امروز:
جمعه 6 اسفند 1395
زبان قرآن
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الحمد لله و السلام على عباده الذين اصطفى محمد و آله الطاهرين
موضوع بحث، زبان قرآن است. خودِ اين بحث شعبه هاى گوناگونى دارد. بنده به دوستان عرض كردم كه استيفاى اين بحث با يك جلسه امكان ندارد; زيرا انسان يا نبايد بحثى را مطرح كند و يا بايد مستوفى بگويد; بنا بر اين اميدواريم در جلسات ديگر هم خدمت شما باشم تا اين بحث به نحو كامل خدمت شما عرضه شود.
اهميت عرضه ى اين گونه بحث ها در اين گونه محافل، در اين است كه همه طلبه و مدافع حريم دين هستند; لذا مى بايست با حملاتى كه از داخل يا خارج به حوزه ى دين مى شود، آشنا شويم.
در درجه ى اوّل بايد ابزارى كه در اين حمله به كار رفته اند، شناسايى كامل شوند; چرا كه وقتى شما مى خواهيد با دشمن مقابله كنيد، بايد نوع سلاح، و كاربرد آن را دقيقاً شناخته باشيد وگرنه نمى توانيد با آن مقابله كنيد.
درجه ى دوّم، تهيه و آماده كردن سلاح مشابه بلكه قوى تر است تا بتوانيم با سلاح مدرنى كه او عليه ما به كار مى برد، مقابله كنيم. سلاح هاى پوسيده به درد نمى خورد. خيلى از شبهاتى كه امروزه مطرح مى شود سابقه دارد و قديم و كهن است. امّا اين ها به اين شبهات، لباس نو پوشانده اند و آن را به صورت مدرن در آورده اند. كه امروزه آن را مطرح مى كنند. بنا بر اين ما بايد با درك جواب هاى قُدما، استفادهايى ببريم. امّا به شرط اين كه هم آهنگ با اين ها، آن را مدرن و در لباس نو عرضه كنيم.
دليل عرضه كردن اين مطالب خدمت شما فضلا در اين است كه شبهات مطرح مى شود و پاسخى هم گفته مى شود; ممكن است پاسخ درست نباشد. درستى يا نادرستى پاسخ بايد در اين مكان معلوم شود. بنده مكرر عرض كرده ام كه اگر نوشته هايم را پنج مرتبه در حوزه ى علميه تدريس نكرده باشم، اجازه ى چاپ به آن ها نمى دهم; زيرا اين نوشته ها بايد خوب پخته شود. مباحث علمى حوزوى در محضر شما دوستان، خوب پخته مى شود، امشب بنده گوشه اى از بحث زبان قرآن را مطرح مى كنم كه امروزه اين بحث به طور خيلى داغ مطرح شده است.
عنوانى كه مى خواهم در اين جلسه به آن بپردازم، روش مندى معرفت دينى، يا هرمنوتيك دينى است; هرمنوتيك يعنى فن تفسير. اين واژه، ريشه ى يونانى دارد، اين اصطلاح بيش تر در مورد تفسير متون دينى به كار مى رود. على رغم اين كه انسان ها همواره با فهم و تفسير متون دينى سر و كار داشته اند، در اين انديشه بودند كه راه كارها و قواعدى براى تفسير متن دين، ارايه دهند تا در پرتو و ره نمود آن بتوانند تفسير صحيح را از سقيم جدا سازند.
