امروز:
سه شنبه 6 تير 1396
قلمرو دين (5)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
در جلسه‌ي قبل گفته شد: براي اين كه ما با مخاطبمان زبان مشتركي داشته باشيم بايد در موضوع بحث با يكديگر توافق داشته باشيم؛ يعني حدود آن را مشخص كنيم و تعريف روشني از آن را ارايه دهيم؛ حال كه موضوع بحث، پيرامون «دين» است درگام نخست بايد با مخاطب خود بر سر مفهوم دين توافق داشته باشيم.
گفته شد كه از ديدگاه‌هاي مختلف، تعريف‌هاي متفاوتي از «دين» ارايه شده است؛ امّا ديني كه مورد بحث ما است در قالب اين تعريف‌ها نمي‌گنجد، بلكه ديني است كه مصداق كامل و صحيح آن، دين اسلام است. بنابراين بايد از «دين» تعريفي ارايه دهيم كه با «دين اسلام» منطبق باشد.
اشاره شد كه جامعه‌شناسان به عنوان اين‌كه دين يك پديده‌ي اجتماعي است و همواره در جوامع مختلف وجود داشته است تعريفي از آن ارايه داده‌اند؛ و به دليل اين‌كه اديان، بسيار متفاوت هستند، سعي كرده‌اند كه يك معناي مشتركي بين اديان پيدا كنند و آن را تعريف از «دين» قرار دهند. اكثريت آن‌ها مفهومي شبيه اين معنا را تعريف دين قرار داده‌اند كه «دين عبارت است از: «اعتقاد به أمر مقدس و قُدسي كه طبق آن اعتقاد، رفتارهايي انجام مي‌گيرد.» اين افراد اعتقاد به أمر قدسي را عنصر اصلي مفهوم دين قرار داده‌ند. سپس در مورد معناي امر قدسي و منشأ قداست، بحث‌هايي را مطرح كرده‌اند. بعضي از آنان وارد بحث‌هاي روان‌شناختي در اين زمينه شده‌اند، يعني بحث درباره‌ي اين‌كه چگونه زمينه‌ي ايجاد حالت قداست نسبت به كسي يا امري فراهم مي‌شود و قداست چيست؟
بعضي از افراد سؤال كرده‌اند كه آيا ما مي‌توانيم يك تعريف كلّي از «دين» ارايه دهيم تا اديان مختلف و دانش‌مندان مختلفي كه از زواياي گوناگون به دين نگاه كرده‌اند، آن تعريف را بپذيرند؟ بايد گفت ما نيز در اين‌كه در دين، يك عنصر و أمر قدسي وجود دارد با جامعه‌شناسان موافق هستيم امّا در اين جا نكته‌اي وجود دارد كه بايد به آن توجّه كرد و آن اين است كه اگر ما در بين همه‌ي اديان، مفهوم مشتركي را پيدا كرديم، آيا معناي آن اين است كه تمام حقيقت دين را كشف كرده‌ايم؟ به طوري كه اگر خواستيم چيز ديگري را ضميمه‌ي آن بكنيم، آن چيز عَرَض بر آن خواهد بود؟! يا خير؟
در پاسخ بايد گفت كساني در صدد هستند اين تعريف مبهم عام را ازجامعه‌شناسان بگيرند و سپس بگويند كه حقيقت دين همين است و هر چيز ديگري را كه ضميمه‌ي آن كنند خارج از دين است. كساني كه مي‌خواهند مسايل و سنّت‌ها و احكام سياسي و اقتصادي يا قوانين جزايي اسلام را حذف كنند و به طور كلّي گرايش سكولاريستي را رواج دهند، يكي از شِگردها و شيوه‌هايشان اين است كه مي‌گويند دين عبارت است از يك أمر قدسي و بقيه‌ي آن؛ زوايد و حواشي ملحق به آن است و خارج از دين است و بايد آن‌ها را حذف كرد. و اين مغالطه‌اي است كه بايد آن را بدانيم و دچار آن نشويم.
بنابراين بايد توجّه داشته باشيم كه اوّلاً همه‌ي اين اديان، دين حق نيستند و شامل اديان باطلي چون بت‌پرستي نيز مي‌شود زيرا بت‌پرستي هم يك ديني است كه در آن اعتقاد به أمري مقدس وجود دارد و آن أمر مقدس، بت‌هاي آنان است. در آياتي از قرآن كريم نيز از بت‌پرستي، تعبير به «دين» شده است: «لَكُمْ دينُكُمْ ولِيَ دين»[1] منظور از ديني كه در اين‌جا ذكر شده است، همان بت‌پرستي است.
پس تعريف دين به اعتقاد به امر قدسي مي‌تواند شامل دين حق و دين باطل گردد و اين اطلاق پذيرفتني است. امّا نكته اين است كه ما نبايد بگوييم كه دين اسلام فقط اعتقاد به أمري قدسي و مقدس است و بقيه‌ي چيزها حواشي و عوارض بر دين هستند.
