امروز:
يکشنبه 28 آبان 1396
نهضت نرم افزاري و سيره‌ي علمي و عملي استاد مطهري
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ.
موضوع سخنراني، نهضت نرم‎افزاري و سيره‎ي علمي و عملي استاد مطهري است. ابتدا نكاتي را عرض مي‎كنم و بقيه‎ي وقت براي پرسش و پاسخ خواهد بود.
ابتدا نكاتي درباره‎ي سيره‎ي‌ علمي و عملي استاد؛ البته تعبير سيره‎ي عملي تعبير دقيقي نيست. شهيد مطهري در كتاب سيره‎ي نبوي مي‎فرمايد: «سيره، يعني نوع رفتار.» در واقع، عملي بودن در خود اين لفظ نهفته است. بنابراين سيره‎ي عملي تعبير مناسبي نيست، چون حشو است.
بنده درباره‎ي سيره‎ي علمي ايشان چند نكته را عرض مي‎كنم. اين سؤال مطرح است كه چگونه شهيد مطهري اين شخصيت ويژه را پيدا كرد؟ به طوري كه كمتر مانند ايشان پيدا شده است. ما فيلسوفان، فقيهان، عارفان، اديبان و مفسران بزرگي داريم، امّا چرا شخصيتي با اين مشخصات و جامعيت كمتر پيدا شده است؟
با دقت در بعضي از نكاتي كه عرض مي‎كنم شايد پاسخ اين سؤال روشن شود. ايشان استعداد بسيار فراوان و حافظه‎ي بسيار قوي داشتند.
اهل تهذيب نفس بودند. به طور مثال از نوجواني اهل تهجّد و نماز شب بودند و تا آخر عمر قبل از خواب، يك ربع يا بيست دقيقه قرآن مي‎خواندند.
اقبال خوبي هم داشتند. چون اساتيد برجسته‎اي را درك كردند. پشتكاري مثال زدني داشتند و بسيار منظّم بودند.
نكته‎ا‎ي كه ايشان در روش تعليم و تعلم بر آن تأكيد داشتند، مسئله‎ي تقويت قوه‎ي تعقل و تجزيه و تحليل بود. به دليل اينكه تقويت قوه‎ي تعقل، محور تعليم است. اگر در آموزش ذهن را به مثابه يك انبار بدانيم كه كالاهايي به طور نامنظم در آن نگه‎داري مي‎شود؛ در واقع با اين نگرش سرمايه‎ها را هدر مي‎دهيم. استفاده‎ي درست از سرمايه‎هاي انساني و استعدادهايي كه خداوند در نهاد انسان قرار داده است، هنري بزرگ و نشانه‎ي رشد استفاده از سرمايه‎هاي فردي است. همان طور كه رشد استفاده از سرمايه‎هاي اجتماعي نوعي رشد است و به مسئله‎ي مديريت و رهبري بر مي‎گردد؛ در واقع هر انساني بايد قوا و استعدادهاي خودش را رهبري كند.
ايشان مي‎فرمايند كه اگر ما علم و تعليم را فقط به معناي انبار كردن مطالب بگيريم، در اين صورت عالمان خوبي نخواهيم بود. عالم خوب كسي است كه از بيرون، فروارده‎هايي را مي‎گيرد، روي آنها كار و تلاش و سپس توليد علم مي‎كند. سخن معروفي از ويكن انگليسي است كه مي‎گويد: «علما سه دسته اند: برخي از آن‎ها مانند مورچه فقط انبار مي‎كنند؛ علومي را فرا مي‎گيرند و در انبار ذهن خودشان ذخيره مي‎كنند. برخي بدون اينكه از بيرون چيزي را فرا بگيرند، مي‎خواهند از درون خودشان تارهايي را بتنند و برخي مانند زنبور عسل، شهد گل‎ها را مي‎مكند و روي آن كار مي‎كنند و با يك سري فعل و انفعالات، ماده‎ي جديدي به نام عسل به وجود مي‌آورند.
ايشان كسي را عالم واقعي مي‎دانند كه اين دو خصلت را دارد، هم فرا مي‎گيرد و هم روي آنها كار مي‎كند. به همين دليل، شما در آثار ايشان ديده‎ايد كه مي‎فرمايند، ملاك، زياد استاد ديدن نيست؛ اين كه كسي بگويد من ده سال مثلاً پاي درس فلان عالم و پانزده سال پاي درس فلان عالم، ده سال ديگر پاي درس فلان عالم و همين طور چهل، پنجاه سال به طور مداوم پاي درس اين عالم و آن عالم بوده است، چنين شخصي اساساً فرصت نداشته است كه روي فراگرفته‎هاي خودش كار و تجزيه و تحليل كند. او ذهن خودش را ورزيده نكرده و تمرين نداده است و معمولاً عالم مبتكري نخواهد بود. درس‎ها، حاشيه‎ها و حاشيه بر حاشيه‎هايي را خوانده و همه‎ي اين‎ها را در ذهن حفظ كرده است. فقط مثل ضبط صوت اين‎ها را بيان مي‎كند كه ملاصدرا در اسفار اينطور فرموده است، حاجي سبزواري اين طور ايراد گرفته، علامه طباطبايي اينجور جواب داده، بعد فلان عالم اينطور گفته است ولي حالا خودش چه تحليلي دارد؟ هيچ! او يك عالم مبتكر و مولّد نيست.
پس نحوه‎ي تحصيل بسيار مهم است. فكر مي‎كنم، يكي از رموز موفقيت شهيد مطهري، همان نحوه‎ي تحصيلش بوده است. اين كه در واقع قوه‎ي تجزيه و تحليل داشتند و حرف را به راحتي قبول نمي‎كردند. خود ايشان نقل مي‎كنند كه پيش استادم رفتم و گفتم اينجا كه ملاصدرا در اسفار اين مسئله را مي‎گويد قاعدتاً نبايد نظر خودش باشد چون با اصالت وجود، جور درنمي‎آيد. تحقيقاً بايد اين طور باشد كه بر مبناي قوم صحبت مي‎كند ولي نظر خودش اين نيست. استاد، خيلي عصباني شد و با كنايه به من گفت: «شما بايد برويد صفحه‎ي اول منظومه را بخوانيد.» ايشان گفتند: «من به هر حال قانع نشدم و مسئله برايم حل نشد ولي چون هيچ سندي هم نداشتم، نمي‎توانستم ارائه كنم.» تا اين كه به مباحث جلوتر رسيديم و ديديم كه خود ملاصدرا مي‎گويد، من آن جا، اين حرف را، بر مبناي قوم گفتم ولي طبق اصالت وجود، مسئله از اين قرار است. اين يك ذهن تجزيه و تحليل كننده مي‎شود. ذهني كه يك حرف را به راحتي قبول نمي‎كند، بلكه اين حرف‎ها را با هم مقايسه مي‎كند، تناقض‎ها را بيرون مي‎آورد و با تغيير صورت مسئله راه را گم نمي‎كند و گيج نمي‎شود. ولي كسي كه چنين نيست، مصداق اين لطيفه‎ي معروف است؛ مي‎گويند از دانش آموزي پرسيدند: «پرتقال فروشي اين مقدار كيلو، پرتقال خريد و از قرار كيلويي اين مقدار فروخت. چقدر سود كرده است؟» هر چه فكر كرد نتوانست جواب بدهد. معلّم گفت: «ما بارها اين مسئله را حل كرده‎ايم، چطور نمي‎تواني جواب بدهي؟» فكر كرد و گفت: «درست است ولي ما با سيب حل مي‎كرديم نه با پرتقال.» اين لطيفه مصداق كسي است كه فقط حفظ مي‎كند و ذهن خودش را به مثابه يك انبار قرار داده است.
