امروز:
شنبه 1 مهر 1396
آسيب شناسي اجتماعي حوزه
بسم الله الَّرحْمنِ الَّرحيم
من در موضوع آفت شناسى، مسايلى را داشته ام و به مسئولان أمر گفته ام. چند مرتبه (به نظرم سه مرتبه) در جامعه ى مدرّسين خدمت مدرسان بزرگوار رفتم; دو مرتبه شفاهى، يعنى يك مرتبه همين طورى رفتم و صحبت كردم و يك مرتبه رفتم و گفتم حرف هايى دارم، مى خواهم نوار بشود، نوار گذاشتند، صحبت كردم، و يك مرتبه كتباً نوشتيم و رفتيم، تايپ كرديم و هرچه ناله داشتيم، گفتيم. خدمت بعضى از مراجع رسيدم، گفتم و در سخنرانى هايم هم گفته ام; بنابراين، آدم پشت پنهانى نيستم كه حالا بگوييد: نظرت چيست؟ هر كسى كه مثلا بنده را مى بيند، مى داند كه چه مى خواهم بگويم؟ روضه هاى مَن را مثل «قل هوالله» شينده ايد. اگر حرف جديدى است ـ اگر بلد باشم ـ پاسخ مى دهم; ولى مسأله اين است كه در مسايلى كه هست، آفات را اوّل از خودمان شروع بكنيم; مثلا بى ارادگى آفت است; طرف اراده ندارد، صبح او را قِلقِلك مى دهى، غروب مى خندد; يعنى شُل است و نشاط ندارد; در تحصيل نشاط ندارد و همين طور مِنّ و مِنّ مى كند. من دو سه تا آيه براى نشاط و مِنّ و مِنّ بخوانم. سوره ى بقره كه اسمش بقره است، به خاطر اين بود كه حضرت موسى به بنى اسرائيل فرمود: گاوى را بكشيد! كُشته اى در كوچه افتاده بود، معلوم نبود چه كسى او را كشته، خداوند به حضرت موسى أمر كرد كه (إنَّ اللهَ يأمُرُكُمْ أنْ تذبحوا بقرةً); گاوى را بكشيد، و قسمتى از آن را به مُرده بزنيد، مرده به اراده ى خدا زنده مى شود و قاتل خود را معرفى مى كند.
حضرت دستور داد گاوى را بكشند، شروع كردند و گفتند: سنّ و رنگ گاو چه طور باشد؟ چه طور باشد، چه طور باشد و ...؟ اين بهانه ى بنى اسرائيلى بود كه هى گفتند: گاو چه طور بايد باشد؟. بالأخره قرآن مى فرمايد: «فَذَبحواها; گاو را ذبح كردند» امّا پشت سر «ذبحواها» مى فرمايد: «و ما كادو يفعلون (بقره 71)»; ولى ذبح نكردند; چرا «ذَبَحوها و ماكادوا يفعلون»؟ ذبح كردند، ذبح نكردند، اين يعنى چه؟ مى خواهد بفرمايد ذبح كردند، امّا چون نشاط نداشتند گويى ذبح نكردند. كار را بايد با نشاط انجام بدهى، اين كه حالا ببينم چه مى شود ... .
من رفتم نجف درس بخوانم، عزيزى از من پرسيد، آمدى نجف چه كُنى؟ گفتم: آمدم ببينم، اگر آب و هوايش به من بسازد، بمانم، نسازد برگردم! فرمود: نَجفى نيستى! كسى نجفى است كه بگويد: آمده ام مجتهد بشوم، گرچه از آسمان آتش ببارد! اين، اراده است; اگر كسى اراده داشته باشد، خودش شرايطى را هم كه مساعد نيست، مساعد مى كند. ما در قرآن سه رقم جوان داريم; جوان هايى كه شُل اند; مثل هوا و آب; در هر ظرفى به شكلِ همان ظرف در مى آيند. اين ضرب المثل را تقريباً همه ى ايرانى ها حفظ هستند: «خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو». آيه اش اين است: «ما سَلكَكُمْ فى سِقر» اهل بهشت مى پرسند: چه طور شد جهنّمى شديد؟ جهنّمى ها مى گفتند: «خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو»; «و كُنّا نَخوض مع الخائِضين»; يعنى هر طورى كه زدند، همان طور رقصيديم. يك سرى جوان ها نگاه مى كنند ببينند چه چيزى روى بورس است، همان را ... .
يك دسته جوان ها، اين طور نيست كه مثل آب و هوا، شُل باشند; در هر ظرفى شكلِ همان ظرف باشند; از خودشان تصميم دارند; قصّه ى اصحاب كهف. اصحاب كهف چند جوانمرد بيشتر نبودند، ولى ديدند جامعه فاسد است، گفتند ما غارنشينى را مى پذيريم كه خط فكريمان حفظ بماند. غارنيشنى با حفظ عقيده، بر شهر نشينى اى كه عقيده مان را از دست بدهيم، شرف دارد. اصحاب غار (اصحاب كهف)، امروز بهترين درس زندگى براى مسلمان هايى هستند كه در اتريش و سوئيس زندگى مى كنند; يعنى اگر يك عدّه مسلمان در اقليّت قرار گرفتند، الگويشان بايد اصحاب كهف باشد. زندگى خود را طورى ترسيم كنند كه در جامعه ى فاسد، آب نشوند; يك دسته جوان در جامعه آب مى شوند: «و كنّا نخوض مع الخائضين»; گروه دوّم، در جامعه ى فاسد، خودشان را حفظ مى كنند (مثلا اصحاب كهف); گروهى جامعه را عوض مى كنند; آيه اش چيست؟ «فتىً يَذكُرُهم يُقال له ابراهيم» (سوره انبياء آيه 60) يكى بود، ولى جامعه را عوض كرد; حضرت امام يكى بود، ولى ايران را عوض كرد. گاهى فيلم تلويزيون ...، تلويزيون فيلم زيبايى نشان مى دهد، كار را تكرار مى كنيد، بالاخره تمركزتان پاره مى شود و نمى توانيد در امتحان شركت كنيد; تلويزيون شما را بُرده است. دكتر تلويزيون شما را بُرد جزو گروه «و كنّا نخوض مع الخائضين» اگر رفتيد و گفتيد: شبى كه امتحان داريم جذب هيچ فيلمى نمى شويم; هر كس هر چه مى خواهد بگويد، بگويد، بلند شويد و جاى ديگرى رويد «اصحاب كهف» هستيد! ولى اگر طومار و راهپيمايى راه انداختيد، صدا و سيما عوض كرديد، كه شب هايى كه بچّه ها امتحان دارند، فيلم پرجاذبه نشان ندهند، اگر صدا و سيما را عوض كردى، امام مى شوى! پس «وكنا نخوض مع الخائضين» يك گروه هستند; «اصحاب كهف» يك گروهند و «ابراهيم» يك گروه ديگر.
يكى از آفت هاى ما شايد اين باشد كه بعضى ها اراده ندارند. بنده هم يك طلبه ى عادى هستم، امّا خداوند دوسه چيزى به من داد سرنوشت من عوض شد، و يكى از آن ها مَدَدى بود كه در چهارده سالگى، وقتى طلبه شدم، روز پنج شبنه به حوزه كاشان آمدم. گفتند امروز درس نيست، گفتم چرا درس نيست؟ گفتند: رسم است. من كمى فكر كردم كه «رسم است» يعنى چه؟ آخر چرا بايد پنج شنبه تعطيل بشود؟ دليل چيست؟ نانواها و قصّاب ها مشغول كارند، چرا بايد حوزه تعطيل باشد؟ جمعه هم نمى گويند بايد تعطيل بشود; جمعه فقط مى گويند وقت ظهر، بايد تعطيل شود: «اذا نودى للصّلوة مِنْ يوم الجمعة فاسعوا الى ذكر الله و ذروالبيع» سپس مى فرمايد: بعد از نماز جمعه برو بازار را باز كن! «إذا قُضيت الصلاة ...»; جمعه هم بايد يك ساعت تعطيل بشود، چرا ما پنج شنبه را تعطيل مى كنيم; گفتم: آقا نمى شود ما اين رسم را قبول نكنيم؟ گفتند: حوزه تعطيل است. گفتم: خودمان حوزه مى شويم. دو سه تا طلبه شديم و مباحثه ى نهج البلاغه را شروع كرديم. به لطف خدا، دو دور نهج البلاغه را مباحثه كرديم، و خدا آية الله آقا سيّد مهدى روحانى، آية الله آقاى احمدى ميانه اى، آية الله موسوى زنجانى، امام جمعه زنجان، و آية الله آذرى را رحمت كند. اين ها، پنج، شش نفر بودند، پنج شنبه و جمعه مباحثه ى تفسير داشتند; اين است كه انسان تصميم بگيرد. حتماً شنيده ايد كه نور خورشيد مقدارى در آب فرو مى رود، حيوان هايى كه در قعر اقيانوسند، نمى توانند از نور استفاده كنند; خودشان توليد نور مى كنند; بعضى حيوان ها نور قرمز، بعضى سبز، بعضى زرد; يعنى قعر اقيانوس مانند شهر چراغانى است! حيوان دريايى وقتى ديد كه نمى تواند از نور خورشيد استفاده بكند، از خودش نور توليد مى كند. ما بايد خودمان تصميم بگيريم و خَلاص! خيلى كارها مى شود كرد.