براي توضيح مطلب و روشن شدن آن، ما از يك اصطلاح منطقي استفاده مي‌كنيم؛ ما مي‌دانيم كه در تعريف يك حقيقت، تعريف ما مركب از جنس و فصل است؛ جنس مفهومي عام است كه شامل ماهيتِ مورد نظر و ساير ماهيات مي‌شود، سپس بايد در تعريف، فصلي را ذكر كنيم تا آن ماهيت خاص را از ساير ماهيت‌هاي مشابه تمييز دهد. مثلاً تعريف معروفي كه معمولاً در كتاب‌هاي منطقي وجود دارد اين است كه «الانسانُ حيوان ناطق». يعني براي تعريف انسان ابتدا يك مفهوم عام كه «حيوان» است را پيدا مي‌كنيم و سپس براي اين‌كه انسان را از ساير حيوانات متمايز كنيم، فصلي به آن تعريف اضافه مي‌كنيم كه آن، «ناطق» است حال، فرض مي‌كنيم كه كسي بگويد طبق تحقيقاتي كه انجام داده‌ايم، آن حقيقتي كه بين انسان و حيوان مشترك است، همان «حيوانيت» است ما سخن وي را نفي نمي‌كنيم و قبول داريم كه حيوانيّت بين انسان و حيوانات ديگر مشترك است امّا آيا پذيرش اين مطلب به اين معناست كه انسان همان «حيوانيت» است بدون هيچ قيد ديگري؟! خير بايد گفت چنين نيست و «حيوانيّت» تنها به منزله‌ي جنس انسان است و آن فقط جزيي از اين ماهيت است و جزء ديگر آن، فصل است كه تمام حقيقت ماهيت در آن فصل، ظهور و تبلور پيدا مي‌كند و حقيقت انسانيّت انسان به «حيوانيّت» او نيست بلكه به «ناطق» بودن او است. پس اگر ما يك مفهوم عامي را يافتيم به اين معنا نيست كه اين تعريف، تمام حقيقتِ شيء است.
به طور كلّي براي اين‌كه ما بتوانيم تعريفي را از چيزي بيابيم، لازم است كه با محكي، ذاتيات را از عرضيّات، تشخيص دهيم؛ در تعريف بايد جنس و فصل كه از ذاتيّات هستند، ذكر شود. و اگر در تعريف، مفهوم عرضي عامي را وارد كنيم، گفته مي‌شود كه آن تعريف از «حدّ» خارج است و «رسم» است؛ مثلاً در تعريف انسان اگر به جاي «حيوان» بگوييم كه «انسان، موجودي حساس و ناطق است»، اين تعريف ديگر تعريف حدّي نيست و در آن مفهوم عَرَضي وارد شده است و «رسم» است.
در قدم بعد پرسيده مي‌شود كه ما چگونه مي‌توانيم ذاتي و عرضي را بشناسيم؟ يعني از كجا بايد بفهميم كه «حساس» جزءِ ذاتي انسان است يا عَرَضي؟ و پيرامون اين سؤال‌ها، بحث‌هاي بسياري شده است و فيلسوفان و منطقيّون آن را حلاجي كرده و مورد نزاع قرار داده‌اند.
بنابراين براي اين‌كه ما تعريف حقيقي از شيء‌اي داشته باشيم بايد دست كم دو مفهوم كه يكي عام و ديگري خاص است داشته باشيم؛ البتّه بايد هر دو مفهوم ذاتي باشند. زيرا اگر عَرَضي باشند تعريف ناقص خواهد بود و در تعريف، حقيقت شيء، به طور صحيح بيان نخواهد شد.
بايد به اين نكته اشاره شود كه دين از آن ماهيت‌هاي حقيقي نيست كه جنس و فصل‌هاي ذاتي داشته باشند، بلكه «دين» از مفاهيم انتزاعي است و تعريف مفاهيم انتزاعي با «جنس» و «فصل» به دست نمي‌آيد.
پس روشن است كه ما مي‌خواهيم چيزي را تعريف كنيم كه اوّلاً از ماهيّات نمي‌باشد و ثانياً اگر از ماهيّت هم باشد، بايد ذاتيّات آن را بشناسيم و ذاتيّات نيز دست كم شامل دو مفهوم ذاتي «جنس» و «فصل» است تا حقيقت يك چيزي شناخته شود؛ حال اگر چيزي داراي ماهيت حقيقي نبود، چيزهايي را كه به منزله‌ي جنس و فصل هستند بايد شناسايي كنيم تا بتوانيم يك تعريفي به منزله‌ي تعريف حقيقي ماهيّات، نسبت به اين مفهوم انتزاعي ارايه بدهيم.
حال به اين بحث برمي‌گرديم كه گفته شد كه جامعه‌شناسان مي‌گويند مفهوم عامّي كه بر همه‌ي اديان صدق مي‌كند اعتقاد به يك أمر قدسي و مقدس است؛ براي مماشات مي‌گوييم كه ما اين معناي عامّ را پذيرفته‌ايم و فرض مي‌كنيم كه آن اعتقاد، از ذاتيات دين و يا به منزله‌ي ذاتيّات است، پس دراين صورت ما اين ذاتي را جنس دين قرار مي‌دهيم، امّا با «جنس» به تنهايي، تعريف تمام و كامل نمي‌شود بلكه بايد «فصل» را نيز به آن اضافه كنيم.
نكته‌ي ديگر اين است كه با توجّه به اين‌كه دين، يك مفهوم انتزاعي و اصطلاحي است بايد مفهوم آن را از اهل اصطلاح بگيريم و آن يك چيز عيني نيست كه ما در خارج به دنبال آن برويم و يا اين‌كه بخواهيم حقيقت آن را در آزمايشگاه و يا جاي ديگري بشناسيم. از اين گذشته، ممكن است كه معادل كلمه‌ي «دين» در زبان ديگر، أعمّ و يا أخصّ از معنايي كه ما در زبان عربي داريم، باشد؛ امروزه در ادبيات معاصر، كلمه‌ي مذهب را مساوي با دين مي‌دانند؛ يعني وقتي مي‌گويند كه فُلان شخص، مذهبي است، منظور اين نيست كه او مذهب خاصي از يك ديني را دارد بلكه مذهبي بودن، همان دين داشتن است. بنابراين وقتي كلمات در زبان‌ها و عُرف‌هاي مختلف به كار مي‌روند بايد مورد استعمال آن‌ها رادر همان زبان و عُرف، شناسايي كرد. و اگر در عُرفِ ما گفته شد كه فلان فرد، انساني مذهبي است، جا ندارد كه بگوييم: شما كلمه‌ي «مذهب» را اشتباهاً به كار برده‌ايد و مذهب، يك شاخه و فرقه و روش خاصّي از دين است و نبايد شما آن را در مورد اين فرد به كار ببريد، مگر اين‌كه بخواهيد بدانيد كه وي از كدام مذهب است.
