امروز:
يکشنبه 10 ارديبهشت 1396
منطق فهم قرآن
بِسْمِ الْلّهِ الْرحْمنِ الْرَحيِمِ
اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه و على آبائه فى هذه الساعة و فى كلِّ ساعة ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلا و عيناً حتّى تسكنه ارضك طوعاً و تمتعه فيها طويلا
وقتى كه عبارت منطق فهم قرآن را مطرح مى كنيم، بدين معنا است كه ما تعريف مشخصى از فهم و تفسير قرآن براى خودمان انتخاب كرديم. برخى خواسته اند بين فهم و تفسير قرآن تفاوت بگذارند، اما ما در اين جا به عنوان يك موضع و ديدگاه، اين را مفروض مى گيريم كه فهم و تفسير قرآن يك چيز است; همان گونه كه مفسّرين در تعريف تفسير گفته اند تفسير يعنى كشف و پى بردن به مراد خداوند و مقصود از فهم در عبارت منطق فهم قرآن نيز همين است.
منطق فهم يعنى منطق تفسير، وقتى كه ما از منطق فهم يا منطق تفسير قرآن ياد مى كنيم، معنايش اين است كه فهم و تفسير قرآن و تفاوت آن را با بطن و تأويل قرآن مشخص كرده ايم و بعد از آن مرحله، جواز تفسير را پذيرفته ايم، اگر كسى قائل به عدم جواز تفسير شد، سراغ منطق فهم و تفسير قرآن رفتن براى او بى معنا است. دست كم كسى كه معتقد و متعبد به اين كتاب آسمانى و اين دين است، وقتى معتقد باشد كه تفسير قرآن جايز نيست، سراغ فهم آن هم نمى رود.
در مرحله ى سوم اين سؤال كه آيا براى غير معصومين امكان دست رسى به تفسير قرآن وجود دارد يا خير؟ پاسخ مثبت خود را يافته است. كسى كه سخن از منطق فهم قرآن مى گويد، معنايش اين است كه پذيرفته است كه غير معصوم هم مى تواند قرآن را بفهمد. بعد از آن در صدد اين بر مى آيد كه براى فهميدن قرآن و تفسير آن، چه روش و منطق و مكانيزمى را بايد در پيش گرفت. پس خود اين عنوان سه مسئله را مفروغ عنه مى گيرد.
اجمالاً در باب تعريف تفسير از نظر من بهترين تعريف تفسير، از گذشته تا كنون، تعريفى است كه مرحوم علامه طباطبايى(رحمه الله)در تفسير شريف الميزان ارايه فرمودند. ايشان براى تفسير دو يا سه مرحله قائل شده اند: 1. مرحله ى كشف معانى واژگان و تركيب ها; 2. مرحله ى پى بردن به مراد خداوند; 3. مرحله ى دست يابى به مقاصد آيات. واضح است كه اين نوع دست يابى به مفاد استعمالى، به مراد و به مقاصد خداوند طبعاً بر اساس قواعد محاوره اى عقلايى صورت مى گيرد; بنا بر اين اگر بخواهيم تفسير را تعريف كنيم بايد بگوييم تفسير كشف معانى و مفاد استعمالى كلمات، پى بردن به مراد خداوند از آن ها و دست يابى به مقاصد الهى بر اساس روش محاوره ى عقلايى است.
بحث جواز و امكان تفسير هم در بحث هاى اصول، مفصل مورد بحث قرار گرفته و دلايل كسانى كه قائل بودند تفسير براى غير معصومين جايز نيست و يا كسانى كه مى گفتند تفسير براى غير معصومين ممكن نيست، مورد بحث قرار گرفته است.
در كتاب هاى روايى ما مثل وسائل الشيعه، باب مفصلى در مورد اين كه استنباط احكام نظرى از ظواهر قرآن جايز نيست مگر از زبان معصومين، ذكر و به يك معنى مورد بحث قرار گرفته است در كتب اصولى نيز اين دلايل ذكر شده و اصوليين ما به آنها پاسخ داده اند. با مفروض گرفتن اين موارد، وارد بحث مى شويم.
واژه ى منطق فهم قرآن، دو اصطلاح و يا دو كاربرد دارد كه رابطه ى اين دو اصطلاح، رابطه ى جزء و كل است. گاهى به يك مجموعه، منطق فهم اطلاق مى شود و گاهى به يك بخشِ خاص از آن مجموعه.
در كاربردى كه يك مجموعه اى از مباحث را به عنوان منطق فهم مطرح مى كنند، منطق فهم قرآن شاملِ مبانى تفسير، قواعد تفسير، منابع تفسير، علوم مورد نياز مفسّر، شرايط مفسّر و شيوه و مراحل تفسير مى شود. با توجه به وقت كم، با ذكر يك مثال در مورد هر يك از اين موارد، بحث را خلاصه مى كنم.
مقصود از مبانى تفسير، مسائلى است كه قبل از ورود تفسير، ما بايد موضع مان را نسبت به آن ها مشخص كنيم. مبانى، يك سلسله مباحث هستى شناختى و يك سلسله بينش هاى كلى در باب قرآن و فهم قرآن است; به عنوان مثال، ما بايد اين مسئله كه محتوا و الفاظ قرآن، كلام خدا است را حل كرده باشيم و نيز اين مسئله را حل كنيم كه آيا قرآن از نظر فصاحت و بلاغت در حد اعجاز است يا نه؟ قرآن مصون از تحريف مانده است يا خير؟ قلمرو بيانات قرآن چه مسائلى را در برمى گيرد؟
در هر يك از اين مسائل هر موضعى كه اتخاذ شود، در تفسير مؤثر است. اگر شما قلمرو بيانات قرآن را شامل مسائل علمى، حكومتى، سياسى ندانيد آيات ناظر به اين مسائل را يا تفسيرى غير علمى و غير اجتماعى مى كنيد يا به عنوان مسائل طفيلى به آنها نگاه مى كنيد و تفسير مى نماييد.
پس ما غير از اين كه سخن خدابودن قرآن را بايد ثابت كنيم، وجوه اعجاز آن را هم بايد حل كنيم; مسئله ى تحريف قرآن را بايد حل كنيم; مسئله ى جامعيت و قلمروِ قرآن بايد حل شود; مسئله ى امكان فهم بايد حل شود. اين ها مجموعه ى مسائلى است كه قبل از ورود به تفسير بايد حل شود و هر مفسّرى ـ آگاهانه يا ناآگاهانه ـ يك موضع مشخصى در اين موارد دارد.
