امروز:
چهار شنبه 1 آذر 1396
روحانيت و بايسته‎هاي تبليغي
بسم الله الرحمن الرحيم
«إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً».[1]
در اين جا در دو موضوع بحث خواهمي كرد: 1. بايسته هاي تبليغ؛ 2. تفسير قطره‎اي و تفسير مطابق نياز روز.
بايسته‎هاي تبليغ
يك روز به يكي از روستاهاي نزديك ملاير رفتم. ديدم حدود هجده جوان و هجده بزرگسال به مسجد آمده‎اند. به روحاني مسجد گفتم: «ناراحت نباش! اكنون مسجدي كه نصف جمعيت آن، جوان باشند، در تهران هم كم است. براي مثال، در يك ظرف كوچك، با يك دست مي توان ماهي گرفت؛ ولي اگر درون يك سطل باشد، بايد با دو دست آن را گرفت. در حوض، با دو دست هم نمي‎شود ماهيگيري كرد. هر چه ظرف بزرگ‎تر باشد، صيد ماهي مشكل‎تر است.
بنابراين اگر در روستا، تبليغ مي‎كنيد، ناراحت نباشيد. هر چه ظرف كوچك‎تر باشد، جذب جوان‎هايش آسان‎تر است.
2. خدا بستر مناسبي براي ما ايجاد كرده است. خداوند، دستور داده است كه روزه بگيريد و نماز بخوانيد. او فرموده است كه نماز را اول وقت، در مسجد بخوانيد و به عالم اقتدا كنيد. اكنون كه خدا زمينه‎سازي كرده است، اگر ما نتوانيم براي مردم، به خوبي برنامه‎ريزي كنيم، بايد پس از نماز، ده مرتبه بگوييم: «باسمه تعالي، بي‎عُرضه‎ام، بي‎عُرضه‎ام، بي‎عُرضه‎ام!»
تمام رئيس جمهورهاي كره‎ي زمين، نمي‎توانند يك گردهمايي مثل حج راه بيندازند. يك آيه داريم كه مي‎فرمايد: «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً».[2]
1400 سال است كه اين اجتماع وجود دارد، خداوند اين امور را واجب كرده است و بايد از اين شرايط، استفاده كنيم. در غير اين صورت، در «يوم الحسرة»، حسرت خواهيم خورد.
3. هر كدام از برادران عزيز كه در مكاني نماز مي‎خوانيد، به مدرسه‎ي نزديك خود برويد و در آنجا نيز نماز جماعت برقرار كنيد. اين گونه نباشد كه براي پنجاه نفر بزرگسال نماز بخوانيد، ولي دويست نفر جوان ـ در مدرسه ـ امام جماعت نداشته باشند.
4. مطلب ديگر اينكه، بايد در ماه رمضان، در برنامه‎ها، دگرگوني‌هايي صورت بگيرد. بنده، به مسئول محترم آموزش و پرورش نكاتي را عرض كردم و ايشان بخشنامه كرد. يكي اينكه دانش‎آموزان در ماه رمضان ورزش نكنند؛ زيرا پس از دويدن تشنه مي‎شوند و آب مي‎خورند يا ضعف مي‎كنند و توان روزه گرفتن را نخواهند داشت. بهتر است به جاي ورزش، نقاشي و طراحي كنند.
5. با نسل جوان مأنوس باشيم. در گردهمايي ائمه‌ي جمعه عرض كردم كه در روزهاي هفته به مدارس، خوابگاه‎هاي دانشجويان و... برويد. و با نسل جوان، مأنوس شويد. لازم نيست سخن‎راني انجام گيرد؛ بلكه اقامه‌ي نماز و بعد از آن حديثي يك يا دو دقيقه‎اي كافي است.
6. ديگر اينكه تملق‎گو و توجيه كننده‎ي دولت نباشيد. كارهاي مثبت دولت را بگوييد. وكارهاي انجام نشده را درخواست نماييد؛ البته «نان بعضي در اين است» كه از دولت انتقاد كنند. امير مؤمنان مي‎فرمايد: «اَلثَّناءُ بِأَكْثَر مِنَ الاستحقاقِ مَلَق».[3] تعريف بيش از اندازه، تملق است. روزي آقاي دكتر احمدي نژاد را ملاقات كردم و گفتم: «شما كه شهردار بوديد، چهار ميليارد تومان شما و چهار ميليارد تومان هم وزير داد. گفتيد: «در تهراني كه من شهردارش هستم، نبايد مدرسه‎اي نمازخانه نداشته باشد». اكنون چهل هزار مدرسه داريم كه نمازخانه ندارند. از او خواستيم كه هر سال، براي ده هزار مدرسه، نمازخانه بسازد. رئيس جمهور هم، قول مساعد داده‎اند. ان شاءالله كه بتوانند به آن عمل كنند.
روز پاياني هيأت دولت، به آنجا رفتم و گفتم: «ما خواستيم كه روز قيامت، شرمنده پيغمبر نباشيم. پس از انقلاب، گفتيم كه خدايا، ما را شرمنده‌ي شهيدان نكن. اكنون ديگر بايد دعا كنيم كه خدايا، ما را شرمنده‌ي شاه عباس نكن. اگر شاه عباس از قبر برخيزد؛ مي گويد كه من، شاه طاغوتي، چهارصد سال پيش از شما براي مستحب (زيارت كربلا) كاروانسرا ساختم؛ ولي شما براي واجبات نسل خودتان، هنوز نمازخانه نساخته‎ايد. آيا پاسخي در برابر خدا داريم؟
مطلب ديگر اين‎كه مثل مردم زندگي كنيم. روزي امام صادق(ع) پرسيد: «وضع مردم چگونه است؟» گفتند:‌«خوب نيست». فرمود: «ديگر گندم نخوريم. نان جو و گندم با هم بخوريم». زندگي خود را، با مردم هم سطح كنيم. اين كار نفاق نيست. براي مثال، حديث داريم، در تشييع جنازه كه مردم گريه مي‎كنند، نخنديد. بايد منش ها و روش ها را مراعات كنيد .
8. مسئله‌ي ديگر، رعايت اسلام است. اكنون نمي‎دانم، دينمان چيست؟ نه شرقي هستيم، نه غربي هستيم و نه صددرصد اسلامي. امام (ره) در سال‌هاي پايان عمرش، مرتب درباره‎ي اسلام ناب سفارش مي‌فرمود. نمي‎دانستم ناب چيست؟ اكنون، اندك اندك مي‎فهمم كه ناب يعني چه؟ بسياري از مسائل را با اسلام درآميخته‎ايم.
براي مثال، آيا سحرخواني اسلامي است؟ پيش از اذان صبح، هيچ كس حق ندارد با قرآن و مناجات، مردم را از خواب بيدار كند. خواه، حرم امام رضا(ع) باشد يا حرم حضرت معصومه (سلام الله عليها) يا ... . بايد مواظب اين گونه امور باشيم. بلندگوي مسجد نبايد مزاحم مردم بشود. اين كارها مردم‎آزاري است و دلايل حرمت «ايذاء عام»، شامل اين امور هم مي‎شود. يا مثلاً لباس سياه مكروه است؛ ولي خادمان حرم امام رضا(ع) پالتوي سياه مي‎پوشند. به چه دليل؟! نمي‎دانيم ريشه‎ي آن از كجاست؟ يا حتي يك متر از بعضي كاشي‎كاري‎ها را، هيچ جِنّي نمي‎تواند بخواند. مي‎گويند: «احياي خطّ ميخي است». اينجا مدرسه‎ي فيضيه است. احياي خط ميخي و كوفي واجب است يا مستحب؟ خواهش مي‎كنم دين‎ خود را از قرآن و اهل بيت(ع) بگيريد. به اسم ميراث فرهنگي، رسم‌هاي قديمي، سنت‎ها و... از دين فاصله نگيريد.
