امروز:
سه شنبه 6 تير 1396
قلمرو دين (1)
بِسْمِ الله الرّحْمنِ الّرِحيم
اَلْحَمْدُ لله رَبِّ الْعالَمين وَالصَّلوةُ وَالسَّلامُ عَلى سَيِّدِ الْاَنْبياءِ وَالْمُرْسَلينْ حَبيبِ اِلهِ الْعالَمينْ اَبوالْقاسِمِ مُحَمَّدْ(ص) وَ عَلى آلِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينِ الْمَعْصومينْ.
اَلْلهُمَّ كُنْ لِوَليكَ الْحُجَةِ بْنِ الْحَسَنْ صَلَوتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِه فى هذِهِ السّاعَةِ وَ فى كُلِّ ساعَةْ وَلىًّ وَحافِظا وَ قائِدَاً و ناصِراً وَ دَليلَاً وَ عَيْناً حتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعا وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلا.
امروزه بسيارى از شبهات و شكوكى كه در زمينه ى دين، عقايد، ارزش ها و احكام دينى مطرح است، به اين برمى گردد كه ما اساساً دين را چه مى دانيم و چه تعريفى از دين داريم؟
عده اى از روى غفلت و بى توجهى، گاهى دين را به معنايى خاص به كار مى برند يا تحت تأثير فرهنگ هاى بيگانه، اصطلاح خاصى براى آن در نظر مى گيرند و براى آن اصطلاح، احكامى را مطرح مى كنند كه با دين اسلام و تعريف آن تطابق ندارد. كسانى هم تعمداً براى فريب دادن ديگران دست به چنين مغالطات و فريب كارى هايى مى زنند. به هرحال از يكى از اين دو حال خارج نيست: يا از روى غفلت و جهل، دين را در معنايى حذيق تر يا وسيع تر از آن معناى صحيحش به كار مى برند، يا عمداً براى فريب دادن ديگران.
امروزه مسائلى مطرح مى شود كه در معرض چنين مغالطاتى واقع مى شود; مثلاً سؤال از اين كه اصلا انسان چه نيازى به دين دارد؟ حتماً شنيده ايد كه مى گويند بحث درباره ى دين و نگرش به دين، از دو زاويه ممكن است، يا در دو سطح مطرح است: نخست، از نظر درون دينى و دوم، از نظر برون دينى; يعنى يك وقت ما دينى را ملاحظه مى كنيم تا ببينيم محتواى آن چيست؟ چه ادعايى دارد؟ چه آموزه ها و چه احكامى دارد؟ و يك وقت، ما قبل از اين كه به محتواى دين نگاه كنيم، عقل خودمان را حاكم مى كنيم تا ببينيم چه نيازى به دين داريم؟ اين نظر برون دينى است.
طبعاً، ما قبل از اين كه دينى را بپذيريم، اول اين سؤال برايمان مطرح است كه ما چه نيازى به دين داريم؟ چرا اصلا بايد دين داشته باشيم؟ آن وقت در اين راستا، بعضى شروع مى كنند به اين كه انسان نيازهاى مختلفى دارد. بعضى از اين نيازها به وسيله ى علم برطرف مى شود و هرچه علم بيش تر پيشرفت كند، اين نيازها بيش تر تأمين مى شود. بعضى هايش هم به وسيله ى هنر و خلاقيت ها و ابتكارات تأمين مى شود; بعضى هايش هم به وسيله ى قراردادهاى اجتماعى اى كه انسان ها بين خودشان برقرار مى كنند تأمين مى شود; احياناً مسائلى هم هست كه با عقل خالص قابل پاسخ دادن است; مثل مسائل فلسفى و رياضيات خالص. براى تأمين هر كدام از اين ها ابزار خاصى وجود دارد. علوم مختلف، فلسفه، هنر و ... اين ها نيازهاى انسان را تأمين مى كنند; پس كدام نياز باقى مى ماند كه ما از دين توقع تأمين آن را داشته باشيم؟ بعد از تحليل ها و تقسيم ها نهايتاً به اين جا مى رسيم كه گاهى انسان يك نياز روانى دارد كه دلش مى خواهد در درون خود با يك موجود ماورايى، موجودى كه او را نمى بيند، سخن بگويد و ارتباط برقرار كند; نظير نيازهايى كه شاعران به بعضى از تخيلات شعرى دارند. در يك حالاتى انسان خوشش مى آيد كه ماه، خورشيد، باد صبا و نسيم شمال را مخاطب قرار دهد و با آن ها گفتوگو كند. ديده ايد شعرا گاهى اين چيزها را مخاطب خود قرار مى دهند و سخن مى گويند. گاهى هم آدم از اين يك مقدار فراتر مى رود و مى خواهد به چيزى دست يابد كه حتّى نمونه اش را هم نمى شناسد; اما خيلى عالى و متعالى است، هر چند فرضى بوده، وجود خارجى هم نداشته باشد.
البته اين فوايدى هم دارد: آرامشى براى انسان ايجاد مى كند و قوه ى تخيل و بلند پروازى را تقويت مى كند. اين جا نكته اى باقى مى ماند و آن اين كه هيچ علمى اين نياز را پاسخ نمى دهد; حتّى هنر هم كارش به اين جا نمى رسد; چون اين جا زمينه ى خلاقيت ندارد. يك رابطه ى قلبى انسان است با يك موجود متعالى. مفروض يا موجود فقط اين چيزى است كه دين مى تواند تأمين بكند والا در ساير مسائل زندگى ما احتياج به دين نداريم.
بله، روزگارى بود كه بشر نسبت به بسيارى از حقايق عالم جهل داشت. علوم كشف نشده بود و روابط على و معلولى بين اشياء را كسى نمى دانست. انسان هم مشغولياتى داشت. اما بالاخره در مقابل اين سؤالاتى كه داشت و جوابى براى آن ها پيدا نمى كرد، معتقد شد كه موجوداتى هستند فوق آن چه كه ما درك مى كنيم كه آن ها اين كار را انجام مى دهند. مثلاً بعضى از پديده هاى عالم را (مثل زلزله، ماه گرفتگى) يك چيزهايى كه علتش را نمى دانست نسبت مى داد و مى گفت كه كار يك موجود متعالى به نام خدا است; خدا اين كارها را مى كند. ولى حالا ديگر همه ى اين ها كشف شده است و ديگر نيازى نيست كه ما بگوييم زلزله كار خداوند است. يا بيمارى كه شفا پيدا نمى كند، بگوييم بايد دست به دامن خدا شود; نه، داروهايش كشف شده يا در دست اكتشاف است. به هرحال دارو دارد و ما هنوز پيدا نكرده ايم و با پيش رفت علم كشف خواهد شد.