بنابراين اگر براي شناخت مفهوم يك لفظي كه مورد حاجت است به ويژه در مفاهيم انتزاعي، بگوييم كه علم اقتضا مي‌كند كه ما «دين» را اينچنين تعريف كنيم صحيح نيست زيرا در مفاهيم انتزاعي معيار علمي كارآيي ندارد؛ مثلاً ممكن است كه با علم به اين نتيجه رسيد كه آب مايعي است كه از اكسيژن و هيدروژن تركيب شده است، زيرا هر آبي را كه در آزمايشگاه آزمايش كنند، ديده مي‌شود كه داراي اين دو عنصر است. سپس ذاتيّات آن را نيز مي‌توان شناخت زيرا اگر هر يك از اين دو عنصر موجود نباشد، ديگر آبي وجود نخواهد داشت (بر فرض كه اين راه براي شناختن ذاتيّات صحيح باشد.
[1] . سوره‌ي كافرون، آيه‌ي 6.
@#@) امّا مفهوم دين يا مذهب و يا ساير مفاهيمي كه در علوم انساني و اجتماعي به كار مي‌رود، مفاهيمي انتزاعي هستند و نمي‌توان آن‌ها را با معيار علمي اثبات كرد، بلكه راه صحيح اين است كه به عُرفِ كساني كه اين لفظ را به كار مي‌برند مراجعه كنيم و موارد استعمال آن را دقيقاً مطالعه كنيم و تعريف جامع را از موارد استعمال آن به دست آوريم.
با توجّه به اين نكته، اگر كساني بگويند كه شما چگونه مي‌گوييد كه ما دين را به اين معنا تفسير مي‌كنيم و شما به معناي ديگر؟ جواب مي‌دهيم كه ما مسلمان هستيم و يك عُرف خاصي داريم و در عُرف ما، دين به يك معنايي است كه ممكن است در عرف‌هاي ديگر مورد قبول نباشد و اصطلاحات مشابه آن، اعمّ يا اخص باشد و يا اين‌كه حتّي ممكن است در يك جامعه، يك لفظي چند اصطلاح داشته باشد و حكم مشترك لفظي را پيدا كند؛ مثلاً كلمه‌ي «علم» در استعمالات ما، «حكم» مشترك لفظي را دارد. واژه‌ي علم در يك معنا در مقابل جهل قرار مي‌گيرد و در منطق، مساوي با علم حصولي ـ اعمّ از تصوّر و تصديق ـ است و در فلسفه بر اعمّ از حصولي و حضوري دلالت دارد اين واژه در يك استعمال به معناي مجموعه‌ي مسايل و گزاره‌هاي داراي يك هدف است مانند علم نحو، علم صرف، علم فقه و ساير اصطلاحات ديگر. در يك اصطلاح، علم، معادل Since است كه معمولاً به علوم تجربي اطلاق مي‌شود.
بنابراين ممكن است در يك عُرفي، يك لفظ، داراي چند معنا باشد و حكم مشترك لفظي را داشته باشد، پس بايد لفظ را طبق عرفي كه در آن به كار مي‌رود، تعريف نمود.
همان طور كه گفته شد مكرر سؤال مي‌شود كه شما چگونه تعريف خاصي از دين ارائه مي‌دهيد؟ مبناي شما چيست؟ جواب عامّ ما اين است كه ما يك عرفي داريم و وقتي اين كلمه را در عرف خود به كار مي‌بريم، معناي خاصي از آن اراده مي‌كنيم؛ مثلاً مسلمانان از لفظ «دين» يك معناي خاصي را درك مي‌كنند؛ مسلمانان به افراد بت‌پرست و كساني كه معتقد به خدا نيستند و يا به هيچ رفتار شرعي و عبادي اعتقاد ندارند، ديندار نمي‌گويند. حال ممكن است در يك عرف ديگر، معناي عامّ‌تر يا مبايني را براي «دين» به كار گيرند.
بنابراين بايد در بحث، پيرامون «دين» به توافق برسيم و بگوييم كه منظور ما از دين، به هنگام بحث، فلان معناي مورد نظر و خاص است. حال اگر شخص مخاطب بگويد كه من مي‌خواهم به اصطلاح جامعه‌شناسي با شما بحث كنم، مانعي ندارد ولي بحث طبق آن اصطلاح، حاجت ما را تأمين نمي‌كند زيرا آن چيزي كه مورد اختلاف است و پيرامون آن بحث داريم و براي بحث آن انگيزه داريم و براي تحقق آن حاضريم جان خود را فدا كنيم، آن معناي جامعه‌شناختي نيست، زيرا صرف اعتقاد به يك امر قدسي نياز ما را تأمين نمي‌كند. آن ديني كه مورد نظر ما است ديني است كه انسان بايد خود را فداي آن كند. نه اين‌كه دين تابع انسان باشد. ارزش دين از همه چيز بالاتر است زيرا سيدالشهدا ـ عليه السّلام ـ نيز جان خود را، فداي آن دين كرد. وقتي منظور ما يك چنين دينِ باارزشي است بايد خودمان از اين دين، يك تعريفي داشته باشيم و بت‌پرستي و بوديسم از نظر ما دين نيستند.
