امروز:
جمعه 24 آذر 1396
انتظار بشر از دين
بسم الله الرحمن الرحيم
موضوع بحث، بحثي داغ و مفصّل است كه امروزه در مطبوعات كشور، خصوصاً مطبوعات فلسفي و كلامي و گاهي سياسي، به نام «انتظار بشر از دين» مطرح مي‌كنند كه در حقيقت از سه كلمه‌ تركيب يافته است. در اين مسئله بسيار قلم‌فرسايي مي‌كنند. طرح اين مسئله، جنبه‌ي كلامي و فلسفي و گاهي نتايج سياسي نيز دارد. اگر در حقيقت طرح اين مسئله، جنبه‌ي علمي و كلامي و فلسفي داشت، جاي تشكّر بود. و امّا گاهي برخي از بحث‌هاي كلامي و فلسفي مقدّمه‌ي يك رشته مسائل ديگر است و در عين حال از همه‌ي اين عزيزان تشكّر مي‌شود كه با طرح اين مسائل و مباحث، ما را وادار به فكر و انديشه مي‌كنند.
در درجه‌ي اوّل بايد گفت: كساني كه اين مسئله را تحت عنوان «انتظار بشر از دين» مطرح مي‌كنند، تاريخچه‌ي اين مسئله را ذكر نمي‌كنند كه اين مسئله چه زماني متولّد شده است و كدام انديشمند آن را تحت اين عنوان مطرح كرده است و در كجاي غرب يا شرق، اين مسئله عنوان شده است؟ در حالي كه روش تحقيق در درجه‌ي اوّل سير تاريخي مسئله است. به عنوان مثال هنگامي كه فقه، در حوزه‌ها تدريس مي‌شود، مسائل اصلي آن از نظر تاريخي بررسي مي‌شود. مثلاً ريشه‌هاي تاريخي اين مسئله، در اين كه چه زماني عنوان شده است و در ميان اهل سنّت يا صحابه‌ي ائمه‌ي اهل بيت، چه زماني اين مسئله مطرح شده است و چه تاريخي از آن گذشته است، اين مطالب نخست بايد بيان شود؛ زيرا كه تاريخچه‌ي مسئله به تنهايي، روشن‌گر مسئله است.
در اين جا يادي از استاد بزرگوار، مرحوم آيت الله العظمي بروجردي مي‌كنيم كه حدوداً در سال‌هاي 1328 يا 1329 در مسجد عشق‌علي درس مي‌گفتند. بحث ايشان به بحث عامّ و خاصّ رسيد و اين مسئله‌ي اصولي را مطرح كردند كه آيا تخصيص سبب مجازيّت عامّ مي‌شود يا نه؟ همان مطلبي مورد نظر است كه در معالم و كفايه و ... نيز موجود است. در آن‌جا مولا گفته است «أكْرِم العُلما الاّ زيداً» آيا «الاّ زيداً» مايه‌ي مجازيّت عامّ مي‌باشد يا نه؟ ايشان تاريخچه‌ي مسئله را مطالعه كردند و قرن به قرن عقب رفتند تا اين كه ثابت كردند كه گويا اين مسئله در سال 303 در ميان اصوليّين عراق مطرح شده است؛ بنابراين كساني كه مسئله‌اي را تحت عنوان «انتظار بشر از دين» در مطبوعات كشور مطرح مي‌كنند، خوب بود كه دست كم تاريخچه و پديد آورنده‌ي اين مسئله و زادگاه اين فكر را مطرح مي‌كردند تا بدانيم كه چند قرن از آن مسئله گذشته است و چه انديشه‌هايي بر روي اين مسئله ابراز شده است. متأسفانه در بحث‌هايي كه امروزه در كشور مي‌شود، هيچ عنايتي نسبت به تاريخچه‌ي مسئله نشده است.