برنامه هاى اقتصادى، سياسى، احكام حقوقى فردى و بين المللى هم همين طور. انسان با عقل خودش، با توافق هايى كه با مردم انجام مى دهد، با قراردادهايى كه با كشورهاى مختلف مى بندد و كنوانسيون هايى كه به تصويب مى رسانند. مشكلات خودش را حل مى كند. اين جا هم جاى دين نيست. مسائل سياسى و حكومتى كه به طريق اولى. زيرا قدرتى بايد در جامعه پيدا شود كه يا با استبداد و يا با كمك همه ى مردم، به جامعه نظم وانضباط بدهد و جلوى هرج ومرج را بگيرد; اين هم به صورت هاى مختلف يا به صورت نظام هاى استبدادى كه سابق بوده و يا نظام هاى دموكراتيك كه حالا وجود دارد، انجام مى پذيرد; خود مردم توافق مى كنند و يك راه حلى پيدا مى كنند. اين جا هم جاى دين نيست.
پس فقط در بعد ضعيفى از ابعاد وجودى انسان، آن هم نه براى همه و هميشه، گاهى حالاتى پيدا مى شود و آدم نوعى افسردگى پيدا مى كند، آن وقت مى تواند با اعتقاد به اين كه، موجودى هست كه قدرت نامتناهى دارد و كمال مطلق است، يك ارتباط خيالى با او برقرار كند و آرامشى پيدا كند. به هرحال، اين يك رابطه ى شخصى است. فرضاً اگر خدايى هم باشد و انسان بتواند با او ارتباط برقرار كند، در همين جا فقط مفيد است. وگرنه ما نيازى به دين نداريم. آن وقت هايى كه مردم احساس نياز به دين مى كردند، براى اين بود كه مجهولات زيادى داشتند، مى خواستند براى حل اين مشكلات، دست به دامن يك موجود مفروض، يك موجود خيالى كه خيال مى كردند واقعيت دارد، به نام خدا، به نام فرشتگان، به نام جن، پرى، از ما بهتران و امثال اين ها، معتقد مى شدند براى اين كه مجهولاتشان را حل كنند و يك راه اقناعى پيدا كنند. حالا كه علم همه ى اين ها را كشف كرده، ديگر نيازى نيست.
شايد در كتابى كه اخيراً منتشر شده خوانده باشيد (از طرف يكى از اين روشنفكرانى كه خودشان را روشن فكر مذهبى مى دانند) در آن جا تصريح شده به اين كه روزگارى بود كه مردم فكر مى كردند اين عالم يك نقشه و تدبير قبلى داشته، طرحى براى پيدايش آن وجود داشته و بعد هم يك تدبيرى براى اداره ى آن وجود دارد. يك وقتى مردم اين گونه فكر مى كردند، ولى حالا ثابت شده كه اين كره ى زمين كه ما روى آن زندگى مى كنيم، يك گوى آتشين بوده كه در اثر تصادف به وجود آمده است. ميليون ها سال گذشته تا اين پوسته اش سرد شده و قابل اين شده كه موجود زنده اى روى آن به وجود بيايد. بر حسب تصادف، يك سلول حياتى در آن به وجود آمده است. كم كم اين سلول حياتى ترقى پيدا كرد، تكامل پيدا كرد، به صورت انواع گياهان و جانوران و بالاخره انسان در آمد. الان هم ممكن است در اثر تصادفى به كلى همه ى اين ها از بين برود. اين گوى آتشين قبلى و اين گوى سرد و بى رمق فعلى ممكن است تصادف پيدا بكند با يك گوى آسمانى ديگر و همه چيز از هم بپاشد. تصادفاً اين گونه شود. نه تدبيرى قبلا وجود داشته و نه دست مدبرى الان وجود دارد.
اين ها را كسانى كه خودشان را ملى و مذهبى و مدافع اسلام مى دانند نوشته اند. اين ها مى گويند: ما اگر اسلام را اين گونه تعريف نكنيم، مردم از اسلام برمى گردند. ما بايد اسلام را به نحوى تعريف كنيم كه دنيا آن را بپذيرد.
بنابراين تبيين اصل پيدايش عالم اين گونه بوده با يك چنين موجودى، انسانى كه به صورت تصادفى روى اين كره اى كه تصادفاً به وجود آمده اين حالا بايد براى زندگى خود دستور العملى از مافوق، ماورا و از بالا نازل بشود و همين طور كه تا حالا زندگى كرده، تحولاتى پيدا كرده بعد هم خواهد كرد، پس اينكه جاى دين كجاست.
همين ها گفته اند كه دين را بايد از نظر برون دينى نگاه كنيم و ببينيم كه اصلا چه نيازى به دين داريم. وقتى كه حسابش را مى كنيم مى بينيم كه ما هيچ نيازى نداريم، جز در آن مواردى كه عرض كردم. وقتى انسان ها حالت افسردگى پيدا كردند، مى خواهند كه با كسى راز و نياز كنند. آن وقت يك معبدى مى سازند و مى روند آن جا و راز و نياز مى كنندو يك مراسمى درست مى كنند، اين مى شود دين. پس دين فقط نوعى روابط شخصى و فردى و درونى انسان ها با خداست; خداى موجود يا مفروض يا موهوم.@#@ اما ساير مسائل و نيازهاى انسان نيازى به دين ندارد. اقتصاد، حقوق، سياست، روابط بين الملل يا اين ها، بايد با علم كشف بشود، اگر از زمره ى واقعيت هاى خارجى است، و اگر از قبيل ارزش ها و احكام اعتبارى است، با قراردادهاى خود مردم.