شايد يك مفسّر، آن قدر پاسخ هاى اين مسائل را روشن بداند كه ضرورتى به پرداختن در آن ها نبيند. ولى اين بدان معنى نيست كه در اين موارد موضعى ندارد.
اگر اين مبانى اصول مشخص بشود، از درون اين مبانى، دو مسئله بيرون كشيده مى شود: 1. مشخص مى شود كه ما در تفسير چه قواعدى را بايد در نظر بگيريم; به عنوان مثال اگر شما گفتيد كه قرآن در حد اعلاى فصاحت و بلاغت است، آن وقت شما مى توانيد بگوييد كه در تفسير قرآن، ما بايد در ظرايف و دقايق و هر گونه تعبيرى كه به كار رفته حتّى تغيير يك «واو» و يا «فاء» كه در جايى اضافه شده، دقت كنيم زيرا نكته اى در آن نهفته است، چون اعجاز در فصاحت و بلاغت به ما اين نتيجه را مى دهد كه هر گونه تعبيرى كه در قرآن به كار رفته، بهترين و رساترين تعابير است و اگر ما تعبير ديگرى به جاى اين تعبير بگذاريم، مقصود خداوند آن گونه كه مى خواهد ادا نمى شود.
بنا بر اين اگر در يك آيه مى فرمايد: (لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها)[1] و در جايى ديگر مى فرمايد: (وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى)[2] در اين «واو»، نكته اى نهفته است. اگر در آغاز سوره ى بقره، اول متّقين را مطرح مى كند، بعد مى فرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ)[3]. وقتى به بخش منافقين مى رسد، «واو» مى آورد و مى فرمايد: (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ)[4]. اضافه شدن «واو» در اين جا و اضافه شدن آن در آيه ى راجع به كفار، بايد نكته اى داشته باشد. اين دقت نظر، زمينه ى استفاده از قرآن را بسيار گسترده مى كند.
اگر ما گفتيم فهم قرآن جز براى معصومين امكان ندارد، درِ تفسير بر روى ما بسته مى شود، ولى يك قاعده به ما مى دهد كه هر گاه خواستيد از مفاد آيه با خبر شويد، اول رجوع به روايات بكنيد، اگر روايتى نكته اى فرموده بود، به ميزان و در چارچوب همان نكته، ما مى توانيم تفسير كنيم و اگر نبود بايد سكوت كنيم.
نكته ى ديگرى كه از همين مبانى و اصول استخراج مى شود، شرايط مفسّر است. اگر ما در آن مبانى، موضع خاصى را اتخاذ كنيم، مثلاً اگر، همان طور كه بسيارى از بزرگان فرموده اند، بگوييم صرف معلومات ذهنى براى تفسير كفايت نمى كند، بلكه تفسير قرآن نياز به طهارت باطنى دارد، اگر ما اين مبنا را بپذيريم، در شروط مفسّر خواهيم گفت كه يكى از شرايط آن، طهارت باطنى است.
اگر در آن مبانى گفتيم كه قلمروِ قرآن شامل علوم انسانى و اجتماعى مى شود، دست كم يكى از شرايط مفسّر به منظور بهره گيرى بيش تر از قرآن اين مى شود كه با اين علوم و مباحث آشنا باشد تا بداند چه سؤالاتى مطرح است كه پاسخ آن را از قرآن دريافت كند. و همين طور ساير مبانى كه به واسطه ى آن، شرايط ويژه اى براى مفسّر درست مى شود.
هم چنين از قواعد تفسير نتيجه اى كه مى گيريم، مشخص شدن منابع تفسير است. اگر مشخص كرديم كه در قرآن بايد قواعدى را رعايت كنيم، مثلاً اگر در فهم واژگان قرآنى گفتيم كه ما بايد مفاهيم واژگان را در زمان نزول قرآن به دست بياوريم يا ما بايد قرآن را طبق اصول مسلم ادبيات عرب تفسير كنيم و يا ما بايد در تفسير به شأن نزول توجه كنيم ـ اگر اين قواعد را بر اساس مبانى مشخص كرديم ـ در بحثِ منابع، ما موظف هستيم كه به منابع لغوى اى كه معانىِ زمانِ نزول را مشخص مى كنند رجوع كنيم; چون دست يابى ما به آن معنى به غير از اين طريق ميسر نيست; هم چنين موظف هستيم كه به فرهنگ عامه ى زمان نزول و اشعار عرب رجوع كنيم. بر همين منبا برخى مفسّرينِ صدر اسلام براى تفسير برخى آيات به اشعار استناد مى كردند.
اگر گفتيم در قسمت هايى از قرآن، تفسير بدون روايات نادرست است و بايد رجوع به روايات كنيم، در اين جا يكى از منابع، كتب روايى مى شود. شيوه صحيح استفاده از منابع، ما را به بحث از منابع مى كشاند و ناچاريم كه به سراغ علوم برويم; چرا كه وقتى رجوع به منابع مى شود، روشن مى شود كه استفاده ى درست از منابع، متوقف بر يك سلسله علوم است.
اگر شما مى خواهيد از روايات، در فهم تفسير به شكل درست استفاده كنيد، بايد با علم رجال آشنا باشيد تا رواياتِ صحيح را انتخاب كنيد; هم چنين بايد با علم درايه آشناباشيد; چرا كه ممكن است به دنبال روايات ضعيف برويم يا روايت را درست در نيابيم و قولى را كه نمى دانيم معصوم گفته است يا نه، در تفسير دخالت دهيم.
[1]. سوره ى شورى، آيه ى 7.
[2]. سوره ى انعام، آيه ى 92.
[3]. سوره ى بقره، آيه ى 6.
[4]. سوره ى بقره، آيه ى 8.
@#@ بنده نمى خواهم وارد مباحث جزئى شوم بلكه اصل كلى را مطرح مى كنم كه ما نياز به آن علوم داريم.
