امروز:
شنبه 1 مهر 1396
پاسخ به شبهات دینی
بسم الله الرحمن الرحيم
خداي متعال را شكر مي‌كنم كه توفيقي عنايت فرمود تا بار ديگر در جمع سروران و برادران عزيز حضور پيدا كنم.
سال‎هاي اخير در سطوح مختلف،‌ به خصوص در بين جوانان شبهاتي درباره‌ي مطالب ديني، اعمّ از عقايد و ارزش‌ها و احكام مطرح شده است؛ اگر چه در اين چند سال فضلا و اساتيد محترم حوزه تلاش‌هاي بسيار مشكوري در جهت حلّ مشكلات، تبيين شبهات و پاسخ‎گويي به آنها در سطوح مختلف، در قالب سخنراني‌، مقاله، كتاب و مجله داشته‎اند ولي آن قدر هجمه‌ي دشمن قوي و گسترده است كه اين نوع فعاليت‌ها پاسخ‎گوي آن همه نياز نيست، لذا به چنين جلسات بحث و گفت‎وگو نياز است.
متأسفانه دشمنان اسلام با تمام توان به جنگ اسلام آمده‌اند. بي‌شرمانه و آشكارا مي‌گويند دشمن ما اسلام است و بايد براي نابودي‎اش تلاش كنيم، ولي مشكل اساسي آن‌ها اين است كه فقط با تهاجم نظامي يا با مبارزات اقتصادي نمي‌توانند به مقصود خود برسند؛ ‌زيرا اسلام، دين عميق و ريشه‌داري در اذهان و نفوس مسلمان‌هاست و به آساني‌ دست از آن برنمي‌دارند. مباني اسلام آن قدر قوي و محكم است كه با القاي اين شبهات متزلزل نمي‌شود. برخلاف ادياني كه برخي اعتقادات آن خلاف عقل است، ولي مي‎گويند چون وحي است بايد به آن ايمان بياوريم؛ يعني اول بايد ايمان آورد، بعد فهميد و شناخت.
ولي مباني، معتقدات، اصول اخلاقي و ارزشي و پايه‌هاي احكام اسلام بسيار روشن و مستحكم است و با حمله‌ي نظامي و تسلط به آن كشور از بين نمي‌رود. چنان كه برخي كشورهاي استعمارگر حدود هفتاد سال بعضي از كشورهاي اسلامي‌ را زير سلطه گرفتند ولي نتوانستند ريشه‌هاي دين را از قلوب مردم بردارند؛ لذا به اين نتيجه رسيدند كه در كنار فعاليت‌هاي نظامي، سياسي،‌ اقتصادي، سياسي و... بايد در جهت تضعيف فرهنگ اسلامي گام بردارند. اين فعاليت‌ها از يك نظر به دو دسته تقسيم مي‌شوند:
1. فعاليت‌هاي عملي كه با استفاده از اصول روان‎شناسي سعي در تضعيف ارزش‌هاي اسلامي در نفوس مردم به خصوص نسل جوان را دارند؛ مثل ساخت فيلم‌ها، ‌نمايش‌نامه‌ها، نوشتن رمان‎ها و زدن مارك به روي اجناس و ساير چيزهايي كه در دستگاه‌هاي تبليغاتي به كار مي‌روند.
البته فعاليت‌هاي آنها بي‌اثر هم نبوده و متأسفانه در چند سال اخير بعضي آثارش در كشور خودمان مشاهده مي‌شود.
بخش عمده‌ي كار آنان براي تضعيف فرهنگ اسلامي، ايجاد شبهات و شكوك در مباني فكري و عقيدتي و هم‎چنين در مباني ارزشي و احكام و مقررات اسلامي به صورت‎هاي مختلف است. البته آن چه در درجه‌ي اول براي آنها خطرناك است اعتقادات قلبي نيست، بلكه پايبندي به رفتارها و ارزش‎هاست. هر چند در اسلام، احكام رفتاري و احكام اجتماعي جداي از ارزش‌ها نيست و ارزش‎ها هم جداي از باورها نيست؛ چون ارزش‎هاي ما نهايتاً به اعتقادات ما برمي‎گردد؛ لذا نمي‌توان بين باورها و ارزش‎هاي اسلامي ديوار حايل و حجاب حاجزي به وجود آورد. پس آنچه در درجه‌ي اول با آن مواجه هستند و قصد از بين بردن آن را دارند، ‌تقيّد مسلمان‎ها به احكام اسلامي است. چنان كه براي حجاب يك دختر در مدرسه يا اداره جنجال به پا مي‌كنند و حاضرند منافع خودشان را به خطر بيندازند و آراي مسلمان‌هاي كشورشان را در انتخابات از دست بدهند، ولي نپذيرند كه نمادي از اسلام در كشورشان ديده شود. اين نشان مي‎دهد كه تقيّد به احكام اسلامي بسيار مهمّ است. تنها مسأله‌ي اعتقادات نيست كه بيايند در اعتقادات تشكيك كنند. البته آنها از هيچ چيزي فروگذار نمي‌كنند ولي ابتدائاً آنچه براي آنها اهميت دارد اين است كه با رفتارهايي كه به خصوص در سطح جامعه نمود دارند، ‌برخورد كنند و آنها را از بين ببرند. البته به دنبال اين‏‎ها در زمينه‌ي ارزش‌هايي كه در پس اين احكام نهفته است و باورهايي كه زيربناي همه‌ي آن ارزش‎ها است، كارهاي بسيار زيادي شده است؛ هر چند گاهي تصور مي‌شود كه اين‎ها كارهاي متفاوتي هستند و ربطي به هم ندارند.