ما در مقابل يك چنين منطقى چه بايد بگوييم؟ هرجا كه ما بخواهيم شروع كنيم اين ها مى گويند اصلاً شما چه تعريفى از دين داريد تا ما ببينيم به دين احتياج داريم يا نداريم؟ همين گوينده در جاى ديگرى در مقام اين برآمده كه اصلا مقدمات دين چيست؟ و بحثى را تحت اين عنوان «هر كه معتقد شد كه انسان خدا نيست او دين دارد». از ديدگاه وى اين مفهوم، آورده است: مقوم دين است، ذاتى دين است. در حالى كه اگر دين بدين گونه تعريف شد، طبعاً يك همچين چيزى تأثيرى در احكام اجتماعى، احكام خانوادگى، احكام سياسى، احكام بين المللى، ندارد. فقط اين مى ماند كه آدم آن وقت كه احساس مى كند مى خواهد بايك كسى درد دل بكند، خوب بگويد من خدا نيستم، پس بايد يك كسى باشد كه با او درميان بگذارد. آن هم تازه مى گويد قسمت اعتقاد به خدا آن ذاتى دين نيست!؟ در اين صورت ديگر براى دين و اسلام، بحث هاى دينى و شرايع و انبياء و اولياء و جهادها و تلاش ها و ... چه مى ماند؟!
اين ها را به عنوان مثال عرض كردم كه قدم اول براى همه ى اين بحث ها و شبهات يا بفرماييد شيطنت ها، اغواگرى ها و اضلال باشد براى مقابله با اين ها اول ما بايد ببينيم كه اصلا دين يعنى چه؟ اين جور اشخاص سؤال مى كنند كه شما وقتى مى خواهيد بگوييد دين يعنى چه، حق نداريد از خودتان براى دين تعريف بدهيد. بلكه بايد ببينيد در دنيا، در فرهنگ عام انسان ها دين چه معنايى دارد؟ اگر بگوييم دين به معناى توحيداست، دين مسيح خارج مى شود. چون دين مسيح قائل به توحيد نيست، قائل به تثليث است، پس توحيد نبايد از اركان دين باشد، اگر از اركان دين باشد، دين مسيحيت خارج است، چون آن ها كه موحد نيستند، پس از ديدگاه آنان اين تعريف كه بگوييم دين چيزى است كه بايد در آن اعتقاد به توحيد باشد درست نيست، بالاخره دين هاى شرك آميز هم براى خودشان نوعى دين هستند، اين هايى كه بت مى پرستند، اين ها هم دينى دارند پس بايد يك تعريفى بكنيم كه شامل بت پرستى هم بشود. بعد مى رسيم به اين كه بعضى اديان اصلا معتقد به خدا نيستند. مى گويند در دين بودايى، اصلا اعتقاد به خدا وجود ندارد، دين بودايى دين است، و بزرگترين دين عالم است، طرف دارانش از همه ى اديان ديگر در عالم بيش تر است. با اين حساب اعتقاد به خدا نبايد داخل دين باشد، والا شامل دين بودايى نمى شود. پس معلوم مى شود كه دين لازمه اش اين نيست كه انسان اعتقاد به خدا داشته باشد. به اين صورت، كم كم خصوصياتى از دين حذف مى شود، پس ته آن چه مى ماند؟
در نتيجه به اين جا مى رسيم كه: دين يعنى اين كه انسان خودش را خدا نداند، حالا مى خواهد معتقد به يك خدائى باشد، يا اصلا معتقد به خدا نباشد. ديديم و گفتيم كه پيروان دين بودايى اعتقاد به هيچ خدايى ندارند، ولى دين دارند!
جامعه شناسان آمده اند يك زحمتى كشيده اند، تا بالاخره معلوم كنند كه دين چيست؟ سرانجام به اين نتيجه رسيده اند كه رفتارهاى خاصى كه ناشى از نوعى اعتقاد به قداست يك موجود مى باشد دين نام دارد; يعنى كسانى قايل بشوند كه يك موجودى قداست دارد و بر همين اساس، رفتارهايى را تنظيم كنند. از اين رو، بت پرست ها هم كه معتقد به قداست بت ها هستند دين دارند. بعد اين پرسش مطرح مى شود كه قداست يعنى چه؟ باز از اين طرف مى بينيد كه روشن فكرهاى جديد از دين قداست زدايى مى كنند و مى گويند در دين نبايد ما اعتقاد به يك چيز مقدس داشته باشيم. با اين تعبير قداست زدايى كه آشنا هستيد! در اين روزنامه هاى اخير و نشريات و كتاب هايى كه از طرف اين گروه ها منتشر مى شود، اين تعبير شايعى است. قداست زدايى از دين!
از آن طرف جامعه شناسان مقوم دين را اعتقاد به قداست مى دانند، و از اين طرف، اين ها مى خواهند قداست را از دين نفى كنند; يعنى دين منهاى دين!! به هرحال تلاش هاى زيادى به صورت هاى مختلف، انجام گرفته كه شايد بعضى هاى آن بى غرض و بعضى هايش مغرضانه بوده است.
اما در اين كه اصلا ماهيت دين چيست و چه تعريفى بايد براى دين ارايه دهيم اگر بگوييم تعريفمان از دين چيز ديگرى است مى گويند اين دين براى خودتان. شما وقتى مى خواهيد با دنيا درباره ى دين صحبت بكنيد، بايد دين رابه يك معنايى بگوييد كه آن ها هم بپذيرند. و آنها (دنياى امروز) قائلند كه مثلا بوديسم دين است، با آن كه اعتقاد به خدا در آن نيست. تثليث جزء دين است با اين كه توحيد در آن نيست. پس اين ها معلوم مى شود جزء دين نيست.
همين جا عرض كنم كه اين يك نوع مغالطه است. ما يك وقت مى خواهيم بگوييم درباره ى يك چيزى بحث كنيم كه مورد قبول جهانيان است; يعنى يك قضيه تصديقى مورد قبول جهانيان از قبيل «در دين اعتقاد به خدا لازم نيست» اما يك وقت هست كه ما مى خواهيم درباره ى مفهومى بحث بكنيم كه فقط مفهوم بودن علت را پذيرفته ايم. مى خواهيم ببينيم كه اصلا وجود دارد ياندارد؟ در اين جا توافق بر قضيه ى تصديقيه، لازم نيست، بلكه توافق بر سر مفهوم لازم است. ما مى خواهيم ببينيم عنقاء وجود دارد يا ندارد؟ در اين صورت آنچه لازم است اين است كه دو طرف بحث از عنقاء يك مفهوم داشته باشند، نه يك اعتقاد.
