امروز:
سه شنبه 3 مرداد 1396
قلمرو دين (6)
متن سخنراني ندارد
پيش درآمد [1]
موضوع قلمرو و گستره‌ي دين از مباحث پر دامنه و پرفراز و نشيبي است كه در دهه‌هاي اخير به يكي از مباحث مهم و بحث‌برانگيز فلسفه‌ي دين مبدل شده است. در اين باره برخي بر حضور دين در تمام عرصه‌هاي زندگي و حيات شخصي و اجتماعي و سياسي بشر تأكيد كرده‌اند و در نقطه‌ي مقابل با تقويت انديشه‌ي سكولاريسم، عدّه‌اي كوشيده‌اند تا ظهور و حضور دين را در چهارچوب‌هاي تنگ زندگي شخصي افراد و حداكثر در نوع تعامل ايشان با يكديگر و به عبارتي، در حوزه‌ي اخلاق اجتماعي محدود سازند؛ از ديدگاه ايشان، اديان به طور عموم، چه آسماني باشند و چه محصول انديشه‌ي بشر، در حوزه‌ي محدود حياتِ شخصي انسان، ظهور و بروز دارند و كاركردهاي آن‌ها نيز تنها در همين عرصه برآورد مي‌گردد.
براي داوري و نقد و بررسي و نقض و ابرام هر يك از اين نظريّات بايد گامي به عقب برگرديم. نخست بايد ديد نظريه‌پردازان اين ديدگاه‌ها، چه روشي را براي تعيين و شناخت قلمرو گستره‌ي دين پذيرفته‌اند كه از رهگذر آن به منزل كنوني راه يافته‌اند. اتقان و قوت هر يك از اين راهكارها مي‌تواند نتايج علمي و قابل قبول‌تري را در پي داشته باشد و از طرفي سستي و ضعف اين سنگ بناها و نقد و نقض آن‌ها در اين مرحله‌، ما را از چالش‌هاي كش و قوس دار، در مراحل بعدي باز مي‌دارد؛ زيرا بناي كاخي عظيم بر پايه‌هاي شكننده‌ي بلورين، جز در خيال و توهم تحقق نمي‌يابد.
با بررسي روش‌هاي قلمروشناسي دين با چهار نظريه در اين باب مواجه مي‌شويم:
1. روش درون ديني: برخي كوشيده‌اند با توضيح خواستن از خود دين و مراجعه به متون ديني، اهداف و قلمرو هدايت آن را مشخص كنند.
2. روش برون ديني: در اين تئوري، قلمرو دين و حوزه و گستره‌ي آن بر مبناي انتظارات آدمي تعيين مي‌گردد.
3. روش بررسي معرفت‌هاي درجه‌ي دوّم: برخي تنها راه وصول به قلمرو شناسي دين را در گرو مجموعه‌اي از معرفت‌هاي درجه‌ي دوّم قلمداد كرده‌اند.
4. روش اعتدال و ميانه: از منظر گروهي تشخيص كليات هدف و قلمرو دين به عهده‌ي عقل بوده و تفصيل و جزئيات به عهده‌ي دين است. از اين ديدگاه مي‌توان به نظريه‌ي ميانه و بينابين نام برد.
با توجّه به گستردگي بحث، اين مقاله تنها در مقام بررسي روش برون ديني براي تعيين قلمرو دين است و بررسي ساير تئوري‌‌ها، به جلسه‌ي بعد موكول مي‌گردد.
نظريه‌پردازانِ تئوري مذكور، چنين اظهار مي‌دارند كه براي دانستن اين‌كه دين براي چه آمده و قلمرو آن چه افق‌هايي را در مي‌نوردد نخست بايد دين را فهميد و فهم دين مرهون تعيين و تعريف انتظارات ما از دين است نه آن‌كه انتظارات ما تابع فهم دين باشد پس انتظارات ما از دين، هم ميزاني است براي فهم دين و هم وسيله‌اي است براي شناخت هدف و قلمرو دين.
يكي از نظريه‌پردازان تئوري مذكور در تبيين آن چنين مي‌نويسد:
«انتظار ما از دين يعني تبيين اين‌كه دين چه مي‌تواند بكند و آمده و آماده است تا چه بكند و پيداست كه تبييين توانايي‌هاي دين منوط به تبيين گوهر دين است. اين از يك سوي، و از سوي ديگر نيازهاي آدمي كه او را محتاج به دين مي‌كند. ديني كه نيازهاي آدمي را (كه ناكام مانده‌اند و در جاي ديگر برآورده نمي‌شوند) برنياورد، پذيرفتني و خواستني نيست. لذا در تحديد انتظارات ما از دين، تبيين دو امر ضرورت دارد: يكي گوهر دين و ديگري آن دسته از نيازهاي اصيل آدمي كه جاي ديگر اشباع نمي‌شوند و تبيين اين هر دو امر، خارج از دين صورت مي‌گيرد.»[2]
در اين بيان، روشن شدن قلمرو دين بر تبيين گوهر آن و نيز تبيين نيازهاي اصيل آدمي كه در جايي غير از دين اشباع نمي‌گردد متوقف است كه اين دو امر در فضايي خارج از دين، محقق مي‌گردند. با توجّه به بيان مذكور، اين پرسش مطرح مي‌شود كه چه عاملي باعث ايجاد انتظار ما از دين شده است آيا بيانات و وعده‌هاي دين، ما را متوقع كرده است. و يا عامل ديگري مؤثر افتاده است.
هواداران اين نظريه در مقام يافتن عامل مؤثر در شكل‌گيري انتظار بشر از دين به سراغ نيازهاي وي كه در جاي ديگر ارضا نمي‌شود مي‌روند و همين دردها و نيازهاي ناكامِ از يافتن پاسخ و التيام كه به جز با نوازش سرانگشتان دين تسكين نمي‌يابد را عامل اصلي در ايجاد انتظار بشر از دين دانسته‌اند.
پس نخست بايد با انسان‌شناسيِ جامع، نيازهاي وي را شناخت و در پرتو آن قلمرو دين را مشخص نمود.