تصوّر حقير اين است كه در زمينه‌ي تضعيف باورها و ارزش‌ها يك سيستم مبارزه با اسلام وجود دارد؛ يعني مجموعه‌اي از برنامه‌هايي است كه با هم متناسب‌اند و رابطه‌ي منطقي دارند. از فعاليت‌هايي كه دشمنان، البته به دست ايادي داخلي‌شان، انجام مي‌دهند و با هم ديگر بي‌ارتباط هم نيستند اين است كه آمريكا و غرب و ايادي آنها وقتي با يك حكم اسلامي‌ مواجه مي‌شوند و قصد از بين بردن آن را دارند (‌مثل حجاب، كه مبارزه‌ي با آن تنها در پاريس انجام نمي‌گيرد بلكه در كشور ما هم به وسيله‌ي روزنامه‌ها و مجلات، نطق‌ها، سخنراني‌ها و ... در حال جريان است)، صرف نظر از رفتارهايي كه در انگيزه‌ي افراد اثر مي‌گذارد و طبق اصول روانشناسي اعمال مي‌شود ـ مثل فيلم‌ها و صحنه‌هاي بي‌حجابي ـ از اين طريق وارد مي‌شوند كه «چه كسي گفته صورت يا موها را بايد پوشاند؟»! چه اشكالي دارد مقداري مو يا آرنج دست يا ساق پا پيدا باشد؟! سپس مي‌گويند: «از كجا معلوم كه فقها درست فهميده‌اند»؟! و بررسي مي‌كنند تا در طول تاريخ تشيّع يك فتوا و نظري را پيدا كنند كه به آن اشاره كرده باشد، يا اگر فتوايي نبود سعي مي‌كنند سال‎ها روي يك نفر كار كنند تا براي چنين روزي فتواي بدهد. و همين براي جواني كه خودش هم انگيزه دارد كافي است تا سست شود و بگويد: حالا كه نظرها اختلافي است، ‌ما آن يك فتوا را مي‌گيريم و به آن عمل مي‌كنيم. يعني تشكيك در فتوا مي‌كنند «اين كه چه كسي گفته اين فتوا درست است».؟ مردم بايد توجه داشته باشند كه اين يك فتواي شخصي نيست، مسأله اجماعي است و همه‌ي فقها چنين فتوايي داده‌اند.
در مرحله‌ي دوم مي‌گويد: «اصلاً چه كسي گفته است شما تقليد كنيد»؟! خودتان مي‌توانيد برويد از منابع اسلام استفاده كنيد. قرآن «هديً للناس» است، نه «هُديً للعلماء». اسلام براي همه‌ي مردم آمده است نه فقط براي علما و فقها. البته اين حرف‌ها تازگي ندارد. پيش از انقلاب هم بعضي از روشن‎فكرها اين حرف‎ها را مطرح مي‌كردند كه مردم روحانيون را كنار بگذارند و خودشان در قرآن و سنّت تحقيق كنند.
بعد از اين كه به مردم گفتند «خودتان به كتاب و سنّت مراجعه كنيد، ‌يك آيه‌ي متشابه يا يك روايت ضعيف را به او نشان مي‌دهند و مي‌گويند در اين جا چنين گفته شده است و لذا همه‌ي فقها اشتباه كرده‌اند و ما درست مي‌گوييم.
در مرحله‌ي سوم مي‌گويند «از كجا معلوم، اين چيزي كه ديگران فهميده‌اند صحيح باشد؟ شايد داراي معناي ديگري است كه آنها نفهميده‌اند»! در اين راستا مسأله‌ي تعدّد قرائات و تعدّد فرع‌ها مطرح مي‌شود كه مثلاً تا به حال اين طور فهميده‌اند، ولي در اين عصر مردم چيز ديگري مي‌فهمند؛ فهم‌ها تغيير كرده است؛ فهم تابع مقدمه‌ي سوابق ذهني است؛ امروز سوابق ذهني ما غير از سوابق ذهني مردم جاهلي است؛ امروز علم، تمدن و فرهنگ پيش‌رفت كرده و اين‎ها سوابقي در ذهن ما ايجاد مي‌كند كه ما آيات و روايات را به صورت ديگري مي‌فهميم و... . به خصوص اگر به اين مطلب شكل فلسفي و علمي هم بدهند. مكتب هرمنوتيك مي‌گويد فهم انسان‎ها متفاوت است و ممكن است از يك كلام،‌ فهم‌هاي مختلفي وجود داشته باشد. با گرايش‌هاي مختلفي كه در اين مكتب فلسفي وجود دارد. اگر كساني زير بار نرفتند و گفتند: ما از اين كلام و روايت متواتر و سخن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و امام ـ عليه السلام ـ غير از اين چيزي را نمي‌فهميم، همان چيزي را كه همه‌ي فقها فهميده‌اند ما هم مي‌فهميم؛ در مرحله‌ي بعد مي‌گويند: «درست است كه كلام پيغمبر و امام است و فهم شما هم همين است، اما از كجا معلوم كه پيغمبر و امام درست گفته باشند»؟! ‌يعني تشكيك در عصمت. نه تنها در روايات تشكيك مي‌كنند بلكه در معصوم بودن پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه ـ عليهم السّلام ـ هم تشكيك مي‌كنند كه مثلاً ـ العياذ بالله ـ اشتباه كرده، يا عمداً دروغ گفته است، از كجا كه همه‌ي قرآن درست باشد»؟!