يكي ديگر از روش‎هاي تعليمي و تعلّمي ايشان كه به نظر من، نقش بسيار اساسي داشته، اين است كه ايشان هر چه فرا گرفتند، عميق فرا گرفتند و تا عمق مطلب را نفهميدند، رها نكرده‎اند. شما در آثار ايشان هم مي‎بينيد وقتي وارد يك مسئله مي‎شوند از اساس و ريشه، مسئله را آغاز مي‎كنند.
سپس گم نكردن هدف يعني اينكه هدف از تحصيلات چيست؟ ما اين‎ها را براي چه مي‎خوانيم؟ آيا مي‎خواهيم اظهار فضل كنيم؟ مثلاً اين درس‎ها را خوانديم كه چهار تا اصطلاح بگوئيم تا بدانند اهل بخيه هستيم؟! هيچ وقت ايشان راه را گم نكرد، يعني توجه داشت كه اگر فلسفه، فقه، كلام و تفسير مي‎خوانيم؛ همه‎ي‌ اين‎ها مقدمه‎اي براي اصلاحات فكري و اجتماعي و محقق كردن اهداف اسلامي است. كار ايشان اين نبود كه مثلاً يك دور اسفار بگويند وقتي تمام شد، دوباره از اول، بار دوم، بار سوم و همين طور؛ مثلاً كفايه را سه بار، چهار بار بگويند و كاري به حل مشكلات فكري و اجتماعي نداشته باشند، بلكه همه‎ي اين‎ها را مقدمه‎اي براي حل مشكلات جامعه مي‎دانستند. به همين دليل، رسائل، مكاسب، كفايه و اسفار براي ايشان هدف نبود و تفاوت ايشان با بعضي از افراد همين است.
منتهاي هدف عده‎اي، تدريس يك دوره فلسفه يا فقه است. البته تدريس يك دوره فقه خيلي زياد است امّا آنها فكر مي‎كنند كه ديگر به قلّه‎ي معارف اسلامي‎رسيده‎اند. در حالي كه ايشان همه‎ي اين‎ها را مقدمه، مي‎دانستند.
به تعبير ديگر آنچه همه‎ي كارهاي ايشان را مثل نخ تسبيح كه ملاك وحدت دانه‎هاي تسبيح است در يك رشته قرار مي‎دهد و يك علت نهايي برايشان محسوب مي‎شود، همان مصلح بودن است. ايشان يك مصلح اجتماعي بود.
البته نمي‎خواهيم قدر كساني را كه كارهاي بنيادين مي‎كنند، ناديده بگيريم. گاهي لازم است افرادي عمر خودشان را در كاري بنيادين صرف كنند. كار بنيادين مانند اين كه كسي مثل علامه طباطبايي، تفسير الميزان بنويسد يا كسي مانند شيخ مرتضي انساري يك دوره اصول بنويسد، كتاب‎هاي فقهي عميق يا يك دوره فقه بنويسد. آنها به جاي خود، زيرا استثنا هستند و چه بسا به روحيات افراد هم برمي‎گردد. گاهي اصلاً شخص روحيه اصلاحات اجتماعي و غيره ندارد به طور مثال از علامه طباطبايي پرسيده بودند، شما چرا وارد امور اجتماعي و مانند اين‎ها نمي‎شويد؟ ايشان گفته بودند: «من روحيه‎ي اين مسائل را ندارم و اين طور كارها از توان من خارج است.»
به هر روي غرض، تحقير خدمات بزرگ نيست، ولي سرانجام، آن انسان ايده‎آل و آن عالم جامع اسلامي كدام عالم است؟
بحث ما درباره‎ي آن جامعيت است. گويا همه‎ي اين‎ها براي هدف‎هاي عالي اسلامي وسيله و ابزاري بيش نيستند.
اكنون به سيره‎ي عملي ايشان مي‎پردازيم. نخست، درباره‎ي مسائل فردي و سپس مسائل اجتماعي چند نكته را عرض مي‎كنم در مسائل فردي، تقيد ايشان را به عبادت، تهجّد، شب زنده داري و مانند اينها كه مي‎دانيد، مانند داستاني كه هم مباحثه‎ي ايشان تعريف مي‎كردند كه هم مباحثه شان را مجبور به خواندن نماز شب كردند و از اين قبيل كه حتماً در جمع شما نيازي نيست كه اين داستان‎ها را تعريف كنيم. يا قرآن خواندن قبل از خواب يا ذكر گفتن؛ معمولاً وقتي ايشان را از جايي به جايي مي‎برديم كه البته گاهي خود من ايشان را مي‎بردم، مانند موقعي كه راننده نبود يا خود من حضور داشتم؛ دائماً ذكر مي‎گفتند و ذكر «افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد» را معمولاً تكرار مي‎كردند.
مسئله‎ي ديگر اخلاص عمل است كه ما شاهد بوديم، كار را براي خدا انجام مي‎دادند ايشان توجه نداشتند به اين كه كار به اسم چه كسي انجام شود.@#@ خيلي كارها را ايشان انجام مي‎دادند در حالي كه به نام افراد ديگري منتشر مي‎شد مانند درس‎هاي تعليمات ديني قبل از انقلاب كه به وسيله‎ي شهيد بهشتي و شهيد باهنر تدوين شده بود. در واقع متن اوليه را شهيد مطهري نوشته بود ايشان نمي‎خواستند كه اسمشان در كتاب‎هاي درسي آن دوره بيايد وگرنه ايشان نقش اساسي داشتند. اكنون دقيق يادم نيست كه متن اوليه را آنها نوشتند و ايشان ديدند و تكميل كردند يا برعكس؛ ولي ايشان مي‎خواست كار انجام شود حالا به نام چه كسي تمام شود، براي ايشان هيچ مهم نبود.
مطلب ديگر جدي بودن در كارهاي خودشان است. جدي بودن گاهي ايشان را مقداري خشن نشان مي‎داد، يعني بعضي تصور مي‎كردند كه ايشان آدمي خشن و خشك هستند و خيلي به اطراف توجّه ندارند.
