امروز:
سه شنبه 30 آبان 1396
مباحثي پيرامون مهدويت
« بسم الله الرحمن الرحيم»
«الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين، سيّما امام زماننا روحي و ارواح مَنْ سِواه لِتراب مقدمه الفِدا» سخن درباره‎ي امام زمان ـ عليه السّلام ـ و ارواحنا فداه بسيار است. به رغم كتاب‌هاي فراواني كه نوشته شده است، شايد بيش از سه هزار كتاب راجع به اين امام هُمام باشد در عين حال آن ذرّه‌اي از درياي بي‌كران است و رواياتي كه پيرامون حضرت از پيامبر اكرم و ائمه‎ي طاهرين رسيده است، بالغ بر دو هزار و پانصد عدد مي‌رسد؛ گرچه بعضي‌ها بيش از اين را ادعا كرده‌اند. شايد منظورشان با مكرّرات است. به توفيق الهي «معجم احاديث الإمام المهدي» ـ عليه السّلام ـ در پنج جلد و به منصه‎ي ظهور درآمد و در اختيار مطالعه كنندگان قرار گرفت. دو جلد آن از پيامبر اكرم و دو جلد ديگرش از ائمه‎ي طاهرين است. در اين چهار جلد از هزار كتاب مطلب نقل شده است. در چهارصد و سي عنوان كتاب، در حدود دو هزار و پانصد روايت است. راجع به يك موضوع دو هزار و پانصد روايت كم نيست. مدت‌ها كه مسأله‌اي ذهن مرا مشغول مي‌كرد و پيوسته اين است كه اي كاش ما اين روايات را همان طوري كه در حوزه‌هاي مقدّسمان با روايات در فروع فقهي برخورد و تعامل مي‌كنيم. به همان شيوه مطرح كنيم. براي مثال كه كسي كه صوم واجب به گردن دارد، آيا يَتَمشّي منه صوم المستحب؟ آيا مي‎تواند نذر كند؟ آيا مي‎تواند صوم مستحبي انجام دهد يا نه؟ يك فرعي را عنوان مي‌كنند،‌ آنگاه ادلّه‌اش را بررسي مي‌كنند كه مراد از صوم واجب چيست؟ قضاي رمضان نذر يا كفّارات است؟ بالاخره يا به كسي منحصر مي‌كنند كه قضاي رمضان؛ بر گردنش است يا توسعه مي‌دهند. چه خوب است به همين نحو رواياتي كه راجع به حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ رسيده است، يا موضوع بندي كنند و يا عنوان‌بندي و از جهت سندي، و دلالي، بررسي كنند. موضوعات فراوان است، به عنوان مثال آيا تسميه‎ي نام حضرت در دوران غيبت، جايز است؟ هنوز در كتابهاي ما از ايشان به عنوان «م ح م د» ياد مي‎شود؛ اسم حضرت را نمي‌برند. جهتش چيست؟ از دوران قديم تا امروز ما مخالف و موافق داشته‌ايم و قريب صد روايت هم در اين خصوص داريم. بعضي نهي مي‌كنند. برخي اجازه مي‌دهند. اين يك بحثي است كه بايد بررسي شود يا يك موضوعي كه شايد موضوع روز و براي خيلي‌ها سؤال باشد، چندي قبل شبهات و مطالب را از راه شبكات اينترنت براي من آورده‌اند و ديده‌ام؛ نواصب، وهابيّت روي اين نكته تأكيد دارند كه بالاخره امام زماني كه شيعه مي‎گويد: كشتار راه مي‌اندازد، چه مي‌كند و چه مي‌كند آيا واقع مطلب همين است كه خون تا ساق پا، از دم شمشير رد مي‌كند. امام براي اين معنا، قيام مي‌كند؟ يا موانع را از سر راه برمي‌دارد؟ و اصولاً رواياتي كه اين مضمون را دارد از چه كسي نقل شده است؛ از فريقين است يا از عامه است؟ اگر از آن طرف باشد به حضرت پيغمبر منتهي مي‎شود يا از أرطات و كعب و يا فرادي كه پيش خودشان هم اعتبار چنداني ندارند، نقل شده است؟ يا اگر از طُرُق ما نقل شده است راوي آن كيست و تا چه اندازه اعتبار سندي دارد؟ كل رواياتي كه در اين فلك دور مي‌زند، بايد جمع كرد و بررسي كرد، بيست، سي، چهل روايت تا، هر چه هست.
فرض كنيد با رواياتي برخورد مي‌كنيم كه امام وارد يكي از شهرها مي‎شود پانصدر هزار نفر را مي‌كشد. راوي آن كيست؟ در كدام يك از كتاب‌هاي ما اين معنا است؟ بعد از بررسي كامل مي‌بينيد فرضاً به كعب الاحبار مي‌رسد. خودشان مي‌گويند كه كعب الاحبار[1] ثقه نيست و اعتبار چنداني ندارد. اينها نياز به بحث دارد. مخصوصاً اكنون ديگر دوران القاء شبهات است. مي‌گفتند در يكي از مؤسسات بيش از شش هزار سؤال، شبهه، مطرح است. اينها نياز به جواب دارد.