در مورد شأن نزول اگر خواستيم در تفسير از آن استفاده كنيم، يكى از منابع، كتب تاريخ اسلام و منابع روايى است. وقتى رجوع به كتب تاريخى و منابع روايى مى شود، گاهى ديده مى شود كه دو يا سه شأن نزول در مورد يك واقعه ذكر شده، مثلاً وقايعى كه در مورد برخى جنگ هاى صدر اسلام ذكر شده با هم متفاوت است. در اين جا بايد بتوانيم نسبت به اين شأن نزول ها قضاوت كنيم كه كدام يك درست يا نادرست است و آيا مى شود براى يك آيه دو شأن نزول متفاوت قايل شد.
يا اگر به منابع لغوى و ادبى رجوع كرديم و در خصوص معناى يك واژه يا يك تركيب چندين معنى ذكر شده است و نمى دانيم كداميك، معناى حقيقى و كداميك، مجازى است، كداميك در زمان نزول بوده و كداميك مستحدث است يا اگر در تركيب آيه، دو تركيب متفاوت مطرح است، بايد بتوان قضاوت كرد كه كداميك در آيه، درست و يا نادرست است; توان قضاوت در اين موارد، وابسته به تسلط بر علوم مرتبط با آنهاست.
ادبيات عرب، فقه اللغه، معانى بيان و ... همه در راستاى اين مسئله است. بايد اعراب قرآن كرد و ديد كه يك آيه را چند جور تركيب كرده اند، شخص در اين جا بايد بتواند كه يكى از آن ها را ترجيح بدهد. بنا بر اين از آن مرحله هم به مرحله ى علوم مورد نياز مى رسيم.
مرحله ى نهايى، مرحله ى شيوه و مراحل تفسير است. مقصود از شيوه و مراحل تفسير اين است كه مفسّر با ذخيره ى علمى خودش و مجموعه اى كه در اختيار دارد و مى خواهد وارد تفسير يك آيه بشود نكات ذيل را براى خود روشن سازد.
اولاً ما تفسير موضوعى داريم و تفسير ترتيبى، حال، آيا ترتيبى بين اين دو نوع تفسير وجود دارد يا خير؟ آيا اول بايد به تفسير ترتيبى و سپس به تفسير موضوعى پرداخته يا آن كه بدون طى كردن مراحل تفسير ترتيبى آيات، مى توان به تفسير موضوعى پرداخت.
ثانياً، مراحل هر يك از اين دو چيست; مثلاً در تفسير ترتيبى آيات، از كجا بايد شروع كرد و به كجا بايد خاتمه داد. آيا مفسّر، در فهم يك آيه، اول به هدف و سياق و آيات قبل و بعد بايد نظر كند و بداند هدف اين آيه چيست؟ يا اول سراغ واژگان و يا تركيب ها برود و يا نه، بايد به سراغ روايات برود؟ و يا اين كه مراجعه به شأن نزول و كتب تفسيرى را در كدام مرحله از تفسير قرار دهد؟
اين ها مسائلى است كه بايد يك مفسّر، مشخص كند كه از كجا شروع مى كند و به كجا خاتمه مى دهد. به اين موارد، شيوه يا مراحل تفسير گفته مى شود كه در تفسير ترتيبى به يك شكل و در تفسير موضوعى به شكل ديگر است.
اين بحث، اجمالى بود از روش فهم قرآن يا منطق فهم قرآن به اصطلاح عامى كه مجموعه ى اين مسائل را در بر مى گيرد.
گاهى هم منطق فهم قرآن را اختصاص به بخش قواعد مى دهند; يعنى وقتى مى گويند روش تفسير، مقصودشان قواعد تفسير است; يعنى هنگام تفسير چه قواعدى را بايد رعايت كنيم كه دچار تفسيربه رأى نشويم و تفسيرمان پربار و جامع باشد تا بيش تر و بهتر مراد خداوند را درك كنيم. اين توضيح مختصرى بود در باب منطق فهم قرآن.
پیش درآمد [1]
(إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ)[2]; قطعاً اين قرآن به آيينى كه استوارتر است، راه مى نمايد.
قرآن كريم، بهار دل ها و شفاى دردها و سرچشمه ى دانش ها و زداينده ى تيرگى ها و مهم ترين، استوارترين و ارج مندترين مستند شناخت و مرجع فهم و سند كرامت و شرافت ما مسلمانان است. قرآن چشمه سار زلالى است كه آگاهان با بهره گيرى از معارف آن، جان تفتيده ى خود را سيراب مى كنند و ژرف انديشان با گل گشتى از بوستان رنگارنگ آن، طراوت جان مى گيرند و استوار مردانِ حراست گر از مرزهاى عقيده و انديشه، در برابر دگرانديشان، شيوه ى حراست و مرزبانى از آن فرا مى گيرند.
اين خورشيد تاب ناك، اين گرامى نامه، هنگامه اى طلوع كرد كه انسان ها در ظلمتى شگفت، دست و پا مى زدند. به فرموده ى حضرت على(عليه السلام)روزگارى كه مردم باور استوار نداشتند و ريشه ى دين سست و پايه هاى ايمان ناپايدار گشته بود، هر دسته به دينى گردن نهاده و هر گروهى پى خواهشى فتاده بودند.[3]
در چنين حال و هوايى فرياد رهايى بخش قرآن در جهان طنين انداز شد و انسان هايى فتاده در كمند جهل و تاريكىِ شرك را به نور توحيد و معرفت حق فراخواند و عرب باديه نشينِ جاهلى در سايه ى عمل به آن معارف نورانى و تربيت خدايى حضرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) صدرنشين اقوام و ملل شد.
سده ها از نزول اين مائده ى آسمانى مى گذرد و دوش به دوش در بى كران، بشر را در پويايى هم گامى مى كند و همواره در هنگامه ى انديشه هاى گوناگون، پرتوافشانى مى كند و معارف آفتاب گون آن بيش ترين آثار انديشوران و تلاش متفكران را به خود معطوف كرده است.
اكنون نيز قرآن عزيز چونان ريسمانى استوار و ناگسستنى، متزلزلان و نااستواران را براى رهايى از تزلزل و دست يافتن به دست آويزى استوار فرا مى خواند و مانند چشمه سارى زلال و جوشان، تشنگان حقيقت و جستوجوگران فضيلت را براى سيراب گشتن از معارف گوارايش به خود مى خواند و بسان مشعلى فروزان، جوامع بشرى را روشنايى و حرارت مى بخشد و انبوه انبوه، انسان هاى گرفتار در تهاجم گسترده ى آموزه ها و انديشه اى گوناگون را براى ورود در دژ تسخيرناپذير آموزه ها و حقايق خويش دعوت مى كند و مى رود تا تمدنى نو و آيينى بديع به بشريت متحيّر و سرخورده از مكاتب ناتوان بشرى، ارايه دهد و براى عالم و آدم طرحى نو دراندازد.
