امروز:
يکشنبه 30 مهر 1396
قلمرو دين (2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الحمد لله رب العالمين والصلوة والسلام على سيد الانبياء والمرسلين حبيب اله العالمين ابوالقاسم محمد(ص) و على آله طيبين، الطاهرين المعصومين.
اللهُم كُن لِوَليكَ الحُجة بن الحسن صَلَواتُك عليهِ و على آبائه فى هذهِ الساعَة و فى كلِ ساعة ولياً وَحافظاً و قائداً و ناصراً و دليلا و عيناً حتى تُسكنَه ارضَك طوعاً و تُمتِعَه فيها طويلاً
در جلسه ى گذشته كه خلاصه ى عرايض ما را اشاره كردند، تأكيد كرديم كه ما لازم است قبل از پرداختن به مسايلى كه حول محور دين مطرح مى شود، تعريف روشنى از دين داشته باشيم. اين كار از آن جهت اهميت پيدا مى كند كه تعريف هاى مختلفى براى دين ارايه شده و بر اساس آن تعريفات، نتيجه گيرى هايى شده كه ما اگر بخواهيم آن نتيجه ها را نقد كنيم، ابتدا بايد تعريفشان را نقد كنيم.
به هرحال، لازم است كه ما براى مباحثه با طرف مقابل خود، موضوع شناخته شده اى داشته باشيم و بر سر يك تعريف توافق پيدا كنيم. البته هر كس حق دارد براى خود يا براى گروهى كه برايشان كار مى كند يا براى محيطى كه در آن زندگى مى كند، اصطلاح خاصى را جعل كند. اين هيچ اشكال شرعى و قانونى ندارد، ولى در مقام بحث بايد بر سر يك اصطلاح توافق بشود، وإلا بحث صحيحى انجام نخواهد شد، زيرا يك نفر يك اصطلاح را يك جور تعريف و اثبات مى كند و ديگرى طورى ديگر.
اشاره كرديم كه در تمامى تعريفاتى كه براى دين ارايه شده، سعى شده كه از موارد استعمال در زبانهاى مختلف يك تعريف جامعى به دست آيد و تقريباً عموم جامعه شناسان به اين نظر رسيده اند كه دين عبارت است از اعتقاد به يك امر قدسى. تعبيرى كه آن ها مى كنند اين است: اعتقاد به يك امر مقدس و انجام رفتارهايى بر اساس اين اعتقاد. اما اين كه امر قدسى چيست؟ ملاك آن چيست؟ بحث هايى دارند كه چندان مطلب صحيحى به دست آدم نمى دهد.
كسان ديگرى آمده اند و گفته اند كه دين اصلا يك تجربه ى شخصى و يك حالت درونى و روحى است كه يك فرد در درون خودش آن را درك مى كند و لذا اصلا قابل ارايه به ديگران نيست. خوب، اگر اين باشد كه ما اصلا بحثى نداريم. بحث ما سر حالات شخصى افراد نيست، بحث ما سر چيزى است كه از نظر عقلى بتوانيم روى آن بحث كنيم و بگوييم اين درست است يا درست نيست. بحث ما در اين است كه قلمرو دين تا چه اندازه است؟ آيا شامل رفتارهاى حقوقى، سياسى و اقتصادى مى شود يا نه؟ آن تجربه ى شخصى كه كشش اين حرف ها را ندارد، به بحث ما ارتباط پيدا نمى كند.
عده اى ديگر گفته اند كه دين فقط يك سلسله عقايد است. طبعاً هر كس عقيده اى را صحيح مى داند، اين مجموعه ى عقايد مى شود. لازمه ى اين سخن اين است كه ما مطلقا احكام و دستورات عملى را جزء دين ندانيم. كسانى هم عكس اين تعريف را گفته اند. گفته اند: دين ربطى به اعتقادات ندارد و فقط مجموعه رفتارهايى است كه بعضى اشخاص به نام دين انجام مى دهند!
ما در مقابل اين نگرش هاى مختلف يا تعاريف مختلفى كه از دين ارايه مى دهند، لازم است يك موضع مشخصى داشته باشيم و با طرف بحث خود در آن توافق كنيم.
اكثر سؤالاتى كه برادران (در جلسه گذشته) مطرح كرده بودند، مربوط به بحث گذشته ما نيست، بلكه بحث هايى است كه اگر بعدها توفيق ارايه اش را پيدا كرديم، در مورد آن ها بحث خواهيم كرد. دين اقلى و اكثرى، مسأله ى كيفيت اجرا، امكان عمل، علت تغييرات جامعه ى ما و غيره، اين ها به بحث هفته ى گذشته ى ما ارتباطى ندارد.
بحث ما در مورد تعريف دين بود.
چند سؤال مطرح شده كه مربوط به بحث گذشته ى ما است، بنده اين سه سؤال را مى خوانم، پس يك مقدمه براى پاسخ گويى ذكر مى كنم تا ببينيم بعدها اگر سؤال ديگرى راجع به همين بحث ها بود پاسخ دهيم.
تعريف شمااز دين تعريف صحيحى است، ولى از كجا معلوم است كه تعريف حقيقى دين، همين تعريف شما باشد؟
اولا ما هنوز تعريفى ارايه نداده ايم و ثانيا، ملاك اين كه تعريف صحيح كدام است را هم عرض نكرده ايم.
ما گفتيم كه ديگران تعاريف ديگرى هم كرده اند. حالا بحث بر سر اين است كه بر چه تعريفى توافق كنيم تا زمينه ى بحث فراهم بشود؟ بايد روى يك تعريفى توافق كنيم و بگوييم كه دين به اين معنا مورد بحث است. آن وقت ما بگوييم هست، كسانى بگويند نيست. ما بگوييم اكثريست، كسانى بگويند اقلى است. پس ما يك تعريف مورد توافقى بايد داشته باشيم.
شما هنوز دين بودن قرآن را اثبات نكرده ومصداق دين بودن اسلام را ثابت نكرده ايد؟
تصور كرده اند كه ما از موارد استعمال دين در قرآن خواسته ايم يك تعريفى از دين بكنيم يا قلمرو دين را تا يك حدى مشخص كنيم; يعنى در مقامى هستيم كه مى خواهيم تعبداً به قرآن استناد كنيم. ما در اين مقام نبوديم. در آن صورت، ما بايد بگوييم قرآن كتاب خداست و چون خدا فرموده دين يعنى اين، ما تعبداً مى پذيريم. ولى چنين ادعايى نكرده ايم. بله، ما هنوز در مقام اثبات اصل دين اسلام بر نيامده ايم، تا درباره ى منبع دين كه قرآن است بحثى بشود.