حدود بيست سال پيش وقتي مي‌گفتند مسلماني اعتراف و ادعا دارد كه مسلمان است، ولي مي‌گويد همه‌ي قرآن درست نيست و برخي از آن غلط است؛ ما باور نمي‌كرديم و مي‌گفتيم مگر ممكن است انسان مسلمان چنين چيزي بگويد؟! اين چه مسلماني است؟! ولي امروز چشم باز مي‌كنيم و مي‌بينيم درباره‌ي نقدپذيري قرآن، كتاب مي‌نويسند؛ اين كه قرآن قابل نقد است و بعضي از مطالبش درست نيست و بايد تصحيح شود. حتي ادعا مي‌كنند كه براي دفاع از اسلام و براي اين كه مردم مسلمان شوند اين كار را مي‌كنيم! اگر اين كار را نكنيم جوان‌ها مسلمان نمي‌شوند و اسلام رواج پيدا نخواهد كرد! مي‌گويند ما نمي‌گوييم همه‌ي قرآن درست نيست. اما شما آن مقداري كه درست است را قبول كنيد! آنهايي كه درست است كدام است؟ آن چيزي كه علم آن را تأييد مي‌كند. خُب، آن چيزي را كه علم تأييد مي‌كند چه نيازي به قرآن دارد. چون علم گفته او قبول كرده است. آن جايي را كه علم مخالف با قرآن است قبول نمي‌كنيد، پس چه احتياجي به قبول قرآن و دين است؟
درهمان حدود بيست سال قبل، هيئتي از ايران كه روحاني جليل القدري هم عضو آن بود، براي گفتمان ديني به آلمان رفته بودند. يكي از تئوريسين‌هاي معروفشان كه آن روزها هنوز باطنش آشكار نشده بود، در آن جا گفت: ما نمي‌گوييم كه قرآن كلام خداست؛ هم چنان كه مسيحيان هم نمي‌گويند انجيل كلام خداست، بلكه معتقدند الهامي است به حواريّين و شاگردان حضرت عيسي.@#@ زبانش هم زبان خدا نيست. شبيه زبان تاريخ است. سپس ما هم نمي‌گوييم قرآن كلام خداست بدان دليل كه مي‌گويد: «يسّرناهُ بِلسانك»؛ اين لسان پيغمبر، يعني كلام پيغمبر است و پيغمبر اين طور فهميده است؛ لذا فلسفه‌بافي مي‌كنند كه اصلاً معناي وحي يك حالت روحي و، به اصلاحِ فلسفي، يك علم حضوري است. در علم حضوري موضوع و محمول و اين حرف‌ها وجود ندارد. شخصي كه علم حضوري به چيزي دارد وقتي بخواهد آن را بيان كند علم حصولي مي‌شود. قضيه، موضوع و محمول و مسند و مسندٌ‌اليه يا شكل‌هاي ديگري از قضيه مي‌شود و به صورت علم حصولي درمي‌آيد. آن چيزي كه خطاناپذير است، علم حضوري است. هيچ كسي نمي‌داند كه ديگري چه درك كرده است. آن چيزي كه بيان مي‌شود طبق سوابق ذهني و فرهنگ عمومي است. چيزي كه پيغمبر به عنوان وحي دريافت مي‌كرد يك امر روحي‌ بود كه خودش مي‌يافت و يك حالتي پيدا مي‌كرد! پيغمبر مدتي رياضت كشيد، حالت مكاشفه‌اي پيدا كرد و محتواي آن را به زبان خودش بيان كرد. پس آنچه بيان شده، كلام پيغمبر است نه كلام خدا. كلام خدا همان وحي و حالت شهودي‌اي است كه براي پيغمبر به وجود آمد؛ لذا ممكن است پيغمبر در تفسير وحيي كه به او رسيده اشتباه كرده و طبق فرهنگ عمومي آن زمان اين‌ها را بيان كرده باشد.
اگر شما اصرار و اثبات كنيد كه اين كلام خداست، نه پيغمبر، شبهه‌ي بعدي و مرحله‌ي پنجم رامطرح مي‌كنند و آن اين‌كه «از كجا معلوم كه خدا راست گفته است»!؟
همه‌ي اين مواردي كه گفته شد درباره‌ي ادلّه‌ي تعبّدي، يعني قرآن و سنت بود؛ اما ما منبع ديگري نيز براي شناخت دين داريم كه آن عقل است. در اين جا هم تشكيك كرده‌ و گفته‌اند ما دو تا عقل داريم: عقل عملي و عقل نظري. عقل نظري كه از زمان كانت پنبه‌اش زده شد. با اين كه كانت كشيش‌زاده و عالم ديني و بسيار متعبّد به مسيحيت بود،‌ در عين حال گفت: «اصولا قضاوت‌هاي عقل درباره‌ي متافيزيك و ماوراي طبيعت اعتباري ندارد.» اين مبناي كانت كم و بيش در تمام مكاتب فلسفي غرب اثر گذاشته است؛ لذا مي‌گويند: عقل نظري را كه كانت فاتحه‌اش را خواند، براهين شما هم كه بر اساس عقل نظري است و هيچ اعتباري ندارد.