يكى از آفت هاى ما اين است كه بعضى از ماها نمى توانيم تصميم بگيريم. زمان طاغوت جايى نشسته بوديم، دوازده، تا سه بعد از نيمه شب، جلسه اى داشتيم; بحثى بود كه مثلا بايد چه كرد؟ گفتم: ببينيد! كسى مى تواند قيام كند كه گير خودش نباشد; افرادى هستند كه ادرار دارند كسى كه اراده ندارد پا شود و برود ادرار بكند. خوب، اين نمى تواند جامعه را تكان بدهد; چون در ادرارش مانده است! تا اين را گفتم، ديدم كه همه يك مرتبه بلند شدند، او گفت: من بيست دقيقه نگه داشتم! ديگرى گفت: من نيم ساعت است كه نگه داشته ام! گفتم: ببينيد! اراده، خودش چيزى است. يكى از آفت هاى ما اين است كه نمى توانيم تصميم بگيريم. امير المؤمنين(عليه السلام)، در نهج البلاغه، مى فرمايد: كار حقّ را براى اين كه جامعه با من نيست، ترك نكن! اگر حقّ است، بگو! بُرو! در آينده طرفدار پيدا مى كنى; بنابراين، انسان خودش تصميم بگيرد، در مصرف عمرش اجتهاد كند; چون مراجع تقليد مى فرمايند بايد در احكام تقليد كنيد ... عمر ما جزو احكام نيست، بلكه جزو موضوعات است. در كادر مصرف عمرمان، بايد اجتهاد بكنيم; عمرم را كجا مصرف بكنم؟ خيلى كارها مى توانيم بكنيم. امسال قم حركتى كرده; يعنى چند سال است كه مى كند، ولى امسال كمى تُندش كرد. بياييد يك حركت را تندِ تند بكنيم. «بسم الله الرحمن الرحيم»، تعطيلات تابستان را حذف بكنيم، آقا، داغ است! با اتوبوس جايى مى رويم كه خُنك است، مگر نمى شود؟! طلبه هاى بندرعبّاس نمى توانند دماوند بروند؟! طلبه هاى اهواز نمى توانند تويسركان بروند؟! چهار تا اتوبوس مى خواهد. كجا بروند؟ تمام دبيرستان ها تابستان خالى است. تابستان صدهزار مدرسه خالى داريم، با مينى بوس آن جا بروند، موكت بيندازند، پولو عدس بخورند يا نان و سيب زمينى، درس بخوانند، سه ماه تعطيل؟! فاطميّه ى اوّل، فاطميه دوّم، عسكريه ى اوّل، عسكريه ى دوّم، كه چه؟
يكى از آفات ما انگيزه نداشتن است; يكى از آفات ما مِنّ و مِنّ كردن است. يك آيه براى مِنّ و مِنّ برايتان بخوانَم: روز قيامت گروهى به گروهى مى گويند: «اُنظُرونا نقتبس مِنْ نُّورِكُمْ (حديد 13)» نگاه كنيد تا ما از نور شما استفاده كنيم. «قيل ارْجِعوا وراءَ كُمْ فالتمسوا نوراً»; مى گويند: برگرديد و از دنيا نور بياوريد. باز مى گويند: «ألَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ»; آيا ما در دنيا با هم نبوديم؟ مى گويند: چرا با هم بوديم، ولى مِنّ و مِنّ مى كرديد: «فَتَنْتُمْ اَنْفُسكمْ و تَربَّصْتُمْ»; تربُّص يعنى مِنّ و مِنّ كردن .@#@.. درس فقه كه مى خوانيم جدّى بخوانيم! «خُذِ الكتابَ بِقُوّة». اگر نمى خوانيم، جدّى تبليغ برويم. يك پايمان به درس است و يك پايمان نيست! يك شب مطالعه مى كنيم، يك شب مطالعه نمى كنيم! ما بايد اگر آتش هم از آسمان ببارد ... كسى كه مى خواهد نجف درس بخوانَد و مجتهد بشود نبايد در فكر هوا باشد، بايد شرايط را به نفع خودش تغيير بدهد. گفت: چيست كه آويزان است؟ آبى است و مى خوانَد!
هر چه فكر كرد ... گفت: ماهى. گفت: ماهى كه آويزان نيست؟ گفت: آويزانش مى كنيم! گفت: آبى نيست. گفته: رنگش مى كنيم! گفت نمى خواند؟ گفت: در شكمش نوار مى گذاريم! وقتى كه من چيزى گفتم، بايد شرايطش را هم جور بكنم. مى دانيد كه چرا به امام زمان، امام زمان مى گويند؟ امام زمان، يعنى او امام بر زمان است; يعنى او زمان را عقب خودش مى كشد. شما بايد قالب ساز باشى نَه قالب پذير; اگر قالب پذير باشيم كه آب هندوانه ايم!
قالب ساز بايد باشيم. آيه ى قالب ساز بودن اين است: «وجْعَلْنا للمتّقينَ اماماً»; يعنى خدايا! من قالب ساز باشَم، ديگران عقبِ من بيايند ... 1. انگيزه; 2. مِنّ و مِنّ نكردن; 3. حذف تعطيلات (حتى المقدور).
مسأله ى ديگر اين است كه اگر درس هايى را كه مى خوانيم، احساس كنيم كاربردى است، نشاط آور مى شود; چون بعضى از طلبه ها ممكن است نشاط نداشته باشند; علّت اين كه نشاط ندارند اين است كه مى خوانند، ولى نمى توانند مصرف بكنند. يك چيزهايى خوانده است، نمى تواند عرضه بكند، ناراحت است; عُقده اى مى شود; مثل زنى كه غذا پخته، ولى ميهمان مى آيد و مى گويد: من زكام هستم و غذاى شما باب طبع من نيست! حالِ اين آشپز گرفته مى شود; امّا اگر اين خانم از اوّل بداند كه اين ميهمان غذا را تا آخر مى خورَد. دستت درد نكند هم مى گويد، خستگى صاحب خانه هم بر طرف مى شود. ما بايد درس هايى را كه مى خوانيم ...، خدا اموات را رحمت بكند. من نمى خواستم طلبه بشوم. پدرم با زور طلبه ام كرد. گفتم: آقا! چه قدر اصرار دارى كه من طلبه بشوم؟ گفت: من مى خواهم تو قرآن بفهمى. دستم را گرفت و به حوزه ى علميه كاشان بُرد و روز اوّل معلم گفت: ضَرَبَ، ضربا، ضَرَبوا، خوب! ما ياد گرفتيم. گفتم: آقا، قرآن ياد گرفتم; ضَرَبَ، ضربا، ضَرَبوا! يعنى سربه سر پدرم گذاشتم. اگر استاد من آن روز هنر داشت و به جاى ضَرَبَ زيدٌ عمرواً به من «ضَرَب الله مثلا» مى گفت; اين فاعل و مفعول را از قرآن در مى آورد، مى گفتم: آقاجان راست مى گويى، اوّلين روزى كه آمدم در حوزه، در كلمه ى اوّل با قرآن آشنا شدم. گاهى وقت ها ما مزّه ى چيزى را درك نمى كنيم. اگر مزّه ى آن را درك كنيم ... .
خيلى وقت ها چيزى هست; مثلا فكر مى كنيم اين آيه الآن به زندگى ما چه ربطى دارد؟ امّا اگر كمى تدبّر كنيم و اين را به زندگى ارتباط بدهيم، اين ... . براى مثال، يوسف خوابى ديد و آن را به برادرش گفت. پدرش گفت: يا بُنَىّ، پسر كوچولو! «لا تَقْصُص رُؤياكَ على إخوتِك»; رؤيا و خوابت را براى برادرانت بازگو مكن، «فَيَكيدوا لَكَ كيداً»; مى گوييم حالا كه چه؟ چند هزار سال پيش يك نوجوانى خوابى ديده است، خوابش را به بابايش گفته است، بابايش هم گفته است خوابَت را مگو، حالا اين حرف به چه درد من مى خورَد؟!
كه خواب ديد؟ بابايش هم گفت خوابت را مگو. اين با اين عقيده. ولى كسى هم كه سخنرانى مى كند، حرفى مى زَنَد كه تاريخ تمام شد و دين افيون است و فرض كنيد كه با دنياى تمّدن نمى سازَد و غيره، او آسيب پذير است.