اين اصطلاح گرچه در دو قرن اخير در غرب به عنوان شاخه اى از علم مطرح شده و سپس به شرق سرايت كرده و به عنوان يك روش دين شناختى تلقى شده است، ولى اين مسئله از ديرباز در جهان اسلام مطرح بوده كه روش فهم دين كدام است و آيا فهم دين، روش خاصّى دارد يا در بستر عام قرار گرفته است؟ برخى قائل اند به اين كه زبان دين، همان زبان عام است و در بستر همگانى با مردم به سخن نشسته و به گمان خود، آن را از هر گونه روش مندى مبرّا دانسته اند. لذا بى ضابطه وارد شده و هر گونه كه دلشان مى خواهد تفسير و تأويل مى كنند. آيا زبان همگانى يا عرف عام، فاقد روش مندى است؟ اين خيال بى اساسى است. اگر كسى چنين تصورى بكند، كاملا به خطا رفته است. زبان عرف عام كه دين با همان زبان سخن گفته، داراى دقيق ترين و سخت گيرترين روش مندى هاست كه شايد در برخى از زبان هاى عرف خاص، چنين سخت گيرى هايى وجود نداشته باشد. در عرف هاى خاص گاهى در كاربرد اصطلاحات، تساهل مى شود; ولى در عرف هاى عام هيچ گاه تساهل نمى شود. عرف عام متّه به خشخاش مى گذارد، منتها بايد آن روش را به دست آورد. مسئله ى روش مندى فهم دين از آن جا نشأت گرفت كه در سده هاى نخستين صدر اسلام، نحله ها و مذاهبِ (مكاتب) مختلف پديد آمد كه هر كدام داراى مبانى و زير بناهاى خاصّى بودند كه با پيش فرض هاى برخواسته ى از همان مبانى، سراغ متون دينى رفته و هر يك طبق يك گونه بى ضابطگى و ناهم آهنگى در فهم نصوص شريعت به وجود آمد. اين آشفتگىِ در فهم دين، خطر انحراف اساسى دين را در پى داشت. در اين جا بود كه فرهيختگان و انديشمندان بر آن شدند تا ضوابط فهم دين را مشخص سازند تا عرضه ى دين و ديندارى را از اين آشوب زدگى نجات بخشند. مخصوصاً در رابطه با فهم شريعت عملى، يعنى فقه و فقاهت كه به يك روش مفيدى كاملا مبسوط در فهم متون دين نياز داشت; از اين رو علم اصول فقه به وجود آمد كه بخش مهمى از آن در مورد كاربرد ضوابط فهم عرفى از نصوص دينى (حجيت ظواهر) است.
در جهان غرب از آن هنگام كه آشفتگى دينى به وجود آمد، و در قرن اخير دست برد به دين و تأويل گرايى آشكار و بى بندبار در آن سرزمين رخ داد، انديشمندان براى جلوگيرى از اين آشفتگى و از هم پاشيدگى مرزهاى شريعت و فرو ريختن مبانى شامخ باورهاى دينى، در فكر چاره جويى افتادند، كه مسئله ى روش مندى تفسير و تأويل شرع و متون مقدس را به شيوه ى نو مطرح ساختند.
پس هرمنوتيك يعنى روش مند ساختن تفسير و تأويل شرع كه در آن بايد ضوابطى باشد كه آن ضوابط مورد اتفاق باشد تا همگى ملزم باشند طبق اين ضوابط حركت كنند. مسئله ى هرمنوتيك وقتى كه در غرب مطرح شد، براى جلوگيرى از هرج و مرجِ در تفسير دين و جلوگيرى از قرائت هاى مختلف بوده. الآن مى بينيم، بعضى از آقايان همين دست آورد را ابزارى براى تجويز قرائت هاى مختلف از دين قرار داده اند و درست از آن نتيجه ى معكوس مى گيرند.
بنده چند سال پيش با عده اى از دوستان به يكى از كشورهاى غربى دعوت شدم. ميز گردى بود كه از كاردينال ها و شخصيت هاى علمى ـ مذهبى اروپا دعوت شده بودند. موضوع بحث، همين بود; يعنى راه شناخت تفسير و تأويل دين چيست؟ همين آقايانى كه امروزه در مجله ى كيان قلم مى زنند هر دو بزرگوار آن جا بودند. يكى از شخصيت هاى مذهبى، در حد يك كاردينال در حال سخن رانى بود. بنده در بين سخن رانى گفتم كه مى خواهم يك سؤال مطرح كنم. سؤالم در مورد مسئله ى ختنه بود كه در شريعت حضرت عيسى(عليه السلام)آمده است. مسيحى ها تا يك قرن پيش به اين شريعت عمل مى كردند. بنده گفتم: شما به چه دليل بعد از يك قرن، اين حكم را لغو كرده ايد؟ ايشان جواب داد: مقصود از ختنه بريدن از هواى نفس است و دست خود را روى قلبش گذاشت. گفتم: من همين جواب را مى خواستم، و اين يعنى بى ضابطه بودن كار شماها. يك مفهوم و نص دينى كه پانزده قرن متدينين به شريعت موسى يك چيز از آن فهميدند و همان را عمل كردند، شما هم يك قرن است همين معنا را فهميديد و همين را عمل كرديد; چه طور شد كه شما صد و هشتاد درجه تغيير نظر داديد و معناى آن را عوض كرديد؟! هيچ چيز نتوانست بگويد. گفتم: ما براى همين به اين جا آمده ايم. مفاهيم و متون دينى را نمى شود بدون ضابطه و آن طور كه خود مى خواهيم، طبق اراده ى شخصى خود تفسير و تأويل كنيم. اين ها از يك مسئله اى كه در جهان اسلام از هزاران سال پيش مطرح شده و در دو - سه قرن اخير در غرب مطرح شده، از آن نتيجه ى معكوس مى گيرند. بنده سر رشته ى بحث را خدمت شما عرض كردم، حال اگر سؤالى داريد خدمت شما هستم.