ما وقتى مى خواهيم بگوييم كه تعريف دين چيست، در مقام اين هستيم كه مفهومى از دين ارايه بدهيم. وقتى كه ميخواهيم در مورد احكام دين صحبت كنيم، بايد مفهوم مشتركى بين ما و مخاطبان وجود داشته باشد، نه اعتقاد مشتركى. ممكن است ما در مفهوم با هم توافق داشته باشيم، اما يكى وجودش را اثبات كند و ديگرى وجودش را نفى كند. پس آنچه در مقام بحث لازم است توافق در مفهوم موضوع بحث است، نه در يك اعتقاد، تا بگوييم كه اين اعتقاد را بايد همه قبول داشته باشند تا بر اساسش بحث كنيم. پس لازم است موضوع مورد بحث معناى مشترك و مفهوم مقبولى بين الطرفين داشته باشد. يعنى اين جور نباشد كه يك لفظى، واحد باشد، اما دو معناى غير واحد داشته باشد، يك طرف بحث، از يك معناى آن بحث كند و طرف ديگر، از يك معناى ديگرى بحث كند. زيرا اين بحث هيچ وقت به نتيجه اى نمى رسد.
دينى كه ما درباره اش بحث مى كنيم، آن چيزى است كه اسلام مصداقش است. اگر با كسى بحث مى كنيم بايد يك معنايى براى دين ارايه دهيم كه اسلام مصداق آن باشد و با هم توافق كنيم كه در اين حيطه ى بحث و در اين جو مباحثه، وقتى كه دين مى گوييم منظور اين معنا است. اين چيز مقبولى است. همه ى عقلاى عالم اين كار را مى كنند. و اين بسيار كار پسنديده اى است كه طرفين بحث وقتى مى خواهند راجع به يك موضوعى بحث بكنند، اول مفهوم را تعريف كنند.
مطلب دوم، اگر خواستيم تعريفى از دين ارايه بدهيم كه موضوع بحث مشخص باشد، بدانيم كه چگونه بايد دين را تعريف كنيم، آيا راهش اين است كه ببينيم در دنيا دين را چگونه به كار برده اند؟! وقتى هدفمان از دين چيزى است كه مصداق آن دين خودمان است و مى خواهيم از آن دفاع كنيم، لزومى ندارد كه از دين بوديسم دفاع كنيم، آن ها دين را به گونه اى معنا مى كنند كه شامل بوديسم هم بشود، مگر ما خواستيم از بوديسم دفاع كنيم؟! ما نه تنها نمى خواهيم دفاع كنيم، بلكه مى خواهيم اصلا آن را نفى و ابطال كنيم. پس آن دينى كه ما مى خواهيم اثبات كنيم، و از آن دفاع مى كنيم، بايد تعريفى داشته باشد منطبق با آنچه كه مى خواهيم از آن دفاع كنيم. نه اين كه بياييم دين را يك جورى تعريف كنيم كه شامل چيزهايى باشد كه ما با آن ها مخالف هستيم و آنها را دين نمى دانيم. اين حرف غلطى است كه چون كسانى فلان اعتقاد را دين مى دانند، بايد تعريف را يك جورى كرد كه شامل آن ها هم بشود; و سپس بياييم با طرف مباحثه كنيم بر سر آن معناى عام. حداقل قضيه اين است كه ما چنين انگيزه اى نداريم. فرضاً اگر يك غرض عقلايى هم بر اين كار مترتب بشود، مثلا لازم باشد كه دين، يك معناى عامى داشته باشد كه شامل بوديسم هم بشود تا در موردش بحث بكنيم و حتّى از آن دفاع بكنيم; ما فعلا در مقام اين نيستيم. ما مى خواهيم از دين اسلام دفاع كنيم و در نتيجه، ساير اديان را مى خواهيم باطل كنيم برخلاف (پلوراليسم). اين بحث بعدى است كه آيا دين حق يكى است؟ يا چندتا دين حق مى توانيم داشته باشيم؟
پس ما كه مى خواهيم از دينى دفاع كنيم، تعريفش را بايد ما بدهيم. بگوييم دين به اين معنايى كه ما مى گوييم حق است و بايد اثبات بشود و ما مدعى هستيم كه اين واقعاً اثبات شدنى است. اگر كسى گفت: نه، دين يك معناى ديگرى هم دارد كه اثبات نمى شود. در اين صورت به ما ربطى ندارد آن تعريفى كه ما مى خواهيم دفاع كنيم، دين اسلام است. اگر تعريفى از دين ديديم، بايد چيزى باشد كه منطبق بر دين اسلام بشود، والا اگر دين يك معناى ديگرى دارد كه منطبق بر دين اسلام نمى شود، اصلاً مورد بحث ما نيست. كسانى كه انگيزه دارند در موردش بحث كنند، بسم الله! جامعه شناسان درموردش بحث كنند كه اديان در عالم چه تحولاتى پيدا كرده اند؟ و چگونه پديد آمده اند؟ آن ها يك چنين انگيزه اى دارند كه در اين مورد بحث بكنند، ما يك چنين انگيزه اى نداريم.@#@ ما مى خواهيم بگوييم كه دين اسلام حق است. اين اعتقاد، واجب ترين اعتقادات است. لازم ترين چيز بر يك انسان عاقل اين است كه اين را بشناسد و به آن معتقد باشد. تنها راه سعادت دنيا و آخرت انسان، اين دين است، نه دين بوديسم.
حالا ما دين را چگونه تعريف كنيم كه مصداقش اسلام باشد؟ آيا بايد براى اين تعريف برويم از آقاى دوركيم بپرسيم كه تعريف شما از دين چيست؟ خير زيرا ايشان تعريفى مى كند كه متناسب باشد با بحث خودشان.