امّا اگر اين طلبه شأن نزولِ روزِ تمام آيات را بلد باشد، بگويد: ببينيد! آيا مى دانيد «لا تَقْصُص رؤياك على الاخوتكَ» يعنى چه؟ مى گويد: خوابت را مگو، «فَيَكيدوا لَكَ كيداً» نقشه مى كشند; مثل اين كه مى گوييم: لا تأكل الرّمان لِأَنه حامِض; منصوص العِلّمة است. وقتى مى گويد: «فَيَكيدوا لَكَ كيداً»; پس نبايد كتاب هاى خطّى را بگوييم. الآن چند هزار كتاب منحصر به فَرد عُلماى شيعه هست كه در كتابخانه هاى هندوها است. گفتيم كه كجا كتاب خطى است، «فَيَكيدوا لَكَ كيداً». الآن ما همين مسابقات المپيادى را كه داريم برگزار مى كنيم، تيزترين بچه هايمان را خودمان مطرح مى كنيم، بعد از كشورهاى بيگانه و دشمن مى آيند و برايشان دلار و گذرنامه مى فرستند، «فَيَكيدوا لَكَ كيداً». لاتَقْصُص افكار نابغه را «فيكيدوا لَكَ كيداً». لا تَقْصُص عتيقه هاى تخت جشميد را، بنده خودم دلار دادم و اتريش رفتم. با چشم خودم تخت جمشيد را در اتريش ديدم. من نفهميدم كه با كدام كشتى اين سنگ ها را دزديدند. لا تقصص حتى مجسمّه ها را «فَيَكيدوا لَكَ كيداً». كتاب هاى خطى «فَيَكيدوا لَكَ كيداً». افكار نابغه، «فَيَكيدوا لَكَ كيداً». اين جا عكس بردارى ممنوع. چرا؟ «فَيَكيدوا لَكَ كيداً». اين جا انبار مهمّات است، نقل نكنيد، «فَيَكيدوا لَكَ كيداً»; پس خواب نيست، اين «فَيَكيدوا لَكَ كيداً» درس رازدارى است; هر چيزى را كه اگر دشمن متوجّه بشود «فَيَكيدوا لَكَ كيداً»; پس اين قصّه ى يوسف نيست، قصّه ى زندگى ما مى شود. يوسفى بود، بود كه بود، به من چه كه بود. بُردنش، من چه خاكى به سرم بكنم! به اسم بازى بُردنش! من چه خاكى به سَرم بريزم! پرتَش كردند، به من چه؟ آمدند گريه كردند و شبانه پيراهنش را خونى كردند و گفتند: گرگ پاره اش كرده است. اگر اين گونه تفسير بگوييم، اصلا كسى مسجد نمى آيد. بعد مى نشينيم و مى گوييم آسيب پذيرى تبليغات، نه آقا! آسيب پذيرى نيست، تو بَلَد نيستى تفسير بگويى! حالا من تفسير مى گويم. يوسفى بود، بچّه هاى همه ى شما يوسف هستند; بُردنش، همه شما را مى بَرَنْد; به اسم بازى بُردنش، همه ى شما را به اسم بازى مى بَرَنْد; پرتش كردند، شما را هم از هدف پَرت مى كنند; مى نشانَنْد بلژيك و مكزيك، گُل مى زَننَد كه ببينيد توپ بلژيك كجا رفت، تا نفهمى نفس خودت به كجا مى رود; پرتش كردند، پرتتان مى كنند، شبانه مى آيند، جَوّ سازى مى كنند: «بِدَم الكَذِب»; كارهاى قُلاّبى مى كنند. اگر گفتيد يوسف هستيد، به اسم بازى شما را مى بَرَند، گريه و حُقّه بازى مى كنند، بدم كَذِب، خون مصنوعى، جوّ سازى، اشك دروغى و ...، جوانى كه به مسجد مى آيد مى گويد: خدا دارد با من حرف مى زَنَد. فردا شب هم به مسجد مى آيد.
شما قصّه ى يوسف را به آن زمان بُرده ايد، بعد جوان مى آيد و مى گويد ربطى به زندگى من نداشت. من نمى توانَم گوشت كيلويى چهار هزار تومان بخورم، ببينم كه چه كسى چند هزار سال پيش در چاه افتاده است. خوب افتاده، برويد درش بياوريد! چگونه تفسير بگوييم كه اين احساس كند به )روز (است؟ مسأله ى سليقه، مسأله ى مهّمى است. حُسن انتخاب; درس هايى كه مى خوانيم، درسى باشد كه موضوع آن به روز باشد. يك وقت ممكن است شما در مسأله اى تحقيق كنيد كه وجود خارجى نداشته باشد; درس مى خوانى، تحقيق هم مى كُنى، ولى مثلا راجع به گوشت اِرْنَب، هر چه مى خوانى ... كه آيا پدرم يا مادرم گوشت ارنب خورده است؟ جدّ و آبادم خورده است؟ امّا اگر بحث كردى كه آيا دختر مى توانَد بدون إذن پدرش، داماد انتخاب بكند يا نه؟ اذن واجب است يا لازم؟ ...
إذن وَلى مسأله ى روز است; چون دخترها عاشق پسرها مى شوند، يواشكى با پسر قرارداد مى بندند. إذن ولى بحث روز است، گوشت خرگوش بحث روز نيست. اگر شما فقهى خواندى كه ديدى مى توانى در دانشگاه مصرف كُنى، عاشق درس خواندن مى شوى; امّا اگر اين جا معطّل شدى به بحث علمى، تحقيق كردى; امّا كاربُرد ... و لذا سيصدو پنجاه تا «أعوذُ» در كامپيوتر است. يكى از آن ها اين است كه هر روز پيغمبر ما مى فرمود: «أعوذبك مِن علم لايَنْفَعْ; پناه مى برم از علم بى خاصيّت»، يكى از آفات اين است.
ما بايد چيزى بخوانيم كه بتوانيم عين آن را در جاى ديگر ... . قرآن هم همين طور است. قرآن كه قصّه مى گويد، مى فرمايد: «و كذلك نَجْزِ المحسنين و كذلك نُنْجِ المؤمنين»، اين كذلك ها مى دانى يعنى چه؟ يعنى فكر نكن قصّه مربوط به گذشته است، تو هم اگر مثل يوسف باشى به سرنوشت يوسف مبتلا مى شوى. همان لطفى كه به يوسف كرديم، و «كذلك نُجْزِ المحسنين». اين كذلك يعنى فتوكپى اش مالِ خودت هم هست. ما بايد درسى بخوانيم كه بتوانيم صادر كنيم. خود بنده مشكلى داشتم و مكرّر مى گفتم: يعنى چه؟ وقتى فهميدم كه اين مشكل حلّ شد، راحت شدم; مى گفتم چرا در رساله نوشته اند مرجع تقليد بايد عاقل باشد؟ مگر تا حالا مرجع ديوانه داشته ايم؟ از اين كه چرا اين در توضيح المسائل است، ناراحت بودم. امروز عصر، خانه ى آية الله تبريزى رفتم. گفتم: آقا، چرا اين را در رساله نوشته ايد؟ فرمود: براى اين كه ما مردى بزرگوار داشتيم كه مرجَع تقليد هم بود; آخر عمر حواسش پريشان شده بود. اسلام به قدرى عزيز است كه مى گويد اگر يك لحظه حواس پرتى پيدا شد، ديگر تاريخ مصرفش ... . نه اين كه مرجع از اوّل ديوانه باشد; ممكن است آخر عمر يك مرجع، بروند يك عمل جرّاحى روى سرش انجام بدهند، سلول هايش جابه جا شود و حواس پَرتى پيدا كند. گفتم: خوب! مشكلم حلّ شد. هى مى گفتم: چرا اين چنين است؟
گاهى وقت ها يك تيغى در مغز آدم است. تا تيغ در مغزَت هست آن را حلّ كُن! به پيش نمازى مى گويند: آقا ببخشيد! چرا مهر شما بلندتر از بقيه مهرها است؟ اوّل آدم نگاه منفى مى كند، ولى وقتى از او پرسيدى مى گويد: يك بار مهر من كوچك بود به پيشانى ام چسبيد، تا آمدم بلند بشوم مهر رفت.@#@ من به اين فكر افتادم كه چه چاره اى بكنم، از آن به بعد يك مهر سنگين گذاشتم كه ديگر مهر به پيشانى ام نچسبَد; يعنى من اوّل فكر مى كنم چرا مهر بزرگ است، توجيه نيستم و ناراحتم، وقتى به آقا مى گويم و آقا حرف مى زَنَد، توجيه مى شوم و خَلاص.
ما بايد حرف هايى را كه مى خوانيم، زمان مصرف آن را بدانيم، مكان مصرف آن را بدانيم. زمانى مى خواستند براى روحانيانى كه به روستاها مى روند، درسى بگذارند. دوسه تا از اين اساتيد دانشگاه آمدند و طرحى نوشتند و آوردند كه بنده امضا بكنم. ديدم نوشته است: جامعه شناسى ساسانيان. هر چه فكر كردم كه اين چه ربطى به روستاى ما دارد؟ آيا روان شناسى است؟ گفتم آقا ربطش را نمى فَهمم; بايد بين نياز ما و ... ربط داشته باشد.