يكي از مشكلاتي كه پيش روي اين نظريّه عرض اندام مي‌كند دايره‌ي گسترده نيازهاي اشباع نشده‌ي بشري است. آيا دين پاسخ‌گويي همه‌ي اين نيازهاست؟ هواداران اين نظريّه براي رهايي از تالي فاسدهاي فراوان گريبانگير آن، نيازهاي بشري را به دو دسته اصيل و غير اصيل تقسيم كرده‌اند و تنها نيازها و انتظارات اصيل را مشخص كننده‌ي قلمرو دين مي‌دانند.
نقد و بررسي
1. نظريّه مذكور بر سنگ بناي صامت بودن شريعت بنا شده است كه بطلان آن در جاي خود پرواضح و مبرهن است و اين چنين نيست كه متون ديني كالبدي تهي از معنا باشند كه دميدن هر معنايي از ناحيه‌ي بشر، حيات معنوي را به آنها ارزاني كند.
2. طبق اين نظريّه، نيازهاي انسان، اهداف و قلمرو دين را تعيين مي‌كند حال اين سؤال مطرح است كه اگر بنابراين شود كه انسان خود نيازهايش را تشخيص دهد از كجا معلوم كه خطا نكند؟ آيا هر آنچه را كه انسان به عنوان نياز خود احساس مي‌كند حق است يا آن‌كه برخي از فهم‌هاي انسان غلط است و گاه انسان نيازهاي كاذب خود را نياز حقيقي تلقي مي‌كند؟
طبق اين نظريّه نيازهاي اصيل، قلمرو دين را مشخص مي‌كند امّا ملاك شناسايي نيازهاي اصلي و فرعي چيست؟ از كجا معلوم كه انسان در تشخيص نيازهاي اصلي خود اشتباه نكند؟ آيا همه‌ي افراد در شناسايي نيازهاي اصيل خود اتفاق نظر دارند؟ آيا نه اين است كه فردي نيازي را اصلي تلقي مي‌كند امّا ديگري آن را فرعي در نظر مي‌گيرد؟ و اساساً چرا از دين انتظار داشته باشيم كه فقط پاسخ‌گوي نيازهاي اصلي ما باشد؟ آيا دين در مورد نيازهاي فرعي نمي‌تواند نگاه عميق‌تري داشته باشد و نحوه‌ي اشباع آن‌ها را دقيقاً مطرح سازد؟
3. طبق اين نظريّه، تعييين انتظار بشر از دين همواره تحول تاريخي مي‌پذيرد بر اين مبنا ديگر نمي‌توان از دين انتظار قلمرو مشخص را داشت زيرا دين نمي‌گويد كه حد و حدود آن چيست؟ بلكه اين تغيير انتظارات ما در طول تاريخ است كه قلمرو هدايت دين را مشخص مي‌كند.
4. اين نوع نگاه به دين از منظر معرفت شناسي قابل نقد است چرا كه ما به حقانيّت يك دين كاري نداريم و آن را ملاك انتخاب دين قرار نمي‌دهيم بلكه دين را از اين جهت كه نيازهاي ما را برطرف مي‌سازد مي‌پذيريم؛ به گفته‌ي آن نظريه‌پرداز:
«ديني كه نيازهاي اصلي ما را برنياورد پذيرفتني و خواستني نيست.»
براي روشن شدن زواياي مختلف بحث از محضر استاد معظم حضرت آيت الله مصباح يزدي بهره‌مند مي‌شويم.
[1] . از حجت الاسلام سيد هبت‌الله صدرالسادات.
[2] . سروش، عبدالكريم، مدارا و مديريت، ص 138.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
ميلاد مبارك كريمه‌ي اهل‌بيت، فاطمه‌ي معصومه ـ سلام الله عليها ـ را به خاندان پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مخصوصاً وجود مقدس صاحب الامر (عج) و همه‌ي دوستداران اهل‌بيت ـ عليهم السّلام ـ تبريك و تهنيت عرض مي‌كنيم. از خداي متعال درخواست مي‌كنيم كه، توفيق بهره‌برداري بيشتر را از خوان گسترده‌ي آن حضرت به ما عطا كرد و ما را مشمول شفاعت ايشان بنمايد. به علت زيادي سؤال‌هاي دوستان، اين جلسه را به پاسخ سؤال‌ها اختصاص مي‌دهيم، كه طبعاً مباحث گذشته هم روشن‌تر و هم كامل‌تر مي‌شود.
سوال: آيا ما قلمرو و تعريف دين را يكي مي‌دانيم، يا دين را با شناختن قلمروش تعريف مي‌كنيم؟
جواب: براي توضيح بيشتر سؤال بايد بگويم، اين سؤال از اين‌جا ناشي مي‌شود كه در جلسات گذشته گفتيم كه براي به دست آوردن تعريف دين بايد عناصر اصلي آن را شناسايي كرد؛ به مجموعِ اين عناصر يا عناويني كه حاكي از اين‌ها است تعريف دين مي‌گويند در واقع سؤال كننده مي‌خواهد بگويد كه ما بايد ابتدا، حدود و قلمرو دين و مقوّماتش را بدانيم سپس دين را تعريف كنيم و از طرف ديگر اوّل بايد بدانيم دين چيست، تا قلمروش را بشناسيم، كه اين مستلزم دور است؛ يعني تعريف دين، با شناخت عناصرش به دست مي‌آيد، و از طرف ديگر تعيين عناصر، به وسيله‌ي تعريف دين محقق مي‌شود. اين امر «تقدم شيء علي نفسه» و دور محال است.
جواب اوّل: با قبول اين پيش‌فرض‌ها كه اوّلاً، تعريف به وسيله‌ي مفاهيم، امكان‌پذير است و ثانياً، در ماهيات حقيقي اين كار به وسيله‌ي جنس و فصل انجام مي‌گيرد و در مواردي كه معرَّف ماهيّتِ حقيقي نيست، بلكه يك امر انتزاعي است، بايد منشأ انتزاع آن و مفهومي كه از آن منشأ، انتزاع مي‌شود، را شناسايي كرد. پس ما در واقع، تعريف دين و تعيين قلمرو دين را به يك معنا، عين هم مي‌دانيم يعني دو چيز نيست كه بگوييم تعريف دين چيست؟ بعد بخواهيم عناصر دين را شناسايي كنيم؛ مثلاً اگر در تعريف دين بگوييم كه عبارت است از: اعتقادات، اخلاق و احكام. قلمروش نيز همين است: اعتقادات، اخلاق و احكام. در مفاهيم انتزاعي، تعريف، با عناصر تشكيل دهنده، به يك معني است.