بازگشت به قرآن كريم و بهرهورى از معارف درياوار و حقايق آفتاب گون آن، كه سال هاست در بيان و بنان عالمان و انديشوران دينى ما مطرح شده و بر پآن تأكيد مى شود، هنوز هم فراخوانى تازه و دعوتى فورى و اجتناب ناپذير است. و پى ريزى تمدن باشكوه و سعادت آفرين براى انسان ها بر اساس دستورات اين منشور جاويد، تلاش بيش ترى در جهت فهم و تبيين معارف بلند آن مى طلبد، تا با تحقيق و تدقيق هاى لازم، دُرهاى ناياب و مرواريدهاى كم ياب آن اصطياد شده و در قالبى گويا و نو به ساحل نشينان اين اقيانوس ارايه شود.
در پرتو درخشنده ى تابش هاى روشن گر فعاليت اسلام در نظام مقدس جمهورى اسلامى ايران، قرآن كريم به صحنه ى زندگى آمده و جايگاهى والا يافته است; ليكن تا رسيدن به جايگاه بايسته و شايسته ى آن در زندگى و آشنايى با ابعاد گسترده ى معارف قرآن و درآميختن قرآن با تمام ابعاد حيات جامعه و آموزه ها و ارزش ها، راه بسيار است و مسئوليت مراكز علمى به ويژه حوزه هاى علميه و عالمان دينى بسيار سنگين. و اين مهم، تنها و تنها با فهم صحيح آيات الهى ميسور خواهد بود.
بايد توجه داشت گرچه قرآن، خود را در برخى آيات با تعبيراتى مانند: «كتاب مبين»، «بيّنات»، «مبيّنات» و يا «منير» معرفى مى كند، ليكن گاه به اشارت يا با صراحت يادآور شده است كه روشن و آشكار بودن آيات قرآن به معناى بى نيازى از تأمل و تدبّر در آن ها و فراگيرى زواياى پنهان و دشوار آن از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه ى اهل بيت(عليهم السلام) نيست.
قرآن مى فرمايد: (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ)[4] و نيز بايد در آيات قرآن تدبر و ژرف انديشى لازم صورت گيرد: (كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ)[5].
هم چنين بايد آيات محكم و متشابه از هم تفكيك شده و در فهم متشابهات دقت شود و پيوستگى، همواره مورد توجه قرار گيرد. به علاوه راه يابى به ژرفاى پيام وحى به گونه اى كه انسان تحت تاثير نفوذ معنوى آن قرار گيرد، نياز به نوعى طهارت فكرى و روحى دارد و بدون آن طهارت، آگاهى هاى فنى و ادبى، هرگز انسان را از پوسته ى ظاهرى كلمات، به درون مايه و اهداف نهايى پيام، راهبر نخواهد بود. چنان كه قرآن فرمايد: (لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ)[6]; جز پاكان به آن دست نيابند.
اين معانى، در روايات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهم السلام) با توضيح و تفصيل بيش ترى تبيين شده است; مانند رواياتى كه براى قرآن «ظهر و بطن»، «عبارات، اشارات، لطايف و حقايق»، «ناسخ و منسوخ»، «عام و خاص»، «تفسير و تأويل» و... قائل شده و هشدار داده اند كه قرآن پژوهان از تفسير به رأى و تحميل انديشه و فهم و برداشت خود بر كلام الهى پرهيز نمايند. اما با اين حال در طول تاريخ اسلام فهم قرآن همواره با دو جريان نامتعادل روبه رو بوده است: يكى جريان سهل انگار، و ديگرى جريان ناتوان از بهرهورى از قرآن.
سهل انگاران تنها با اتّكا به معانى لغوى آن و بى ارتباط با روح كلى حاكم بر فرهنگ قرآن و بدون توجه به تناسب آيات، بر اساس فهم و درخواست و گرايش خود به تفسير قرآن مى نشينند. و از يك سو جبر را نتيجه گرفته و از سويى جسميّت خداوند را فهميده اند، از ديگر سو، بى هيچ دقت و وسواس، هرگونه كه خواسته اند براى الفاظ، معانى مجازى و كنايى ساخته اند. گاه گرفتار ظاهرگرايى شده اند و زمانى در دام باطنى گرى گرفتار آمده اند و زمانى ديگر، هر فهمى از قرآن را معتبر مى شمارند.
در مقابل، كسانى انسان هاى عادى را از فهم قرآن ناتوانِ محض يا فهم او را بى اعتبار مى دانند و يا زبان قرآن را زبانى ويژه و غيرانسانى و فرابشرى مى شمارند و نتيجه ى كار اين دو جريان آن مى شود كه انسان نتواند دردهاى عميق معنوى خود را با دواى قرآن درمان كند و از معارف نورانى آن بهره بردارى كند.
در حالى كه هر دو جريان، هم در آيات و هم در روايات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهم السلام) به نحوى مورد انكار قرار گرفته اند.
براى پرهيز از فرو افتادن در دام اين دو نگاه افراطى و تفريطى به كلام الهى، لازم است قبل از ورود در وادى تفسير قرآن به درك و شناخت مبانىِ صحيحِ فهم قرآن پرداخت; چرا كه بدون داشتن مبنا و ملاك لازم و آگاهى از قواعد صحيح فهم، تفسير قرآن كريم مصون از لغزش نخواهد بود.
با توجه به اهميت اين موضوع، مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه ى علميه ى قم اين نوبت از گفتمان دينى را به بررسى منطق فهم قرآن، اختصاص داده است و در اين بحث از محضر استاد عزيز حضرت حجت الاسلام و المسلمين رجبى، چهره ى آشناى قرآن پژوهان، بهره مى بريم.
[1] . از: حجت الاسلام و المسلمين مصطفى كريمى.
[2]. سوره ى اسراء، آيه ى 9.
[3]. ر.ك: نهج البلاغه، خطبه ى 2، ترجمه ى سيد جعفر شهيدى.
[4]. سوره ى نحل، آيه ى 44.
[5]. سوره ى ص، آيه ى 29.