آن كه ما مى خواهيم اين است كه بگوييم كه دين اسلام حق است و تنها راه سعادت دنيا و آخرت انسان ها است. پس بايد بگوييم اين دين اسلامى كه ما مى گوييم، تعريفش اين است. از راه اين كه ما چه نيازى به دين داريم نمى شود تعريف دين را به دست آورد، تا مثلا به اين برسيم كه دين عبارت است از يك سلسله باورها و ارزش هايى كه هيچ دخالتى نه در حقوق دارد و نه در سياست و نه در ساير رفتارهاى فردى و اجتماعى انسان ها. چون گفتيم كه همه ى نيازهايمان به وسيله ى چيزهاى ديگرى تأمين مى شود، پس جايى براى دين نيست! پس دين چيزى است كه ربطى به اين ها ندارد. اين راه صحيحى نيست.
ما كه مى خواهيم از آن تعريف كنيم، بايد دين اسلام را از منابع خودش تعريف كنيم. اصلى ترين منبع اسلام، قرآن است. ما اگر مى گوييم دين اسلام حق است يا دين براى بشر ضرورت دارد، دين به همان مفهومى كه قرآن مى گويد، مورد بحث ماست، نه به يك معناى ديگرى كه كسانى ديگر بر روى آن توافق كرده اند، زيرا اين اصلا با فرهنگ ما سازگار نيست. آن معنايى كه ما از دين ارايه مى كنيم مصداقش دين اسلام است ما و مى خواهيم از اين دفاع كنيم. نمى توانيم از آن سبر و تقسيم ها و بررسى نيازها و به اصطلاح نظر برون دينى، تعريف دين را به دست آوريم. بلكه تنها راهش اين است كه به منابع خود دين مراجعه كنيم. كه اصلا اين دين چيست؟ دين اسلام چه چيزى را به عنوان دين معرفى مى كند؟ اگر فرضا ما از نظر برون دينى (اين طور كه آقايان مى گويند) به اين جا رسيديم كه دين ربطى به مسائل اقتصادى، حقوقى، اجتماعى ندارد، اما در قرآن ديديم كه به عنوان دين، مسائل حقوقى را مطرح كرده، مسائل اجتماعى را مطرح كرده، كدام نظر را بگيريم؟ آيا بگوييم كه قرآن بى خود اين ها راگفته زيرا ما از نظر برون دينى اثبات كرده بوديم كه دين كارى به مسائل اقتصادى و اجتماعى ندارد. آيا اين راه صحيح مباحثه و مناظره است!؟
پس يك تعريفى را از خود دين مى گيريم. مفهوم توافق كنيم و بعد آن وقت بحث كنيم. شما بيا نفى كن تا ببينيم دليل به كجا مى كشد، اما موضوع بحث عبارت است از مفهومى كه از درون خود دين و منابع دينى به دست مى آيد.
حالا عكس كنيد قضيه را! شما مى خواهيد با يك مسيحى بحث كنيد در اين كه اقانيم ثلاثه وتثليث مقدس حق است يا باطل؟ اگر آن شخص مسيحى گفت: آقا اجازه بدهيد من اين تثليث را براى شما تعريف كنم، بعد بحث كنيم كه درست هست يا غلط. اگر بپرسيم از كجا تعريف مى كنى؟ مى گويد: بر اساس انجيل. دين ما كتابش انجيل است. من بر اساس اين انجيل مى آيم براى شما تثليث را تعريف مى كنم و مى گويم كه معنى آن، اين است. آن وقت روى اين معنا توافق مى كنيم و مى گوييم تثليث به اين معنا آيا درست است يا غلط. شما بگو غلط است من مى گويم درست است (مسيحى مى گويد). اين حرف معقولى است زيرا شخص مسيحى مى گويد مگر بحث درباره صحت تثليث نيست؟ تثليثى كه مسيحى معتقد است. خود آن هابايد بگويند كه ما به چه معتقد هستيم. تعريف ما از تثليث چيست؟ تا بگوييم درست مى گوييد يا غلط مى گوييد! آيا اگر مسيحى به ما گفت: اجازه بدهيد من براى شما تثليث را تعريف كنم، مى شود گفت شما حرف بيجايى مى زنى، ما بايد تعريف كنيم. در اين صورت مى گويد شما تعريف كنيد، احكامش را هم خودتان اثبات كنيد. من از آن تعريفى كه شما مى كنيد دفاع نمى كنم. به آن تثليثى كه خودم معتقد هستم و خودم تعريف مى كنم، به آن معتقدم و از آن دفاع مى كنم.
پس ما هم كه مى خواهيم از دين اسلام دفاع كنيم، دينى كه مصداقش اسلام است: (ان الدين عند الله الاسلام) تعريفش را بايد از خود محتواى دين بگيريم، يعنى بگوييم قرآن، دين را چه مى داند؟ بعد بگوييم: آقا، دينى كه قرآن به اين معنا معرفى كرده، را صحيح مى دانيم و اگر شما دين به اين معنا را صحيح نمى دانيد بحث مى كنيم. بر ماست كه دليل بياوريم و بر شماست كه ابطال كنيد.
اما اين كه ما ادعا كنيم تعريف دين، آن چيزى كه ما مى خواهيم از آن دفاع كنيم همان چيزى است كه در خود قرآن بيان شده است. بالاخره مدعاى ماست. لذا بايد تعريف كنيم بگوييم ما به چه معتقديم؟ بنابراين اين مغالطه است كه بگوييم دين را بايد اول تعريفش را از جامعه شناسان بگيريم و بعد بياييم بگوييم كه آيا درست است يا غلط.
ما وقتى به قرآن كريم مراجعه مى كنيم با برخى استعمالات مواجه مى شويم كه بر آنچه مورد بحث است منطبق نمى شود.
(مالِكِ اليَوْمِ الدّينْ) خدا مالك روز دين است. يعنى دين يك روزى دارد، خوب حالا همه مسلمان ها مى گويند كه منظور، روز قيامت است.
(الَّذِينَ يُكَذِّبُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ)، (وَ ما أَدْراكَ ما يَوْمُ الدِّينِ)
يوم الدين، يعنى يوم الجزا. دينهم الحق يعنى جزائهم الحق. اين يك اصطلاح است و هيچ ربطى به دين در مورد بحث ما ندارد. حالا آيا در اصل لغت ملحوظ بوده كه دين داخلش مجازات هم هست، جزا هم است، و از اين جهت از كلمه ى دينى كه به معنى جزا است گرفته شده يا برعكس، اين بحثى است كه لغت شناسان شايد خوششان بيايد راجع به اين ها بحث كنند، ولى براى ما فايده اى ندارد. به هرحال مى دانيم كار برد كلمه ى دين در قرآن در مواردى يعنى (جزا اعم از كيفر و پاداش). اين معنا مورد بحث ما نيست. پس اگر كسى راجع به دين بحث كرد و از اين آيات استدلال كرد «مالك اليوم الدين و ما ادراك ما يوم الدين» اين مغالطه است. بحث ما سر دين به اين معنا نيست; بله، اعتقاد به دين، اعتقاد به جزا، يكى از معتقدات دين اسلام است، اما نه اين كه دين به معنى جزا باشد.