به عبارت دقيق تر معيار و ملاك تعريف صحيح دين چيست؟
فراموش نكنيد كه ما در صدد اين هستيم كه تعريف مشتركى با طرف بحث خود داشته باشيم. يعنى بگوييم دين به اين معنا، درست است يا نه؟ شما تا چه اندازه اين معنا را قبول داريد؟ پس هدف ما در اين بحث ،اين نيست كه ادعا كنيم دين حقيقى كدام است. آيا قرآن منبع صحيحى براى دين است يا نه؟ و سؤالاتى از اين قبيل. اين ها بحث هاى بعدى است. ما فعلا مى خواهيم براى دين يك مفهوم مشترك با طرف بحث پيدا كنيم. اين هايى كه در مورد دين مطلب مى نويسند، فلسفه ى دين، دين اقلى، دين اكثرى، قلمرو دين را هم تعريف كنند، ما به اين ها مى خواهيم بگوييم دين يعنى چه؟ شما چه معنايى را در نظر گرفته ايد و ما چه معنايى را! اول بايد بر سر يك معناى مشتركى با هم توافق بكنيم آن گاه بگوييم كه براساس اين معنا بحث مى كنيم. اما دين به اين معنا آيا درست است يا نه؟ اگر دين به يك معنايى باشد كه بر بت پرستى هم صدق بكند، خوب ما هرگز نمى گوييم دين به اين معنا درست است. پس بايد يك تعريفى بكنيم كه شامل آن دينى كه ما مى گوييم بشود. پس ما بايد تعريفى را پيشنهاد بكنيم.
طرف بحث هم بايد بر اساس همين تعريف بيايد و با ما بحث بكند. نگويد شما دين را به اين معنا مى گيريد، من به يك معناى ديگر مى گيرم; مثل كسى كه در مورد زمين صحبت مى كند، آن گاه شما بياييد و در مورد آسمان بحث كنيد.
اگر تعريف ها با هم اختلاف داشته باشد، در مقام بحث نتيجه اى حاصل نمى شود. مثل مشترك لفظى مى شود. مثل اين كه كسى در مورد شير درنده صحبت بكند و طرفش درباره ى شير خوراكى صحبت كند. اين كه بحث نمى شود. آن در مورد يك چيز ديگرى صحبت مى كند و اين در مورد يك چيز ديگر!!
ما در اين مقام هستيم; يعنى مى خواهيم بگوييم اين دينى كه ما در موردش بحث مى كنيم و طرفدارش هستيم و مى گوييم درست است، اين دين به اين معناست. طرف هم اول بايد همين معنايى را كه ما مى گوييم بپذيرد، تا زمينه ى بحث فراهم شود. پس اين اشكال نمى شود كه چرا ما از قرآن آيه مى خوانيم؟ ما كه نخواستيم استدلال تعبدى به قرآن بكنيم. مى خواستيم بگوييم اين دينى كه مورد بحث ما است، همان است كه اين آيات قرآن در مورد آن بحث مى كند. حالا درست يا غلط، فعلا در مقامش نيستيم. مى خواهيم ببينيم كه اصلا مفهومش چيست؟
اشكال سومى كه گفته شده اين است كه :
آيا مى توان طبق آيه ى «لكم دينُكم وَلىَ دينِ» دين را به گونه اى تعريف كرد كه تمام مكاتب، حتى الحادى را شامل شود و سپس در مقام مقايسه از كمال يا حقانيت آن ها سخن گفت؟
البته كه مى شود. ما در آن جلسه هم اشاره كرديم كه دين يك معناى عام دارد كه شامل بت پرستى هم مى شود و بر همين اساس است كه مى گوييم دين حق و دين باطل. پس اصل مفهوم دين، هم شامل دين حق مى شود و هم شامل دين باطل. حال ما مى خواهيم ببينيم كه كدام مصداق از دين، حق و كدام يك باطل است.
اين معناى عام دين را ما قبول كرديم، منتها گفتيم اگر خواستيم درباره دين بحث كنيم، بايد تعريفى از دين ارايه دهيم كه بر دين اسلام منطبق باشد. و الا گفتيم كه بت پرستى هم دين است; وقتى كه موسى(عليه السلام)تشريف آوردند تا فرعون را هدايت كنند، فرعون به مردم گفت: «اخَافُ ان يُبَدِّلَ دينَكُم».[1] آن ها كه خدا پرست نبودند. فرعون رب اعلايشان بود و بت پرستى هم مى كردند. اما فرعون گفت: «اخافُ ان يُبَدِّل دينَكُم». همين بت پرستى منظورش بود. مى گفت مى ترسم موسى بيايد و دين شما را تبديل كند. خرابتان بكند. «ويَذهَبا بِطَريقَتِكُمُ المُثلى»[2] و اين روش ايده آلى را كه شما داريد، از شما بگيرد. از تهاجم فرهنگى موسى مى ترسيد. پس مى شود دين را به بت پرستى هم اطلاق كرد. اما ما كه از آن دين دفاع نمى كنيم، مگر ما از هر دينى به هر معنايى دفاع مى كنيم؟ اين دينى كه ما از آن دفاع مى كنيم، مصداقى از دين است كه آن دين حق است و آن دين اسلام است.
پس اگر ما تعريف عام هم ارايه بدهيم، غلط نيست. منتهى بايد در محل بحثمان توجه داشته باشيم كه ما از آن معناى عام دفاع نمى كنيم، بلكه از يك مصداقش دفاع مى كنيم.
[1] . غافر، 26.
[2] . طه، 63.
@#@ اين سه سؤالى است كه در بين همه سؤالاتى كه دادند مربوط به بحث گذشته ى ما مى شد. حالا توضيحى بدهم كه چرا اين اشكالات وارد نيست؟
همين طور كه ملاحظه فرموديد، يك وقت است كه ما مى خواهيم بگوييم ديندارى درست است، و يك وقت است كه مى گوييم دين چه استعمالاتى دارد؟ چه معانى دارد؟ حتى در قرآن به چند معنا است؟ كه گفتيم آيات زيادى داريم كه دين در قرآن به معناى روز جزا هم استعمال شده است، ولى آن مورد بحث نيست. در نتيجه، ما بايد تعريفى از دين به دست بياوريم. اين تعريف چگونه به دست مى آيد؟
خوب، حالا ما طلاب عادت داريم كه بگوييم تعريف از جنس و فصل تشكيل مى شود. جنس بايد يكى از مقولات ده گانه باشد و فصلى هم به آن اضافه شده باشد تا تعريف شكل بگيرد. اما فراموش نكنيم كه اين گونه تعريف كردن، اگر صددرصد هم درست باشد، مربوط به حقايق دينى است، اما مفاهيم انتزاعى آن ها از اين قاعده مستثنا است. چرا كه آن ها جنس حقيقى و فصل حقيقى ندارند. دين يك ماهيت عينى مثل درخت، انسان، حيوان، زمين و آسمان نيست تا جنس و فصل برايش پيدا كنيم. دين يك اصطلاح است. مجموعه ى يك سلسله امور است. پس نبايد فكر كنيم كه اين جا بايد براى دين يك تعريف ارسطويى ارايه شود، يك جنسى برايش ذكر كنيم تا تحت يكى از مقولات ده گانه واقع بشود. بعد هم يك فصلى به آن اضافه كنيم!