[6]. سوره ى واقعه، آيه ى 79
پس روش همان روش است; منتها ما در بيانات قرآن و رواياتمان به دست مى آوريم كه يك ظرافت ها و دقايق ديگرى هم بايد در فهم قرآن در نظر گرفت.
در روايات متعدد داريم و مرحوم علامه مى گفتند كه از آيات هم استفاده مى كنيم كه قرآن داراى مراتب است; مرتبه اى را توده ى مردم اگر عرب زبان باشند مى فهمند; (وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى)[1] را مى فهمد، (أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ)[2] را مى فهمد. در اين حد خيلى از آيات را افراد معمولى مى فهمند; منتها هدف خداوند تنها در اين مرحله خلاصه نمى شود; بلكه مراتب بالاترى هم دارد كه در روايات تا چهار مرحله ى آن را بيان كرده اند.
طبق فرمايش مرحوم علامه، اگر ما رجوع به آيات بكنيم، با توجه به تذييل هايى كه در آخر آيات آمده مى فهميم كه در بيانات قرآن مراتبى وجود دارد; مثلاً در يك جا مى فرمايد: (لِقَوْم يَعْقِلُونَ) يا (لِقَوْم يَذْكُرُونَ)يا (لِقَوْم يُوقِنُونَ)يا (لِقَوْم يَعْلَمُون)و ... با توجه به اين ها معلوم مى شود كه علم و تذكر و يقين در فهم قرآن نقش دارد. و هر كدام در فهم آياتِ ويژه، مؤثر است و اين شرايط چون در يك مرتبه نيستند فهم ها هم در يك مرتبه نيست.
از يك ديدگاه ديگر، مى توان آيات را به صورت عرضى دسته بندى كرد; به اين صورت كه همين سطح اوليه ى متفاهم ظاهرى هم در همه ى آيات يك سان نيست. برخى از آيات خيلى روشن است; ولى برخى ديگر، خير; مثلاً آيه ى شريفه (مَنْ كانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اللّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَب إِلَى السَّماءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ...)[3] ما كه مدت ها با قرآن مأنوس بوده ايم، فهم دقيق سطح اول اين آيه براى ما خيلى مشكل است و نمى فهميم چه مى خواهد بگويد.
از نظر درجه بندى ممكن است سه دسته بشوند.
آيات از نظر سطوح فهم هم متفاوت هستند; بنا بر اين ما بايد اين سطوح فهم و تفاوت هاى آيات قرآن را مدنظر قرار دهيم.
محكم و متشابه بودن در يك سطح در كلام بشرى هم وجود دارد. عام و خاص و ناسخ و منسوخ هم در كلام بشرى وجود دارد، ولى در يك سطح در متشابهات است كه بين بشر چندان رايج نيست; و يا معيار مشخصى براى فهم آن در همه جا مطرح نيست ولى در قرآن وجود دارد.
بالاخره بايد در مورد حروف مقطعه بحث كنيم كه آيا مى توان به آن دست يافت يا نه؟ و اين بحثى نيست كه در زبان عرف، رايج باشد; لذا برخى گفته اند: متشابهى است كه به مفاد آن هم نمى توان رسيد.
هم چنين اين مسئله كه آيا ما اصطلاح قرآنى داريم يا خير، بايد مورد بحث و بررسى قرار گيرد مثلاً منظور از صلاة كه در قرآن آمده معنى لغوى است يا معنى اصطلاحى; چرا كه بعضى ها ادعا كرده اند كه به معناى اصطلاحى است; در مورد «صراط» هم ادعا كرده اند كه معناى اصطلاحى است; يعنى قرآن همواره صراط را در مورد امور غير معنوى به كار مى برد مگر جايى كه قرينه اى داشته باشيم. در صورتى كه بشر معمولاً صراط را در مورد امور ملموس و محسوس به كار مى برد.
بنده نمى خواهم بگويم كه آيا واقعاً چنين چيزى ادعايى درست است يا نه; بلكه مى گويم همان طور كه ما بحث حقيقت شرعيه و متشرعه داريم، حقيقت قرآنى هم مى تواند مطرح شود. تفاوت هايى وجود دارد، ولى روش كلى همان روش عام بشرى است و اگر شما در قواعد تفسيرى دقيق شويد، خواهيد ديد اين ها چيزهايى است كه بشر آن ها را پذيرفته است و به كار مى گيرد. هم در مقام سخن از اين قواعد استفاده مى كند و هم در مقام فهم. البته استفاده از قواعد ادبيات عرب يا قواعد محاوره عقلايى به معناى گرته بردارى از فرهنگ عرب يا بشر در محتوا نيست; محتوا از سوى خدا و طبق مصلحت و حكمت وى به ميزانى كه ضرورت دارد نازل مى شود.
سوال: گفته شده كه آن چه را كه ما درك مى كنيم، در حد ظواهر است و معانى بطنى و تأويلى قرآن، كه هفتاد بطن دارد، فراتر از فهم بشر است و تفسير، همان معناى بطن و واقعى است. ولى آن چه ما مى فهميم صرفاً يك احتمالات و برداشت هايى است كه داريم.
جواب: در مورد اين كه مشهور شده كه قرآن هفتاد بطن دارد، روايتى حتّى از اهل سنت هم نداريم. چيزى كه در روايات آمده، هفت بطن است. اما اين كه مى گويند ما بطن و تأويل را نمى دانيم، واقعاً حرف درستى است.
