقداره ألف سنة»؛ اين جا مي‎گويد هزار سال، آيه‎ي40 سوره‎ي معراج مي‎گويد پنجاه هزار سال. آيا اين‎ها واقعاً با هم تضادّ دارد؟ نمي‎شود يك جايي، پنجاه هزار سال در جاي ديگر هزار سال. ايشان اين آيات را كنار هم قرار مي‎دهد و مي‎فرمايد: ما در قرآن فرداي قيامت مواقفي داريم. آيه‎ي 40 سوره معارج: «خمسين ألف سنة»، پنجاه هزار دارد، پنجاه موقف را يك جا مي‎گويد. در سوره‎ي سجده با مقدمات و مُؤَخّرات كنار آن آيه كه مي‎چينيم يك موقف را مي‎گويد، مي‎فرمايد: در قيامت هر موقفي، تا تسويه حساب شود هزار سال طول مي‎كشد. واقعاً وقتي آدم، با اين ديد در تفسير علّامه نگاه مي‎كند كه ايشان در تفسير قرآن به قرآن با كمك آيات قرآن، تفسير مي‎كند، اگر شهيد مطهّري هم آن مقدار عنايت و توجّه دارد و مي‎گويد واقعاً اسراري در تفسير الميزان كشف شده است كه ديگران اين مطالب و حقايق را كشف نكرده‎اند به خاطر كمك گرفتن از قرآن و مخصوصاً بخش روايي كه ايشان مرتّب مي‎آوَرَد و از روايات استفاده‎هاي خوبي مي‎كند.
شايد لطايف اين استفاده ها باز در رواياتي است كه خيلي مهّم است براي مثال: «فلينظر الإنسانَ إلي طعامه»، شما عنايت كنيد ظاهر طعام، غذاي خوردني است هر كسي هم يك طوري اين آيه را تفسير كرده است. ولي وقتي همين آيه را معصوم تفسير مي‎كند، مي‎فرمايد: أي عِلْمه الّذي مِمَّن يَأخُذ «فلينظر الإنسان إلي طعامه»، انسان بايد به طعامش نگاه كند، گرچه روشن فكرها هم از اين آيه استفاده هاي بسيار عجيبي كرده‎اند. بعضي‎ها مي‎گويند، آيه‎ي: «فلينظر الانسان الي طعامه» معنايش اين است كه موقع غذا خوردن؛ يك دستور پزشكي مي‎دهد، وقتي كه نگاه به غذا مي‎كني غدّه هاي بزاقي دهان و معده ترشّح مي‎كند و انسان مبتلا به سوء هاضمه نمي‎شود. در صورتي كه نگاه نكني، واقعاً همين طور هم هست. در خارج امتحان كرده‎اند، چشم سگ گرسنه‎ي پاولف را بستند، و گوشت را جلوي پوزه‎اش گذاشته‎اند، ديدند معده، دهان ترشّح نكرده است. در صورتي كه از چند متري چشمش را باز كردند، گوشت را تكان دادند، آب دهانش سرازير شده است. مي‎گويد اين يك دستور پزشكي است كه اين جا مي‎گويد: «فلينظر الإنسان إلي طعامه» و ديگران، مثلاً استاد اخلاق شايد گويد اين «فلينظر الإنسان إلي طعامه» يعني سر سفره كه مي‎نشيني واقعاً به غذاي خودت دقت كن،‌به اين طرف و آن طرف نگاه نكن؛ ادبِ سفره را رعايت كن. اخلاق اين است كه انسان وقتي كه سر سفره نشست به اين و آن نگاه نكند، يك عدّه كم رو هستند شايد نتوانند غذا بخورند خجالت بكشند. همين آيه را اگر احياناً به دست يك مجتهد بدهيد ممكن است كه از اين استفاده‎ي حلال و حرام بكند. «فلينظر الإنسان إلي طعامه» نگاه كند غذايي كه سر سفره گذاشته‎اند حلال است يا حرام.@#@ هر كسي چيزي گفته است ولي وقتي تفسير آيه را از امام معصوم مي پرسند، مي‎فرمايد: «أي علْمهُ الّذي مِمَّن يَأخُذ»، ببين كانال علميت از كجا است، از كجا تغذيه مي‎كني؟ قرآن و روايات اهل بيت است يا انديشه‎هاي انسان‎هاي نابابي كه علي أيّ حالٍ به قلم ريخته‎اند و در اختيار ماها به صورت يك مقاله قرار داده‎اند كه وقتي آدم مي‎خواند تحت تأثير قرار مي‎گيرد و اگر بدآموزي داشته باشد بالأخره انسان را به جاي ديگر مي‎كشد. شهيد مطهّري در قسمت هايي شاگرد علّامه‎ي طباطبايي ـ رحمة الله عليهما ـ بوده و ظاهراً اشارات را نزد ايشان خوانده و در تفسير تَلَمّذ نموده و استفاده‎هاي فراواني از ايشان برده است. گرچه از ايشان ما تفسيري كه در دوره تفسيري تربيتي مثل تفسير الميزان باشد، نداريم ولي من يك دوره كتاب‎هاي ايشان را كه حالا در حدِّ توانَم جدّي مطالعه كرده‎ام، هر موضوعي كه شهيد مطهّري وارد شده با كمك آيات مختلف و گوناگون پرورش داده است كه اگر ما واقعاً مجموع بحث‎ها، موضوع‎ها و عناويني را كه ايشان در كتاب هاي مخلتفش بحث كرده است را جمع آوري كنيم يك تفسير موضوعي به تمام معنا است. چون تفسير موضوعي اين است كه ما يك عنوان مثلاً توحيد ذات، توحيد صفات، توحيد أفعال داريم بعد كل آيات را جمع كنيم، ببينيم تعريف مجموع اين آيات از توحيد ذات، صفات، أفعال و توحيد در عبادت واقعاً چيست؟ ايشان هر عنواني كه در كتاب‎هاي مختلفش طرح كرده يك شيوه و روشِ اين طوري دارد كه از آيات گوناگوني كه جنبه‌‎ي تبييني هم براي آيه‎ي اول و عنوان خودش آورده، بعد البته از روايات هم كمك گرفته است.
پس اگر ما به شيوه‎ي تفسيري ايشان دقت كنيم يك تفسير موضوعيِ جالب است. گرچه به عنوان تفسيري كه يك دوره قرآن را تفسير كرده باشد، كم است ولي عناويني كه ايشان در هر بحثي دارد، به شيوه تفسير قرآن به قرآن است كه با كمك گرفتن از روايات مختلف آن هم بسيار با لطافت و ظرافت اين بحث ها را انجام داده است. تقديم شاهد مثالهاي فراوان از اين دو بزرگوار با وقت كم ممكن نيست لذا من به همين جا اكتفاء مي‎كنم، إن شاءَ الله اميدوارم كه خداوند با عنايت و لطفي كه دارد همان طور كه اين عنايت را به صاحب الميزان علّامه طباطبايي ـ رحمة الله عليه ـ و شهيد مطهّري نسبت به قرآن، محتواي قرآن و عمق قرآن، فرموده است، به ماها هم بنمايَد.
پيش‎درآمد
قرآن، صحيفه نوراني خداوند است كه رسالتش هدايت و راهنمايي انسانها براي خروج از تاريكي‎ها به سوي نور است. ظاهرش زيبا، باطنش عميق و داراي طراوت و تازگي است، مانند ماه و خورشيد مي‎درخشد خداوند در قرآنش متجلي شده، هر كس با قرآن همراه شد به هدايتش افزوده و از گمراهي‎اش كاسته مي‎گردد. قرآن يگانه خيرخواهي است كه خيانت نمي‎كند و هدايت‎گري است كه گمراه نمي‎كند.
قلب پيامبر عظيم الشأن اسلام مهبط وحي الهي است كه در طي 23 سال به تدريج آن را براي مردم تشريح و تبيين كرد؛ زيرا پيامبر علاوه بر اينكه آيات الهي را براي مردم تلاوت مي‎كرد مقصود آيات را هم براي آنان تبيين مي‎كرد.
پس از پيامبر ـ صلي الله عليه وآله ـ اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ طبق حديث متواتر ثقلين عهده‎دار اين رسالت شدند، و در ادامه علماي شيعه با تأسي از معصومين ـ عليهم السّلام ـ و بهره گرفتن از شيوه‎ي تفسيري ايشان اهداف كتاب الهي را براي مردم تشريح مي كنند.
در تاريخ تفسير شيوه‎هاي مختلفي از علماي علم تفسير به يادگار مانده است؛ مانند شيوه تفسير ادبي، نقلي، عقلي و غيره.
يكي از روشهاي تفسير مفسران، روش تفسير به مأثور است كه از آن به تفسير نقلي نيز ياد مي‎شود كه داراي اقسام ذيل است :
1 . تفسير قرآن به قرآن.
2 . تفسير قرآن به روايت.
شيوه‎ي تفسير قرآن به قرآن متقن‎ترين شيوه‎اي است كه عالم بزرگوار علامه طباطبايي تفسير شريف «الميزان» را بدين شيوه به تحرير در آورده است.
آيات قرآن و سنت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ به مطلوب بودن اين شيوه دلالت دارند.