آن چيزي كه فعلاً به نظر حقير مي‌رسد مسئله‎ي بررسي حكم قيام‌ها است. بالاخره قبل از ظهور آقا امام زمان قيام‌هايي از ناحيه‎ي شيعه صورت مي‌گيرد و رواياتي هم در نهي از قيام داريم؛ ما مي‌خواهيم اين روايات را مورد تحقيق و بررسي قرار دهيم. در اين باره روايات زيادي نقل مي‌كنند كه عمده‌اش سه روايت است. روايات را كافي شريف و غيبت نُعماني نقل مي‌كنند. كه از مصادر و منابع دست اول هستند و ديگران از اين منابع، نقل كرده‌اند مرحوم حرّ عاملي در كتاب شريف «وسائل» بابي را تحت عنوان «باب حكم الخروج بالسّيف قبلَ قيام المهدي» آورده است. مرحوم حرّ عاملي در عنوان‌بندي‌هاي كتاب شريفش دو مورد تعبير مي‌كند: گاهي «باب حكمُ فلان چيز» گاهي مي‎گويد: بابُ وجوب...، بابُ استحباب «باب كراهة...»، «باب حُرمَة...». خوب، چه فرق مي‌كند؟ فرق ايشان اين است كه آن جاهايي كه مي‎گويد: «باب وجوب...»، «باب حرمَة...» نظر و فتوايش است. عناوين معمولاً فتاواي ايشان است، و گاهي هم، فتوا نمي‌دهد مي‎گويد: «حكمُ كذا...»، اين جا، نظر نداده و نفرموده است حرمة القيام، فرموده است: «باب حكم الخروج بالسَّيْف» پس اينجا ايشان نظري نداده است. در ذيل عنوان بالاخره چند تا روايت را هم نقل كرده است. عمده‌اش اين روايت است كه ما مي‌خواهيم ـ هر چند به اختصار ـ مورد بررسي سندي و دلالي قرار دهيم. روايت از علي بن ابراهيم از پدر بزرگوارش ابراهيم بن هاشم از حمّاد بن عيسي، از رَبْعي است. «رَفَعَهُ»، همين جا جاي تأمل است. «رَفَعَهُ عن عليِّ بن الحسين». ايشان فرمود: والله لا يخرج واحدٌ منّا قبلَ خروج المهدي إلا كانَ مَثَلُهُ مثل فرخٍ طارَ مِنْ وَكْرِهِ قبلَ أنْ يستَويَ جناحاه فَأَخَذَه الصّبيان.»[2]
امام قسم مي‌خورد، قبل از اين كه امام مهدي ظهور كند، هر حركت و قيامي نتيجه‌اش مثل اين است كه يك پرنده‌اي قبل از بال و پر درآوردن بخواهد پرواز كند، معلوم است كه مي‌افتد. و بعد هم مورد عبث و بازيچه‎ي بچه‌ها قرار مي‌گيرد. اين روايت را گاهي بررسي سندي و گاهي بررسي دلالي مي‌كنيم. از نظر سند، اين روايت مُرسَل است. چون «رَفَعَهُ» دارد. اين يكي، اشكال ديگر هم، خود ربعي است. و رَبعْي از اصحاب امام صادق و امام كاظم ـ عليهما السّلام ـ است. لذا قطعاً كسي كه در آن طبقه باشد نمي‎تواند از امام زين‌العابدين روايت نقل كند. پس اين اشكال اول اين روايت، اشكال سندي است. ممكن است همين روايت را به طريق ديگري نقل كرده باشند. غيبت نعماني از كتاب‌هاي قديمي، و نُعماني از بزرگان ما است ـ اين روايت را به سند ديگر از حضرت امام باقر نقل مي‎كند «مَثَلُ خروج القائم منّا اهل البيت كخروج رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ». قيام حضرت مهدي مثل قيام رسول الله محمد بن عبدالله ـ صلّي الله عليه و آله ـ است. و «مَثَلُ مَنْ خَرَجَ منّا اهل البيت مَثَل فَرْخٍ طارَ فَوَقَعَ مِنْ وكرِه فتلاعبت به الصبيان»[3]، كساني كه از ما اهل‌بيت ـ قبل از ظهور آقا ـ قيام كنند. اين همان مضمون است اما از حضرت امام باقر است. غيبت نعماني اين را نقل مي‎كند. البته اين هم از نظر سندي مشكل دارد. سه نفر مجهول در اين سند، هستند. اضافه بر سه نفر مجهول، همان جعفر بن مالك را ببينيد، حَدَّثَنا محمد بن هُمام، حدَّثَنا جعفر بن محمدِ بن مالك، حّدَّثني احمد بن علي الجُعفي عن محمد بن المثنّي الحضْرَمي عَنْ ابيه، عن عثمان بن زيد الجُهَني عن جابر، عن ابي جعفر، سه نفر از اينها مجهولند.[4]
اضافه بر اين كه جعفر بن محمد بن مالك ضعيف الحديث، و از ديدگاه نجاشي فاسد المذهب است. ابن الغضايري فرموده است، كذّابٌ، متروك الحديث كانَ في مذهبِهِ ارتفاع يَرْوي عن الضعفاء والمَجاهيل كلُّ عيوب الضعفاء مجتمعة فيه.[5] البته حقير نسبت به كتاب ابن الغضايري تأمّلي دارم؛ يعني همان فرمايش مرحوم آقاي خويي كه اصلاً اين كتاب اعتبار ندارد. يا همان فرمايش مرحوم تهراني كه اصلاً اين كتاب از ابن الغضايري نيست بلكه از يكي از اعداء شيعه است و به نام شيعه اين را مطرح كرده است. حالا من استنادم به حرف ابن الغصائري در تضعيف اين روايت نيست، استنادم به حرف مرحوم نجاشي است. هر چند شيخ طوسي و علي بن ابراهيم او را توثيق كرده‎اند.
آن جا توثيق، اينجا تضعيف، پس مشكل سندي حل نمي‎شود و به قول مرحوم تستري جارح در اينجا مقدم است.[6] اين نسبت به بررسي سندي. اما نسبت به بررسي دلالي؛ بعضي‎ها اين طوري گفته‎اند كه اين روايت اخبار از يك واقعيت است. اخبار از يك امر غيبي است و اشاره به عدم توفيق در اين قيام‎هاست نه اين كه بخواهد قيام را تخطئه كند. نظر به علم غيب امام دارد مي‎فرمايد: قيام‎ها مفيد فايده و نتيجه بخش نيست. جواب دومي كه مي‎توان داد، اين است كه ما رواياتي داريم كه امام تشويق به قيام مي‎كند و مي‎فرمايد: مخارج خانواده‌اش هم با من. اگر شهيد هم شود من تأمين مي‎كنم. «لا أزال أنا وشيعتي بخير ما خرج الخارجي من آل محمد ولودَدْتُ اَنّ الخارجي مِن آل محمدٍ خرجَ و عليّ نفقه عياله.»[7]
هر چند بعضي ممكن است به سند همين روايت اشكال كنند كه مرسل است و سيّاري هم فاسد المذهب است ولي مرحوم نوري ايشان را توثيق كرده است و مبناي خوبي هم دارد. اكثار كليني از ايشان دليل بر توثيق اوست زيرا كليني از يك انسان ضعيف، ممكن است يك روايت نقل كند، ـ نه اكثار ـ همچنان كه مبناي مَمَقاني هم همين است؛[8] پس جواب اول من اشاره به يك واقعيتي است و نظر به اخبار از واقع دارد، نه تخطئه قيامها.
[1] . سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 490، پاورقي.
[2] . وسائل الشيعه، ج 15، ص 51.
[3] . غيبت نعماني، ص 199، باب 11، ح 14 و مستدرك، جلد 11، ص 37.
[4] . معجم رجال الحديث، ج 2، ص 168 و ج 11، ص 110 و ج 17، ص 185.
[5] . رجال نجاشي، ص 88؛ معجم رجال الحديث، ج 4، ص 118.
[6] . قاموس الرجال، ج 2، ص 682.
[7] . وسائل‎الشيعه، جلد 15، ص 54.
[8]. تنقيح المقال، ج 1، ص 87.