پس هر باحثي ـ چه به صورت برهاني و چه به صورت جدلي ـ اوّلاً بايد يك زبان مشترك داشته باشد؛ منظور از زبان مشترك، اصطلاح مورد توافق طرفين است؛ يعني اين‌كه باحث بگويد الفاظي را كه ما هم‌اكنون در اين فضاي بحث به كار مي‌بريم، فلان معناي خاص را در نظر گرفته‌ايم و شما در جاي ديگر مختار هستيد به گونه‌اي ديگر استعمال كنيد. يعني در بحث، بايد هر دو طرف، يك معناي خاص را اراده كنند وگرنه بحث به نتيجه نخواهد رسيد.
ثانياً تعاريفي را كه ديگران براي «دين» گفته‌اند از نظر ما تعاريف كاملي نيست؛ حداكثر، اين تعاريف به منزله‌ي يك مفهومِ جنسي است؛ دين اسلام يك فصل مقومي دارد و آن فصل، چيزي است كه «دين» مورد نظر را از اديان باطل ممتاز مي‌كند؛ در ضمن بايد بگوييم كه ما اعتقاد داريم كه اديان به دو گروه حق و باطل تقسيم مي‌شوند.
براي مثال: ما در بازار، چيزي به عنوان طلا داريم و چيزي ديگري به نام مُطَلا، سكه‌ي سالم و سكه‌ي تقلبي نيز داريم. اكنون اگر بخواهيم سكه يا طلا را تعريف كنيم ـ كه هم شامل طلاي واقعي و هم شالم طلاي قلابي بشود ـ اگر فرض شود كه توافق بكنيم كه سكه و طلايي كه مورد بحث ما است اعم از سكه و طلاي واقعي و قلابي است، آيا لازمه‌ي آن اين است كه طلا، مطلا شود؟! يعني هر موقع كه سخن از طلا به ميان آمد، بگوييم كه منظور ما شامل طلاي قلابي نيز مي‌شود؟! خير چنين نيست. ما پذيرفته‌ايم كه دين بر بت‌پرستي هم اطلاق مي‌شود، چنان كه قرآن كريم مي‌فرمايد: «لَكُمْ دينُكُمْ وَليَ دينْ»، آما آيا لازمه‌ي آن، اين است كه هر زماني كه صحبت از دين مي‌كنيم، بگوييم كه دينِ شامل بت‌پرستي نيز منظور است؟! و اگر دين ما با بت‌پرستي فرق داشت، آن چيز از ذاتيات «دين» نيست بلكه از عرضيّات دين است؟! خير، بلكه منظور ما از دين، «دين اسلام» است نه اديان ديگر، همان گونه كه در مثال گفتيم وقتي سخن از سكه را به ميان مي‌آوريم به اين معنا نيست كه سكه قلابي نيز منظور ما است بلكه منظور از سكه، همان سكه‌ي واقعي و سالم است.
ديني كه ما از آن بحث مي‌كنيم ديني است كه داراي اين ويژگي‌ها است كه ارزش آن، از همه‌ي عالم بيشتر است. طبق روايات، جان مؤمن مانند كعبه مي‌ماند در حالي كه اين جان بايد فداي آن دين بشود. انبياء و سيد الشهداء و طفل شش ماهه‌ي او و امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز، فداي همين دين شدند.
بنابراين ما از چنين ديني مي‌خواهيم دفاع كنيم نه آن چيزي كه مشترك بين اسلام و بت‌پرستي است. پس اصرار ما بر اين‌كه تعريف خاصي از «دين» ارايه دهيم به خاطر اين است كه جلوي مغالطه را بگيريم؛ تا ديگران نگويند كه حقيقت دين همان چيزي است كه مشترك بين بت‌پرستي و اسلام است و هر چيز ديگري را كه شما مي‌گوييد، جزو عرضيّات است. خير اينچنين نيست، بلكه به فرض، كه ما اعتقاد به يك امر قدسي را به عنوان جنس همه‌ي اديان بپذيريم باز بايد توجّه كرد كه جنس، تمام ماهيت يك شيء نيست و ماهيت يك شيء آن زماني تعريف مي‌شود كه «فصل» به آن اضافه شود.
در اين‌جا سؤال ديگري مطرح مي‌شود و آن اين كه شما از كجا مي‌خواهيد فصل را بشناسيد؟ يعني به زبان ديگر از كجا معلوم است كه دين يك مفهوم جنسي است؟ شايد دين يك مفهوم نوعي باشد.