يكى از آفت ها اين است كه اگر واقعاً نشاط رشته اى را داريد، در همان رشته ى خودت كار بكن. يك قصّه اى از مطهرى برايتان بگويم. شهيد عزيز، علاّمه مطهرى، مى فرمود:
پدر داروين پزشك بود، او را دنبال پزشكى فرستاد، شكست خورد; مى خواست پسرش هم دكتر بشود. دنبال آخوندى فرستادش; يعنى آخوند مسيحى ها بشود، كشيش بشود، در رشته ى علوم دينى مسيحّيت هم شكست خورد، جنگ و دعوا، خاك بر سرت، حيف نانى كه تو مى خورى! تو لياقت ندارى! دنبال رشته ى علوم طبيعى رفت و صاحب نظريّه شد. حالا كار نداريم كه نظرّيه اش ردّ شده است، ولى بالأخره آن كسى كه در دو رشته شكست خورد، در يك رشته ى ديگر ... .
گاهى وقت ها آفت ما اين است كه نمى دانيم سليقه مان چست. در رشته اى كه با طبعمان نمى سازد، كار مى كنيم، پيش نمى رويم و بعد مى گوييم درس مشكل است; چرا حوزه چنين است؟... ببينيد! زمانى مردم آبگوشت مى خوردند، بعد ساندويچ مى خورند و بعد پيتزا; ما مرتّب آبگوشت مى پزيم و بعد مى گوييم: چرا مردم بلند شدند و رفتند؟ بابا! مردم پيتزا مى خواهند، تو مكرّر روى منبر آبگوشت مى پَزى! در مورد مخاطب شناسى يك خاطره بگويم. قرآن مى فرمايد: موسى كه عصا را انداخت، سه جور شد: يك جا مى فرمايد: عصا را كه انداخت، ماركوچكى شد و در رفت; يك جا مى گويد: «حَيّةٌ تسعى». آيه ديگر مى فرمايد: عصا را كه انداخت، مار معمولى شد و به سعى و تلاش و جنبش افتاد، ولى در نَرفت; پس يك بار مار كوچك شد و در رفت، يك بار مار عادّى شد، تاب خورد، يك جا مى فرمايد: «ثعبانٌ مبين»; عصا را كه انداخت اژدها شد و جلو آمد; بالاخره، عصا مار كوچك، مار معمولى و يا مار بزرگ شد؟ چه چيزى شد؟ نگاه مى كنيم و مى بينيم كه در دفعه ى اوّل، موسى در باغ نبود و مار، كوچك شد و در رفت; چون با اين كه مار كوچكى شد و دَر رفت، موسى ترسيد، و خدا فرمود: «لا تَخَفْ»; اگر مار معمولى بود شايد سكته مى كرد و آبرو ريزى مى شد. دفعه اوّل كه طرف آب بندى نشده است: «جانٌّ وَلىّ مُدبرا»; بعد كه يك مقدار در جريان قرار گرفت: «حيّةٌ تَسعى». در مقابل قُلدرى مثل فرعون، قرآن مى فرمايد: «ثُعبانٌ مبين»; چون چوب سِفت را بايد با تبر سِفت كوبيد، و اين ها مخاطب شناسى است. ببينيد امام چه طورى دعا مى كند! مى فرمايد: «بُطونَنا عن الحرام و الشّبهة، اَلْسِنَتُنا عن الغو و الكذب، أيْدينا عن السّرقة»، ديده ام كه امام وقتى دعا مى كند، يك شكل دعا نمى كند و هر عضوى را به گونه اى دعا مى كند; آدم را تكّه تكّه مى كند! وقتى كه دعا مى كند، بعد كه تكّه تكّه كرد و دعايش تمام شد، بعد جامعه را تكّه تكّه مى كند، مى فرمايد: «و على النساء بالحياء و العِفَّة و عَلَى العلماء و على القضاةِ و على التّجار...»; ما اگر خواسته باشيم كتاب معارف دانشگاه، موفّق بشود، بايد در رشته ى حقوق، آيات و روايات حقوقى بنويسيم. براى رشته ى الهيات مسايل فلسفى بنويسيم; براى اطعمه واشربه، دانشكده ى پزشكى، آيات و روايات اطعمه و اشربه بنويسيم. براى دانشكده ى نظامى، آيات و روايات جبهه و جنگ بنويسيم; براى دانشكده ى روان شناسى... .; يعنى بايد براى هر دانشكده اى يك معارف دينى بنويسيم، اين موفّق است. ما برداشته ايم و يك معارف براى دانشجوها نوشته ايم; لذا الآن منفورترين كتاب هاى دانشگاه، كتاب هاى دينى شده است; چرا؟ به خاطر اين كه ما علم خودمان را نوشته ايم كار به مزاج و نياز آقا نداشتيم. بايد حساب كنيم كه اگر منبر نمى گيرد، علت چيست؟ خدا آقاى فلسفى را رحمت كند! يكى آمد گفت: من مِنْبرم نمى گيرد. خيلى هم مطالعه مى كنم، وَلى نمى گيرد. آقاى فلسفى گفت: بُرو منبر تا به تو بگويم. گفت: همين جا؟ گفت: بله; همين جا برو منبر، ببينم! مثلا آخرين منبرى را كه رفته اى، برو. گفت: باشد. رفت بالاى منبر و گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم» و يك سخنرانى كرد، گفت: خوب، مى دانى چرا نمى گيرد؟ گفت: چرا؟ گفت: تو در سخنرانى ات، همه ى انگشت هايت سالم است جز اين انگشتى كه بَغَل انگشت شصتت است، اين سالم نيست; هم بلند است و هم كج و كوله; در سخنرانى ات اين انگشت هاى سالم را مى خوابانى و اين انگشت را كه هم بلند است و هم كج و كوله، مرتّب مثل خيار چمبر تكان مى دهى و اين رمز اين است كه منبر تو نمى گيرد; يكى هم اين كه با قيتون قبايت بازى مى كُنى.
ببينيد! گاهى وقت ها گير در خودمان است. استادى در همين فيضيه داشتيم كه نزدش درس مى خوانديم; به نظر لُمعه مى خواندم. خيلى سرش را تكان مى داد. به قدرى سرش را تكان مى داد كه تحت الحنك او شُل مى شد و ما آن روز درس را نمى فهميديم; گير در خودش بود. اين آفات شناسى نمى خواهد. گاهى زمان مناسب نيست. راشد يزدى مى گفت كه دير وقتى بود كه بالاى منبر بودم، گفتم آقايان! كس ديگرى هم هست يا دعا كنم؟ گفتند: آقا! بعد از شما يكى ديگر هم هست كه بخواند. گفت: چه كسى؟ گفتند: خروس; بابا سحر شد! آخر بايد ديد كه چه زمانى منبر مى روم! اين آقايى كه قبل از من بر منبر است، چند دقيقه منبرش طول مى كشد؟ اين درسى كه مى خوانم آيا به ذات من مى خورد، يا نمى خورد؟ براى اين كه بدانى ذاتت چيست، جمله اى از دعاى مكارم الاخلاق، برايت بخوانم. مى فرمايد:
«واستَعْمِلْنى»; خدايا! مرا به كار بينداز! «فيما خَلقْتَنى لَهُ»; خدايا! مرا در مسيرى قرار بده كه مرا براى آن آفريدى. گاهى وقت ها اين آقا براى فقه است، بايد فقه بخوانَد; اين آقا براى تفسير است، بايد تفسير بخواند; اين آقا براى معلّمى خلق شده است، بايد برود و معلّم بشود; اين آقا براى خطيبى خلق شده است، بايد برود خطيب بشود. اگر اين ها جابه جا شود خراب مى شود.
چكيده سخن
1. شناخت استعداد خودت; 2. شناخت نياز جامعه; 3. شناخت حوصله ى مردم; 4. شناخت رقيب هاى موجود; 5. شناخت ظرفيّت هاى مردم.