گاهي كمي هشدار بدهيم؛ ولي اگر سبب فتنه مي‎شود، چيزي نگوييم؛ البته شخصيت و جايگاه افراد هم متفاوت است. اگر مرجع پيرمردي به دختري بگويد: «عزيز من، گوش بده». چون پيرمرد است، مانعي ندارد و حتي شايد آن دختر، افتخار كند كه مرجع تقليد به من چنين گفت؛ ولي اگر يك جوان اين را بگويد؛ جنجال برپا مي‎شود. بنابراين: «رَحِمَ اللهُ مَن عَرَفَ قَدرَهُ». ممكن است چيزي را امام جمعه‎ي تهران بتواند بگويد؛ ولي امام جمعه‎ي شهر ديگر، نتواند بگويد.
9. مسئله‎ي ديگر اينكه به عاطفه‎ي مردم توجه كنيد. لازم نيست سخنراني شما، پر از مطلب باشد. اگر يك كيلو عاطفه با يك سير مطلب علمي، مخلوط شود، مردم عاشق اسلام مي‎شوند؛ ولي اگر دو كيلو مطلب داشته باشيد و عاطفه نداشته باشيد، هيچ فايده‎اي ندارد. برايتان قرآن بخوانم چون مي‎خواهم معلم قرآن باشم:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى» .[4] نخست، مسئله‌ي يتيم را مي‎گويد كه محبت مي‎خواهد؛ سپس مسئله‌ي فرهنگي را مطرح مي كند: «وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدى»؛[5] «متحير بودي هدايتت كرديم». سپس مسئله‌ي اقتصادي را بيان مي‎كند: «وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى»[6] و پس از آن مسئله‌ي سياسي: «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ».[7]
پس به مسائل عاطفي، ‌عنايت داشته باشيد. اگر از دفتر نهاد رهبري در دانشگاه، فقط يك زنگ، به شاگرد اول بزنند و بگويند: «شنيده‎ايم كه شما شاگرد اول شده‎ايد. مي‎خواستيم ما هم از شما تشكر كنيم». همين كافي است.
بايد به امور عاطفي توجه كرد. روايت شده است كه حضرت رسول (ص) فرمود: «هر كس كه همسرش، كودكي به دنيا آورد يا هر گاه شخصي از دنيا رفت، به من خبر بدهيد»؛ زيرا پيامبر بايد آخرين آمارها را داشته باشد. يك روز حضرت، به مسجد آمد و فرمود: «فلان پيرزن كجاست؟ او را نمي‎بينم». گفتند: «از دنيا رفت». فرمود: «مگر نگفتم، هر كه از دنيا رفت، به من خبر بدهيد؟» گفتند: «پيرزن فقيري بود كه گاهي مسجد را جارو مي‎كرد». فرمود: «من گفتم كه هر كس از دنيا رفت، به من خبر بدهيد». پيامبر(ص) و مردم سر مزار پيرزن رفتند و براي او دعا كردند. آن وقت نسل اين پيرزن چه مي‎شود؟ در حديثي ديدم، كساني كه با عاطفه و اخلاق مسلمان شدند آمارشان بيش از كساني است كه با استدلال مسلمان شدند.
10. با حلال مخالفت نكنيم و مردم را در آن آزاد بگذاريم. چرا در مدرسه‌ي دخترانه، بايد خانم‌ها لباس مشكي، سرمه‎اي يا قهوه‎اي بپوشند؟ آري، در خيابان لباس تار بپوشند كه جاذبه نداشته باشند. وقتي در مدرسه‎اي پسر نيست؛ چرا روسري داشته باشند؟ چرا نخندند؟ چرا توپ بازي نكنند؟
مسئول حوزه‎ي علميه‎ي يكي از شهرها مي‎گفت: «ما به طلبه‎هاي جوان مي‎گوييم واليبال بازي كنند؛ ولي روحانيان پيرمرد مي‎گويند كه چرا در مدرسه‌ي علميه بازي مي‎كنند؟». مگر نمي‎دانند كه كمر پيغمبر ميدان ورزش بود. وقتي پيامبر به چرا سجده رفت كودكي روي كمرشان بازي مي‎كرد، حضرت ديد كمرش سنگين شده است، سجده را طولاني كرد. پس از نماز، مردم پرسيدند: «يا رسول الله، سجده را طولاني كردي؟» فرمود كه كمرم، ميدان ورزش بود. مي‎خواستم بازي اين كودك، به هم نخورد. وقتي دين ما اين است؛ چرا ما با امور حلال مخالفت كنيم؟
يكي از وعاظ مي‎گفت: «شخصي، هنگام سخنراني بنده، برخاست كه برود».
[1] . احزاب: 56.
[2] . آل عمران: 97.
[3] . نهج البلاغه، حكمت 347.
[4] . ضحي: 6.
[5] . همان، 7.
[6] . همان، 8.
[7] . شرح: 1.
@#@ گفتم: «بنشين». ديدم گوش نمي‎دهد. گفتم: «با شما بودم، بنشين». برگشت و گفت: «آقا ادرار دارم. بخوان تا من بيايم». ادرار يك چيز طبيعي است، و بايد تخليه شود. يا مي‎گوييم: «خانم بچه را ساكت كن». وقتي كودك جيغ مي‎زند، مادرش چه كند؟ به هر حال، بايد مردم را در اموري كه حلال است، آزاد گذاشت.
مقام معظم رهبري مي‌فرمود: «آمدم مسجد نماز بخوانم. جواني با لباس رنگارنگ در صف اول نشست». پيرمردي گفت: «خجالت نمي‎كشي؟ با اين زُلف‎ها و لباست، در صف اول ايستاده‎اي؟» او هم خجالت كشيد و عقب رفت. گفتم: «به چه دليل او را بلند كردي؟» نبايد به چيزهايي كه حرام نيست، حساسيت بيهوده نشان دهيم.
11. به حالات مردم توجه داشته باشيم. شكم كه گرسنه است؛ خدا مي‎فرمايد كه يك سطر دعا بس است: «اَللّهُمَّ لَكَ صُمْتُ وَ عَلَي رِزْقِكَ أفطَرْتُ». پس از افطار كه شكم سير شد؛ خدا مي‎فرمايد كه اكنون دعاي افتتاح را بخوان. چون بعد از افطاري هم، آدم سست مي‎شود. دو چيز را كه آدم خورد مي‎افتد. يكي گلوله، ديگري افطاري. پس از آن، اگر مقداري بخوابيد و استراحت كنيد، مي‎فرمايد كه اكنون دعاي ابوحمزه را بخوان. ما سيصد و پنجاه نماز مستحبي داريم. هر نماز يك نوع دعايي دارد. بنابراين، بايد به حالات مردم توجه داشته باشيم.
12. نبايد تحت تأثير فضا قرار بگيريم و منفعل شويم. گاهي بعضي از برادران ما كه به پادگان‎ها مي‎رفتند، به جاي آن كه ديگران را به سمت طلبگي بياورند، خودشان رنگ تيمساري مي‎گرفتند. بنا بود نظامي‌ها، خصلت‎هاي طلبگي را ياد بگيرند، ولي برعكس شد و اين‎ها مثل ارتش‎هاي طاغوت شدند. گاهي مقداري منفعل مي‎شويم. مثلاً مي‎بينيم كه همه اين چنين‎ هستند، ما هم آن‎گونه مي‎شويم. بنده، هيچ‎گاه از حوزه منفعل نشده‎ام.
13. از فرصت‌ها استفاده كنيم. در كاشان كه بوم ديدم پنجشنبه‎ها مدرسه‎ي علميه تعطيل است. گفتم: چرا بقالي‎ها، نانوايي‎ها و... باز هستند، ولي مدرسه‌ي علميه تعطيل است؟» گفتند: «رسم است». گفتم: «من از اين رسم پيروي نمي‌كنم». حضرت آيت الله العظمي مكارم، از ايام آخر هفته و تعطيلي حوزه استفاده مي‎كرد و با همكاري عده‎اي طلبه‎ي فاضل،‌يك دوره تفسير نمونه را نوشتند. بايد از پاره وقت‎ها استفاده كنيم.