جواب دوّم: ممكن است به يك معنا بگوييم: قلمرو دين، تفاصيل آن مفاهيم اجمالي است كه ما در تعريف اخذ مي‌كنيم؛ يعني، مثلاً وقتي مي‌گوييم دين عبارت است از: مجموعه‌ي اخلاق و احكام؛ اخلاق شامل اخلاق فردي، اجتماعي و بين‌المللي است و احكام شامل عبادات، احكام اقتصادي، خانوادگي، فردي، اجتماعي و بين‌المللي است كه اين‌ها قلمرو دين است. در واقع قلمرو در اين اصطلاح، تفسير همان عناصري است كه در تعريف دين اخذ شده است. پس اگر منظور از قلمرو دين تفاصيل محتويات آن باشد، عناصر دين را مي‌توان به وسيله‌ي تعريف شناخت. امّا تفاصيلش، ممكن است از خود تعريف به دست نيايد. براي شناخت تفاصيل بايد به سراغ منابع برويم تا ببينيم كه گستره‌ي اين عقايد، اخلاق، احكام و قوانين تا كجاست.
حاصل جواب اين است كه اگر منظور از قلمرو دين، همان عناوين كليّه‌اي است كه مجموعش در تعريف اخذ مي‌شود در اين صورت قلمرو با تعريف دين يكي است و اين تعريف، تعريف به عناصر تشكيل دهنده است؛ كشور ايران را تعريف كنيم به: سرزميني كه از شمال و جنوب و مشرق و مغرب، شامل فلان استان‌ها است. قلمرو ايران هم با همين تعريف معلوم مي‌شود. چون اين تعريف چيزي غير از بيان قلمرو نيست. امّا در تعريف ماهيات، به جنس و فصل، چنين نيست و نمي‌توان با تعريف، به عوارض و لوازم ماهيت پي برد. اين‌جا ما جنس و فصل حقيقي نداريم؛ بلكه عناصري است در عرض هم؛ مثلاً اگر آب را تعريف كنيم كه: تركيبي است از اكسيژن و هيدروژن شامل جنس و فصل نيست دو عنصر تشكيل دهنده‌ي آب را معرفي كرديم، اين نوعي تعريف است؛ يعني تعريف به عناصر تشكيل دهنده‌ي يك شيء.
در جايي كه ماهيتِ حقيقي نداريم و مفهوم انتزاعي است، بايد آن را از منشأ انتزاعيش بشناسيم و تعريف و قلمرو به صورت كلّي يكي است. اين يك جواب امّا در جواب دوّم كه منظور از قلمرو بيان تفاصيل است؛ فرق تعريف با قلمرو فرق اجمال و تفصيل است. مسئله‌ي اجمال و تفصيل راه‌حلي است براي بسياري از سؤالات، سؤال معروفي است در منطق كه آيا وقتي مي‌خواهيد چيزي را تعريف كنيد؛ آن را مي‌شناسيد يا نمي‌شناسيد؟ اگر مي‌شناسيد، پس چرا مي‌خواهيد از ماهيّتش بحث كنيد؟ اگر نمي‌شناسيد پس چرا به دنبال چيز مجهول مي‌گرديد؟ جوابش اين است كه: قبل از تعريف، يك علم اجمالي داريم؛ با تعريف مي‌خواهيم تفصيلش را به دست آوريم. در علومِ ادبيات، منطق و اصول با اجمال و تفصيل بسيار برخورد كرده‌ايد.
پس اگر منظور از تعيين قلمرو دين، همان عناصر تشكيل دهنده اي است كه در تعريف گفته مي‌شود، در اين صورت «تعريف» و «قلمرو» دو اسم براي يك معني است: گاهي مي‌گوييم تعريف دين، گاهي هم مي‌گوييم قلمرو دين. اگر منظور از قلمرو دين، تعيين تفاصيل باشد در اين صورت با تعريف، قلمرو را نمي‌توان شناخت. در تعريف مي‌گوييم: دين شامل عقايد اخلاق و احكام مي‌شود، امّا كدام احكام، كدام ارزش‌ها، كدام عقايد، اين در تعريف نيست. بايد تفاصيل اين‌ها را با رجوع به منابع شناخت؛ مثلاً عقايد شامل چند تا عقيده مي‌شود؟ نظام اخلاقي كدام است؟ قوانيني كه مي‌گوييم كدام است؟ يعني بيان تفصيلي آن عناصري كه به صورت كلّي و اجمالي در تعريف اخذ شده است؛ پس دور لازم نمي‌آيد.
سوال: قلمرو دين را چگونه بشناسيم؟
جواب: طي بحث‌هاي گذشته مشخص كرديم كه، شناخت قلمرو دين جز از راه مراجعه به منابع، يعني روش درون ديني، ممكن نيست. براي شناخت قلمرو دين اسلام نمي‌توانيم چشم خود را ببنديم، بنشينيم و فكر كنيم و بگوييم دين اسلام بايد شامل چه چيزهايي باشد، اگر مي‌خواهيم بدانيم كه قلمرو دين اسلام (تفاصيل محتويات دين) چيست؟ بايد به منابعش؛ يعني قرآن و سنّت، رجوع كنيم. و اگر بعضي از مسائلش با عقل ثابت مي‌شود، به عقل مراجعه كنيم.