نكته‌ي ديگري كه قبل از بحث بايد گفته شود اين است كه انقلابي كه در غرب پديد آمد، انقلاب علمي يا صنعتي، مسلماً در ان زمان، اين انقلاب ضررهايي را داشته است؛ يكي از ضررهايش اين بود كه دين را در غرب به انزوا كشيد؛ يعني هم كليسا و هم متديّنين و جهان دين را به گوشه‌نشيني كشاند. كم‌كم اين انديشه در آن‌ها پيدا شد كه علم جاي‌گزين دين مي‌شود؛ يعني تا به حال ما به خاطر اين به دين احتياج داشته‌ايم كه عالم نبوده‌ايم؛ اكنون كه عالم شده‌ايم و روابط طبيعت و اشيا روشن شده است، علم جاي‌گزين دين خواهد شد. مي‌گويند كه دين را كنار بايد بگذاريم و علم را جانشين دين كنيم. مدّت‌ها اين انديشه وجود داشت تا اين كه كم‌كم به اشتباه خود پي بردند؛ يعني اشتباه به اين كه علم همه‌ي مشكلات را مي‌تواند حل كند. علم ممكن است مشكلات معيشتي را حل كند و راحتي را براي بشر به ارمغان آورد و بشر كم‌كم بتواند زندگي را مرفّه‌تر كند، امّا اين كه انسان بتواند همه‌ي مشكلات را توسط علم حل كند، امري محال است. بنابراين دانشمندان بعدي ـ خصوصاً در قرن چهاردهم كه روان‌شناسي و روان‌كاوي اوج گرفت ـ معتقد شدند كه دوران دين سپري نشده است و بخشي از مشكلات بر عهده‌ي دين و برخي به عهده‌ي علم است؛ يعني هم بايد علم را گرفت و هم دين را، كه البتّه سهم مختصر يا متوسّطي براي دين قائل شدند (خصوصاً شاگردان روان‌كاو معروف يهودي) و كم‌كم به اين‌جا رسيدند كه دين نيز در زندگي سهم دارد. خصوصاً يونگ و امثال او در جامعه براي دين سهمي را قائل شدند. اين‌ها در اوايل قرن چهاردهم يعني حدود هشتاد يا صد سال قبل، اين مسئله را مطرح كردند كه دين چه آثاري در جامعه و انسان پديد مي‌آورد؟ البتّه آثاري كه سعادت انسان را تأمين مي‌كند، يعني مسئله‌ي «آثار سازنده‌ي دين» در آن دوران مطرح شد. «انتظار بشر از دين» موضوع مسخ شده‌ي مسئله‌ي ديگري است. آن مسئله‌اي كه در غرب مطرح است، مسئله‌ي «آثار سازنده‌ي دين» مي‌باشد. مسئله‌ي آثار سازنده‌ي دين اين است كه علم و دين هر دو آثاري را دارند و بشر بايد به سراغ علم و دين برود. ولي در كشور ما آن‌هايي كه مي‌خواهند فلسفه‌ي غرب را به كشورمان منتقل بكنند، متأسفانه اين مسئله را منحرف و مسخ كرده‌اند و مسئله‌اي كه در ميان آن‌ها به نام آثار دين است، به شكل انتظار بشر از دين تغيير داده‌اند كه جنبه‌هاي سياسي و اجتماعي داشته است. البتّه آن‌ها بحث كرده‌اند كه آثار سازنده‌ي دين در درجه‌ي اوّل مي‌تواند براي بشري كه دچار غلط و پريشاني و يك نوع ناراحتي فكري است، لنگري باشد و مقداري از كاستي‌ها و غم‌هاي او را بكاهد. مسلماً در اين‌جا بحث‌هاي مفصّلي دارند و مي‌گويند: جامعه‌ي متديّن در امنيت فكري زندگي مي‌كند؛ در حالي كه جامعه‌ي لاييك چنين امنيت فكري و قلبي را ندارد. زندگي جامعه‌ي متديّن همراه با نشاط است، زيرا مرگ را روزنه‌ي زندگي ديگر مي‌داند؛ در حالي كه جامعه‌ي لاييك زندگي را تمام شده‌ي با مرگ مي‌داند و همين‌ها آثاري تحت عنوان «آثار سازنده‌ي دين» را مطرح كردند؛ ولي متأسفانه كساني كه در كشور اين مسئله را مطرح مي‌كنند و افكار را از غرب مي‌گيرند، در طرح اين مسئله، آن را تحريف كرده و تحت عنوان «انتظار بشر از دين» بيان مي‌كنند.
پس دو نكته عرض شد: اولاً از اين‌كه تاريخچه‌ي مسئله گفته نمي‌شود، معلوم مي‌شود كه اين مسئله تاريخچه‌‌اي ندارد يعني مسئله‌اي تحت عنوان «انتظار بشر از دين» نوظهور است و تاريخچه براي عنوان ديگري است و ثانياً اين‌كه اين مسئله تحريف يافته‌ي مسئله‌ي معقولي تحت عنوان «آثار سازنده‌ي دين» است.
حال كه از اين مسائل خارج شديم، خودمان به آن برمي‌گرديم و عنوان را تحليل مي‌كنيم. بنده معتقد هستم كه در عنوان اين مسئله، مشكلات و نارسايي‌هاي زيادي وجود دارد؛ امّا اين كه مسئله حقّ است يا ناحقّ، بايد مورد بررسي قرار بگيرد.