حتي ممكن بود برخي تصور مي‎كردند كه ايشان مقداري متكبر هستند. بعضي به ايشان مي‎گفتند: «ما در خيابان شما را ديديم، سلام كرديم ولي شما جواب نداديد.» ايشان مي‎گفتند: «اصلاً من متوجه نشدم.» زيرا در حاليكه حركت مي‎كردند نگاهشان به زمين بود و خيلي جدّي تفكّر مي‎كردند يا موقعي كه براي ناهار مي‎آمدند گاهي احساس مي‎كرديم هنوز در حال تفكرند و متوجه حضور ما نيستند.
اين، به سبب غور در مسائل فكري و عملي بود كه گاهي ديگران برداشت‎هاي ديگري مي‎كردند. ولي كساني كه به ايشان نزديك بودند مي‎دانستند كه ايشان خيلي خوش محفل بودند و پرداز بودند و مزاح مي‎كردند. در واقع تعادل را از اين جهت هم رعايت مي‎كردند.
يك روز برادر بزرگترم كه به اقتضاي سنّش با استاد خودماني‎تر بود و گاهي هم با ايشان شوخي مي‎كرد، گفت: «شما اين همه كتاب نوشتيد. حالا نوبت ما است، ديگر من بايد كتاب بنويسم.» ايشان گفتند: «بسيار خوب! شما هم بنويسيد، هيچ مشكلي نيست.» بعد از چند روز، آمد و گفت: «من كتابي نوشتم»، گفتند: «اسمش چيست؟» گفت: «كره اسب يتيم» كه داستاني براي كودكان با موضوع محبت مادر به فرزند بود، بعد هم حديثي از پيغمبر آورده بود داستان آموزنده‎اي بود و خوب هم نوشته بود.
ايشان هم، براي اينكه او تشويق شود، به ناشري گفتند كه پانصد عدد از آن را چاپ كند. او هم همين كار را كرد و البته آن ناشر بعدها مي‎گفت: «ما چند جلد چاپ و آماده كرديم و پشت ويترين گذاشتيم، اما چون كتاب‎هاي ما، همه فلسفي بودند، كتاب «كره اسب يتيم» با آنها مناسبتي نداشت، ولي نگران بوديم اگر آقا مجتبي از راه برسد و بپرسد كتاب من كجاست، آن وقت چه كار كنيم؟ به همين دليل شاگردم مراقب بود و آمدنش را خبر مي‎داد. همان وقت، كتاب را پشت ويترين مي‎گذاشتيم. وقتي آقا مجتبي از تعداد فروش مي‎پرسيد، مي‎گفتيم: «خيلي، به طور مثال دو هزار تا الان فروخته شده است.»
يك روز آقا مجتبي از طبقه‎ي بالا پايين آمد، بعد از ظهر بود و استاد چايي مي‎خوردند، ايشان آمد و گفت: «مشكلي پيدا شده است.» گفتند: «چه مشكلي؟» گفت: «متن كتاب چاپ شده است، جلدش هم در حال چاپ است. از من مي‎پرسند كه اسم نويسنده را چه بنويسيم. ايشان ‎پرسيدند: «اسم كتاب چي بود؟» گفت: «كره اسب يتيم». ايشان گفتند كه بنويس «كره خر يتيم». از اين جور مزاح‎ها و نكته‎ها زياد داشتند يا مثلاً يكي از طلاب آن دوره كه از روحانيان برجسته‎ي‌ امروز هستند، به زندگي شهيد مطهري انتقاد داشت و حتي مي‎گفتند از خانه‎ي ايشان عكس گرفته بود و در نجف به امام خميني (ره) نشان داده و گفته بود: «آقا اين شاگرد شما خانه‎ي خوبي دارد، ماشين و راننده دارد.» امام هم البته جواب داده بودند كه آقاي مطهري آن قدر خدمات كرده كه احتياج به اين وسيله دارد، بايد امكانات براي ايشان فراهم باشد. يكي دو سال پيش براي ما تعريف كردند كه وقتي جوان و خام بودم به آقاي مطهري اعتراض كردم كه چرا شما زندگي مرفهي داريد؟ آن موقع افكار ماركسيستي خيلي رواج داشت و در انقلابيون مسلمان هم نفوذ كرده بود.
هر كس كه ساده‎تر بود و لباس‎هايش كهنه و كثيف و مندرس‎تر بود خيلي تحويلش مي‎گرفتند. در دانشگاه‎ها هم همين طور بود، يك روحاني در دانشگاه براي سخنراني مي‎آمد، اگر عمامه اش كثيف و چرك بود و خلاصه لباس‎هايش يك مقدار مندرس بود او را خيلي تحويل مي‎گرفتند؛ ولي شهيد مطهري اعتنا به اين حرف‎ها نمي‎كرد حتي يكبار به ياد دارم، ايشان در دانشگاه صنعتي شريف سخنراني داشتند. دانشجويان گفتند: «استاد! ماشين را همين جا پارك كنيد و بگوئيد ديگر راننده داخل دانشگاه نشود. براي اين كه اصلاً صلاح نيست، بچه‎ها شما را با ماشين - ايشان ماشين بنز داشتند، البته بنز قديمي‎بود - و راننده ببينند.» ايشان گفتند: «من اين حرف‎ها را قبول ندارم، بايد تا سالن آمفي تأتر با ماشين برويم».
به اين مسائل اعتنايي نداشتند. مي‎گفتند اين ماشين وسيله‎ي كار است و من براي يك هدف مقدس كار مي‎كنم. و احتياج به وسايلي دارم، ايشان اين حرف‎ها را قبول نمي‎كردند، به هر حال آن آقا گفت به ايشان اعتراض كردم كه خلاصه اين وضع درست نيست و چنين و چنان. مي‎گفت شهيد مطهري كاملاً گوش مي‎كرد و حرفي نمي‎زد. آن زمان، يك كتاب تفسير را با كمك چند نفر نوشته بوديم. آخر شهيد مطهري به من گفت: «آقاي فلاني اين كتاب تفسيري كه با كمك چند نفر ديگر نوشتيد، شما از كدام آيه شروع كرديد؟» فوري گفتم از آيه‎ي «يَقُولُ السُّفَهاء الي آخر» او گفت: «براي همين به شما گفتند از آن‎جا شروع كنيد! به خاطر همين اين قسمت را به شما دادند!»
من ماندم كه چه بگويم، ديگر جوابي نداشتم ايشان با يك كلمه جواب آن فرد را دادند مقصود اين است كه ايشان چنين نكته پردازي‎هاي فلسفي داشتند كه ويژه‎ي حكيمان و فلاسفه است.