14. كسب برخي مهارت‎ها لازم است. اگر مي‎خواهيم باقي بمانيم، دوتا حوزه‌ي علميه مي‎خواهيم. 1. حوزه‎ي علميه، از شنبه تا چهارشنبه، 2. حوزه‎ي مهارت‎ها از پنجشنبه تا ظهر جمعه. هفته‎اي يك روز و نيم براي مهارت‎ها وقت بگذاريم. زشت است كه قرائت يك روحاني استاندارد نباشد؛ خط‎اش كودكانه باشد و نتواند مسئله و حديث بگويد. به شخصي كه در مدرسه‌اي نماز مي‎خواند، گفتيم: «هر چه در مدرسه گفته‎اي، بازگو كن». او كه صحبت مي‎كرد، ديديم كه سواد، انگيزه و دل‎سوزي دارد؛ ولي مهارت ندارد نمي‎داند چه بگويد. خجالت مي‎كشيد.
اگر استاد كفايه‎ايد يا بيست سال هم درس خارج خوانده‎ايد، مهارت‎هايي بياموزيد. آشتي دادن زن و شوهر مهارت مي‎خواهد كه ممكن است برخي آيت الله‎ها هم نتوانند. توبه دادن لات‎ها مهارت مي‎خواهد. خواندن نماز مُرده و مسئله گفتن هم مهارت مي‎خواهد. مثلاً روحاني در مدرسه مي‎گويد كه مرجع تقليد بايد عاقل باشد، بچه‎هاي شيطان سوت مي‎كشند و مي‎گويند: «مرجع تقليد بايد عاقل باشد؟! ‌مگر تا به حال مرجع تقليد ديوانه هم داشته‎ايم». او مي‎گويد: «مرجع تقليد بايد حلال‎زاده باشد». يك سوت ديگر مي‎كشند و مي‎گويند: «مگر مرجع تقليد حرام‎زاده هم داشته‎ايم». روحاني مي‌گويد كه: با آب هندوانه، نمي‎شود وضو گرفت». همه سوت مي‎كشند كه چه كسي در تاريخ با آب هندوانه وضو گرفته است». يا مثلاً شك بين دو و پنج؛ كدام جِنّي، بين دو و پنج شك كرده است. اين شخص در مسئله گفتن مهارت ندارد. فكر مي‎كند بايد تمام مسائل را بگويد. مثل آنكه فكر مي‎كند هر چه دارو هست بايد به همه‎ي مريض‎ها بدهد. بايد از رساله‎ي توضيح المسائل، مسائل مورد نياز را گفت. مسائل ديگر هم باشند براي وقتي كه نياز شد. براي دانش‎آموزان پنجاه تا مسئله بس است . برخي مهارت‎ حديث گفتن ندارند، ‌براي جوان مي‎گويند: «الغيبة أشدُّ من الزّنا»[1] جوان هم مي‎گويد: «پس دختربازي مي‎كنم. هم خوشمزه‎تر است و هم گناهش كمتر است. بسياري از حديث‎ها، مثل شكر هستند، اما اگر به حلق مخاطب ريخته شود؛ او خفه مي‎شود. «الغيبة ‌أشدُّ من الزّنا» پسوند و پيشوند دارد. قبلش چه بگوييم، بعدش چه بگوييم. اگر آدم از بعضي روضه‎خواني‎ها و نصيحت‎ها دق كند ارزش دارد؛ زيرا با اينكه سخنران، فاضل و باسواد است؛ ولي مهارت ندارد.
بنده رئيس حوزه، عضو شوراي سياست‎گذاري، مدرس و يا فقيه نيستم، ولي مي‎دانم كه روحانيون، به كسب برخي مهارت‎ها نياز دارند. اگر چه بزرگاني مخالف باشند. مثل كسي كه در شب آخر ماه رمضان، هلال ماه را ببيند، فردايش براي او عيد فطر است؛ اگر چه بگويند هنوز نزد مراجع ثابت نشده است. من اين را لمس كرده‎ام كه بايد طلاب، مهارت‎هايي مانند: شنا، كامپيوتر، تجويد، فيش‎برداري، روضه‎خواني طنزپردازي و.... را كسب كنند. دندان‎ها يازده نوع تخصص دارند (هر دنداني يك تخصص دارد). مگر مي‎شود با مكاسب، كفايه و ده سال درس خارج خواندن، با انواع انسان‎ها برخورد كرد. اينكه در دانشكده‎ي حقوق چه بگوييم؟ در روستا چه بگوييم؟ بين دو نماز، يا پس از نماز چند دقيقه سخنراني كنيم؟ آخوند قبلي چگونه بوده است؟ قبل از افطار چه بگوييم؟ پس از نماز صبح چه بگوييم؟ شب قدر، چگونه موعظه كنيم؟ و ... همه‎ي اينها فرمول دارد.
15. توجه داشته باشيد كه براي تفسير، روش موضوعي يا ترتيبي، مناسب نيست. تفسير موضوعي، يعني همه‌ي آياتي كه درباره‌ي هجرت يا عبادت است را ببينيم. اين كار مثل اين است كه آدم هر چه پول دارد، لحاف يا طلا بخرد. اين روش، تنها براي خواصِّ خواص، خوب است. تفسير ترتيبي هم درست نيست؛ زيرا يك مرتبه، به آيه‎ي «الطلاقُ مرّتان» مي‎رسيد. جوان مي‎گويد: «من هنوز داماد نشده‎ام كه شما برايم آيه‎ي طلاق مي‎خوانيد». پس چگونه تفسير بگوييم؟ همان گونه كه آيات به مناسبت حوادث (شأن نزول) نازل مي‎شد. بايد بر اساس مشكل، پاسخ گفت. قرآن مي‎گويد: «آيَاتٌ لِلسَّائِلين»؛ يعني بر اساس سؤال مخاطب، پاسخ بدهيم. بنابراين تفسير موضوعي براي مردم نگوييد؛ زيرا به آيه‎اي مي‎رسيد كه اكنون مخاطبانش نيستند.
16. مسئله‎ي مهم ديگر رفتار ما است. بايد به سيره‎ي عملي پيغمبر (ص) دقت كنيم. پيش از اين، هم قداست داشتيم و هم كنار مردم بوديم. اخلاص بود، مردم هم كمك ما بودند.
17. نكته‎ي ديگر، از بين بردن افكار غير منطقي است.امروز هر عيبي پيدا شود، مي‎گويند كه حكومت آخوندي است. اينجا وظيفه داريد كه جمهوري اسلامي را براي مردم معنا كنيد. بعضي از مردم فكر مي‎كنند جمهوري اسلامي يعني همه‎ي كارمندها عادل و همه‎ي مردم متقي باشند.
آيه‎اي مي‎خوانم كه مشخص شود، جمهوري اسلامي يعني چه؟ علامه‌ي طباطبايي درباره‎ي آيه‎ي صد از سوره‎ي بقره مي‎فرمايد: «اين آيه يك ميليون و دويست هزار معنا دارد». آيه اين است «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ»؛ مي‎دانيد اين آيه يعني چه؟ يعني حتي زمان حضرت سليمان(ع) برخي به سخنان او گوش نمي‎دادند؛ بلكه به سخنان شيطان‎ها گوش مي‎دادند. حضرت امام (ره) و مقام معظم رهبري (دام ظله) كه از حضرت سليمان(ع) بالاتر نيستند. او پيغمبر معصوم بود؛ ولي زمان او هم اين گونه نبود كه همه‎ي مردم خوب باشند. به مردم بگوييد معناي جمهوري اسلامي اين نيست كه هيچ كسي، هيچ خلافي نكند.