ما يك بحث تفسير داريم كه معناى آن كشف مراد از ظواهر قرآن است; اين مرحله بدون شك براى ما ميسر است و عرض كردم كه براى اين كار بايد قراين را در نظر بگيريم. در قراين يك بخش، قراين عقلى است و يك بخش هم قراين خودِ آيات قرآن است و قراين ديگر كه ذكر كرديم. وقتى كه شما به آيات قرآن رجوع كنيد، خواهيد ديد كه نسبت به محتواى بسيارى از آيات قرآن روايتى نداريم; لازمه اين ديدگاه آن است كه ما از مجموع اين آيات، هيچ نمى فهميم يا اگر مى فهميم، ظاهرى است كه ممكن است مراد خدا هم نباشد. پس يك كتاب آمده كه بخشى از آن را نمى توان فهميد و اگر بفهميم، يك فهم ظاهرى است كه معلوم نيست، درست باشد. پس چگونه مى فرمايد: نزول اين كتاب براى هدايت است؟
سوال: آيا ما (غير از معصومين) به هيچ مرتبه از معانى باطنى قرآن نمى توانيم برسيم، اگر مى توانيم برسيم آن معيارهايى كه براى فهم ظاهرى قرآن به برخى از آن اشاره فرموديد به همان معيارها مى توان رسيد يا معيار ديگرى را مى طلبد؟
جواب: مفسّرين و دانشمندان علوم قرآن حتّى گاه علماى اصول به بحث بطن پرداخته اند. تعريف هايى كه از بطن داده اند مختلف است. بعضى ها بطن را يك معنى دقيق تر و ظريف ترى براى عبارات قرآنى دانسته اند مانند آيه ى مباركه ى (اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً)[4] اگر گفتيم با قراين و شواهد، نفى شرك خفى هم به دست مى آيد؟ (منتها با قراين و شواهد). اگر اين شرك خفى را معناى بطنى بگيريم، مثلاً بگوييم يك معنى آن اين است كه هواى نفس خود را نپرست و معناى ديگر آن اين است كه نسبت به شيطان سر سپردگى نداشته باش. و براى اين ادعاى خود قراين و شواهدى از آيات ديگر بياوريم. اگر منظور از بطن اين باشد، بنا به نظر ما، اين جزءِ تفسير است; زيرا معناى تفسير اين بود كه ما بر اساس قواعد محاوره ى عقلايى و قواعد ادبيات عرب، مراد خداوند را از اين آيات بفهميم كه اين مراد مى تواند داراى درجاتى باشد.
ولى اگر معناى بطن، چيزى باشد كه از طريق دقت در آيات و ريزه كارى هاى ادبى قابل دست يابى نيست، هر چند بى ارتباط با معناى ظاهرى هم نيست و با معناى ظاهرى نوعى تناسب دارد و نوعى توسعه در معنى يا مصداق به شمار مى آيد كه طبق متفاهم عرفى نمى توان بدون قراين و شواهد به قران نسبت داد، تنها از معصوم مى توانيم پذيريم. البته مفسّر مى تواند به عنوان يك احتمال در ذيل يك آيه ذكر كند. اما اگر به عنوان يك معنا و تفسير براى آيه ذكر كرد كه خداوند چنين فرموده، اين جز از طريق روايات معتبر حجت نيست و اعتبارى ندارد و اگر هم با ظاهر قرآن درست در آمد، نمى توانيم بگوييم اين آيه معنايش اين است. مثلاً محيى الدين بن عربى مى گويد منظور از ابراهيم، عقل است. من نمى توانم اين را از يك انسان جايزالخطا قبول كنم. هر چه قدر هم رنگ و بوى عرفانى به آن ببخشد، باز هم حجت نيست.
در روايات هم بطن، معانى و مصاديق پنهان قابل دريافت از آيات با قراين را شامل مى شود وهم معانى و مصاديق پنهانى كه جز از طريق معصومين(عليهم السلام)قابل دسترسى نيست بنا بر اين پاسخ سؤال اين است كه قسم اول قابل دست يابى و از سنخ تفسير است ولى قسم دوم براى ما جز از طريق معصومين قابل دست يابى نيست و چنان كه در برخى روايات آمده است از سنخ تاويل است.
سوال: با توجه به اين كه شما فرموديد: مى توانيم فهم معتبر از قرآن داشته باشيم، آيا مى شود فهم معتبر متعدد از قرآن داشت؟ يعنى دو فهمى كه يكى نيستند و بين آن ها اختلاف است و بعد ما بگوييم كه هر دوِ اين ها مراد الهى است. اگر جواب اين سؤال مثبت است، بفرماييد فهم هايى كه با هم مخالف هستند و شما آن ها را معتبر مى دانيد و متعدد هم هستند، در طول هم هستند يا عرض هم؟ اگر جواب سؤال منفى است، اختلافى كه مفسّران در تفسير برخى آيات دارند منشأ آن چيست؟
جواب: اگر مقصود از فهم معتبر، فهمى است كه براى صاحب آن، حجت شرعى باشد، كافى است كه آن فهم با استفاده از روش صحيح به دست آمده باشد. همين كه روش مند شد و غرض ورزى در كار نبود، براى صاحب آن فهم حجت شرعى است و اگر اشتباه فهميده باشد و تفسير كرده باشد، معذور و مأجور است و امكان دارد كه دو مفسّر، دو تفسير متفاوت و ناسازگار از يك آيه داشته باشند; هر چند بسيار اندك است.
ولى اگر مقصود چند فهم مطابق با واقع باشد، يعنى دو فهمى و تفسيرى كه هر دو مراد خداوند است; در اين جا اين فهم هاى متفاوت چند صورت مى توانند داشته باشند:
1. گاهى اين دو فهم افزايش كمى است; يعنى مفسّر دوم علاوه بر نكات مفسّر اول، نكات ديگرى را در همان حوزه، از آيه استفاده كرده است. 2. گاه تفاوت كيفى است; يعنى مفسّر دوم معناى دقيق تر و ظريف ترى را درك كرده است. 3. گاه دو معنى به كلى با يك ديگر متفاوت هستند; مثلاً يك مفسّر از «رابطوا» مرابطه و مرزبانى را استفاده كرده و ديگرى برقرارى روابط اجتماعى را.
[1]. سوره ى قصص، آيه ى 20.
[2]. سوره ى غاشيه، آيه ى 17.
[3]. سوره ى حج، آيه ى 15.
[4]. سوره ى نساء، آيه ى 36.
@#@ 4. گاه دو معنى كه يكى در طول ديگرى است.
در هر يك از اين چهار صورت، اگر معانى يك ديگر را نفى نكنند و روش مند باشند و پايگاه و جايگاه استفاده ى آن ها در آيه را بتوان به صورت روش مند نشان داد، پذيرفته مى شود و مشكلى ندارد و همه مقصود خدا مى باشند اگر آيه صراحت داشته باشد، به طور قطع و اگر ظهور قوى در حد ظهور. ولى اگر يكى از اين معانى، ديگرى را نفى مى كند و يا به صورت روش مند از آيه استفاده نشده است و به لحاظ روش تفسير دچار نقص است، قطعاً آن كه دچار نقص است، معتبر نيست و در هر صورت نمى توان هر دو را مراد خداوند دانست; پس مى توان دو يا چند فهم معتبر در طول هم يا در عرض هم داشت و نيز مى توان دو يا چند فهم نا معتبر طولى يا عرضى داشت.