اين كه مرتب در قرآن مى فرمايد: «يمشى فى الاسواق و يمشونَ فى الاسواق» مى دانى يعنى چه؟ اين يعنى آفت شناسى; يعنى يك روحانى كه بين مردم چرخى زد و به مسجد رفت، مى فهمد نياز چيست؟ حرف هايى كه مى زند طبق چيزهايى است كه در بازار ديده است; امّا اگر يك روحانى از كتابخانه اش با ماشين به محراب رفت، اصلا نمى داند كه چه بر سر مردم آمده است؟ اين «يمشى فى الاسواق» را در يك آيه داريم و «يمشون فى الاسواق» را نيز در يك آيه. «جامعه شناسى»، «روان شناسى اجتماعى»، «آسيب شناسى» و «مردمى بودن» در همين يمشى و يمشونَ است. بارها گفته ام كه روحانى بايد سه شرط داشته باشد: 1. از مردم باشد; 2. با مردم باشد; 3. در مردم باشد; «رسولا منهم; فرستاده اى از مردم»، «رسولا فيهم»; يعنى در مردم، «والذين مَعَهُ»; يعنى با مردم. به هر حال: 1. چند دقيقه صحبت كنيم؟ 2. تنّوع در صحبت; 3. رفاقت خصوصى. آيا فكر كرده ايد كه اين آيه چه مى خواهد بگويد؟ «و كانَ رسولا نَبيّاً». پشت سر آن مى فرمايد: «و كانَ يأمُرُ أهلَهُ بالصّلاة»; يعنى چه؟ يعنى به رسالت بين المللى جهانى اكتفا نكنيد. من در پادگان، عقيدتى ـ سياسى هستم، روحانى و نماينده ى ولىّ فقيه در ارتش سپاه هستم، سر صف تذكّرات لازم را به سربازها دادم; فايده ندارد; اين براى «رسولا نَبيّا» بود «و كانَ يأمر اهل بالصلاة»; يعنى بايد غير از «رسولا نبيّا» روضه ى خصوصى خواند. مقام معظم رهبرى سخنرانى هاى ميليونى مى كند; امّا گاهى مى رود خانه ى خانواده ى شهيد و پنج دقيقه صحبت مى كند. آن پنج دقيقه سخنرانى خصوصى اش از سخنرانى هاى ميليونى اش، در آن خانواده مؤثّرتر است. همه نبايد روى منبر باشد; گاهى وقت ها بايد خصوصى صحبت كرد; تماسِ خصوصى. چرا ترياكى ها موفّق هستند؟ ترياكى ها، روى چارپايه نمى روند و بگويند: ما مى گوييم كه بايد ترياك بكشيد. مى رود خانه ى احمد آقا و او را ترياكى مى كند و بعد خانه ى قاسم آقا مى رود. خانه به خانه، چهره به چهره. رمز اين كه ترياكى ها موفق هستند اين است كه خانه به خانه مى روند، ما بايد خانه به خانه برويم. سخنرانى كافى نيست. اگر سخنرانى كافى بود، قرآن مى فرمود: «و كانَ رسولا نبيّا»; بس است; اين كه مى فرمايد «و كان يأمر اهلَه بالصلاة»; يعنى بايد كنار سخنرانى عمومى، سخنرانى خصوصى هم گرفت. چه چيزى مطالعه كنيم؟ از تابستانمان چگونه استفاده كنيم؟ برادرها! بايد چند كار جدّى را انجام بدهيد; انجام بدهيد يا ندهيد، من انجام داده ام و موفّق هم شده ام! 1. تابستان را تعطيل نكنيد; جايتان را عوض كنيد، ولى درستان را تعطيل نكنيد. به لطف خدا از اوّل طلبگى ام كه حدود 35 سال است، هيچ تابستانى را تعطيل نكرده ام; يعنى ياد ندارم كه تابستانى را تعطيل كرده باشم; «رحلة الشتاء و السّيف» را زنده كنيم!
احياى تابستان، يك ملاّ كه به روستايى مى رود، شما به دنبالش برو، حتى يادم هست كه ما وقتى طلبه بوديم، به مرده شور خانه ى يك روستا رفتيم. و آن جا مى خوابيديم; امّا در آن تابستان من به اندازه ى يك سال لُمعه خواندم. چرا تابستان را تعطيل كنيم؟ تعطيلات به حدّاقل برسد. پنج شنبه ها بايد حذف بشود. اگر استعداد خودت را سنجيدى، آن رشته اى را تحصيل كن كه استعداد دارى. با نشاط درس بخوانيم. موضوعاتى را كه انتخاب مى كنيم، موضوعاتى باشد كه مورد نياز جامعه است.
پيش در آمد[1]
قال رسول الله ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ «مثل العلماء فى الارض كاالنجوم فى السماء يُهتدى بها فى ظلمات البرّ و البحر».[2]
عالمان در زمين همانند ستارگان در آسمان هستند، همان طور كه ستارگان در تاريكى، خشكى و دريا وسيله هدايت اند، عالمان نيز وسيله هدايت مى باشند.
حوزه هاى علميه بسان خورشيد فروزانى هستند كه از ديرباز بر تارك تاريخ مى درخشند و بر عالم بشريت، پرتو افشانى مى كنند. اين حوزه هاى كهن، در درون خود هزاران ستاره نورانى پرورش داده اند، و اين ادعاى گزافى نيست; چرا كه به مقتضاى «إنَّ آثارنا تدَلّ علينا»، بركات و نعمات روز افزون حوزه هاى علميه، در ظلّ توجهات حضرت ولى عصر، امام زمان «عجل الله تعالى فرجه شريف»، آشكار است.
فقيهان، حكيمان، عارفان، مفسران، سياستمداران، ادبيان، مورّخان، متخلّقان به اخلاق الهى، زعيمان و مراجع دينى و در نهايت، دين شناسان و مروجّان احكام شريعت و مدافعان حريم قرآن و ولايت و انسانيّت، ثمرات گهربار حوزه هاى علميه مى باشند.
«پيامبر اكرم ـ (صلى الله عليه وآله) ـ عالمان را عزيزترين مردم پس از پيغمبران و وارثان انبيا و جانشينان خود معرفى مى كند و نگاه به چهره آنها را عبادت، و مجالست با آنان را فضيلت، و دشمنى با آن ها را هلاكت مى داند. حضرت اميرالمؤمنين ـ (عليه السلام) ـ عالمان را در ميان مردم، در درخشندگى و تابش، مانند ماه شب چهارده قلمداد مى كند».[3]
بدين روى، حفظ و پاسدارى از اين شجره طيّبه و شناخت آسيب هاى آن، از ضروريّات مى باشد كه بزرگان دين بدان اهتمام تام داشته اند; براى نمونه به بعضى از آن راد مردان اشاره مى شود: 1. مؤسس عاليقدر حوزه علميه قم;
«اين مرد بزرگ با تدبير حكيمانه و بردبارى عظيمى كه شايسته نايب لايق و مقتدر امام عصر ـ (عليه السلام) ـ است، حوزه را حفظ كرد تا اين كه حوزه علميه رشد كرد ... و در آغوش اين مركز بزرگ علمى، رجال بزرگ فقهى، ادبى و مفسران و محدثان و متكلمان تربيت، و هر يك مشعل نورانى گرديدند كه چهره اسلام را متجلّى ساختند. و علوم اهل بيت عصمت ـ (عليهم السلام) ـ را به سراسر دنيا رساندند. امروز تاريخ در برابر عمق و عظمت فكر آية العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى ـ اعلى الله مقامه ـ سر تعظيم فرود مى آورد و صبر و حلم او را شايسته هزاران تكريم و تمجيد مى داند و كاملا درك مى كند كه آن مرد بزرگ چه نظر صائبى در حفظ اين شجره طيبه داشته است.»[4]
2. امام راحلـ (قدس سره)ـ ; معمار انقلاب و احياگر اسلام ناب محمدى ـ (صلى الله عليه وآله) ـ و نيز رهبرى معظم انقلاب، حضرت آية الله خامنه اى ـ حفظه الله تعالى ـ همواره دغدغه حفظ، پويايى، كار آمدى و روز آمد بودن حوزه داشته، در مناسبت هاى گوناگون، رهنمودهاى سازنده اى ارائه داده اند.
امام راحل ـ (قدس سره) ـ ، در سخنانى فرمودند: «در قديم حوزه ها محصور شده بود در چهار ديوارى كه كسى نمى توانست از آن بيرون بيايد. تبليغات سوء به صورتى بود كه اگر طلبه اى مى خواست حرفش را بزند و در فكر تشكيلاتى باشد، مورد طعن قرار مى گرفت. هميشه صحبت «نظم در بى نظمى است» مورد تأييد بود، همه بايد متأسف باشيم كه اين انقلاب دير پيروز شد. اگر اين انقلاب سى سال پيش پيروز مى شد، وضع حوزه ها غير از اين بود. البته روحانيت خوب عمل كرد و فقه اسلامى را كه فقه جعفرى است با مجاهدت هاى زياد، زنده نگاه داشت.»[5]
امام ـ (قدس سره) ـ با ژرف انديشى تمام، به بعضى از آسيب هاى اجتماعى حوزه اشاره كرده و مى فرمايد: «مسأله ديگر، مسأله تشريفات حوزه هاى روحانيت است كه دارد زياد مى شود ... اين موجب نگرانى است و واقعاً نمى دانم با اين موضوع چه كنم.»[6] و در جاى ديگر مى فرمايد: «اگر خداى نخواسته نفوس اين مردم از ما منحرف بشود، ضرر آن براى ما تنها نيست بلكه براى اسلام است; ما بايد حفظ كنيم آن هايى را كه اسلام و جمهورى اسلامى را نگه داشته اند و بعد از اين هم نگه خواهند داشت، و حفظ آن به اين است كه زندگى ما عادى باشد.»[7] و نيز: «بايد از همين حالا، همين جوان 16 ساله، همين جوان 20 ساله كه در مدارس علمى هست، از حالا بايد آن طورى كه رضاى خدا است، آن طورى كه دستورات الهى است، خودش را عادت بدهد، يك قدم كه براى تحصيل علم بر مى دارد، يك قدم براى تحصيل اخلاق خوب و تهذيب بردارد. اگر خداى نخواسته آقايان مهذّب نباشند، اگر خداى نخواسته آقايان آن طورى كه اسلام مى خواهد، نباشند، اين ضررش از نفعش بيشتر است ... شما ملاحظه بفرماييد:
رؤساى مذاهب باطله را مى بينيد، رؤساى مذاهب باطله تمامشان از اشخاصى هستند كه درس خواندند، ملا! لكن مهذب نبودند.»[8]
اينك براى روشن شدن زواياى گوناگون بحث، از محضر حجة اللاسلام و المسلمين استاد قرائتى، بهره مند مى شويم.