@#@ جواب دوم آن روايتي است كه تشويق مي‎كند. جواب سوم، اين روايت ـ هماني كه مي‎گويند اخبار از يك امر غيب و واقعيت است ـ باز با واقعيت‎ها متناسب نيست؛ زيرا در آفريقا، ايران، يمن، كشورها و نقاط ديگر دنيا، شيعه قيام كرد و موفق بود. با آن فرمايشي كه در روايت است تنافي و منافات دارد. البتّه باز بر همين هم اشكال وارد كرده‎ و گفته‎اند كه اين پيش‎گويي حمل بر غالب است. يعني نوع قيام‎ها. و. اين قيام‎هايي هم كه شده است تمام بلاد را تسخير نكرده است و رهبرانش هم علوي نبوده‎اند. در سومي و دومي اشكال است اما اولي شايد خالي از اشكال باشد. ايراد چهارمي كه بر دلالت اين روايت گرفته شده، اين است كه در روايت دارد: «احدٌ منّا»، يعني ائمه‎ي طاهرين. تكليف خودشان را مي‎خواهند بيان كنند. يعني ما مكلف به قيام نيسيم تا ظهور مهدي آل محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ اين هم نظر به فشارهايي است كه از ناحيه‎ي شيعه مي‎شده است كه چرا قيام نمي‎كنيد؟ مريد و علاقمند خيلي داريد. روايت سدير در كتاب كافي شريف و روايت مأمون رِقّي در كتاب ابن شهر آشوب و جلد چهل و هفت بحار. من به طور مختصر اين حديث را نقل مي‎كنم. سدير صيرفي مي‎گويد: كه بر امام وارد شدم و عرض كردم: «والله ما يَسقك القعود.» ديگر جايز نيست كه شما بنشينيد فرمود: ولِمَ يا سدير؟ چرا؟ عرض كردم «لكثرة مواليك و شيعتك و أنصارِك». پيرو، انصار و شيعه زياد داري. «والله لَوْ كان لِأميرالمؤمنين مالَكَ مِنَ الشيعه و الأنصار ما طَمِعَ فيهِ تيمٌ و لا عُدَي.»
اگر اين قدر پيرو كه شما داريد، حضرت علي بن ابيطالب داشت فلاني و فلاني طمع به خلافت پيدا نمي‎كردند. شما چرا نشسته‎ايد؟ امام فرمود: يا سدير و كَمْ عسي أنْ يكونوا؟» نيروها و طرفداران ما چه قدر ممكن است باشند؟ عرض كردم «مِئَةَ أَلف». امام فرمود: من صد هزار پيرو دارم؟! صدهزار نيرو دارم؟! عرض كردم: «نَعَم و مِئَتَيْ ألف». دويست هزار نيرو داري. بعد امام فرمود: دويست هزار؟! قُلْتُ: نَعم و نصف الدّنيا. نصف كره‎ي زمين پيرو تو هستند. امام سكوت كرد و چيزي نگفت. بعد فرمود: «يَخُفُّ عليك أن تَبْلُغَ مَعَنا الي ينبُع.» بيا ما با هم به طرف ينبُع (بين مكه و مدينه ) برويم. عرض كردم اشكالي ندارد. با آقا، نزديك يَنْبُع رسيديم. روايت مفصل است. شاهد كلام اين جمله است. بعد امام نگاهي انداخت و ديدند كه گلّه‎ي گوسفندي آن جا مشغول چرا هستند؛ امام رو به سدير كرد و فرمود: «والله لَوْ كان لي شيعة بعدد هذِهِ الجِداء ما وَسَعني القعود» اگر من به تعداد اين گلّه، شيعه داشتم بر من جايز نبود كه بنشينم و قيام نكنم. بعد با امام نماز خوانديم سدير مي‎گويد: گله را شمردم. «فَعَدَدْتُها فإذا هي سبعة عشر»، ديدم هفده رأس بودند.[1] اين رواياتي كه مي‎گويد «أحدٌ منّا»، اشاره به وظيفه‎ي خودشان است. ما اين تكليف را نداريم اما تخطئه نمي‎كنند. باز همين روايتي را كه در كتاب شريف بحار نقل مي‎كند روايت بسيار مفصّل و جالبي است. شخصي از خراسان مي‎آيد و به امام صادق اعتراض مي‌كند؛ آقا چرا قيام نمي‎كنيد، صد هزار مُسلّح داريد؟ فرمود صد هزار؟! فرمود: دويست هزار. فرمود: دويست هزار؟! فرمود: بيشتر. بعد به دستور امام تنور را روشن كردند، فرمودند بُرو داخل تنور. عرض كرد آقا، من زن و بچه دارم و بالاخره وصيت نكرده‎ام و عذر مي‎خواهم. بعد يكي از مريدها و دوست داران حضرت آمد. امام فرمود: فلاني؟ عرض كرد: لَبَّيك. برو داخل تنور. خلاصه وارد تنور شد و به دستور امام درب را هم بستند و شروع كرد به صحبت كردن، آن طرف مقابل، (شخص خراساني) ديگر تمركز فكري نداشت. بعد از مقداري صحبت امام فرمود: برخيز، برويم، ببينيم كه اين در چه وضعي به سر مي‌برد؟ درب تنور را باز كردند، ديدند همان جا كنار آتش نشسته است. امام فرمودند چند تا مثل اينها داريد؟ عرض كرد: يكي هم نداريم.[2] پس بعضي‎ها اين طوري توجيه مي‎كنند. أحدٌ منّا يعني ما تكليف نداريم. نكته‎ي پنجمي كه بعضي‎ها به ضِرس قاطع گفته‎اند، اين است كه اين سِنخ روايات از مجعولات بني‎اميّه است؛ البته به نقل از ابن ابي الحديد شكي نيست كه بني‎اميّه با لَجنه و كميته و گروهي قرار داد، كرد كه جعل احاديث كنند. ابوهريره يكي از آنهاست. بعضي تابعين و بعضي هم صحابه بودند. خوب هم ابن ابي الحديد هم ديگران مي‎گويند و بعيد نيست كه اين احاديث از سنخ مجعولات باشد اما اين كه به ضِرس قاطع به طور يقين (كما اين كه بعضي از بزرگان فرموده‎اند) اين جاي تأمل است. اين روايت اول. روايت دوم هم باز ابوبصير نقل مي‎كند كه: «كلُّ رايَةٍ تُرْفَعُ قبل قيام (القائم) فصاحبها طاغوت، يُعبَدُ مِنْ دون الله عزّوجلّ»[3] در فقه الحديث، چند معنا براي آن آورده‌اند. طبق بيان مرحوم علامه مجلسي در مرآة اين روايت عبارت است از «كاهن»، «شيطان»، «سردمدار گمراهي و ضلال»، «بُت» و هر آن چه ـ به غير از خدا ـ مورد پرستش قرار گيرد. طاغوت مفرد و جمع به كار برده مي‎شود. در «وَقَدْ اُمِروا اَن يكفُروا به» مفرد است. اولياءُهم الطاغوت يُخرجونهم» اين جا جمع است.