به عبارت ديگر سؤال مي‌شود كه چه بسا اختلاف در اديان، مانند اختلاف در اصناف است؛ مثلاً ما وقتي «انسان» را تعريف مي‌كنيم «حيوان ناطق» و سپس مي‌گوييم كه انسان دو صنف مرد و زن را دارد و نيز اصناف ديگر؛ مرد و زن بودن جزء ماهيت انسان نيست. زيرا ماهيت انسان، همان حيوان ناطق است و خصوصيت مرد بودن يا زن بودن جزء عرضيّات انسان است. باتوجه به اين مثال، شخصي مي‌گويد كه به اعتقاد ما، دين همان اعتقاد به امر قدسي است و بس. و تمام ماهيت دين همان اعتقاد به امر قدسي است و هر چيز ديگري را كه شما به آن اضافه مي‌كنيد عوارض است؛ عوارضي كه يا مشخِّص است و يا مصنّف. يعني ماهيت را به اصناف تقسيم مي‌كند و يا اين‌كه خصوصيات فردي را نشان مي‌دهد و اسلام هم فقط صنفي از دين است و نه نوعي از آن. اگر شخصي چنين سخناني را به زبان آورد، با توجّه به اين كه گفته شد كه دين يك ماهيت عيني حقيقي نيست بلكه يك مفهوم انتزاعي است و معناي آن را بايد از عُرف بگيريم و ذاتيّات و عرضيّات آن را از طريق معيارهايي كه براي شناخت مفاهيم انساني و اجتماعي وجود دارد، تعيين كنيم، چنين پاسخ مي‌دهيم كه بايد به منابعي كه هر ديني بر آن مبتني است، مراجعه كنيم و موارد استعمال آن را در آن عرف بررسي كنيم و ببينيم كه آيا اين‌ها، اعتقاد به يك امر قدسي را براي حقيقت يك دين كافي مي‌دانند يا نه؟ پس از مراجعه به عرف مسلمانان مي‌بينيم كه مي‌گويند صرف اعتقاد به يك امر قدسي، دين اسلام نيست و اصلاً دين واقعي نيست؛ وقتي يك ديني، دين واقعي است كه چيزهاي ديگري هم به غير از اعتقاد به امر قدسي در كنار آن باشد مانند اعتقاد به اله واحد و مقدمه‌ي دين همان «لا اله الا الله» است. و اين مطلب ادعاي ما است.
حال ممكن است شخصي بگويد كه شما اين ادعا را از چه راهي اثبات مي‌كنيد؟ يا به عبارت ديگر، مِتُد تحقيق در تعريف دين، طبق ادعاي شما چيست؟ از كجا بايد بفهميم كه اين تعريفي را كه شما ارايه مي‌دهيد و ادعايي را كه مي‌كنيد، مبناي قابل دفاعي دارد؟ يا نه؟
پاسخ مي‌دهيم اگر پذيرفتيم كه دين، يك مفهومي است كه اصطلاح در عرف خاصي است، ما مسلمانان اهل عرف هستيم و اگر بخواهيم اين معنا را در اصطلاح بفهميم، بايد موارد استعمال آن را در منابع ديني جستجو كنيم؛ همه مي‌دانند كه مهم‌ترين منبع، قرآن كريم است. پس قبل از هر چيز ما بايد به اين منبع مراجعه كنيم و ببينيم كه موارد استعمال دين كجا است؟ و دين حق را چگونه معرفي مي‌كند؟ و بايد توجّه داشته باشيم كه ممكن است قرآن كريم از باب مماشات، دين باطل را نيز دين بنامد، ولي آن را به عنوان دين باطل ذكر كند.
پس بايد براي شناختن يك مفهومي كه از قبيل اصطلاحاتِ عرف خاصي است به اهل آن عرف و منابع و اسنادشان مراجعه كرد تا ديده شود كه موارد استعمال آن چيست؟ و به اين‌جا منتهي شويم كه اگر اين عنصر از آن حذف شود آيا باز هم در عرف، اين دين، اسلام است يا نه؟ پس بايد به اين صورت آزمايش كنيم كه آيا اين مفهوم جزء مقومات دين است يا نه؟ اگر به دست آورديم كه با حذف فلان عنصر از دين، در اين عرف (قرآن، سنّت و اهل دين) ديگر به آن دين نمي‌گويند متوجه مي‌شويم كه اين عنصر از ذاتيات و مقومات اين دين است.@#@
در جلسه‌ي قبل تعبيرهايي به كار برده شد كه منشأ اشتباه شده و سبب شده است پرسش‌هايي مطرح شود. گفته شد كه بعضي از مطالب ديني وجود دارند كه بايد با عقل اثبات شوند مانند: اصل وجود خدا، يا مستقلات عقليّه‌اي كه در احكام ديني به آن استدلال مي‌كنيم مثلاً مي‌گوييم آنچه كه موجب اختلاف نظام مي‌شود ممنوع است، حفظ نظام واجب است. اين تعبير يك تعبيري نيست كه تعبّدي باشد و در سنّت و كتاب آمده باشد و فقط يك توصيه‌اي اخلاقي محسوب ‌شود. پس ما در دين مي‌توانيم براي اثبات مطالب ديني (چه در زمينه‌ي عقايد و چه در زمينه‌ي احكام و اخلاق) از عقل استفاده كنيم.
پس مي‌توان گفت كه از يك سو، مطالب ديني، منحصر به چيزي كه دليل تعبدي داشته باشد نيست بلكه بعضي از مطالب ديني (چه درزمينه‌ي عقايد و احكام و چه اخلاق) مي‌تواند دليل عقلي داشته باشد. از طرف ديگر اين‌كه، هر چيزي كه در قرآن و سنّت آمده است، معنايش اين نيست كه از مطالب اصلي و مقدمات دين است. مثلاً در قرآن داستان‌هاي تاريخي مانند داستان «حَمّالة الحطَب» ذكر شده است. آيا اين داستان از مقومات دين است؛ يعني پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مبعوث شده‌اند تا «حَمّالة الحطَب» را به مردم معرفي كنند؟!، خير چنين نيست.