اشكال آن در درجه‌ي اوّل اين است كه اين افراد مي‌گويند «انتظار بشر از دين»، در اين صورت اين عنوان را اگر يك فيلسوف مطرح كند، معلوم مي‌شود كه وي به دين از نظر ابزاري نگاه مي‌كند؛ گويي دين يك ابزار و ادواتي است و حال انتظار ما از اين ابزار و ادوات چيست؟ در حالي كه طرح كردن دين به صورت يك ابزار و انتظار داشتن از آن، با واقعيّت و حقيقت دين سازگار نيست. اين افراد به صورت يك ابزار به دين مي‌نگرند؛ گويي دين همانند ارّه‌ي بُرنده‌ي نجّار است و هر كسي از آن انتظاري دارد و ما نيز از آن انتظاري داريم؛ انتظار ما از اين ابزار در زندگي چيست؟ و اين با واقعيّت دين كه «وحي الهي» است، سازگار نيست و ما بايد به جاي «انتظار بشر از دين» بگوييم كه «انتظار دين از بشر» چيست؟
مسئله‌ي دوّم اين است كه همان‌طور كه مي‌دانيد بعد از آن‌كه مكتب ماترياليسم در جهان پيش‌رفت كرد و مادّي‌گرايي تقريباً بخشي از غرب را گرفت، اين‌ها احساس كردند كه معنويّت را از دست دادند؛ به اين معنا كه وجود مساوي با مادّه است و اگر زندگي از اوّل تا آخر مادّه است، هيچ معنويّتي در زندگي نيست. دانشمندان آن‌ها آمدند و گفتند كه حرف شما صحيح نيست و ما در زندگي، معنويّت را نيز قبول داريم. ما كه اصالة المادّي هستيم و وجود را مساوي با مادّه مي‌دانيم و مادّه را مساوي با وجود، ما نيز يك نوع معنويّت انسان‌گرايي، انسان‌محوري يا انسان‌خدايي داريم كه اين‌ها براي انسان ارزش‌هايي قائل شده‌اند و دور انسان‌ها مي‌گردند و انسان‌ها در زندگي اين‌ها «اصالت» پيدا كرده‌اند. اين همان اُمانيسم و انسان‌محوري است؛ يعني انسان را جانشين خدا و ماوراي طبيعت مي‌دانند.
در انتظار بشر از دين، گويا كه انسان محور است؛ همانند انتظار از خادم، پزشك و... بنابراين بشر اصل، و دين فرع گرديد و اين همان انديشه‌ي انسان‌گرايي و انسان‌خدايي و يك نوع معنويّت را منحصر به انسان كردن است و ما انتظار نداريم كه كساني كه در اين كشور موحّد و نقطه‌ي مقابل لاييك هستند و ماترياليسم را نپذيرفته‌اند، يك مسئله‌ي فلسفي را تحت اين عنوان مطرح كنند و درباره‌ي آن كتاب و رساله بنويسند و سخن‌راني كنند و بگويند «انتظار بشر از دين»، گويي محور تمام مسائل، وجود انسان است و بقيّه بايد در خدمت انسان باشد.
از اين اشكال كه بگذريم به تجزيه و تحليل خود عنوان مي‌پردازيم و رابط يعني «از» را از جمله‌اي كه گفته مي‌شود «انتظار بشر از دين» حذف مي‌كنيم كه در اين صورت سه كلمه بيش‌تر نخواهد بود؛ يعني «انتظار، بشر و دين».
در درجه‌ي اوّل اين كه، وقتي مي‌گوييد «بشر»، كدام بشر منظور شما است؟ بشر تاريخ ده هزار ساله دارد و اگر خط‌هاي ميخي را هم حساب كنيم، حدود ده هزار سال تاريخ دارد.@#@ آيا بشر عهد حجر يا بعد از عهد حجر يعني دوران ابراهيمي يا بشر غربي يا امروزي را مي‌گوييد؟ مسلّماً نمي‌شود همه‌ي بشر را در يك ترازو گذاشت؛ انتظار بشر حجري با انتظار بشر امروزي كه فضا را مي‌خواهد تسخير كند، يكي نيست. پس عنوان شما مبهم است؛ زيرا وقتي مي‌گوييد «انتظار بشر» بايد مشخص كنيد كه همه‌ي بشرها يا بشر غربي يا قرون وسطا، يا بشر قبل از اسلام و اديان، كدام يك منظورتان است؟
ابهام ديگري كه وجود دارد، مسئله‌ي دين است؛ يعني وقتي كه شما مي‌گوييد انتظار بشر از دين، كدام دين مورد نظر شما است؟ آيا دين كليم، (البتّه نه آن دين واقعي) كه مي‌گويد: خداوند متعال براي كُشتي گرفتن، نيمه‌ي شب به خيمه‌ي يعقوب آمد و تا صبح با يعقوب كشتي گرفت و آخر كار با يك ضربه‌ي فنّي موفّق بر كوبيدن يعقوب بر زمين شد را مي‌گوييد؟ و يا دين مسيح، (البتّه نه دين مسيح واقعي) كه مي‌گويد جناب آقاي مسيح براي كساني كه در عروسي بودند و در آن عروسي شراب كم آمد و ايشان نُه يا هفت خُمره را با اعجاز شراب كرد را مي‌گوييد؟ و يا اين‌كه دين اسلام را مي‌گوييد؟ يا خير، بلكه مقصود شما از دين حتّي آن مكتب‌هاي عرفاني را هم شامل است؛ مانند مكتب‌هاي بودا، هندويسم، كه اين‌ها به مكتب عرفاني شبيه‌تر هستند تا دين؟ از آن گذشته، آيا شما دين‌هاي حق را مي‌گوييد يا باطل را؟ چرا كه همه‌ي اديان حق نيستند.