پيش درآمد ندارد
سوال: با توجه به اين كه الفاظ ساخته ى بشر هستند و بشر هميشه از قالب محسوسات استفاده كرده است، يعنى هر لفظى را كه بحث كرده، براى شىء محسوسى بوده است و معناى آن و توان الفاظ هم محدود است، چگونه وحى كه دامنه اى بسيار فراتر از انديشه ى بشرى دارد، در اين قالب ها مى گنجد؟ آيا معقول است كه آن معانى عظيم در اين الفاظ حقير قرار گيرند؟ اگر ممكن نيست، قرآن تبديل به اسرارى مى شود كه تنهاى تنها بايد از معنويت آن استفاده كرد و در نهايت تسليم قرائت هاى متفاوت از دين بود؟
جواب: خود قرآن مى گويد: (فَاِنَما يَسَّرناهُ بلسانِكْ لَعلّهم يَتَذكَرون)[1] معناى اين آيه اين است كه ما قرآن را با زبانى سهل و ساده و با زبانى كه تو با مردم سخن مى گويى، فرستاديم تا مردم از آن بهره بگيرند. حال بحث اين است كه دين يا وحى و يا شريعت يا قرآن، اين ها مفاهيم عاليه ى دين را در قالب هاى الفاظى به بشر عرضه كرده اند كه اين الفاظ ساخته ى دست خود بشر است. در اين مورد جاى انكار نيست; چرا كه قرآن خود مى فرمايد: (وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلا بلسان قُوْمِه);[2]
امّا فرض اين است كه آيا شرع در هنگامى كه با مردم به سخن مى نشيند، به گونه اى با آن ها سخن مى گويد كه براى آن ها مفهوم باشد يا نامفهوم؟ قطعاً مقتضاى حكمت اين است كه به گونه اى سخن بگويد تا براى آن ها مفهوم باشد. اين سؤالى كه مطرح شد، مربوط مى شود به مسائلى كه در رابطه ى با معارف عاليه است، نه كل ابعاد شريعت. شريعت چند بُعد دارد: يك بُعد آن، احكام و تكاليف است; يك بُعد آن، حِكَم و امثال و يك بُعد معارف دارد. بايد ببينيم اين سؤال به كدام بعد مربوط است. قطعا مربوط به بعد معارف است و آن جايى كه از ماوراى غيب سخن مى گويد. ما قبول داريم وقتى به اين جا مى رسد، مى رود سراغ الفاظ; چون قرآن تعهد كرده با زبان مردم و (بِلِسان عَرَبِيّ مُبِين )[3] سخن بگويد. در اين جا به سراغ الفاظى مى آيد كه وَضَعَتْهُ العَرَبْ، عرب اين الفاظ را طبق نياز خودش براى يك سرى از معانى كه سطح آن پايين است وضع كرده، چه طور قرآن، آن معانى عاليه را در اين الفاظ سطح پايين به كار برد؟
ما اين را در «تمهيد» گفته ايم كه قرآن به سراغ استعاره و تشبيه و تمثيل رفته است; به دليل اين كه اين الفاظ براى اين معانى وضع نشده است. با اين كه اين الفاظ، قالب هاى تام العيارى براى معانى نيست و از تشبيه و استعاره و تمثيل استفاده كرده است، قرآن سعى كرده است بيان كاملا روشنى داشته باشد; يعنى در جايى كه استعاره و تمثيل و تشبيه به كار مى برد، به طور واضح بيان كند و نخواسته آن جاها را غموض گذارد.