[1]. حجة الاسلام يدالله دادجو.
[2]. بحارالانوار ج 2. ص 25.
[3]. اسلام مجسم علماى بزرگ اسلام، جلد اول، ص 22.
[4]. همان، ج 1، ص 334.
[5]. صحيفه نور، ج 18، ص 79.
[6]. مجله حوزه، شماره 11، ص 22.
[7]. مجله حوزه شمار 11، ص 28.
[8]. روحانيت و حوزه هاى علميه، ص 367.
سوال : براى زدودن آثار رفاه طلبى كه هم اكنون در زندگى روحانيّان بعينه مشاهده مى شود، چه كارهايى مى توان انجام داد؟
جواب : حالا مثلا اگر من بگويم، مشكل حل مى شود؟! مقدارى خودمان شرايط را طورى كرده ايم كه به اين سو مى كشانيم; مثلا بنا است كه مدرسه اى در قم بسازند، پريروز نقشه اش را نزد من آوردند. ديدم نوشته است: سرداب، حمام سُنا، استخر. گفتم: بابا! مردم نان و سيب زمينى ندارد بخورند، در صف گوشت يخى هستند، طلبه اى كه در اين مدرسه تربيت بشود هرگز در دهات زابُل نخواهد رفت. گفتم حذفش كنيد! به لطف خدا حذف شد. گفتم زيرزمينش را مثل زيرزمين فيضيّه درست كنيد، زيرزمين بزرگ درست كنيد و اگر مى خواهند ورزش هم بكنند، ميز پينگ پنگ هم بگذاريد; امّا ورزش هايى كه ... . گاهى وقت ها رفاه را ... .
من يك وقت از وزير بهداشت پرسيدم: همه ى زن هاى قديم از شير مادر مى خوردند، چرا الآن خيلى زن ها شير ندارند؟ گفت: رفاه طلبى. گفتم: يعنى چه؟ گفت: مادر، گاهى لباسش كثيف مى شود، يا خودش را درست كرده است تا عروسى برود، بچّه گريه مى كند، او براى اين كه از شرّ بچّه راحت بشود، سر شيشه را به دهان بچّه مى گذارد، بچّه دو مرتبه به سر شيشه مُك مى زَنَد. سر شيشه نرم است، با مُك دهانش پر شير مى شود، ولى سينه ى مادرش سِفت است و بايد زور بزَنَد; لذا بچّه در مكيدن سرشيشه عرق نمى كند. وقتى در مكيدن نرم و راحت، دهانش پرشير شد، ديگر پستان به دهان نمى گيرد. انسان طورى است كه هر وقتى به يك كارى عادت كرد. ما بايد طلبه هايمان را طورى بسازيم ...; مثلا پياده به جمكران ببريم، پياده روى ولى نه با ماشين; با اين كه ماشين لباس شويى هست، ولى با دست بشوييم. يك سرى كارها را بايد در مدرسه كرد. خدا شهيد قُدّوسى و شهيد بهشتى را رحمت كند! مدرسه ى حقّانى بود. من هم آن جا كلاس داشتم. يك روز ديدم يك كارتن پر از پول است. نگاه كردم ديدم كارتون پر از پول است! آمدم گفتم: مگر اين نون خشك است؟! به مرحوم شهيد قدّوسى گفتم: چرا چنين كرده اى؟ گفت راستش را بخواهى، ما مى خواهيم ببينيم كه وقتى دست طلبه ها به پول رسيد، چه مى كنند؟ گفته ام: هر طلبه اى نياز دارد بردارد، بنويسند; مثلا براى عَبا يا مسافرت است، مى خواهد عكس خودش را قاب كند و روى طاقچه بگذارد، مى خواهد اتاقش را رنگ كند; مى خواهيم ببينيم وقتى دست طلبه ها به پول رسيد، چه مى خواهند بكنند. ما تشخيص داديم كه چند ميليون پول ما هر چند از دست برود، ولى در عوض روحيه ى صدها طلبه را بشناسيم. براى شناسايى طلبه ها اين كار را كرده ايم. گاهى وقت ها بايد رد گم كرد. يك آيه هم براى ردّ گم كردن داريم كه طرف را ردّ گم كن كه نفهمَد. آيه ى ردّ گم كردن اين است: «يوسف مى دانست كه ليوان در كدام خورجين است; امّا اگر مستقيم سراغ آن مى رفت، مى گفتند: خودت گذاشته اى و فهميدى كه كجا است; لذا قرآن مى فرمايد: ردّ گم كرد: «فَبَدأ بِعَوْعيتِهِم قبل وِعاعِ أخيه»; خورجين ها را از دَم گشت، كه ردّ گم كند. به هر حال بايد جلوى رفاه را از خود طلبگى گرفت و يكى هم از افراد دانه درشت. يك مقدارى هم رفاهى را كه مى گويند، دروغ است، خدا آن هايى را كه بهشتى را شكستند، لعنت كند! مى گفتند: بهشتى در تهران سردابى دارد كه ماشين هيجده چرخ مى رود در داخل آن دور مى زند و برنج خالى مى كند! به هر حال، يك مقدار رفاهى را هم كه مى گويند، نياز است. در ضمن، همه ى افراد را هم با خودتان قياس نكنيد.
ببينيد! يك وقت آدم سيب زمينى مى خورد، مى دَوَد، يك وقت جوجه كباب هم مى خورد، ولى حال راه رفتن ندارد. صاف نگو آقا تو يكى من هم يكى! تو يكى من هم يكى كه خوب، اين بنده خدا پيرمرد و مريض است و شرايطى خاصّ دارد. من يك جمله اى پيدا كردم كه امام سجّاد(عليه السلام) مى فرمايد: «الهى وجْعَل أوسَعَ رزقك علىَّ إذا كَبِرْتُ»; خدايا! وقتى پير شدم خرجى و پول مرا زياد بده. چون وقتى آدم پير مى شود، همه نوه ها، دامادها، عروس ها عيدى مى خواهند; يعنى قدرت توليد كم مى شود، خرج زياد مى شود. مثلا يك وقت آدم سه تا پتو دارد، يكى از آن ها زيادى است، ما الآن در خانه مان سى و دو تا پتو داريم، ولى باز هم كم مى آوريم.
گاهى وقت ها انسان يك دوچرخه هم ندارد، گاهى وقت ها شرايط طورى است كه مثلا بايد در گاراجى درِ خانه اش بگذارد; بنابراين، 1. همه را با خودتان قياس نكنيد; 2. بعضى ازرفاه ها دروغ است. الآن كه بنده اين جا نشسته ام، اين قدر زن دارم كه خود خبر ندارم! اين قدر كارخانه و باغ دارم كه خودم هم خبر ندارم! همين طور مى گويند برج ها مالِ قرائتى است. اوّل وارسى كنيد كه چه كسى دارد و چه كسى ندارد، بعد از كجا ...؟ ما در اسلام نداريم كه چرا دارى، از كجا آورده اى؟ اِرفع الَّى حسابك; يعنى حسابت را پيش كش تا ببينم از كجا آورده اى؟ حالا مثلا ارث پدرش است و در ثانى، هر داشتنى كه حرام نيست; من در دانشگاه تهران سخنرانى مى كردم، يك دانشجو بلند شد و گفت: آقاى قرائتى! موضع خودت را روشن كن، تو طرفدار سرمايه دارها هستى يا مستضعفان؟ گفتم: در قرآن ما، اسم بيست و پنج پيغمبر آمده است. دو نفر از آن ها پولدار هستند; يكى سليمان و يكى حضرت يوسف. اوّل اين دو تا را كنار بگذار تا بگوييم همه يك دست چوپان هستند! حالا در بيست و پنج پيغمبر، دو تا از آن ها هم وضعشان خوب است. اين كه ما اصل را بزنيم ... . يكبار در تلويزيون گفتيم كه حضرت امير(عليه السلام)مى خواست كباب بِخَرد و بخُورد، با حضرت زهرا(س) دو نفرى گوشت ها را قيچى مى كردند. آقا فردا ما را كلاغ پر كردند كه چرا گفته اى على كباب خورده است؟ بابا! خوب يك بار هم كباب خورد! آخر اين چه دينى است كه ما از اوّل يك طور لقمه را درست مى كنيم كه اگر يك بار هم حضرت على(عليه السلام)كباب خورد، انگار كفر گفته ايم. من خانه ى امام جمعه ى دماوند بودم. خوب، دماوند محلّ عسل است، ما هم يك عسل از اين عسل هايى كه در چوب و قالب است، خريديم. گفت: آقاى قرائتى زير عبايت بگير! گفتم: چرا؟ گفت: مردم مى گويند قرائتى عسل خورد! من عصبانى شدم. گفتم: مردم، من قرائتى هستم! عسل خريده ام و دارم مى خورم، هر كسى كه مى خواهد برود و يهودى بشود، برود يهودى بشود! من كه هميشه عسل نمى خورم، حالا آمده ام دماوند يك كيلو عسل خريده ايم. حالا عبايم را عسلى كنم كه مردم بگويند قرائتى آدم خوبى است! يك مقدار هم مردم را طورى بار آورده ايم كه يك سِرى چيزها ... قرآن را بخوانم، چرا از خودم بگويم: «لِمَ تُحِّرم ما أحَلَّ الله لك»; پيغمبر تصميم گرفت عسل نخورد. فرمود: چرا تو به خاطر خواهش خانمت ...; «اجمالا حلال را حلال بدانيم، حرام را حرام بدانيم». از كجا آورده اى؟ سنّ را حساب كنيم. مريضى و شرايط ساختمان بدنى و نيازها و رفت و آمدها شايعه ها، همه را بايد با هم حساب كرد.