از اين دو كلمه كه بگذريم، منظور شما از نياز چيست؟ نياز مادّي و يا معنوي، نياز فردي و يا نياز اجتماعي را مي‌گوييد؟ علاوه بر اين، نيازهاي بشر با هم‌ديگر فرق دارد؟ مثلاً دختران و كشيشان راهب نياز خاصّي دارند و يهود مادّ‌ي اباحي‌گر نيازي ديگر دارند. مسلمانان براي خود نياز خاصّ خود را و هندويسم نياز ديگري دارد. مثلاً اگر از يك فرد يهودي «نياز» را بطلبيد، او غير از مال اندوزي و توسعه‌طلبي چيز ديگري را نمي‌خواهد و اگر از يك مسيحي واقعي «نياز» را طلب كنيد، او «رهبانيّت» و «ترك دنيا» و «اخلاق» را مي‌خواهد و اگر به سراغ مسلمانان برويد، مي‌گويد: «انّما بُعِثْتُ لِخَيْرِ الدّنيا و الآخرة».
همه‌ي اين مشكلات ريشه در اين دارد كه مسئله را منحرف كرده‌اند و دچار بُغرنج‌ها و اشكال‌ها و پرسش‌ها شده‌اند؛ اگر اين‌ها، مانند «فرويد» و شاگردان او براي دين سهمي را قائل مي‌شدند و مسئله را به همان‌گونه يعني «نياز سازنده‌ي دين» مطرح مي‌كردند، هيچ كدام از اين مشكلات پيش نمي‌آمد. امّا آنان براي اين كه يك رشته آثار سياسي را بر مسئله مترتّب كنند و اديان را به مسائل اخلاقي منحصر كنند و دين را از صحنه‌ي اجتماع عقب بزنند، يعني بگويند دين فقط براي سعادت اخروي است و سعادت دنيوي و مادّي مربوط به دين نيست (در حالي كه خطرناك‌ترين انديشه اين است كه دين را فقط در مساجد و اوراد و اذكار خلاصه كنيم) و آمده‌اند عنوان مسئله را تحت عنوان «انتظار بشر از دين» در آورده‌اند و با انبوهي از اشكالات روبه‌رو شده‌اند.
حال اگر فرض كنيم كه يك دين باطل، نياز خوبي را از انسان برطرف كند، آيا در اين صورت بايد آن را پذيرفت؟! مثلاً هندو و بودا معتقد به اين هستند كه بشر چندبار به اين دنيا مي‌آيد و مي‌رود؛ يعني آن‌ها معتقد به تناسخ هستند، اعتقاد اينان به اين موضوع از اين جهت است كه آن‌ها عقيده دارند انسان چندبار به اين دنيا مي‌آيد و مي‌رود تا سزاي اعمال خود را ببيند. مثلاً از نظر آن‌ها اگر ديده مي‌شود كه فردي در عرشه‌ي قدرت و ناز و نعمت قرار دارد، به جهت اين است كه وي در زندگي قبلي كار نيك كرده است و حال جزاي آن را مي‌بيند. امّا اگر ديده شد كه فردي بدبخت و بخت‌ برگشته است، به جهت اين است كه او در زندگي قبلي ستم كرده است و اكنون اثر آن را مي‌بيند. حال اگر چنين انديشه‌اي از دين باطل، نيازي از انسان‌ها را برطرف نمايد، نيازي مانند اين پرسش كه اي خدا، چرا به يكي آلاف و اُلوف داده‌اي و به ديگري حتّي نان شب هم نداده‌اي؟! آيا اين دين را به اين دليل كه چنين نيازي از ما را برطرف مي‌كند بايد بپذيريم؟! بنابراين، طرّاحان اين مسئله، به خاطر انحراف از موضوع واقعي (نياز سازنده‌ي دين) دچار اشكال‌هايي شده‌اند كه هيچ‌گونه جوابي ندارند. بالاتر از همه اين‌كه، بايد اوّل دين را شناخت و پس از آن در حدّ شناخت، از دين انتظار داشت و تا وقتي دين را نشناخته‌ايم، معنا ندارد كه از آن انتظار داشته باشيم. مثل اين قضيه مي‌ماند كه شخصي از درخت پسته انتظار داشته باشد كه دو ساله ميوه دهد و يا مرغ وي شش ماه اوّل تخم بكند؛ اين انتظار صحيح نيست؛ زيرا اوّل بايد قدرت درخت و مرغ و كارآمد آن‌ها را شناخت و در حدّ شناخت از آن‌ها انتظار داشت.