آقاى ابن رشد اندلسى مثالى را مى گويد كه قرآن وقتى با مردم در مطالب خيلى بالا سخن مى گويد، چنان زيبا و شيوا بيان مى كند كه يكى از اعجازهاى قرآن همين است. مثالش اين است كه مى گويد: اگر از يك حكيم، فيلسوف يا يك متكلم بپرسند خدا چيست؟ او به سراغ اصطلاحات خودش مى رود; چون در عرفِ عام لفظى نداريم كه معرف خداوند آن گونه كه هست باشد، در اين وقت مى گويد: نه مركب بُوَد و جسم، نه مرئى، نه محل. ابن رشد اندلسى مى گويد: حكيم براى شناساندن خدا، بيست و پنج تا «لا» كنار هم مى گذارد و مى گويد: خدا اين است. اگر بنا بود منطق فلاسفه اين باشد، عرفِ عام چيزى را كه مساوى با بيست و پنج «لا» است را عدم محض تلقى مى كرد. همين سؤال را از قرآن كرده اند، فرمود: (اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...)[4]. با يك تشبيه، خدا را معرفى كرده و كاملا دقيق است. نور، ظاهرة لنفسه و مظهرة لغيره است; اشراقات هر چيزى به نور است امّا تجلّى نور به ذاتش است. نور در عين اين كه در غايت ظهور است، از لحاظ كنه در غايت خفا است. در عالم هستى، در عين ظهور، از نور روشن تر و واضح تر نيست و از لحاظ خفا هيچ چيز مخفى تر از آن نيست. در اين گونه موارد خداوند گنگ سخن نگفته و تشبيه هايش بهترين و روشن ترين است.
سوال: زبان قرآن گفتارى است يا نوشتارى؟ به چه دليل؟
عين همين سؤال را در دانشگاه اصفهان از بنده پرسيدند. بنده در آن جا جواب دادم در كتابم هم به اين اشاره كرده ام كه زبان قرآن، زبان گفتارى است نه نوشتارى. گفتارى و نوشتارى هر كدام به نوبه ى خود داراى ويژگى هايى هستند. بنده در اين جا دو ـ سه تا از ويژگى ها را عرض مى كنم تا معلوم شود زبان قرآن گفتارى است نه نوشتارى.
در زبان گفتارى، متكلم بيش تر بر قراين حاضر در مجلس مخاطب تكيه مى كند; به ذهنيات مخاطب تكيه مى كند و بعد سخن خود را مى گويد; يعنى متكلم، محيط و شنوندگان و... را در نظر مى گيرد و روى همان مبنا سخن مى گويد; بر خلاف زبان نوشتارى; زيرا در نوشتار كسى كه چيزى مى نويسد، بايد تمام قراينى را كه در فهم كلامش دخالت دارد، در خود كلام و نوشته بياورد. مسئله ى سياق در نوشتار است. نهج البلاغه يك نوشته و كتاب گفتارى است، يعنى سخنان حضرت امير را در مناسبت هاى مختلف جمع آورى كرده اند. قرآن هم اين گونه است. يعنى گفته هايى است كه در شرايط و مكان هاى به خصوص بيان شده; براى همين است كه جهت تفسير قرآن و فهم آن، بايد به اسباب نزول مراجعه كنيم. اگر از اسباب نزول اطلاعى نداشته باشيم، فهم بسيارى از آيات براى ما امكان ندارد. اگر نوشتارى بود، مى بايست خود آن قراين در نوشته ذكر شود و ويژگى هاى ديگرى كه بين دو مقوله وجود دارد. پس شما بايد به قرآن به عنوان زبان گفتارى نگاه كنيد، نه نوشتارى.