يك ترسيم هم از روحاني دارند كه فكر مي‎كنند روحاني، فرشته است. زماني مي‎خواستم جايي بخوابم. به صاحبخانه گفتم: «براي نماز صبح صدايم بزن». گفت: «به به!». گفتم: «چه شده است؟» گفت:‌«تو چه آخوندي هستي؟» گفتم: «خودم آخوندم، خوابم كه آخوند نيست؛‌ خوابم مي‎برد». او فكر مي‌كند آخوند يعني هنگام سحر به صورت خودكار، از خواب بيدار شود. از اين رو، بر مبناي اين تصورها مرتب اشكال مي‎كنند. مثل كسي كه عينك سرخ مي‎گذارد، همه‎ي شلغم‎ها را لبو مي‎بيند؛ مرتب اشكال مي‎كند. بايد به او گفت: عينكت را بردار تا ببيني كه شلغم است. عينك سبز مي‎زند، همه‎ي كاه‎ها را علف مي‎بيند. ما بايد اين عينك‎ها را برداريم.
18. مطلب ديگر اينكه از موضع قدرت صحبت نكنيم. روحاني خوب سه شرط دارد: از مردم، با مردم، در مردم باشد. بايد با بچه‎هاي محله، هر پانزده روز يا هر ماه بحث كنيد. براي مثال: اگر بنده كه خانه‎ام تهران است به بچه‎هاي كوچه، تنها يك سلام بكنم، ديگر فيلم مارمولك كاري به ما ندارد. من از فيلم مارمولك ذرّه‎اي نترسيدم؛ زيرا اعتقاد داشتم، اگر روحاني خوب باشد، مثل حضرت يونس مي‌شود، كه نهنگ او را برگرداند و دوباره پيغمبر شد. يعني نهنگ هم حريف روحاني خوب نمي‎شود، تا چه رسد به مارمولك. فقط بايد،‌بچه‎هاي كوچه از ما نيكي ديده باشند و بگويند اين روحاني، روحاني خوبي است. آن وقت، سلام و احوال پرسي مي‎كنند. اگر مريض شويم، به عيادت ما مي‎آيند. از تحصيلات دانش آموزان بپرسيم. بپرسيم كه در دانشگاه موفق شده‎اند يا نه؟ با آنها احوال پرسي بكنيم، سپس ببينيم آن ها به ما مارمولك مي‎گويند؟
19.
[1] . خصال، ص 163.
@#@ ارتباطات فردي ما، مقداري ضعيف است. كساني كه با اقوامشان، اگر چه سالي دو بار جلسه دارند، به اين آيه عمل مي‎كنند: «و انذر عشيرتك الأقربين»،[1] اگر ارتباطمان قوي باشد نتايج خوبي به دست مي‎آيد.
-همه‌ي مردم يكسان نيستند.- بعضي با «قد قامت الصلاة» مسجد مي‎آيند، ولي به برخي بايد بگوييم بيا به مسجد برويم. در آيات دو نوع پيغمبر داريم: پيغمبرِ برو، پيغمبرِ بيا. پيغمبرِ برو؛ موسي(ع) بود كه خداوند فرمود: «إذهب إلي فرعون».[2] پيغمبرِ بيا؛ سليمان(ع) بود كه به بلقيس نوشت «وَأتوني» يعني برخيز و بيا. نبايد هميشه نقش سليمان را بازي كنيم و بگوييم كه مسجد بياييد يا منزل ما بياييد. به روحاني يكي ااز مناطق گفتند: «استاندار به اين بخش مي‎آيد. شما هم مي‎خواهيد به استقبال بياييد». گفت: «استاندار به ديدن من بيايد». روحاني اين قدر متكبّر! استاندار طاغوتي كه نيست. او هم، هزار و يك كار دارد. او تا بخش آمده است، تو هم از خانه‎ات دَه قدم بيرون بيا. مي‎گويد: «بنده استاد مكاسبم، او بايدبه ديدن من بيايد» يا برخي مي‎گويند: «اين سلسله، جليله است؛ اگر ايشان به استقبال استاندار بروند، وقار علم مي‎شكند». مردم گفتند: «ايشان از چهارصد كيلومتر فاصله به اين بخش آمده است؛ ولي تو ده متر از خانه‎ات بيرون نيامدي». طومار نوشتند و او را بيرون كردند.
20. هر كجا براي تبليغ مي‎رويد، براي زكات هم سخنراني كنيد. بنده حدود دو الي سه سال است كه روضه‎ي زكات مي‎خوانم. ديروز در همدان صدوپنجاه ميليون-تومان- جمع شد؛ البته فقط زكات گندم، تقريباً سيصد ميليارد تومان است. امام صادق(ع) فرمود: «ما تَلَفَ مالُ في برٍّ و لا بحرٍ‌إلا بترك الزكات»؛ اگر مردم زكات بدهند، فقيري باقي نمي‎ماند.
هر مالي كه خراب و نابود مي شود؛ به سبب نپرداختن زكات است. در شكم همه‎ي شما گندم زكات نداده وجود دارد؛ زيرا نان از گندم سيلو است كه همه‎ي گندم ما را در آنجا جمع مي كنند. تقريباً زكات 99 درصد گندم سيلو پرداخت نمي‎شود.
به بعضي از مسئولان عالي رتبه گفتم، مگر شما در درس خارج نمي‎گوييد: «اشتغال يقيني برائت يقيني مي‎خواهد». شما درباره‎ي زكات، اشتغال ذمّه نداريد؟! شما «مكّناهم في الارض» هستيد. خدا به شما قدرت داده است «الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ».[3] اگر خداوند روز قيامت بپرسد كه درباره‎ي زكات چه كرده‎ايد، چه مي‎گوييد؟ پس درباره‎ي زكات هم سخن بگوييد.
پيغمبر ما، در چهل سالگي به پيغمبري رسيد؛ ولي در پنجاه و پنج سالگي زكات را مطرح فرمود. بايد ده سال به يك روستا برويد تا مردم مريدتان شوند، پس از آن، در مورد زكات سخن بگوييد. اگر به محض ورود از زكات سخن بگوييد؛ مي‎گويند: «بسم الله! آمده است كه بگيرد». بعد هم نگوييد كه به من زكات دهيد. بنده در روستايي گفتم: «زكاتتان را نزد هر كسي دوست داريد، جمع كنيد و همان شخص به فقراي محله بدهد». پس نگوييد زكات را به من بدهيد. هر چه خود را از مسائل مالي مردم كنار بكشيد، نزد آنان عزيزتر هستيد؛ حتي اگر پولي هم جمع كردند و خواستند كه زير نظر پيش نماز باشد، به آنها پيشنهاد بدهيد كه خودشان هيأت أُمَنا تشكيل دهند و تصميم بگيرند. قرآن مي‎گويد كه موسي(ع) به خضر گفت: «لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً».[4] چرا بدون اجرت بنّايي مي‎كني؟ دست كم پول مي‎گرفتي. تا گفت: «لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً» و كلمه‎ي اجراً آمد، حضرت خضر گفت: «هذا فراغ».[5] كلمه‎ي هذا فراغ به كلمه‎ي أجر چسبيده است؛ يعني اسم پول كه آمد، جدايي را در پي دارد. كار به پول‎هاي مردم نداشته باشيد.
سخن پاياني اينكه، چگونه تفسير بگوييم؟‌بيان شدكه تفسير موضوعي و ترتيبي،‌براي مردم مناسب نيست و بايد از شيوه‎ي موردي بهره ببريم.
برادران، قرآن نور است. و روحاني بي‎قرآن،‌روحاني بي‎نور است. روحاني بي‎نور، نمي‎تواند «يُخرج الناس من الظلمات إلي النّور» باشد؛ زيرا خودش نور ندارد.
مرادم از تفسير، حفظ قرآن نيست. حفظ قرآن واجب يا مستحب نيست. قرآن درباره‎ي خودش دو دستور داده است: ابتدا گفته است: «حقّ تلاوته»؛ من كه نمي‎توانم حقّ تلاوت را ادا كنم.