اما در موارد زيادى داريم كه دين به اين معنايى است كه همه ى مردم يك تعريف اجمالى از آن در ذهنشان است، مثل همين آيه ى (ان الدين عند الله الاسلام)، (من يبتغ غير اسلام ديناً)، (هو ارسل الذى بالهدى و دين الحق); يعنى آن را كه پيغمبر آورده. پيغمبر كه جزا نياورده است! جزا را در روز قيامت خدا مى دهد. پس به آن معنى نيست.
حالا اين موارد را بررسى كنيم. ببينيم اين جاهايى كه دين در معنايى به كار رفته. كه مصداقش دين اسلام است، شامل چه چيزهايى مى شود؟ كسانى فكر كرده اند كه دين فقط دستورات عملى است. يعنى يك سلسله مقررات. حالا چگونه مقرراتى؟ بايد قيدش را پيدا كنيم. جنسش مى شود احكام و مقررات. اما ما به بعضى از آيات قرآنى كه مراجعه مى كنيم مى بينيم كه دين تنها به مقررات اطلاق نمى شود. مثلا، (يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ). غلو مى دانيد چيست؟ اعتقادهاى افراطى، اعتقاد به اين كه مثلا مسيح خدا بود يا عزير خدا بود، اين غلو است. قرآن مى گويد: (لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ). اگر دين فقط مقررات عملى بود، اصلا غلو در آن معنا نداشت. غلو در اعتقاد است. اعتقاد افراطى و نادرست نسبت به يك چيزى، اسمش غلو است. غلات شيعه، يعنى كسانى كه معتقد بودند اميرالمؤمنين(ع) نعوذ بالله خداست، اين مى شود غلو. پس غلو مربوط به اعتقاد است. قرآن به اهل كتاب مى فرمايد كه (لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ). پس معلوم مى شود كه دين، چيزى است كه غلوبردار است. يعنى اعتقاد افراطى مى تواند داشته باشد. پس حتماً اعتقاد در آن هست; يعنى دين بى اعتقاد نمى شود. از آن طرف كسانى گفته اند اصلا دين فقط اعتقاد است و هيچ ربطى به مقررات عملى و اجرايى ندارد. البته بعضى از كسانى كه متأسفانه دو متر پارچه هم دور سرشان هست، كتاب هايى نوشته اند، بحث هايى كرده اند، ملاحظه فرموده ايد كه گفته اند: دين اصلا تجربه ى شخصى است! تجربه ى شخصى يعنى احساس درونى كه انسان پيدا مى شود و اصلا ربطى به عمل و مسائل اجتماعى و... ندارد. خوب، آياتى در قرآن كريم هست كه، در آن، دين را بكار برده، مربوط به عمل است، مربوط به قوانين اجتماعى است. نه تنها احكام اجتماعى، حتّى موضوعاتش هم از اين جهت به احكام ارتباط پيدا مى كند، اين ها را جزء دين حساب كرده است. اعوذُ بالله مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ (إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ)
قرآن مى فرمايد: ماه هاى سال دوازده تا است. اين دوازده ماه قمرى است. براى اين كه مى فرمايد (مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ). چهارماهش، ماه حرام است. در اين چهار ماه حرام، بايد احترامش را نگاه داشت و جنگ نكرد.
بعد مى فرمايد (ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ). دينِ استوار، اين است. اگر كسى گفت سال نوزده ماه است، اين پايه اى ندارد. يك حرف دلخواهى است. اما اين براساس خلقت است. (يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ). حركت ماه را در آسمان مى بينيم. اين واقعيتى است كه ماه به صورت هلال در اول ماه ظاهر مى شود و كم كم به صورت بدر درمى آيد و دوباره به صورت هلال.@#@ اين خلقت است! آن قانونى كه بر اين خلقت استوار است: (ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ). اگر دين يك تجربه ى شخصى بود! اگر يك اعتقاد قلبى بود! چه ربطى داشت به اينكه سال چند ماه است، چه ربطى به اعتقاد شخصى دارد؟ و ده ها آيه اى كه درباره احكام عملى است. بنابراين در دينى كه مصداقش اسلام است، دست كم دو بخش داريم: يك بخش اعتقادات قلبى و يك بخش احكام و مقررات عملى و رفتارى، كه بين اين دو تا پيوندى بر قرار است. بخش نخست شكل و جهت و ويژگى هايش را از آن اعتقاد مى گيرد. چون معتقد است به وجود خداى واحد مى گويد: خدا را بايد پرستيد، و چون معتقد است كه نظام عالم، تحت تربيت و تدبير اوست و او رب مطلق است مى گويد بايد اطاعتش را هم كرد.
(ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْء فَاعْبُدُوهُ). چون او آفريننده ى تمام هستى است، پس تنها بايد او را عبادت كنيم.
چون عبادت مال كسى است كه مالكيت داشته باشد و هستى از او باشد.
خداوند در سوره ى انعام، بعد از اين كه آيات خدا را در آفاق و انفس مى شمارد، مى فرمايد: (ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْء فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْء وَكِيلٌ). حالا ممكن است جملاتش را من درست نخوانده باشم، حالا كه خدا همان خدايى است كه آفريننده ى آسمان و زمين است و همه چيز از اوست، پس تنها بايد او را پرستش كنيم و تنها بر او توكل كنيم. پس اطاعت او بايد كرد در تمام احكام و مقرراتش، چرا؟ چون صاحب اختيار است. بين آن باور و اين ارزش يك رابطه ى منطقى است. البته مى دانيد بحث هايى شده كه بايدها و نبايدها چه ربطى به است ها و نيستها دارند؟ كه حالا نمى خواهيم آن بحث را مطرح كنيم و جوابش در جاى خودش داده شده.