سوال: شبهه اى كه امروزه در بسيارى از محافل به آن دامن زده شده است، آيات متشابه قرآن است. شبهه ى پرسش گر محترم اين است كه مى گويند: آيا آيات متشابه قرآن كه فهمش براى همه ميسور نيست، به بى ضابطگى فهم دينى كمك نمى كند؟
اساساً اين سؤال مطرح است كه چرا در قرآن آيات متشابه وجود دارد. خود قرآن مى گويد اين دست آوريزى مى شود براى اهل ضيق. در جواب اين سؤال بايد گفت كه متشابهات در قرآن دو گونه هستند: يكى متشابهات بالعرض است كه قبلا متشابه نبوده; اكثريت آياتِ متشابه را اين گونه آيات تشكيل مى دهند. امّا قسم دوّم كه تشابه اصلى دارد، خيلى كم است; يعنى در بين شش هزار و دويست سى و شش آيه ى قرآن، اگر ما بخواهيم به متشابهات اصلى بپردازيم، از دويست آيه تجاوز نمى كند. علّت اين تشابه اصلى، همان بلندى معنا و كوتاهى لفظ است. در اين جا قرآن مجبور شده از راه استعاره، كنايه و تشبيه وارد شود; مثل آيه ى نور;[5] در اين آيه، تشبيه به كار رفته. ممكن است يك اهل ضيقى بگويد: خدا همان نور است. تشابهات عرضى مثل آيات (وَجْهُ اللّه) (يَدُ اللّهِ)(الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى)و.. باشد. اين ها در اصل، آيات متشابه نبوده. اين ها به همين معناى استعاره اى در لغت به كار مى رفته; استوى در لغت عرب به معناى استيلا بوده است. قد استواى بشرٌ على العراقى در اين جا استوى به معناى جَلَسَ نيست; بلكه يعنى سلطه پيدا كرد.
زمخشرى در «كشاف» در ذيل آيه ى (وجوهٌ يومئذ ناضره)[6] مى نويسد: من خودم در يكى از كوچه هاى مكه از يك دخترك روستايى شنيدم كه در حال گدايى مى گفت: «عُيُيْنَتى نُوَيْضَرَةٌ الى اللّه و اليكم»; يعنى اين چشمكان ريز من، به خدا و شما مردم دوخته شده است. اين دخترك از اين چشم دوختن، چشم داشت را اراده كرده، نه ابصار و ديدن را. بعد زمخشرى خطاب به اشعرى ها مى گويد: آيا شما وقتى كه اين سخن را از اين كودك مى شنويد، به جز معناى چشم داشت معناى ديگرى مى فهميد؟ چه طور وقتى كه قرآن اين واژه را به كار مى برد، آن را به معناى ديدن معنا مى كنيد! لذا مى گويد: شما تشابه را بر آيه تحميل كرده ايد. در مورد متشابه اصلى هم، قرآن كم نگذاشته است و اهل دقت مى فهمند كه اين تشبيه است; زيرا نخواسته كه بگويد خداوند حقيقتاً نور است.
سوال: بنده از بيانات حضرت استاد استفاده كردم كه ايشان با قرائت هاى جديد مخالف هستند. سؤال اين است كه پس قرائت يا تفسير شما از قرآن، طبق كدام زبان است؟ آيا تفسير علامه ى طباطبايى قرائت هاى قديم را نفى كرده؟ آيا مراجع ما از يك روايت برداشت هاى متفاوت ندارند؟
قرآن مى فرمايد: (أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها...).[7] اين آيات در مورد خود قرآن است كه در آن از تشبيه استفاده كرده كه اين قرآن مانند باران، رحمتى است كه از آسمان ريزش كرده است و بعد، اين باران رحمت، همه ى سطح زمين را فرا گرفته است; يعنى رحمت يك سان به همه جا ريزش كرده امّا بسترهاى رود خانه، براساس جريان سيلاب ها، هر كدام بر اندازه ى ظرفيت خودش بهره مى گيرند. ما منكر اين معنا نيستيم. وقتى قرآن به گوش يك انسانى كه فقط عربى بلد است مى خورد، چون عرب است و عارف به وضع لغت است، طبعاً مفهوم آن آيه را درك مى كند; اگر اين شخص با كسى مثل ابن سينا در مقابل يك آيه قرار گيرند، آيا يك جور بهره مى برند؟ قطعاً اين گونه نيست. سخن بنده اين است كه قرائت هاى مختلفى كه آقايان مطرح مى كنند، در عرضِ هم است كه در واقع با هم متعارض و متناقض هستند. آن وقت به ما مى گويند شما حق نداريد قرائت ديگرى را تخطئه كنيد. ولى آنچه ما عرض مى كنيم، اين است كه مى گوييم اين اختلاف قرائت ها در عمق است، نه در عرض; يعنى يك فردى از آيه برداشت و بهره ى سطحى دارد و شخص ديگر، بهره ى عميق ترى دارد.