پس براى تعريف دين چه كار بايد بكنيم؟ اولا ما در صدد هستيم كه يك تعريف لفظى از دين ارايه بدهيم; يعنى معناى اصطلاحى را بيان كنيم. پس ما در مقام تعريف لفظى هستيم. مى خواهيم بگوييم كه اين لفظ دين چه معنايى دارد. در حقيقت، تعريف ما نوعى شرح الاسم است، يا اگر دقيق تر بخواهيم بگوييم نوعى شرح اللفظ است. ما مى خواهيم بگوييم كه دين در اصطلاح به چه معناست. اگر خواستيم تعريفى ارايه بدهيم، اين تعريف باز آن تعريف منطقى كه در كتاب هاى منطق خوانده ايم نخواهد بود. بنابراين، دين اصطلاح خاصى است، لذا بايد دقيقاً عناصر اين اصطلاح را مشخص كنيم، منشأ انتزاع اين اصطلاح را كشف كنيم; يعنى بگوييم اين اصطلاحى كه درست كرده اند، منشأ انتزاعش چيست؟ راهش چيست؟ببينيم كه چگونه بر سر اين اصطلاح بايد با طرف مقابلمان توافق كنيم؟ اصلا خودمان چگونه اين اصطلاح را تبيين مى كنيم؟ آيا بنشينيم و به سليقه خودمان بگوييم دين يعنى اين!؟ در اين جا مى گوييم كه اين اصطلاح كاشف از امرى است كه اصلى ترين منبع شناخت آن قرآن است. آن دينى كه مى گوييم، آن اصطلاحى كه همه مى دانيم، اجمالا چيزى است به نام اسلام. اين اسلام، راه شناختى دارد، منبع شناختى دارد و اصلى ترين منبع آن قرآن است.
بهترين راه اين است كه موارد استعمال دين را در قرآن پيدا كنيم و آن ها را بگذاريم كنار هم، و يك تعريف جامع و كامل از آن ها انتزاع كنيم.
موارد استعمال را بررسى كرديم و ديديم كه دين يك جا به معناى لغوى خاصى است كه معنى جزا و پاداش و غيره دارد، گفتيم كه اين معنا محل بحث ما نيست. موارد زيادى هست. هم كه دين به همان معنايى كه ما مى دانيم. به كار رفته است آن موارد استعمال را كه بررسى كرديم، ديديم آن تعريفى كه جامعه شناسان گفته اند، كه دين يك امر شخصى است، تجربه ى شخصى است، يا فقط اعتقادات و رفتار است، هيچ كدام از اين ها درست نيست. دينى كه اسلام مى گويد تنها يك تجربه شخصى نيست چيزى است كه مردم را دعوت به پيروى از خود مى كند. چيزى است كه از طرف خدا آمده. تجربه ى شخصى را كه پيغمبر از طرف خدا نمى آورد.
پس دين مطلقاً به اين معنا نيست. دين به معناى اعتقادات، لازمه اش اين است كه شامل احكام عملى، دستورات عملى و امور غير اعتقادى نشود. نيز به آياتى استناد كرديم كه دين در آن ها مربوط به رفتارها، دستورالعمل ها و احكام است. از جمله «إنَّ عِدَة الشُهور عنداللهِ اثنى عَشَرَ شَهراً»[1] كه اصلا راجع به اين است كه سال، چند ماه است. شما بايد ماه ها را معتبر بشماريد، چهار تاى آن حرام است و احكام خاصى دارد; مثلاً جنگ در آن ها حرام است و كارهاى ديگرى واجب يا مستحب است. اين مربوط به رفتار انسان است، اعتقادات نيست. بعد مى فرمايد: «ذلك الدِّينُ القَيِّمُ»[2] اين كه مى گوييم سال دوازده ماه است و چهار ماه آن حرام است. اين دينِ استوار است اگر دين فقط اعتقادات بود كه دين استوار نام نمى گرفت. پس معلوم مى شود قوانين رفتارى و عملى و حتى تعيين موضوعات شرعى اين ها جزئى از دين است. پس اين تعريفاتى كه گفتند هيچ كدام تعريف جامع و كاملى نيست و آن دينى كه اسلام دين مى داند آن نيست كه آن ها تعريف كرده اند. آن تعريفى كه كم و بيش مرتبط است، اين است كه آيا دين فقط اعتقادات است يا فقط رفتارها است؟ جواب اين است كه هم اعتقادات است، هم ارزش ها و هم احكام فردى و اجتماعى است. پس اسلام مجموعه ى اعتقادات و احكام فردى و اجتماعى را دين مى داند. اگر همين تعريف را بپذيريم يك سوال مطرح مى شود و آن اين كه كسى كه داراى اعتقادات سلبى است، مثلا اعتقاد دارد كه خدايى نيست، قيامتى در كار نيست، حساب و كتابى نيست، پيامبران ـ نعوذ باللّه ـ دروغگو بوده اند انسان هيچ مسئوليتى ندارد و اعمالش رقص و موسيقى و شادى و اين ها، آيا آن مجموعه ى اعتقادات را با مجموعه ى اين احكام رفتارى مى شود دين ناميد يا خير؟ اگر كسى بگويد به اين معنا اصطلاح مى كنيم كه دين شامل اينها هم مى شود، ما هيچ دعوايى با او نداريم. «لا مشاحه فى الاصطلاح». ما در اصطلاحات سختگيرى و مضايقه نداريم. ايشان دلش مى خواهد اين را هم بگويد دين; هيچ اشكالى هم ندارد. اما آن دينى كه ما از آن بحث مى كنيم، چنين معنايى ندارد، براى اين كه در منابع اسلامى هيچ جا دين به اين معنا به كار نرفته است. هر جا در قرآن كلمه ى دين به كار رفته، به يك نحوى با خدا پرستى ارتباط دارد. همه جا بحث اين است كه يك خدا است يا چند خدا؟ بايد خداى واحد را پرستيد يا پرستش بت ها هم جايز است؟ آيا پرستش ملائكه و انبياء هم جايز است؟ بحث سر اين ها است. بحث سر اين است كه بت نپرستيم. آن هايى هم كه بت مى پرستيدند نمى گفتند كه الله نيست، مى گفتند: «ما نعبُدُهُم إلاَّ لِيُقَرِّبونها الى الله»[3]. بت پرستى آن ها هم وسيله اى است براى تقرب به الله، آن ها هم الله را منكر نبودند. هرجا در قرآن صحبت از دين مى شود، محور اصلىش خداپرستى است. منتهى دين باطل آن است كه در تشخيص مصداق خدا اشتباه كرده است. اسلام مى گويد: خالق الله است. رب هم الله است. اله هم است. يعنى آن كسى كه نظام هستى را آفريده الله است، آن كسى هم كه اين عالم را تدبير و اداره مى كند الله است; نه اين كه خالق يكى باشد و اداره كننده كسى ديگر. غير از او هم كسى را نبايد پرستيد. حال اگر كسى قايل بشود كه الله خالق است. رب هم خالق است، اما بايد بت ها را پرستيد، اين به الهى غير از الله قائل شده. اين هم غلط است. پس دين اسلام دينى است كه در ميان اديان الله روش و نوع خاصى از دين را بيان مى كند كه توحيد است.