در مسائل اجتماعي هم به نكاتي اشاره مي‎كنم. سلوك اجتماعي ايشان مختلف است. مثلاً ايشان در 15 خرداد، خيلي داغ و انقلابي در صحنه‎اند و تا مرز اعدام هم پيش مي‎روند. ايشان در شب پانزده خرداد، نطق مهيجي بر ضد شاه ايراد كردند و آن حديث معروف امام حسين - عليه السلام -: « من رأي سلطاناً جائراً مستحلاً لِحُرُمِ الله الي آخر» را خواندند، كه خطاب به شخص شاه بود. همان شب ايشان را بازداشت كردند و ديگر در زندان بودند و آقايان علما مي‎گفتند كه ما همه منتظر اعدام بوديم؛ اين دوره را مي‎بينيد تا بياييم جلوتر و آن نطقي كه ايشان درباره‎ي فلسطين كردند و بازداشت شدند و اوضاع برايشان خيلي خطرناك بود.
بعد، از سال چهل و نه و پنجاه مي‎بينيد كه ايشان به نسبت، روش ملايم تري انتخاب كردند زيرا احساس كردند كه تلاش‎ها و فرداكاري‎هاي توده‎ي مسلمان به نفع گروه‎هاي التقاطي و كمونيسم تمام مي‎شود.
زحمت‎هاي مردم به نفع گروه‎هاي ماركسيست تمام مي‎شود. جوّ غالب در دانشگاه‎ها و بين جوان‎ها جوّ التقاطي و ماركسيستي بود. خيلي از نيروهاي مسلمان انقلابي و موجّه افكار انحرافي را پذيرفته بودند. حتي در حوزه‎هاي علميه هم افكار مادي نفوذ كرده بود. شهيد مطهري در نامه‎اي به امام (ره) در سال 56 اشاره مي‎كنند كه اين افكار مادي حتي در ميان برخي از ارادتمندان شما و دوستان ما نفوذ كرده است حتي در بين طلاب جوان هم نفوذ كرده است.
وقتي آقاي طاهر احمدزاده حدود سال 56 و 57 از زندان آزاد شده بود ايشان گفتند: «برويم به ديدن او تا جذب منافقين نشود زيرا او آدم متزلزلي است.» احمدزاده در صحبتهايش مي‎گفت كه اسلام و ماركسيسم هر دو يك محتوا دارند و تنها قالبشان مختلف است پس ما بايد با ماركسيست متحد شويم تا شاه سرنگون شود. مثلاً ما واژه‎ي «مستضعفين» را استفاده مي‎كنيم ولي آنها «طبقه‎ي كارگر» مي‎گويند. بنابراين هدف و محتوا يكي است ولي قالب‎ها و الفاظ مختلف است. اين حرف‎ها را گفت و بلافاصله بلند شد كه بيرون برود، چون مي‎دانست الان شهيد مطهري جواب مي‎دهند.
ايشان با تندي گفتند: «بنشين.» او نشست و ايشان جواب دادند. چند دليل آوردند كه اصلاً راه ما با ماركسيست‎ها كجا از هم جدا مي‎شود؛ اگر آنها مبارزه مي‎گويند مبارزه با مذهب را هم مبارزه مي‎دانند، ولي منظور ما از مبارزه چيز ديگري است. اين‎ها مشترك لفظي است. خيلي دقيق اين مسائل را مطرح كردند و بعد هم خيلي ناراحت بودند به طوري كه من كنار ايشان نشسته بودم، ديدم دستشان بر اثر شدت عصبانيّت كمي‎مي‎لرزد، با اين كه ايشان از نظر جسمي قوي بودند؛ ولي در اين گونه مسائل ايشان خيلي ناراحت مي‎شدند. بعد هم كه بيرون آمديم، ايشان لبخند تلخي زدند و گفتند؛ «آخوند خر، نمي‎فهمد چه مي‎گويد.» بعدها او به گروه فرقان پيوست و بعد از انقلاب اعدام شد. آن دوره اين چنين بود.
بنابراين، ايشان احساس خطر كردند كه نهضت به سمت ديگري مي‎رود. امام هم در نجف بودند و آينده، روشن نبود. آنچه به نظر مي‎رسيد اين بود كه امام سرانجام تا چند سال ديگر هم هستند و از دنيا خواهند رفت چون امام هفتاد و هشت سالشان بود. بر هيچ كس روشن نبود قضايا به اين شكل خواهد شد.
ظاهر اين بود كه اگر در ايران نهضتي و حركتي انجام و رژيم شاه سرنگون شود، حكومت در دست كمونيست‎ها خواهد بود ولي بعدها مسئله شكل ديگري شد. بنابراين مي‎بينيم در آن سال‎ها، بيشتر فعاليت ايشان روي كارهاي فكري و عقيدتي متمركز شد حتي ايشان در هفده شهريور «مقدمه‎اي بر جهان‎بيني اسلامي» را مي‎نوشتند.@#@
براي بعضي اين سؤال مطرح مي‎شد كه در اين دوره و وضعيت، شما چه چيزي مي‎نويسيد، الان وقت فرياد زدن است. ايشان مي‎فرمودند: «مهم اين است كه ما نهضت را در مسير خودش حفظ كنيم وگرنه، هدف ما انقلاب صِرف، نيست يعني هدف اين نيست كه فقط رژيم شاه را سرنگون كنيم. بلكه پس از آن مهم است.» حتي ايشان در جلسات خصوصي مي‎گفتند: «اگر بناست شاه سرنگون شود و امثال مجاهدين خلق بر سر كار بيايند همان بهتر كه شاه سرنگون نشود.»
خيلي توجه داشتند، بعدش چه مي‎خواهد بشود. بعد از پيروزي هم ايشان در مقابل نفوذ اين‎ها ايستاده بودند و نگذاشتند به دستگاه رهبري و نهضت وارد شوند خاطره‎ها خيلي زياد است و اينجا فرصت نمي‎شود كه بيان كنيم، چگونه ترفندهاي آنها را خنثي كردند. مثلاً يكي از آنها مي‎خواست به نمايندگي از خانواده‎هاي شهداي ايران، در حضور امام، در بهشت زهرا پيام بخواند و مي‎گفتند: «ما با پاريس و خود امام هم هماهنگ كرده‎ايم و امام هم موافق هستند.» ايشان يك تنه در مقابل مسئله ايستادند.
آقاي ناطق نوري چنين تعريف مي‎كردند كه، ايشان به من گفتند: «با پاريس تماس بگير و بگو اين كار به مصلحت نيست.» ما تماس گرفتيم و آنها قبول نكردند و گفتند: «نه، اين مسئله تمام شده است و امام هم قبول كرده اند.» شهيد مطهري گوشي را از من گرفت و خطاب به حاج احمد آقا گفت: «احمد! مراقب باش، بيت امام مثل بيت آقاي بروجردي نشود. از قول من به امام بگو، اگر شما اين برنامه را پذيرفته‎ايد، از اين لحظه ديگر من با شما نخواهم بود، من همراه شما نخواهم بود. كنايه از اينكه ايشان يقين داشتند كه امام قبول نكرده است، اطرافياني كه آن روز آن‎جا بودند، گفتند ده دقيقه بعد، از پاريس تماس گرفتند و گفتند امام فرموده است هر چه آقاي مطهري مي‎گويند همان را عمل كنيد و سرانجام ايشان جلوگيري كردند.