[1] . سوره ى دخان، آيه ى 58.
[2] . سوره ى ابراهيم، آيه ى 4.
[3] . سورى شعرا، آيه ى 195.
[4] . سوره ى نور، آيه ى 35.
[5] . سوره ى نور، آيه ى 35. (اللّه نور السموات و الارض مثل نور...).
[6] . سوره ى قيامت، آيه ى 22.
[7] . سوره ى رعد، آيه ى 17.
@#@ اين ها در عرض هم نيستند. اختلاف ما با اين آقايان از همين جا است. كسى كه فقط مفاهيم لغتى را بلد است با كسى كه بينش او بيش تر است و تدبر در قرآن مى كند، فرق دارد. مسئله ى ظهر و بطنى كه در كلام پيامبر مطرح شد، براى همين بود كه اكتفا به ظاهر سطحى قرآن نكنيد; زيرا قرآن داراى ظهر و بطن است. بطن همان مفاهيم عمقى قرآن است كه با تفكر و تأمل به دست مى آيد; البته براى اين كار بايد ابزار بينشى هم در اختيار داشت.
پس ما تفاوت در فهم ها را به اين معنا كه يكى عميق و ديگرى عميق تر است مى پذيريم امّا آن تفاوت هايى را كه در عرض هم قرار بگيرد نمى پذيريم; چرا كه ممكن است در بستر يك رودخانه، جايى ده سانتى متر آب باشد، جايى ديگر سى سانتى متر و... .
يكى از سخنان ما با اين آقايان اين است كه يك وقت ما مكتبى را پذيرفته ايم كه مصوبه است و مى گويد واقعيتى وجود ندارد، و اين تو هستى كه واقعيت مى دهى. بعضى از آقايان همين سخنان را مى گويند; در صورتى كه اين حرف ها براى ما نيست.شما كه مى گوييد من خودم مكتب تشيع را از روى بصيرت پذيرفته ام. پس بايد به مبانى مكتب كه يكى مصوّبه است، پاى بند باشيد. اگر چند رأى و قرائت در عرض هم قرار گرفت، طبق مكتب ما يكى از اين ها درست است; چرا كه مخطئه در جايى است كه واقع يكى باشد تا خطا امكان داشته باشد. اگر واقعى نباشد مصوبه مى آيد. اين آقا مى گويد من پاى بند به مذهب تشيع هستم; چون آن را انتخاب كردم. از آن طرف به مبانى آن توجه نمى كند. هيچ كس منكر اين نيست كه دانشمندان در عرض هم اختلاف نظر داشته باشند; امّا هيچ كسى پيدا نشده بگويد تمام دانشمندان درست مى گويند. در فيزيك، رياضيات و علوم طبيعى، براى شناختن يك ژن يا يك ويروس، اگر چند دانشمند اختلاف كردند، آيا مى توان به آن ها گفت كه تمام شما درست مى گوييد؟ دليل محال بودن آن به اين خاطر است كه در عرض هم قرار دارند; زيرا ويروسى كه موجب خطر شده يك چيز است. بايد به اين آقايان گفت كه شما ديوارى كوتاه تر از دين پيدا نكرده ايد. چگونه در ساير علوم، قول يكى از اختلاف كننده ها درست است، ولى در دين اين را رعايت نمى كنيد؟ دانش دين با دانش هاى ديگر در اين كه همه دنبال يك گم شده هستند، فرقى ندارد كه در اين جا به بعضى يصيبون و بعضى ديگر يخطئون گفته مى شود.
