امروز:
جمعه 4 فروردين 1396
قلمرو دين( 3)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
حاصل بحث گذشته اين بود كه هرگاه بخواهيم مطلبي را براي مخاطبي اثبات كنيم ـ خواه نسبت به آن مطلب بي‌تفاوت و يا موضع مخالف داشته باشد ـ بايد در مقام بحث و گفت‌و‌گو، از مفاهيم مشتركي استفاده كنيم، و اگر مفاهيم مشتركي بين مخاطب و ما وجود نداشته باشد، مانند اين است كه دو فرد بخواهند با يكديگر سخن بگويند ولي هر كدام به زباني سخن بگويد كه ديگري متوجه آن نمي‌شود؛ براي مثال، شخص فارس زباني بخواهد با عرب زباني سخن گويد؛ طبيعي است كه هيچ يك سخن ديگري را نخواهد فهميد و بحث‌‌شان به جايي نخواهد رسيد و كاري عقلايي نيز محسوب نمي‌شود.
وقتي بحثي، كه هدف آن تفهيم و تفاهم است. مي‌تواند نتيجه‌ي عقلايي داشته باشد كه زبان مشتركي بين گوينده و شنونده وجود داشته باشد. حال تفاوت ممكن است در اصل زبان باشد. كه يكي فارس زبان و ديگري عرب زبان باشد، و گاه ممكن است اصطلاحات با يكديگر تفاوت داشته باشد كه در اين صورت نيز مباحثه بي‌فايده خواهد بود، مثلاً وقتي شخص واژه‌اي را استعمال مي‌كند و طبق اصطلاحي، معناي خاصي را از آن اراده مي‌نمايد در حالي كه شنونده اصطلاح ديگري را در نظر دارد و از لفظ معنايي اعم يا أخص يا مباين را درك مي‌كند؛ بحث ثمري نخواهد داد و تفاهمي صورت نخواهد پذيرفت؛ بنابراين، ضرورت دارد كه بر واژه‌هاي مورد بحث تفاهم داشته باشند و اگر لفظي دو يا چند اصطلاح داشته باشد، بايد قبلاً با يكديگر توافق نمايند و اصطلاح مورد نياز را تبيين و مشخص كنند.
اين مقدّمه بايد در بحث دين مورد توجّه قرار گيرد؛ يعني وقتي ما مي‌خواهيم درباره‌ي مسايلي چون: ضرورت داشتن و يا نداشتن دين، قلمرو دين، گستره‌ي آن، روش دين‌پژوهي و ساير مسايلي كه پيرامون محور دين است، بحث كنيم، بايد در واژه‌ي دين توافق داشته باشيم؛ چرا كه «دين» در بين مخاطبان مفاهيم متفاوتي دارد؛ بنابراين در بحث «دين» بايد تعريفي از آن وجود داشته باشد كه دين اسلام بتواند مصداق آن قرار گيرد؛ از اين رو لازم است از اصطلاح مورد نظر خدا و قرآن استفاده كرد نه از اصطلاحات متفاوت و مختلفي كه در جاهاي ديگر با نام «دين» به كار مي‌رود. مخاطب نيز بايد براساس مفهوم اصطلاحي دين واقع در شريعت و اسلام بحث نمايد.
در مباحث گذشته اشاره شد كه در علوم مربوط به جامعه‌شناسي، فلسفه‌ي دين و ساير علوم انساني، دين مصطلح مورد نظر نيست، بلكه منظور ما از دين مجموعه‌اي با سه ركن زير است:
1. اعتقادات؛ 2. ارزش‌هاي اخلاقي؛ 3. مقررات اجرايي و رفتاري كه در اصطلاحات ما به اعتقادات، اخلاق و احكام دين معروف مي‌باشد.