هيچ جا دين در قرآن نيامده كه دين را در جايى كه مسأله ى خداپرستى مطرح نبوده اطلاق كرده باشد. وسيع ترين موردش مسأله ى پرستش است. وسيع ترين موردش همين «لكم دِينُكُم وَلىَ دينِ» است كه پيغمبر به مشركان مى فرمايد: دين شما براى خودتان، دين من هم براى خودم. اما دين آن ها مبتنى بر انكار خدا و انكار پرستش نبود، صحبت اين بود كه چه چيزى را بپرستيم؟ گفت: «لا اعبُدُ ما تَعبُدُون».[4] پس در دين آن ها هم پرستش بود، منتهى پرستش بت ها. جايى كه اعتقاد به اله و معبود مطرح نباشد، ما نديده ايم كلمه ى دين استفاده شود. حال اگر كسى گفت كه ما وسيع تر از اين اصطلاح جعل مى كنيم، يا مى گوييم معناى لغوى اش وسيع تر از اين است،يا اين كه مى گوييم هيچ اشكالى ندارد، ما دعوايى نداريم، منتهى محل بحث ما آن ها نيست.
ما بى دينى، يعنى چيزى كه اصلا معتقد به خدايى، عبادتى، پرستشى، امر مقدسى، مناسك خاصى، ارزش هاى خاصى ـ هيچ چيز ـ نباشد را اصطلاحاً دين نمى ناميم. و جايى هم سراغ نداريم كه اسمش را دين گذاشته باشند. ولى اگر كسى هم گفت، ما منع نمى كنيم. نمى گوييم اشكال قانونى دارد يا اشكال شرعى دارد. خوب، هر كس مى خواهد اصطلاحى جعل كند. ما مى خواهيم بگوييم دين بر اساس چه اصطلاحى مورد بحث ما است. در مجموع داريم به تعريفى كه از دين، از مجموعه ى موارد قرآنى به دست مى آوريم نزديك مى شويم. ديديم دين در قرآن در جايى كه پرستش معبود مطرح نباشد، به كار نرفته است. پس محور اصلى دين، اعتقاد به يك معبود است. بايد اين ها را تشريح كنيم. به دنبال اين، چيزهاى ديگرى هم هست. ببينيم اين معبود چه صفاتى دارد؟ ما مى گوييم واحد است. اين اولين صفتش است، بعد مى گوييم . عالم است، حكيم است، جسم نيست و ... اين ها همه باز محورش همان معبود است كه معبود ما چنين است. بعد بر اساس اين كه حكيم است، بايد بندگان را هدايت بكند، لذا بايد پيغمبر بفرستد. نبوت هم از همين جا ناشى مى شود و باز هم از يك صفت خدا مى آيد. خدايى كه راه را به بشر نشان داد، به كسانى كه اين راه را پذيرفتند، بايد پاداش نيك بدهد و به كسانى كه تخلف كردند پاداش بد.
[1] . توبه، 36.
[2] . روم، 30.
[3] . الزمر، 3
[4] . كافرون، 2.
@#@ اين مى شود معاد. باز اين هم همان صفت خداست.
احكامى كه عمل مى شود، يا به عنوان پرستش و تقديس خداست، مثل نماز و روزه و عبادات به معناى خاص، و يا اطاعت امر خداست. پس باز همه جا صحبت از خداست. اعتقاد به خدا، وحدانيت خدا، صفات خدا كه در نبوت متجلى مى شود. حكمت خدا براى پاداش و كيفر كه در معاد ظهور مى كند.
اگر ما خدا را برداريم، ديگر هيچ چيز براى دين باقى نمى ماند. كسانى كه مى گويند اعتقاد به خدا هم عرض با دين است، اين تعبير با تعريفى كه ما از دين مى كنيم وفق نمى دهد. اصلى ترين عنصر در تعريف دين اعتقاد به خدا است. پس ما مى توانيم بگوييم دين عبارت است از اعتقاد به خدا، پرستش او و اطاعت امراو. اما اين خدا يكى است يا دو تا؟ اين نقطه ى افتراق اديان مختلف است; مسيحى قابل تثليث است، البته آن ها نمى گويند خداى يگانه را انكار مى كنيم، مى گويند همان يكى در حين وحدت سه تا است. ما بحث داريم و مى گوييم اين جورى نيست، ولى دين، درون آن مسيحيت و پرستش خدا مطرح است، لذا مى گوييم دين مسيحى. اما اگر اعتقاد به خدا در آن مطرح نبود طبق اين اصطلاح آن را دين نمى دانستيم. پس تعريفى كه بر اساس موارد استعمال قرآنى به دست آورده ايم اين است كه انسان معتقد به خداى معبودى باشد و او را پرستش كند و امر او را اطاعت نمايد اين مى شود دين. اين تعريف شامل دين هاى فى الجمله باطل هم مى شود; مسيحيت، يهوديت، زرتشت. اين را ما قبول نداريم، اين ها دين هاى منسوخ هستند يا به خاطر تحريف هايى كه در آن شده، مثلا اعتقاد به مسيح در عصر مسيحيت نبوده، بلكه بعداً وارد آن شده، يا به خاطر آن كه بعضى از دستوراتش نسخ شده; قوانينى بوده كه در يك زمانى بايد عمل كنند، ولى حالا نبايد عمل كنند. اين ها را مى گوييم دين باطل، اما اصلش دين حق بوده است همه ى اين دين هايى كه حق است، همه ى دين هايى است كه خدا نازل كرده اسم همه ى آن ها اسلام است. از اين جا يك تعريف ديگر براى دين به دست مى آيد، نه تعريف مفهومى. حالا بگذريم، از اين اصطلاح شرح اللفظ يا شرح الاسم. آن همان اندازه اى بود كه مى خواستيم اجمالا بفهميم كه اين لفظى كه مى گوييم چه معنايى از آن به دست مى آيد. هر چه گفته شد در واقع تحليلى بود از همان مفهوم اجمالى دين. وقتى كه مى گفتيم: «الانسان حيوانٌ ناطقٌ»، حيوانيت و ناطقيت داخل مفهوم انسان است، اما يك وقت مى خواهيم به علل اربعه تعريف كنيم به طورى كه حقيقت عينى چيزى به دست بيايد، اين جا است كه به خود تحليل مفهوم نمى شود اكتفا كرد، بايد چيزى زايد بر آن مفهوم اصلى به دست آيد. اين دينى كه دين حقيقى است و بايد قبول كرد و از آن دفاع كرد، ماهيت اش چيست؟ چه جور چيزى است؟ مفهومش را حالا فهميديد، چه مى توانيم از واقعيت خارجى اش بگويم؟ چه نمونه اى كه به منزله ى فصل حقيقى باشد براى اين مى شود معرفى كرد؟ اين جا است كه آن آيه ى شريفه جايش باز مى شود: «اِنَّ الدِّينَ عنداللّه ألاِسلامُ»[1] دين ممكن است اعتقاد به خدا و پيامبر باشد، ولى خيلى چيزهايى كه خدا گفته قبول ندارند و روشى كه خدا گفته قبول ندارند، يعنى خود را ملزم نمى دانند. اين دين حق نيست، دين عند الله يعنى دينى، كه خدا دين مى داند. دين واقعى چيست؟ «الاسلام»، حال مقدارى در مورد اسلام توضيح دهيم.
اجمالا معناى لغوى اسلام، تسليم بودن است، اما تسليم بودن در مقابل چه چيزى؟ در مقابل هر چيزى؟ آيا دين حقيقى نزد خدا اين است كه بنده تسليم مطلق، يعنى منفعل محض باشد، از خود هيچ فعاليتى نداشته باشد، استقلالى در فكر و نظر نداشته باشد؟ اين پست ترين سقوط انسانيت است، تسليم در مقابل هر چيزى بودن كه نمى شود دين. اين تسليم فقط در مقابل الله است، تسليم بودن در مقابل آن كسى كه بايد تسليم او بود! چون همه چيز ما از آن اوست.