اما منشأ اختلاف مفسّران; اوّلاً بايد توجه داشت كه موارد اختلافِ ناسازگار، بر خلاف آن چه تصور مى شود يا برخى ادعا مى كنند; بسيار كم است و موارد اتفاق و سازگارى بسيار زياد است; اما در همين موارد اندك، بخش مهمى از اختلاف ها در زمينه هايى است كه آيه نسبت به آن ساكت است; مثلاً در آيات فراوانى از هفت گانه بودن آسمان ها سخن به ميان آمده، ولى از كيفيت آن ها چندان توضيحى ذكر نشده است; ولى مفسّران آن را بر هيئت قديم منطبق ساخته اند. اين انطباق خارج از مفاد آيه است.
بخشى ديگر، احتمالاتى است كه مفسّران ذكر كرده اند و حتّى خودشان هم نپذيرفته اند.
بخشى هم معلول تعصبات فرقه اى و يا گرايش هاى سياسى اجتماعى است و با دقت و به كارگيرى معيارها، نادرستى آن ها روشن مى شود.
عامل ديگر، دقت بيش تر يك مفسّر و استفاده ى بيش تر و بهتر از روش تفسيرى و قراين آيه است و بالاخره اختلاف موضع در مبانى تفسير نيز علت ديگر تفاوت تفاسير است; البته طهارت باطنى، امدادهاى غيبى و عنايات حضرات معصومين(عليهم السلام) و نيز معلومات جنبى مفسّر در بهره گيرى بيش تر از آيات مؤثر است; ولى لزوماً اختلاف فهم و ناسازگارى را به همراه ندارد.
سوال: سؤالى كه در محافل علمى، متعدد مطرح شده اين است كه با توجه به اين كه فهم ما بشرى است و متأثر از انتظارات و پيش فرض هايى است كه براى هر كسى اين پيش فرض ها متفاوت است، مثلاً كسى كه در قرن اخير زندگى مى كند ممكن است پيش فهم ها و انتظاراتى از قرآن و دين داشته باشد كه كسانى كه در صدر اسلام زندگى مى كردند چنين فهم ها و انتظاراتى را نداشته باشند ـ مثال هاى متعددى مى زنند ـ مثلاً ما مى بينيم تفاسيرى كه علماى ما نوشته اند مثلاً تفاسير قرن هفتم با قرن هشتم فرق دارد يا قرن دوازدهم با قرن دهم فرق دارد. تفسير مرحوم علامه با تفسير مرحوم طبرسى فرق دارد. با توجه به اين شرايط و تأثيرات و بشرى بودن فهم انسان، باز هم مى توانيم بگوييم كه ما مى توانيم به مراد الهى از اين آيات برسيم؟
جواب: در بحث هاى روش تفسير، قواعدى را براى فهم قرآن ذكر مى كنند كه اين قواعد، استثنا بردار نيست. اين قواعد هم معناى خاص دارد; يعنى قوانين مسلم نحو و صرف و معانى بيان و ... .
نمى شود ما جمله اى داشته باشيم كه مبتدا و خبر باشد ولى معنايى كه مى كنيم معناى تمييز يا مفعول مطلق و يا امر ديگرى كه شرايطش با مبتدا و خبر متفاوت است داشته باشد و يا يك جمله اى حصر باشد ولى معنى آن نفى حصر باشد.
ما يك قالب هاى ثابتى از نظر ادبيات و معانى و بيان داريم و همين طور يك معانى مشخص براى واژه ها. بر خلافِ كسانى كه مى گويند واژه ها گرسنه ى معانى هستند، يعنى اصلاً واژه هاى قرآن معنايى ندارند و ما به آن ها معنى مى دهيم; واژه ها آبستن معانى هستند. هر كدام از واژگان قرآن براى معناى خاصى وضع شده است. معناى حقيقى و مجازى واحد يا متعدد دارند. گاهى استعاره داريم، گاهى كنايه و مجاز عقلى و ... كه تمام اين ها تعريف شده است و هر كدام معناى خاص خودش را دارد.
اگر چنين قانون و چارچوبى باشد، ديگر كسى نمى تواند بگويد: (إِنَّمَا اللّهُ إِلهٌ واحِدٌ)[1] با شرك هم سازگار است. در صورتى كه اين تركيب در ادبيات عرب حصر را مى سازد. بنا بر اين اگر واژه ها تهى از معانى بودند و هر كسى مى آمد معنايى به واژه ها مى داد، اين درست بود و اگر تركيب ها خالى از معنا بودند و هر كس مى توانست طبق خواست خود معنا كند، شدنى بود. اما ما معتقديم كه اين واژه ها و تعابير داراى معانى خاص هستند و ما با اين اصول به فهم ثابت بسيارى از آيات قرآن مى رسيم. چنان كه قواعد محاوره ى عقلايى هم قواعد ثابتى است كه بر اساس آن، آيات تفسير مى شوند.
بنا بر اين اين كه مى گويند پيش فهم اثر مى گذارد، بايد بگوييم كه هيچ پيش فهمى را ما نمى توانيم تصور كنيم كه بر اساس آن حكم كنيم كه از آيه صريح در توحيد، شرك را استفاده كنيم و اگر تفسير روش مند بود هيچ پيش فهمى نمى تواند و نبايد در تفسير مؤثر واقع شود مگر آن كه قرينه بودن آن طبق ضوابط اثبات شود و اگر اثبات شد، تأثير پيش فهم به معناى در نظر گرفتن قراين مقتضاى روش تفسير است و معيار دارد و صحت يا عدم صحت آن قابل ارزيابى است و مى توان گفت كدام فهم درست و كدام باطل و بنا بر اين مى توان فهميد كه مرادِ واقعى خدا كدام است.
سوال: در مورد مثال هايى كه شما مى زنيد، درست است و اختلافى وجود ندارد و آن ها هم مى گويند مفسّرين در تمام آيات يا تفاسير با هم اختلاف ندارند; بلكه در يك سرى آيات مشخص، اختلافِ تفسير است; مثلاً در تفسير آيه ى تبيان، كه مى فرمايد: (تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء)[2] يعنى همه چيز در قرآن است، ما مى بينيم كه برخى اين آيه را اين طور معنا مى كنند كه با توجه به اين كه معارف قرآن معارف دينى است، پس قرآن فقط معارف دينى را تبيين كرده است. ولى عده اى ديگر مى گويند كه دين همه چيز را بايد براى بشر بياورد و معناى اين آيه اين است كه دين همه چيز را براى بشر بياورد.