[4] اما از نظر سند. اين حديث مشكل دارد. عمده‎ي اشكالش حسين بن مختار است. البته در ايشان چند قول است. مرحوم شيخ طوسي فرموده‎اند: اين آقا واقفي و ضعيف است. محقق حلي در كتاب شريف «معتبر»شان روايتي را فقط و فقط به خاطر اين كه در آن حسين ابن مختار است رد كرده‎اند. شيخ بهايي هم در مشرق الشمسين رواياتي را كه سندش حسين ابن مختار باشد رد كرده‎اند. ابن عُقده هم ايشان را موثق مي‎داند. و مرحوم آقاي خويي هم در معجم‎شان بالاخره صغري و كبري را مناقشه كرده‎اند. كه اوّلاً اين آقا، واقفي نيست ثانياً بر فرض اين كه واقفي باشد؛ صرف واقفي بودن، ضعف شمرده نمي‎شود. و ممقاني و تستري[5] هم پذيرفته‎اند. بالاخره ما اين شخص را نتوانسته‎ايم حل و يك طرفه‎اش كنيم. يعني سند براي ما شسته و رفته نيست. شخصيتي چون شيخ طوسي ردّش مي‎كند. اشخاص ديگران هم مي‎پذيرند. اشخاص ديگر هم در سندش هستند. ممكن است، بگوييد كه اين سند را كنار بگذاريم، همين روايت را مرحوم نُعماني در غيبت به سه طريق ديگر مطرح مي ك. من سه طريق‎ش را مراجعه كرده‎ام. در طريق اول علي ابن ابي حمزه‎ي بطائني است. رأس الوقف لعه الهه. طريق دوم محمد ابن حسّان رازي است «يروي عن الضعفاء لَمْ يثبت عدالته» البتّه مرحوم آقاي خويي براي ابن بطائني شش طريق براي توثيق آورده‎اند ولي بالاخره يك طرفه‎اش كرده‎اند كه ضعيفٌ. طريق سوم علي ابن احمد بند نيجي است. علامه‎ي حلّي فرمودند: لا يُلْتَفَتْ إليه» و گفته‎اند ضعيف و تناقض‎گو است. پس هر سه طريقش مشكل دارد. اما بررسي دلالي؛ فرموده‎اند كه روايت: كلُّ رايةٍ تُرْفَعْ فصاحبها طاغوت يُعبد مِن دون الله» گفته‎اند، دعوت، دو گونه است: دعوت حق و دعوت باطل. دعوت حق، دعوتي است كه منظور به پا داشتن حق باشد و به خاطر اين است كه اگر به جايي رسيدند زمام را به دست اهلش بسپارند. دعوت باطل، دعوتي است كه خودش را مطرح كند. روايت، دومي را محكوم مي‎كند نه اوّلي. بعضي‎ها گفته‎اند، نه اين حرف درس نيست، زيرا امام قيام‎ها را به خاطر اين رد نمي‎كند كه دعوت به حق يا باطل باشد بلكه صرف دعوت‎هاي قبل از امام را هم محكوم كرده‎اند، ولي اين حرف هم صحيح نيست. قضيّه قضيّه‎ي خارجيّه است. نه قضيّه‎ي حقيقيّه، با توجه به چهار روايت كه الآن مضمونش را براي‎تان نقل مي‎كنم كه ملاك رد و محكوم كردن همان مسئله‎ي دعوت به حق يا دعوت به باطل است. امام باقر ع نسبت به حركت يَماني، آن را تأييد مي‎كند. چرا؟ «لأنه يدعو إلي الحق و الي طريقٍ مستقيمٍ». پس اگر ملاك دعوت به حق باشد مورد تأييد است، دعوت به نفس باشد باطل است و مورد تأييد نمي‎باشد ما با روايات ديگري كه امام قيام‎ها را تأييد مي‎كند چه كار كنيم؟ امام باقر فرموده‎اند: «ليس في الرايات رايَةٌ أحدي مِن رأية اليماني» همين را بايد بحث كرد كه راية اليماني چيست؟ خيلي هم روايت دارد. يكي از سوژه‎هاي بحث همين است. امام كاملاً اين حركت را تأييد مي‎كند. مي‎فرمايد: «هي راية هديً لأنّه يدعو إلي صاحبكم» چون مردم را به سوي مهدي آل محمد دعوت و فرا مي‎خواند. «فإذا خرج اليماني فانهض اليه»[6] اگر يماني خروج كرد فروش سلاح «إلي الناس» حرام است و آن كسي كه بالاخره كارخانه‎ي اسلحه‎سازي دارد حق ندارد: «حَرُم بيع السلاح علي الناس.» «ناس» يعني چه؟ مردم؟ يا نه، مراد آن اكثريت و عامه است. «تشويق و امر مي‎كند مي‎گويد برويد، بالاخره او (يماني) را كمك كنيد. «فأنَّ رايَتَهة راية الهدي و لا يحلّ لمسلمٍ انْ يلتوي عليه» جايز نيست كه از ايشان سرپيچي كند، «فمنْ فَعَلَ ذلك فَهُو من اهل النار»: كسي كه از پرچم و رهبري يماني سرپيچي كند اهل جهنم است. چرا؟ دوباره: «لِانّه يدعوا الي الحق و ابي صراط المستقيم»[7] اين شاهد اول است. شاهد دوم كه باز از امام محمد باقر است: «كاني بقوم خرجوا بالمشرق يطلبون الحق فلا يعطونه ثم يطلبونه فلا يُعْطونَه فأذا رأوْا ذلك وَضَعوا سيوفهم علي عواتِقِهم»؛ گويا گروهي را مي‎بينم كه از مشرق قيام مي‎كنند و حق مي‎طلبند و به آنان داده مي‎شود دوباره درخواست مي‎كنند ولي باز هم به آنان داده نمي‎شود چون وضع اين گونه شد دست به شمشير (اسلحه) برده و قيام مي‎كنند پس هر چه بخواهند به آنها داده مي‎شود يعني به خواسته آنان رسيدگي مي‎شود ولي آنان نمي‎پذيرند و به قيام خود ادامه مي‎دهند تا زمام امور به دست گيرند و به احدي جز حضرت مهدي نمي‎سپارند.
[1] . اصول كافي، جلد 2، ص 242، ط 2، تهران، مكتبة الصدوق.
[2] . المناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 362؛ بحار الانوار، ج 47، ص 123.
[3] . وسائل‎الشيعه، جلد 15، ص 52.
[4] . مرآة العقول، ج 26، ص 325.
[5] . تنقيح المقال: 344، خلاصه‎ي الاقوال: 338، قاموس الرجال، 3: 532، معجم رجال الحديث 6: 86.
[6] . غيبت نعماني، ص 255، باب 14، ذيل حديث 13.
[7] . همان.