بنابراين اگر شخصي بگويد كه دين عبارت است از امري قدسي؛ يعني همين كه انسان چيزي را مقدس بداند، آن چيز دين خواهد بود اگر چه هيچ ارزش اخلاقي و قانوني و حكم عملي در آن نباشد، به او مي‌گوييم: اگر بخواهيد درباره‌ي دين مورد نظر شما، بحث كنيم، حاضريم، ولي منظور ما از ديني كه بدان عقيده داريم، اين نيست؛ يا مثلاً طبق اصطلاحات جامعه‌شناختي، كساني كه دين را يك واژه‌ي عام مي‌دانند سعي مي‌كنند آن را به گونه‌اي تعريف كنند كه با «سكولاريزم» مترادف شود؛ يعني ما دين سكولار نيز داشته باشيم. اينان اصطلاحات روي كردهاي درون ديني يا برون ديني را به كار مي‌گيرند، لذا ابتدا بايد روشن شود كه منظور از دين چيست؟؛ سپس به اين بپردازيم كه درون ديني يا برون ديني به چه معنا است؟
بنابراين بايد براي دين، قلمروي در نظر گرفت تا بتوان گفت: «فلان چيز درون دين است يا برون دين». در غير اين صورت، روشن نمي‌شود كه اضافه كردن قيد سكولاريسم به دين صحيح است يا خير و يا سكولاريزم در مسير دين است يا در مقابل آن؟ تا هنگامي كه ميان طرفين بر سر اين كه «دين چيست؟» توافق به وجود نيايد، بحث بيهوده بوده و سر از مغالطه در خواهد آورد.
در نتيجه اساس بحث ما بر تعريف «دين» ـ به گونه‌اي كه گفته شد ـ خواهد بود. البتّه ممكن است كسي بگويد سخني كه شما معتقديد (در تعريف دين)؛ پذيرفته نيست؟ در پاسخ بايد گفت: سخن بر سر اين نيست كه شما حتماً بايد اين تعريف را بپذيريد بلكه منظور ما مفهوم است نه مصداق، هر چند ممكن است بگوييد: «دين» به اين معنا باطل است و وجود خارجي ندارد و يا اين‌كه نبايد به آن ملتزم شد و يا اين‌كه خرافات است؛ اين مطلب مربوط به موضوع تصديقي دين است نه مفهوم دين.
بحث امروز درباره‌ي اين موضوع است كه دين، با توجّه به معناي مذكور، چگونه و ازچه راهي قابل شناخت است؟ (از كجا) بفهميم كه آن حق است و يا باطل؟ و يا اين‌كه چه عناصري در آن وجود دارد؟ قلمرو آن تا كجاست و مطالبي كه در آن اثبات مي‌شود، از چه راهي بايد تحقيق شود؟
با وجود اين كه مطلب بسيار روشن است، امّا ديده مي‌شود كه در مقام بحث و گفتگو و نوشتارها و گفتارها از آن غفلت مي‌شود و ابهام پيش مي‌آيد؛ مثلاً گروهي مي‌گويند: كه راه تحقيق در هر موضوع علمي، تجربه است و امروزه نيز ثابت شده كه تنها راه علمي تحقيق و پژوهش تجربه مي‌باشد؛ بنابراين اگر كسي بخواهد درباره‌ي دين سخن گويد و مطلبي را ثابت كند، بايد در مسير تجربه گام بردارد!
بحث «روش تحقيق در يك موضوع» به يك حوزه‌ي معرفتي به نام «متدلوژي» مربوط است و آن عبارت است از روش‌شناسي تحقيق در مسايل.
حال اگر ما در اين متد با يكديگر توافق ننماييم، بايد موضوعي را به عنوان روش‌شناسي علوم به بحث بگذاريم، و همين جا است كه موضوع بحث از دين‌شناسي خارج شده و مقدّمه‌اي مي‌شود براي اين مطلب كه روش شناخت مسايل ديني چيست و كدام روش در معرفت، معتبر است؟
وقتي ما مي‌خواهيم درباره‌ي مسئله‌ي روش شناختي تحقيق كنيم و نظري را اتخاذ نماييم اصل روش تحقيق و چگونگي و اعتبار آن استدلال مي‌طلبد.