اما در بعد عقل عملي، درست است كه كانت دليلي براي اثبات خدا آورد، اما دليلش مخدوش بود. اصولاً احكام عقل عملي، احكام نسبي‌اند و ريشه در واقعيت عيني ندارند و به نوعي تمايلات شخصي و جوامع انساني برمي‌گردند؛ و بالاخره، اين مسأله مربوط به فلسفه‌ي اخلاق است كه ارزش‌ها از كجا ناشي مي‌شوند و مبدأ احكام عقل عملي چيست»؟ ما معتقديم كه عقل آدمي يك سلسله مسائل عقلي و عملي را درك مي‌كند و اين موهبتي است الهي براي انسان.
متكلمين ما اعتقاد دارند عقل آن چيزي است كه خير و شرّ و خوب و بد را تشخيص مي‌دهد، ولي فلاسفه به صورت ديگري آن را توجيه مي‌كنند و مي‌گويند: اين كه عقل خوب و بد را تشخيص دهد مبناي صحيحي ندارد و اصلاً خوب و بد واقعي نداريم. خوب آن است كه كساني از آن خوششان مي‌آيد و مي‌پسندند. گاهي همه‌ي مردم از يك چيزي خوششان مي‌آيد، اين اجماعي و حكم عقل عام مي‌شود؛ اما گاهي اقوام مختلف خوب و بدهايشان هم مختلف است. يك چيزي در نزد يك قومي خوب است و مي‌گويند عقل ما مي‌گويد خوب است، و نزد قوم ديگر بد است و مي‌گويند عقل ما مي‌گويد بد است. پس ما چيز ثابتي نداريم. شما هم اگر مي‌گوييد اموري مثل: اثبات خدا، معاد، نبوّت پيغمبر و... بايد با عقل نظري اثبات شود، پنبه‌ي اين‌ها را كانت زده است و فيلسوفان مغرب‌زمين هم اعتقادي به آن ندارند و اين‌ها براي دوره‌ي فلسفه‌ي ارسطويي است و زمان آن گذشته و امروز ديگر كسي زير بار ارسطو نمي‌رود و عقل در مسائل نظري اعتباري ندارد و با آن نمي‌توان ماوراي طبيعت را اثبات كرد. مسائل عملي‌اش هم كه امور نسبي است و بايد ديد مردم چه مي‌گويند. هر چه خوششان مي‌آيد خوب مي‌شود و هر چه را هم خوششان نيامد بد مي‌شود. گاهي هم كساني چيزي را بد مي‌دانند، ولي بعد از چند سال به خاطر تحولات در فرهنگشان، ارزش‌هايشان عوض مي‌شود و آن را خوب مي‌دانند، يا چيزي را كه خوب مي‌دانستند بد مي‌دانند. و بدين ترتيب ادعا مي‌كنند كه پس عقل عملي حجت نيست و عقل هم متغير است؛ در حالي كه اين تغيير و تحول به خاطر هوا و هوس است نه عقل.
اين حاصل شبهاتي است كه براي تضعيف باورها و ارزش‌هاي ما مطرح مي‌كنند. البته در كنار اين‌ها راه‌هاي ديگري هم وجود دارد كه حدود بيست سال روي آنها كار شده و به صورت‌هاي مختلف به خصوص در دانشگاه‌هاي ما مطرح شده و متأسفانه برخي را هم تحت تأثير قرار داده و پيداست ذهن خالي دانشجو كه مشغول درس‌هاي دانشگاهي است و اوقات فراغتش را هم با تماشاي فيلم و... مي‌گذراند توان پاسخ‌گويي به اين شبهات را ندارد و وقتي با مزاجش هم سازگار شد زودتر آن را مي‌پذيرد و اين خطري است كه دانشگاه، جوانان و نسل آينده‌ي ما را تحريك مي‌كند. اگر چه اكثر مردم و جوانان علاقه‌مند به دين‌اند، ولي اگر ما يك نفر را هم از دست بدهيم ضرر بزرگي است، چه برسد به اين كه ده‌‌ها و صدها دانشجو را از دست بدهيم.
در كنار اين مسائل موارد ديگري هم وجود دارد؛ از جمله: مسئله‌ي فعال شدن مسيحيت است كه جوانان را به عنوان كليساهاي خانگي دعوت مي‌كنند و با فراهم نمودن وسايل عيش و نوش، آنها را به خود جلب مي‌كنند و به سمت مسيحيت مي‌كشانند، كه فعلاً نمي‌خواهيم اين موارد را مطرح كنيم.
آنچه به ما مربوط مي‌شود و ممكن است از ما سؤال شود و بايد به آن پاسخ دهيم. شبهاتي است كه اشاره شد. كساني كه اهل تحقيق‌اند و مي‌خواهند كار بنيادي انجام دهند بايد مبناي كار خودشان را تعيين كنند و بدانند كه چه وظيفه‌ي بزرگي گردن‌گير فضلاي معاصر شده است.