خداوند مي فرمايد: «نزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكلّ شييءٍ»[1]
كتاب (قرآن) را بر تو فرستاديم كه بيانگر هر چيزي است.
علامه طباطبايي با استدلال به اين آيه و آيات ديگري از قرآن[2] مي‎نويسد: حاشا كه قرآن بيان‎كننده همه چيز باشد ولي بيان كننده خودش نباشد، چگونه قرآن هدايت و حجت و جداكننده حق از باطل (فرقان) و نور روشن‎گري براي مردم در مورد تمام آنچه بدان نياز دارند، باشد؛ ولي احتياج مردم در مورد تفسير قرآن را كه شديدترين نياز است كفايت نكند؟
با دستور قرآن به تدبّر درقرآن پي مي بريم كه آيات قرآن مفسر يكديگرند؛ زيرا با انضمام آيات به يكديگر عدم اختلاف ميان آنها آشكار مي‎گردد.
از دسته بندي آيات به محكم و متشابه روشن مي‎شود كه آيات محكم، آياتي است كه مطلب آن واضح و روشن و جاي گفتگو و بحث در معناي آن نيست. اما آيات متشابه آياتي است كه معناي پيچيده يا داراي احتمالات متعدد است كه با توجه به آيات محكم معناي آن روشن مي‎شود. به عبارت ديگر بايد آيات متشابه را به محكمات ارجاع دهيم تا معناي آن را دريابيم. و اين روش يكي از گونه‎هاي تفسير قرآن به قرآن است كه مورد تأييد خود قرآن كريم مي باشد.[3]
امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد:
كتاب خدا برخي از آيات آن براي برخي ديگر گويا و برخي از آن براي بعضي ديگر گواه است.
«كتاب الله ينطقُ بعضه لبعضٍ و يشهد بعضه علي بعض»[4]
استاد شهيد مطهري در توصيف شخصيت علامه طباطبايي و ارزش الميزان مي‎گويد:
«اين مرد واقعاً يكي از خدمت گزاران بسيار بسيار بزرگ اسلام است. او به راستي مجسمه تقوا و معنويت و در تهذيب نفس و تقوا مقامات بسيار عالي را طي كرده است. كتاب «تفسير الميزان» ايشان يكي از بهترين تفاسيري است كه بر قرآن مجيد نوشته است من مي‎توانم ادعا كنم كه بهترين تفسيري است كه در ميان شيعه و سني از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است.[5]
آيت الله جوادي آملي، در تبيين روش تفسير قرآن به قرآن و روش تفسيري علامه طباطبايي در تفسير الميزان مي‎گويد: «تفسير قرآن به قرآن يعني فهم جمعي آيات قرآن و تبيين برخي از آيات فرعي به وسيله آيات اصلي و محوري، و اين همان روشي است كه رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه ـ عليهم السّلام ـ به عنوان مبين قرآن اعمال مي‎كردند و در تبيين برخي از آيات به آيات قوي‎تر قرآن استدلال و استناد مي‎فرمودند. تفسير ارزشمند و قيّم استاد علامه طباطبايي ـ رضوان الله تعالي ـ عليهما السلام ـ نيز با همين روش ولايي تنظيم شده است، در اين روش مفسر معتقد است كه آيات كريمه قرآن با هم پيوند منطقي و اصولي دارند، لذا در پي يافتن اين ارتباط مي‎باشد.[6]
سپس ويژگي‎هاي علامه طباطبايي و روش تفسيري او در الميزان را بدين‎گونه بيان مي‎كند:
1 . اطلاع نسبتاً وسيع استاد از تمام ظواهر قرآني بطوري كه در طرح بحث هر آيه سراسر قرآن كريم مطمح نظر عملي معظّم له بود.
2 . استفاده از سنت معصومان در تفسير آيات؛ زيرا قرآن و سنت دو حبل ممتد الهي هستند كه هرگز جدايي پذير نيستند «لن يفترقا حتي يردا علّي الحوض»[7]
3 . استفاده از معارف عقلي در تفسير آيات؛ زيرا عقل چراغي است روشن و وحي صراطي است مستقيم كه هيچ يك بدون ديگري سودي ندارد.
4 . استفاده از علوم نقلي مانند فقه و اصول.
5 . آشنايي استاد با محكمات قرآني و رجوع متشابهات به محكمات، قال: «مولانا الرضا عليه‎السلام» «من ردّ متشابه القرآن الي محكمه هدي الي صراط مستقيم»[8] هر كس متشابه قرآن را به محكم آن ارجاع دهد به راه مستقيم هدايت شده است.
6 . آشنايي كامل استاد به مبادي برهان، شرايط و مقدمات آن.
7 . آشنايي كامل استاد به مباني عرفان و خطوط كلي كشف و اقسام گوناگون شهود.
8 . عدم خلط تفسير با تطبيق.[9]
در ادامه شاگرد توان مندش استاد شهيد مطهري با سخنراني، تدريس و تأليف كتاب در زمينه‎هاي مختلف به روش‎نگري نسل‎جوان پرداخت كه جلسات سخنراني تفسيري ايشان ـ كه بعد از شهادت‎شان تحت عنوان آشنايي با قرآن چاپ شد ـ از اين قبيل است، شهيد مطهري در جلسات تفسير خود هم حلاوت و شيريني كلام الهي را براي مردم تشريح مي‎كرد و هم به برداشتهاي مادي و التقاطي در تفسير قرآن جواب مي‎داد. شهيد مطهري علاوه بر تخطئه روشهاي ناپسند تفسيري در عصر خود، روشهاي اخباريون، اشعريون و باطنيون را در تفسير قرآن نكوهش مي‎كند؛ زيرا اخباريون با تعطيل منبعي از منابع فقه (قرآن، عقل و اجماع) مي‎گفتند: ما قرآن را نمي‎فهميم و در تفسير قرآن فقط بايد به روايات مراجعه كرد.
و اشاعره هم با تعطيل عقل به ظواهر آيات بسنده مي‎كردند، لذا قايل به تجسيم شدند.
باطنيون هم، هر چه مي‎خواستند به اسم باطن آيات به قرآن نسبت مي‎دادند لذا ايشان با استدلال به آيات قرآن به تبيين جايگاه عقل و قلب در تفسير قرآن مي‎پرداختند.[10]
در سالگرد شهادت شهيد مطهري ـ رضوان الله تعالي عليه ـ توفيقي نصيب شد كه در اين جلسه از محضر استاد حضرت حجة الاسلام والمسلمين آشتياني مفسر قرآن و معاونت تهذيب حوزه علميه قم در تبيين شيوه‎هاي تفسيري علامه طباطبايي(ره) و شهيد مطهري استفاده كنيم.
[1] . سوره نحل، آيه 89.
[2] . سوره نساء، آيه 174 و سوره نساء ‌آيه 82، و سوره آل عمران آيه 7.
[3] . ر.ك: علامه طباطبائي، الميزان، ج 1، ص 14، و الميزان ج 5، ص 20 و تفسير نمونه، ج 2، روش هاي و گرايش هاي تفسيري قرآن، ص 60 تا 62.
[4] . بحارالانوار، ج 89، ص 22.
[5] . شهيد مطهري، حق و باطل، صص 89 و 91.
[6] . آيت الله جوادي آملي، تفسير موضوعي قرآن كريم، جلد يكم، مركز نشر اسراء، چاپ اول، بهار 1378، صص 395 و 396 با تلخيص.
[7] . بحار، ج 23، ص 145، حديث 105.
[8] . بحار، ج 2، ص 185.
[9] . آيت الله جوادي آملي.‌تفسير موضوعي، جلد يك، صص 397 تا 402 با تلخيص.
[10] . شهيد مطهري، آشنايي با قرآن، جلد يك، صص 23 تا 29، با تلخيص.
سوال: با توجه به اين كه امروزه شعار دولت ما گفت و گوى تمدن ها و رابطه با كشورها و تنش زدايى است ولى مى بينيم كه هنوز بين ايران و امريكا تنش وجود دارد. شما ريشه هاى اين تنش و ديوار بى اعتمادى را در كجا مى بينيد؟
جواب: بنده تنش را چيز جديدى نمى بينم; بلكه قبل از انقلاب از حركت نهضت اسلامى امام آغاز شد كه در آن زمان امريكايى ها هم كاپيتولاسيون را تحميل كردند و در پانزده خرداد سال چهلودو هم كه شاه آن فجايع را به وجود آورد، دولت امريكا تأييد كرد و هم چنين در فجايع ديگرِ قبل و بعد از انقلاب هم همين روش را داشت.
در دوره ى دولت موقت، امريكايى ها اميد به اين داشتند كه ليبرال ها بر سر كار باقى بمانند كه در آن زمان يك مقدار از تنش ها كم شد; ولى با تسخير سفارت امريكا (كه به لانه ى جاسوسى معروف شد) تنش به آخرين حد خود رسيد و بعد از آن هم ادامه پيدا كرد و اين يك چيز جديدى نيست; البته بعد از دوّم خرداد 1376 با طرح گفت و گوى تمدن ها، امريكايى ها اميدوار بودند كه از اين روزنه، زمينه ى برقرارى رابطه و نوعى عدول از سياست هاى انقلاب اسلامى فراهم شود كه بعد هم متوجه شدند كه اشتباه كرده اند و خبرى نيست; بنا بر اين كما كان اين تنش وجود دارد. امريكايى ها مشكلى كه دارند اين است كه در تجزيه و تحليل مسائل ما، همواره دچار اشتباه هستند.