سپس مي‎گويد: «فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ»؛[6] يعني هر چه مي‎تواني،‌قرآن بخوان. در قرآن دو نوع قيمت داريم. قيمت آزاد و قيمت تعاوني. نخست، بازار آزاد؛ مي‎گويد: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ»؛[7] مي‎گويم كه من نمي‎توانم حق تقوا را ادا كنم يا مي‎گويد: «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ»؛ «وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ»؛[8] مي‎گويم كه خدايا، نمي‎توانم حق جهاد را ادا كنم. خداوند، پاسخ مي‌دهد كه عيبي ندارد؛ پس «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ»[9]
قرآن مي‎گويد: «رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً». پس از ترتيل، تدبر، پس از آن، عمل، و سپس ابلاغ؛ البته كسي كه تيزهوش است، قرآن را حفظ كند. مانع حفظ نشويد؛ البته بنده حتي يك دقيقه هم اجازه نمي‎دهم كه تلويزيون را در اختيار حفظ قرآن بگذارند؛ زيرا ما براي چيزي كه لوله‎كشي است، بها مي‎دهيم. نوزده بار جمهوري اسلامي، قاريان بين‎المللي را به ايران آورده است كه «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ» بخوانند؛ ولي يك مرتبه مفسران بين‎المللي نيامده‎اند. متأسفانه قرآن جايگاهي ندارد. يعني احدي نيست كه بتواند بگويد، من عمل كردم. آيا شما مي‎توانيد عمل كنيد؟! دوبار در قرآن فرموده است: «خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ»[10] چه كسي است كه بگويد من قرآن را جدي گرفتم؟! قرآن را جدّي نگرفته‎ايم. شهريه‎ها بر اساس پايه‎ي يك تا ده است. هزار تومان بر اساس تفسير داده نمي‎شود. به تازگي آيت الله العظمي لنكراني بودجه‎اي براي تفسير گذاشته‎اند. بنده هم بودجه‎اي بيست ميليون توماني داشتم. اعلام كردم كه هر طلبه‎اي توانست، هر جاي قرآن را كه باز كردم، تفسيرش را بگويد؛ خانه‎اي بيست ميليوني برايش تهيه مي‎شود. دو سال گذشت ولي كسي نيامد. از اين رو، بودجه‎اش براي تفسير مصرف شد، منتها بر بدنه‎ي كشور تقسيم شد. ماه رمضان كه قرآن مي‎خوانيد، تفسير شُبَّر را بخوانيد. در تفسير شُبَّر، وسط صفحه، قرآن است و اطرافش هم تفسير است. اگر كلمه‎اي را نفهميديد، تفسير آن كلمه را مي‌توانيد در حاشيه‎ي صفحه ببينيد. تفسير شُبَّر بخوانيد كه دست كم روحتان موكت شود. بعد تفسير نمونه را مطالعه كنيد تا در جريان قرار بگيريد. براي مطالعه‎ي كلاسيك، تفسير نور را ببينيد. براي اقوال، تفسير مجمع را ببينيد. براي احتمال‎ها، تفسير فخر را ببينيد. براي ديدن آراي اهل سنّت، تفسير مراغي و تفسير في ضلال را ببينيد. منتها قدم به قدم اين كار را انجام دهيد.
اكنون هدف ما، تفسير يك دقيقه‎اي است. من چند تفسير يك دقيقه‎اي براي شما مي‎گويم. نكته‎ي اول، تفسير آياتي را بگوييد كه مردم با آنها آشنايند. براي مثال آيه‎ي «فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ»[11] «مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ»[12] براي مردم نامفهوم است و گيج مي‎شوند. براي مثال تفسير «و بالوالدين احساناً» را بگوييد كه با اين آيه همه آشنايند. منتها نكاتي را بيان كنيد. نه اينكه بگوييد، آيه بسيار ساده است. بنده اكنون «بالوالدين احسانا» را معنا مي‎كنم، به گونه‎اي كه اگر بوعلي سينا هم نشسته باشد، استفاده‎ي ‌علمي بكند. چگونه؟ گوش بدهيد: «بسم الله الرحمن الرحيم و بالوالدين احساناً». بنده شش نكته از اين آيه را ‌به دست آورده‎ام.
1. احسان به والدين، بايد به دست خودت باشد. يعني خودت پول، پيغام، برنج و روغن برايشان بفرستي. «باء» در بالوالدين براي الصاق است؛ يعني با دست خودت.
2. نفرموده: «بالأبَوَيْنِ احساناً»؛ بلكه گفته است: «بالوالدين احساناً». كلمه‎ي والدين مي‎خواهد بگويد كه آنها وسيله‎ي توليد تو هستند؛ يعني آنها حق وجودي، بر تو دارند.
3. بعضي آيات قابل نسخ اند؛ ولي احسان به پدر و مادر؛ قابل نسخ نيست؛ زيرا قرآن مي‎فرمايد: «و قضي ربّك ألا تعبدوا إلا ايّاه و بالوالدين احساناً». «بالوالدين احساناً» پس از كلمه‎ي قضا است. «قضي» يعني قضاوت كرد. قضاوت دستوري است كه برگشت ندارد. و نگفته است كه قضي الله؛ بلكه گفته است: «قضي ربّك». يعني اين احسان به والدين،‌وسيله‎ي‌تربيت توست وگرنه مي‎گفت: «قضي الله». تازه، نگفته است احسان به والدين تا كي؟ زيرا بعضي عبادت‎ها مقيد به زمان هستند. اتمّوا الصيّام إلي غسق الليل. بعضي عبادت‎ها «إلي» دارند. نگفته است: «و بالوالدين احساناً» تا چهل سالگي، «الي» ندارد؛ يعني تا ابد؛ حتي پس از مرگ. نفرموده است: و بالوالدين انفاقاً؛ زيرا گاهي، پدر و مادر پول نمي‎خواهند، محبت مي‎خواهند. نفرموده است: «و بالوالدين الإحسان» اگر مي‎گفت: «الإحسان» يعني يك احسان ويژه؛ ولي احسان بدون الف و لام (مطلق) است؛ يعني همه نوع احسان، مانند: خنداندن، نماز جمعه بردن، چيزي برايش خريدن، آب دستش دادن، در را به رويش باز كردن، تلفنش را جواب دادن. پس، از ساده‎ترين آيات، مي‎توانيد نكاتي را بگوييد كه حتي استاد دانشگاه هم استفاده كند.
مزه‎ي قرآن را به ما نچشاندند، خودمان نچشيديم و به ديگران هم نچشانديم.
[1] . شعراء: 214.
[2] . طه: 24.
[3] . حج: 41.
[4] . كهف: 77.
[5] . همان: 78.
[6] . مزمل: 20.
[7] . آل عمران: 102.
[8] . تغابن: 16.
[9] . انفال: 60.
[10] . مريم: 12.
[11] . بقره: 137.
[12] . انعام: 143.
@#@ اي كاش! به جاي «ضرب زيدٌ عمرواً» مي‎گفتند: «ضربَ اللهُ‌مثلاً». اي كاش! به جاي مطوَّل و مختصر، شأن نزول‎ها را مي‎گفتند تا سليقه‎ي خدا را ببينيم. شأن نزول‎ها فصاحت و بلاغت است كه اينها در مطول و مختصر نيست. فصاحت يعني چه؟ يعني مقتضاي حال. ببينيد خدا در چه حادثه‎اي، چه آيه‎اي نازل كرد. اگر شأن نزول‎ها را مي‎خوانديم، فصاحت و بلاغتمان تكميل مي‎شد. اي كاش! قرآن را به ما مي‎چشاندند و مي‎توانستند در درس اخلاق، ‌آيات اخلاقي را براي ما تفسير كنند. قرآن كنار رفت و اخلاق و... جلو آمد. خداوند حضرات آيات سيد مهدي روحاني، آذري و احمدي ميانجي را رحمت كند. اينها وقتي ديدند كه در حوزه‌ي علميه‌ي قم تفسير نيست؛ تصميم گرفتند كه با آيت الله مشكيني و چند تن از علماي بزرگوار، پنجشنبه‎ها و جمعه‎ها مباحثه‎ي تفسير داشته باشند، تا خودشان بچشند. جواني يك متلكي به من گفت كه خيلي اذيت شدم. گفت: «همه‎ي شما به اندازه‎ي زليخا ارزش نداريد». گفتم: «جسارت نكنيد». گفت: «نه، من دليل دارم». گفتم: «دليلت چيست؟» گفت:‌«زليخا يوسف را نشان زن‎ها داد و آنها دستشان را بريدند؛ ولي شما هنوز يوسف قرآن و اسرار قرآن را نشان جوان‎ها نداده‎ايد. اگر نشان مي‎داديد، ‌جوان‎ها مصداق آيه‎ي «قطّعنَ ايديهُنَّ» مي‎شدند».