پس نتيجه مي‌گيريم كه اوّل بايد دين‌شناس و واقع‌شناس باشيم و خدا و پيغمبر و وحي، كتاب‌هاي آسماني را بشناسيم تا مشخص و روشن شود كه انتظار ما از دين چيست؟ وگرنه اگر دين را نشناسيم، انتظار معنا ندارد. فرض كنيم كه اكنون به سرزمين بلا ديده و بلازده‌ي افغانستان، سرزميني كه انواع بيماري‌ها و مرض‌ها در حال حاضر در آن وجود دارد، پزشكي وارد شود. با توجّه به اين كه هر بيماري نياز خاصّ خود را دارد، تا زماني كه شناخته نشود كه آيا اين پزشك متخصّص جراحّي است يا داخلي است يعني حدّ و حدود معلومات او معلوم نباشد، از كجا مي‌توان از او انتظاري داشت؟! پس تمام اشكال‌ها و بن‌بست‌ها به جهت اين است كه از حقيقت منحرف شده‌اند و آن چيزي را كه در ميان غربيان بوده است (آثار و فوايد دين) مطرح نكرده‌اند.
اكنون با وجود چنين مشكلي كه از عنوان «انتظار بشر از دين» به دست آمده است، براي حلّ و فصل اين مشكل بايد اين عنوان را حصر كنيم؛ مي‌توان اين مسئله را در ميدان بحث در چهار عنوان مطرح كرد.
اگر فردي غربي است و انديشه‌ي غربي دارد و مانند غربيان بحث مي‌كند، بايد دو عنوان را طرح كند: 1. عنوان «آثار سازنده‌ي دين» كه غربي‌ها عمدتاً امنيت فكري را از آثار ديني بر مي‌شمارند و به همين دليل است كه مي‌گويند نود و نه درصد از كساني كه در غرب خودكشي مي‌كنند، فاقد ايمان هستند. 2. عنوان «نياز بشر به دين» است.
1ـ اگر از طريقه‌ي اوّل (آثار سازنده‌ي دين) بحث مي‌كنند، بايد بحث‌هاي روان‌شناسي را بياورند و به مردم بگويند كه آثار سازنده‌ي دين امنيت و برطرف شدن ترس و وحشت و... و يا اگر از طريقه‌ي دوّم (نياز بشر به دين) بحث مي‌كنند، به مردم بگويند كه جامعه نمي‌تواند بدون دين زندگي كند و جامعه‌ي فاقد دين مانند يك كشتي بدون لنگر است.
در عنوان «آثار سازنده‌ي دين» بايد از طرف دين به سوي بشر بياييم و در «نياز بشر به دين» بايد گفته شود: همان طور كه انسان به نيازهاي مادّي نيازمند است، از نظر عقيده نيز نيازمند دين است و اگر دين نباشد، بخشي از روح و روان بشر خالي است.
پرسشي كه مطرح مي‌شود اين است كه انسان كجا بوده و از كجا آمده و براي چه آمده است؟ كه آن در شعر «مِنْ أيْن جاءَ، و الي أيْنَ يَذْهَبْ و لِماذا جاء» منعكس است. اين سه مسئله امروزه انسان را رنج مي‌دهد. انسان «الهي» آن را حل كرده است؛ اگر گفته شود از كجا آمده‌ايم؟ جواب مي‌دهد از جانب خالق واجب الوجود. اگر گفته شود براي چه آمده‌ايم و به كجا مي‌رويم، جواب مي‌دهد: براي تكامل آمده‌ايم و براي حيات ديگر مي‌رويم « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ »[1]. امّا انسان مادّي در جواب اين سه سؤال، كاملاً سرگردان و بي‌جواب است.
امّا اگر شرقي بحث مي‌كنيم، بايد بگوييم كه چرا پيامبران مبعوث شدند و هدف از بعثت پيامبران چيست؟ در جواب اين سؤال آيه‌اي با مضمون « وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»[2] را از سوره‌ي نحل مي‌آوريم، يعني انبيا آمده‌اند تا توحيد را در بشر گسترش دهند؛ البتّه توحيد يك معناي اجمالي و يك معناي تفصيلي دارد؛ از جمله: توحيد در صفات، ذات، افعال، حاكميت، اطاعت و قانون و... ـ كه اين بحث را مرحوم علاّمه‌ي حلّي در كشف المراد در مبحث نبوّت و مرحوم خواجه در كتاب خويش دارند. در مقابل آنان كساني نيز هستند كه مي‌گويند نيازي به بعثت پيامبران نيست.
اينان چند عامل را براي بعثت پيامبران ذكر مي‌كنند.
در درجه‌ي اوّل اين كه بشر جاهل است و انبياء آمده‌اند تا بشر را عالم كنند؛ اگر انبيا نبودند، قافله‌ي تمدّن به اين نقطه نمي‌رسيد.
بلكه انبياء آمدند و او را از «أخْلَدَ الي الأرض» يعني از اين‌كه به زمين بچسبد، نجات دهند؛ زيرا انسان‌هايي هستند كه به زمين چسبيده‌اند؛ يعني به تمام معنا لاييك و ماترياليسم هستند.