بنده در يكى از سمينارهايى كه در سال پنجاه و هشت (قبل از برگشتنم به ايران) در امريكا راجع به انقلاب اسلامى بود، از انديشمندان امريكايى شنيدم كه: تا دو ماه ديگر كار انقلاب اسلامى تمام است و جاى خود را به كمونيست ها مى دهد. اين قضاوت بر اساس نظريات خودشان واقعاً درست بود و بنده به آن ها گفتم كه شما مى خواهيد يك پديده ى شرقى را با تئورى هاى غربى تجزيه و تحليل بكنيد. هر وقت هم كه اتفاقى داخل كشور افتاده است، اين ها تجزيه و تحليلِ غلط كرده اند; مثلا وقتى كه جناب آقاى خاتمى رئيس جمهور شد، چون ايشان شعار آزادى و جامعه ى مدنى و دموكراسى سر داد، و اين ها مسائلى بود كه با معيارهاى آن ها خيلى نزديك بود، تصور كردند كه زمينه اى فراهم مى شود براى رفع تنش و برقرارى رابطه.
مشكلى كه تا به حال حل نشده است و امريكايى ها حاضر نيستند آن را به راحتى حل كنند، اين است كه آن ها هنوز انقلاب اسلامى را قبول ندارند و ايران را هم به عنوان يك دولت مستقل قبول ندارند و با خود مى گويند: ما وقتى كه توانستيم شوروى را بر سر عقل بياوريم و آقاى يلتسين حاضر شد كه پيش ما بيايد و اظهار عبوديت كند، ديگر ايران هيچ است. چرا كه آن ها نگاه به زرادخانه هاى اتمى خود مى كنند كه مى توانند تمام دنيا را هشت بار با بمب هاى اتمى خود با خاك يك سان بكند. به قول حضرت امام(قدس سره)امريكايى ها مثل گاو مى مانند كه شاخ دارد ولى عقل ندارد; بر خلاف انگليسى ها كه انسان هاى موذى و روباهى هستند و چون شاخ ندارند، با شيطنت و موذى گرى به جلو مى آيند. بر عكس امريكايى ها كه به دليل برخوردهاى شان از همه جا درمانده شده اند.
امريكا مى گويد كه من يك ابرقدرت هستم; بنا بر اين اين بالا مى نشينم و تو هم آن پايين روى زمين بنشين و هر چه كه من مى گويم انجام بده. آن ها اگر بخواهند مذاكره كنند، اين گونه مذاكره مى كنند; نه اين طور كه بگويند ما شما را قبول داريم. شما يك طرف ما هم يك طرف; بعد با هم مذاكره كنيم. بلكه از قبل مى گويند ما با نظامى كه اين گونه است نمى توانيم مذاكره كنيم و اين نظام اول بايد از مواضع خود عدول كند تا ما با او وارد مذاكره شويم. علّت تداوم تنش اين است كه سياست امريكا هيچ گونه تغييرى نكرده بلكه هم چنان سياست برخورد با انقلاب اسلامى را دنبال مى كند. هنوز نپذيرفته كه ما يك دولت مستقل هستيم و ديگر مردم ما زير بار او نمى روند. شايد در آينده بپذيرد.
سوال: به نظر جناب عالى رابطه ى بين ايران و امريكا براى ملت ايران چه حسن هايى دارد آيا اصلا حُسنى دارد؟
جواب: به طور كلى روابط ما با كشورها بر اساس منافعى است كه براى نظام ما دارد. مهم اين است كه اين روابط بر چه اساسى به وجود بيايد؟ آيا روابط با پيش شرط هايى كه اعلام مى كنند باشد يا بدون پيش شرط؟ اگر با اين شرط ها باشد يعنى تسليم شدن; و در حقيقت بدبختى و بيچارگى اى كه آقاى ياسر عرفات دچار آن شد.
عزيزانى كه سنشان بيشتر است، يادشان است كه زمانى به ياسر عرفات مى گفتند: ابوّ عمّار. رهبر چريك هاى «فَتَحْ» بود و اسم ابوعمّار پشت اسراييل را به لرزه در مى آورد. وقتى كه ياسر عرفات در يكى از جلسات سازمان ملل حضور پيدا كرد، در يك دست تفنگ گرفته بود و در دست ديگر شاخه ى زيتون. امريكايى ها و اسراييلى ها فهميدند كه از طريق شاخه ى زيتون مى توانند او را تسليم كنند. و بالأخره او را به وضعى كشيدند كه از هر رِقّيت و عبوديتى بدتر است و الان رئيس شهربانى غزه و اريحا شده است و هر وقت هم كه اسراييلى ها او را نخواستند، فوراً سربازان شان مى ريزند و فرودگاه را مى گيرند و يا سربازان خودش را خلع سلاح مى كنند و.... امريكايى ها دنبال چنين چيزى هستند و معتقدند كه ايران هم بايد اين را بپذيرد. پس با اين وضعيت روابط ما به هيچ وجه خوب نيست.
به اعتقاد بنده، نداشتن رابطه يك حسنى دارد و آن اين كه ما مى توانيم روى پاى خودمان بيش تر بايستيم; زيرا داشتن رابطه يعنى خريد جنس از امريكايى ها و بيش تر وابسته شدن به آن ها. امريكا زمانى هم كه ايران را تحريم كرد، حضرت امام فرمود: اين رابطه، رابطه ى گرگ و ميش است و ما اين رابطه را نمى خواهيم.
ما در طول جنگ، به علّت تحريمى كه شد، اين قدر پيش رفت كرديم. اين كه ايران امروزه مى تواند موشك هايى با برد هزار كيلومتر بسازد، به خاطر تحريم بود. در دوران جنگ، بنده در وزارت دفاع بودم و از نزديك مى ديدم كه به علّت اين تحريم ها مجبور شديم قطعاتى را كه حتّى خودشان هم باز نمى كنند و بعد از مصرف به دور مى اندازند باز كنيم و بسازيم و به اعتقاد بنده، نه تنها شرايط ما بدتر نشده بلكه بهتر هم شده است.
كسانى كه عاشق رابطه ى با امريكا هستند، مى گويند كه ما مى توانيم خيلى چيزهايى را كه الان نمى توانيم از امريكا بخريم، در زمان رابطه بخريم. البته ما الان هم همان جنس ها را مى خريم; چرا كه دنياى غرب دنياى رقابت است; يعنى وقتى كه امريكا نفروخت، اين طور نيست كه ديگر فرانسه و آلمان ها و ژاپنى ها نفروشند; مثلا ما در دوره ى جنگ، قطعاتى را كه فقط امريكايى ها داشتند، از طرق مختلف به دست مى آورديم، منتها با هزينه ى بيش تر.
به اعتقاد بنده، اگر برقرارى رابطه بدون دادن امتياز سياسى و عدول از مواضع اسلامى باشد، اشكالى ندارد. بنده با يك امريكايى ـ كه ارتباطى هم با وزارت خارجه شان داشت ـ صحبت مى كردم،گفتم: شما نمى فهميد كه چه كار بكنيد كه در ايران مرگ بر امريكا نگويند. گفت: چه كار بايد بكنيم؟ گفتم: اول جنس هايى كه بيست و دو سال است كه ما پولش را داده ايم و در انبارهاى امريكا نگه داشته ايد، بدهيد; البته ديگر آن ها بُنْجُول شده است; زيرا جنس هاى صنعتى بعد از بيست و دو سال كه علم پيش رفت كرده و مدرن شده است، به درد نمى خورد; پس چرا آن ها را نگه داشته ايد؟
البته ما الان در امريكا حضور داريم; هم در نيويورك دفتر نمايندگى جمهورى اسلامى ايران فعال است و هم در واشنگتن. دفتر حفاظت منافع ايران نزديك به هشتاد پرسنل دارد كه مشغول به كار هستند; منتها پرچم ايران بالاى آن نيست; بلكه پرچم پاكستان برفرازِ آن نصب است. در آن جا نزديك به پانصد هزار تا يك ميليون نفر ايرانى وجود دارد كه تا حدود زيادى با آن ها رابطه داريم; ولى با دولت امريكا رابطه اى نداريم; چنان كه امام فرمود: تا امريكا آدم نشود با او رابطه اى نداريم و آقاى رفسنجانى گفتند كه تا موانع برداشته نشود رابطه نداريم و آقاى خاتمى هم گفتند كه تا ديوار بى اعتمادى برداشته نشود، رابطه اى نداريم كه تمام اين ها ناشى از نگرش امريكايى ها است; لذا در اين شرايط واقعاً رابطه به صلاح ما نيست.