شما را به خدا! ‌در منبر خواب تعريف نكنيد. خواب‎ها يا دروغ اند يا راست. حديث داريم رؤياي صادق،‌يك هفتادم وحي است. كدام عاقل، ‌قرآن را كه صددرصد وحي است، رها مي‌كند و خواب كه يا دروغ است و يا اگر راست باشد، ‌يك هفتادم وحي است را تعريف مي‎كند. اگر مي‎خواهيد درباره‎ي تاريخ سخن بگوييد، تاريخ قرآن بگوييد. «268» قصه در قرآن است. مي‎خواهيد موعظه كنيد؟! «فذكِّر بالقرآن من يخافُ عليه» بگوييد.
چند نمونه تفسير يك دقيقه‎اي:
1. «ما أصابكم من حسنةٍ فمن الله». قرآن مي‎گويد كه هر چه خوبي است، از خداست و هر چه بدي است، از شماست. مانند كره‌ي زمين كه هميشه يك سمتش روشن و يك سمتش تاريك است. هر جايش روشن است از خورشيد است و هر جايش تاريك است، از خودش است.
2. حدود چهل آيه مي‎گويند: «خالدين فيها»؛ يعني هميشه در جهنم مي‎سوزيد. پرسش؛ پنجاه سال گناه كرده‎ايم. چرا هميشه عذاب شويم؟ جواب؛ يك لحظه با چاقو به چشم بزنيد، تا ابد نابينا مي‎شويد.
3. قرآن مي‎گويد: «حبطت اعمالهم» پرسش؛ چرا به سبب يك گناه،‌همه‎ي اعمالمان نابود شود؟ پاسخ اين است كه يك سوزن به توپ بزنيد، كل بازي فوتبال تعطيل مي‎شود. نمي‎توانيد بگوييد كه يك سوزن زدم، چرا كل بازي تعطيل شد.
4. در قرآن چهار نوع حساب داريم: الف) حساب آسان: «حِساباً يَسِيراً»؛ ب) حساب مشكل:‌«حِساباً شَدِيداً»؛ ج) بي‎حساب به جهنم رفتن: «فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً»؛ د) بي‎حساب به بهشت رفتن: «يدخلون الجنّة و يزرعون بغير حساب».
5. چهار نوع زن و شوهر داريم: الف) زن و شوهري كه در خير، همكار و همفكرند. «و يطعمونَ الطعام»؛ ب) زن و شوهري كه در بدجنسي همكار و همفكرند «تبّت يدا...»؛ ج) زن، خوب و مرد، بد است. مانند: زن فرعون؛ د) زن، بد، و مرد، خوب است. مانند: زن يوسف.
6. چهار قسم نماز، در قرآن داريم. ‌نماز شكر، رشد، انس و قرب.
1. بعضي نمازها شكر است: «الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ». «و اعبدوا ربّكم» چرا؟ زيرا «الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ»، «أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ وَ هَدَيْناهُ...» «أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً». خدا برخي نعمت‎ها را شمارش و يادآوري مي‌كند تا ما نمازخوان شويم. گاهي پدر مي‎پرسد: «آقا! فرزندم نماز نمي‎خواند، چه كنم؟» مي‎گويم: «محبت خدا را در دلش ايجاد كن، نماز مي‎خواند». مي‎گويد: «چگونه محبت را به وجود آورم؟» مي‎گويم كه خدا به موسي گفت: «مردم را عاشق من كن». موسي گفت: «چگونه؟» گفت: «نعمت‎ها را بشمار». شمارش نعمت‎ها، عشق را زياد مي‎كند. پدر مي‎نشيند و مي‎گويد كه آقاجان! دوچرخه خريدم، ساعت خريدم و... . و وقتي پدر و مادر خدماتشان را بگويند؛ عشق فرزند شكوفا مي‎شود. پس يك نماز به نام نماز شكر داريم. آيه‎اش را هم خواندم.
2. نمازي به نام نماز رشد داريم: «إنّ ‌الصّلاةَ‌ تنهي عن الفحشاء والمنكر». مثل خود شما، وقتي كه عمامه گذاشتيد، ديگر در خيابان نمي‎دويد. اگر شلوار سفيد بپوشيد، روي زمين كثيف نمي‎نشينيد. حتي در زمان طاغوت در ماه رمضان كه مردم مذهبي مي‎شدند، آمار جنايت كم مي‎شد؛ يعني انسان خدايي، بيمه است.
3. نماز انس؛ خدا به موسي مي‎گويد كه اي موسي «أَقِمِ الصَّلاةَ». نمي‎گويد: «أقم الصلاة‌اطعمك من جوع، امنك من خوف»؛ زيرا زشت است كه خدا به موسي بگويد: «به تو نان و آب دادم» ‌يا بگويدكه موسي، نماز بخوان تا از فحشا و منكر دور شوي. آن وقت موسي مي‎گويد كه مگر من اهل فحشا و منكر بودم! بلكه خدا به موسي مي‎گويد: «اَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكري» تو نماز براي انس بخوان. چرا؟ «بذكر الله تطمئن القلوب». اطمينان قلب چه فايده‎اي دارد؟ «ايّتها النفس المطمئنة». مي‎شود. پله پله انسان را بالا مي‎برد؛ يعني ابتدا «اَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكري»؛ پس از آن «بذكر الله تطمئن القلوب» و سپس با اطمينان ارجعي، قدم به قدم پيشرفت مي‌كند. يعني با نماز، ‌با ذكر و سپس با اطمينان به سوي من بيا.
4. نماز قرب؛ آيه را نمي‎خوانم؛ زيرا با قرائت آن، سجده‌ واجب مي‎شود. فارسي آن را مي‎گويم: «اي پيغمبر اسلام، اگر مي‎خواهي به من قرب پيدا كني، راهش سجده است».
پس چهار قسم نماز داريم: نماز شكر؛ مثل اين كه آدم به بچه‎اش مي‎گويد:‌«بابا خوب است، زيرا آلاسكا خريد،‌بستني خريد،‌دوچرخه خريد.ساعت مچي خريد. بابا خوب است، چون شكلات داد،‌نان و آب خريد. اين براي كلاس اولي‎ها است. به دختر 18 ساله و پسر 22 ساله نمي‎گويد:‌«بابا خوب است چون برايت كفش، نان و آب خريد، مي‎گويد: «دخترم، ‌پسرم، اگر پدر و مادر نباشند، هزار تا نگاه بد به شما مي‎كنند. سايه‎ي‌ پدر و مادر، شما را بيمه مي‎كند». يعني «إنّ‌ الصلاة تنهي عن الفحشاء والمنكر». مثال ديگر اين‎كه به بچه‎ها مي‎گوييم: «برو بالاي مجلس بنشين كه پرتغال‎هايش بزرگ‎تر است». به يكي مي‎گوييم: «برو بالا بنشين كه از تو هم فيلمبرداري كنند». به يكي هم مي‎گوييم: «بفرماييد بالاي مجلس بنشينيد، ابوعلي سينا نشسته است. آنجا مي‎توانيد استفاده‎ي علمي كنيد».