يا وقتي مي‎خواستند آقاي لاهورتي را به فرماندهي كميته‎هاي انقلاب اسلامي ‎منصوب كنند، باز هم شهيد مطهري جلوگيري كردند. آقاي مهدوي كني چنين تعريف مي‎كردند كه در مدرسه‎ي علوي بوديم، من، شهيد بهشتي، آقاي‎هاشمي، رهبر معظم انقلاب، شهيد محلاتي، شيخ مفتح و غيره همه بوديم. ساعت يازده شب ناگهان شهيد مطهري وارد اتاق شد و گفت: «چرا نشسته‎ايد كه انقلاب در خطر است.»
با امام صحبت كردند تا فرماندهي كميته‎هاي انقلاب را به آقاي لاهورتي ندهند به دليل اين كه ايشان در زندان گرايش به مجاهدين خلق پيدا كرده است. فرزندش هم، عضو كادر مركز مجاهدين خلق است. اگر اين كار شود كميته‎ها در اختيار مجاهدين خلق خواهد بود. كدام يك از شما آمادگي داريد اين مسئوليت را قبول كنيد كه من بروم با امام صحبت كنم. آقاي مهدوي كني گفتند من قبول كردم الان هم آن حكم را به دست خط شهيد مطهري و امضاي امام دارم.
ايشان توجه داشتند اين چنين افرادي نفوذ نكنند و مي‎دانستند چه مي‎كنند. اگر كار فكري مي‎كنند، مي‎دانند چه كاري انجام مي‎دهند. اگر كاري مي‎كنند، مي‎دانند وقت آن است. ايشان مي‎دانستند وقتي انقلاب پيروز شود، درگيري فكري شروع مي‎شود پس ما بايد مواد لازم را داشته باشيم خلاصه بگويم ايشان رسالت يك عالِم دين، در دوره‎ي خاتميت را انجام مي‎دادند.
علماي دوره‎ي خاتميت در واقع كار انبيا و امامان را انجام مي‎دهند. حافظ شرع و دين هستند. از بدعت‎ها جلوگيري مي‎كنند. ايشان به اين وظيفه خودش، خوب عمل مي‎كردند و اگر كسي اين كار را نكند در واقع عالم راستين دين نيست اگركسي بدعت‎هاي در دين ببنيد و سكوت كند، به مصداق آيه‎ي قرآن مشمول لعنت خدا خواهد بود.
او انحراف و بدعت را خوب تشخيص مي‎داد و شجاعت اظهار نظر را هم داشت. اين وظيفه‎ي يك عالم دين است كه با خرافات و نقاط ضعف جامعه مبارزه كند و بر اين نقاط ضعف سوار نشود. براي تبليغ اسلام از نقاط ضعف جامعه استفاده نكند، بر موج سوار نشود، بلكه با جهالت‎هاي مردم مبارزه كند.
به عبارت ديگر عالم نبايد از وسيله‎ي نامقدس براي هدف مقدس استفاده كند؛ تمام اين صفات در ايشان جمع شده بود.
نكته‎ي ديگر اين‎كه ايشان در برخورد با انحرافات فكري دو روش داشتند، يعني اين طور نبود كه هر كس مخالفت يا اشتباهي مي‎كرد بلافاصله او را منكوب كنند؛ بلكه اگر احساس مي‎كرد صداقت وجود دارد، ولي شخص در اشتباه است آن جا خيلي ملايم برخورد مي‎كردند مثل برخوردي كه با مهندس بازرگان داشتند، مي‎دانستند كه او مشكلات فكري دارد، نگاه فلسفي و تعقلي به مسئله ندارد و نگاه علمي دارد، علم زده و سيانتيست است ولي حسن نيّت دارد.
او كج فكر است. اما صداقت دارد. به نتايجي رسيده، اين‎ها را بيان مي‎كند و نفاقي در كارش نيست. در اين موارد خيلي ملايم و با احترام برخورد مي‎كردند ولي آنجا كه نفاق احساس مي‎كردند يا احساس مي‎كردند فردي دروغ مي‎گويد، خيلي تند برخورد مي‎كردند.
مثل اينكه شخص، ابتدا يك اصل ديالكتيكي را پذيرفته و سپس چند آيه و روايت پيدا كرده است و با استفاده از آيه‎ها و روايات مي‎خواهد حرف خودش را به كرسي بنشاند؛ يعني پوسته اي از مفاهيم اسلامي‎را دور فكر واقعي خودش كشيده و نفاق مي‎ورزد خلاصه اينكه هر جا مي‎ديدند فريب و نيرنگ در كار است خيلي تند برخورد مي‎كردند. مثل برخوردي كه با مجاهدين خلق و افرادي مثل دكتر پيمان و غيره داشتند كه اين هم مي‎تواند براي ما يك ملاك باشد. ملاك براي اينكه برخورد ما با افكار مقابل چگونه باشد.
پيش‎درآمد[1]
يكي از عوامل عقب ماندگي جهان اسلام، پس از دوران درخشان تمدن اسلامي به حاشيه رفتن مقام علم و عالمان است. البته خود آن هم معلول عوامل متعددي است كه پرداختن به آنها از حيطه‎ي موضوع اين بحث خارج است.
جهان اسلام پس از دوران طلايي شكوفايي خود، در سده‎هاي نخستين، به سبب بعضي مشكلات مانند حاكم شدن برخي نظام‎هاي ظاهرگرا و خود ستيز از قافله‎ي علم، رشد و بالندگي عقب نگه داشته شد. بعدها هم، در بهترين وضعيت خود در تمناي دستيابي به داشته‎هاي پيشين خود از غربِ بيگانه، عصر ترجمه را پشت سر گذاشت كه در برخي حوزه‎هاي نظري حاصلي جز واپس گرايي نوين و ايجاد تزلزل در بنيان‎هاي فكري نوآموختگان نداشت.
رفت از وضع موجود، نخست در گرو درك ضرورت گذار از مرحله‎ي كنوني و سپس در پرتو نهضت فراگير علمي و جنبش نرم افزاري ممكن است.
درك ضرورت، چيستي، شناخت پيش فرضها، ويژگي‎ها و مؤلفه‎هاي جنبش نرم افزاري، يگانه راه برون رفت از وضعيت ركود فعلي در حوزه‎ي نظريه پردازي علوم انساني است. همچنين يافتن راهبردهاي مناسب براي تحقق آن، از بايسته‎هاي اين راه ناهموار ولي بدون جايگزين است.