سوال: فرموديد كه بسيارى از متشابهات بر قرآن تحميل شده است. سؤال شده كه اگر ما فرمايش شما را بپذيريم، آيا نوعى تحريف در قرآن نيست و اين چگونه با (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)[1] سازگار است؟
بنده در كتاب «صيانت القرآن من التحريف» هفت معنا براى تحريف ذكر كرده ام; يكى از معانى تحريف، تحريف در معنا است، نه تحريف لفظى (يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ);[2] يعنى بستر معنا كه لفظ بر آن سوار است. معنى را تغيير مى دهند، نه اين كه با لفظ بازى كنند. اين امرى است كه در قرآن اتفاق افتاده، تفسير به رأى ها، همه به اين معناست. آن چيزى كه ما با تحريف آن مبارزه مى كنيم و مى گوييم: دست نخوردن لفظ است; يعنى الفاظ قرآن دست نخورده است. نه تحريفى در تبديل يا زيادى كلمه صورت گرفته و نه تحريفى در نقص و جا به جا كردن صورت گرفته. آن چيزى كه براى ما ضمانت بقا دارد، همين الفاظ قرآن است. يعنى آن نصىّ كه بر پيامبر نازل شده بايد محفوظ بماند. حال اگر يك عده اى بد برداشت كنند، ربطى به لفظ ندارد; زيرا آن چيزى كه مطرح است، عبارت است. اين عبارت است كه در طول زمان بايد روى آن مطالعه و تفكر كنند. چكار به اين دارند كه فلانى در فلان زمان چه معنايى براى اين آيه كرده است. ممكن است معناى آن معنا را كه مى بينند تخطئه يا تصويب كنند; بنا بر اين ما منكر تحريف معنوى نيستيم. امرى است كه اتفاق افتاده است و لايزال هم اتفاق مى افتد. نوع كارهايى كه اين آقايان مى كنند، تعريف معنوى قرآن است. خود تفسير به رأى نوعى تحريف معنوى است.
سوال: با توجه به اين كه قرآن با يك لسان بشر فهم و آسان، مطالب را بيان فرموده، چرا هنوز حروف مقطعه ى قرآن به عنوان رموز باقى مانده است؟
جواب: راجع به حروف مقطعه سخنان زيادى گفته شده، ولى آن چيزى كه براى من و شما آمده، قرآنِ منهاىِ حروف مقطعه است; يعنى اصلا حروف مقطعه براى من و شما نيست. از امام صادق(عليه السلام) سؤال شد كه اين حروف مقطعه چيست؟ فرمودند: اين ها رموزى است بين خدا و پيامبرش كه پيامبر با گذشت زمان و اختلاف شرايط، با تركيب و ازدواج اين حروف با هم، از مطالبى كه براى او مفيد است بهره ببرد. آن شخص از امام سؤال كرد: شما چه؟ آيا شما مى دانيد؟ حضرت فرمودند كه آرى ما هم مى دانيم. راوى عرض كرد كه مى شود به ما هم بگوييد؟ امام جواب دادند كه اگر بنا بود ما به تو بگوييم، خداوند از روز اوّل آن را به صورت رمز بيان نمى كرد. پس شما هم به همان اندازه ى قرآن قناعت كنيد. و اين چهارده حرف را براى ائمه بگذريد. البته اين حروف بى فايده هم نيستند، فايده هاى ظاهرى هم دارند.
سوال: آيا از فوايد ظاهرى مى شود چيزى را بيان كنيد؟
در آن زمان وقتى كه حضرت رسول اين حروف را قرائت مى كرد، اثر مى گذاشت و جلب توجه مى كرد. البته نه اين كه فايده ى اصلى آن منحصر در اين باشد، بلكه وقتى كه پيامبر مى گفت (كهيعص) جلب توجه مى كرد. و اين ها جزء فوايد مترتبه ى بر آن است.
جواب: امروزه بيان مى شود قرآن صامت است، آيا اين قول حقيقت دارد؟
اين فرمايش كه بعضى از آقايان مى فرمايند قرآن صامت است و شما بايد به آن نطق بدهيد، از سخنانى است كه در كلمات حضرت امير هم واقع شده است. حضرت امير در باره ى قرآن مى فرمايد: «فاستنطقوه فانه لاينطق» معنايى كه حضرت امير قصد كرده، با اين معنايى كه اين آقا قصد كرده، زمين تا آسمان فرق دارد. اين آقايان بر همان مبنا كه نصوص دينى فاقد مفهوم است و اين شخص است كه به آن مفهوم مى دهد، نظر مى دهند. البته خود اين سخن جاى بحث دارد كه چه نوع مغالطه اى است و از كجا آب مى خورد.