سوال: آيا روش شناخت قلمرو دين، برون ديني است يا درون ديني؟
جواب: به يك معنا درون ديني است، اصول و مباني دين را با محتواي كتاب و سنّت و اصل عقلي اثبات مي‌كنيم. هر دوي اين‌ها، چه عقل و چه نقل داخل در دين است. يعني از احكام عقلي آنچه كه، در خود دين است را بايد بررسي كنيم تا قلمروش را بشناسيم؛ احكام عقلي كه در رياضيات ثابت مي‌شود ربطي به دين ندارد. بعضي از آنچه كه در كتاب و سنّت هست؛ مانند قضيّه‌ي تاريخي يا ضرب‌المثل، هم اساس دين نيست، بلكه از متعلّقات دين است. به طور خلاصه بايد گفت كه: قلمرو دين را بايد از منابعش شناخت. روشش، روش درون ديني است. ما نمي‌توانيم محتواي ديني را بشناسيم، مگر اين‌كه به منابعش مراجعه كنيم. چه اين منبع كتاب آسماني باشد يا عرف مردم، به هر حال بايد منبع آن دين باشد. طبق روش‌شناسي علوم، دين را بايد از راه منابع شناخت، قلمروش را هم آن‌ها بايد تعيين بكنند.
سوال: با توجّه به اين‌كه قرآن، منبع دين است، آيا هر چه كه در قرآن است از عناصر تشكيل دهنده‌ي دين است؟
جواب: در جلسه‌ي قبل گفتيم عبارات و آياتي مانند: «تَبَّت‌ْ يَدا اَبي لَهَب» از عناصر اصلي دين و از مسائل اساسي اسلام نيست؛ بلكه بياناتي است در جهت تفهيم يا استدلال و توجّه دادن اذهان به آن مطالب؛ اين بيانات، ديني هست، امّا دين نيست.
سوال: ملاك ديني بودن يا نبودن گزاره‌ها و قضايا چيست؟ به عبارت ديگر وقتي مي‌گوييد كه قضاياي هندسي و حساب، ديني نيست ملاكش چيست؟ و با چه ملاكي بعضي از آيات قرآن را جزو عناصر دين نمي‌دانيد بلكه از توابع و متعلّقات به شمار مي‌آوريد؟ يا رواياتي داريم به اين مضمون: «هَلِ الدّين اِلا الحُبَّ يا هَل الدّين الا الحُبُّ و البُغْضْ»؛ دين غير از حبّ و بغض چيز ديگري نيست. در حالي كه شما مي‌گوييد: دين عبارت از يك سلسله عقايد، اخلاق و احكام است و از طرفي حبّ و بغض، هيچ يك از اين‌ها نيست. پس چگونه بايد دين را تعريف كنيم؟ آيا بايد بگوييم دين غير از حب و بغض چيز ديگري نيست يا بگوييم اخلاق و احكام و عقايد است؟ با چه ملاكي بفهميم عناصر اصلي دين كدامند، به اصطلاح كدام يك از ذاتيّاتِ دين و كدام يك از عَرَضيّات هستند، يا اصلاً خارج از دينند و هيچ ربطي به دين ندارند؟
جواب: براي پاسخ به اين سؤال اوّل بايد بين دين و ديني فرق گذاشت. وقتي ما مي‌گوييم يك گزاره‌اي ديني است؛ يعني انتساب به دين دارد؛ در واژه‌ي «ديني»، «ي» نسبت داريم. پس اوّل بايد بدانيم خود دين چيست؟ بعد بگوييم، ديني چيست؟ اصطلاح انتساب داشتن، را همه‌ي شما شنيده‌ايد در نسبت،كم‌ترين مناسبت كافي است؛ يعني به كم‌ترين ارتباطي كه بين چيزي با چيزي ديگر در نظر گرفته شود، مي‌توان با «ي» نسبت آن را منسوب به آن شيء كرد. وقتي مي‌گوييم «ديني»؛ يعني چيزي كه نسبتي با دين دارد اين منسوب ممكن است جزء دين باشد يا چيزي باشد كه كاملاً از ماهيت دين و حقيقت آن بيگانه است؛ امّا يك نسبت و ارتباطي بين آن و دين ملاحظه مي‌شود.
اگر منظور از گزاره‌ي ديني، گزاره‌اي باشد كه جزئي از دين است در اين صورت بايد عناصر اصلي دين را بشناسيم تا بدانيم كدام گزاره جزو دين است و اگر نباشد، دين نيز منتفي مي‌شود.@#@ «الكُلُّ يَنْتَفي بِانْتِفاءِ بَعْضَ اَجْزائِه».
امّا اگر «ديني»، به همان معنايي كه يايِ نسبت افاده مي‌كند باشد يعني چيزي كه نسبتي با دين دارد ولو به كم‌ترين مناسبت، گزاره‌اي مانند اين مثال «تَبَّت يَدا اَبي لَهَب» نيزگزاره‌اي ديني محسوب مي‌شود زيرا همين كه در كتاب ديني ما وارد شده است؛ در ديني بودن آن كفايت مي‌كند؛ چون وارد شدن در قرآن، باعث ارتباط اين گزاره با دين شده است.
پس در پاسخ به اين پرسش كه ملاك اين‌كه يك گزاره‌اي ديني هست يا نيست چيست؟ مي‌گوييم اگر منظور از «ديني بودن» معناي وسيعش باشد، براي تشخيص آن بايد اوّل تعريف دين را داشته باشيم تا ببينيم چه چيزهايي با دين ارتباط پيدا مي‌كند و ملاك ديني بودن، داشتن ارتباط با دين است، حتّي اگر با كم‌ترين رابطه باشد. امّا اگر ديني به معناي جزء دين باشد اين يعني عين تعريف دين. از هر راهي كه تعريف حقيقي دين را شناختيم امور ديني و اجزاء دين را مي‌شناسيم. اصلاً بهترين راه براي تعريف دين اين است كه عناصرش را شناسايي كنيم مانند تعريف آب، كه با عناصر سازنده‌اش (اكسيژن و هيدروژن) تعريف مي‌شود دين هم چيزي است كه به عنوان مثال از عقايد، اخلاق و احكام تركيب شده. پس چيزي كه ديني است، يا بايد جزء عقايد آن دين باشد يا جزء اخلاقيّات معتبر درون دين يا جزء احكام معتبر آن. امّا در معناي وسيع ديني چيزهاي بسياري مي‌تواند به دين منسوب شود؛ مثلاً از اعيان خارجي، قبله، ديني است. براي اين‌كه دين ما ارتباطي با آن دارد. ما به سوي آن نماز مي‌خوانيم شهر قم يك شهر ديني است، زيرا در اين‌جا كساني هستند كه درس دين مي‌خوانند براي نسبت، همين چيزها كافي است پس منظور از ديني بودن ـ كه به دنبال ملاكش هستيم ـ معناي وسيع آن نيست. اين‌كه مي‌خواهيم ببينيم كه چه گزاره‌اي ديني است؛ يعني چه گزاره‌اي اجزاء دين را نشان مي‌دهد. در كُل هر گزاره‌اي كه نشان دهنده‌ي يكي از اجزاء دين باشد گزاره‌ي ديني است و با همان راهي كه تعريف دين را به دست مي‌آوريم گزاره‌‌هاي ديني هم شناسايي مي‌شوند. چون فرقي بين گزاره‌هاي ديني با خود دين نيست جز فرقي كه بين جزء و كل است.