اكنون اين سؤال را از شما دارم كه آيا آن چيزي كه به محافل علمي گرمي مي‌بخشد و بشر را وادار مي‌كند تا روابط طبيعت را كشف كند، مادّي‌گرايي است يا الهي‌گرايي؟
در جواب دو فكر مختلف وجود دارد: يكي فكر معتقد به خدا و به اين كه جهان مخلوق يك موجود عاقل است و ديگري اين كه، اين جهان از روي تصادف اين نظم و نظام را پيدا كرده است. مي‌تواند به محافل علمي گرمي ببخشد زيرا فكر اوّل مي‌گويد كه اگر اين جهان مخلوق يك موجود عالم و قادر و حكيم است، حتماً روي روابط و ضوابط و علل و معاليلي درست شده است.
[1] ـ سوره‌ي بقره، آيه‌ي 156.
[2] ـ سوره‌ي نحل، آيه‌ي 36.
@#@ امّا اگر مادّي باشيم، انديشه‌ي مادّي‌گرايي نمي‌تواند به محافل علمي گرمي ببخشد؛ مگر اين كه فرد الهي باشد.
مادّي‌گرايي كه مي‌گويد: جهان مخلوق عاقل نيست، يعني پديده آورنده‌ي اين جهان عاقل نمي‌باشد و نظام عِلّي و معلولي را پديد نمي‌آورد. مسلماً با اين انديشه نمي‌توان پشت لابراتوار نشست؛ زيرا علم به روابط نداريم و در صورتي مي‌توان پشت لابراتوار نشست و بحث كرد كه بدانيم اين جهان روي علل و معاليل و روي ضوابط و روابط است. اين آگاهي سبب مي‌شود كه بنشينيم و علّت پديده را به دست آوريم و امّا اگر اين فكر وجود نداشته باشد، انگيزه‌اي براي كشف علل و معاليل اشيا وجود نخواهد داشت.
بنابراين بنده معتقد هستم كه اگر يك مادي درباره‌ي عالَمِ بحث، از علل و روابط بحث مي‌كند، اين نشخص در اين حالت، ناخودآگاه الهي است و معتقد به اين است كه جهان روي روابطي ساخته شده است و عقل كلّ (خدا) اين روابط را آفريده است.
توصيه‌ي بنده اين است كه شما در «آثار سازنده‌ي دين» به سه چيز تكيه كنيد: اول. دين پديد آورنده‌ي علوم است؛ يعني دين به خانه‌ي علم گرمي مي‌بخشد؛ اين سخن از «انيشتين» در كتابي به نام «دنيايي كه من مي‌شناسم» هست. دوّم. دين پشتوانه‌ي اخلاق است؛ جهان امروزه از نظر اخلاق گرسنه است. سياست‌مداران و مديران آن فاقد اخلاق هستند؛ زيرا پشتوانه‌ي اخلاق دين است. اخلاق مجرّد و اخلاق ناصريِ خواجه به تنهايي كافي نيست و هر كتاب اخلاقي كه غرب آن را نوشته است، براي بشر نافذ نيست مگر اين كه ديني پشتوانه آن باشد؛ زيرا دين مجري اخلاق است.
سوّم. دين، امنيت آفريده است؛ طبق آيه‌اي كه مي‌فرمايد: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لّمْ يَلبَسوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وهم مهتدون»[1] يعني امنيت براي جامعه‌ي متديّن است و در جامعه‌اي كه خدا حاكم باشد، در آن جامعه، مسلماً امنيت وجود دارد؛ زيرا كه اخلاق و پشتوانه‌ي آن موجود است.
بالاتر از همه‌ي اين موارد، اين‌كه دين در انسان ايجاد مسئوليّت مي‌كند؛ يعني انسان وجداناً خود را در برابر خدا و بشر و جامعه مسئول مي‌داند.
اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: «انّكُمْ لَمَسئولونَ عضنِ البهائمِ وَ...» يعني شما از بهايم و حتّي از خانه‌هايي كه از گذشتگان براي شما مانده است مسئول هستيد؛
مسئله‌اي كه امروزه به نام حقوق حيوان مطرح است، در اسلام وجود دارد، كه مرحوم صاحب جواهر در بحث نفقات در جلد سي و يكم جواهر، بحثي درباره‌ي حقوق حيوان دارد.
2ـ اگر بحث را از طريق دوّم (نياز بشر به دين) ادامه داديم، بايد روي دو نياز بيش‌تر تكيه كنيم:
الف. از نظر قانون‌گذاري: بشر در مقام قانون‌گذاري فقط بايد دست به دامن وحي باشد؛ زيرا قانون‌گذار بايد انسان‌شناس كامل باشد و آن انسان‌شناس كامل، خدا است و بقيّه‌ي بشرها بخشي از انسان را مي‌شناسند و بنابراين قوانين آن‌ها عمري ندارد.