تكويناً كه همه چيز ما تسليم او هست، اختياراً هم بايد اين كار را بپذيريم. پس دين حق يك تعريفى دارد و اين كه واقعيت عينى را نشان مى دهد كه انسان اختياراً خود را در اختيار خدا بگذارد. اسلام يعنى همين. «الاسلام هو التَّسلِيمُ»، فرمايش امام على(عليه السلام)در نهج البلاغه است، نه تسليم مطلق در مقابل هر چيزى. آن كه زبونى است، تسليم در مقابل آن كسى كه بايد تسليم او شد: «و له أسلَمَ مَن فى السمواتِ و الارضِ».[2] پس دين حقيقى تسليم شدن در مقابل اللّه است، پس بايد اول اعتقاد به الله داشت و بعد به پرستش او درآمد و بعد دستورات او را عمل كرد. اين مى شود دين. اين چيزى است كه ما از آن دفاع مى كنيم. دينى كه ما مى گوييم هم بر يهوديت واقعى صادق است. «لانُفَرِّقُ بين احد مِنهُمْ»[3] همه ى پيامبران خدا يكى بودند و آنچه از طرف خداوند آورده اند درست است ما ادعاى ديگرى داريم كه بعضى از احكامى كه حضرت موسى آورده نسخ شده است، مثل بعضى از احكامى كه پيامبر اكرم در اول بعثت آورد و بعد نسخ شد، حالا ديگر نمى شود به آن عمل كرد. اول مسلمانان به طرف بيت المقدس نماز مى خواندند حكم اسلام بود، خود پيغمبر هم نماز مى خواند اين حق بود يا باطل؟ خوب حق بود، الان هم مى شود عمل كرد پس براى چه نسخ شد؟ وقتى در دين حق احكامى داشته باشيم كه يك زمانى مى شود به آن عمل كرد و بعداً ديگر نمى شود، تبعاً در دين يهوديت هم همين طور است. آنچه از احكام دين يهود با اسلام تعارض داشته باشد، نسخ شده و همين جورى نبايد به آن عمل كرد. ولى دين حقيقى كه حضرت موسى آورده با وضع خود ـ يعنى با محدوديت بعض احكام خود ـ همه را ما قبول داريم; «لانفرِقُ بين احد» مابين هيچ پيغمبرى با پيغمبر ديگر از لحاظ پيغمبر بودن فرقى نمى گذاريم، همه مورد احترام ما هستند، همه دينشان حق بوده، اما حق بودن اديان ديگر به معناى اين نيست كه همه ى احكام آن ها را ما بتوانيم عمل كنيم. ما بعضى از احكام دين خودمان را كه در يك زمانى صحيح بوده نبايد عمل كنيم چون منسوخ است. پس چگونه احكام دين ديگرى را كه نسخ شده عمل كنيم؟ پس به اين معنا، همه ى اديان يك دين است. «انَّ الدِّين عند الله الاسلامُ» كلمه اسلام را در درباره حضرت يعقوب حضرت عيسى حضرت موسى حضرت ابراهيم به كار برديم.
حضرت يعقوب و حضرت ابراهيم به فرزندانشان فرمودند: مبادا بى دين از دنيا برويد. بايد دين اسلام را داشته باشيد! آن دين اسلام آن وقت چه بود؟ آرى اين احكام اسلام كنونى در آن شريعت نبود، ولى اسلام بود. حضرت ابراهيم و اسماعيل وقتى كعبه را مى ساختند گفتند: «واجعلنا مُسلِمَينَ لَكَ و مِنْ ذُريَّتِنا اُمةً مُسلِمَةً لك»[4] اين آن اسلام نبود كه پس از چند هزار سال نازل شده است، ولى دين اسلام بود. پس دين حق، طبق اصطلاح قرآنى يكى است و آن دين اسلام است و اسلام شريعت هاى مختلف دارد: «لِكُلٍّ جَعَلنا مِنكُم شِرعةً و مِنهاجاً».[5]اين شريعت ها همه با تمام احكامشان حق بودند، امّابعضى از احكامشان موقت بود، محدود بود، در زمان خاصى مى بايست عمل شود كما اين كه شريعت اسلام احكامى داشته كه يك زمانى بايد عمل كنند و حالا نبايد عمل كنند. مصداقش نماز خواندن به طرف بيت المقدس بود. يك وقتى واجب بود و اگر غير از اين مى كردند نمازشان باطل بود. ولى حالا نمى شود، چون اين حكم منسوخ شد، بسيارى از احكام شرايع سابق منسوخ شده، ولى بسيارى از آن ها هست. آيه ى قصاص كه در قرآن آمده اين به همان صورتى است كه در تورات نازل كرده ايم شما هم همچنين: «أنَّ النَفسَ بالنفسِ والعينَ و بالعينِ و الأنفَ بالأنفِ».[6] اين همان حكم قصاصى است كه بر حضرت موسى نازل شده و در شريعت اسلام هم هست.
حق است براى اين كه زمان، تاريخ مند نبود، مطلق بود، دايمى بود، امّا بعضى از احكام بوده اند كه موقت بوده اند. خداوند براى مجازات بنى اسرائيل بعضى چيزها را بر آن ها حرام كرد. «فَبِظُلم مِن الّذينَ هادُوا حَرَّمنا عليهم طَيِّبات اُحلَّتْ لَهُم»[7] بعضى چيزها طيب و حلال بود، اما به خاطر ظلم هايى كه كردند حرام شد. خداوند در همين دنيا يك جور مجازاتشان كرد و بعضى طيّبات را بر آن ها حرام كرد. آن احكامى كه براى آن ها حرام شده بود بر ما حرام نيست، ما كه مرتكب آن ظلم نشده بوديم. به هر حال، پس شريعت متعدد است، اما اسلام طبق اصطلاح قرآنى عام است و شامل همه ى اديان حق مى شود.
نتيجه آن كه: تعريفى كه از دين گفتيم مجموعه اى از اعتقادات و ارزش ها و احكامى است كه محورش خدا پرستى است. اين دين، طبق همين اصطلاح شامل دو قسم مى شود: دين حق و دين باطل. دين باطل آن است كه توحيد و فروع توحيد در آن مشكل داشته باشد، نوعى شرك در آن باشد، يا اطاعت خدايا بدعت ها يا احكام غير خدايى در آن باشد. اما اگر اساس دين، توحيد باشد، شاخه هاى صحيحى كه از اين ريشه ى مبارك مى رويد، همان اديانى است كه خداوند بر انبياء نازل كرده است. همه شان اسمشان اسلام است، يك دين هم بيشتر نيست: «انَّ الدينَ عندالله ألاسلامُ»[8]، اين چه تعريفى است؟ اگر مى خواهيد دين حق داشته باشيد بايد گوشتان به دهن وحى باشد و ببينيد خدا چه مى گويد خودتان نرويد قانون وضع كنيد، خودتان نرويد احكام حرام را حلال كنيد: «قل آللهُ اَذِنَ لَكُم اَم عَلى اللهِ تَفتَرون».[9] اين جايز، اين ناجايز، اين حلال، آن حرام; خدا اجازه داده كه اين كارها را بكنيد يا از پيش خودتان مى كنيد؟
اين كه مى گويد «الاسلامُ هو التَّسلِيمُ»، براى اين است كه بدانيد ريشه و حقيقت اين دين الهى كه بر همه ى انبياء نازل شده اين است كه بايد به خدا معتقد باشيد و گوش تان به دهن او باشد (حال تعبير دهن، تعبير صحيحى، نيست اما اصطلاح رايجى است).