سوال: اگر ما قلمرو دين را يك بحث درون ديني تلقي كنيم؛ يعني براي تعيين قلمرو دين به منابع دين مراجعه كنيم، اين بحث چه فايده‌اي دارد. چون همه بايد به منابع مراجعه كنند ديگر اختلافي نيست؛ آنچه در قرآن است مي‌شود قلمرو دين. سؤال كننده تصوّر مي‌كند كه زماني بحث از تعيين قلمرو دين، ثمره‌اي در بردارد، كه ما بخواهيم از راه‌هاي خارج از منابع دين، قلمروش را تعيين كنيم بعد ببينيم چه نظرياتي وجود دارد، كدامش درست و كدامش غلط است.
‎ جواب اين است كه ما وقتي گفتيم روش شناختن قلمرو دين (تفاصيل عناوين كلّي كه در تعريف اخذ مي‌كرديم) مراجعه به منابع است با روش درون ديني، اين خودش يك متدلوژي دارد و چنان نيست كه همه‌ي مسائل را به صورت قطعي حل كند. ما فقه و احكام دين را ـ كه اساس حوزه‌هاي ما را تشكيل مي‌دهد ـ با مراجعه به كتاب و سنّت و اجماع و عقل مي‌شناسيم. عمده‌اش همان كتاب وسنت است و اجماع و عقل هم در واقع كاشفي هستند از محتواي كتاب و سنّت. به هر حال دو، سه يا چهار منبع يا طبق مباني بعضي از هل تسنّن هفت يا هشت منبع براي اثبات فقه داريم. وقتي مي‌گوييم دين را بايد از كتاب و سنّت شناخت، به اين معني نيست كه ديگر هيچ اختلافي باقي نمي‌ماند. همه مي‌دانند بايد از راه كتاب و سنّت دين را شناخت. حرف بر سر اين است كه، با همين مِتُد چه اندازه مي‌شود به نتايج يقيني و يا ظنّي و اطميناني و به حجّت رسيد ولو يقيني نباشد.
پس اگر گفتيم روش يك دين و علمي، مراجعه به منابع آن علم است لازمه‌اش اين نيست كه اختلافي نباشد. اگر مسائل آن علم مسائل يقيني نيست، لااقل بعضي از آن ظنّي است؛ يعني در معرض اختلاف فتوا مي‌باشد پس بايد بحث كنيم تا ببينيم كدام فتواها معتبر يا معتبرتر است، پس احتياج به بحث دارد و اين طور نيست كه وقتي گفتيم قلمرو دين را بايد از كتاب و سنّت تعيين كرد ديگر بحث نخواهد.
مراجعه به كتاب و سنّت متد مي‌خواهد؛ مثلاً با مراجعه به سنّت مي‌بينيم، آمده است: «هَلِ الدّين الا الحُبُّ والبُغْض» يك جا هم در قرآن مي‌گويد كه: «إِنَّ عِدَّة الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» اين‌ها متباين هستند، هر دو هم، از كتاب و سنّت به دست مي‌آيند. در خودِ آيات قرآن هم موارد استعمال دين، مختلف است. پس روشي مي‌خواهد كه ما براساس ضوابطي و قواعدي بتوانيم عناصر اصلي (ذاتيّات) را از عرضيّات بشناسيم و بدانيم كدام مقوّم دين هستند به گونه‌اي كه اگر نبودند دين صدق نمي‌كند.
يك روايت معروفي داريم كه شيعه و سنّي نقل كرده‌اند: «لا صَلاةَ لِجارِ المَسْجِدِ الا فِي المَسْجِد» آيا اقامه‌ي نماز در مسجد جزو مقررات نماز است و اگر كسي در خارج از مسجد نماز بخواند واقعاً نماز نيست؟ آيا اين حديث در مقام نفي واقعيت است يا در مقام نفي كمال است و تنزيلاً به آن كمال، آن قدر اهميّت داده شده كه اگر اين امر مستحب نباشد، گويا اصلَش نيست. خواندن نماز در مسجد مستحب است ولي آن قدر خواسته‌اند به اين مسئله اهميّت دهند كه گفته‌اند اگر كسي در مسجد نماز نخواند گويا نماز نخوانده است. اين «كانّهُ و گويا» است. تنزيل است.
حال پرسشي مطرح مي‌شود و آن اين‌كه: ما چطور بفهميم اين بيان، يك بيان تنزيلي است يا بيان حقيقي است. آيا در مقام بيان ماهيت نماز است يا احكام تنزيلي نماز؟ تشخيص اين مطلب متد و روش مي‌خواهد و ضابطه‌اي بايد داشته باشد پس صرف اين‌كه گفتيم قلمرو دين را بايد با مراجعه به منابع، شناخت يا حتّي تعريف دين را به عنوان يك روش درون ديني از خود منابع به دست آورد به اين معني نيست كه اين ديگر احتياج به بحث ندارد. در همين جا ممكن است اختلاف‌نظرهاي زيادي پيش بيايد. همان طور كه دو فقيه درباره‌ي وجوب عيني نماز جمعه با هم بحث مي‌كنند يكي مي‌گويد واجب عيني است و ديگري مي‌گويد واجب نيست هر دو، فقه است. همه هم با يك متد كار مي‌كنند و اين معنايش نيست كه اختلافي پيش نمي‌آيد، چون مسائل ظنّي است. نتيجه‌ي قطعي در بسياري از مسائل فقهي به دست نمي‌آيد. چون دسترسي به امام معصوم نداريم.