با تحليل مشخص مي‌گردد كه منابع شناخت ما از اسلام يا منابع عقلي است و يا نقلي؛ منبع نقلي كلام پيغمبر و امام است كه آنها با نفي عصمت آن را تضعيف مي‌كنند. وقتي به كلام خدا هم برسند مي‌گويند: «دليلي وجود ندارد كه خدا راست مي‌گويد، چون بالاخره دليل نقلي هم بايد پشتوانه‌ي عقلي داشته باشد.» ما وقتي مي‌گوييم خدا اين طور گفته است، بايد بدانيم كه خلاف نيست و واقعيت دارد؛ يعني يك كبراي ضمني دارد كه هر چه خدا مي‌گويد درست است. آنان اين كبري را تشكيك مي‌كنند و مي‌گويند: «چه كسي گفته كه هر چه خدا مي‌گويد درست است؟ حتي گاهي ممكن است خدا عمداً دروغ هم بگويد.» بعد مي‌گويند: «دليل شما بر دروغ نگفتن خدا اين است كه دروغ گفتن قبيح است و قبيح بر خدا محال است؛ حال آن كه اين از ادله‌ي عقل عملي است و برهاني نيست؛ بنابراين، هيچ دليلي بر اين وجود ندارد كه خدا دروغ نمي‌گويد.» اين تشكيك در ادله‌ي تعبّدي است؛ يعني هر چه شما به كتاب و سنت استناد كنيد آخرش مي‌رسند به اين كه خدا گفته است و آن را رد مي‌كنند.
پس اين ادله بر مي‌گردد به اين كه ما بايد اثبات كنيم كه آخرين منبع ما كه قرآن و سنت متواتر است، سنت قطعي است و قابل تشكيك نيست. بايد درصدد اين باشيم كه اين دليل را خوب تقويت كنيم و با استصحاب قهقرا يا با قصيده‌ي زنبوريّه‌ي در ادبيات حل نمي‌شود؛ بايد يك اهتمام كافي بيش‌تري در حوزه براي اين مسائل بنيادي باشد؛‌ حتي فضلاي جوان ما بايد دليل كافي داشته باشند بر اين كه خدا دروغ نمي‌گويد و قرآن حتماً كلام خداست، نه پيغمبر؛ و الّا با اين تشكيك‌ها اگر چنين شبهه‌اي پيش آيد، چه جواني به حرف شما ايمان خواهد داشت؟ نمونه‌هاي عيني از خانواده‌هاي متدين وجود دارد كه تحت تأثير همين افكار واقع شده‌اند. افرادي كه وظايف شرعي خود را انجام مي‌دهند، ولي مي‌گويند معلوم نيست همه‌ي قرآن درست باشد. چرا؟ چون فلان آقا گفته است.
لذا حوزه بايد اين مطالب و شبهات و حتي شبهاتي را كه شايد در علم كلام ما هم مطرح نشده است جدي بگيرد؛ مثلاً در علم كلام سعي شده صفات مختلف خدا (علم، قدرت، حيات و...) حتماً اثبات شود، اما صدق خدا و دروغ نگفتن او را خيلي احتمال ساده‌اي مي‌گيرند. اين‌ها را بايد جدّي بگيريم و به علومي كه مبناي اين‌ها است اهميت بدهيم.
يك باب هم دلايل عقلي و نظري است، براي اثبات وجود خدا، اثبات معاد، صحت نبوت و... . آنها به راحتي مي‌گويند فلسفه‌ي امروز ثابت كرده كه اعتبار عقل فقط در تأييد ادراكات و تجربه‌هاي حسي است و عقل به ماوراي اين‌ها كاري ندارد. اعتبارش هم از زمان كانت از بين رفته است. براي اين كه تحقير هم بكنند مي‌گويند: «اين‌ها فلسفه‌ي ارسطويي و باطل شده‌اند.» اگر ما با اين‌ها مقابله‌اي منطقي نداشته باشيم، پيش خدا جوابي نخواهيم داشت. ممكن است فردا بچه‌هاي خود ما هم تحت تأثير اين افكار قرار گيرند و كافر شوند و در دل ايماني نداشته باشند. بله روزگاري اين حرف‌ها مطرح نمي‌شد و ما هم خيالمان راحت بود؛ اما امروز در هر گوشه و كنار و در هر كوي و برزني اين حرف‌ها مطرح است، حتي برخي روزنامه‌هاي عادي كه بايد به كار خبري بپردازند، اين مطالب را مي‌نويسد.
با دو طايفه بحث كردن هيچ فايده‌اي ندارد: يكي آن جا كه از مصاديق «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّي عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا» هستند. يكي هم آن جايي كه بگويند عقل هيچ اعتباري ندارد. يك نفر سرش را در جوي آب گذاشته بود و با دهانش آب مي‌خورد. به او گفتند اين طور نكن، عقلت كم مي‌شود. گفت: عقل چيست؟ گفتند: بخور. امروز ما مي‌گوييم عقل اين طور مي‌گويد؛ مي‌گويند: عقل چيست؟ اصلاً عقل وجود ندارد. پس اگر شخصي اصل عقل را انكار كرد بحث با آن هيچ فايده‌اي ندارد، مگر اين كه حوصله داشته باشيد مبناي او را عوض كنيد و برايش اثبات كنيد كه عقل وجود دارد و اين يك بحث فلسفي است.