سوال : با توجه به اين كه يكى از آفت ها عدم نشاط است، چگونه نشاط را به دست آوريم و براى رفع احساس پوچى، چه بايد كرد؟
جواب : بايد ديد بى نشاطى اش از چيست؟ گاهى بى نشاطى اش از اين است كه مريض است. خوب، ورزش! گاهى بى نشاطى اش از اين است كه رفيق هايش بى نشاطند، بايد هم بحثش را عوض بكند، برود با كسى مباحثه كند كه او نشاط داشته باشد. آية الله سبحانى نقل مى كرد كه امام مكّه رفتند، افرادى كه در كاروان امام بودند، همگى پولدار بودند و يكسره كباب مى خوردند، امام مى گفت: نمى شود كه ما نان و سيب زمينى بخوريم و همه كباب بخورند، اين ها از كباب و ... .
گاهى بى نشاطى به خاطر اين است كه آينده اش را نمى دانَد. برادران طلبه! اين را به شما بگويم، نگاه نكنيد كه چهار تا مَتَلك مى گويند، قرآن سه بار مى فرمايد: «لِيُظْهِرَ على الدّينِ كُلِّه»; ترجمه اش اين است: اسلام كره ى زمين را خواهد گرفت. و اگر اسلام كره ى زمين را بگيرد، سه چيز مى خواهد: يك رهبر ذخيره مى خواهد كه حضرت مهدى(عج) ذخيره شده است، يك قانون دست نخورده مى خواهد كه قرآنِ بدون تحريف است و يك آمادگى جهانى مى خواهد و آن، اسلام شناس هايى هستند كه مجّهز به زبان هاى مختلف باشند. چين رفته بودم; چين حدود سى صد نفر را تربيت كرده است كه مثل بُلبُل به زبان ايرانى حرف مى زنند و ما يك حجة الاسلام نداريم كه به زبان ...; آن ها براى شصت ميليونِ ما سيصد تا تربيت كرده اند و ما براى يك ميليارد آن ها عقب هستيم. گفته شد قرآن به چهل و دو زبان ترجمه شده است، ولى انجيل به بيش از دو هزار زبان ترجمه شده است. دكترى فوق تخصّص چشم است ـ هم شهرى ما است ـ منزل ما آمد. يك كيف نوار آورد. گفت: از آمريكا اين كيف را به من دادند و گفتند: اگر كسى در ايران كور شد و نتوانست كتاب انجيل را مطالعه كند، اين نوار را به او بدهيد تا از راه نوار، حرف هاى انجيل را گوش بدهد. آيا ما اين كار را كرده ايم، يا نه؟ آية الله مكارم مى گفت: پيرمردى در تهران مريض شد، به بيمارستان خصوصى در غرب بُردند. نيمه شب ديد كارتى بالاى سرش است كه بر روى آن به زبان فارسى نوشته است: بيمار عزيز! اگر نيمه شب از خواب بيدار شدى اين شماره را بگير، با تو حرف مى زنيم. گفتم: حالا بگيرم ببينم چيست؟ تا ديد كه من فارسى زبانم گفت: آقا! حالت به هم خورده است؟ گفتم: نه; حالَم به هم نخورده است، ولى از خواب پريدم، ديدم نوشته ايد كه اگر از خواب پريدى تماس بگير، حالا تماس گرفتم.@#@ گفت: مشكلى ندارى؟ گفتم: نه، مشكلى ندارم. گفت خوابت نمى بَرَد؟ گفتم: نه. گفت: مى خواهى پنج دقيقه برايت صحبت كنم؟ گفتم: چه مى خواهى بگويى، آن هم به زبان فارسى و در اروپا؟ گفتم: حالا بگو! گفت: يك جُك برايم گفت و يك شعر خواند، بعد هم دو سه دقيقه از مسيحيّت تبليغ كرد. مى گفت: دنياى مسيحيّت براى پير مرد بيمارى كه نصف شب از خواب بپَرَد و پنج دقيقه وقت داشته باشد، براى آن پنج دقيقه خوراك تهّيه كرده است. قربان خودم كه سى چهل تا پسر عمّه و پسر دايى دارم، سه ماه تابستان ملاقات هيچ كدام نرفتم. ما آقا ضعيف هستيم، مردم از پوست پرتقال مربّا درست مى كنند و ما بايد از تابستانمان «رحلة الشتاء و السَّيف» را بيندازيم!
سوال : به نظر شما به كار بردن متون قديمى در دروس ادّبيات و همچنين در تأليف ها و سخنرانى ها و دورى از پيشرفت ها، جزو آفت هاى حوزه نيست؟
جواب : چرا; ولى به من سفارش كرده اند چيزى نگو كه طلبه ها، يك مقدارى درسى را هم كه مى خوانَنْد ...، آخِر يكى از مراجع فتوايش اين بود كه «سبحان الله و الحمدلله و لا إله إلاالله و الله اكبر»، در ركعت سوّم و چهارم، يكى كافى است، اما در رساله اش نوشته بود: سه مرتبه. گفتند: آقا! شما در درس خارج گفتى يكى بس است، پس چرا نوشته اى سه مرتبه؟
فرمود: من كه مى گويم سه بار، يكى را در حال بِحول الله مى گويند، يكى هم در حالِ سمع الله. من مى گويم سه مرتبه، تا يكى تَه آن بمانَد كه در حال ايستاده بخوانند! حالا آقاى بوشهرى به من سفارش مى كرد كه طلبه ها الآن هم بعضى از آن ها نشاط ندارند، تو كه مى گويى فُلان درس به درد نمى خورد، يواشكى مى گويند قرائتى گفت، پس هيچ. حال به ما گفته اند نگو، ما نمى گوييم، ولى اعتقاد بنده اين است كه به جاى «مطوّل» شأن نزول خوانده شود. چون شأن نزول يعنى خدا به مقتضاى حال اين آيه را نازل كرد. فصاحت و بلاغت يعنى به مقتضاى حال حرف زدن. خدا در اين شرايط اين آيه را نازل كرد. اگر ما يك دور شأن نزول ها را بخوانيم، فصاحت و بلاغتمان خوب مى شود; يعنى مى دانيم كجا چه آيه اى را به كار ببريم. خطبه ى زينب كبرى(س) در شام را با خطبه ى آن حضرت در كوفه مقايسه كنيد! دو تا خطبه را ببينيد! مردم كوفه علوى بودند و حكومت على(عليه السلام) را ديده بودند ولى، شامى ها هر كه را ديده بودند، اُموى بود; براى اموى حرف زدن چه طور و براى علوى حرف زدن چه طور!
دو تا خطبه را مقايسه كنيد! فصاحت و بلاغت در مى آيد. دعاها را مقايسه كنيد. دعاى دم افطار يك سطر است; چون شكم گرسنه است: «الهّم لَكَ صُمْتُ و عَلى رزقِهِ ...»، ولى بعد از افطار مى گويد: افتتاح بخوان! چون آدم تا افطار مى خورد مى افتَد، يكى گلوله و يكى افطارى! بعد از افطار آدم شُل مى شود، مى گويد: دو سه صفحه دعا بخوان بعد مى گويد: بخواب! چند ساعت كه خوابيدى و بلند شدى، حالا دعاى ابوحمزه ثُمالى را بخوان! يعنى دعاى سه شنبه غير دعاى دوشنبه است. ما اگر فلسفه ى دعاها را بدانيم، مهندسى دعاها و قرآن را بدانيم، فصاحت و بلاغت ما خوب مى شود. من مى گويم فصاحت و بلاغت لازم است; امّا حتماً راهش مطوّل نيست، راه ديگر هم هست.