بنابراين وقتي مي‌گوييم متد تعيين قلمرو دين يا شناخت تعريف دين، مراجعه به منابع است اين معنايش اين نيست كه احتياج به بحث ندارد بلكه ورود به يك بحث علمي و عميقي است كه احتياج به تحقيقات دارد و چه بسا اختلاف‌نظرهايي هم در بين خود صاحب‌نظران ـ بدون اين‌كه غرض داشته باشند ـ وجود داشته باشد.
سوال: اين‌كه شما مي‌گوييد كساني دين را اين جور تعريف مي‌كنند و كس ديگري دين را يك جور ديگري تعريف كرده آيا اين معنايش همان وجود قرائت‌هاي مختلف در دين نيست؟
جواب: كلمه‌ي قرائت از الفاظ متشابه و مشترك است. منظور از قرائت‌هاي مختلف چيست؟ اگر لفظي چند معنا داشته باشد؛ يعني مشترك لفظي باشد مي‌گوييم قرائت متعدد دارد؟! يا اگر لفظي چند اصطلاح داشته باشد؛ مثلاً يك اصطلاح مال نحويين، يك اصطلاح مال منطقيين و يك اصطلاح مال اهل حديث باشد آيا معنيش قرائت‌هاي مختلف است؟! مانند واژه‌ي «كلمه» كه در صرف و نحو به يك معني و در منطق به معناي ديگر و در جايي از قرآن به معناي ديگري آمده است. در آيه‌ي: «...وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ...» حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ كَلِمَة الله است. كه نه به معناي صرف و نحوي‌اش است و نه به معناي منطقيش. آيا اين به معني قرائت‌هاي مختلف داشتن كلمه است؟! اگر لفظي چند اصطلاح داشت و گفتيم طبق يك اصطلاح اين جور معني مي‌شود و طبق اصطلاح ديگر اين‌جور، اين معنيش قرائت‌هاي مختلف است؟! خير؛ قرائت‌هاي مختلف كه ما با آن مخالفت مي‌كنيم عبارت است از اين‌كه كساني مي‌گويند متون ديني معناي مشخصي ندارد يا اصلاً گوينده‌اش هم معناي مشخصي اراده نكرده است لفظي را گفته و معنا را از خدا طلبيده است. هر كسي هر چه خواست، بفهمد. بعضي ديگر مي‌گويند: معناي مشخص پيش خدا دارد ولي هيچ كسي دست‌رسي به آن ندارد ما نمي‌دانيم خدا چه مي‌خواهد پس هيچ وقت حقيقت دين را نخواهيم فهميد. ماييم و برداشت‌هاي خودمان از متون ديني. اين برداشت‌ها طبق ذهنيّت افراد فرق مي‌كند چون ذهنيّت‌ها مختلف است برداشت‌ها از يك لفظ مختلف خواهد شد و هيچ يك بر ديگري ترجيح ندارد. اين است معناي پذيرفتن قرائت‌هاي مختلف در يك متن ديني كه ما با آن مخالفيم.
ما مي‌گوييم آيات قرآن و معناي واقعي دارد كه بايد سعي كنيم بشناسيم و اين معنا قابل شناختن است ولو شناختنش ذو مراتب باشد. اصلاً قرآن نازل شده تا ما بشناسيم: «إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» ما قرآن را عربي نازل كرديم براي اين‌كه شما بفهميد. اصلاً نازل شده كه ما بفهميم نه اين‌كه بگوييم پيش خداست هيچ كسي آن را نمي‌فهمد. پس اولاً: معناي مشخصي دارد. ثانياً: معناي مشخّصش قابل فهم است. منتها براي فهميدن آن، قواعد و ضوابطي داريم.@#@ اگر كسي درست به ضوابطش عمل كند، خواهد فهميد.
بله، گاهي معناي يك امر داراي مراتبي است: «لَهُ ظَهْر وَ بَطْن و لِبَطْنِهِ بَطْن» همه‌ي آن‌ها، مراتبِ يك حقيقت است. اين حرف ديگري است و ربطي به قرائت‌ها ندارد. آنهايي كه مي‌گويند قرائت‌هاي متعدد معتبر است مي‌گويند مثلاً واژه‌ي صلاة در قرآن به معني ولايت علي بن ابي‌طالب است. اقيموا الصَّلوة يعني ولايت علي ـ عليه السّلام ـ . اين‌ها انحراف است اگر غرض و مرضي نداشتند چنين چيزي نمي‌گفتند. مسئله‌ي ولايت آيات خاصّ خودش را دارد كه خودِ ائمه‌ي اطهار، به آن آيات استدلال كرده‌اند. و «اقيموا الصَّلوة» يعني بايد نماز خواند. همين نمازي كه من و شما مي‌گوييم؛ همان نمازي كه پيغمبر اكرم بيان فرمود؛ همان نمازي كه ائمه‌ي اطهار ـ عليهم السّلام ـ اركانش را بيان فرمودند؛ نماز يعني همين. حالا اگر كسي گفت: منظور از اقيموا الصَّلوة اين است كه ورزش كنيد، اين قرائتي است كه ما با آن مخالفيم يا ساير موارد كه نمي‌خواهم وقت شما را بگيرم.
قرائت‌هاي متعددي كه ما نفيش مي‌كنيم اين است كه كسي بگويد: يك لفظ، معناي خاصّي ندارد يا نمي‌شود فهميد و هر كس طبق ذهنيّت خود هر چه از هر كلامي فهميد و به هر كلامي نسبت داد قبول است حتّي اگر با معناي ديگر تناقض تام داشته باشد، مهم نيست و حتّي هيچ يك بر ديگري ترجيحي هم ندارد.
صريحاً نوشته‌اند برداشت‌هاي شيعه از معارف اسلامي هيچ ترجيحي بر معارف اهل تسنّن ندارد؛ ما نمي‌توانيم بگوييم برداشت‌هاي شيعه درست‌تر و به اسلام نزديك‌تر است يا برداشت‌هاي اهل تسنّن. و بعد اضافه كرده‌اند كه برداشت‌هاي كساني كه اصلاً به خدا معتقد نيستند نيز در عرض ساير برداشت‌ها است.