ما اگر مثلاً گفتيم كه روش تحقيق در دين، روش نقلي و تاريخي است؛ بدين معنا است كه به متون مراجعه كرده، ببينيم چه متني معتبر است و دلالت آن چيست؟ (اعتبار سند و اعتبار دلالت) اين روش عنصر اصلي در علومي است كه با روش‌هاي نقلي و تاريخي تحقيق مي‌شوند.
مثلاً اگر بخواهيد بدانيد فلان قوم كه در ايران سلطنت مي‌كردند، چه كساني بودند و كجا حكومت مي‌كردند و چه نژادي داشتند؟ براي يافتن پاسخ راهي جز مراجعه به اسناد نيست و نمي‌توان با تجربه به پاسخ رسيد؛ بنابراين اساس مسايل، به يك سري بديهيات باز مي‌گردد كه اكنون ما در مقام بحث آن نيستيم؛ ولي در نهايت بايد توافق كنيم. وقتي كه مي‌خواهيم براي اثبات روش تحقيق در دين، به بحث و گفتگو بنشينيم، بحث به ناچار بر اصولي مبتني خواهد بود.
نكته‌ي قابل ذكر اين كه ما هرگاه بخواهيم مطلب جديدي را به دست آوريم و مجهولي را اثبات و معرفتي را ثابت كنيم، بايد به كمك معلومات قبلي باشد؛ يعني بايد چيزي را از قبل بدانيم و چيز ديگري را با آن كشف كنيم.
اگر معرفت و معلوماتي نداشته باشيم، چيزي را نمي‌توانيم اثبات كنيم؛ زيرا هر مجهولي با اثبات معلومات قبلي اثبات مي‌گردد حتّي اگر بخواهيم به حكم عقل چيزي را اثبات كنيم، از قبل بايد بپذيريم كه عقلي وجود دارد و حكمي دارد كه معتبر است؛ آن‌گاه مي‌توانيم به حكم عقل چيزي را اثبات كنيم؛ مثلاً اگر به كسي بگوييم: عقل چنين قضاوت مي‌كند، شايد بگويد: عقل چيست؟ عقلي در عالم وجود ندارد! ـ چنان‌كه بسياري از فيلسوفان منكر وجود عقل‌اند ـ يا اين‌كه اعتبار عقل را زير سؤال ببرد و بگويد: از كجا معلوم كه اعتبار داشته باشد؟ پس بايد از همان ابتدا روشن باشد كه مطالب مورد بحث، براساس كدام معلومات مورد توافق، مي‌بايد اثبات شود و اين همان است كه در علم منطق مي‌گويند: ما در بحث به يك سلسله اصول متعارف و موضوع نياز داريم؛ اصول متعارف، چيزهايي بديهي است كه همه‌ي عقلا آن را پذيرفته‌اند و اگر كسي آن را انكار كند بايد از حوزه‌ي عقلا خارج شود، و اصول موضوع مطالبي است كه قبلاً در علم ديگري ثابت آن‌ها را به عنوان اصل موضوع مي‌پذيريم است و يا قرار است در جايي اثبات شود، ولي فعلاً آن‌ها را به عنوان اصل موضوع مي‌پذيريم اگر ما اين اصول را نداشته باشيم، نمي‌توانيم بحثي بكنيم و نمي‌توانيم چيزي را كشف نماييم زيرا اثبات هر مطلب و كشف جديد بايد به كمك معلومات قبلي مورد توافق طرفين باشد، و البتّه بايد اين موضوع را نيز در نظر داشته باشيم كه آيا ما شناختي داريم يا خير؟ يا اين‌كه آيا مي‌توانيم به شناختي دست يازيم يا خير؟ از چه راهي؟ چه دلايلي براي اثبات و كشف مطلبي، معتبر است؟ اين‌ها همه مسايل علوم انساني است كه به «معرفت شناسي» موسوم است.
اگر ما در مورد اين مسايل توافق كرده باشيم، مي‌توانيم به اين مسئله بپردازيم كه دين و روش تحقيق در آن چيست و از كدام روش بايد استفاده كرد؟ در غير اين صورت بحث بي‌فايده خواهد بود.