يكي از مؤلفه‎هاي مهم در تحقق نهضت نرم افزاري، فراگير شدن آن است. از اين روست كه اگر حركت‎هاي فردي به امواجي فراگير نينجامد، با تحقق جنبش نرم افزاري فرسنگ‎ها فاصله خواهد داشت.
البته در طول دوران ركود علم در جهان اسلام، همواره شخصيت‎هاي برجسته‎اي پا به عرصه‎ي وجود نهاده‎اند كه عظمت هر يك به تنهايي، موجي نظري، در سطح راكد محافل علمي ايجاد كرده است. ولي نبود زمينه‎هاي مناسب و برخي معضلات و مشكلات از شكل گيري جرياني فراگير و امواجي همه‎گير جلوگيري كرده است.
بايد توجه داشت كه بحث درباره‎ي جنبش نرم‎افزاري، اختصاص به علوم انساني ندارد و ساير علوم را نيز در بر مي‎گيرد؛ اما از آنجا كه بسياري از علوم تجربي رشد و شكوفايي خود را وامدار نظريه پردازي‎هاي موجود، در حوزه‎ي علوم انساني اند از اين رو اهميت توجه و اهتمام به نظريه پردازي و ايجاد نهضت نرم افزاري در اين ساحت به وضوح روشن مي‎شود.
يكي از شخصيت‎هاي مؤثر و موج آفرين در دهه‎هاي اخير، فقيه و فيلسوف نامدار استاد مطهري است. ايشان موقعيت جهان اسلام و مقتضيات آن را درك كرد. او با اعتقاد به لزوم بهره‎گيري از منابع اصيل اسلامي در مواجهه با انديشه‎هاي انحرافي و نيز ايجاد موجي نو، براي تولد جنبش نرم‎افزاري، در اين راه دشوار قدم نهاد.
سيره‎ي علمي و عملي استاد، شناخت دقيق ايشان را از ضرورت، ويژگي‎ها و مؤلفه‎هاي نهضت نرم‎افزاري نشان مي‎دهد. ايشان دراين‎باره، زمينه‎ي پاسخ به سؤالات و شبهات را، به زبان روز، ايجاد كرد. همچنين در برگزار كردن مناظرات علمي و نظريه پردازي‎هاي روشن و توأم با امكان داوري پيشگام بود.
از اين روست كه مي‎بينيم در مواجهه با هتاكي يكي از اساتيد ملحد دانشكده‎ي الهيات در دانشگاه تهران، و با وجود فضاي مناسب، هرگز او تكفير نكرد؛ بلكه در نامه اي از رياست دانشگاه، درخواست كرد كه براي مناظره‎اي علمي، در برابر همگان و با قضاوت وجدان‎هاي بيدار و منصف از او دعوت كند.[2]
بدون ترديد يكي از پيش فرض‎ها و ضرورت‎هاي نهضت نرم‎افزاري، توجه به عناصر فكري و نخبگان جامعه است. با عنايت به دو قطبي بودن نظام آموزشي علوم انساني در ايران يعني حوزه‎هاي علميه و دانشگاه‎ها، لزوم ايجاد پل ارتباطي ميان اين دو و همفكري آنها، بسترساز شكل‎گيري نطفه‎ي آغازين نهضت نرم‎افزاي خواهد بود كه مرحوم شهيد مطهري از طلايه داران برقراري اين ارتباط است.
بايد توجه داشت همان‎گونه كه شناخت ويژگي‎ها و مؤلفه‎هاي نهضت نرم افزاري و نيز پيش فرض‎ها و ضرورت‎هاي آن، اهميت والايي دارد، ارائه‎ي‌ راهبردهاي زمينه ساز هم، نقش تعيين كننده‎اي در شكل گيري آن دارد.
مهم‎ترين راهبردهاي زمينه ساز جنبش نرم‎افزاري و توليد علم همان‎گونه كه در پاسخ مقام معظم رهبري به نامه‎ي جمعي از فضلا و طلاب حوزه‎ي علميه قم اشاره شده است عبارتند از:
1. تبديل جنبش به ارزش عمومي
2. پاسخ به سؤالات و شبهات
3. مناظرات علمي و نظريه پردازي روشن همراه با داوري
4. آزادي، اخلاق و منطق
5. ايجاد فضاي انتقادي سالم
6. ايجاد فرصت براي نظريه سازان
7. اجتناب از سياست زدگي و سياست زدايي[3]
با توجه به راهبردهاي فوق، سيره‎ي علمي و عملي شهيد مطهري در حيات علمي ايشان بسيار قابل توجه است. همين امر، لزوم بررسي مجدد آثار و جنبه‎هاي مختلف زندگي ايشان را اجتناب ناپذير مي‎كند.

[1] . حجت الاسلام و المسلمین ‎ صدرالسادات.
[2] . علي تاجديني، برفراز انديشه، ص 142، دفتر نشر معارف، تهران، چ اول، 1382.
[3] . پاسخ مقام معظم رهبري به نامه‎ي جمعي از فضلا و طلاب حوزه‎ي علميه قم، مورخه 16/11/81 .
سوال: چرا تعداد زيادي از آثار قلمي و لساني استاد چاپ نشده است؟ مگر بودجه نداريد؟ چرا كتاب‎هاي نشر صدرا بسيار گران قيمت است در حالي كه اين كار با تبليغ ارزش‎ها مخالف است؟
‎ من فكر نمي‎كنم بسيار گران قيمت باشد. اين مطلب از مقايسه اين كتاب‎ها با ساير كتاب‎هاي ناشران خصوصي روشن مي‎شود البته شايد گران‎تر از كتاب‎هاي ناشران دولتي باشد چون بودجه‎هاي خاصي دارند يا به طور غير طبيعي قيمت گذاري مي‎كنند.
صدرا يك مؤسسه خصوصي است و هيچ‎گونه كمك دولتي دريافت نمي‎كند. كاغذ و مقوايش را خودش تهيه مي‎كند، هزينه‎ي چاپ و غيره به عهده‎ي خودش است. خلاصه بايد روي پاي خودش بايستد. هيچ‎گونه كمكي نيست و مثل ناشري كه كتاب موش و گربه را توليد مي‎كند بايد دنبال كاغذ برويم و در نوبت بايستيم. مسئولين امر، هيچ گونه، امتيازي براي انتشارات صدرا قائل نيستند و به همين سبب فكر مي‎كنم نسبت به ناشران خصوصي همين قيمت‎ها مناسب باشند.