بنابراين هر چيزي كه در قرآن آمده است نمي‌تواند از مقومات دين باشد؛ بلكه قرآن، در مقام موعظه و عبرت گرفتن، مطالب و داستان‌هايي را نقل مي‌كند و تصديق به اين كه اين مطالب، حق و از طرف خدا است، جزو دين است.
از اين گذشته مي‌توان به رواياتي اشاره كرد كه جزو مقومات دين نيستند؛ مثلاً در روايتي، شخصي نزد امام آمده و عرض كرده كه من مريض شده‌ام و حضرت فرمودند فلان دوا را استفاده كن. البتّه اگر ثابت شد كه اين روايت را امام معصوم فرموده‌اند، بايد آن را تصديق كنيم، زيرا امام، دروغ نمي‌گويد. امّا محتواي آن روايت جزو دين محسوب نمي‌شود و ما نمي‌توانيم در تعريف دين بگوييم كه يكي از اجزاء دين، محتواي اين روايت است.
پيش درآمد[1]
«الحمد لله رب العالمين باريء الخلائق اجمعين و الصلوة والسلام علي عبدالله و رسوله و صفيه و حبيبه و نبيه، سيدنا و مولينا ابي القاسم محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ و علي اهل بيته الطيبين الطاهرين المعصومين و رحمة الله و بركاته.»
قبل از هر چيز شهادت رئيس مذهب تشيع حضرت امام صادق ـ عليه السّلام ـ را به ساحت مقدس حضرت صاحب الامر والزمان روحي و ارواح العالمين له الفداء، و نيز مقام معظم رهبري، مراجع عظيم الشأن و همه‌ي سروران عزيز حاضر در جلسه تسليت عرض مي‌نماييم.
در ادامه سلسله نشست‌هاي دين پژوهي، پيرامون قلمرو دين كه از طرف مركز مطالعات و پژوهش‌هاي فرهنگي حوزه‌ي علميه برگزار مي‌گردد امشب نيز از حضور استاد علامه، حضرت آيت الله مصباح يزدي كسب فيض مي‌نماييم و تا تشريف‌فرمايي ايشان جلسه‌ي خود را به ذكر حديثي از حضرت امام صادق ـ عليه السّلام ـ و نيز گوشه‌اي از زندگي علمي آن امام، مزين مي‌نماييم.
قال الصادق ـ عليه السّلام ـ : «بَلِّغ‌ْْ‌ْ‌ْ‌‍ْ مَعاشِرَ شيعَتَنا وَ قُل‌ْ لَهُمْ: لا تَذْهَبْنَّ بَكُمْ الْمَذاهِبُ، فَوَ اللهِ لا تَنالُ وِلايَتُنا اِلاّ بِالْوَرَعِ وَالأجْتِهادِ فِي الدّينِ وَ مُؤاساةِ الأخوان في اللهِ. وَ لَيْسَ مِنْ شيعَتِنا مَنْ يَظْلم النّاسَ» به پيروان ما پيغام ده و به آنان بگو: مراحل‌هاي مختلف شما را از جاده‌ي مستقيم منحرف نسازد به خدا سوگند دوستي ما جز به پارسائي، كوشش در اجراي فرمان خدا و كمك به برادران ديني براي رضاي خدا فراهم نمي‌شود و كسي كه بر مردم ظلم كند از شيعيان ما نيست.»
يكي از مهم‌ترين مسائل مورد بحث در فلسفه‌ي دين و نيز كلام جديد مسئله‌ي قلمرو و گستره‌ي دين است. از آنجا كه بحث گستره‌ي دين پيرامون كاركردهاي تئوريكي و كاربردي دين و دامنه‌ي آن در عرصه‌هاي مختلف زندگي اجتماعي انسان و نيز علوم مقارن با وجود انسان از قبيل علوم طبيعي، انساني، فلسفي، عرفاني و... مي‌باشد از اين رو قبل از هر چيز، شناخت مصداق دين از امور ضروري به نظر مي‌رسد.
در اين بحث با پرسش‌هاي فراواني مواجهيم از جمله اين‌كه آيا مراد از بحث قلمرو دين بررسي قلمرو مطلق دين است يا دين خاصي؟ آيا مراد از دين مجموعه‌اي است از بايدها و نبايدها و مقررات مربوط به زندگي فردي و اجتماعي كه مبتني بر نوعي جهان‌بيني است چه جهان‌بيني الهي و چه غير الهي، چه آن مقررات، مستند به وحي باشد يا نباشد، يعني كاربردي عام از دين كه بر همه‌ي مكاتب و مذاهب علي الاطلاق منطبق است و يا اينكه مراد مجموعه‌اي از برنامه‌هاي عملي و مناسك و آداب زندگي كه رنگ قداست داشته و با نوعي تعبد همراه است خواه معبود، خدا يا خدايان باشد يا ارواح يا بعضي مظاهر طبيعت؟ يعني كاربردي را كه مكاتب كمونيستي و اومانيستي را شامل نمي‌شود اما اديان و مذاهب ديگر را اعم از مذاهب ابتدايي و پيشرفته در بر مي‌گيرد. يا آيا مراد مقرراتي است مربوط به زندگي، همراه با اعتقاد به جهان غيب و عبادت و پرستش اعم از اينكه معبود، خداي يكتا باشد يا خدايان متعدد. يعني كاربردي از دين كه بر اديان الهي چه توحيدي و چه غير توحيدي منطبق است و يا اينكه مراد از دين مجموعه‌اي از معارف و دستورالعمل‌هاي زندگي است كه مربوط به جهان غيب و خداي يكتا و مستند به وحي الهي است؟ يعني كاربردي از دين كه فقط بر اديان توحيدي منطبق است از ميان اديان توحيدي نيز كدام دين مورد نظر است آيا مي‌توان همه‌ي اديان توحيدي و يا همه‌ي اديان و مذاهب مطلق، با هر آموزه‌اي چه الهي چه غير الهي را موضوع گستره‌ي دين دانست يا اينكه بايد موضوع سخن مصداقاً منقح شود تا به نتيجه‌اي دست يافت؟