سوال: اگر علّت عدم رابطه، خوى استكبارى امريكا است، همين خوى استكبارى در انگليس هم وجود دارد; پس چرا ما با انگليس رابطه داريم ولى با امريكا رابطه نداريم؟
جواب: انگليس الآن يك شير بى يال و كوپال است; البته اين را قبول دارم كه انگليس صد و پنجاه سال به اين مملكت ضربه زده است و ضرباتى كه ما از انگليس خورديم خيلى بيش تر از امريكايى ها بود; ولى امروز ديگر ادعايى ندارد. تازه تمام شرط و شروط ما را هم براى برقرارى رابطه پذيرفته است; درست برعكس امريكايى ها. جالب توجه اين جا است كه ما چندين مرتبه سفارت انگليس را در ايران بستيم، ولى انگليسى ها سفارت ما را در لندن نبسته و نگذاشتند كه رابطه ى ما به هم بخورد كه اين هم از زرنگى آن ها است.
وقتى بنده معاون نخست وزير بودم، يادم هست كه كاردار سفارت انگليس يا رئيس دفتر حفاظتشان به من مى گفت: اين چه برابرى است كه شما در لندن سفارت داريد، در منچستر كنسول گرى داريد، در هنگ كنك (در زمانى كه جزء انگليس بود) كنسول گرى داريد ولى ما حتّى يك دفتر كوچك هم در تهران نداريم؟ خود آن ها قبول دارند كه در گذشته بد عمل كردند; بنا بر اين رابطه اى كه با انگليس ايجاد شده است، به اين دليل است كه انگليس از روحيه ى خود استعفا داده و البته اگر بتواند خيلى خطرناك تر از امريكايى ها خواهد شد; ولى چون توان برخورد ندارد، راه خود را از امريكا جدا كرده و رابطه برقرار كرده است.@#@
امريكايى ها هم حماقت مى كنند; چرا كه اگر دست از موانع استكبارى خودشان بردارند، ما حاضر به برقرارى رابطه هستيم; البته يك مشكلى امريكايى ها دارند و آن نفوذ صهيونيست ها است، كه در ساختار تصميم گيرى امريكا به طور وحشت ناكى نفوذ كرده اند و به همين دليل، برقرارى رابطه بين ايران و امريكا گره خورده ى رابطه با اسراييل است. اين كه در شرط و شروط خود مى نويسند: عهدنامه ى اسلو را بپذيريد، يعنى ديگر با اسراييل هم دشمنى نكنيد. در مورد رابطه، امريكايى ها تنها وجود ندارند بلكه اسراييلى ها هم حضور دارند و نمى گذارند كه امريكايى ها بدون گرفتن امتيازى به نفع اسراييل رابطه برقرار كنند; مثلا در جريان مك فارلين كه مشاور امنيت ملّى امريكا به تهران آمد يك اسراييلى هم همراه او بود. اسراييلى ها همه جا حضور دارند. رابطه ى امريكا و كوبا با صهيونيسم گره نخورده است; ولى رابطه ايران و امريكا با صهيونيسم گره خورده است.
در دفاعيه ى آقاى عبداللّه نورى كه «شوكران اصلاحات» نام دارد، مسئله ى اسراييل هم مطرح شده است و آن كسى كه آن متن را براى ايشان نوشته بود ـ كه در دادگاه هم خوانده شد ـ واقعاً خوب فهميده بود كه تنها مسئله ى امريكا نيست بلكه مسئله ى اسراييل هم هست. و اگر بر سر ميز مذاكره هم بنشنيم، كنار امريكا، اسراييل هم مى نشيند; حتّى اگر اسم آن هم نباشد، در آستين خانم مادلين آلبرايت وجود دارد. البته خود او هم صهيونيسم است و با يك چشم نگاه اسراييلى دارد و با يك چشم نگاه امريكايى; بنا بر اين، رابطه با انگليس با توجه به شرايط ذكر شده درست بوده و اگر امريكايى ها هم به آن شرايط برسند، برقرارى رابطه با آن ها مشكلى ندارد.
سوال: اشغال سفارت امريكا در ايران، آيا قابل قبول است؟ چرا كه بعضى ها تلاش دارند تمام تقصيرات تنش ميان ايران و امريكا را بر گردن اشغال سفارت بيندازند. نظر خودتان را در اين رابطه بيان كنيد.
جواب: مگر انقلاب از لحاظ حقوقى مورد قبول است؟ در كدام نظام داخلى و يا خارجى مثل حقوق بين الملل نوشته شده كه انقلاب مورد پذيرش است؟ شما هيچ قانونى را سراغ نداريد كه نوشته باشد كه مردم حق دارند انقلاب بكنند و دولت خود را سرنگون سازند. مسئله ى اشغال سفارت هم جزء لاينفك انقلاب بود كه به قول حضرت امام(قدس سره): انقلابى بزرگ تر از انقلاب اول بود و بنده در كتابم گفتم: انقلاب دوّم.
اگر اشغال سفارت پيش نيامده بود، انقلاب ما هنوز در دست ليبرال ها بود و همان بلايى كه بر سر مشروطه و انقلاب الجزاير آمد، بر سر ما مى آمد. اشغال سفارت ـ واقعاً ـ انقلاب ما را تكميل كرد و اگر اين اتفاق نمى افتاد، خيلى فاجعه بود; چرا كه با اشغال سفارت، دولت موقّت سقوط كرد و حزب اللّه دوباره رشد كرد و مطرح شد و ليبرال ها كنار زده شدند و با انتشار اسناد سفارت، دست بسيارى از افراد رو شد و استكبار ستيزى كه در دوره ى بازرگان تعديل شده بود، دوباره به حالت اوليه ى خود برگشت.
بنده يادم است كه آقاى عزت اللّه سحابى نزد امام رفته بود و گريه مى كرد كه امام به مردم بگويد مرگ بر امريكا نگويند; چرا كه مردم نمى دانند كه امريكا چه قدر قدرت مند است و اگر بخواهد مى تواند يك شبه ايران را با خاك يك سان كند. كه بعد امام فرمودند امريكا هيچ غلطى نمى تواند بكند كه اين ظرف اين بيست و دو سال نشان داده شد.
از لحاظ حقوق بين الملل، اشغال سفارت كار درستى نيست; ولى سوء استفاده از سفارت هم كار درستى نيست; چرا كه كودتاى 28 مرداد از درون سفارت امريكا شكل گرفت و سفارت محل جاسوسى نيست. پس وقتى كه چنين سوء استفاده اى مى شود، به طور طبيعى سفارت مصونيت سياسى خود را از دست مى دهد. اشغال سفارت كار بسيار درستى بود; اگر چه بعضى از آقايانى كه اشغال كرده اند، توبه نامه نوشته اند; ولى واقعيت قضيه كار فوق العاده درستى بود و بنده خدا را شاكرم كه چنين اتفاقى افتاد و اگر تا امروز انقلاب ما حفظ شده، به خاطر اشغال سفارت بود.
سوال: از ضرورت هايى كه اقتضا مى كند ما با امريكا رابطه داشته باشيم، اين است كه با رابطه وضع اقتصادى ما بهتر شود (البته نويسنده ى سؤال اين را از خودشان ننوشته اند بلكه نقل قول كرده اند).
جواب: همان قدر كه وضع شوروى سابق و روسيه خوب شده است، همان قدر هم وضع ما خوب خواهد شد. آقاى يلتسين به اين اميد نشسته بود كه با امريكا آشتى مى كند و نظام ليبراليستى امريكا را مى پذيرد و آن وقت امريكا به كمك او مى آيد و اقتصاد كشورش شكوفا مى شود. نه تنها آن كشور هفده تكّه شد، بلكه هنوز آقاى برژينسكى مى گويد: اين تجزيه كافى نيست; چرا كه هنوز خطرناك است.
امريكايى ها تا كشورهايى را كه به طريقى با آن ها مقابله كرده اند، لِه نكنند، به هيچ چيز رضايت نمى دهند. اگر يك رژيم شاهنشاهى بر سر كار بيايد، ممكن است سرمايه گذارى بكنند; امّا در عِوضِ هر دلار، ده دلار مى برند.
از طرف ديگر، كشورهايى كه با امريكا رابطه دارند مثل پاكستان و تركيه و... چه قدر اقتصادشان شكوفا شده است؟ مالزى و اندونزى در دام امريكا افتادند و به او گفتند كه بيايد در كشورشان سرمايه گذارى كند و امريكا هم سرمايه ى زيادى به اين كشورها آورد و بعد از آن كه خوب اين كشورها را از لحاظ دلار وابسته كرد، يك دفعه تمام سرمايه ى خود را بيرون كشيد كه آن چنان وضع اسف ناكى اين دو كشور پيدا كردند كه تبديل به دو كشور ورشكسته شدند. و اگر دوباره يك مقدار رام امريكا نشده بودند، در كشورشان فاجعه اتفاق مى افتاد.
البته ممكن است يك مقدار پلاستيك امريكايى و مك دونالد و پپسى كولا و... در كشور راه بيفتد، ولى مطمئن باشيد كه ديگر اقتصاد ما اقتصاد مستقل و شكوفا نخواهد بود; بلكه اقتصادى صد در صد وابسته مى شود.
در بررسى اى كه بنده در مورد افزايش قيمت نفت در زمان طاغوت داشتم، ديدم كه ضربه اى را كه از افزايش قيمت نفت كه با خواست امريكا انجام شده بود خورديم، وحشتناك بود; يعنى تمام توليدات داخلى ما مثل كشاورزى و... نابود شد و همه چيز وابسته به خارج از كشور شد. دلار هفت تومان به نفع ما نبود بلكه صد در صد به ضرر ما بود; چرا كه پول هاى نفت مرتّب به خارج كشور باز مى گشت; به طورى كه وقتى انقلاب پيروز شد، مى بايست هشتاد و پنج درصد گندم را از خارج وارد كنيم.