در نشر آثار باقي مانده از استاد قبول دارم مقداري تأخير شده و طول كشيده است. البته شما بايد به مقدار كار انجام شده هم نگاه كنيد. زماني كه استاد شهيد شدند 29 جلد كتاب داشتند و الان حدود 80 جلد بلكه بيشتر، هشتاد و پنج، هشتاد و شش جلد كتاب دارند. يعني حدود پنجاه و شش جلد كتاب به وسيله‎ي ما منتشر شده است و البته حدود پانزده جلد ديگر باقي مانده است كه شايد يكي از علت‎هاي آن، دقت زياد ماست حتي خيلي از كتاب‎هايي كه يك بار چاپ شده است را دوباره تنظيم كرده ايم.
مثلاً كتاب حركت و زمان، قبلاً چاپ شده ولي اساساً آن طور كه لازم است، دقت و رعايت امانت نشده بود. به همين دليل دوباره از ابتدا، درس‎هاي اسفار استاد از نوار پياده و تنظيم شد و اكنون در جلد يازدهم مجموعه آثار منتشر مي‎شود كه در واقع جلد اول اسفار مي‎شود. اين كار، وقت زيادي لازم دارد. تقسيم كارها بين چند نفر را هم تجربه كرديم تا كار به سرعت انجام شود؛ ولي ديديم نمي‎شود. زيرا ديگران آن‎گونه كه ما به عنوان فرزند، حوصله به خرج مي‎دهيم، دلسوزي نمي‎كنند تا كلام ايشان دقيق باشد. وقتي كار را به ديگران واگذار مي‎كنيم رعايت نمي‎كنند.
گاهي مطلب را به قلم خودشان در مي‎آورند و گاهي كم يا زياد مي‎كنند بارها تفسيم كار كرديم؛ وقتي مي‎آوردند، مي‎ديديم كه جمله معني نمي‎دهد. مثلاً واژه‎ي «تكفل» را نوشته است، ولي اين كلمه در اين‎جا معنا نمي‎دهد، به نوار مراجعه مي‎كنيم مي‎بينيم تفضل است نه تكفل يا مثلاً نهادي در ابتدا كتاب امامت و رهبري را تنظيم كردند. ديديم جاهايي از آن نامأنوس است. براي نمونه، جايي نوشته بود «مرحوم آقاي باقر درشتكه چي» ما فكر كرديم كه او كيست؟ چنين عالمي نداريم كه استاد آقاي بروجردي بوده باشد، بعد تحقيق كرديم، ديديم كه «مرحوم آقاي محمدباقر درچه‎اي» بوده است. البته اين‎ها اشتباهات لفظي است ولي گاهي معنا عوض مي‎شود.
به هر حال ديديم بهتر آن است كه تنظيم اوليه به دست خود ما انجام شود. در اين موضوع تعصب داريم، حتي وسواس داريم كه كلمه دقيق باشد به همين دليل دو يا سه بار گوش مي‎دهيم كه مبادا اشتباه كنيم به همين سبب مقداري كند پيش مي‎رويم كه ان شاء الله سرعت خواهيم داد.
سوال: نظر استاد را درباره‎ي دخالت روحانيت در سياست بيان بفرماييد؟
‎ ايشان تأكيد داشتند روحانيان پست‎هاي دولتي و اجرايي را اشغال نكنند، مگر در حال اضطرار يعني آن جايي كه نيروي مناسبي نيست. ايشان معتقد بودند روحانيون شيعه همواره در كنار مردم بوده و هيچ گاه دولتي نشده اند. آن‎ها هميشه در نقطه‎ي مقابل حاكمان بوده، در ايجاد حركت و نهضت ميان مردم قدرت داشته‎اند.
برخلاف روحانيّت اهل سنت كه چون وابسته به حكومت بودند گفته‎هاي بيشتر آن‎ها را حكّام تعيين مي‎كردند. در واقع، آن‎ها حقوق بگير حكومت‎ها بوده‎اند. بنابراين ايشان حتي در جمهوري اسلامي ‎بهتر مي‎دانند كه روحانيون همچنان در كنار مردم باقي بمانند و دولتي نشوند. براي اين كه نفوذ كلامشان محفوظ بماند و همواره قدرت ايجاد حركت و قدرت مقابله با تخلفات دولتي را داشته باشند. البته اين يك نظريه‎ي سياسي است كه اكنون ممكن است رد شود چون يك مسئله‎ي اعتقادي نيست. كه اگر كسي رد كرد با اصل توحيد يا نبوت يا معاد منافات داشته باشد. بلكه نظريه اي سياسي و اجتماعي است كه ظاهراً نظريه‎ي‌ امام (ره) هم، چنين بوده است، ولي اوايل انقلاب برخي روحانيون پست‎هاي دولتي را اشغال كردند. البته اين يك امر موقت، براي زمان اضطرار بود. مفهوم اين كار، جدايي دين از سياست و بيرون كردن روحانيان از حكومت نيست.
ايشان معتقد بودند، گلوگاه‎ها بايد در دست روحانيان باشد مانند شوراي نگهبان. البته زمان ايشان، هنوز سخني از شوراي نگهبان نبود. ايشان قبل از قانون اساسي شهيد شدند. مثل مجلسي دوره‎ي مشروطيت كه پنج تن از عالمان طراز اول، قوانين را با شرع تطبيق مي‎دادند. مهمتر از همه مسئله رهبري كه بايد به دست روحانيان باشد. پس در غير از گلوگاه‎هاي هدايتي و نظارتي لزومي ندارد اين قشر حضور داشته باشند. مثلاً لازم نيست متصدي قيمت نارنگي، پرتقال و پياز و سيب زميني شوند. زيرا اين كارها از ديگران هم بر مي‎آيد.
سوال: درباره‎ي‌ رابطه‎ي استاد شهيد مطهري و مرحوم دكتر علي شريعتي و اين كه خروج ايشان از حسينيه‎ي ارشاد چگونه بوده است و در مورد ارتباطات ايشان هم توضيح بفرمائيد؟
‎ يكي از صفات شهيد مطهري اين است كه تعصّب صنفي نداشتند. ايشان اولين كسي بودند كه دكتر شريعتي را كشف كردند. او فردي ناشناخته بود. از فرانسه به مشهد آمده بود و در دانشگاه تدريس داشت. يك بار ايشان، سخنراني او را در مشهد ديدند و پسنديدند. حدود سه سال از تأسيس حسينيه‎ي ارشاد گذشته بود. از او و پدرش با هم دعوت شد كه بيايند و در حسينيه همكاري كنند.