در دين از چه روشي براي اثبات مطالب آن بايد استفاده كرد؟
پاسخي كلّي كه به بديهيات مي‌ماند، اين است كه روش هر علمي با مسايل آن مناسب و هم نسخ است؛ يعني اگر آن چيزي را كه مي‌خواهيم اثبات كنيم حسي باشد، راه اثبات آن با روش تجربه‌ي حسي است و اگر مسئله‌اي تاريخ باشد، راه اثبات آن، اسناد تاريخي و اگر مسئله‌اي عقلي باشد راه اثباتش عقل؛ پس روش تجربي، تنها روش اثبات هر مسئله‌اي نيست؛ براي نمونه، وقتي حضرت موسي ـ عليه السلام ـ مردم را به پرستش خداي يگانه دعوت كرد، گفتند: «لَنْ نؤمِنَ لَكَ حتّي نَري الله جهرةً»[1] يعني وقتي ما دعوت تو را قبول مي‌كنيم كه خدا را با چشمانمان آشكارا ببينيم؛ و اين بدين معناست كه تنها راه اثبات يك حقيقت متوقف بر ادراك حسي است.
[1] . سوره‌ي بقره، آيه‌ي 55.
@#@
بسياري از مسايل وجود دارند كه نمي‌توان آن‌ها را در قالب حسي ريخت و نشان دادو تجربه كرد؛ مسايلي چون موضوعات رياضي، هندسي، حساب و روابطي چون سينوس، كسينوس، و ....؛ يا مسئله‌ي كوچكي كه در رياضي وجود دارد،‌مانند اين‌كه مجموعه‌ي زواياي يك مثلث برابر با دو قائمه‌ي (180 درجه) است و اين مسئله‌اي است كه با روش تجربه قابل ادراك نيست؛ يا قواعد منطقي، مانند اين‌كه «عكس قضيه‌ي موجبه‌ي كليه چيست؟» پس براي يافتن روش معتبر هر علمي، بايد به ماهيت مسايل آن علم و چگونگي آن‌ها توجّه كرد، تا روشي مناسب براي اثبات آن‌ها يافت.
امروزه كساني در دنيا ـ از روي عمد و با غرض، يا از روي اشتباه و غفلت و يا دلايل ديگر اجتماعي ـ تصورشان اين است كه دين فقط رابطه‌ي قلبي با خداست؛ بنابراين، در حوزه‌ي معرفتي هيچ يك از علوم واقع نمي‌شود آن‌ها معتقدند كه: دين، امري شخصي است كه اصلاً نمي‌توان آن را براي شخص ديگري اثبات كرد و احساسي دروني است كه گاهي در شخص پيدا مي‌شود و گاهي پيدا نمي‌شود. و «دين» رابطه‌اي قلبي با خدا است.
اگر منظور از دين، اين مطلب باشد، راهي براي تحقيق نيست و بحث درباره‌ي «روش تحقيق» معنايي ندارد؛ امور شخصي، قابل اثبات براي شخص ديگر نيست، مگر آن كه شخص ديگر نيز اين احساس را داشته باشد و بگويد: اين احساسي كه شما داريد من نيز دارم! در اين صورت، دو نفري كه به خدا احساس قلبي دارند، مي‌توانند با يكديگر گفتگو و بحث داشته باشند؛ امّا اين راه اثبات به روش علمي نخواهد بود؛ حال اين‌كه در تعريف ما از دين، هيچ گاه بر احساس شخص تكيه نگرديد و گفته شد كه دين، مجموعه‌اي از عقايد و ارزش‌هاي اخلاقي و احكام و دستورات رفتاري است. براساس اين تعريف است كه ما بايد درباره‌ي چگونگي راه اثبات بحث كنيم.