اين اقتصادى است كه امريكايى ها براى ما مى آوردند; البته ممكن است كه يك مقدار نقل و نبات در خيابان ها بريزند كه دهان مردم را شيرين كنند، ولى اقتصاد شكوفا و بنيادينى نخواهد بود. اين چيزى كه آقايان مطرح مى كنند، از ديدگاه تجارى خودشان است كه مى توانند جنس هاى امريكايى وارد كنند و سوداگرى و واسطه گرى بيش تر شود (كه متأسفانه سوداگرى در مملكت ما نقش اصلى را در اقتصاد دارد).
سوال: گفته مى شود كه نظريه ى توطئه براى اين مطرح مى شود كه ما مشكلات خودمان را به گردن امريكا بيندازيم. جواب حضرت عالى در اين رابطه چيست؟
جواب: يعنى آيا حادثه ى طبس دروغ بود؟ آيا كودتاى نوژه دروغ بود؟ آيا اين كه آقاى برژينسكى قبل از جنگ به بغداد رفته و جنگ را راه انداخته دروغ بود؟ و آيا با وجود اين ها، نظريه ى توطئه غلط است؟ مگر اين كه واقعيت ها را انكار بكنيم; صرف نظر از اين ها، اگر از ديدگاه خردگرايى نگاه كنيم، اگر شما به جاى طرف باشيد چه مى كنيد؟ يعنى خودمان را به جاى امريكا بگذاريم; آن هم امريكايى كه در ايران منافع فوق العاده عظيمى داشته و آن ها به خطر افتاده و اين كه احساس مى كند كه جمهورى اسلامى در همه جاى عالم مانع و مقابل او است، حال اگر شما به جاى امريكا با همان ديدگاه هاى امريكا باشيد، توطئه نمى كنيد؟ معلوم است كه توطئه مى كنيد; پس چگونه اين توهّم است؟ مگر اين كه بگوييم امريكايى ها خواب رفته اند و اصلا به فكر اين كه در ايران توطئه بكند نيستند.
شما بايد بدانيد كه توطئه وجود دارد; چرا كه دشمن اهل توطئه است. نه تنها دشمن توطئه مى كند بلكه رقيبى كه پاى بند به اصول اخلاقى نباشد نيز توطئه مى كند; زيرا مى خواهد از رقيب خود جلو بزند. و آيا وقتى كه كنگره ى امريكا تصويب مى كند كه بيست ميليون دلار خرج براندازى نظام ايران كند، آيا اين هم توهّم توطئه است؟ و يا اين كه اخيراً كنگره ى امريكا تصويب كرده است كه بابت شهروندان امريكايى كه حكم از دادگاه هاى امريكا گرفتند، از دارايى هاى ايران و از مطالبات برداشته مى شود. مثلا يك شهروند امريكايى در يكى از خيابان هاى قدس، سوار بر اتوبوس مى شود كه آن اتوبوس به وسيله ى بمب منفجر مى شود، خانواده ى مقتول در دادگاه امريكا عليه ايران شكايت مى كنند. دليل شكايت هم اين بوده است كه چون ايران حامى حماس است و حماس اين اتوبوس را منفجر كرده، پس ايران بايد خسارت بدهد و دادگاه حكم مى كند كه سيصد و چهل ميليون دلار خسارت اين قتل مى شود. در صورتى كه براى دويست و نود مسافر هواپيماى ايرباس ايران كه به دست امريكا سقوط كرد فقط شصت ميليون دلار خسارت دادند; ولى براى يك نفر كه آن هم به اين صورت كشته شده، سيصد و چهل ميليون دلار مى نويسند.
گنه كرد در بلخ آهنگرى***به شوشتر زدند گردن مس گرى
بنده تعجب مى كنم كه چگونه آقايان سر خود را زير برف مى كنند و مى گويند توطئه يك توهّم است.@#@
سوال: البته بنده ذكر كنم كه برخى از سؤالاتى كه مطرح مى شود، سؤالاتى است كه در سطح جامعه و جرايد وجود دارد و انتقال آن به تريبون به دليل آن است كه به صورت شفاف جواب داده شود. سؤال شده است كه آيا بر اساس معادلات سياسى (به غير از فرهنگى و اعتقادى كه ما مى گوييم) بحث از فروپاشى امريكا توجيه پذير و مورد انتظار است؟
جواب: بنده چهار سال در امريكا درس خواندم و زندگى كردم و با جامعه، هم سر و كار داشتم و هم كار كردم و بر اين باور هستم كه همان سرنوشتى كه شوروى دچار آن شد، امريكا هم دچار آن مى شود، حتّى بدتر. زيرا روسيه يك سابقه و قدمت هشتصد تا نهصد ساله دارد; ولى امريكا كُلا يك سابقه ى دويست ساله دارد. روسيه از لحاظ نژادى، فرهنگى، قومى و مذهبى منسجم است; ولى امريكايى ها تماماً مهاجر هستند. مردم واقعى امريكا، سرخ پوستانى هستند كه دسته دسته به وسيله ى مهاجرين قتل عام شده اند و الآن هم در كمال فلاكت و بدبختى زندگى مى كنند و فيلم هايى كه گاهى در تلويزيون پخش مى شود، به خوبى نشان مى دهد كه با اين سرخ پوستان چگونه برخورد مى كنند. مهاجرين به امريكا، همه به دنبال طلا و پول به اين سرزمين آمده بودند.
امريكايى ها از لحاظ فرهنگى اصلا منسجم نيستند و تماماً وابستگى به فرهنگ خودشان دارند; يعنى ژاپنى ها با فرهنگ ژاپنى زندگى مى كنند ; چينى ها با فرهنگ چينى; ايرانى ها با فرهنگ ايرانى و اروپايى ها هم به فرهنگ خودشان وابسته هستند. چيزى به نام فرهنگ امريكايى اصلا وجود ندارد و بنده تعجب كردم كه آقاى خاتمى در مصاحبه ى با CNNاز فرهنگ و تمدن امريكايى صحبت كردند. در صورتى كه اگر به خود امريكايى ها بگوييد كه فرهنگ و تمدن امريكايى چيست؟ به شما مى خندند.
مطلب بعد اين كه چون فرهنگ ندارند،فساد اخلاقى و بى اعتقادى در آن جا فوق العاده بالا است; يعنى اين كه بر خلاف اروپايى ها به هيچ قيد و بندى مقيد نيستند; چرا كه اروپايى ها داراى خانوادهايى هستند كه به آن اعتقاد دارند و بنيادهاى خانواده شان مستحكم است; در امريكا وقتى دختر و پسر به سن دوازده، سيزده سالگى مى رسند، اگر خودشان از خانه فرار نكنند، پدر و مادر با لگد از خانه بيرونشان مى كنند. حالا ببينيد كه اين دختر و پسر چه مى شوند. بچه هاى بنده تعريف مى كردند كه در زنگ تفريح، تفريح آن ها مارى جوانا (يعنى مواد مخدر) است.
در آن مدارس اغلب بچه هاى ما شاگرد اول مى شدند; مثلا دو تا از بچه هاى من در عرض دو سال دبيرستان را تمام كردند و در شانزده سالگى از آن ها ديپلم گرفتند; حتّى در انگليسى هم اول شدند; ولى جالب بود كه همان زمان دو نفر از خانواده ها در دادگاه شكايت كردند كه بچه هايشان ديپلم گرفتند ولى سواد خواندن و نوشتن ندارند! و وقتى ديدند كه دانشگاه ها همه با دانشجويان ما پر مى شوند (چرا كه امريكايى ها ماليات مى دادند ولى دانشگاه نمى آمدند) دانشگاه را سهميه بندى كردند كه نصف براى امريكايى ها باشد و نصف ديگر براى خارجى ها و جالب بود كه نصف خارجى ها پر مى شد ولى نصف امريكايى ها پر نمى شد; زيرا بچه از ابتدا ساخته نشده بود.
اقتصاد امروز امريكا، هنوز از آبشخور قبلى اش بهره مى برد; والا ژاپنى ها تا اعماق اقتصاد امريكا نفوذ كرده اند. در تشكيلات وال استريت كه در نيويورك است، امروزه ژاپنى ها بيش ترين سرمايه را دارند و واقعيت قضيه اين است كه امريكا همانند يك سيب رسيده ى بسيار شيرين مى ماند كه به گنديدگى نزديك است. آقاى برژينسكى ـ كه مشاور امنيت ملى كارتر بود ـ اخيراً كتابى نوشته با عنوان «فردا دير است» كه به فارسى هم ترجمه شده است. در آن كتاب مى نويسد: ما اگر به فكر اخلاق و معنويات نباشيم، آينده اى براى امريكا قابل پيش بينى نيست.
سوال: سؤال شده است: از آن جايى كه كشورهاى اروپايى در مورد رابطه با امريكا ملاحظاتى دارند و اگر رابطه ى ما با امريكا درست نشود، مشكلات سرمايه گذارى كشورهاى اروپا در ايران حل نخواهد شد، لذا بايد رابطه ى خود را با امريكا درست كنيم. نظر خود را در اين باره بيان فرمايد.