@#@ كشته‎هاي اينان جز شهدا هستند. شمشير از ميان مي‎شكند. بالاخره نبرد مسلحانه. «فيعطون ما سَألوا» درخواست‎هايتان مورد پذيرش است. «فَلا يقبلونه حتّي يقوموا و لا يدفعو لها إلا الي صاحبكم قتلاهم شهداء» ديگر تأييد از اين بالاتر؟ اين قيام را امام تأييد مي‎كند و كشته‎هايش جزء شهداء هستند. شما با اين روايات چه كار مي‎كنيد؟ شاهد سوم جمعي از اهل كوفه آمدند، راجع به حركت مختار سؤال كردند. خوب، امام در تقيّه به سر مي‎بردند نمي‎توانستند تصريح كنند؛ از طرفي شايق بودند كه انتقام قاتلين و خون كربلا گرفته شود و نمي‎توانستند تصريح كنند. امام يك كلمه فرمودند: «لَوْ أنَّ عبداً‌زنجياً تعصَبَّ لنا اهل البيت علي الناس موازرته لَوَجَبَ»[1] چرا اين قدر راجع به حركت مختار از من سؤال مي‎كنيد؟ هر كس برا ياري ما (پيشاني‎بند) بست، اگر يك زنجي هم باشد، اراده‎ي قيام و دفاع از ما را كرده، بر همه واجب است كه از او دفاع كنند. خوب، با اين روايت چه كار مي‎كنيد؟ روايت چهارم راجع به زيد است. «لا تقولوا خرج زيد فإنَّ زيدً كانَ عالماً و كان صدوقاً و لَمْ يدعكم إلي نفسه»[2] زيد شما را براي خودش به سوي خودش دعوت نكرد. «انّما دَعاكُمْ إلي الرِضا مِنْ آل محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ» پس ببينيد، ملاك تأييد و عدم تأييد اين است. اگر لِنفسه باشد مورد تأييد نيست اما «رضاً‌لِآلِ‌محمد» باشد، حق باشد مورد تأييد است. «وَ لَوْ ظَهَرَ لَوَفي بما دعاكم» چرا ايشان قيام كرد» ‌إنما خرج الي سلطانِ مجتمع ليَنقُضَهُ»[3] حكومت محكم بود قيام كرد كه اركان و اساس حكومت ظلم را متزلزل كند. خوب، اين رواياتي كه اشكال سندي هم دارد با اين چهار روايت چگونه قابل جمع است؟ او مي‎فرمايد: كه صاحب‌ها طاغوت اين، چهار تا روايت، قتلاهم شهداء، يدعوا الي الحق، وَجَبَ علي الناس، مؤازرته، اينها را شما چه كار مي‎كنيد؟ مناقشه‎ي دوم اينكه رواياتي كه در زمينه‎ي امر به معروف و نهي از منكر و مراتب آن كه در فقه هم هست، اين روايت با آن روايات و با آن واقعيت‎ها چه طوري قابل جمع مناقشه‎ي سوم اينكه، اين روايت چگونه با فتواي بعضي از فقهاي بزرگ كه مي‎فرمايند در دوران غيبت فقيه مي‎تواند جهاد ابتدايي هم اعلام كند. مستحضريد كه جهاد ابتدايي در دوران غيبت، تقريباً اجماعي است كه فقيه نمي‎تواند اعلام كند اما بعضي از فقهاء بالصّراحة اين را فرمودند «ملحق مِنهاج الصالحين» كتاب الجهاد[4] از مرحوم آقاي خويي، تصريح دارد كه در دوران غيبت «و قَدْ تَحَصَّلَ مِنْ ذلك أنَّ‌الظاهرَ عدم سقوط وجوب الجهاد في عصر الغيبة و ثبوته في كافَّة الأعصار لدي توفّر شرايطه و هو في زَمَنِ‌الغيبة منوطٌ بتشخيص المسلمين» بالاخره نظامي‎ها و سران ارتش بيايند، وضع عده و تجهيزات و همه را در نظر بگيرند با فقيه مشورت كنند، بعد اگر ديدند امكانات و زمينه‎اش وجود دارد و شكستي در كار نيست، بر فقيه واجب است كه اجهاد ابتدايي اعلام كند، نه دفاع. خوب، اين روايت با اين فتواها و با اين روايت چه طوري قابل جمع است. آخرين مناقشه‎اي كه شده است، اين است كه بالاخره اين روايت «القائم منا»[5] دارد. اختصاص به قيام‎هاي قبل از ظهور امام ندارد اين بزرگوار اين طور مي‎فرمايند: كه در هر دوره‎اي از ائمه مراد خصوص قيام قبل از ظهور امام زمان نيست، قيام قبل از هر امامي، در دوران هر امامي، چون همه‎ي ائمه «كلّهم قائمون بِأمرالله». امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‎فرمايد: «كلنا قائم بأمرالله واحدُ بعد واحد». امام باقر ـ عليه السّلام ـ سؤال فرمود: «يا حَكَمْ كلّنا قائم بِأمرالله»،[6] «كلّنا نهدي الي الله». «كلّنا صاحب السّيف»، كلّنا وارث السَّيْف»[7] البتّه اين جواب، مشكل را حل نمي‎كند بلكه دايره‎ي اشكال را توسعه مي‎دهد؛ يعني معناي اين روايت اين است كه هر قيامي در دوران هر امامي محكوم است. چون «كلّنا قائم». اين جواب مشكل را حل نمي‎كند جواب‎ها، همان است كه قبلاً گفته شد. والا چه كسي است كه درباره‎ي قيام و عظمت مختار ترديد دارد. بله، مرحوم كجلسي يك توقفي دارد ولي مرحوم آقاي خويي، مرحوم نمازي، مرحوم ممقاني مرحوم اميني و قمي و بزرگان، همگي ايشان را تأييد كرده‎اند. خوب، قيام‎هايي در دوران ائمه طاهرين بود. قيام زيد مورد تأييد است. عمده‎ي روايات اينها بود. به روايت سوم فقط اشاره مي‎كنم، روايتي است كه در جلد هشتم كافي نقل شده است. عن عمر بن حنظله قال: «سَمِعْتُ ابا عبدالله يقول: خمس علاماتٍ قبل قيام القائم» الصحيحةُ و السفياني، والخسف و قتل النفس الزكيّة واليماني.» قلتُ جعلتُ فداك. به ايشان عرض كردم كه أنْ خَرَجَ احدٌ مِنْ اهل بيتك، اگر يكي از شما قبل «هذه العلامات» قيام كرد «نخرج معه؟» با او همدست شويم؟. امام فرمود: «لا»[8] بعد جواب ديگري دادند. حالا گذشته از بررسي سندي البتّه مرحوم مجلسي[9] اين طريق را توثيق مي‎كند. ولي دقت كنيد مي‎بينيد باز جاي اشكال است. گذشته از اشكالات سندي اشكالات دلالي هم دارد كه اشاره شد. اين خلاصه‎ي بحث در زمينه‎ي رواياتي كه نهي از قيام قبل از ظهور حضرت مهدي دارد.
[1] . بحارالانوار، ج 45، ص 365.
[2] . روضه‎ي كافي، ج 8، ص 264، ح 381.
[3] . وسائل الشيعه، ج 15، ص 51.
[4] . ص 368.
[5] . كافي، ج 1، ص 536.
[6] . كافي، ج 1، ص 536.
[7] . نگا: دادگستر جهان، 295.
[8] . كافي 8: 310، شماره‎ي حديث 483.
[9] . مرآة العقول 26: 416.