به هر حال، پس دين عبارت است از يك سلسله باورها نسبت به نظام هستى و رفتارهاى ناشى از آن ها. كه جهتش، كيفيتش، ارزشش را از آن باورها مى گيرد. اگر آن عقايد و باورها واقعيت داشته باشد، يعنى منطبق باشد بر واقعيت خارجى (واقعيت خارجى اين است كه جهان را خدا آفريده و نه اينكه به صورت تصادفى بوجود آمده كه ،دليلش برهان عقلى است) اين دين حق مى شود. ارزش هايى هم كه بر اين مبتنى است، ارزش هاى حق مى شود. احكامش هم مى شود احكام صحيح و واجب الاطاعه و اين دين است كه بر همه ى اديان ديگر غالب است. (ليظهره على الدين كله)، اگر اين ها نبود، به معناى اصطلاحى و لغوى دين است. اما دين باطل دين حق نيست. در قرآن ما در مواردى (دست كم در سه مورد) دين الحق داريم. پس معلوم مى شود دين غير حق هم داريم. پس هرجا تعريف دين برايش صادق بود، معنايش اين نيست كه محتواى آن دين درست است، بلكه «لكم دينكم ولى الدين» پيغمبر اكرم موظف است از طرف خداوند متعال به مشركين و معاندين بفرمايد: دين شما مال خودتان. من هرگز از دين شما پيروى نخواهم كرد. دين شرك و بت پرستى، هم دين بود، اما دين باطل اگر ما تعريف جامعى ارايه بكنيم كه هم شامل دين حق بشود و هم باطل، مى گوييم يك سلسله باورها نسبت به نظام هستى، و ارزش هاى برخاسته از آن ها كه متناسب با آن هاست; حالا آن باورها خواه راست باشد و واقعيت داشته باشد و يا خلاف باشد و واقعيت نداشته باشد و يا واقعيت كاذب داشته باشد. اما اگر بخواهيم تعريف فقط در مورد دين حق باشد، اين قيد حق را بايد در آن تعريف اضافه كنيم. بگوييم باورهاى مطابق با واقع، و ارزش هاى صحيحى كه منطقاً از آن باورها بر مى خيزد و مطابق با آن ها است و هماهنگ با آن باورهاست. اين مى شود دين حق.
آن چه از آيات قرآن، دست مى آيد، اين است كه دين حق، هم شامل عقايد مى شود و هم شامل ارزش ها، اين باعث مى شود كه ما دين را طورى تعريف كنيم كه شامل دو بخش باشد. البته مى دانيد كه معمولا صاحب نظران اسلام شناس مى گويند دين سه بخش دارد: اعتقادات، اخلاق، احكام، ولى ارزش هايى كه ما مى گوييم، هم شامل اخلاق مى شود و هم شامل احكام حقوقى، عبادى و... . آن ها هم جزء ارزش ها مى شود: تعبير ارزش ها چون تعبير جديدتر و جامع ترى است، ما مى توانيم دين را دو بخش كنيم: يكى ارزش ها و يكى باورها ارزش ها يا ارزش هاى عبادى است، مثل احكام نماز و روزه، يا ارزش هاى حقوقى است مانند احكامى كه در بين مردم رايج است و دولت از آن حمايت مى كند. ارزش هاى اخلاقى: آن ارزشى كه ضمانت اجرايى دولتى ندارد، اين تعريف ما از دين است و اگر ديگران مى گويند اين تعريف جديدى است كه شما خودتان گفته ايد. مى گوييم: بسيار خوب، ما از دينى كه اين تعريف بر آن منطبق است، دفاع مى كنيم. شما اگر تعريف ديگرى، داريد براى دين، براى بحث هاى خودتان مناسبت دارد. بحث ما مگر سر اين نيست كه بگوييم اسلام درست است يا نيست؟ به اسلام نياز داريم يا نداريم؟ اسلام آيا احكام سياسى دارد يا ندارد؟ ما كه نخواستيم بگوييم آيا بوديسم احكام سياسى دارد يا ندارد؟ تا دين را به گونه اى تعريفى كنيم كه شامل بوديسم هم بشود. ما چون از دين اسلام مى خواهيم تعريف كنيم. تعريفى از دين مى كنيم كه بر اسلام منطبق باشد و اين تعريف را از درون دين مى گيريم; يعنى از منبع دين كه بالاترين آن خود قرآن است. و مى بينيم كه دين نه تنها عقايد است، نه تنها احكام عملى و رفتارى است، بلكه هم شامل باورها مى شود و هم شامل ارزش ها. و چون دين ممكن است حق باشد و يا باطل، پس طبق تعريف عامش، دين باورها و ارزش هايى است (دين حق) كه واقعيت حق دارد، با برهان عقلى اثبات مى شود و يا هر راه صحيح ديگر. ولى محكش واقعيت خارجى است، خداى خارجى، نه تخيل و ذهنى. تدبيرى كه در خارج مال خدا است و اراده ى او بر جهان حاكم است، آن اراده ى خارجى عينى خدا، نه توهم ما. ما مدعى هستيم چنين چيزى است. دين را هم به همين معنا مى گيريم و در مقام اثبات صحت و شناخت قملروش هستيم.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ.
پيش درآمد[1]
ما در روزگارى زيست مى كنيم كه با چالش هاى فكرى فراوانى روبه رو است. چالش هاى معرفت شناختى، كلامى و اعتقادى و نيز شبهات سياسى و اجتماعى. مهم ترين پرسش هاى دينى معاصر ما در چهار محورِ منطق فهم دين يا چگونگى دست يابى به معرفت دينى صحيح; انتظار بشر از دين يا نياز انسان به دين; قلمرو دين يا گستره ى شريعت; و تعارض دين با علم، عقل، مدرنيسم و پست مدرنيسم مطرح مى گردد.
بحث قلمرو دين در صدد پاسخ به اين پرسش ها است.
نخست پرسش هاى مربوط به روش شناسى قلمرو دين است. آيا براى كشف گستره ى شريعت و قلمرو دين، بايد به متون دينى يعنى كتاب و سنت رجوع كرد يا اين كه از طريق انسان شناسى تجربى و نيازشناسى تجربى به اين پرسش پاسخ داده مى شود؟ برخى با توجه به صامت بودن متون دينى و تأثير پيش فرض ها و دست آوردهاى علمى و فلسفى در متون دينى، روش دوم را ترجيح داده اند و اصولا مراجعه به كتاب و سنت را در كشف قلمرو دين، ناتوان و بى فايده تلقى كرده اند.