جواب: درست بر عكسِ اين حرف صحيح است; اروپايى ها اصلا دلشان نمى خواهد كه رابطه ى ما با امريكا خوب شود; زيرا تمام كشورهاى نفت خيز، تحت سلطه ى امريكا هستند و تنها ايران است كه تحت سلطه نيست. اروپايى ها نمى خواهند كه مجبور باشند از كانال ورودى امريكا وارد ايران بشوند; پس ترجيح مى دهند كه ما مستقل باشيم. و اين كه مى گويند در ايران سرمايه گذارى نمى كنند، حرف درستى نيست. الان اروپايى ها بيش ترين اعتبار را به ايران مى دهند و مبالغ هنگفتى در ايران سرمايه گذارى كرده اند و پذيرفته اند كه بيمه هم بكنند. تنها مشكلى كه اروپايى ها دارند، با تكنولوژى هاى است كه ليسانس آن در اختيار امريكا است و يا ما تا به حال از آن ها استفاده نكرده ايم و يا كانال زده ايم يعنى يك شركتى در اروپا به وجود آوردند كه آن ها جنس را مى خرند و به ما مى فروشند.
بنا بر اين، مطمئن باشيد كه اگر ما با امريكا رابطه برقرار كنيم، اروپايى ها اصلا خوششان نمى آيد. بنده در ملاقات هاى متعددى كه هم با آلمان ها و فرانسوى ها و... داشته ام، اين حرف را نداشته اند كه شما با امريكايى ها آشتى كنيد كه ما با شما رابطه برقرار كنيم. مخصوصاً آلمان ها كه يك كينه ى وحشت ناكى نسبت به امريكايى ها دارند و ترجيح مى دهدند كه رابطه ى ما با آن ها خوب نشود. شما ديديد كه رؤساى جمهور اروپا يكى پس از ديگرى به ايران آمدند و با مسئولين ايرانى ملاقات داشتند. و هر وقت هم كه مى رود رابطه اى ما با اروپا بهتر شود، صهيونيست ها و امريكايى ها يك بازى در مى آورند كه رابطه ى ما خراب شود; مثل ماجراى سلمان رشدى و ميكونوس و... كه اين ها توپ هايى است كه امريكايى ها به زمين اروپايى ها مى اندازند تا مانع برقرارى رابطه باشد.
سوال: سؤال شده است كه شعار «مرگ بر امريكا» چه فايده اى دارد؟ آيا حكم فرمايان امريكا از اين شعار براى توجيه روابط خصمانه ى خود با ايران سوء استفاده نمى كنند؟
جواب: اصولا شعارها به وسيله ى خود مردم انتخاب مى شود. دولت نقشى ندارد كه بخش نامه كند به مردم بگويد شما از امروز مرگ بر امريكا بگوييد و يا نگوييد.
در هر دوره اى مردم جهت ابراز احساسات و خشم خود شعارى سر مى دهند. مثلا بنده سيزده، چهارده ساله بودم و امريكايى ها در خيابان هاى تهران زياد ديده مى شدند. در آن زمان شعار مرگ بر امريكا نبود; بلكه مى گفتند «يانكى گورتُ گم كن» و يا به انگليس مى گفتند: yanki go home يانكى يك اصطلاح بسيار زشتى براى امريكايى ها بود. حالا هم شعار مرگ بر امريكا مطرح مى شود و اگر امريكا دلش مى خواهد كه به او مرگ نگويند، آدم بشود و رفتار خود را تغيير بدهد. ديگر آن زمان، مردم اين شعار را نمى دهند و اگر يادتان باشد، يك زمانى فرانسه، به عراق موشك هاى «ايگزو 3» مى داد و مردم ناخودآگاه مرگ بر فرانسه را هم به شعارهاى خود اضافه كردند. بعد كه تمام شد، آن را برداشتند. ولى به جاى آن «مرگ بر انگليس» گذاشتند; البته انگليس ها از اين چيزها بدشان نمى آيد; زيرا مهم براى آن ها اين است كه بتوانند رابطه داشته باشند; لذا هر چه قدر به آن ها فحش بدهيم، هيچ وقت به آن ها بر نمى خورد; ولى امريكايى چون از جايگاه ابر قدرتى نگاه مى كنند، به آن ها بر مى خورد.
اين مرگ بر امريكا نمادى است براى نشان دادن نفرت در يك جامعه. هيچ كس هم نمى تواند آن را عوض كند و اگر دولت از فردا بخش نامه كند كه ديگر مرگ بر امريكا نگوييد، آيا شما ديگر مرگ بر امريكا نمى گوييد؟
قبل از فروپاشى شوروى، مردم مرگ بر شوروى هم مى گفتند ولى حضرت امام معتقد بودند كه گفتن مرگ بر شوروى در آن زمان به دليل آن كه با امريكايى ها درگير بوديم، درست نيست و بهتر است تمام حواسمان جمع امريكا شود; لذا در سال شصت و دو يا شصت و سه بود كه دستور دادند تلويزيون، شعار مرگ بر شوروى را سانسور كند. تلويزيون هم سانسور مى كرد. مردم به صدا و سيما ريختند و به مسئولش كه در آن زمان محمد هاشمى بود گفتند مگر كمونيست شده اى؟ و كمونيست ها آن جا نفوذ كرده اند و... ولى امام به مردم نگفت كه مرگ بر شوروى نگوييد. ولى به صدا و سيما دستور داد كه وقتى در جماران مى گويند، آن را سانسور كنند.
اراده ى مردم همين است كه خودشان تصميم بگيرند و اين كه ما بگوييم مرگ بر امريكا چيز خوبى نيست، اصلا دست دولت نيست كه بگويد خوب است يا نه; بلكه دست توده هاى مردم است.
سوال: بعضى ها مى گويند كه طرح شعارهاى ضد امريكايى براى مشروعيت زدايى برخى گروه هاى سياسى است. نظر شما در اين رابطه چيست؟
جواب: عده اى كه قديم شعارهاى تند مى دادند توبه كردند. بنده در روزنامه ى جمهورى اسلامى مى خواندم كه يكى از همين آقايان بيست سال قبل گفته بود: خدا نكند آن روزى بيايد كه مرگ بر امريكا از زبان ما بيفتد; همين فرد نه تنها مرگ بر امريكا از زبانش افتاده بلكه مى گويد رابطه هم بايد برقرار شود.
اشكال كار در اين است كه امروزه متأسفانه گروهى مى خواهند رابطه برقرار كنند و گروه ديگرى هم مقابله مى كنند. تصور آن ها اين است كه براى مصرف جناحى است.@#@ در صورتى كه اين طور نيست و اين حركتى است كه خواسته ى نظام و توده هاى مردم است. دليل آن هم اين است كه زمانى يك آقايى از آن جناح مطرح كرد كه رابطه برقرار كنيم; همه ى مردم با او هم برخورد كردند. حتّى مقام معظم رهبرى هم برخورد كردند. بدين ترتيب اين حرفى است كه مطلقا درست نيست.
سوال: آيا درست است كه امريكا عصر حاضر را عصر ظهور امام زمان مى داند و بدين جهت با آن مبارزه مى كند؟
جواب: اگر فيلم نوستراداموس را ببينيم، اين حرف درست است. نوستراداموس يك كشيش بود كه پانصد سال پيش زندگى مى كرد و داراى قدرتى بود كه پيش گويى مى كرد و خيلى از چيزها را هم پيش بينى كرده بود; مثل انقلاب فرانسه، جنگ جهانى اول، جنگ جهانى دوّم، انقلاب اسلامى و پيش گويى ظهور امام زمان (عج) كه بعد از انقلاب اسلامى، شخصى با نام پيغمبر آخر زمان ظهور خواهد كرد (اسم او را ضد مسيح گذاشته و محل آن را عربستان ذكر كرده است).
اين را به صورت فيلم درآورده اند با عنوان «مردى كه فردا را مى ديد». اين فيلم ساخت امريكا است و بنده انگليسىِ آن را در لندن ديدم (البته كتاب آن هم به فارسى ترجمه شده) و جالب اين جا بود كه نشان مى داد آقا ايستاده اند و موشك ها از زمين به سوى نيويورك پرتاب مى شود و آن را با خاك يك سان مى كند. در مورد انقلاب اسلامى پيش بينى كرده بود كه: رژيم شاه به وسيله ى مردى از پاريس ساقط خواهد شد. بعداً تفسير كرده بودند كه شايد جنگى بين ايران و فرانسه رخ بدهد; زيرا كسى نمى دانست كه امام به پاريس تبعيد مى شود. بدين ترتيب اگر اين ها را قبول داشته باشند، به فكر اين هستند كه چگونه با ظهور آقا مقابله كنند.
سوال: چه اشكالى دارد كه رابطه برقرار باشد ولى مواظب باشيم كه در امور ما دخالت نكنند؟ مثل ارتباط با انگليس و آلمان و روسيه و...
جواب: اگر امريكايى ها اين چنين آمادگى پيدا كنند كه تمام شرط و شروط خود را بردارند و اموال ما را پس بدهند و انقلاب اسلامى را بپذيرند و دولت جمهورى اسلامى را به عنوان دولت مستقل قبول كنند، آن وقت ديگر امريكا آدم شده است و رابطه مشكلى ندارد; ولى امريكايى ها اين گونه رابطه را قبول ندارند; بلكه مى گويند ما كه آدم نمى شويم لذا شما بايد بنده ى ما بشويد.