جواب: در همين موارد، سخن اين است كه دو مفسّر كه آيه را به دو صورت تفسير مى كنند آيا روش مند تفسير مى كنند يا صرفاً ادعا مى كنند؟ اگر روش را دقيقاً رعايت كنند اين مقدار اختلاف پيش نمى آيد... به عنوان مثال اگر مفسّر اين آيه را تفسير مى كند، از يك سو بايد اطلاق و عموم «كُلُ شِىء» را مد نظر قرار دهد و از سوى ديگر مقام آيه و هدف قرآن را بايد در نظر بگيرد; از سوى ديگر مرتبه ى معانى ظاهرى و باطنى را مورد توجه قرار دهد. و اگر رواياتى در ذيل آيه آمده است و رواياتِ معتبرى است آن را دخالت دهد.
و نيز اين واقعيت خارجى را مد نظر قرار دهد كه، از آيات طبق معانى ظاهرى آن بسيارى از مسائل جزيى را نمى توانيم به دست آوريم مثلاً اين كه عرض اين تربيون يك متر است و طول آن دو متر است از آيات قرآن استفاده نمى شود و با اگر مجموع اين قراين، آيه را تفسير كند، در اين صورت مدعى نخواهد شد كه «لا رَطْب وَ لا يابِس إِلاّ فِي القُرآن». البته توجه داريد كه اين آيه ى شريفه ى (وَ لا رَطْب وَ لا يابِس إِلاّ فِي كِتاب مُبِين)مربوط به لوح محفوظ است و در عين حال اين كه در معانى باطنى قرآن همه ى حقايق باشد و براى حضرات معصومين(عليهم السلام)قابل استفاده باشد، هيچ اشكالى ندارد و به اين طريق هم مفاد آيه روشن مى شود، هم بيان روايات، هم واقعيت خارجى با تفسير آيه سازگاراست و هم فهم آيه روش مند است.
به هر حال تاثير پيش فهم ها اگر ضابطه مند باشد كه هست، فهم معتبر مى توانيم داشته باشيم بلى اگر بى ضابطه باشد نمى توانيم فهم معتبر داشته باشيم البته در آغاز بحث عرض شد كه اختلاف در مبانى در تفسير مؤثر است.
ولى معناى آن اين نيست كه وقتى آن مبانى در تفسير تأثير گذاشت، پس نمى شود فهم ثابتى داشت. اولاً خود آن مبانى، حل مشخص دارد يعنى بالأخره ما يك قدرِ مسلم هايى در همان مبانى داريم. هيچ وقت كسى نمى گويد قرآن براى هدايت بشر آمده، اما اصلاً هيچ چيز نمى خواهد بگويد و يا عباراتش گنگ است و يا تعمد در معمّاگويى دارد و يا... .
بنايراين در همان مبانى، امور مشخص و برهانى است به همين دليل اگر رجوع كنيد به تفاسير شيعه و سنى مى بينيد كه ميزان توافق هاى آن ها بسيار زياد است. اين موارد هم انواعى دارد، برخى از آن ها افزايش است، يعنى در تفسير الميزان هزاران نكته استفاده شده كه در تفسير مجمع البيان اين نكات نيست ولى مبانى اكثراً مشترك است.
اما در جايى كه دو فهم است، يعنى در يك زمينه صاحب تفسير مجمع البيان يك استفاده اى كرده و صاحب الميزان يك استفاده ديگر، در اين جا، فى الجمله، تأثير مبانى تفسير و يا به تعبير برخى پيش فهم هاى تفسير را مى پذيريم.
ما معتقديم كه اگر كسى قلمروِ بيانات قرآنى را در يك حدّى تعيين كند، به همان ميزان از قرآن بهره مى برد. اگر گفت كه بايد حتما به روايت رجوع كرد، تفسير متفاوت مى شود و اگر گفت فقط از طريق روايات بايد تفسير كنيم، تفسيرش كاملاً متفاوت مى شود.
بنا بر اين آن مبانى تأثير در تفسير دارد ولى معنايش اين نيست كه فهم قرآن بى حساب و كتاب است. مبانى تأثير دارد با معيار و محك. وقتى ما معيار و دليل را ديديم كه نادرست است، مى گوييم تفسير نادرستى است; چرا كه دليل آن نادرست است; بنا بر اين ما تأثير پيش فرض ها را فى الجمله مى پذيريم.
[1]. سوره ى نساء، آيه ى 171.
[2]. سوره ى نحل، آيه ى 89.
@#@
آن چه كه مورد نزاع ما است، با كسانى كه قائل به سيّال بودن فهم قرآن هستند، اين است كه آن ها مى گويند بالجمله تأثير مى گذارد يعنى هر فهمى و هر مبنايى در تفسير تأثير مى گذارد، و آن تأثير را هم روش مند نمى دانند، يعنى روش مشخصى نيست كه بگويد آيا اين فهم درست است يا آن فهم؟ آيا اين مبنا بايد تأثير گذارد يا خير؟ در صورتى كه ما معتقديم روش مند است و شما مى توانيد بين مرحوم علامه و مرحوم طبرسى قضاوت كنيد كه سخن كدام يك از تفاسير در مورد فلان آيه درست است ولو به مبانى برگردد. بايد ديد كدام يك از مبانى درست است.
پس اين كه ما گفتيم تأثير آن را فى الجمله مى پذيريم، به اين دليل است كه مى گوييم بايد مبانى را حل كرده باشد. اگر مبانى هيچ تأثير ندارد ديگر ما نيازى به بحث از مبانى نداريم. منتها معناى اين، سيّال شدن نيست و بى حساب و كتاب شدن را نمى رساند كه هر كسى هر چه در تفسير قرآن گفت، بگوييم درست است. تك تك موارد قابل قضاوت است و موارد توافق هم بسيار فراوان است كه اگر آن موارد از مبنا قرار دهيم و به سراغ موارد اختلاف رويم، حق در آن اكثر قريب به اتفاق مسائل نيز روشن مى شود.
وَ السَلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ الْلّهِ وَ بَرَكاتُه.