معناى اين كه حضرت امير فرموده اين است كه قرآن داراى يك سطحى است، حقيقت قرآن به سطح آن نيست. اين كه پيامبر اكرم تأكيد فرمودند: «ما فى القرآن آية الا و له ظهر و بطن» حساب داشته است. چرا من و شما سال هاى سال است دنبال اين نرفتيم كه بدانيم بطن يعنى چه؟ اين بطن چه چيزى است كه پيغمبر بر روى آن تأكيد داشته است؟ فضيل بن يسار از حضرت باقر(عليه السلام) سؤال مى كند: اين كه پيامبر فرموده «ما فى القرآن آية الا و له ظهرٌ و بطن» يعنى چه؟ حضرت مى فرمايد: «ظهره تنزيله و بطنه تأويله». همان فرقى كه بين ظهر و بطن است، بين تنزيل و تأويل هم هست. هر آيه اى در قرآن، پيامى دارد; حتّى آياتى كه داستان و... است. آن پيام ها در قرآن نهفته است. ما بايد آن مثال را از قرآن بيرون بكشيم. مثالى مى زنيم: خداوند به مشركين در باره ى اصل رسالت بشر شك داشتند، مى فرمايد:(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ)[3]. يعنى اين كه پيش از اين هم پيامبرانى بودند. بعد مى فرمايد: (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ). مى فرمايد از اهل كتاب بپرسيد. طبق قانون سبر و تقسيم منطقى، آيا مشركين، بما أنه مشركون، مورد خطاب قرار گرفتند يا بما أنه جاهلون؟ بما أنه جاهلون. آيا خصوص شك رسالت بشر بود يا نوع معارف دينى؟ خصوصيت ندارد. آيا اهل كتاب، بما انهم يهود و نصارا، مورد پرسش قرار مى گيرند يا اين كه عملشان نسبت به اين ها بود؟ به نسبت عملشان. بنا بر اين اگر از يك مرجع بپرسيم: چرا بايد به مرجع تقليد رجوع كرد؟ مى گويد: لقوله تعالى (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ). اين فقيه روى نص آيه به اين مسئله استناد كرد. اين يعنى يك مفهوم عام و كلى از بطن آيه بكشيد تا آن پيام كلى و جاودانه ى آن را به دست آوريد. امام باقر(عليه السلام)مى فرمايند: اگر اعتبار به ظهر قرآن بود، قرآن امروز مرده بود. يعنى بايد با ابزار سبر و تقسيم بايد پيام زلال زير آيه را پيدا كنيم.
سوال: با توجه به فرمايشات حضرت عالى سؤال شده كه با اين حساب، چون دلالت ظنى است و ما عمل به ظن مى كنيم، تمام اعمال ما زير سؤال مى رود.
جواب: اين كلمه ى ظن يا ادله ى ظنيه، از اصطلاحات اصوليون است. ما نبايد اصطلاحات يك علم را بر مفاهيم دينى تحميل كنيم. ظن از نظر عرف، علم است; چون علم از نظر عرف، همان آرامش و اطمينان است. وقتى يك بيمار كه به بيمارى خطرناكى هم مبتلا شده به پزشك مراجعه مى كند، اطمينان پيدا مى كند كه دواى شفا بخش او در آن دارويى است كه پزشك اش براى او تجويز كرده است. وقتى به اهل خبره رجوع مى كنيم، ره نمود او براى ما آرامش و اطمينان دارد. و اين از نظر عرف عقلا دنبال علم رفتن است. اگر يك درصد احتمال اشتباه در تشخيص طبيب دهيم، هرگز داروى او را در چشم نمى ريزيم; در حالى كه اين در علم اصول، ظن محسوب مى شود.
سوال: سؤال شده كه در كتاب «بسط تجربه ى نبوى» آمده است: پيامبر هر روز كه مى گذشت پيامبرتر مى شد آيا چنين چيزى امكان دارد؟ سؤال ديگر كه شده اين است اگر پيامبر عمر بيش ترى پيدا مى كردند، قرآن هم بيش تر مى شد.
[1] . سوره ى حجر، آيه ى 9.
[2] . سوره ى نساء، آيه ى 46.
[3] . سوره ى نحل، آيه ى 43.