سوال: مطلبى را از امام جماعت كنفرانس برلين مطرح كرده اند(خنده ى حضار); ايشان گفته اند: دليل ما براى عدم رابطه با امريكا اين است كه ما تابع ولايت هستيم و هر چه او بگويد بايد اجرا شود.اين مطلب يعنى چه و مبانى آن كدام است؟ به ويژه نتايج اين عمل و انديشه در جامعه چيست؟ و آيا نظر حاكم اسلامى به ويژه حاكم غير معصوم لزوماً درست ترين و به مصلحت ترين است؟
جواب: ولايت از درون انقلاب با خيزش عمومى مردم ايجاد شده و مردم هم تبلور عينى خواسته هاى خود را در ولايت مى بينند و اگر روزى خداى نكرده تبلور عينى خواسته هاى خود را در ولايت نبينند، ديگر تبعيت نمى كنند; بنا بر اين آن چه را كه ولى امر مى گويد، در حقيقت زبان دل مردم است. با اين تفاوت كه ايشان دست رسى به اطلاعات عميق هم دارند و مردم عادى دست رسى به آن اطلاعات را ندارند; مثلا همين اطلاعاتى را كه الان بنده به شما مى دهم; شما به اين نتيجه مى رسيد كه نمى شود رابطه برقرار كرد.
دانشجويان دفتر تحكيم وحدت كه معتقد به برقرارى رابطه هستند نيز از بنده دعوت كرده بودند كه صحبت كنم. بنده در ابتداى صحبتم به آن ها گفتم كه من نه مى گويم رابطه برقرار كنيم و نه مى گويم كه رابطه برقرار نكنيم; بلكه بنده واقعيت هايى را كه وجود دارد مى گويم; آن وقت خود شما تصميم بگيريد كه آيا رابطه برقرار كنيم يا نه؟ در آخر صحبتم، همه از نظريه ى خود استغفار كردند و گفتند كه ما اصلا به برقرارى رابطه معتقد نيستيم. دليل آن هم اين است كه واقعيت ها چيزهايى است كه قابل انكار نيست; يعنى نمى شود اين ها را انكار كرد.
اگر ولى امر مسلمين هم مى گويد، ضمن اين كه واجب الاطاعه است، در عين حال خواسته ى دل مردم هم است. امام به مردم نگفت كه سفارت امريكا را اشغال كنند بلكه مردم اشغال كردند و بعد امام تأييد فرمودند. اصولا زبانِ گوياى مردم چيزى است كه نمى شود با نظريه ى يك شخص آن را عوض كرد. بنا بر اين، اين طور نيست كه مقام معظم رهبرى اين نظر را دارند ولى مردم اين نظر را ندارند.
سوال: گفته مى شود كه امريكا وابستگى اقتصادى دارد، آيا اين حرف درست است؟
جواب: با وضعيت فعلى بله; يعنى در وضعيتى كه ژاپنى ها توانسته اند در آن جا سرمايه گذارى كنند و آلمان ها هم تا حدودى آمده اند.
وابستگى اقتصادى در كشورهاى غربى متقابل است و تحت تأثير استقلال سياسى آن ها نيست; امّا در كشورهاى جهان سوم، وابستگى اقتصادى، وابستگى سياسى را به همراه دارد و وابستگى هاى سياسى، اهرم هاى اقتصادى را به كار مى گيرند; ولى چون كشورهاى غربى همه از لحاظ موضع سياسى يك جور هستند، در نتيجه اگر از لحاظ اقتصادى وابسته هم باشند مشكلى ندارند و اگر روزى اختلافى در سياست هاى آن ها به وجود بيايد، مى توانند رابطه ى خود را با كشورى كه مى خواهند با آن مقابله كنند قطع كنند تا ديگر آن كشور نتواند روى پاى خودش بايستد.
سوال: اگر امريكايى ها فرهنگ ندارند، صحبت از تهاجم فرهنگى غرب به سر كردگى امريكا چه معنايى دارد؟
جواب: فرهنگى كه امريكا مطرح مى كند، نوعى بى فرهنگى است و چون فرهنگ ها با هم مقابله مى كنند، تهاجم هم براى اين است كه آن فرهنگ را از بين ببرد. به طور كلى سياست امريكا و ليبراليسم اين است كه فرهنگى با اعتقادات و ارزش ها وجود نداشته باشد و وقتى ليبراليسم مى گويد جامعه ى مدنى، يعنى جامعه اى كه هيچ فرهنگى در آن مسلط نبوده و آزادى عمل در آن باشد.
اكثريت امريكايى ها چون مهاجرين اروپايى هستند، نوعى فرهنگ رقيق غربى با همان معيارها و قوانين را دارا هستند; منتها اين طور نيست كه انسجام امريكا با اين فرهنگ غربى باشد. و اگر امروز بخواهند فرهنگى را صادر كنند و رشد دهند، فرهنگى است كه از اروپا با خود آورده اند يعنى فرهنگ مسيحى و ليبرال و سكولار.
آن ها اصرارى ندارند كه شما اين فرهنگ ها را داشته باشيد; بلكه اصرار آن ها بر سر از دست دادن فرهنگ خودمان است و اين وضعيتى بود كه در مشروطه هم گرفتار آن بوديم; چنان كه تقى زاده مى گفت: اگر مى خواهيد آدم شويد، بايد از فرق سر تا نوك پا غربى شويد. و اگر هم فرهنگ آن ها را قبول كنيم، آن ها هيچ وقت ما را نمى پذيرند; مثلا اين ترك هاى بيچاره فرهنگ و خط و... خود را از دست دادند تا غربى شوند; حتّى معيارهاى فرهنگى غرب را با تمام وجود پذيرفتند ولى باز اروپايى ها تا امروز آن ها را راه نداده اند. دليلشان هم اين است كه مى گويند: اولا، چشم و ابروى شما مشكى است و ثانياً، مسلمان هستيد. سياه پوستان در امريكا مطلقاً هضم و جذب فرهنگ امريكايى نشده اند; بلكه اتوبوس و كليسا و... آنان از سفيدپوستان جدا است و شرايط كاملا متفاوتى دارند.
پس منظور از تهاجم فرهنگى اين نيست كه فرهنگ خاصّى را بپذيريم; بلكه منظور بى فرهنگ شدن ما است; زيرا انقلاب اسلامى ما، انقلاب فرهنگى بود; بر خلاف انقلاب كبير فرانسه كه انقلاب سياسى بود و انقلاب روسيه كه انقلاب اقتصادى بود. انقلاب اسلامى براى نان و مسكن و آزادى نبود; بلكه براى اسلام بود و چون اسلام توانست موفق شود، آن ها با آن مبارزه مى كنند.
يك بار در تاريخ، غربى ها فرهنگمان را از ما گرفتند و آن در جنگ هاى صليبى بود كه در اسپانيا (اندلس معروف) تا زمانى كه با فرهنگ اسلامى بوديم، نتوانستند ما را شكست دهند; به محض اين كه مسلمان ها را با زن و شراب و مواد افيونى آشنا كردند (تا حدى كه كليساهاى آن ها هم اين ها را توزيع مى كردند) و فرماندهان عرب صحرا گرد خود را مخمور و مست و لا يعقل كردند، آن وقت حمله كردند و مسلمان ها را از آن جا بيرون كردند. اگر به اسپانيا برويد، آثار مساجد و مسلمان ها را مى بينيد (البته بعضى از آن ها را تبديل به كليسا كرده اند) ولى اثرى از خود مسلمان ها نمى بينيد.
سوال: انتخاب شدن هر يك از آقايان، جورج بوش و الگور چه تأثيرى در ارتباطات ايران و امريكا مى تواند داشته باشد؟
جواب: سگ زرد برادر شغال است. هيچ فرقى نخواهد داشت و هيچ تأثيرى در شرايط ما نخواهد گذاشت; البته دموكرات ها به صهيونيست ها خيلى نزديك هستند; ولى جمهورى خواه ها هم نزديك هستند. در انتخابات رياست جمهورى، وقتى كانديداها مى خواهند يك ديگر را خراب كنند، راجع به اسراييل و صهيونيسم كه مى رسد، آن طرفى مى گويد من به اسراييل بهتر خدمت مى كنم، اين طرفى مى گويد نه، من بهتر خدمت مى كنم و دعواى آن ها سر بهتر خدمت كردن است، نه سر اختلاف داشتن. مثلا آقاى الگور براى اين كه بتواند رأى يهودى ها و صهيونيست ها را جذب كند، معاون خود را از يهودى ها انتخاب كرد. البته خود امريكايى ها در امريكا از صهيونيست ها خيلى خوششان نمى آيد، بلكه بدشان هم مى آيد; ولى نفوذ صهيونيسم آن قدر زياد است كه با آن نفوذ، رئيس جمهور امريكا به سادگى نمى تواند مقابله كند و براى ما هيچ فرقى ندارد كه جمهورى خواهان به سركار بيايند و يا دموكرات ها.@#@
سوال: با توجه به فرمايشات حضرت عالى، انگيزه ى عناصر خودى از طرح مسئله ى رابطه با امريكا چيست؟
جواب: دو حالت مى تواند وجود داشته باشد: 1. ناآگاهى و جهالت; بيش تر كسانى كه فريفته ى امريكا هستند، اصلا امريكا را نديده اند; 2. خودباختگى كه انسان هاى خودباخته معمولا به اين سمت كشيده مى شوند; البته اين كه ليبرال ها اعتقاد به رابطه ى با امريكا دارند، جزء مبانى فكرى آن ها است و اگر خدايى نكرده ما هم يك روز ليبرال شديم، داراى همين طرز فكر خواهيم شد; ولى كسانى كه اعتقادات اصولى دارند و به اصول اسلام پاى بند هستند، يا خودباخته مى شوند و يا ناآگاه هستند.