پيش درآمد[1]
ميلاد مسعود يگانه منجي عالم بشريت حضرت مهدي موعود را به پيشگاه مقام معظم رهبري و همه‎ي شما عزيزان تبريك و تهنيت عرض مي‌كنم. درباره‎ي حضرت، سخن‌ها بسيار گفته‌اند. لكن اين همه به مثابه‎ي قطره‌اي نسبت به دريا است. ما نيز به فراخور فرصت، لحظاتي را به روشني دل‌ها و اميد قلب‌ها و امام انس و جنّ آقا امام زمان ـ عليه السّلام ـ اختصاص مي‌دهيم. موضوع گفتمان مباحثي پيرامون مهدويت است، كه البته در محورهاي گوناگون درباره‎ي حضرت مي‎شود سخن گفت مثلاً انقلاب جهاني حضرت و آينده‎ي جهان زيرا يكي از دغدغه‌هاي بشر در طول تاريخ بشر اين بوده و هست كه سرانجام جهان چه خواهد شد، و آينده از آنِ چه كساني و به دست چه كسي رقم خواهد خورد، پيروان اديان مختلف نيز به اميد روزي هستند كه ظلم و ستم و تجاوز از جهان رخت بربندد و عدل و داد، گستره‎ي گيتي را فراگيرد. «هم ار باب ملل و اديان اين عقيده را دارند، و در انتظار چنين موعود نيرومندي غيبي به سر مي‌برند. هر ملتي او را به لقب مخصوص مي‌شناسد.»[2]
شيعيان و معتقدان به امامت بر اساس آموزه‌هاي ديني نسبت به آينده جهان خوشبين بوده و با نهايت اميد به سر مي‌برند، آنان به انتظار ظهور نجات دهنده‌اي نشسته‌اند كه بيايد و جهان را از ظلم، جور و ستم و بي‌دادگري برهاند. او جز فرزند برومند فاطمه‎ي زهرا سلام الله عليها شخص ديگري نمي‌باشد. «ائمه اطهار همواره به شيعيان سفارش مي‌كردند، بايد شما در انتظار فَرَج باشيد. مي‌فرمودند انتظار فَرَج خودش يك نوع فَرَج است، كسي كه در انتظار فَرَج باشد مانند كسي است كه در ميدان جنگ با كفار جنگ كند و در خود خويش آغشته گردد.»[3]
بي‌ترديد پيروزي نهايي از آن مستضعفان و پابرهنگان خواهد بود. و اين وعده قطعي قرآن كريم است، كه مي‎فرمايد: «و نريد اَن نمنّ علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمةً و نجعلهم الوارثين.»[4] مي‌خواستيم به مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم و در آيه‎ي ديگر مي‎فرمايد: «و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون»[5] ما در (كتاب) زبور پس از تورات نوشته‌ايم كه سرانجام، زمين را بندگان صالح من به ارث خواهند برد. بنابراين ادعاي مدعيان نظم نوين جهاني و در سازندگي آينده جهان سرابي بيش نيست، چرا كه جهان را شخصيتي مي‎تواند اصلاح كند كه شايستگي آن از جانب خداوند عالم تأييد و شخص او به عنوان امام برحق تعيين شده باشد. به يقين سردمداران كفر و شرك و الحاد و مناديان استعمار چنين شايستگي را ندارند. بدين روي بايد دل را از شرق و غرب به سوي يگانه منجي عالم بشريت متوجه كرد.
و هم صدا با همه‎ي عاشقان گفت: «فَاَظهِر اللهم لنا و ليّك وابن بِنْتِ نبيك المسمّي باسم رسولكَ حتّي لا يظفِر بشيء منِ الباطل إلاّ مزقَه و يحقُّ الحقَّ و يُحَقِّقَه.»[6]
خداوندا براي ما فرزند دختر پيامبرت كه هم نام رسول تو است هويدا نما تا اينكه به چيزي از باطل دست نيابد مگر اينكه آن را پاره كند و حق را ثابت و محقق گرداند.
گرچه در زمان غيبت به سر مي‌بريم انتظار فَرَج خود فَرَج و از عبادات بزرگ محسوب مي‎شود. پيامبر گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: افضل عبادت امتي انتظار الفرج: برترين عبادت امتم انتظار فرج است. لكن از اين حقيقت نبايد غافل بمانيم، كه در زمان غيبت نيز از وجود حضرت بهره‌مند هستيم، او واسطه فيض، مجراي خير، و منشأ بركات مادي و معنوي است، كه بيمنه الوري و بوجوده ثبتت الارضُ والسماء»[7] به بركتش به خلق روزي مي‌رسد و به ذات وجودش زمين و آسمان برپاست. لذا «فوايد امام منحصر و محصور به ديدن او نيست و فوائد زيادي، بدون رؤيت او مي‎تواند نصيب جامعه ديني گردد، معرفت امام و تصديق به وجودش و اعتراف به خلافت الهي او، فوائد كثيري را متوجه مؤمنان مي‎كند و فايده منحصر در مشاهده‎ي او نيست. ما در تاريخ شاهديم كه كساني در عهد رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودند، وجود آن حضرت را تصديق كردند، به او ايمان آوردند و به مشاهده و زيارت آن حضرت نايل شدند؛ اما به درجات رفيعي از ايمان رسيدند، همچون اويس قرني كه حضرت رسول را نديد؛ ولي با تصديق و اعتراف به رسالتش، به فوايد زيادي دست يافت. از اين رو فايده امام، منحصر در مشاهده او نيست و امام غايب فايده دارد.»[8]
امام ـ عليه السّلام ـ مانند خورشيد پشت ابر است كه، به مقتضاي مصالح الهي در پشت پرده غيبت به سر مي‌برد و سرانجام ابر غيبت برطرف شده و خورشيد فروزان ولايت طلوع نموده و همگان از فيض وجود او بهره‌مند خواهند شد.
[1] . حجت الاسلام و المسلمین يدالله دادجو.
[2] . دادگستر جهان، ص 66، ابراهيم اميني.
[3] . دادگستر جهان، ابراهيم اميني.
[4] . سوره‎ي قصص،‌آيه‎ي 5.
[5] . سوره‎ي انبياء، آيه‎ي 105.
[6] . مفاتيح الجنان، دعاي عهد.
[7] . مفاتيح الجنان، دعاي عهد.
[8] . مجله‎ي انتظار، جلد 7، ص 226.