تقاضاي من اين است كه در قنوت نماز و دعاهاي ماه رمضانتان؛ بگوييد: «خدايا، به ما توفيق بده كه قرآن را از مهجور بودن در بياوريم». بايد نكته‎هاي قصه‎هاي قرآن را استخراج كرد. مثلاً يوسف خواب مي‎بيند و براي پدرش مي‎گويد. پدرش مي‎گويد:‌ «يا بُنَيّ لا تقصص رؤياك علي إخوتك فيكيدوا لك كيداً». خوابت را به برادرهايت نگو كه برايت نقشه مي‎كشند. آيا در اين زمان، اين قصه به كار مي‎آيد؟ «خوابت را به برادرانت نگو، پس به يقين، نبايد ‌بيداريت را به دشمنت بگويي. چرا؟ «فيكيدوا لك كيداً».
ما بايد تفسير را با نيازهاي روز مطابق كنيم و اين خيلي مهم است. گاهي يك مطلب، ‌تاريخي است. مثلاً حضرت ابراهيم(ع) به عمويش و قومش گفته است: «ما هذه التّماثيل»؛ يعني «اين تمثال‎ها و بت‎ها چيست؟» اگر شخصي بگويد اين مطلب،‌چهار هزار سال پيش بوده است، به چه درد ما مي‎خورد؟ مي‎گويم از اين مطلب «ما هذه التماثيل؟» چند پيام، به دست مي‎آيد:
1. مي‎فهميم كه در امر به معروف و نهي از منكر،‌سن شرط نيست.
2. تعداد هم شرط نيست؛ ‌زيرا حضرت ابراهيم به تنهايي اقدام كرد: «لأبيه و قومه».
3. در اصلاح و ارشاد بايد از خودي‎ها شروع كرد. آيه‎ي «و انذر عشيرتك الأقربين» نيز همين مطلب را مي‎رساند.
4. «ما هذه التماثيل» و «انّ الشرك لظلمٌ عظيم» به ما مي‎گويند كه بايد در اصلاح و ارشاد، اولويت را در نظر گرفت. مهم‎ترين منكر شرك است. اگر دختري بدحجاب است و نماز نمي‎خواند، ابتدا از نمازش شروع كن، اگر چه حجاب و نماز هر دو از واجبات است.
5. «ما هِذِهِ التَّماثِيل» به ما مي‎آموزد كه در اصلاح و ارشاد، مستقيم نگو سيگار نكش. چون او در جواب مي‎گويد: «به تو مربوط نيست. مي‎خواهم بكشم». بگو: «فايده‎ي سيگار چيست؟»
قرآن يك تاريخ و يك فلسفه‎ي تاريخ دارد. قصه‌ي يوسف، تاريخي است؛ اما در پايان مي‎گويد: «و كذلك نجزي المحسنين»، يعني اگر در صحنه‎اي گفتيد: «هيت لك قال مع الله»؛ آنچه به او داديم، به تو هم مي‎دهيم. قصه‎ي يونس تاريخي است. پس از آن مي‎گويد: «و كذلك ننجي المؤمنين» همه‎ي‌ اين «كذلك‎ها»، يعني تفسير مطابق روز مي‎شود؛ يعني مصداقش را عوض كنيد.
به طور مثال يكي از مطالبي كه در ماه رمضان بايد به مردم بگوييد؛ ‌اين است كه برخي گمان مي‎كنند، با دعا و گريه‎ي بسيار، بخشيده مي‎شوند. به مردم بگوييد كه خدا مي‎فرمايد: «وليعفوا وليصفحوا»، «الا تحبون أن يغفر الله لكم»؛ يعني آيا نمي‎خواهيد خدا شما را ببخشد؟ اگر هم اكنون به شما ناسزا گفته‎اند غيبت شما را كرده‎اند، شما را تحقير كرده‎اند يا ظلم كرده‎اند؛ همه‎ي‌آنها را حلال كنيد. پس از آن بگوييد: خدايا، گفتي فليعفوا، عفو كردم. اگر قلب پاك باشد،‌خدا مي‎بخشد.@#@
اگر در خيابان عكس شهيدي را مي‎بينيد، برايش فاتحه‎اي بخوانيد. اگر شهيدها زياد هستند، دست كم، براي هركدام صلواتي بفرستيد. هنگام خواب،‌سه قل هو الله براي شيخ مفيد، شيخ ‌طوسي، مرحوم طبرسي، ‌حلي، مجلسي و... بخوانيد. سوره‎ي مريم را به قصد حضرت مريم(س) بخوانيد. سوره‎ي نوح را دوبار بخوانيد؛ يك بار براي خودتان، ‌يك بار هم براي حضرت نوح(ع) . سوره‎ي ابراهيم را هم، همين گونه بخوانيد؛ يعني هر چه مي‎توانيد هديه كنيد. اگر هديه داديد «و إذا حيّيتم بتحيّةٍ»؛ حضرت ابراهيم(ع) براي شما دعا مي‎كند: «حيُّوا بأحسن». اينها، راه و كليد است. ببخشيم تا بخشيده شويم. بچشيم تا بچشانيم. هديه بفرستيم تا براي ما دعا كنند.
ارتباط خصوصي، همچنين احوال‎پرسي و تفقد از مردم را، در كنار سخنراني‌هاي عمومي، فراموش نكنيد. اگر برايم مقدور بود،‌به هر روحاني، بيست جلد كتاب كودك، نوشته‌ي آقاي فلسفي را مي‎دادم و مي‎گفتم، هر كسي كودكي به دنيا آورد، برايش بنويسيد باخبر شدم كه خداوند به شما اولادي داده است. اميدوارم قدمش مبارك باشد. در ضمن، اين كتاب را هم براي چشم روشني تقديم مي‎كنم. نگوييد تيپ و قيافه‎ي فلاني مشكل دارد و به ما نمي‎خورد. براي مثال، روزي يك جعبه گز براي امام آوردند. امام (ره) خورد و فرمود: «‌گزش خيلي خوب است. براي داريوش فروهر ببريد». گفتند: «آقا!‌ايشان چند سال است كه ديگر اينجا نمي‎آيد». باز امام (ره) فرمود: «برويد به او بدهيد!» گفتند: ‌«آقا! آخر...» مدتي ندادند و امام (ره) فرمود: «جعبه‎ي‌گز را داديد؟» گفتند: «آقا! ‌داريوش فروهر ديگر جزء حزب ما نيست». فرمود: «من هم مي‎دانم، برويد بدهيد». گفتند:‌«آقا!‌جعبه شكسته است. درش باز شده است، ‌زشت است». فرمود: ‌«برويد و بگوييد كه من خوردم، خوشمزه بود. مي‎خواهم باقي‎اش را شما بخوريد». وقتي به آقاي داريوش فروهر خبر دادند او آمد. داريوش فروهر پشت در ميخكوب شد.