[1] . آل عمران، 69.
[2] . آل عمران، 83.
[3] . بقره، 136.
[4] . بقره، 128.
[5] . مائده، 48.
[6] . مائده، 45.
[7] . نساء، 160.
[8] . آل عمران، 69.
[9] . يونس، 59.
@#@ بايد به فرمان خدا باشيد اگر آدميزاد اين جور شد كه اول خدا را بشناسد و بعد هم منتظر بماند و ببيند كه خدا چه مى گويد تا عمل كند، اين مى شود، «ديندار» اگر خدا را قبول نداشت، يا خدا را قبول كرد اما گفت در مقام عمل كارى به او ندارم، اين بى دين است پس دين حق يكى است و آن اسلام است. اسلام هم يعنى اين كه انسان معتقد به خداى يگانه باشد و امر و نهى او را در همه چيز معتبر بداند. اما شريعت ها عبارت اند از امر و نهى هاى مختلفى كه خدا به خاطر مقتضيات زمان هاى مختلف بر انبياء نازل كرده است. «لكلٍّ جعلنا منكم شِرعةً و مِنهاجاً...» برنامه هاى مختلفى است كه بر اساس آن ها شريعت هاى مختلفى داريم. اما همان دين، حق و باطل دارد.
ادعاى ما اين است كه اساس دين خدا پرستى است و همه ى فروع آن از ارزش ها و احكام، فردى و اجتماعى، از همين ريشه ى توحيد بر مى خيزد و نام آن اسلام است. مى خواهيم ببينيم اين اسلام با اين تعريفى كه ما كرديم قلمروش كجاست؟ فقط عبادت است؟ جايش در مسجد است و يا جايش در جامعه هم هست؟ آيا دين در ميدان جهاد هم هست؟ در فعاليت اقتصادى هم هست؟ در كارخانه و مزرعه هم جاى دين هست؟ اين محل بحث مى باشد.
تا به حال فقط تعريف از دين ارايه داديم و از دين اسلام.
سؤال: ما دين را براى جوانان چگونه تعريف كنيم كه هم در افق درك آن ها بگنجد و هم جذّابيّت و كشش براى آن ها داشته باشد؟
اين كه چگونه بايد دين را تعريف كنيم كه قابل فهم باشد، اين توقع به جايى است، چون اگر نتوانيم براى مخاطب مان بگوييم كه اصلا دنبال چه مى گرديم و از چه دفاع مى كنيم، اين كار لغويست. بايد ادعاى خودمان را هم به طرف بفهمانيم. مخاطبين ما هم عمدتاً جوان ها هستند البته ديگران هم مخاطب هستند، ولى آن ها در طول عمرشان دين خودشان را شناخته اند و راه خودشان را انتخاب كرده اند. بيشترين توجه ى ما به جوان هايى است كه حالا بايد دين را بشناسند و انتخاب كنند. آغاز تكليفشان و آغاز زندگى انسانى شان است. اين توقع به جايى است كه بايد تعريفى از دين داد كه قابل فهم باشد.
حقيقت اين است كه تعريفى از اين روشن تر از دين نمى توانيم ارايه دهيم كه اعتقاد به خدايى كه بايد او را پرستيد و از او اطاعت كرد. دين يعنى چه؟ يعنى معتقد باشيد به خدايى كه جهان را آفريده، من و شما را آفريده است و بايد او را پرستش كنيم. و بايد از او اطاعت كنيم فكر مى كنم تعريف روشن و قابل فهم باشد.
اما اين كه چگونه تعريف كنيم تا جذابيّت داشته باشد انگيزه ايجاد كند، تا بيايند آن دين را بپذيرند. اين ديگر از تعريف برنمى آيد. الان در اين مقام هستيم كه محتواى دين و عوارض ذاتيه ى دين را بيان كنيم آن چه مربوط به تعريف مى شود ـ خصوصاً تعريفى كه بخواهد مفهوم را روشن كند ـ از اين ساده تر نمى شود و كارى نمى توانيم بكنيم كه در آن جذابيت ايجاد كند جذابيت در اينجا جذابيت فطرى است كه ما معتقديم. حالا آن محل بحثش نيست كه انسان يك جاذبه ى فطرى به خداوند دارد: و عوامل اجتماعى باعث مى شود كه از آن جاذبه ى فطرى و كشش باطنى اش غافل شود. اگر شرايطى فراهم شود كه اين عوامل اجتماعى از اثر بيفتد و به فطرت خودش بر گردد آن جاذبه را خواهد يافت، زيرا اين جاذبه به طور حقيقى وجود دارد.
اما ما چه كنيم كه دين جاذبه داشته باشد؟ اين در جايى تعريف نمى شود. در مقام بيانش بايد كسانى كه مى خواهند محتواى دين را براى جوان ها تعريف كنند از چيزهايى آغاز كنند كه پاسخ گوى نيازهاى فطرى و طبيعى آن ها باشد. بگويند كه دين براى شما اين خدمت ها را مى كند، آرامش روحى به شما مى بخشد، راه صحيح زندگى را براى شما تعيين مى كند، سلامت بدن و سلامت روح را فراهم مى كند، امنيت اجتماعى را فراهم مى كند محبّت و صميميت برايتان ايجاد مى كند. در ابتد از چيزهايى كه جاذبه دارد بگوييم، البته در دين چيزهايى هم وجود دارد كه مقدارى سخت است، جنگيدن تا كشتن و كشته شدن براى هر كسى در ابتدا مطلوب نيست. اول نبايد آن ها را مطرح كرد اين جنبه ى روان شناختى دارد و در مقام تعليم و تربيت بايد از آن چيزى آغاز كنيم كه مخاطب ما بيشتر به دنبالش مى گردد و گم شده اش است. اين در مقام تبليغ و بيان محتواى دين است. اما در مقام تعريف، بايد تعريف ساده اى گفت كه قابل فهم باشد تا بتوانيم به بيان شاخه ها و محتوايش بپردازيم.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ.