اين است قرائت‌هاي مختلفي كه ما نفي مي‌كنيم. اگر لفظي مشترك باشد يا چند اصطلاح داشته باشد بايد بگرديم اصطلاح متشرعه‌اش را پيدا كنيم و فهميدن آن، متد خاصّي دارد و اين‌ها ربطي به قرائت‌هاي مختلف ندارد؛ مگر اين‌كه صرف اسم‌گذاري باشد، كه اين طور قرائت‌هاي مختلف را قبول داريم.
سوال: ما در مقام بيان تعريف دين گفته بوديم كه گاهي دين به صورتي تعريف مي‌شود كه هم شامل دين حق مي‌شود و هم شامل دين باطل مثل اين‌كه كسي طلا را طوري تعريف كند كه هم شامل طلاي اصلي شود و هم شامل طلاي تقلّبي. و گاهي تعريف دين به گونه‌اي مي‌شود كه فقط بر دين حق صدق مي‌كند. و همچنين بعضي از اديان منسوخند و نمي‌شود به آن‌ها عمل كرد و بعضي ادياني است كه بايد به آن‌ها عمل كرد. كلمه‌ي دين بر همه‌ي اين‌ها اطلاق مي‌شود؛ آن چيزي كه ما در صددش هستيم كدام است؟
جواب: آن ديني كه ما به آن معتقديم آن ناسخ اديان است و بايد به آن عمل كرد و ما از آن دفاع مي‌كنيم و در مقام بحث از چنين ديني هستيم؛ يعني دين اسلام.
بعضي گفته‌اند كه اگر بگوييم اوّلاً دين دو جور است: دين حق و دين باطل. بعد بگوييم ما به دين‌هاي باطل كاري نداريم و آن‌ها را با دلايل عقلي ابطال كنيم، سپس تعريفي براي دين حق ارائه دهيم، اين چطور است؟ مي‌گوييم بسيار روش خوبي است. ما هم گفتيم گاهي دين طوري معني مي‌شود كه شامل بت‌پرستي هم مي‌شود: «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ» اين دِينُكُمْ يعني همان بت‌پرستي؛ يعني همان شرك. پس كلمه‌ي دين به بت‌پرستي هم اطلاق مي‌شود. ما دين به اين معنا را كاري نداريم و دفاع از هر ديني ولو بت‌پرستي باشد نمي‌كنيم. آن «دينِ» را مي‌خواهيم: كه مصداق «ولِيَ دين» است؛ در «دينِ» كه يايِ مضاف اليه‌اش حذف شده است، براي دلالت بر مضافُ اليه، كسره، باقي مانده است. اين ديني كه دين من است؛ اين را مي‌خواهيم ببينيم چيست؟ نه هر ديني ولو بت‌پرستي باشد.
پس ما اوّل مي‌گوييم: دين‌هاي باطلي هستند كه ما با آن‌ها سر و كاري نداريم كساني انگيزه‌اي دارند كه به عنوان يك پديده‌ي تاريخي و اجتماعي درباره‌ي آن‌ها تحقيق كنند اشكالي ندارد. مورّخين بگويند چه ادياني در عالم بوده يا هست، اشكالي ندارد. امّا ديني كه ما درباره‌اش بحث مي‌كنيم ديني است كه مي‌خواهيم به آن معتقد باشيم و از آن دفاع كنيم كه حق است و همه بايد اين را بپذيرند و ما حقانيّتش را اثبات مي‌كنيم و ترجيحش را بر اديان ديگر بيان مي‌نماييم.
فرمودند كه اوّل دين‌ها را دو قسم كنيد و سپس دينهاي باطل را كنار بگذاريد و سراغ تعريف دين حق برويد. ما هم همين كار را مي‌خواهيم بكنيم امّا اين كار، مشكل را حق نمي‌كند و راهي را به ما نشان نمي‌دهد كه چگونه تفسير كنيم. ما هم در صدديم كه بگوييم: دين، بر دين باطل هم اطلاق مي‌شود ولي با آن‌ها كاري نداريم. اگر كسي خواست در مورد آن‌ها بحث كند در فضا و جوّ ديگري بايد بحث كرد نه وقتي كه ما در مقام دفاع از ديني هستيم؛ يعني حقّانيّت ديني را مي‌خواهيم اثبات كنيم؛ يعني بحث، بحثِ كلامي است نه بحثِ جامعه شناختي. ما ارزش‌گذاري مي‌خواهيم بكنيم. جامعه‌شناس كاري به ارزش‌گذاري ندارد. مي‌گويد چنين چيزهايي هست. امّا اين‌كه از كجا پيدا شده، چگونه شكل گرفته، چه تحوّلاتي پيدا كرده، در مقام تعيين يكي و ارزش‌گذاري ديگري، صحت يكي و بطلان ديگري نيست. اين‌ها كار جامعه‌شناس نيست. ما مي‌خواهيم بگوييم اين دين، درست است. اين را بايد پذيرفت. در مقام ارزش‌گذاري هستيم. اين يك بحث كلامي و ديني است در اين‌جا بايد به خودِ منابع مراجعه كنيم و صرف اين‌كه بگوييم دين دو قسم است: حق و باطل و دين حق را تعريف كنيم، راهي را به ما نشان نمي‌دهد. مگر اين‌كه به همان منابع برگرديم و ان شاء الله در جلسه‌ي آينده راهش را توضيح خواهيم داد.
سوال: شما گفتيد بسياري از جامعه‌شناسان دين را اعتقاد به يك امر قدسي تعريف كردند؛ يعني اعتقاد به يك چيز مقدس؛ يعني چيزي را مقدس دانسته و لوازم آن را نيز مقدس دانستند. سؤال كننده گفته است كه چه اشكالي دارد كه ما اين تعريف را بپذيريم و بگوييم بله، دين همين است كه آدم چيزي را مقدس بداند و به لوازمش ملتزم باشد. بعد بگوييم: چيزي كه مقدس است همان است كه در اسلام است؛ يعني آن تعريف كلّي را از جامعه‌شناسان بپذيريم و مصداقش را بگوييم اسلام.