سئوال : نام بردن و تسميه‎ي صريح حضرت در زمان‎هاي سابق، شايد به خاطر ترس و وحشت و اينها بوده است ولي الآن اين موضوع از بين رفته است پس چرا به طور صريح نام حضرت را نبريم؟
جواب : اگر اين علت در روايات باشد، منصوص العلّة مي‎شود. و اين علت در روايات نيست، بلكه به عكس است. روايات، اطلاق دارد و مي‎فرمايد كه تا قبل از ظهور. روايات سه دسته‎اند. يك دسته‎اش اطلاق دارد؛ تا قبل از ظهور كسي حق ندارد اسم ايشان را ببرد و اين مُفتي به هم هست. از امثال شيخ بزرگوار، شيخ مفيد و ديگران، و تا به امروز بعضي از معاصرين بر طبقش فتوا هم داده‎اند. البتّه بعضي از معاصريت، بزرگان، از استاتيد ما، باز فتواي مقابل داده‎اند يعني گفته‎اند جايز است. ولي بعضي از روايات اطلاق دارد. و ما در درسهاي تخصصي اين بحث را به طور مفصل مطرح كرديم.[1]
سئوال : حضرت بعد ما مُلِئتْ ظلماً و جورا ظهور مي‎كند در حالي كه الآن فلسطين عراق، افغانستان، جاهاي ديگر اين همه ظلم و جور است. به هر صورت اين ظلم و جور حدّ و اندازه و معيار و ملاك خاصّي دارد؟
جواب : آيا منظور اين است كه ديگر هيچ مؤمني و هيچ سرزمين و جايگاهي نباشد كه يُعبدالله؟ اين طوري نيست. شما ببينيد روزنه‎اي اميد اشاره به قم دارد. كه از قم در همان دوران غيبت، آن چنان نشر مذهب و دين مي‎شود كه: «حتي المخدّرات في الحِجال.» ندا و صداي قم بالاخره به گوش زن‎هاي پرده‎نشين هم مي‎رسد. اين طور نيست كه تمامي مردم و تمامي زمين.. . بله، اكثريت همچون وضعي پيدا مي‎كنند و آن وضع الآن پيدا شده است، و هست. اما اين كه بگوييم پس، فردا ايشان ظهور مي‎كند اين را ديگر نمي‎دانيم، و نمي‎گوئيم هر چند انشاءالله فَرَج نزديك است.
سئوال : مقداري دين فلسفه‎ي غيبت توضيح بفرماييد؟
جواب : ما تقريباً هشت دسته روايت داريم كه هر كدام آنها، يك طور تحليل كرده‎اند ولي آن چيزي كه به نظر حقير مي‎رسد همان روايت دسته‎ي هشتم است كه مي‎فرمايد: فلسفه‎ي غيبت مثل همان جريان خَضر و حضرت موسي است، كه بعداً معلوم و مشخص مي‎شود. بالاخره در روايات آمده است: «أوما الي بَطْنِه يَخاف»[2] باز در روايات دارد كه: «لكيلا يكون في عُنُقه بيعة» بالاخره هر يك از امام‎هاي ما در عُنق‎شان يك بيعتي از حاكم جور و ظلم بوده است. هفت هشت تحليل كرده است ولي آن چيزي كه روي آن تأكيد شده، اين است كه ما نمي‎دانيم، بعد معلوم مي‎شود كه چيست.[3] من اين بحث را در يكي از شماره‎هاي مجله‎ي انتظار، تقريباً‌ به تفصيل آورده‎ام. روايات را بررسي سندي و دلالي كرده‎ام، البتّه كامل نشده است و ادامه دارد. حالا چه موقع انشاءالله ما موفق بشويم الله اعلم. ولي در آنجا بحث شده است.[4]
سئوال : با توجه به اين كه حضرت حكومت جهاني تشكيل مي‎دهد در مورد يارانشان تعداد محدود را ذكر كرده‎اند در اين باره مقداري توضيح بفرماييد؟
جواب : آن كادر اوليّه سيصد و سيزده نفر است، ولي طبق بعضي از روايات: «حتي تكملَ الحلقه»[5] امام ظهور نمي‎كند مگر اين كه حلقه تكميل شود. عرض شد، حلقه چيست؟ تكميل حلقه يعني چه قدر؟ ظاهراً تعبير ده هزار دارد. طبق بعضي از روايات تعبير بيست هزار دارد. و از همه مهم‎تر، نيروهاي كيفي هستند كه با دشمن برخورد مي‎كنند: «يَدوس العَدُوَّ بقدمِه، تحت رِجله» اصلاً نيازي به سلاح ندارد بالاخره دست خالي دشمن را لَت و پار و لگدمالش مي‎كنند. اضافه بر اين كه «و يسير الرعب امامه مسيرة الشهر» يعني هر چه هم دشمن مسلح و نيرومند باشد حركت امام يك حركتي است كه رعب در دل دشمن ايجاد مي‎كند. يعني ديگر، طرف توان و روحيه حمل سلاح را ندارد. نيروهاي دشمن اين گونه هستند. هر چه هم قوي باشند ناتوان خواهند بود.
سئوال : طول عمر حضرت چگونه قابل توجيه است؟
جواب : آيا اين را از نظر تاريخي مي‎خواهيد بفرماييد يا از نظر علمي؟ از نظر علمي با توجه به دوري كُ‹ات آسماني و اين كه مي‎خواهند تسخيرش كنند. به آن كُرات آسماني كه چند صد هزار سال نوري راه بايد طي كنند و دست پيدا كنند اينها به آن فكر افتاده‎اند كه مرگ را جواب كنند. بالاخره، يعني يك امر ممكني است، و امر محالي نيست كه اينها مي‎خواهند جوابش كنند. در اين فكر هستند و در تاريخ و روايات نظاير زيادي هم دارد. مثلاً لقمان بن عاد پانصد سال، هوشنگ بن كيومرث پانصد سال، حام بن نوح پانصد و شصت سال، فريدون پانصد سال، مريم (مادر حضرت عيسي) پانصد سال، سام بن نوح ششصد سال، فرعون ششصد و بيست سال، رستم ششصد سال، هود ششصد و هفتاد سال، بعضي‎ها گفته‎اند نهصد و شصت و دو سال، سليمان پيغمبر هفتصد و دوازده سال، بعضي گفته‎اند هزار سال. جمشيد هفتصد و شانزده، عزيز مصر هفتصد سال، ادريس پيامبر، بعضي‎ها گفته‎اند نهصد و شصت و دو سال، براي حضرت آدم عمر زيادي نقل كرده‎اند. حوّا را 931 سال، شدّاد را نهصد سال، شيث نهصد و دوازده سال، آنوش نهصد و شصت و پنج سال، مُتَوَشْلَح فرزند ادريس نهصد و نود و هفت سال، كيومرث هزار سال مي‎گويند دماوند و استخر و چند شهر ديگر را او ساخته است، ضحّاك هزار سال، بخت النصر هزار و پانصد و هفت سال، نوح پيامبر بعضي‎ها گفته‎اند: دو هزار و پانصد سال. فقط تبليغ قبل از طوفانش ألف سنة إلا خَمسين. خوب، در چه سالي ايشان به پيامبري مبعوث شدند؟ بعد از طوفان چه قدر بودند، عُناق دختر آدم سه هزار سال، عوج پسر عناق سه هزار و ششصد سال، لقمان حكيم گفته‎اند چهار هزار سال، لقمان بن عاد گفته‎اند: سه هزار و پانصد سال...[6]
سئوال : وظيفه‎ي ما در زمان غيبت چيست و ما چگونه زمينه‎ي ظهور را آماده بكنيم؟
جواب : آيه‎ي «إنّا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم» «و لول ذلك لاصطلمتكم الأعداء و لَنَزَل بلكم اللاواءُ و لَوْ أنَّ اشياعَنا علي اجتماع القلوب» ما شما را رها نكرده و يادتان را از خاطره‎ها نبرده‎ايم و اگر توجهات ما نبود، بليّات بر شما فرود آمده و دشمنان شما را پايمال مي‎كردند. و اگر قلب‎هاي شيعيان ما با هم موافق و مهربان بود ديدار آنها با ما لزوماً تأخير نمي‎افتاد. دل‎هايتان را صاف كنيد، و پاك كنيد: «لَما تأخَّرَ عنهم اليمن بلقاءنا»[7] در كتاب مكيال 50، 60 وظيفه از وظايف را در دوران غيبت نقل كرده است. مرحوم شيخ عباس قمي(ره) در آخر جلد دوم منتهي الامال 12، 13 تكليف را نقل كرده‎اند، عمده‎اش اين است كه بالاخره صفاي قلب پيدا كنيم، به تكاليف‎مان، به وظايف‎مان عمل كنيم. «نُحَبِّهُمُ الي الناس»[8] تا زمينه‎ي ظهور فراهم بشود.