پيش درآمد[1]
تقريباً مى توان گفت كه در جلسه ى گذشته، مباحث حضرت آيت ا... مصباح، درباره ى پنج موضوع بود: يكى اهميت و نقش تعريف دين در موضوع گستره ى دين بود. كسانى كه در زمينه ى مباحث جديد علم كلام مطالعاتى انجام داده اند مى دانند كه نقطه ى شروع مباحث كلام جديد، تعريف دين است. اگر مراد ما از دين روشن نباشد و تفاهمى بين كسانى كه درباره ى قلمرو دين، گفتگو مى كنند، وجود نداشته باشد، ادامه ى بحث هيچ ثمرى نخواهد داشت. از اين رو حضرت استاد در جلسه ى گذشته بحث مفصلى درباره ى چيستى دين، ماهيت دين و روش به دست آوردن تعريف دين ارايه دادند كه مى شود گفت فضاى كلى بحث جلسه ى گذشته، در زمينه ى موضوع تعريف دين بود. دومين موضوع طرح ادعاى كسانى بود كه قايل به روش هاى برون دينى در تعريف دين و پيدا كردن گستره ى دين بودند. حضرت استاد در محور سوم اين ادعا را توضيح دادند تا مراد آن ها كاملا روشن بشود. و در مرحله ى چهارم، به نقد اين ديدگاه پرداخته شد. محور پنجم نيز، نتيجه گيرى و ارايه ى ديدگاه صحيح روش تعريف دين و روش تعيين گستره ى دين بود كه در نهايت حضرت استاد تعريفى با مراجعه به متون دينى ارايه فرمودند.
اين فضاى كلى بحثى بود كه در جلسه ى گذشته مطرح شد. اكنون مختصرى از مباحث جلسه گذشته را بيان خواهم كرد.
جلسه گذشته در رابطه با اهميت تعريف دين در مساله ى قلمرو دين، اشاره شد كه انسان وقتى درباره ى احكام يك چيزى مى خواهد بحث كند، ابتدا بايد موضوع آن روشن باشد. خوب سؤال پيش مى آيد ما كه در قلمرو دين مى خواهيم تعريف دين را پيدا كنيم، به چه روشى تمسك بجوييم؟ روشى كه علماى ما غالباً استفاده مى كردند، مراجعه به متون دينى بود. به قرآن مراجعه مى شد، به روايات مراجعه مى شد، اما امروزه برخى مى گويند استفاده از چنين روشى نه تنها سودمند نيست، بلكه اصلاً نادرست و غلط است. روش صحيح آن است كه بدون در نظر گرفتن منابع دينى، از روش هاى برون دينى استفاده كنيم و ببينيم با چه شيوه اى مى توانيم معنا و چيستى دين را تشخيص دهيم. غالباً روشى هم كه انتخاب مى كنند، همان روشى است كه حضرت استاد اشاره فرمودند. يعنى براى اين كه ما تشخيص بدهيم دين چيست، نبايد ببينيم قرآن چه فرموده، بلكه بايد سؤال كنيم و ببينيم كه چه نياز برجامانده اى داريم كه دانش بشرى و عقل انسان نمى تواند آن نياز را پاسخ بدهد كه در اين صورت بايد دين پاسخ گوى آن باشد. طبيعى است كه خداى عالم كه حكيم است و خلقتش بى حكمت نيست، اين نياز را پاسخ مى دهد.
بعد گفته اند كه در گذشته چون انسان ها علم و دانش امروزى را نداشتند، به هر نوع مساله اى كه برمى خوردند، آن را از دين مى جستند. اما امروزه فقط يك نياز برجاى مانده است كه پاسخ آن را فقط دين مى تواند بدهد، و آن نياز اين است كه گاهى انسان حالت روانى اى پيدا مى كند كه احتياج دارد با يك موجود ماورائى كه ديده نمى شود، ارتباط برقرار كند، با او راز و نياز بكند. نيايش با او برقرار كند و البته اين ارتباط با او ثمراتى دارد. يك ثمره اش اين است كه انسان آرامش پيدا مى كند. يك ثمره اش اين است كه قوه ى تخيلش قوى مى شود و مى تواند چنين موجودى را بپروراند و در ذهن خود چنين موجودى را ترسيم كند. يك نتيجه اش اين است كه به بلندپردازى هاى خود پاسخ مى دهد. بلندپردازى هايش را تقويت مى كند!
خوب، اين ادعايى بود كه مطرح شد. و بنابراين ادعا چيستى دين، ماهيت دين، حقيقت دين، كتاب و سنت نيست بلكه يك تجربه ى درونى و يك ارتباط درونى است بين خود و خدا. دين همين است و بس! لذا نياز انسان فقط در بعد درونى خواهد بود و در ساير ابعاد بايد به علم و دانش و... مراجعه كند. اين توضيحات را حضرت استاد فرمودند و بعد به نقد اين ديدگاه پرداختند. نقد اين ديدگاه از اين جا شروع شد كه اينان يك تصور غلطى پيدا كرده اند و بر اساس آن تصور غلط، يك نتيجه ى نادرست گرفته اند.
البته اين كه عرض مى كنم برخى قسمتها، به هرحال مضمون فرمايشات حضرت استاد هستند. يك پندار نادرست و سپس يك نتيجه ى غلط. آن پندار نادرست اين است كه اگر ما بخواهيم در بحث قلمرو دين گفتگو بكنيم، يا مى خواهيم ماهيت دين را پيدا كنيم، بايد ماهيت دين را به گونه اى تعريف كنيم كه همه ى انسان ها بپذيرند; جامعه شناسان، روانشناسان، اقتصاد دانان، آدميان و ساير انسان ها. در صورتى كه اين يك مغالطه است و يك سخن نادرست. چرا؟ به دليل اين كه ما كه نمى خواهيم بوديسم را اثبات كنيم. نمى خواهيم دين مشركان را (لَكُم دينُكم ولىَ دينِ)[2] ثابت كنيم؟ نمى خواهيم دين مسيحيت را كه اعتقاد به تثليث دارد ثابت كنيم. ما كه ساير اديان را نمى خواهيم تعريف كنيم تا ناچار باشيم تعريفى از دين ارايه دهيم كه شامل آن ها هم بشود، و بعد بياييم در مورد محدوده و قلمرواش صحبت كنيم. نه، بحث ما گستره ى دين است و بحث ما تعريف و شناخت دين است. و ما مى خواهيم اسلام و تعاليم اسلام را تبيين كنيم و آن ها را روشن سازيم و اثبات نماييم، بر ما است كه تعريفى از اسلام ارايه دهيم كه مصداق اسلامى باشد كه مسلمانان قبول دارند، ما قبول داريم. متون دينى، آن را ارايه مى دهد. بنابراين لازم نيست حتماً تعريفى باشد كه مسيحيت را شامل باشد، چون ما نمى خواهيم از بوديسم و مسيحيت دفاع كنيم.
با بطلان اين پندار غلط ـ كه لازم نيست كه شامل همه ى اديان بشود، چون ما در صدد اثبات همه ى اديان نيستيم ـ اين نتيجه گيرى هم باطل مى شود كه بياييم دين را به گونه اى تعريف كنيم كه همه را شامل شود، بگوييم دين يعنى تجربه ى درونى. خوب، در همه ى اديان، حتى بوديسم هم كه خدا را باور ندارد، به هر حال دين را به عنوان يك تجربه و يك ارتباط انسان با يك موجود متعالى، قبول دارند. با رد آن پندار (لزوم تعريف دين به نحوى كه شامل همه اديان شود)، اين نتيجه گيرى هم (دين يعنى تجربه دينى) باطل مى شود.