دسته ى دوم پرسش هاى مربوط به منبع شناسى قلمرو دين است. آيا منابع دين فقط كتاب و سنت است؟ يا عقل و فطرت نيز مى توانند منبع دين شناخته شوند؟ نقش عقل و عقلانيت در تبيين و تعيين نقش دين در عرصه هاى اجتماعى چيست؟ و اصولا عقلانيتى كه در دين مطرح است، چه تفاوتى با عقلانيت نوين يا عقلانيت ابزارى دارد؟ آيا ظاهر قرآن و سنت به عنوان منبع دين است؟ يا باطن آن نيز منبع دين شمرده مى شود؟ آيا مى توان تمام محتواى قرآن و روايات قطعى را دين دانست؟ در حالى كه بسيارى از معارف قرآنى و روايى با عقل و علوم بشرى تحصيل پذيرند و نيازى به وحى در اين زمينه ها وجود ندارد؟ آيا مى توان اين سخن را پذيرفت كه فرهنگ زمانه ى عرب جاهليت بر قرآن تأثير گذاشته است؟ با اين فرض آيا احكام متعالى قرآن متأثر از عقايد و آداب و رسوم فرهنگ زمانه نشده اند؟ در صورت تأثير چگونه مى توان استمرار احكام شرعى را پذيرفت؟
دسته ى سوم پرسش ها، مربوط به قلمرو دين در عرصه هاى مختلف است. اين كه گستره ى دين در عرصه ى انسان شناسى اقلى است يا اكثرى؟ گستره ى دين در عرصه ى اخلاق چگونه است، اقلى است يا اكثرى؟ آيا دين در عرصه ى حقوق و فقه، اكثرى است يا اقلّى؟ آيا گستره ى دين در عرصه ى سياست، گستره اى حداقلى دارد يا حداكثرى؟ و نيز گستره ى دين در عرصه ى اقتصاد و علوم، عرصه ى طبيعى، فلسفه، عرفان، كلام و ساير علوم؟ اين از بحث هاى بسيار جدى است; زيرا بعضى ها ادعا مى كنند دين در بعضى از اين زمينه ها سخنى كه دارد حداقلى است. اين ها همه بايد به طور دقيق روشن شود تا ببينيم اصولاً تعبير حداقلى و حداكثرى تعبير درستى است يا نادرست؟ و اگر درست است حداقلى را بايد بپذيريم يا حداكثرى را؟
عده اى معتقدند كه در متون دينى مطلبى درباره ى عرصه هاى سياسى و اجتماعى وجود ندارد و آن چه در اين عرصه ها به نام دين مطرح مى شود، بيش تر عرفيات و پيش فرض هاى عالمان دين است، نه خود متون دينى. به عقيده ى برخى، ويژگى هاى سبك جديد زندگى اجتماعى عبارتند از: اراده ى توان مند انسان، بهتر زندگى كردن او و متكى بودن او به رشد علوم جديد تجربى و انسانى و برنامه ريزى و مشاركت سياسى همراه با عقل جمعى. آيا با اين فرض، حلال و حرام هاى فقهى دين با سبك جديد زندگى سازگارى دارد و مسائلى از اين قبيل؟
فرضيه ى ما اين است كه دين اسلام به عرصه ى امور اجتماعى و فردى، دنيوى و اخروى، مادى و معنوى پرداخته است. نسبت به پاره اى از امور فوق، به كليات اكتفا نموده و نسبت به بخشى ديگر، جزئيات را نيز ذكر كرده است.
در روش پاسخ يابى به پرسش هاى اصلىِ بحث و اثبات فرضيه ى مذكور نيز بايد از جمع روش درون و برون دينى بهره گرفت; هم عقل استدلال گر منبع معرفت دينى است و هم كتاب و سنت ناطق بر حقايق دينى. بنابراين، تفكر حوزوى صامت بودن، ساكت بودن، بى دلالت بودن متون دينى و ناتوانى آن ها در كشف قلمرو دين را نمى پذيرد و ديدگاه هاى افراطى و تفريطى گستره ى شريعت را طرد مى كند. اين يك نگاه گذرا به بستر بحث بود; اين كه چه سؤال ها و پرسش هايى مطرح است و اين كه تفكر حوزوى ما چيست؟ اما قطعاً، اين فرضيه كه به طور اجمال و مختصر ذكر شد، نياز به بحث و اثبات دارد; يعنى ما دقيقاً بايد مشخص كنيم كه وقتى گفته مى شود اسلام عقل را قبول دارد، اين اقبال تا چه درجه اى است. مثلاً اگر يك وقت يك دست آورد عقلى، با دين تعارض پيدا كرد، راه حل چيست و ما چه كارى بايد انجام بدهيم؟
در عرصه ى اقتصاد، ما علم اقتصادى داريم، مكتب اقتصاد داريم، نظام اقتصاد داريم. وقتى سخن از اقتصاد و رابطه ى دين با اقتصاد به ميان مى آيد، بايد ببينيم آيا دين اسلام بيان گر علم اقتصاد و يا فلسفه ى اقتصاد و يا مكتب اقتصاد يا نظام اقتصادى؟ وقتى سخن از رابطه ى دين و سياست به ميان مى آيد، بايد مشخص شود كه دين آيا با علم سياست ارتباط دارد؟ با جامعه شناسى سياست ارتباط دارد؟ با فلسفه ى سياسى ارتباط دارد؟ يا با شاخه هاى ديگر سياست؟ بيش تر شبهات و اشكالاتى كه به حريم دين عزيز ما وارد كرده اند، ناشى از اين است كه به طور عمده اصل پرسش ها گرفتار نوعى مغالطه است كه خود سؤال براى آن ها تبيين نشده است كه ان شاء الله با حضور استادان بزرگوارى چون استاد علامه حضرت آيت الله مصباح، بايد اين پرسش ها را دقيق روشن كنيم.
[1] . از: حجت الاسلام و المسلمين عبدالحسين خسروپناه.
پرسش و پاسخ ندارد