قانون شناس بايد نفعي در قانون نداشته باشد و آن كسي كه نفعي در قانون ندارد، كسي جز خدا نيست و تمام قانون‌گذاران جهان نفعي را در قانون دارند و به همين دليل ناخودآگاه تحت تأثير منافع خويش قرار مي‌گيرند و قانون را به نفع خود تفسير مي‌كنند.
ب. از نظر فطرت: تمام انسان‌ها فطرتاً يك نوع علاقه به ماوراي طبيعت دارند؛ هر بشري به طور ناخودآگاه داراي كششي به عالم ماوراي طبيعت است. مرد الهي به فطرت پاسخ مثبت مي‌دهد امّا مرد مادّي فطرت را مي‌كوبد؛ « فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[2] يعني فطرت به وسيله‌ي دين احيا مي‌شود.
و امّا اگر خواستيم درباره‌ي اهداف انبيا بحث كنيم، بايد اين آيه را تجزيه و تحليل كنيم كه مي‌فرمايد: « وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»[3] اگر توحيد در جامعه مطرح و بسط داده شود، معلوم مي‌شود كه جامعه‌ي اسلامي و بشري حتماً به انبيا نيازمند است؛ زيرا توحيد، هدف عالي انبياء است «قُل يا أهلَ الكتاب تعالَوا الي كلمةٍ سَواءٍ بيننا و بَينَكُمْ الاّ نَعْبُدَ الاّ اللهَ[4].
و امّا انتظار دين و خدا از بشر نيز طبق آيه‌ي: « إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً »[5] بسيار روشن است.
[1] ـ سوره‌ي انعام، آيه‌ي 82.
[2] ـ سوره‌ي روم، آيه‌ي 30.
[3] ـ سوره‌ي نحل، آيه 36.
[4] ـ سوره‌ آل عمران، آيه‌ي 64.
[5] ـ سوره‌ي احزاب، آيه‌ي 72.
پيش‌درآمد[1]
مسئله‌ي انتظار بشر از دين، يكي از مباحث مهمّ و بنيادين دين‌پژوهي است كه از حيثي با برخي مباحثِ كلامي و فلسفي مانند ضرورت بعثت پيامبران پيوند مي‌خورد و از جهت ديگر، به عنوان يكي از مسائل فلسفه‌ي دين و جامعه‌شناسي و روان‌شناسي دين قابل طرح است. نكته‌ي قابل توجّه اين كه هيچ يك از متفكّران اسلامي و غربي> أعم از فيلسوفان دين و متكلّمان و عارفان و روان‌شناسان و جامعه‌شناسان دين، مسئله‌ي مستقلي به نام انتظار بشر از دين را نگشوده‌اند، ولي ديدگاه‌هاي خود را در اين زمينه، در مسائلي چون منشأ دين، علم و دين، عقل و دين، زبان دين، ضرورت بعثت پيامبران، حكمت تكاليف و انسان كامل بيان كرده‌اند.
مسئله‌ي انتظار بشر از دين به لحاظ‌هاي مختلف قابل تجزيه و تحليل و تفسير است. تحليل اين مسئله از لحاظ تاريخي و منطقي به دو پرسش ذيل قابل طرح است:
يك. عالمان ديني و متديّنان به اديان گوناگون در طول تاريخ، چه انتظاراتي از دين داشته‌اند؟ روش تحقيق در اين پرسش، روش تاريخي است؛ زيرا بحث تنها جنبه‌ي توصيفي و گزارشي دارد. انسان‌ها منطقاً چه انتظاراتي بايد از دين داشته باشند؟
اين پرسش، در حقيقت پرسشي منطقي و عقلاني است كه با روش‌هاي درون و برون ديني قابل بررسي است.
اين مسئله را به لحاظ روش‌شناختي هم بايد كاويد؛ اين كه آيا انتظارات آدميان از دين، حالتي رواني و جنبه‌ي شخصي دارد يا اين كه مي‌توان انتظاراتي روش‌مند و ضابطه‌مند براي دين ذكر كرد؟
آيا روش پاسخ به اين پرسش، درون ديني است يا برون ديني يا جمع هر دو؟ آيا روش كاركردهاي روان‌شناختي و جامعه‌شناختي، يا روش پرسش از متديّنان و مخالفان دين مي‌تواند به اين مسئله پاسخ دهد؟
هم‌چنين مسئله‌ي انتظار بشر از دين را به لحاظ محتوايي نيز مي‌توان تحليل كرد كه آيا اصولاً عنوان انتظار بشر از دين عنوان صحيحي است يا بايد آن را به نياز بشر به دين، تأويل برد؟
انتظار بشر از دين، يكي از محصولات اُمانيسم و انسان‌گرايي يا به تعبيري دقيق‌تر، انسان خدايي است كه ملاك صحّت و سقم معرفت‌شناختي و خير و شرِّ ارزش‌شناختي را «انسان» مي‌داند. به همين دليل برخي از روشن‌فكران جامعه‌ي معاصر ايران كه اين مسئله را طرح كرده‌اند، با مبناي اُمانيستي به مسئله پاسخ داده‌اند.