بعد از اين كه روشن شد كه ما در صدد تبيين چيستى اسلام هستيم و گستره ى اسلام را مى خواهيم روشن كنيم، اكنون سؤال اين است كه براى اين كار به چه روشى بايد تمسك بجوييم؟ اتفاقاً بر خلاف تصور كسانى كه اعتقاد داشتند براى تعريف دين نبايد سراغ منابع دين رفت دارند، براى پاسخ به اين سؤال كه اسلام چيست نه تنها مراجعه به منابع دينى، و استفاده از روش درون دينى، نادرست نيست، بلكه اصلا لازم است. اين اسلام است كه بايد خودش را بر ما عرضه كند و اين پيامبر اسلام است كه با تعاليم خود، وحى اسلامى را و دين اسلام را براى ما به ارمغان آورده و در منظر ما قرار داده است. لذا ما بايد نگاهى به اين منابع دينى بكنيم و ببينيم خداوند چه چيزى را براى ما فرستاده است. آيا صرف احكام ارتباط انسان با خدا را فرستاده، يا نه! ساير ابعاد وجودى انسان هم در آن است. خوب، آخرين قسمت بيانات حضرت استاد اين است كه ما بايد براى تعريف دينى كه مصداقى از آن اسلام است بايد به متون دينى مراجعه كنيم. سؤال اين است كه مراجعه به متون اسلامى چه تعاريفى از دين به ما ارايه مى دهد؟ استاد با بررسى آياتى كه از قرآن نقل فرمودند، به اين نتيجه رسيدند كه (با استناد به آيات) دين عبارت است از مجموعه اى از باورهاو ارزش ها. البته فرمودند ارزش ها هم كه گفته مى شود، منظور مطلق ارزش ها است; اعم از ارزش هاى اخلاقى و ارزش هاى غير اخلاقى كه شامل ارزش هاى اجتماعى، حقوقى هم مى شود. دين يعنى مجموعه اى از باورها و ارزش ها. البته اشاره مى كنند كه گاهى وقت ها در اسلام دين به مجموعه اى از عقائد، اخلاقيات و احكام تعريف شده منتهى با اين تعريف، تقسيم دين به باورها و ارزش ها يك تعبير جديدترى است، ترجمه ى همان سخن است، منتهى سخن گفتن با زبان روز است، پس مى توان گفت دين يعنى مجموعه اى از باورها و ارزش ها، اعم از تمام ارزش هايى كه عرض شد.
باز اشاره فرمودند كه سمت و سوى اين ارزش ها را باورها مشخص مى كند، بنابراين ما ملاحظه مى كنيم كه در جوامع مختلف، ارزش هاى مختلفى حاكم است; چرا؟ به خاطر اين كه باورهاى متفاوتى وجود دارد. بنابراين كسانى كه باورهاى متفاوتى دارند، هيچ موقع انتظار نيست كه ارزش هاى واحدى را در زندگى خود پياده بكنند. بنده اين جا داخل پرانتز يك استفاده اى بكنم، در نتيجه كسانى كه ارزش هايى را كه متعلق به يك فرهنگ ديگر است، متعلق به يك باور ديگر، متعلق به يك جهان بينى ديگر است، متعلق به يك نگرش ديگر به هستى و انسان و جامعه است، مى خواهند آن ارزش ها را در يك جامعه اى كه اصلاً اساس باورها و بينش هايش با آن اصلاً بسيار متفاوت است پياده كنند، ناموفق هستند. در پايان استاد نتيجه گرفتند كه چون سمت و سوى ارزش ها را باورها تعيين مى كند، اگر باورها واقعيت داشته باشد، ارزش ها هم سمت و سوى درستى خواهند داشت و چنين دينى، دين حق خواهد بود. ولى اگر چنين باورهايى واقعيت نداشته باشند، اين ارزش ها هم سمت و سوى درستى نخواهد داشت، مثلا كسى كه باور دارد عالم هستى خالقى دارد، و بعد ارزشش اين مى شود كه به عبادت او بپردازد. چون باورش صحيح است، سمت ارزشش هم صحيح است. اما اگر كسى بت، را يك واقعيت بگيرد ـ حالا البته بت هر كسى ممكن است متفاوت با اشخاص ديگر باشد، چنان كه بت هر قرنى ممكن است با بت قرن ديگرى متفاوت باشد ـ و آن را بپذيرد، نذرش كند، التماسش كند.
[1] . از: حجت الاسلام والمسلمين سيد محمدعلى داعى نژاد.
[2] . كافرون، 6.
@#@ چون آن باور واقعيت ندارد، اين ارزش هم سمت و سوى درستى ندارد.
جمع بندى مطلب اين شد كه براى مشخص كردن گستره ى دين، ابتدا بايد در مورد دين به يك توافقى رسيد و براى گفتوگو درباره ى قلمرو دين و تعيين قلمرو دين، بايد به معناى مشتركى از دين رسيد و اين معناى مشترك از دين هم لازم نيست كه مورد اعتقاد همه ى جهانيان باشد، بلكه كافى است كه مورد باور و اعتقاد كسى باشد كه در اين گفتوگو، مى خواهد از آن دفاع كند.
نكته ى مهمى كه اين جا نهفته است ـ كه اين نكته نشان دهنده ى حساسيت و اهميتى است كه استاد نسبت به مساله ى چيستى و حقيقت دين داشته اند ـ اين است كه چرا و به چه دليل اين همه از مراجعه به متون دينى فرار مى شود؟ چرا تلاش مى شود متون دينى كنار زده شود؟ چرا به انسان گفته مى شود كه به سراغ دين نرو و از نپرس كه دين يعنى چه؟ و باور درست و ارزش يعنى چه؟ چرا اين همه تاكيد بر نرفتن به سراغ متون دينى و ارايه راه هاى ديگر وجود دارد؟ اين به خاطر تفاوت بسيار اساسى اى است كه بين اسلام و مسيحيت وجود دارد. تفاوت اساسى اين دو دين اين است كه متكلمان مسيحى، وقتى سراغ متون مسيحيت مى رفتند، مى ديدند كه جز تعدادى نقل قول هاى تاريخى و بيانات اخلاقى چيزى وجود ندارد! اما وقتى ما به قرآن كه منبع اصلى اسلام است و متون روايى و منقول از اهل عترت كه مكمل قرآنند: «اَليومَ اَكمَلتُ لَكُمْ دِيْنَكُمْ» و «كتابُ الله وسنتىِ ما اِن تَمسكتُم بِهما لَنْ تَضِّلوا ابداً». مراجعه مى كنيم، مى بينيم كه اين متون شامل همه ى عرصه هاى زندگى است. پس اين همه تاكيد بر نرفتن به سراغ متون دينى به خاطر اين است كه صراحت متون اسلامى در شمولش بر تمامى ابعاد زندگى انسان آن چنان صريح است و آن چنان روشن است كه بهترين راه آن است كه از اول يكى از دو چيز را بگوييم. يا بگوييم كه اصلا اين متون را نمى فهميمو برداشت ها متفاوت است ، قرائت ها متفاوت است. يا اين كه بگوييم، ما اول بايد ببينيم كه چه نيازهايى داريم.
اين خلاصه و گزيده اى بود از فرمايشات حضرت استاد كه در جلسه ى گذشته ارايه فرمودند، در اين جلسه، از محضر استاد، درخواست مى نماييم پرسش هايى را كه در اين زمينه مطرح شده است، بررسى و پاسخ بفرمايند.
پرسش و پاسخ ندارد