بسياري از مسائل ديني ما مربوط به احكام تعبدي است و با عقل اثبات نمي‌شوند؛ مثل اين كه چرا نماز صبح دو ركعت است؟ هيچ عقلي نمي‌تواند اين را ثابت كند. چون ملاك اين احكام‌ دست ما نيست. اين احكام را خداي متعال به ما امر فرموده و تعبّداً بايد آنها را قبول كنيم و اصلاً رشد ما در اين است كه اسلام داشته باشيم. البته معتقديم همه‌ي اين‌ها مصالح و مفاسد واقعي دارند، ولي در دست ما نيست. ما صرفاً اين‌ها را به استناد وحي اثبات مي‌كنيم. وقتي به وحي استناد شد، سخن از الفاظ است و فهم كلام. به خود ما كه وحي نمي‌شود و اگر هم بشود، براي او فايده‌اي ندارد. در مقام بحث، وحيِ شخصي يا الهامِ شخصي كارساز نيست. اگر بگوييم اين مطلب به ما وحي شده است، مي‌گويد: به من هم فلان مطلب وحي شده است؛ لذا اين براي بحث مفيد نيست. در مقام بحث بايد چيزي بگوييم كه طرفين مبنايش را قبول داشته باشند. از يك نقطه‌ي معلوم مورد اتفاق شروع كنيم. خب، مي‌خواهيم به آيه استدلال كنيم. كسي مي‌گويد: من خدا و قرآن را قبول دارم، و دين معتبر كنوني فقط اسلامي است. مي‌گوييد نه، ده‌ها مقاله و سخنراني و كتاب در اين زمينه نوشته شده كه مگر قرآن نگفته است غير از اسلام دين ديگري قبول نمي‌شود، آن آيه‌اي كه گفته است «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُِ»، آن اسلامي است كه همه‌ي انبيا داشته‌اند؛ و الا شرايع مختلف مورد قبول اسلام است. يكي دو آيه هم هست كه مي‌توان چنين برداشت مشابهي از آن كرد. اين‌ها آيه‌ي قرآن است؛ بنابراين اسلام با مسيحيت هيچ فرقي ندارد. مي‌خواهي مسلمان باش، مي‌خواهي مسيحي.
آن وقت زمينه فراهم مي‌شود كه بيايند كليساي خانگي درست كنند و جوان‌ها را ببرند و بگويند: ‌فرقي نمي‌كند. تا به حال به مسجد مي‌رفتيم حالا به كليسا مي‌رويم. صريحاً مي‌نويسند، حتي در همين روزنامه‌هاي خبري مي‌نويسند كه آقا، هيچ دليلي نداريم كه اسلام برحق‌تر از مسيحيت است. سپس به آيه‌ي قرآن هم استناد مي‌كنند كه فرموده: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ».[1]
سپس نتيجه مي‌گيرند كه همه‌ي دين‌ها مثل هم‌اند و هيچ فرقي ندارند. پس ما بايد در دو جبهه‌ي جدي كار بكنيم. شما هم بايد از سياست‌گذاران و برنامه‌ريزان حوزه مطالبه كنيد.
جواب اجمالي اين شبهات اين كه مي‌گويند «از كجا معلوم اين فتواها درست باشد»، مي‌گوييم: اولاً، در مسائل نظري اختلافي نيست. شايد در اوايل عروة هم باشد كه در ضروريّات و يقينيّات جاي تقليد نيست.
[1] . سوره‌ي بقره، آيه‌ي 62.
@#@قوام دين ما به مسائل كاملاً ثابت، ضروري و اجماعي است. كساني مي‌گويند: «دين آمده اساس ارزش‌ها را بگويد، اما ساير چيزها روش و راه‌كار هستند و متغيرند؛ مثلاً اصل توجه به خدا ارزش است، ولي اين كه نمازش دو ركعت باشد يا سه ركعت، اين‌ها روش‌ها و راهكارها و دست خود مردم است و تغيير مي‌كند، و شما يك روز ديگر مي‌توانيد مثلاً با يك سكوت جاي نماز را بگيريد.» مي‌گوييم اين كه نماز صبح دو ركعت است، فتوا نيست، از ضروريات است. اگر يكي از ضروريات اسلام انكار شود يعني كلّ اسلام انكار شده است؛ قوام اعتقاد به اسلام پذيرفتن ضروريات آن است.
«نؤمنُ ببعض و نكفرُ ببعض» نه در اسلام و نه در هيچ دين ديگري پذيرفته نيست. «اولئك هم الكافرون حقّاً». يقينيّاتي كه قوام اسلام به آن است احتياج به تقليد ندارند. هم‌چنين مسئله‌ي تقليد يك چيز من‌درآوردي نيست، بلكه همه‌ي عقلا در مواردي كه علم شخصي ندارند از آن استفاده مي‌كنند و به متخصّص رجوع مي‌كنند؛ مثل مسائل پزشكي، اقتصادي و غيره. گاهي يك وزير براي اصلاح ساختار وزارت‌خانه‌اش از مشاوران خارجي استفاده مي‌كند تا نظر متخصص را اعمال كند. در چنين مواردي كدام راه عقلايي جاي‌گزين تقليد و اصل فتوا مي‌شود؟ مي‌گويند شما خودتان بايد اين را استفاده كنيد. در حالي كه در يك متن ساده‌ي ادبي، يا در يك متن حقوقي و يا قانوني مثل قانون اساسي كه متخصصان زيادي درباره‌اش فكر كرده‌اند و نظر داده‌اند و چندين بار رأي‌گيري شده است، مي‌گويند در جاهايي كه معنايش معلوم نيست و ابهام دارد بايد منبعي معرفي بشود تا آن را تفسير كند. با اين حال آيا قرآني كه براي هزاران سال و براي همه‌ي اقوام مردم نازل شده است احتياج به مفسر ندارد و هر كس خود بايد مراجعه كند هر چه فهميد به آن عمل كند؟! در كجاي دنيا، در كدام امر تخصّصي، عقلا چنين چيزي را مي‌پذيرند؟ پس تقليد و مراجعه به متخصص امري كاملاً عقلايي است، هيچ مفرّي از آن نيست مگر اين كه كسي نخواهد زندگي عقلايي داشته باشد.