حق مطلب آن است كه اوّلاً: اين پرسش اساسي بايد به «نياز بشر به دين» تبديل گردد تا بر تفكّر و مباني اُمانيستي مبتني نشود؛
ثانياً: در آغاز راه بايد با روش‌هاي منطقي بيرون ديني، نياز في‌الجمله‌ي بشر به دين را شناسايي كرد و اثبات نبوت عامّه را تحصيل نمود؛ آن‌گاه با كشف مصداق حقيقي دين، مي‌توان ساير نيازهاي بشر به دين را از متون ديني اصطياد كرد. پس روش صحيح حلّ اين مسئله، روش جمع برون و درون ديني است؛
ثالثاً: دين و متون ديني اسلام، چه از منظر درون ديني يا از منظر برون ديني، تنها بر آباد كردن آخرت دلالتي ندارد بلكه به تأمين پاره‌اي از نيازهاي دنيوي نيز تأكيد دارد. به عبارت ديگر، رسالت پيامبر منحصر به تأمين آخرت انسان‌ها نيست و نيازمندي‌هاي انسان در عرصه‌هاي تعليم و تربيت، اقتصاد، سياست، اخلاق، فقه، حقوق و... را بيان مي‌كند و ضمانت اجرايي آن‌ها را نيز فراهم مي‌سازد.
خلاصه آن كه آن چه در راستاي هدايت و سعادت آدمي نقش دارد، در دين اسلام بيان شده است. در برخي از آيات و روايات پاسخ نيازها ذكر شده است و در پاره‌اي ديگر، روش پاسخ‌يابي آن‌ها ارايه گرديده است. بنابراين آنان كه انتظار بشر از دين يا نياز بشر به دين را به تجربه‌ي عرفاني يا تجربه‌ي ديني و يا خدا و آخرت منحصر ساخته‌اند، به تجزيه‌ي دين اسلام منجر شده‌اند و از حقيقت اسلام فاصله گرفته‌اند.
[1] ـ حجت الاسلام والمسلمين عبدالحسين خسروپناه.
سوال: اشكال و سؤال اين است كه وقتي شما مي‌گوييد «انتظار خدا و دين از بشر»، انتظار را در جايي به كار مي‌بريد كه يك نوع نفعي در كار باشد؛ در حالي كه خدا نفعي در كار ندارد، چه انتظاري مي‌تواند داشته باشد؟
جواب: گفته شد كه الفاظ ما الفاظ مجازي و يك نوع مشاكله است؛ مشاكله يعني به دليل اين‌كه آن شخص به كلمه‌ي انتظار تكلّم كرده است، ما نيز كلمه‌ي انتظار را آورده‌ايم.
شما در علم بديع، مشاكله را خوانده‌ايد كه خداوند مي‌فرمايد: « وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ »[1]؛ در حالي كه خداوند «ماكر» نيست؛ ولي چون در آن طرف از كلمه‌ي مكر استفاده كرده است، خداوند نيز كلمه‌ي مكر را به كار مي‌برد.
سوال: اين كه گفته شد بايد اوّل شناخت را داشته باشيم تا انتظار معنا پيدا ‌كند، آيا اين‌ها متأثّر از هم ديگر نيستند؟
جواب: خير، اوّل بايد دانسته شود كه مثلاً درخت زردآلو در چند سالگي ميوه مي‌دهد و يا يك جوجه در چند ماهگي تخم مي‌دهد؛ تا وقتي اين مطالب شناخته نشود، نمي‌توانيم انتظاري داشته باشيم؛ انتظار بعد از شناخت توانايي و كارآمد بودن طرف مقابل داراي معنا است و ما تا وقتي كه دين را نشناسيم، نمي‌توانيم بگوييم كه انتظار ما از دين چيست؟
سوال: ما جهت لزوم تكليف بر لزوم بعثت انبياء، يك پيش‌فرض داريم و آن اين است كه عقل به تنهايي كفايت نمي‌كند، آن را روشن بفرماييد.
جواب: البتّه اين هم در همان بحث‌هاي بعثت پيامبران است كه عقل تنها نمي‌تواند كافي باشد و عقل مي‌تواند از اين درياي وسيع، حدودي از اسلام را براي ما روشن كند؛ بقيّه‌ي دريا در تاريكي فرو رفته است. به طور مثال نورافكني داريم كه همه‌ي دريا را روشن مي‌كند و نورافكن ديگري تنها دو كيلومتر از آن را روشن مي‌كند. عقل تا حدّ معيّني مي‌تواند واقعيّات را براي ما روشن كند و آشنايي عقل كوتاه است؛ همان‌گونه كه در آيه‌ي شريفه داريم كه: « وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً»[2]
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.
[1] ـ سوره‌ انفال، آيه‌ي 30.
[2] ـ سوره‌ي اسراء، آيه‌ي 85.