هر چند مطلق اديان و مذاهب را با هر صبغه‌اي كه داشته باشند به اعتباري مي‌توان موضوع اين بحث قرار داد اما اين نكته هم غير قابل انكار است كه بحث در باب قلمرو چنين ديني با اين عموميت موضوعي به جهت آموزه‌هاي بعضاً متناقض و ناسازگار موجود در بين آنها بسيار مشكل است بلكه امري ناممكن مي‌نمايد. و ما نيز در صدد بحث درباره‌ي چنين مفهومي از دين نيستيم حتي موضوع بحث مورد نظر ما، مطلق اديان توحيدي نيست چرا كه بحث در اين زمينه باز از همان مشكل ياد شده رنج مي‌برد از اين روست كه موضوع بحث در قلمرو دين، بايد دين خاص باشد تا طبق آموزه‌ها و متونِ ديني همان دين به بررسي گستره‌ي آن پرداخت. و بديهي خواهد بود كه دين مورد نظر ما در اين مجال، آيين مبين اسلام است. و به دنبال آن هستيم كه بدانيم قلمرو دينِ مبينِ اسلام به معناي گستره و محدوده‌ي آن در حوزه‌هاي مختلف علوم و شؤونات گوناگون نظري و عملي زندگي بشر چه افق‌هايي را در مي‌نوردد.
اما آيا با چه روش بايد به شناخت قلمرو دين پرداخت؛ اين همان بحث مقدمي براي تحقيق در هر موضوعي است كه از آن به روش‌شناسي علوم تعبير مي‌شود پس امري كه در شناخت قلمرو دين ضروري مي‌نمايد، روش‌شناسي قلمرو دين است تا محققان را از خطا و انحراف باز دارد. روش پژوهش در هر موضوعي يعني به كارگيري طرق و آداب استفاده از روش برون ديني يا درون ديني يا هر دوي آنها بايد براساس همان اسلوب مورد پذيرش در باب تحقيق باشد تا بتواند نتيجه‌ي مطلوب را در پي داشته باشد.
برخي در راستاي فرايند كشف گستره‌ي دين به روش‌هاي برون ديني روي آورده و لذا با يك سري روي‌كردهاي تعقلي يا تجربي و يا كاركردگرايي به تبيين مسائل، در اين حوزه پرداخته‌اند. گروهي ديگر به روش درون ديني پرداخته و اقبال به متون ديني را ترجيح داده‌اند.
در حوزه‌ي عقل‌گرايي نيز در تاريخ تطور عقل و دين، روي‌كردهاي مختلفي از ترابط و تعارض عقل و دين به وجود آمد. گروهي دين را اسطوره و خيال انديشي و غير مبتني بر اصول عقلاني شناخته و هرگونه تقاضا را نسبت به دين امري بيهوده پنداشتند چرا كه عقل را در رفع تمام حوائج بشر توانا مي‌دانستند. مي‌توان تجلي اين روي‌كرد را بعد از دوران رنسانس، يعني عصر روشنگري و عقلانيت كه مبدأ آن را قرن هيجده و اوج آن را قرن بيستم ناميده‌اند، دانست.
عقل ستيزان افراطي نيز گروه ديگري بودند كه هرگونه رابطه‌ي بين عقل و دين را منتفي دانسته و لازمه‌ي دين‌پذيري را تعطيلي عقل‌ورزي، قلمداد مي‌كردند در ميان مسلمانان مي‌توان از اهل حديث نام برد و از ايمان گرايان مسيحي افرادي از قبيل پاسكال و...
خردباوري معتدل، روي‌كرد ديگري در خصوص عقل و دين است كه نه تنها هرگونه نگاه افراطي و تفريطي نسبت به عقل را بر نمي‌تابد بلكه حريم آن را محترم شمرده و آن را به عنوان يك منبع استنباط جهت احكام و معارف معتبر مي‌داند و با توجّه به محدوديت‌هاي عقل در كشف احكام و معارف و در كشف فروعات و احكام جزئيه، بر اعتبار و روشنگري عقل و حجيت احكام آن صحّه مي‌گذارد.
در مكتب اهل‌بيتِ عصمت و طهارت نيز عقل‌گرايي اعتدالي يك روي‌كرد معتبر تلقي مي‌گردد و علاوه بر استفاده از عقل، نسبت به ساير روش‌هاي ديگر، از قبيل تجربي، وحياني و شهودي و در محدوده‌ي توانايي و كاربردي خودشان، حسن ظنّ داشته و در كنار عقل‌گرايي معتدل به اين گونه طرق نيز تمسك مي‌كنند.
هم‌اكنون از سخنان استاد معظم حضرت آيت الله مصباح يزدي در ادامه‌ي بحث قلمرو دين كسب فيض مي‌نماييم.
[1] . از حجت الاسلام والمسلمين حسن رضايي‌مهر.