در منابع هم تشكيك مي‌كنند. در اين كه قرآن كلام خداست. اين از همان ضرورياتي است كه ما بايد مبنايش را درست كنيم و از مسائل جدّي است و ما نمي‌توانيم از آن بگذريم و بگوييم بعضي از مسلمان‌ها گفته‌اند قرآن كلام خدا نيست. آن بعض كيست؟ همين آدم منحرف، شيطاني است كه اين شبهات را مطرح كرده و مي‌خواهد براي دلخوشي اربابانش مردم را گمراه كند. كدام عاقل مسلماني در طول دوران اسلام از 1400 سال گذشته تاكنون گفته است قرآن كلام پيغمبر است؟! با اين نصوصي كه خود قرآن دارد و مي‌گويد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالَْيمِينِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ»؛[1] اگر يك كلمه اضافه مي‌كرد ما رگ حياتش را قطع مي‌‌كرديم. صدها دليل بر اين مطلب وجود دارد. آن وقت يك كسي بگويد چون گفته است «يسّرناهُ بلسانك»، پس اين كلام پيغمبر است؟! معناي آيه اين است كه ما قرآن را تيسير كرديم به زبان تو؛ يعني به همان زباني كه تو به آن سخن مي‌گويي و مردم تو مي‌فهمند، يعني زبان عربي
اما بدين معنا نيست كه چون زبان عربي است پس زبان خدا نيست، بلكه خداست كه به زبان عربي و زبان تو سخن گفته است، خود همين آيه هم مي‌گويد يسّرناه، نمي‌گويد يسّرتَهُ.
به هر حال، اين مسأله را بايد جدي گرفت و با تمام قوّت ثابت كرد كه قرآن نمي‌شود كلام غير خدا باشد.
اين جا جاي مسامحه نيست. اين‌ها مسائل ريشه‌اي ماست. و بالاخره دليل اصلي ما بر اين كه قرآن كلام خداست، همين اعجازش است و اين كه كسي نمي‌تواند مثل آن را بياورد. «وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ». همه‌ي اين بحث‌هاي اعجاز و... براي اين است كه قرآن كلام خداست، اگر كلام پيغمبر بود اين همه اثبات و اعجاز نمي‌خواست.
اما مسأله‌ي ديگري كه مطرح مي‌كنند اين است كه بله، كلام خداست، اما شايد خدا دروغ گفته است. اين مسأله را هم نبايد ساده بگيريم و فقط بگوييم چون دروغ قبيح است، پس فعل قبيح از خدا محال است، آنها هم مي‌گويند چه كسي گفته فعل قبيح از خدا محال است؟ پس با چند جمله‌ي ساده نمي‌شود به كسي جواب داد. اين مسأله را در سخنراني عمومي مطرح نكرده‌اند، در كلاس دانشكده‌ي الهيّات مطرح كرده‌اند كه چه دليلي داريم كه خدا بايد راست بگويد؟ همان طور كه دروغ مصلحت‌آميز براي مردم جايز است، براي خدا هم جايز است. ما چه دليلي بياوريم؟ اين مسأله مباني جدّي‌اي مي‌خواهد.
.
[1] . سوره‌ي الحاقّة: 44 ـ 46.
پيش‎درآمد[1]
در عصر حاضر، برخلاف اعصار گذشته به دليل وجود شبكه‎هاي گسترده‌ي ارتباطي، شبهات و پرسش‎هاي گوناگون ديني (كلامي،‌ قرآني،‌ تاريخي، حديثي و...) به سرعت در سراسر جهان گسترش مي‎يابد و اين امر دشواري كار را مضاعف كرده است. هميشه مدعيان و طراحان شبهه سعي نموده‌اند از ابزاري براي انتقال و شيوع آن شبهه استفاده نمايند؛ مثلا در تاريخ فلسفه‌ي غرب، سوفسطاييان براي طرح شكاكيت و نسبي‌گرايي به شغل معلمي رو آوردند كه ابزار مؤثري براي انتقال پيام است؛ يعني فقط در كوچه و بازار حرفشان را نمي‌زدند، بلكه با تربيت شاگرداني شبهه‌ها را به نسل‌هاي بعدي منتقل مي‌كردند؛ هر چند سقراط و افلاطون و ارسطو در مقابل سوفسطاييان ايستادند و به شبهات آنها پاسخ دادند. يا مثلا در صدر اسلام و در عصر ائمه ـ عليهم السلام ـ طراحان شبهه،‌ مثل عبدالكريم بن أبي العوجاء، ابن مقفع، ‌عبدالله بصري شبهه‎ها را در ايام حج مطرح مي‌كردند؛ چون در آن ايام مسلمين جوامع مختلف دور هم جمع مي‌شدند.
امروز نيز دشمن بيش از آن كه به فكر شبهه باشد به فكر ارائه و انتقال پيام و شبهه است. از طريق مطبوعات، سايت‎هاي اينترنتي، نوشتن فيلم‎نامه و رمان و داستان و... حوزه در عرصه‌ي اينترنت فعاليت‌هاي خوبي داشته و سايت‌ها و وبلاك‌هاي مختلف احداث كرده است. گاهي برخي فضلا و طلاب، بدون معرفي خود، با چت‎زدن و ارتباط مستقيم با كساني كه شبهه دارند به بحث و گفت‎وگو مي‌پردازند. گاهي در بعضي از اين چتروم‌ها حدود چهارصد، پانصد نفر حضور دارند كه آمار خوبي است؛ چون يك كتاب كه چاپ مي‌شود تيراژش از سه هزار جلد تجاوز نمي‌كند ولي با چند چت يكي دو ساعته مي‌توان به اين تيراژ رسيد. حوزه در اين زمينه قدم‌هاي بسيار خوب و بلندي برداشته است.