سئوال : پرسيده‎اند كه سفياني كيست؟ آيا اينكه در روايات آمده كه از فرزندان بني‎اميّه است؟ صحيح است؟
جواب : روايت دارد كه «إنّا و آل ابي سفيان اهل بيتين تعادينا في الله قلنا صدق الله و قالو كذب الله»[9] دو خاندان بعد امام فرمودند، ابوسفيان قاتل روسلا لله، معاويه قاتل عليّ بن ابيطالب، يزيد قاتل الحسين و السّفياني يقاتل القائم. از اين معلوم مي‎شود كه اين خط ادامه دارد و همان خطّ بني‎اميه است؛ خطّ نصب و نواصب است. بالاخره در اين زمينه بايد تحقيق شود كه سفياني كيست؟ اجمالاً‌روايات زيادي هم دارد كرده‎انده در بني‎اميّه است و از حتميّات هم هست. اليماني و السفياني كفرسي رهان»[10] بالاخره خروجشان مثل دو اسب مسابقه خيلي نزديك به هم هستند. اما اينجا از آن مباحثي است كه بايد روي آن بحث و مطالعه و ريشه‎يابي شود. روايات بررسي شود. در كتب ديگران هم هست، اجمالش اين است كه از بني‎اميّه است.
سئوال : با توجه به شرايط خاص كنوني، اين همه تهديدهاي آمريكا، اعتقاد به مهدويت چگونه ما را در مقابل دشمنان استوار و محكم مي‎كند.
جواب : بالاخره روح اميدند. ائمه‎ي طاهرين شيعه را به همين اعطاي روح اميد نگه داشته‎اند و اصولاً اين تهديدهايي كه هست، آيا براي ما است؟ آيا براي عراق است؟ يك وقت يكي از دوستان از كويت آمده بود نقل مي‎كرد، مي‎گفت:‌هنوز حمله به عراق نشده بود، بعد از جنگ خليج ـ كه بايك از اين نيروهاي آمريكايي دفيق شده بود. به ايشان مي‎گفت كه شما چرا اين قدر صدام و عراق را تهديد مي‎كنيد؟ نمي‎دانيد، اسلحه‎ي كشتار جمعي دارد يا نه راستي؛ شما نمي‎دانيد كه ايشان، اسلحه دارد و در كجا نگهداري مي‎كند؟ شما خبر نداريد، در حالي كه اگر او يك فشنگ خريده باشد مي‎دانيد از كجا خريده و كجا نگهدا ري كرده است. خوب، وقتي كه خبر يك فشنگ را داشته باشيد خير اسلحه‎ي كشتار جمعي را نداريد؟ نمي‎دانيد كجاست؟ اين همه نيرو آورده‎ايد؟ لبخندي زد و گفت: خيال مي‎كني ما اين نيروها را براي جنگ با صدام آورده‎ايم؟ گفتم پس براي چه؟ گفت ما مطمئنيم، و طبق معالاتي كه داريم در اين منطقه يك تحول عظيمي خواهد شد و ما براي رويارويي و مقابله با آن تحوّل، يعني ظهور حضرت مهدي، آماده شده‎ايم. اين تهديدات براي مقابله‎ي‌ با آن است.
سئوال : حضرت بعد از ظهور خودشان چه مدت حكومت مي‎كنند؟
جواب : اقوال زياد است هفت سال، نه سال، نوزده سال، هفتاد سال، سيصد و نه سال هم هست به عدد خواب اول اصحاب كهف به حسب ظاهر، والله العالم يعني اين همه نُويد، بشارت، اميد و اين همه انتظار براي هفت سال حكومت، خيلي بعيد است؛ بعد هم چه بشود، هرج و مرج، طبق روايت اهل سنّت. يا چند تا روايت از طرق ما كه حكومت فرزندان حضرت مهدي داريم. بالاخره حكومت ايشان چند سال است؟ هفت سال بعيد به نظر مي‎رسد. لذا بعضي سيصد و نه سال را ترجيح مي‎دهند و اين روايت هفت و نه سال علي فرض صحة السّند كنايه از كثرت است. يعني سال‎هاي زيادي حكومت مي‎كند.
سئوال : اگر كسي بخواهد درباره‎ي مهدويت كار كند از كجا شروع و چگونه كار كند؟
جواب : قبل از هر چيزي بايد از خود ايشان كمك بگيريم و استمداد كنيم. روايات و كتاب‎هاي زيادي است ولي به نظر حقير از كتاب اكمال الدّين، شروع كند كه اصلاً اسكلت،‌روش و تأليف اين كتاب به اشاره‎ي آقا حضرت وليّ عصر بوده است.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
[1] . نگا: مجله‎ي انتظار شماره 3، 203.
[2] . بحارالانوار، جلد 52، ص 91، ح 5.
[3] . يعني: با دست به شكمش اشاره كرده است. مجله‎ي انتظار، شماره‎ي 4، ص 229.
[4] . بحارالانوار، ج 52، ص 367.
[5] . همان.
[6] . نگا: الشيعة والرجعة 1: 215، نوشته‎ي مرحوم آيت الله طبسي.
[7] . الاحتجاج، طبرسي، ج 2، ص 598، چاپ جديد نشر اسوه.
[8] . الاحتجاج، طبرسي، ج 2، ص 598، چاپ جديد نشر اسوه.
[9] . ما دو خاندان هستيم كه درباره‎ي خدا با هم دشمني كرديم ما گفتيم خدا راست گفت آنان گفتند خدا دروغ گفت.
[10] . بحارالانوار، ج 33، ص 165، ج 54، ص 190.