سوال: گزاره‌هايي از قبيل گزاره‌هاي علمي و تاريخي و بهداشتي كه در كتاب و سنّت آمده است جزء دين نيستند. آيا اين مطلب مي‌تواند دليل اين باشد كه اين گزاره‌ها داخل در دين نيز نيستند؟
جواب: با توضيحي كه داده شد، معلوم شد كه منظور ما از جزو دين بودن، از مقومات دين بودن است. به اين معنا، اين گزاره‌ها جزو دين نيستند. امّا از منظري ديگر اين گزاره‌ها، جزو چيزهايي هستند كه ما بايد از آن جهت كه پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و يا امام آن را فرموده‌اند، به سبب ايماني كه به «ما أنزل الله» داريم به صحّت آن اعتقاد داشته باشيم. و آن چيزي كه جزو دين است همان ايمان به «ما أنزل الله» است و امّا نمي‌توان گفت كه محتواي اين گزاره‌ها جزو تعريف دين و از مقومات آن است.
سوال: آيا مي‌توان تعريفي از دين را ارايه كرد كه قابل احتجاج براي الهيّون، تجربه‌گرايان، جامعه‌شناسان و روان‌شناسان و غيره باشد؟
جواب: عرض شد كه جامعه‌شناسان به خاطر انگيزه‌ي خاصي دنبال يك معنا و تعريف عامي براي همه‌ي اديان ـ اعم از حق و باطل ـ مي‌گشتند. اگر به همين انگيزه باشد، تعريف ما از دين به گونه‌اي كه فقط بر دين حق و اسلام منطبق باشد، نظر آن‌ها را تأمين نمي‌كند، زيرا آن‌ها به دين به عنوان يك پديده‌ي اجتماعي ـ اعم از دين حق و باطل ـ نگاه مي‌كنند و تعريفي را كه ما از دين ارايه مي‌دهيم مساوي با تعريفي كه اعم از حق و باطل است، نخواهد بود.
ما بايد در هر علمي براساس متدي كه براي تحقيق در آن علم تعيين شده است عمل كنيم، يعني وقتي كه مي‌خواهيم مطلب نقل شده‌اي از دين را حكايت كنيم در صورتي كه براساس متد نقلي عمل كرديم، يعني سند و مدارك آن مطلب را بررسي نموديم، اگر كسي مغرض نباشد آن عمل را مي‌پذيرد. كما اين‌كه ما وقتي كه مي‌گوييم جامعه‌شناسان براساس گرايش خاص خودشان اين تعريف را از دين ارايه داده‌اند، اشكالي ندارد، زيرا آن‌ها از ديدگاه خاصي خواسته‌اند تا معناي مشتركي را بين آن‌ها بيابند.
در اين‌جا سؤالي مطرح مي‌شود؛ از آنجايي كه بنده گفته بودم كه بعضي از مطالب ديني با عقل ثابت مي‌شود، سؤال شده است مطلبي كه با عقل ثابت مي‌شود چه فرقي با مطلبي كه در رياضيات با عقل ثابت مي‌شود، دارد؟ بنابراين رياضيات نيز بايد جزو دين باشد زيرا با عقل ثابت مي‌شود.
بايد توجّه داشته باشيد كه بنده عرض نكردم كه هر چه را كه عقل اثبات مي‌كند جزو دين است؛ بعد از اين‌كه ما مشخص كرديم كه بايد با متد صحيحي در اينگونه مسايل مشي كنيم؛ يعني وقتي كه با مراجعه به عرف و منابع و پيدا كردن موارد استعمال و تشخيص ذاتيّات از عرضيّات تعريفي را اخذ كرديم، آن‌گاه بيان مي‌شود كه اين محتوا را بايد با چه متدي اثبات كرد؟ آيا يك متد واحد و مشخص (متد عقلي يا نقلي يا تجري) دارد يا نه، آن‌جا عرض شد كه متد واحدي ندارد، زيرا محتواي دين، محتواي يك ماهيت واقعي عيني نيست و از چند بخش مختلف تشكيل شده است، زيرا هم شامل اخلاق است و هم شامل احكام تعبّدي و عقايد است. هر كدام از اين‌ها را ممكن است بتوان از يك راه خاصّ و يا دو راه اثبات كرد. بنابراين معناي استفاده از متد عقلي براي اثبات مطالب ديني اين نيست كه هر چه را كه عقل اثبات مي‌كند جزو دين است.
به طور كلّي مي‌توان گفت كه بعضي از مطالب ديني فقط با دليل نقلي اثبات مي‌شود مانند قرآن و سنّت كه متد آن متد نقلي و تاريخي است و بعضي از مطالب ديني فقط با عقل اثبات مي‌شود، يعني قبل از اين‌كه ما به اين برسيم كه كتاب و سنّت حق است، بايد با عقل ثابت كنيم كه خدا و پيغمبري وجود دارد و پيغمبر مذكور واقعاً پيغمبر است. بعضي از مطالب نيز وجود دارند كه متد ملَفَّق دارند؛ يعني هم دليل عقلي دارند و هم دليل نقلي. و اين صحيح نيست كه هر چه با عقل اثبات مي‌شود جزو دين است و يا هر چه كه با نقل اثبات مي‌شود جزو دين است.
پس نه مي‌توان گفت هر آنچه كه با عقل اثبات مي‌شود جزو دين است و نه هر آنچه كه با نقل اثبات مي‌شود جزو دين، بلكه دين را بايد در عرف دينداران ـ به ويژه دين اسلام ـ جويا شد تا فهميد كه عرف، دين را در كجا به كار برده است و مقومات آن را چه چيزي مي‌داند؟ براي اين كار بايد از متد نقلي استفاده كنيم. بنابراين، تعريف دين از طريق برون ديني و خارج از دين امكان‌پذير نيست. و ما بايد تعريف دين را اززبان دين‌داران و از درون عرف برداشت كنيم.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.