در بخش مطبوعات نيز، نيروهاي ارزشي و ديندار، روزنامه‌ها، مجلات و نشريات خوبي منتشر كرده و با اين كه از صفر شروع كرده‌اند، توفيقات خوبي به دست‌ آورده‌اند. اما در عرصه‌ي فيلم، بايد اعتراف كنيم كه هيچ گامي برنداشته‌ايم. الان در كشور ما فمينيست‌ها فيلم مي‌سازند؛ مثل فيلم زندان زنان، واكنش پنجم و... . كارگردان اين فيلم‎ها ايدئولوژي و تفكر زن‎سالارانه‌ دارد، ولي نه زن‎سالارانه‌اي كه از حقوق مسلم زنان دفاع كند، كه اسلام هم از اين حقوق دفاع مي‌كند، بلكه ارزش‎هاي اسلامي و ارزش‎هاي اصيل خانوادگي را از بين مي‌برند و هشت سال دفاع مقدس و بسيجيان مخلص و ايثارگر را مورد تمسخر قرار مي‌دهند.
در عرصه‌ي رمان و داستان‎نويسي نيز گرچه بعضي از فضلاي جوان و اهل قلم حوزه رمان‌هاي خوبي مي‌نويسند، ولي چون دشمن از اين عرصه استفاده‌ي فراواني مي‌كند، نياز به فعاليت بيشتري است.
رمان و داستان حاوي پيامي در عرصه‌هاي مختلف اخلاق جنسي، اعتقادات و... است. گاهي بعضي از رذايل اخلاقي مثل رابطه‌ي دختر و پسر را آن‎قدر عادي جلوه مي‌دهند كه گويي اشكالي ندارد.
حتي بعضي از فيلم‌هاي صدا و سيما هم حاوي پيام پلوراليستي‎اند؛ يعني از اول تا آخر مي‌خواهند ثابت كنند كه همه‌ي اديان حق و برابرند، مسيحيت، اسلام،‌ يهود و


[1] . حجة‌الاسلام و المسلمين خسرو پناه
@#@.. . وقتي به مسئولين صدا و سيما هم اعتراض مي‌شود مي‌گويند حوزه‌ي علميه جلو بيايد و فيلم‎نامه بنويسد؛ لذا هر كس كه استعداد و توان نوشتن رمان، داستان و فيلم‎نامه را دارد بايد بنويسد و با فقه و اصول و فلسفه و كلام هم منافات ندارد.
برخي مي‎پرسند چرا به جاي شبهات ديني نمي‌گوييد پرسش‎هاي ديني؟ درجواب آنها بايد گفت: گاهي سؤالي براي شخصي مطرح مي‌شود و به روحاني و مبلغ رجوع مي‌كند و جواب مي‌گيرد، اما گاهي مراد از طرح سؤال به هم آميختن حق و باطل است كه به تعبير اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ با آن فتنه‌اي ايجاد مي‌شود؛ به اين نوع سؤال‎ها شبهه مي‌گويند؛ مثلاً با مطرح كردن تعدد زوجات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ كه قبايل متعددي از اين راه به اسلام جذب شدند اين شبهه را ايجاد مي‌كنند كه مقصود پيغمبري كه مظهر رحمت، رأفت، تقوا و عدالت بود، ـ معاذالله ـ چنين و چنان بوده است. ليبراليست‌ها كه مدعي حكومت عدل هستند، ‌چطور هنوز بعد از چهارصد سال تجربه نتوانسته‌اند آن را در كشوري مثل آمريكا يا انگلستان پياده كنند و آمار نشان مي‌دهد بيش‌ترين فقر در آن كشورهاست و هنوز نتوانسته‌اند مشكلات اقتصادي‎شان را حلّ كنند، آن وقت به فكر جهاني‎سازي‎اند!
حتّي اين‎ها مصداق و نمونه‎اي براي حكومت عدل ندارند؛ در حالي كه ما حكومت عدل نبوي و علوي را داريم.
بحث سينماي ديني نيز امروز يكي از بحث‎هاي مهم در هنر ديني است. باور مي‌كنيد اولين مركزي كه وارد عرصه‌ي سينماي ديني شده «هاليوود»[1] در آمريكا بوده است؟!
هاليوود آن‌گونه كه دوست دارد درباره‌ي عيسي مسيح ـ عليه السّلام ـ فيلم مي‌سازد؛ يعني عيسي را با قرائت خودش معرفي مي‌كند. حتي فيلم‌هايي درباره‌ي اسلام را با اهداف سياسي مي‌سازند.
بنابراين ما بيش از آن كه به فكر توليد انديشه باشيم ـ كه بايد باشيم و مقام معظم رهبري هم در بحث جنبش نرم‌افزاري به اين مسأله عنايت داشتند ـ محتاج توليد ابزار انتقال پيام هستيم و بايد درباره‌ي آن فكر و تأمل شود.
[1] . مركز توليد فيلم‎هاي سينمايي در آمريكا.
پرسش و پاسخ ندارد