البته به همين دليل، به ايشان بسيار انتقاد مي‎كردند. اعتراض مي‎كردند كه چرا شما از چنين كسي دعوت كرده‎ايد، در مورد اسلام صحبت كند؛ فردي كه تحصيلاتش را در اروپا بوده، ظاهري غير اسلامي دارد، كراوات مي‎زند و صورت تراشيده دارد و غيره. ولي ايشان آن موقع دفاع مي‎كردند و مي‎گفتند لازم است اين‎ افراد هم بيايند و درباره‎ي اسلام صحبت كنند و جوان‎ها با توجه به تبليغات رژيم شاه، حرف اين‎ها را بهتر از حرف ما قبول مي‎كنند. البته بايد تحت كنترل باشد تا انحراف ايجاد نشود. ولي بعد وقتي كه كار دكتر شريعتي گرفت، برخي از متصدّي‎هاي حسينيه‎ي ارشاد احساس كردند، ديگر نيازي به آخوند نداريم. دكتر شريعتي كه مي‎آيد و جمعيت هم جمع مي‎شوند و هيچ مشكلي نيست. كم كم به اين فكر افتادند كه از او به عنوان يك ابزار استفاده كنند. دور او را گرفتند و مانع ارتباط او با شهيد مطهري شدند.
گاهي حرفي را در سخنراني اش مي‎گفت به او اعتراض مي‎شد. مثلاً حرفي را مطابق اهل سنت مي‎گفت بعد علما و شهيد مطهري اعتراض مي‎كردند. وقتي استاد با او صحبت مي‎كرد، او هم مي‎پذيرفت و مي‎گفت: «درست است. من اشتباه كردم. بايد بروم و اصلاح كنم.» ولي بعد كه دكتر شريعتي بين آن افراد مي‎رفت؛ آن‎ها او را منصرف مي‎كردند و مي‎گفتند اگر به اشتباه خودت اعتراف كني جايگاهت را از دست مي‎دهي و ديگر دكتر شريعتي نخواهي بود. در نتيجه او را از اين كار باز مي‎داشتند. خلاصه كاري كردند كه از او به عنوان يك ابزار و وسيله بر ضدّ روحانيت استفاده كنند. شهيد مطهري هم وقتي احساس كردند، اداره‎ي‌ حسينيه كم كم از دست ايشان خارج مي‎شود و به قول معروف «به نام ايشان است و به كام ديگران» و از سوي ديگر چون همه‎ي علما و مراجع تقليد به اعتبار ايشان حسينيه را قبول داشتند اين‎گونه شد كه ايشان احساس كردند بايد استعفا بدهند.
البته شرايطي براي ادامه‎ي كار داشتند ولي آنها قبول نكردند. مثلاً ايشان گفتند بايد يك شوراي 12 نفره از روحانيان روشنفكر، سخنرانها و همه‎ي‌ مطالب را كنترل كنند. افرادي مثل مرحوم آقاي علامه‎ي جعفري، آيت الله مكارم شيرازي، شهيد بهشتي، آيت الله موسوي اردبيلي و از اين قبيل افراد؛ ولي آنها حتي در اين حد هم حاضر نبودند كه يك شوراي روحاني در آن جا باشد. ايشان بنا به وظيفه لازم دانست كه اعلام نظر كند و براي جلوگيري از بدعت‎ها، آن اعلاميه‎ي مشهور را دادند كه هجوم خيلي زيادي هم به آن شد. حتي شهادت ايشان، ارتباط زيادي با اين مسئله دارد.
سوال: ارتباط استاد مطهري با آقاي سروش چگونه بود؟ آيا استاد به اشكالات سروش جواب داد يا خير؟
‎ والله! تا آن زماني كه استاد در قيد حيات بودند. افكار سروش خيلي مشكل نداشت او كتاب «نهاد ناآرام جهان» را نوشته بود كه در واقع شرح حركت جوهري بود و استاد هم آن كتاب را پسنديدند. دكتر سروش در مقدمه‎ي‌ آن كتاب، نام برده است كه اين كتاب را اساتيد محترم آقايان شهيد مطهري و مرحوم آقاي مهدي حائري يزدي ديدند و تمجيد كردند. تا آن دوره دكتر سروش افكار خودش را ارائه نكرده بود. كه بدانيم نظر استاد چيست؟.
حتي به نظر من ايشان تا زماني كه امام (ره) در قيد حيات بود افكار خودش را ارائه نكرد. به نظر من ايشان نوعي بي‎صداقتي نشان داد. تا زماني كه امام بودند افكار خودش را بروز نداد اما پس از زمان رحلت امام (قدس سره) كم كم، انتقاداز شهيد مطهري را شروع كرد.@#@
سوال: برنامه‎ي اصلاح حوزه كه به دنبال آن شهريه‎ي استاد مطهري قطع شد و از قم به تهران آمدند چه برنامه‎اي بود؟ ايشان مي‎خواستند چه اصلاحاتي در حوزه انجام دهند؟
‎ والله! من درباره‎ي اين قضيه يقين ندارم كه مسئله به همين صورت بوده است كه ايشان به پيروي از امام دنبال اصلاحات بودند و بعد منجر به قطع شدن شهريه‎ي ايشان شده يا به اين شكل نبوده است.
ولي مرحوم آيت الله بروجردي، به سبب ارتباط ايشان با فدائيان اسلام، نوعي بدبيني نسبت به ايشان پيدا كرده بودند. چون نواب صفوي و دوستانش گاهي بر ضدّ آيت الله بروجردي تند روي مي‎كردند. به ظاهر، اطرافيان مرحوم آيت الله بروجردي اين تحريكات را به شهيد مطهري و شخص امام نسبت مي‎دادند. به ويژه آيت الله بروجردي را نسبت به شهيد مطهري بدبين كرده بودند. در حالي كه قضيه درست برعكس بود؛ يعني گاهي شهيد مطهري، نواب صفوي را توبيخ مي‎كرد و مي‎گفت شما نبايد خودتان را با آيت الله بروجردي روبرو كنيد. درست عكس داستان را به اطلاع ايشان رسانده بودند و حتي اين طور كه من از آيت الله منتظري شنيدم، شهيد مطهري مي‎خواست با آيت الله بروجردي صبحت كنند، چون شاگرد برجسته‎ي آيت الله بروجردي بود ولي آن قدر ايشان بدبين شده بودند كه اجازه ندادند ايشان بروند و صحبت كنند.
آقاي منتظري مي‎گويد ايشان پس از آن، نامه‎اي نوشت و به من داد. چون من خيلي مقرب بودم و تقريرات درس آيت الله بروجردي را مي‎نوشتم و رابطه‎ي ايشان با من خوب بوده امّا اطرافيان آيت الله بروجردي با امام و شهيد مطهري رابطه‎ي‌ خوبي نداشتند، به همين دليل شهيد مطهري نامه‎اي به من داد و گفت: «شما نامه را به آيت الله بروجردي بدهيد كه مسئله براي ايشان روشن شود.»
آقاي منتظري مي‎گويد: «من آن جا رفتم. عده اي از علما هم نشسته بودند. من نامه را به ايشان دادم و گفتم كه اين نامه آقاي مطهري دادند ولي آيت الله بروجردي نامه را نگرفتند.» يعني ايشان به اين مقدار بدبين شده بودند و من درباره‎ي شهريه مطمئن نيستم.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»