وقتي مي‌گوييم دين مجموعه‌اي است از عقايد و غيره، اصل اين عقايد، اعتقاد به خداي يگانه است و اين كه خداي يگانه‌اي وجود دارد، حال اين مسئله چگونه مسئله‌اي است؟ آيا مي‌توان با آزمايش در آزمايشگاه شيمي به آن پي برد؟ آيا، با توجّه به قول فرعون، بايد براي اثبات وجود خداوند متعال، برجي درست كنيم و به آسمان‌ها برويم؟! طبيعت اين مسئله كه شخصي مي‌گويد: خدا يگانه است، آن است كه خداوند جسم و قابل مشاهده با چشم و هم سنخ با آن نيست؛ ادعا اين است كه او موجودي حسي و مادّي و قابل لمس نيست و وزن و مكان ندارد و فضايي را اشغال نمي‌كند؛ در اين صورت، با اين مدعا؛ چگونه مي‌توان چنين مسئله‌اي را اثبات كرد؟ روش‌هاي تجربي نمي‌تواند در اين مسئله ما را ياري نمايند؛ نه قضيه‌ي تاريخي است كه بتوان با اسناد تاريخي به آن پرداخت؛ زيرا او يك حقيقت زنده‌اي است كه هميشه بوده و تا ابد خواهد بود، و اين همان فرض و مدعاي ما است.
گاهي شخصاً مي‌خواهيم اين حقيقت (خدا) قلبي را درك كنيم و با آن آشنا شويم، كه اين همان حالت دروني و فطري است كه ما به آن معتقد هستيم ولي بحث ما درباره‌ي شخص خود ما نيست، بلكه اين است كه مي‌خواهيم با دليلي اثبات كنيم چنين شخصي يا كسي وجود دارد.
حال بايد ديد اين دليل چگونه بايد باشد؟ بايد گفت؛ اين دليل نه از سنخ دلايل تجربي است و نه از سنخ دلايل تاريخي، بلكه نام آن، دليل «عقلي» است. اگر اين مسئله اثبات‌پذير باشد، فقط با دليل عقلي اثبات مي‌شود؛ البتّه منظور از اثبات، اثبات براي ديگري است و بحث ناظر به شهود باطني نيست چرا كه شهود باطني قابل احتجاج نيست.
بنابراين، در مقام احتجاج براي ديگران، سه روش از روش‌هاي تعقلي، تجربي و تاريخي را مي‌شناسيم. در دو روش اخير، راهي براي اثبات حق تعالي نيست، و اگر راهي باشد،‌تنها راه عقل است؛ امّا آيا بايد همه‌ي دين را با عقل شناخت؟! اين خود نيز يك مغالطه است؛ اگر دين فقط اعتقاد به خدا بود و نه چيز ديگر،‌اين حرف صحيح بود ولي كل دين اعتقاد به خدا نيست، بلكه چنان‌كه گفته شد دين سه بخش دارد كه اعتقادات يكي از بخش‌هاي آن و اعتقاد به خدا جزئي از آن است.
ما در بخش اعتقادات، مسايل اعتقادي ديگري نيز داريم، مانند اعتقاد به انبياء و آخرت كه چه بسا بايد آن‌ها را به روش ديگري اثبات كرد، يا اگر از اعتقادات هم بگذريم، در ارزش‌هاي اخلاقي (به خصوص آنچه كه نتيجه‌ي علمي بيشتري دارد.) و دستورات رفتاري و عملي و قوانين دين، اعم از مسايل فردي، اجتماعي، خانوادگي، سياسي اقتصادي، حقوقي و همه‌ي قوانيني كه در دين مطرح است، بايد ببينيم كه چگونه مي‌توان آن‌ها را اثبات كرد؟ مغالطه‌گران مي‌گويند: راه اثبات آن‌ها تجربه است، و چون تجربه راهي براي اثبات اين مسايل ندارد، بنابراين اين‌ها اثبات‌پذير نمي‌باشند؛ اين‌كه چه كاري خوب است يا بد، اثبات نمي‌شود، مردم بايد با هم قرارداد كنند، و ديده مي‌شود كه در دنيا هر چيزي روزي خوب تلقي مي‌شود و روزي بد و هيچ راه ديگري نيز ندارد. مسئله‌اي كه امروزه مطرح است و انسان حتّي از شنيدن آن نيز متأثر مي‌شود، هم‌جنس بازي است. امروزه، هنگامي كه بخواهند كشوري را در ناتو بپذيرند، شرط مي‌كنند كه بايد هم‌جنس‌بازي را قانوني كنيد تا ما با شما پيمان ببينديم و اگر اين كار ناپسند را قبول نكنند، گفته مي‌شود: شما متمدن نيستيد! حال اگر بخواهيم اثبات كنيم كه آيا اين مطلب درست است يا خير مي‌گويند درست و غلط معنا ندارد بلكه مردم فلان امر را تاكنون ناپسند مي‌پنداشتند؛ بنابراين بد بوده است، ولي اكنون كه آن را دوست دارند كاري خوب و پسنديده است.
اگر به مغالطه‌گران گفته شود: هم جنس‌بازي صحيح نيست و نبايد اين كار را انجام داد، مي‌گويند: چيزي را كه مردم خواسته‌اند، خوب است و بايد انجام گيرد و معنا ندارد كه شما بگوييد آن را نبايد انجام داد؛ زيرا هيچ راهي براي اثبات خوب و بد بودن اين عمل جز توافق و قرارداد نيست؛ رأي‌گيري مي‌كنيم كه مردم چه كاري را مي‌پسندند آن‌گاه روشن مي‌شود كه خوب است يا خير؟
ادعاي ما اين است كه اين اعمال اثبات مي‌شوند و حق و باطل براي آنها متصور است و با قرارداد، باطلي حق نمي‌شود و بالعكس؛ پس طبق تعريفي كه از دين ارايه شد، از يك روش، به تنهايي، نمي‌توان براي اثبات دين استفاده كرد، بلكه مسايل ديني، انواع مختلفي دارد.
«دين» يكي از شاخه‌هاي علوم نيست تا گفته شود: هر شاخه‌اي از علوم به گونه‌اي اثبات مي‌شود؛ «دين» مجموعه‌اي از اعتقادات است كه راه اثبات بسياري از آن‌ها تنها عقل مي‌باشد گرچه ممكن است بعضي از اعتقادات نيز بدون عقل اثبات گردد؛ مثلاً وقتي كه قرآن را اثبات كرديم، مي‌توانيم با آن، بسياري از اعتقادات ديگر را اثبات كنيم؛ امّا فرض اين است كه در وهله‌ي اوّل، خدا و نبوت و حقانيت قرآن اثبات شده باشد و نمي‌توان اين‌ها را با قرآن اثبات كرد، زيرا در اين صورت دور ايجاد مي‌شود و قسمتي از دين نيز با روش نقلي و تاريخي اثبات‌پذير است؛ پس نمي‌توان گفت كه دين را با عقل و يا فقط با تجربه مي‌توان اثبات كرد؛ زيرا هر قسمتي از دين، با روش خاصي اثبات مي‌شود و طبيعت مسايل نقلي و تاريخي چنين است كه بايد متد نقلي، تاريخي را به كار گرفت.
مدعاي ما در حلال و حرام و بايد و نبايدهاي رفتاري، و در احكام و مقررات اين است كه خدا اين گونه فرموده است و راه آن اين است كه ببينيم آيا خدا و پيغمبر آن را فرموده است يا خير؟ بنابراين، بايد بخش‌هاي دين را تفكيك كنيم و ببينيم كه هر كدام با چه روشي اثبات مي‌شود. مسئله‌ي تجربه‌ي حسي راه اثبات هيچ يك از اين موارد نيست؛ زيرا نه ارزش‌هاي اخلاقي مسئله‌ي حسي و تجربي است و نه اعتقاد به خدا و قيامت و نه امر و نهي خدا؛ و اگر گفته شود امر و نهي خدا، مسئله‌اي حسي است، منظور اين است كه پيغمبر شنيده است؛ و ما امر و نهي را نمي‌شنويم و بايد از راه اسناد و مدارك اثبات كنيم كه چنين چيزي بوده است يا نه؟
پس بايد در هر بخشي از معارف ديني، متد خاص خودش را به كار برد؟ البتّه ممكن است يك سلسله مسايلي، متد مضاعف داشته باشد؛ يعني بتوان از دو راه آن را اثبات كرد؛ مثلاً ما معتقديم كه عالم معاد و قيامت را از دو راه مي‌توان اثبات كرد؛ براي كساني كه اصل حقانيت قرآن براي آنان اثبات شده است؛ با متد نقلي، تاريخي، اثبات مي‌كنيم؛ يعني مي‌گوييم: آن (قيامت) را خدا فرموده است؛ امّا قبل از آن، بايد از راه عقل معاد را اثبات كنيم، كما اين‌كه خود قرآن هم در چند جا مسايل معاد را با دلايل عقلي اثبات كرده است.
در بعضي موارد، يك دليل بر ديگري اصالت دارد و مقدم است و از دليل ديگر مي‌توان براي تأييد استفاده كرد. بسياري از احكام وجود دارد كه خود قرآن به حكمت آن اشاره كرده است، از اين‌جا معلوم مي‌شود كه خدا خواهان آن است كه ما حكمت آن را بدانيم، البتّه كليتي ندارد، ولي در بسياري از موارد وجود دارد؛ براي مثال در قرآن مي‌فرمايد: «وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً»؛[1] يعني وقتي كه كم‌فروشي نمي‌كنيد به نفع خودتان است، با ترازوي صحيح جنس‌ها را بسنجيد و كم و زياد نكنيد. جمله‌ي «ذلك خير و أحسن تأويلا» به حكمت آن اشاره مي‌كند. اين مطلب از راه تجربه نيز قابل اثبات مي‌باشد، بدين ترتيب كه وقتي انسان‌ها در جامعه راست بگويند، عدالت پيشه باشند، به ديگران ظلم نكند، آسايش و امنيت بيشتري در جامعه برقرار خواهد شد؛ امّا دليل تجربي در اين‌جا، دليل اصلي نيست؛ چرا كه ملاك ما براي پذيرش اين مطلب، آن است كه آن را خدا فرموده و دليل تجربي تنها مي‌تواند مؤيّد آن باشد.
[1] . سوره‌ي اسراء، آيه‌ي 35.
@#@
در جايي ديگر مي‌فرمايد: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما»؛[1] كه مي‌توان آن را در جامعه تجربه كرد؛ يعني در هر جامعه‌اي كه مشروب‌خواري و قمار بازي رواج دارد. فساد و جنايت زياد خواهد شد؛ چنان‌كه مي‌بينيم در كشورهايي كه تصادفات زيادي رخ مي‌دهد، به اين مسئله اعتراف دارند كه بسياري از اين حوادث به جهت مستي رانندگان آنان بوده است؛ البتّه پذيرفتن اين مسئله كه مي‌توان اين موضوع را تجربه كرد، نبايد به اين امر منجر شود كه اگر آن را در جامعه تجربه نكرديم، نپذيريم. پذيرش، به اين جهت است كه آن را خدا فرموده است؛ او خداي ما است و هر چه را كه امر كند؛ بايد اطاعت بكنيم؛ حتّي اگر فرمود كه سر فرزندت را ببر، باز بايد اطاعت كرد؛ چنان‌كه در قرآن مي‌فرمايد: «إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ»؛[2] يعني در خواب به حضرت ابراهيم ـ عليه السلام ـ وحي شد كه سر فرزندت را ببر، او نيز بدون چون و چرا پذيرفت. حضرت ابراهيم ـ عليه السلام ـ رو به فرزند خويش مي‌نمايد و مي‌گويد: خدا در خواب به من چنين فرمود فرزند او نيز مي‌گويد: خدا به تو فرمان داده است، پس تو بايد آن را انجام دهي.
دينداري يعني وقتي كه فرماني از سوي پروردگار صادر شد، آن را بپذيريم و براي اسلام چون و چرا نياوريم؛ امّا براي اطمينان بيشتر مي‌توان تلفيق كرد، البتّه اگر مؤيد ديگري داشته باشيم.
در بسياري از موارد مي‌توان از حكمت‌هاي احكام نيز استفاده كرده و آن را بيان نمود، كما اين‌كه خود قرآن نيز بيان كرده است؛ امّا نبايد برخورد به گونه‌اي باشد كه اگر ما اين حكمت‌ها را نفهميديم، آن‌ها را انكار كنيم. بلكه برخورد اصلي، دليل تعبدي است؛ ولي براي اين‌كه اطمينان بيشتري حاصل شود، بهتر است انسان حكمت‌هاي موجود را بشناسد و براي ديگران نيز بازگو كند؛ زيرا موجب تقويت ايمان انسان‌ها خواهد شد و ضرري نخواهد داشت و اين هم، به يك معنا، استفاده از متدهاي تجربي براي اثبات مي‌باشد.
نتيجه اين كه ما بايد حتماً از روش تاريخي استفاده كنيم؛ مثلاً در بسياري از مسايل قصد داريم بگوييم كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ چنين فرموده بود، و حال آن‌كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هم اكنون در قيد حيات نيست، تا مسئله را از وي بپرسيم. يا براي مثال، اين مسئله را چگونه اثبات كنيم كه آيا پيامبر، اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ را از طرف خداوند بر جاي خود نصب فرمودند يا خير؟ در اين قضيه، دليل عقلي وجود ندارد و مورد سؤال، يك قضيه‌ي تاريخي است و راه اثبات آن بايد با روش تاريخي و نقلي و بررسي شود؛ پس، در اين‌جا؛ عقل و تجربه مستقيماً راهي براي اثبات قضيه ندارند.
[1] . سوره‌ي بقره، آيه‌ي 219.
[2] . سوره‌ي صافات، آيه‌ي 102.
پيش درآمد ندارد
سوال: در مورد علم رياضي شايد بتوان گفت كه بسياري از مسايل رياضيات و هندسه، قضاياي تحليلي هستند و سخن در آن است كه آيا متافيزيك در قضاياي تركيبي سخني دارد و يا خير؟ و آيا عقل چيزي جز قضاياي توتولوژي دارد يا خير؟
جواب: در اين بحث، براي ما كافي است كه نسبت به قضاياي تحليلي تكيه بكنيم و بگوييم كه حاكم در اين قضاياي تحليلي كيست؟ آيا حس است كه قضاياي تحليلي را براي ما اثبات مي‌كند؟ البتّه كساني كه با اين مسايل آشناهستند، مي‌دانند كه بين فيلسوفان علم امروز بر سر اين كه قضاياي رياضي از چه دسته مسايلي است اختلاف وجود دارد، كه آيا تحليلي است ويا تركيبي؟ بعضي‌ها مي‌خواهند كل قضاياي رياضي را به قضاياي تحليلي برگردانند ولي بعضي‌ها معتقدند كه در قضاياي تحليلي رياضي، قضاياي تركيبي نيز وجود دارد. في‌الجمله آن چه كه در اين بحث براي ما ضرورت دارد اين است كه بپذيريم كه يك سلسله مسايلي داريم كه با تجربه‌ي حسي قابل اثبات نيست و انسان نيروي ديگري دارد كه آن نيرو مي‌تواند آن را اثبات كند و ما اسم آن را «عقل» مي‌نهيم.
امّا اين‌كه به «متافيزيك» اشاره شد، بايد گفت كه اينجانب نامي از متافيزيك را بر زبان جاري نكردم. ادعاي ما در مورد اين كه آيا مسايل متافيزيك با رياضيات ارتباطي دارد يا نه، اين است كه همان‌گونه كه مسايل رياضي و منطقي جز با عقل اثبات نمي‌شود، يك مسلسله مسايل متافيزيك نيز داريم كه جز با عقل اثبات نمي‌شود؛ يعني حاكم در متافيزيك همان حاكم در رياضيات و منطق مي‌باشد. امّا براي اين بحث كه غير از روش تجربه روش ديگري هم داريم يا نه، دست كم بايد اين مسئله را در رياضيات بپذيرند كه در رياضيات فقط با عقل مي‌توان مسئله‌اي را اثبات كرد و حس در آن‌جا راه ندارد.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.