سوال: در حال حاضر، رابطه ى ايران و امريكا تا چه حد است؟ آيا روابط اقتصادى و بازرگانى دارد؟
جواب: از ديدگاه جمهورى اسلامى، داشتن روابط اقتصادى و بازرگانى هيچ منعى ندارد و امريكايى ها اغلب يا آن را محكم مى كنند و يا شل مى كنند; مثلا يك بار مى گويند كه مى توانيد قالى وارد امريكا كنيد و نفت نمى توانيد صادر كنيد و يك بار بر عكس اين را مى گويند و اين دست خود امريكايى ها است; چرا كه از ديدگاه ما، داشتن روابط اقتصادى و بازرگانى هيچ منعى ندارد و هر مقدار هم كه امكان داشته باشد برقرار مى شود. الان هم در حد بسيار محدودى است و اين هم ناشى از اين است كه امريكايى ها مى خواهند با فشار اين اهرم، رابطه ى ديپلماتيك و سياسى برقرار كنند.
در مورد روابط علمى هم بنده بچه هاى خودم را تشويق مى كردم كه در امريكا درس بخوانند; چون پيش رفت هاى علمى در آن جا جمع شده و فرار مغزها به سوى آن ها است كه متأسفانه امريكا توانسته است جذب كند. نزديكان بنده از آن جا دكتراى خود را گرفته اند و برگشته اند. منتها با حفظ تمام معيارها و اصول اسلامى. الان هم اگر كسى بخواهد در امريكا درس بخواند، از ديدگاه جمهورى اسلامى اصلا مشكلى وجود ندارد; ولى امريكايى ها فكر مى كنند كه وقتى چنين حالتى پيدا شد، ما از دست آن ها اهرم مى گيريم; لذا موانعى ايجاد مى كنند بعد هم خودشان دفع مى كنند.
سوال: ارزيابى شما از مواضع اخير دولت امريكا در ادامه ى بلوكه كردن اموال ايران در امريكا و تمديد تحريم اقتصادى چيست؟
جواب: از اين كه هيچ كدام از اين ها نتوانسته دولت و نظام ما را تسليم بكند و جمهورى اسلامى از مواضع خود عدول نكرده است، عصبانى هستند; در نتيجه او هم به همان سياست هاى غلط خودش ادامه مى دهد و اشتباه هم مى كند، يعنى اگر امسال به جاى اين كه اين تحريم ها را تمديد كند، تمديد نمى كرد، به نفعش بود; حتّى اهرمى به دست عاشقان رابطه ى با امريكا مى داد ولى چون از موضع ابر قدرتى برخورد مى كند، اين را بدتر مى كند; مثلا كنگره ى امريكا يك سرى مصوبات تندتر و شديدترى را تصويب مى كند و دولتش هم تصميماتى شديدتر مى گيرد.
به نظر بنده، قسمت عمده ى عدم رابطه با امريكا، ناشى از حماقت ها و سياست هاى غلط خود امريكا است. بنده به يكى از امريكايى ها مى گفتم كه برويد از ارباب هاى خودتان ـ انگليسى ها ـ درس بگيريد و ببنيد كه آن ها چه كار مى كنند؟
خاطره اى دارم از انگليسى ها در اوگاندا، كشور اوگاندا زمانى مستعمره ى انگليس بود. بعد از كودتايى كه در آن كشور شد، يك آدم عوضى به نام «ايدى امين» كه خيلى هم چاق بود و حدود صد و پنجاه كيلو وزن داشت، به قدرت رسيد و دفاتر انگليسى ها را بست و تمام آن ها را بيرون كرد. انگليسى ها اصرار كردند كه اجازه بده ما به كشور شما بياييم و مطيع شما هستيم. ما فقط مى خواهيم بازرگانى كنيم. ايدى امين گفت: شرطش اين است كه مرا يك دور روى كول خود بگذاريد و دور استاديوم بچرخانيد تا من اجازه بدهم بياييد. انگليسى ها اين شرط را پذيرفتند و سه تا سه ايدى امين را روى كول خود مى گذاشتند و دور استاديوم مى چرخاندند. البته اين كار از لحاظ ديپلماتيك درست نيست; ولى مهم اين بود كه مى خواست انگليسى ها را تحقير كند و بگويد كه تا به حال شما ارباب ما بوديد و به ما زور مى گفتيد، از اين به بعد ما ارباب شما مى شويم.
خاطره ى ديگرى دارم از نيويورك كه يازده ساعت برق رفت و آن جا اين طور نيست كه وقتى برق مى رود، مردم مواظب باشند كه دزدى نشود; بلكه درست بر عكس تمامشان دزد مى شوند. در اين يازده ساعت تمام شيشه هاى سوپر ماركت ها را شكستند و هر چه توانستند غارت كردند. بعد تلويزيون با يك سياه پوست مصاحبه كرد كه چرا شما اين كار را كرديد؟ گفت: اين ها عمرى ما را استثمار كرده بودند و ما در اين يازده ساعت توانستيم ذره اى از آن چه را كه از ما غارت كرده بودند پس بگيريم.
سوال: در خصوص انتخابات اخير رياست جمهورى امريكا و تخلفاتى كه در آن جا صورت گرفت، اگر توضيحاتى به نظرتان مى رسد بفرماييد.
جواب: تصميم گيرى در انتخابات رياست جمهورى امريكا، نه به وسيله ى مردم است و نه به وسيله احزاب; بلكه به وسيله ى صاحبان قدرت و ثروت و شركت هاى بزرگ مثل راكفِلِر و روجيلها است كه آن ها تصميم مى گيرند و يك نفر از اين حزب و يك نفر از آن حزب انتخاب مى كنند. زمانى ممكن است كه تصميم آن ها اين باشد كه كدام يك حتماً انتخاب بشود. كه در آن وقت دعوا بين آن ها زياد نيست; ولى در دوره اى كه تصميم آن ها اين نباشد كه يك نفر انتخاب شود، دعواى بين آن ها خيلى جدى و حاد مى شود كه اين دفعه از آن دفعات بود كه دعوا فوق العاده حاد شده بود. در نتيجه يك رأى و دو رأى مى تواند در انتخاب اين ها مؤثر باشد و لذا مى بينيم در فلوريدا كه برادر جورج بوش فرمان دار آن جا بود، در راى ها دست كارى كرده بودند و توانسته بودند ده و يا هفده هزار رأى را تغيير بدهند.
شركت مردم در آن جا فوق العاده پايين است و امسال كه مى گفتند خيلى زياد شركت كرده اند، نزديك به پنجاه ـ شصت ميليون بيش تر شركت نكرده اند. در زمانى كه بنده آن جا بودم، انتخاباتى انجام مى شد، من به يك امريكايى گفتم: چرا در انتخابات شركت نمى كنى؟ گفت: چه فرقى دارد كه شركت بكنم و يا شركت نكنم; هيچ تأثيرى نمى گذارد. علّت اين درگيرى كه اين بار به وجود آمد و معلوم شد كه تقلب شده، اين بود كه براى آقاى راكفلر فرقى نمى كرد كه بوش به كاخ سفيد بيايد يا الگور ـ در نتيجه خود اين ها اين تخلفات را انجام دادند و معلوم نيست كه سرانجامش به كجا ختم شود.
سوال: اين كه مى فرماييد: شعارها دست مردم است، اگر پرچم امريكا در روز 22 بهمن يا فتح خرمشهر در زير پاى رژه روندگان انداخته نمى شود، خواست مردم است يا دولت؟
زير پا گذاشتن پرچم، نماد ديگرى از خواست مردم است; مثل كشور فلسطين كه پرچم اسراييل و امريكا را زيرپاى خود مى گذارند و يا آن را آتش مى زنند، خواست مردم است و يا مردم تصميم مى گيرند كه آدمك كلينتون را آتش بزنند و اگر در زمان رژه زير پا گذاشته مى شود، بر اساس بيانى است كه بر خاسته از خواست مردم است كه ممكن است سپاه پاسداران اين كار را انجام دهد و يا ارتش كه اين ها هم جزئى از مردم هستند. امّا اين كه در سؤال خود گفتيد چرا نمى اندازند شايد نظرات ليبراليستى در آن جا نفوذ كرده است و اين سوال را بايد از فرماندهان پرسيد كه آيا بخش نامه شده كه اين كار را نكنند؟ و شايد هم به خاطر جامعه ى مدنى است كه اثر گذاشته است.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ.