امروز:
جمعه 8 ارديبهشت 1396
قلمرودين( 4)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
در جلسه‌ي گذشته گفته شد كه در هر بحثي ـ اعم از بحث يك طرفه مانند القاي برهان و دليل و طرفيني مانند بحث جدلي ـ لازم است كه بين گوينده و شنونده در الفاظ و كلماتي كه به كار برده مي‌شود مخصوصاً در موضوع بحث، توافق وجود داشته باشد. اگر اطراف گفتگو در فهمِ معنايِ لفظ، با يكديگر اختلاف داشته باشند و يا دو معناي مختلف را براي آن قايل شوند، بحث بيهوده خواهد بود.
از اين جهت ما تعريفي از دين را ارايه كرديم تا منظورمان را از دين مشخص كنيم و به مباحث خود بگوييم كه در مورد دين با اين مفهومي كه ما ارايه داده‌ايم، بحث كنند. حال اگر شخص مقابل بگويد كه چرا ما نبايد يك تعريف جداگانه‌اي از «دين» داشته باشيم؟! مي‌گوييم ما مي‌خواهيم پيرامون دين با توجّه به تعريفي كه گفته‌ايم بحث كنيم و اگر شما معناي ديگري براي دين در نظر داريد، باز هم ممكن است درباره‌ي آن نيز صحبت كنيم، بنابراين ما دينِ مورد نظر خود را مي‌خواهيم اثبات نماييم.
سؤالي در اين‌جا مطرح است كه گفته مي‌شود: اگر مطلب اين مقدار واضح است و جايي براي جدال ندارد، پس چرا اوّلاً تعريفات مختلفي از دين ارايه شده است، و ثانياً: چرا بعضي از كساني كه خود را مسلمان مي‌دانند و از ديدگاه اسلامي مي‌خواهند در مورد دين بحث كنند، اصرار بر ارايه‌ي تعريف خاصّي از دين دارند و از تعريف‌هاي معروف و متداولي كه ما آن را مي‌پذيريم سر باز مي‌زنند و آن را نمي‌پذيرند.
راجع به مطلب اوّل بايد گفت كساني كه درباره‌ي دين بحث كرده‌اند، از زواياي مختلفي به دين نگاه كرده‌اند؛ بيشتر كساني كه درباره‌ي بحث‌هاي «دين»، «دين‌شناسي»، «دين‌پژوهي«، «فلسفه‌ي دين» و مسايلي از اين قبيل بحث كرده‌اند، غالباً از غربي‌ها هستند و مصداق دين براي آن‌ها، «مسيحيّت» است.
كساني نيز از ديدگاه علمي خواسته‌اند درباره‌ي دين بحث كنند؛ ديدگاه علمي يك اصطلاح خاصّي است و داراي ويژگي‌هايي است. امروزه در محافل علمي و دانشگاهي و آكادميك، بحث‌هايي را علمي مي‌نامند كه ويژگي‌هاي خاصّي را داشته باشد.
از منظر علمي، عمدتاً دو ديدگاه در مورد «دين» وجود دارد:
يكي از ديدگاه‌هايي كه كم و بيش در مغرب زمين غلبه دارد اين است كه علم را به علوم تجربي اطلاق مي‌كنند و منظور آن‌ها از علم «Since»، علوم تجربي است. در ساير حوزه‌هاي معرفتي بشر، معادل علم را به كار نمي‌برند و در آن‌جا مطلق «معرفت» و ‍«فلسفه» را به كار مي‌برند و فلسفه را در مقابل علم قرار مي‌دهند.
گرايش ديگر اين است كه به «مجموعه‌ي مسايلي كه درباره‌ي يك محور خاصّ و يا چند محور مشخص بحث مي‌كند.» و قابل اثبات براي ديگران است علم مي‌گويند. مثلاً اگر كسي بگويد كه فلان مسئله براي بنده اين چنين حل شده است، آن را از مصاديق علم نمي‌شمارند و مي‌گويند كه يك تجربه و احساس شخصي است. كساني كه تجربه‌گرا هستند و علم را منحصر به علوم تجربي مي‌دانند، مي‌گويند كه «علم» آن است كه مسئله‌اي توسط تجربه‌ي حسّي براي ديگران قابل اثبات باشد.
بعضي ديگر، نكته‌ي ديگري را اضافه مي‌كنند و مي‌گويند كه بحث و كار علمي، زماني علمي است كه بي‌طرفانه باشد؛ يعني كسي كه درباره‌ي مسئله‌اي بحث مي‌كند، نبايد خودش قبلاً تمايلي به يكي از جواب‌ها داشته باشد؛ يعني مسئله‌اي كه مطرح مي‌شود، جواب آن ـ چه مثبت باشد و چه منفي ـ بايد براي بحث كننده مساوي باشد. يعني او فقط بايد به دنبال اين باشد كه چه دليلي بر اين مطلب وجود دارد و چگونه مي‌شود آن را براي كسي اثبات كرد؟. اگر هم تمايلي به يك طرف دارد، بايد در مقام بحث علمي آن را حذف نمايد و نبايد در بحث نمود داشته باشد كه گوينده، طرفدار يك نظريّه‌ي خاصّي است و احساس و عاطفه و گرايش به يك طرف مسئله دارد. و اگر چنين نمودي در بحث داشته باشد، مي‌گويند كه اين بحث، علمي نيست.
اين مقدّمه گفته شد تا روشن شود كساني كه گفته‌اند از ديدگاه علمي مي‌خواهيم درباره‌ي «دين» بحث كنيم منظورشان همان ديدگاه اخير است كه ذكر شد، اين قبيل افراد فرض مي‌كنند كه بود و نبود دين برايشان مساوي است و مي‌خواهند كه بي‌طرفانه درباره‌ي دين بحث كنند و لذا در مورد اين كه آيا وجود دين صحيح است يا غلط، هيچ قضاوتي نمي‌كنند.
دو دسته از كساني كه در علوم انساني در مورد دين بحث كرده‌اند، يك دسته روان‌شناسان هستند و دسته‌اي نيز جامعه‌شناسان مي‌باشند. هر دو گروه از آن جهت كه مي‌خواهند بحث‌شان علمي باشد، مي‌كوشند كه بحث‌شان بدون جهت‌گيري و بي‌طرفانه باشد؛ وقتي كه يك جامعه‌شناس از دين بحث مي‌كند، اثبات حق و باطل بودن دين و يا تعيين مصداق دين حق را وظيفه‌ي خود نمي‌داند و در مورد آن بحث نمي‌كند بلكه جامعه‌شناس، از آن جهت كه دين يك پديده‌ي اجتماعي است، آن را مطالعه مي‌كند. مثلاً علت پيدايش دين چيست؟ و چه تحولاتي پيدا كرده است؟
گروهي از روان‌شناسان نيز از آن جهت كه دين يك پديده‌ي رواني است، درباره‌ي آن بحث كرده‌اند؛ يعني از آن جهت كه افرادي وجود دارند كه اعتقاد خاصي داشته و رفتارهاي خاصي را انجام مي‌دهند و اين عقايد در زندگي آن‌ها مؤثر است، روان‌شناسان در پي آنند كه روشن سازند علت پيدايش اين اعتقادات چيست و چه آثاري در زندگي انسان‌ها به ويژه در رفتارهاي انسان‌ها دارد؟ اين دسته نيز تا زماني بحث خود را علمي مي‌دانند كه قضاوت و جهت‌گيري راجع به دين خاصّي در آن لحاظ نگردد.
اين دو دسته با تعهد به بي‌طرفانه بودن بحث، وقتي كه مي‌خواهند درباره‌ي يك پديده‌اي فردي در روان شناسي و يا پديده‌اي اجتماعي در جامعه‌شناسي بحث كنند، بايد تعريفي را ارايه دهند و مشخص كنند كه منظورشان از پديده‌ي اجتماعي و يا انساني و فردي چيست؟ از اين جهت است كه جامعه‌شناسان در صدد ارايه‌ي تعريفي از دين برآمده‌اند. (حال بايد ديد كه چه تعريفي را ارايه داده‌اند؟)
مقدمه‌ي ديگري كه بايد مطرح شود اين است كه يكي از مباحث مطرح در علوم انساني و منطق و معرفت شناسي، كيفيت تعريف است؛ مثلاً بحث مي‌كنند كه چگونه ممكن است ما از چيزي، تعريفي را ارايه دهيم؟ كدام تعريف صحيح‌تر است؟، چه راهي براي وصول به تعريف صحيح وجود دارد؟ بحث‌هاي فراوان در اين قبيل مسايل شده است.
در علم منطق در مورد «تعريف» گفته شده است كه «تعريف» به دو گونه‌ي حدّي و رسمي است. «حد»ّ از جنس و فصل و «رسم» از أعراض ـ عرض عامّ يا خاصّ ـ تشكيل مي‌شود. امّا مفاهيمي كه عمدتاً در علوم انساني مطرح مي‌شود و احتياج به تعريف دارد، از ماهيّات حقيقي نيست كه احتياج به جنس و فصل داشته باشد بلكه از مفاهيم انتزاعي است؛ اگر يك موجود حقيقي و ماهيت خارجي را بخواهيم تعريف كنيم، طبق منطق ارسطويي به دنبال جنس و فصلي براي آن مي‌گرديم و راه كلّي آن اين است كه عامّ‌ترين و خاصّ‌ترين مفهوم ذاتي را به هم ضميمه كنيم تا تعريف حاصل گردد.، امّا اگر مفهومي حكايت از يك ماهيت حقيقي عيني نكرد نمي‌توانيم به دنبال جنس و فصل باشيم. بايد توجّه داشت كه «دين» يكي از مفاهيم انتزاعي است. حال اين سؤال مطرح مي‌شود كه ما چگونه مي‌توانيم مفاهيم انتزاعي از جمله «دين» را تعريف بكنيم؟
به طور اجمالي در كتب خويش گفته‌ايم كه در تعريفِ مفاهيم انتزاعي بايد چيزهايي را به منزله‌ي جنس و فصل بياوريم زيرا اين مفاهيم داراي ماهيت حقيقي نيستند كه بتوانيم براي آن‌ها جنس و فصل حقيقي ذكر كنيم.
يكي از راه‌هاي تعريف اين گونه مفاهيم، با توجّه به اين كه مفاهيم انتزاعي از يك منشأ انتزاعي به دست مي‌آيند. رجوع به منشأ انتزاع است. و در مفاهيم اعتباري كه در عُرف و عُقلا به خاطر يك اهداف خاصّي اعتبار مي‌شوند، بايد به دنبال هدف اعتبار برويم زيرا اعتبار يك امر به خاطر هدفي است. بنابراين بايد به كمك يافتن هدفِ اعتبارات و منشأ انتزاع مفاهيم انتزاعي، تعريف مفاهيم انتزاعي و اعتباري را به دست آورد.
همان طور كه گفته شد دين يكي از اين مفاهيم انتزاعي است و يك ماهيت حقيقي كه داراي جنس و فصل باشد، نيست پس بايد براي تعريف آن، چيزهايي كه به منزله‌ي جنس و فصل است را به كار بگيريم.
يكي از راه‌هايي كه در به كار بردن نظير جنس و فصل در مفاهيم انتزاعي و اعتباري، شايع است اين است كه عالمان، موارد استعمال آن كلمه را پيدا مي‌كنند و سعي مي‌كنند مفهوم جامعي پيدا كنند كه بين همه‌ي آن‌ها مشترك باشد؛ مثلاً ما در تعريف انسان ابتدا براي آن جنس را مي‌يابيم. يعني مي‌گوييم كه بين انسان و غَنَم و فرس و ساير انواعي كه در جنس انسان اشتراك دارند، يك مفهوم عامّ و مشتركي به نام «حيوان» وجود دارد كه جنس، ناميده مي‌شود و بين همه‌ي انواع‌، مشترك و ذاتي است يعني اگر سلب شود، حقيقت هر يك از انسان و ساير موجودات نيز سلب خواهد شد، سپس به دنبال فصل آن مي‌گرديم.
در مفاهيم انتزاعي و اعتباري نيز نظير جنس و فصل را به كار مي‌برند مثلاً درباره‌ي مفهوم دين كه داراي مصاديقي همچون اسلام، مسيحيت، يهوديت، بوديسم و هندويسم است بايد ببينيم چه چيزي بين همه‌ي اين‌ها مشترك است و آن را به منزله‌ي جنس براي تعريف دين به كار ببريم. سپس اگر خواستيم دين خاصّي را تعريف كنيم بايد فصل آن را نيز جويا شويم.@#@ پس گفته مي‌شود مفهومي كه براي تعريف دين به كار مي‌رود بايد به گونه‌اي باشد كه اگر آن مفهوم را سلب كرده و برداريم، به طور كلّي همه‌ي اديان تحت پوشش آن، از تعريف خارج شوند.
برخي مي‌گويند كه ما مي‌توانيم مفهومي مشترك، بين همه‌ي اديان پيدا كنيم. به گونه‌اي كه با حذف آن، دين نيز نفي مي‌شود. جامعه‌شناسان گفته‌اند آن چه كه بين همه‌ي اديان مشترك است، اعتقاد به يك امر قدسي و مقدس است. در نگاه اوّل به نظر مي‌رسد كه منظور از امر قدسي، اعتقاد به خدا باشد. امّا با مطالعه‌ي مصاديق دين با ادياني مواجه كه چنين اعتقادي در آن‌ها نيست. مثلاً در دين بودا، اعتقاد به وجود خداي آفريننده‌ي هستي وجود ندارد. امّا اعتقاد به يك امر مقدسي كه غير از چيزهاي محسوس است و دسترسي به آن براي هر كسي ميسر مي‌باشد، وجود دارد و آن چيزي است كه مقدس و ارزشمند است و فوق امور محسوس و در دسترس همگان مي‌باشد؛ مثلاً انسان در اثر رياضت‌هايي مي‌تواند يك حالت وحدتي با «ايروانا» كه امري مقدس است، پيدا كند.
جامعه‌شناسان مي‌گويند كه ما همه جاي زمين را گشته‌ايم و كشف كرده‌ايم كه هيچ ديني نيست كه اعتقاد به يك امر مقدس و قدسي در آن نباشد. بنابراين آن‌ها معتقدند آنچه كه مشترك بين همه‌ي اديان است، اعتقاد به يك امر قدسي است. سپس گفته‌اند كه جوهر دين همين اعتقاد به امر قدسي است، زيرا هر چيز ديگري غير از آن را از دين بگيريم مي‌بينيم كه در يك دين وجود دارد و در دين ديگري وجود ندارد و مي‌توان آن را از اديان ديگر سلب كرد؛ يعني اين كه ساير چيزها به غير از «اعتقاد به امر قدسي»، جزو مشتركات بين اديان محسوب نمي‌شوند و بنابراين جزء ذات دين نيستند و دين را براساس آن‌ها نمي‌توانيم تعريف كنيم، مثلاً اگر فرض كنيم كه اعتقاد به خدا جزو دين است، مي‌بينيم در بوديسم اعتقاد به خدا وجود ندارد ولي با اين حال بوديسم يك دين است، پس معلوم مي‌شود كه اعتقاد به خدا از ذاتيّات دين نيست. و از آن‌جا كه اعتقاد به وحي و نبوت، معاد و ساير موارد اعتقادي در اسلام، در بسياري از اديان معتقد به امر قدسي وجود ندارد پس اين دسته عقايد جزو ذاتيات دين نيستند. البتّه اين نظر جامعه‌شناسان است. آن‌ها مي‌گويند كه اگر ما بخواهيم كه «دين» را تعريف كنيم، چيزي غير از اعتقاد به يك امر قدسي را پيدا نمي‌كنيم.
امّا از آن‌جا كه بيشتر توجّه روان‌شناسان به حالات رواني و تأثيراتي كه اعتقاد به دين در رفتار و حالات انسان دارد، بوده است، آن‌ها بيشتر به سراغ تعريفي از دين رفته‌اند كه آثار رواني داشته باشد و موجب آرامش خاطر شود و حالت مطلوبي را براي انسان پديد آورد و تعريفاتي را كه آن‌ها از دين كرده‌اند، بيشتر ناظر به آثار روحي و قلبي دين است.
با توجّه به اين نكته، پاسخ اين سؤال كه چرا تعريف دين مختلف شده است به دست مي‌آيد و آن اين كه اديان در عالم مختلف هستند و كساني كه خواسته‌اند به نظر خودشان با همه‌ي اديان به صورت علمي برخورد كنند، در پي يافتن جامع مشتركي بين همه‌ي اين اديان مختلف بوده‌اند و لذا به مفهوم مشترك «اعتقاد به امر مقدس» رسيده‌اند. و روان‌شناسان مثلاً، از يك ديدگاه خاصي به دين نگاه كرده‌اند و خاصيت مشترك ديگري از دين را در تعريف آن گنجانده‌اند. امّا دينداران هر گروه، تعريفات خاصي را طبق كتاب ديني و عقايد خود از دين بيان كرده‌اند. و اين امر منشأ اختلاف شده است.
اينك يك سؤال فرعي مطرح مي‌شود و آن اين كه ما يك دين خاصي را معتقديم و يك تعريف خاصي براي آن قايل هستيم، آيا صحيح است كه در زمينه‌ي جامعه‌شناسي، به عنوان يك مسلمان، آن تعريف را بپذيريم و بگوييم كه دين يعني اعتقاد به يك امر قدسي؟ يعني آيا به عنوان يك جامعه‌شناس مسلمان و در محدوده‌ي جامعه‌شناسي مي‌توانيم اين تعريف را بپذيريم؟
پاسخ اين است كه اگر منظور، مماشات با جامعه‌شناسان ديگر باشد براي اين‌كه اصطلاح مشتركي داشته باشيم، هيچ اشكالي ندارد. و عرض كرديم كه ممكن است طرفِ بحثِ ما بگويد كه بنده از دين، يك تعريفي را دارم و در اين صورت ما مي‌توانيم طبق تعريف وي بحث كنيم؛ حال چون جامعه‌شناسان مي‌گويند «دين» را اينچنين تعريف مي‌كنيم، ما مي‌گوييم براساس تعريف شما از دين، مي‌خواهيم ببينيم لوازمش چيست؟ دين‌هايي كه در عالم وجود دارد، چگونه پيدا شده است؟ از جمله مي‌توان به دين اسلام نيز اشاره نمود. يعني مثلاً از دين به عنوان يك پديده‌ي اجتماعي، (صرف‌نظر از اين كه حق است يا باطل، بايد به آن معتقد شد يا نه) بحث نماييم. امّا بايد متوجه باشيم كه با طرف مقابل توافق نموده‌ايم كه طبق اين اصطلاح خاصّ با وي مباحثه كنيم و معناي آن اين نيست كه نبايد طبق اصطلاح ديگري از دين بحث كنيم و فراموش كنيم كه حقيقت دين اسلام چيز ديگري است.
پس ما مي‌توانيم طبق اصطلاح خصم درباره‌ي دين صحبت كنيم امّا نبايد فراموش كنيم كه وقتي ما اين اصطلاح را در مقام بحث جدلي با ديگران پذيرفتيم، معنايش اين نيست كه همه‌ي آن چيزي كه در دايره‌ي دين‌شناسي خودمان تحقيق كرده‌ايم، از آن جهت كه تعريف ديگري را در مقام بحث و جدل پذيرفته‌ايم، باطل مي‌شود.
بنابراين «دين» اصطلاحات متعددي دارد و اشكالي ندارد كه ما «دين» را در جامعه‌شناسي به يك معنا و در روان‌شناسي به معناي ديگر بگيريم. امّا وقتي كه مي‌خواهيم در اسلام‌شناسي صحبت از دين كنيم بايد به اصطلاح خودمان از «دين» سخن بگوييم.
سؤال دوّم اين بود كه چرا بعضي از كساني كه خودشان را مسلمان مي‌دانند و يا مسلمان مي‌نمايانند، اصرار دارند براي دين تعريف خاصي را ارايه كنند؟ به عنوان مثال، برخي با پذيرش تعريف جامعه‌شناسان چنين اظهار مي‌دارند كه هرگاه خواستيم درباره‌ي حقيقت اسلام در مباحث اسلام‌شناسي صحبت كنيم، بايد توجّه كنيم كه حقيقت اسلام جز اعتقاد به يك امر قدسي، چيز ديگري نيست و تمام احكام سياسي، حكومتي، اقتصادي، بين‌المللي، اخلاقي و غيره، از عرضيّات دين است.
در پاسخ اين سؤال مي‌توان گفت كه آنان احتمالاً غفلت كرده‌اند و خواسته‌اند از ديگران تقليد كنند و طبق نظر جامعه‌شناسان سخن بگويند. امّا احتمال ديگر اين است كه آنان كساني هستند كه در واقع اعتقاد به دين ندارند؛ يعني به هيچ يك از خدا و قيامت و وحي و نبوت اعتقاد ندارند. امّا از آن جهت كه با مردم سر و كار دارند و به دنبال اغراضي هستند (كه عمدتاً اغراض سياسي است)، و مي‌خواهند افرادي را جذب نمايند، وقتي كه با اكثريت مسلمانان مواجه مي‌شوند، سعي مي‌كنند با زباني صحبت كنند كه مردم، حرف آنان را بپذيرند و تحت تأثيرشان واقع شوند.
كساني نيز هستند كه به اين موضوع تصريح كرده‌اند؛ يعني هم تصريح كرده‌اند كه اين اعتقادات، دروغ است و واقعيّت نداردو هم تصريح كرده‌اند كه با مسلمانان بايد اين چنين سخن گفت. اين دسته مي‌خواهند با تظاهر به دين تلاش كنند باطن دين را با حفظ ظواهر آن عوض كنند.
پيش درآمد[1]
براي اين‌كه عزيزان در فضاي كلّي بحث قرار بگيرند و تا زمان تشريف‌فرمايي استاد خلاصه‌اي از مباحث گذشته را خدمت شما تقديم مي‌كنم.
يكي از اصول و قواعد گفتگو و مناظره، ضرورت وجود مفاهيم مشترك بين دو طرف است، يعني هرگاه با مخاطب مواجه مي‌شويم و درصدد اثبات امري براي او هستيم، بايد در مقام گفتگو، مفاهيم مشتركي داشته باشيم، وگرنه به آن مي‌ماند كه دو طرف مناظره، هر يك به زباني سخن بگويد كه ديگري را الفت معنايي با آن نباشد؛ كه در اين صورت، گفتگو، با حفظ نوع زبان، و گذشته از غير عقلايي بودن آن، تحقق نپذيرفته و به نتيجه‌اي نخواهد رسيد و تنها زماني مي‌تواند نتيجه‌ي عقلائي داشته باشد كه از زبان مشترك برخوردار باشد.
يادآوري اين نكتة لازم است كه گاهي تحقق نپذيرفتن مفاهمه، ريشه در تفاوت اصطلاحات دارد؛ مثلاً در حالي كه گوينده، اصطلاح ديگري را از آن واژه در نظر دارد؛ ولي شنونده از آن لفظ، معناي اعم يا اخص و يا مباين درك مي‌كند. پس فهم واژه‌هايي كه در ميدان بحث و گفتگو واقع مي‌شوند، براي دو طرف امري بديهي است، از اين رو لازم است قبل از هر احتجاجي، اصطلاح مورد نياز تبيين گردد.
توجّه به نكته‌ي ياد شده در بحث دين، ضروري است؛ يعني وقتي ما مي‌خواهيم درباره‌ي مسائلي از قبيل ضرورت داشتن و يا نداشتن دين، قلمرو دين، راه تحقيق دين، روش دين‌پژوهي و ديگر مسائل دين محور، بحث كنيم، بايد ابتدا در خصوص واژه‌ي «دين» توافق داشته باشيم؛ البتّه لازم نيست همه‌ي جهانيان به معناي مشترك معتقد باشند، اعتقاد و باور كسي كه در اين گفتگو مي‌خواهد از آن دفاع كند كافي است؛ از اين رو بايد در بحث دين، تعريفي از آن ارائه شود كه بر دين اسلام قابل تطبيق باشد و به همين جهت منظور از دين، در مباحث دين، ديني است كه مورد نظر خدا و قرآن باشد، نه اصطلاحاتي كه در علوم مربوط به جامعه‌شناسي، فلسفه‌ي دين و ديگر علوم انساني در كار مي‌رود.
به ديگر سخن، مقصود ما از دين در اين بحث مجموعه‌اي از اعتقادات، و مقررات اجرايي و رفتاري است كه در اصطلاح ما، به اعتقادات، اخلاق، و احكام دين معروف مي‌باشد؛ بنابراين، اگر كسي دين را امري قدسي، حتّي خالي از اخلاقي و قانوني و حكم عملي بداند، يا دين را سكولار صفت تعريف نمايد خارج از بحث ماست، پس بايد براي دين، قلمروي در نظر گرفت تا بتوان گفت فلان چيز درون دين است يا بيرون دين و آنجاست كه مي‌توان فهميد كه آيا اضافه كردن قيد «سكولاريسم» به آن صحيح است يا خير؟ يا سكولاريسم در مسير دين يا در مقابل آن مي‌باشد؟
بحث جلسه‌ي گذشته درباره‌ي اين بود كه دين، با توجّه به معنايي كه ارايه گرديد، چگونه و از چه راهي شناخته مي‌شود و حقانيّت و بطلان آن چگونه قابل تفسير است يا اين‌كه چه عناصري در آن وجود دارد و اساساً قلمرو آن تا كجاست و مطالبي را كه در آن اثبات مي‌شود؛ از چه راهي بايد تحقيق نمود؟ و اين همان بحث «روش شناسي» دين است.
بعضي بر اين باورند راه تحقيق در هر موضوع علمي، تجربه است؛ بنابراين، كسي كه بخواهد درباره‌ي دين سخني بگويد و امري را از آن اثبات كند، بايد در مسير تجربه گام بردارد و آن را در قالب تجربه بشناسد. حال اگر ما در روش‌شناسي تحقيق؛ در مسائلي كه متدلوژي نام دارد، توافقي نداشته باشيم، بايد موضوع ديگري را قبل از بحث قلمرو دين، با عنوان «روش‌شناسي علوم» بحث كنيم و اين بحث، خود مقدّمه‌اي خواهد بود كه روش شناخت مسائل ديني چيست و كدام روش در معرفت معتبر است؟ ناگفته نماند كه اين مسئله خود نيز استدلال مي‌طلبد. از اين رو هرگاه خواستيم بر اثبات «روش تحقيق» در دين استدلال كنيم، باز بحث و استدلال بايد بر يك سري اصول مورد توافق بين دوطرف پايه‌گذاري شود.
نكته‌ي ديگري كه در ابتدا لازم است روشن شود اين‌كه براساس كدام معلومات مورد توافق مي‌بايست بحث شود و اين همان چيزي است كه در منطق به نام «اصول متعارف و موضوع» از آن سخن به بيان آمده است.
اصول متعارف اموري بديهي است كه همه‌ي عقلاء، آن‌ها را پذيرفته و منكر آن، خارج از حوزه‌ي عقلاست. اصول موضوعه مطالبي است كه قبلاً در علم ديگري اثبات شده و يا قرار است در جايي اثبات شود، ولي فعلاً به عنوان اصل موضوعي پذيرفته مي‌شود. اگر ما، بدون توجّه به اين اصول به بحث و مناظره اقدام كنيم، از نتيجه‌ي مطلوب باز خواهيم ماند.
يكي ديگر از مسائل مقدمي در بحثِ مسئله‌ي دين، روش تحقيق در آن است. آيا پديده شناختي وجود دارد و آيا مي‌توانيم به شناختي دست يابيم؟ از چه راهي؟ تبيين اين پرسش‌ها نيز لازم است والا بحث بي‌فايده خواهد بود. در پاسخ به اين پرسش كه از چه روشي براي اثبات مطالب دين بايد استفاده كرد؟ حضرت استاد به جوابي كلّي اشاره فرمودند كه عبارت است از، متناسب بودن روش هر علمي با سنخ مطالبش؛ يعني اگر آن چيزي را كه مي‌خواهيم اثبات كنيم متناسب با سنخ مسائلش باشد؛ مانند مسائل حسي، راه اثبات آن با روش تجربه‌ي حسي است و اگر مسئله‌ي تاريخي باشد، راه اثبات آن تاريخ است و اگر مسئله‌اي عقلي باشد، راه اثبات آن با روش عقلي است؛ پس روش تجربي تنها روش اثبات هر مسئله‌اي نيست؛ بسياري از مسائل، مانند: موضوعات رياضي، هندسي و روابطي چون سينوس، كسينوس و... وجود دارد كه با روش تجربه قابل ادراك نيست و همين‌طور قواعد منطقي، مانند: «اجتماع نقيضين محال است.» پس براي شناخت اين‌كه چه روشي براي هر علمي معتبر است، بايد به مسائل آن علم توجّه كرد كه از چه سنخ مسائلي است.
برخي تصورشان اين است كه دين فقط يك رابطه‌ي قلبي با خداست و در حوزه‌ي معرفتي هيچ يك از علوم واقع نمي‌شود؛ و يك امر شخصي بوده، و قابل اثبات براي شخصي ديگر نيست؛ طبق اين تفسير راهي براي روش تحقيق در دين نيست؛ چرا كه طبق اين تصور، دين امري شخصي تلقي گرديده و براي ديگري اثبات‌پذير نيست، مگر آن‌كه آن ديگري نيز چنين احساسي داشته باشد. اين در حالي است كه تعريف ما از دين، بر احساس شخصي استوار نيست لذا مي‌توانيم بحث كنيم كه راه اثبات چيست؟ زيرا گفتيم كه دين مجموعه‌اي از عقايد و.... است و اصل آن اعتقاد به خدا است، روش‌هاي تجربي نمي‌تواند ما را در اين مسئله ياري كند؛ چون مسئله‌ي حسي نيست؛ تاريخي هم نيست تا بتوان با اسناد تاريخي به آن پرداخت؛ زيرا خدا يك حقيقت زنده‌اي است كه هميشه بوده و خواهد بود؛ از اين رو دليلي كه بر اين مسئله اقامه مي‌شود، دليل عقلي است؛ در نتيجه از ميان سه دسته احتجاج براي ديگران، تنها روش عقلي در اين حوزه پذيرفتني است نه تجربي و نه تاريخي.
امّا آيا بايد همه‌ي دين را با عقل شناخت؟ خير؛ زيرا دين تنها اعتقاد به خدا نيست و شامل اعتقادات ديگري هم مي‌شود همچون اعتقاد به انبياء و آخرت كه چه بسا به روش ديگري اثبات شوند.
در ارزش‌هاي اخلاقي و به خصوص آنچه كه بيشتر نتيجه‌ي عملي دارد، اعم از مسائل فردي و اجتماعي، سياسي، اقتصادي مي‌توان گفت راه اثبات آن‌ها يا منحصر در عقل نبوده و يا اصلاً طريق آن، عقلي نيست مثلاً‌با اثبات قرآن، توسط خود قرآن، به بسياري از اعتقادات ديگر مي‌رسيم پس قسمتي از دين اثباتش به روش نقلي و تاريخي است. از اين رو نمي‌توان گفت كه دين را فقط با عقل يا فقط با تجربه مي‌توان اثبات كرد البتّه در بعضي جاها، يك دليل بر ديگري اصالت دارد و از دليل ديگر مي‌توان به عنوان تأييد استفاده كرد. مثلاً از قرآن حكمت خيلي از احكام استفاده مي‌شود و اين كاشف از اين است كه خداوند خواهان معرفتِ حكمتِ احكام، توسط بندگان است. ولي لازمه‌ي اين‌كه بشر به حكمت حكمي از احكام خداوندي دست يازد، دليل بر عدم امتثال در مواردي كه به حكمت آن‌ها نرسيده است، نيست، چرا كه دليل اصلي در باب احكام و تكاليف، تعبد شرعي است، نه فهم حكمت‌هاي احكام دين‌داري، يعني اين كه وقتي فرماني از سوي پروردگار صادر شد بدون چون و چرا بايد پذيرفته شود و بيان حكمت‌ها نيز مؤيد اين قضيّه است.
[1] . از حجت الاسلام والمسلمين حسن رضائي‌مهر.
سوال: در جلسه‌ي گذشته گفته شد كه اثبات وجود خداوند با روش عقلي امكان‌پذير است، در حالي كه ائمه‌ي ـ عليهم السّلام ـ راه‌هاي فطري و شهودي و راه‌هايي از اين قبيل كه منتهي به طريق عقلي نمي‌شوند را نيز سفارش كرده و راجع به آن‌ها بحث نموده‌اند و حتّي استفاده از سمع و بصر براي اثبات وجود خدا، در آيات آمده است. آيا شما اين راه‌ها را خارج از طريقي كه مي‌تواند انسان را به حقيقت دين برساند مي‌دانيد يا نه؟ به عبارت ديگر آيا اين راه‌ها و موارد در تعريف شما از دين، مي‌گنجد يا خير؟
جواب: بحثي كه بنده در جلسه‌ي گذشته داشتم در مورد متدلوژيِ تحقيق در دين به عنوان روش تحقيق در يك علم بود البتّه مقصود، مطلق علم، اعم از علوم تجربي است.
به تازگي در مباحث علوم انساني اين بحث، مطرح شده است كه در هر علمي چگونه بايد تحقيق كرد، امّا مفروض اين است كه مورد بحث علمي ـ حتّي آن جايي كه ما به روش عقلي بحث مي‌كنيم ـ چيزي است كه براي ديگران قابل اثبات باشد. مثلاً اگر مورد بحث، تجربي باشد، بايد نتيجه‌ي آزمايش را به ديگران ارايه داد و اگر تعقّلي است بايد طوري استدلال كرد كه شخص ديگر، آن را با عقلش بپذيرد و اگر اين چنين نباشد از مقوله‌ي علم خارج مي‌گردد، البتّه ممكن است گاهي به آن، عنوانِ «معرفت» اطلاق گردد امّا علم نيست.
بنابراين ادراك و احساس و تجربه‌ي شخصي از مقوله‌ي علم نيست؛ مثلاً گاهي مي‌خواهيم شخصي را راهنمايي كنيم تا در دل خود معتقد به خدا باشد، اين عمل را در اصطلاح علم نمي‌گويند بلكه يك نوع ارشاد و تربيت و هدايت است. بنابراين چيزهايي از اين قبيل كه در روش‌هاي انبيا و اوليا و ائمه‌ي اطهار و مربيان اخلاقي و عرفاني ديده مي‌شود، راهي براي رسيدن به معرفت است امّا به اين راه‌ها، متد علمي اطلاق نمي‌شود. و اين كه گفته شد: روش خداشناسي و به طور كلّي، تحقيق درباره‌ي خدا، روشي تعقّلي است، منظورمان روشي بود كه بتوان براساس آن مطلبي را براي ديگران اثبات كرد.
امّا سؤالي كه با توجّه به اين مطلب كه روش خداشناسي تعقّلي است، مطرح شده است اين است كه آيا انسان نمي‌تواند از تجربه‌هاي حسّي براي شناخت خدا استفاده كند؟
در پاسخ بايد گفت كه دليل عقلي اينگونه نيست كه حتماً همه‌ي مقدمات آن عقلي باشد بلكه مبدأ دليل ممكن است از حس و تجربه و يا از يك امر وجداني و شهودي و قلبي واحساس شخصي شروع گردد ولي بعد مقدمات و كبراهايي عقلي به آن ضميمه ‌شود، پس بنابراين حاصل جواب اين است كه استفاده از سمع و بصر نيز براي خداشناسي ميسر است امّا به سمع و بصر بايد مقدمات عقلي را اضافه كنيم و بگوييم كه عقل مي‌گويد نظم حاكم در عالم، بايد ناظمي داشته باشد.
سوال: حضرت عالي، فقط اعتقادات، ارزش‌هاي اخلاقي و احكام فقهي را در تعريف دين داخل كرديد، در حالي كه برخي از افراد مقولات ديگري از قبيل پزشكي اسلامي، معماري، اقتصاد و حتّي سياست اسلامي را نيز مطرح مي‌كنند موضع تعريف شما از دين نسبت به اين امور چيست؟
جواب: با صرف نظر از اين كه بگوييم معنا و مفهوم پزشكي اسلامي و معماري و اقتصاد چيست؟ جواب اجمالي كه به آن‌ها داده مي‌شود اين است كه در «نسبت»، كوچكترين رابطه، كافي است؛ يعني به طور مثال، وقتي كه ما مي‌خواهيم بگوييم كه فلان معماري، اسلامي است، معناي آن اين نيست كه آيه‌اي در قرآن داشته باشيم كه توضيح داده باشد كه ساختمان را فلان طور بسازيد و يا فلان مصالح را در آن به كار ببريد.
سؤالي در اين‌جا مطرح است كه ممكن است مقصود پرسشگر نيز به همان باشد، و آن اين‌كه كتاب ديني ما قرآن است و وقتي كه قرآن را ملاحظه مي‌‌كنيم مي‌بينيم كه تنها از خدا و پيغمبر و احكام و اخلاق بحث نشده است بلكه در مورد چيزهايي از قبيل آفرينش آسمان و زمين، ماه و خورشيد، زنبور عسل و چيزهاي ديگر طبيعي نيز صحبت به ميان آمده است. آيا اين موارد جزو اسلام است يا نه؟
اين سؤال وقتي بيشتر موجه به نظر مي‌رسد كه ما دين را اينگونه تعريف كنيم كه دين عبارت است از محتواي كتاب و سنّت و حال اين‌كه چنين تعريفي از دين صحيح نيست. بنابراين ما مطلق محتواي كتاب و سنّت را دين نمي‌شماريم و معتقديم كه در كتاب و سنّت، مطالبي در جهت اهداف دين بيان شده است، امّا خود آن، متن دين نيست؛ يعني وقتي كه قرآن مي‌فرمايد: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ...» آن چيزي كه دين محسوب مي‌شود همان اعتقاد به خدا است، امّا براي اين‌كه قرآن تفضّلاً مردم را به اين هدف، راهنمايي كند و زمينه‌اي براي اعتقادشان فراهم كند، سعي مي‌كند كه عقل مردم را به كار گيرد، يعني آنها را وادار كند كه فكر كنند و اين وادار به فكر كردن، جزو متن دين نيست بلكه راهي است براي اين‌كه مردم دين را بشناسند و باور كنند.
و يا مثلاً در موضوعات اخلاقي قرآن مي‌فرمايد: «شكر مُنْعم مطلوب است». اين مطلب، متن دين است. امّا يك وقت قرآن شروع به شمردن نعمت‌ها به صورت جداگانه‌ مي‌كند؛ مثلاً مي‌گويد كه به چگونگي نزول آب از آسمان نگاه كنيد ببينيد كه چگونه گياهان را با آب رويانديم. حيوانات و انسان‌ها اين گياهان را استفاده مي‌كنند، آيا شُكر نمي‌كنيد؟! اين مطلب جزو متن دين نيست بلكه يك نوع تربيتي است تا مردم تدريجاً به دين معتقد شوند و وادار شوند شكر را به جا آورند و وجدانشان بيدار شود. آنچه كه در اين جا جزو متن دين است، وجوب شُكر منعم است.
بنابراين وقتي گفته مي‌شود كه دين عبارت از سه بخش است منظور ما اين است كه متن دين اين سه چيز است، امّا در كتاب و سنّت راه‌هايي پيموده شده است تا مردم را هدايت كند تا آن سه چيز تحقق پيدا كند؛ يعني در زمينه‌ي اعتقاديات، اعتقاد آن‌ها قوي گردد و در زمينه‌ي اخلاقيات، انگيزه‌ي خُلقيات را در خود پيدا كنند در زمينه‌ي احكام انگيزه‌ي عمل به آن احكام در آن‌ها ايجاد شود. و يا در قرآن مي‌فرمايد: «وَزِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً». اين‌كه گفته مي‌شود با ترازوي صحيح وزن كنيد، يك دستور عملي است امّا در «ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً» اين بيان كه اين بهتر است و به نفع شما است، متن دين نيست بلكه تشويقي براي عمل كردن به دين است و ممكن است يك امر عقلي و يا تجربي باشد.
و يا در جايي ديگر قرآن مي‌فرمايد: «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَة الْحَطَب». آيا اين جزو دين است؟!!!
پس لازمه‌ي تعريفي كه ما از دين مي‌كنيم اين است كه بعضي از مطالبي كه در كتاب و سنّت آمده است جنبه‌ي فرعي و ابزاري دارد و وسيله‌اي براي تحقق اهداف دين است ولي خودش متن دين نيست.
از طرف ديگر در صورتي كه دين فقط محتواي كتاب و سنّت باشد آيا اعتقاد به چيزهايي كه فقط با عقل اثبات مي‌شوند جزو دين نيست؟! مثلاً اعتقاد ما به خدا آيا به خاطر اين است كه پيغمبر خدا فرموده است و يا به خاطر اين است كه عقل به ما مي‌گويد؟! جواب مي‌دهيم به خاطر اين كه عقل به ما اثبات مي‌كند، به خدا اعتقاد داريم.
بنابراين سؤال اخير بيشتر از اين‌جا ناشي مي‌شود كه بگوييم دين، محتواي كتاب و سنّت است، امّا ديديم كه همه‌ي آن چه كه در كتاب و سنّت وجود دارد متن دين نيست، بلكه متن دين، همان سه بخش است و بقيّه‌ي امور، راه‌هايي براي تحقّق آن‌ها است.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.