من از قديم، مي‎خواستم درباره‎ي مديريت تحقيق كنم. با مرحوم مطهري و فلسفي مشورت كردم. كتاب‎هاي رشته‌ي مديريت دانشگاه را گرفتم و خواندم. يك دور،‌قرآن را به قصد مديريت خواندم. حدود چهل سخنراني هم، اينجا درباره‎ي مديريت اجرا كردم. بعد هم جمهوري اسلامي شد. معاون وزير شدم و در جلسه‎هاي مديران بودم. ولي دنبال يك مدير مي‎گشتم. اگر يك مدير نمونه، ‌روي كره‎ي زمين است، آن فرد «ابوترابي» است. چون حدود صدهزار جوان كتك خورده را در ايام اسارت، رهبري كرد. اكنون دورتا دور مديرهاي ما كامپيوتر، اينترنت، راننده، تلفن‎‌چي و... است. ولي اينها كه مديريت نيست. چگونه ابوترابي بدون كمترين امكانات، حدود صدهزار جوان را رهبري كرد؟ من در جستجوي مديري مانند مرحوم ابوترابي بودم و كليدش را هم پيدا كردم. ابوترابي در اجلاس نماز گفت: «بعثي‎ها گفتند كه همه‎ي‌ فتنه‎ها، زير سر چند تا كليد (نفر) است. آنها را بياوريد، ‌بزنيد تا بميرند. هفده نفر را جدا كردند و يكي از آنها من بودم». ايشان مي‎گفت: «دو نفر را نگه داشتند و زدند. مثل كله پاچه‎اي كه مي‎زنند تا مخش تكانده شود؛ يك نفر را چنان زدند كه چشمش روي زمين افتاد. وقتي مطمئن شدند كه ما مردني هستيم رفتند. هوا سپيد بود. فكر كرديم صبح است. بعد فهميديم، اين سپيدي صبح نبوده است بلكه سپيدي سحر بوده است. دو مرتبه نماز خوانديم». مي‎گفت: «آن روزي كه چشممان از كاسه درآمد، ‌دوتا نماز صبح خوانديم». اين گونه شكنجه‎ها را ديدند. ابوترابي گفت: «يك بار از صليب سرخ، گروهي سر زده به اردوگاه اسرا آمدند. آنها نزد ما آمدند و پرسيدند آيا اينجا شكنجه هست يا نه؟ با خودم فكر كردم كه چه بگويم؟ مرتب تفره رفتم. سرانجام گفتند: «آقا شكنجه هست يا نه؟»؛ ولي من چيزي نگفتم. مسئول شكنجه‎ها هم، ايستاده بود. رنگش پريد. سرخ و ‌سبز شد؛ ولي من اقرار نكردم و اعضاي صليب سرخ رفتند. پس از رفتن آنها، سرهنگ مي‎گفت: «سيد چرا نگفتي؟» الله اكبر! اكنون. آدم مي‎فهمد دعاي ندبه يعني چه؟؛ «والايمانُ مخالط لحمك و دمَك كما خالط لحمي و دمي» يعني چه؟ ابوترابي گفت: «مي‎خواستم شكنجه را بگويم؛ ولي ديدم قرآن مي‎گويد: «لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلاً».‌ قرآن اجازه نمي‎دهد كفار بر مسلمان‎ها راه نفوذ داشته باشند. اگر چه تو سرهنگ بعث و شكنجه‎گري؛ اما مسلماني. صليب سرخي‎ها كافر و مسيحي‎اند. اگر مي‎گفتم كه تو من را شكنجه كرده‎اي؛ كفار بر مؤمنان «سبيل» پيدا مي‎كردند». مي‎گفت: «اين سرهنگ شكنجه‎گر، به هم ريخت». گفت: «سيد چه كنم؟ چه قرآني داريم؟ چه قدر تو به قرآن ايمان داري؟ چقدر آيات قرآن با روحت درآميخته است؟ من چه كنم؟ مي‎خواهم جبران كنم». گفتم: «اگر مي‎خواهي جبران كني،‌راه من را باز كن كه نزد بچه‎هاي ايراني بروم، ارودگاه‎ها را شناسايي كنم، احوالشان را بپرسم و با آنها حرف بزنم». گفت: «هر كاري بگويي، انجام مي‎دهم. منتها گاهي من تقيه مي‎كنم. گاهي ممكن است، در برابر ديگران تو را بزنم. اگر بخواهم تو را اين طرف و آن طرف ببرم؛ مي‎گويم كه آقا من مي‎دانم اين را چگونه شكنجه بدهم. به عنوان شكنجه‎گر شخصي هر دو مي‎رويم و من راه را باز مي‎كنم». گفتم: «باشد». راه اردوگاه‎ها باز شد. چه افرادي سواد نداشتند و باسواد شدند. چه افرادي حافظ قرآن شدند. جلسه‎هاي انگليسي، نهج البلاغه و... برگزار شد. ايشان ده سال، حدود صدهزار جوان كتك خورده را هدايت كرد، با آن كه هيچ امكاناتي نداشت. همه‎ي اينها به اين دليل بود كه او، آيه‎ي «لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا» را باور داشت. از خدا بخواهيم كه توفيق دهد بتوانيم قرآن را از مهجوريت بيرون بياوريم.
به سرپرست وزير آموزش و پرورش گفتم:‌«ماه رمضان سر صف‎ها، سوره‎ي والعصر يا حمد يا سوره‎ي ديگري بخوانند كه بچه‎هاي ماه رمضان، با بچه‎هاي ساير ماه‎ها فرق داشته باشند». از شما مي‎خواهيم سخنراني‎هايتان قرآني بشود. شما را سوگند مي‎دهم كه شعر، تعريف خواب و لفظ‎هاي مترادف را كم كنيد. گاهي چهل دقيقه سخنراني، فقط سه كلمه حرف حساب دارد. سريع و با زبان خودمان مطلب بگوييد.
در مسجدي مرگ بر آمريكا نمي‎گفتند. علتش را پرسيدم. گفتند:‌«اينها مقدسند، اينجا حرف سياسي نزنيد». خدمت پيش‎نماز آنجا رفتم و گفتم: «آقا! اجازه مي‎دهيد يك آيه را تفسير كنم». گفت:‌«بگوييد». گفتم:‌«آقايان! بسم الله الرحمن الرحيم. چون مرگ بر آمريكا را سياسي مي‌دانيد، ‌آن را نمي‎گوييد. من مي‎خواهم بگويم با اين كه همه‎ي شما، نماز شب مي‎خوانيد و پشت سر آيت الله ... نماز مي‎خوانيد؛ ولي به نظر من، شما پنجاه درصد مسلمان هستيد. اگر ناراحت نمي‎شويد، ‌بگويم». گفتند: «آقا! بگو». گفتم: «قرآن ابتدا مي‎گويد: ‌«اشداء علي الكفّار»، بعد مي‎گويد: «رحماء بينهم»، سپس مي فرمايد: «ركوع و سجود كنيد: «تراهم ركّعاً‌ سُجّداً». نمونه‎ي «اشداء‌ علي الكفار» مرگ بر آمريكاست. نمونه «رحماء بينهم» كمك به فلسطين است. بعد از آن «تراهم ركّعاً‌ سجّداً» است. شما ركوع و سجده‎اش را داريد؛ ولي اشداء علي الكفار در مسجد شما نيست.
امسال گفتند 22 بهمن شما سخنراني داري. گفتم: من معلم قرآن هستم و سخنراني‎هاي حماسي و سياسي كار من نيست». اصرار كردند، من هم پاسخ مثبت دادم. به ميدان امام (ره) اصفهان رفتم. ديدم آنجا و ساير خيابان‎ها جمعيت عجيبي است. نگاهم به اين جميعت افتاد. گفتم: «ابتدا به شما بگويم كه من خطيب حماسي نيستم ولي مي‎خواهم از مقام يك معلم قرآن، تفسيري چند صد هزار نفري بگويم. تفسيري دو كلمه‎اي! «... موتوا بغيضكم...»[1]؛ يعني از غصه بميريد. آمريكا جنگ را بر ما تحميل كرد تا جمهوري اسلامي شكسته بشود؛ ولي جمهوري اسلامي شكسته نشد؛ پس «موتوا بغيضكم». به منافقين دلار و پناه داد تا با ترور، جمهوري اسلامي شكسته شود؛ ولي نشد؛ پطالبان را تقويت كرد تا چوبي در آستين شيعه باشند، نشد؛ پس «موتوا بغيضكم» مرتب طرح‎هاي آمريكا را براي شكست كشورمان مي‎گفتم. مردم خودشان مي‎گفتند: «موتوا بغيضكم». راهپيمايي‎ كه تمام شد، ديدم هنوز در خيابان‎ها مي‎گويند: «موتوا بغيضكم».
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
[1] . آل عمران: 119.
پيش در آمد ندارد
پرسش و پاسخ ندارد