سوال : چگونه تشنه ى قرآن بشويم و روش كار در تفسير قرآن چگونه است؟
جواب : روش تفسير قرآن اين است كه اوّل آيه هايى را كه دَم دستتان است، بخوانيد! مردم ما 24 سال است كه دارند مى گويند: «اَنْجَزَ اَنْجَزَ اَنْجَزَ وحدة، نَصَرَ نَصَرَ نَصَرَ عَبْدَه»، بالاخره اين «انجز وحده» يعنى چه؟ «نصر وحده» يعنى چه؟ ما گاهى وقت ها يك عمر مى گويم «الله الصَّمد»، به مردم نمى گوييم «صمد» يعنى چه؟ يا كسى مى گويد «الهى آمين»، مى گوييم: «امّين» يعنى چه؟ مى گويد: نمى دانَم. اگر خواستيد راهى را ...، ببينيد! آياتى كه دَم دست مردم است: «اَمَّن يُجيب المضطر» يعنى چه؟ «الله الصّمد» يعنى چه؟ «والعاديات ضَبحا» يعنى چه؟ يعنى، آن چيزى را كه مردم مى گويند، فهم آن براى مردم جاذبه ى بيشترى دارد، از اين آيه: «و مِنَ الظأن اثنَيْنِ و مِنَ البقر اثنين قُلْ ... حرِّم عَلَى الاُنْثَيَين»، ممكن است تفسير اين را هم بگوييم، ولى تفسير «الله الصّمد» را مى خواهد; چون اين هر روز از اين كوچه مى رود. آن كسى كه خانه اش در اين كوچه هست و هر روز مى آيد و مى رود، براى او جاذبه دارد كه ببيند اسم كوچه اش چيست؟ ولى مى گوييم: آقا! اسم كوچه هاى سنندج را مى خواهيم به تو بگوييم، مى گويد: آقا! من كه خانه ام در سنندج نيست! اگر ما خواستيم كه به تفسير قرآن وارد شويم: 1. آيه هاى كوچك; 2. آيه هاى در بورس 3. آيه هايى كه جنبه ى قصّه دارد; 4. آيه هايى كه شأن نزول دارد.
اگر از اين جا وارد بشويم مفيد است.
سوال : براى تقسيم شهريّه و معيشت طُلاّب چه طرحى را پيشنهاد مى كنيد؟
جواب : اين سؤال را از آقاى بوشهرى بپرسيد! حالا كه همه ى ثواب ها را نبايد من ببرم. يك كسى بچّه سيّدهاى خوشگل را مى بوسيد، گفتند: حيا كن! گناه است. گفت جدّش پيغمبر است، من براى پيغمبر آن ها را مى بوسَم. يك سيّد كچل آوردند، گفتند: جدّ اين هم پيغمبر است! گفت: حالا همه ى ثواب ها را من ببرم؟!
سوال : طريق ارتباط با جوانان چگونه است؟
جواب : طريق ارتباط با جوان ها; ما نوارى پر كرده ايم كه چگونه جوان ها را جذب كنيم؟ آقايانى كه مى خواهند، نوار دو هزار تومان است، ولى ما نوار را پانصد تومان مى دهيم. مى توانم رايگان بدهم، ولى مخصوصاً نمى دهم، براى اين كه چيز مفت را مثل حلواى نذرى، الَكى هم مزّه مى كنند. نه; بايد پانصد تومان بدهى تا ببينيم عاشق هستى يا نيستى؟ آخر مهرّيه را كه مى گويند واجب است، پسر به دختر مى گويد كه دوستت دارم! نمى داند كه آيا واقعاً راست مى گويد يا نه؟ نمى گويد: دوسه سكّه بده ببينيم! اين دوسه تا سكّه را صِداق مى گويند. چرا صِداق مى گويند؟ چون علامت صدقِ دوستت دارم است. چون همين طور رايگان خالى، هر كسى مى گويد كه دوستت دارم.
سوال : به نظر شما در شرايط فعلى، طلبه تا چه اندازه اى حق دخالت در امور سياسى را دارد؟
جواب : مربوط به اين است كه آيا طلبه كار سياسى هم مى خواهد بكند، يا خير؟ يك وقت طلبه نويسنده است، گوينده است، سروكارش با دانشگاه است، بايد اطّلاعات روز داشته باشد. يك طلبه روز اوّل طلبگى و كارش فعلا درس خواندن است، تيتر روزنامه و اخبار براى او كافى است. خاطره اى از امام بگويم. زمانى كه امام قيام كرد، ما لمعه مى خوانديم، من و يكى از هم شاگردى ها و هم شهرى هايمان; يك روز امام فرمود: واى بر علماى ساكتِ مشهد! واى بر علماى ساكت تهران! خوب، ما آن جا لُمعه مى خوانديم و گفتيم: آخر امام خيلى واى واى مى گفت، برويم ببينيم وظيفه ى ما چيست؟ دوست ما نزد امام رفت و گفت: وظيفه ى ما با اين فرمايشاتى كه فرموديد، چيست؟ امام فرمود: شما چه مى خوانيد؟ گفت: لُمعه. فرمود: بُرو دَرست را بخوان! بعضى ها اداى روشن فكرها را در مى آورند. روز عاشورا ديدم كه حاج آقا حسين قُمى ـ از مراجع تقليد ـ دارد مى خندد! گفتيم: آقا، چرا مى خندى؟ ظهر عاشورا است! گفت: آخَر نمى دانى كه اين بغلى من چه مى كند، گفت: يك شبيه العلمايى با قيافه ى عُلما، آمده بغل من نشسته است، عالم نيست ولى قيافه ى عالمان را درست كرده است; اين آقا مسئوليّت علما را مى گويد، اين آقا هم كه عالم نيست، مرتّب مى گويد: خاك بر سر ما عُلما! من خنده ام مى گيرد، آخِر به تو چه!
اگر طلبه به جايى رسيد كه بخواهد با نسلى حرف بزند بايد، افكار آن نسل آشنا باشد، اگر طلبه اى هنوز در بورس نيست، در درسش تمركز پيدا بكند و به مقدار ضرورت، به مسايل سياسى بپردازد; مثلا مقام معظم رهبرى بايد تمام اخبار دنيا را داشته باشد; اصلا آيا مى دانيد امام رضا(عليه السلام) درباره وظايف امام جمعه چه مى فرمايد؟
مى فرمايد: وظيفه ى امام جمعه اين است كه: «و يُخْبِرُهُمْ بِما وَقَعَ فى الآفاق»; امام جمعه بايد مردم را به آنچه رخ مى دهد، آگاه كند. گاه كسى هيچ مسئوليتى ندارد، خوب، كسى كه هيچ مسئوليتى ندارد، متمركز شود كه درس را خوب بخواند و جلو برود.
سوال : آيا پوشيدن لباس هاى غير معمول از نوع لباس روحانيّت با رنگ هاى غير معمول، يك آسيب به حساب نمى آيد؟
جواب : البته اگر كسى لباسى بپوشد كه شهرت داشته باشد، همه مى گويند: اين چيست؟ حالا لازم نيست كه ... .
ممكن است لباس روحانيت هم بپوشد، ولى مثلا قيافه اش طورى است كه مى گويند: اين چيست؟ اگر لباسى بپوشد كه همه بگويند: اين كيست؟ اين لباس شهرت، حكمش در رساله نوشته شده است; امّا اين كه گاهى انسان لباس بپوشد و گاهى نپوشد، ما در اسلام نداريم كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)دائماً معمّم بوده و عبا داشته است; وقت نماز عبا داشت.
«إنّى تاركم فيكم الثقلين»، گاهى وَهْم مى شود; يعنى مثلا شما با عمّامه مى روى، بعد آن آقايى كه در آن شهر يا روستا شما را با عمّامه ديد، مى آيد در شهر قم و با لباس ديگر مى بيند، فكر مى كند كه شما از اين لباس بَدَتْ مى آيد و فقط ماه رمضان براى اين كه يك لقمه نان بخورى، آن لباس را مى پوشى; آن بَد است; بنابراين، بايد ديد كه اگر براى رسيدن به كار است، اشكال ندارد; مثلا بنده مى خواهم مسافرت بروم و بليط قطار بگيرم.@#@ اساس كشى دارم، خوب با عمّامه كه نمى شود اساس كشى كرد. لباس ساده مى پوشم تا اساس كشى بكنم; امّا يك وقت تنفّر است. معنايش اين است كه دلگرم به لباس نيست. عوارض خارجى دارد; يعنى آن هايى كه ما را با عمّامه روى منبر ديده اند سلب عقيده و متزلزل مى شوند. اگر روى عوارض است، نباشد; امّا اگر روى عوارض نيست، طورى نيست.
سوال : آيا استعداد سنجى در حوزه يك ضرورت نيست؟
جواب : در حوزه ى علميّه ى اهل بيت ما(عليهما السلام) استعداد سنجى بود; براى مثال، جابر جحفى دهها هزار حديث بلد بود كه امام باقر(عليه السلام) به او فرموده بود: اين حرف ها را به كس ديگر مگو! يا امام صادق(عليه السلام) به يك نفر فرمود: «مثلُكَ»; يعنى افرادى مثل تو بايد بحث بكنند، ديگران حقّ ورود ندارد. يا تقسيمى كه امام صادق(عليه السلام) كرده بود كه اين شاگرد در آن رشته تَخصّص دارد. اصل تخصّص يك چيز پذيرفته شده عقلايى است; امّا اين كه استعداد سنجى باشد، استعداد درخشان همه جا نشانه ى موفقّيت نيست. خيلى ها استعدادشان تيز است و به جايى هم نمى رسند; خيلى ها استعدادشان معمولى است و به جاهايى هم مى رسند. در ضمن اگر كسى طرحى براى احياى نماز، اقامه ى زكات و احياى تفسير دارد كه ابتكارى است، بنويسد و به آقاى دهقان بدهد كه به ما بدهد، ما از طرّاحش تشكّر خواهيم كرد.
والسّلام عليكم و رحمة الله وَ بَرَكاتُه