جواب: اگر آن تعريف را يك تعريف كاملي تلقّي كنيم يعني بگوييم دين عبارت است از: اعتقاد به يك امر مقدس و ملتزم بودن به لوازم آن (ملتزم بودنش را بنده احتياطاً عرض مي‌كنم والا همه‌ي جامعه‌شناسان اين را نگفته‌اند فقط گفته‌اند، دين اعتقاد يك امر مقدّس است). طبق اين تعريف، بت‌پرستي هم دين است و بايد از آن دفاع كرد در حالي كه ما اين را نمي‌خواهيم. امّا اگر منظور اين است كه اين را به عنوان يك جنس تلقّي كنيم و بگوييم هر ديني يك فصل خاصي دارد؛ يعني در واقع، اديان مي‌شوند انواعِ‌يك جنس، نه افراد يك ماهيت. اگر اين طور باشد اشكالي ندارد ما هم اين را قبول داريم. مي‌گوييم در هرديني، اعتقاد به يك امر قدسي هست. البتّه ما وقتي مي‌گوييم اعتقاد به خدا؛ يعني همان امر قدسي و لوازمش هم پرستش است. امّا اين كافي نيست چيزهاي ديگري هم هست؛ بايد بگوييم خداي واحدي كه جسم نيست صفات ثبوتيه و سلبيه‌اش چنين و چنان است؛ علاوه بر اين، خدا پيغمبراني فرستاده و بايد رسولانش را پذيرفت و محتواي رسالتشان را قبول كرد و....
پس اگر اين‌ بيان كه مي‌گويند تعريف جامعه‌شناسان را بپذيريد، يعني فقط بگوييم همين است و لاغير، اين درست نيست. معنايش اين است كه بقيه‌ي چيزها جزء دين نيست؛ يعني قوانين اقتصادي، حقوقي، اجتماعي، سياسي، اين‌ها جزء دين نيست. براي اين‌كه پرستش امري قدسي نيست. امّا اگر بگويند اين‌ها باشد و چيزهاي ديگري هم به آن ضميمه شود مي‌گوييم اشكالي ندارد ما هم در دين اصطلاحي داريم كه اعتقاد به يك امر قدسي است چون ركنش اعتقاد به خداي يگانه است و او مقدس است. «سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ» مقدس‌تر از او چيست؟ امّا اين به تنهايي، ماهيت دين را بيان نمي‌كند. بلكه بايد ساير اعتقادات، ارزش‌ها و احكامي كه در دين معتبر است به آن ضميمه شود.
سوال: بعضي از مطالب دين از راه عقل ثابت مي‌شود گفتيم قبل از اثبات وجود خدا و نبوّت و كتب آسماني نمي‌توان گفت كه براي اثبات مسائل دين بايد به قرآن مراجعه كنيم. كسي كه خدا را قبول ندارد. قرآن را هم قبول ندارد. پس قبل از اين بايد، اصل خدا، توحيد و نبوّت را با عقل اثبات كنيم تا برسيم به اين‌جا كه قرآن كتاب خداست آن وقت قرآن حجت مي‌شود براي ساير مطالبي كه در آن است و براي اثبات آن‌ها نيازي به عقل نيست. البتّه گاهي دليل عقلي هم دارد و گاهي دليلش فقط تعبّدي است. بر اين اساس، سؤالي مطرح كرده‌اند كه آيا منظورتان از اين‌كه مي‌گوييد بعضي مطالب دين با عقل اثبات مي‌شود، اشاره به همان قاعده‌ي ملازمه‌ي معروف است كه در اصول خوانده‌ايم؟ يا منظورتان چيز ديگري است؟
جواب: ابتدا قاعده را بيان مي‌كنيم: «كُلّما حَكَمَ بِهِ العَقْل حَكَمَ بِهِ‌الشَّرع» يا «كُلُّ ما حَكَمَ بِهِ العَقْل» ظاهراً كُلَّما درست نيست اگر كُلَّما قضيه‌ي شرطيّه بشود بايد دنبال جزايش بگرديم و از نظر تركيب مشكل پيدا مي‌كنيم. «كُلُّ ما حَكَمَ بِهِ العَقْلُ حَكَمَ بِهِ الشَّرع»؛ هر آن چيزي كه عقل به آن حكم مي‌كند شرع هم به آن حكم مي‌كند.@#@
ظاهراً مفاد قاعده‌ي ملازمه در احكام جاري مي‌شود. كُلَّما مصداق مايِ موصوله در كلّما، حَكَمَ بِهِ العَقل است، مراد از حُكم، همان اصطلاح فقهي آن؛ يعن حكم شرعي است؛ نه اصطلاح منطقي‌اش كه هر قضيه‌اي داراي حكم است. منظور اين است كه احكامي كه با عقل ثابت مي‌شود با احكامي كه با شرع ثابت مي‌شود در مقام ثبوت يا اثبات تنافي ندارد.
اگر مفادِ اين قاعده همين باشد ـ علي الظاهر همين است ـ مدعاي ما، گسترده‌تر از اين است براي اين‌كه اين‌جا صحبت از قوانين؛ يعني احكام شرعي است كه با عقل ثابت مي‌شود؛ مانند‌حرمت ظلم، حرمت اخلال به نظام و ايجاد اختلال در نظام كه با عقل ثابت مي‌شود، شرع هم، همين را اثبات مي‌كند حالا دايره‌اش تا كجاست؟ عقل كدام عقل است و اين احكام چه احكامي است؟ شامل احكام ظنّي هم مي‌شود يا نمي‌شود؟ بحث‌هاي جزئي آن است امّا آنچه ما بيشتر بر آن تكيه داريم احكام اعتقادي است نه احكام شرعي و جايگاه اين قاعده در احكام عملي است ما مي‌خواهيم مسائل مربوط به اعتقادات؛ مانند، اصل وجود خدا، نبوت و حقّانيّت قرآن را با عقل اثبات كنيم پس انچه ما ادعا مي‌كنيم وسيع‌تر از قاعده‌ي ملازمه است؛ اگر قاعده هم شامل آن بشود، اختصاص به آن ندارد. بيشتر توجّه ما به آن احكام عقلي است كه مباني و اصول دين و اعتقادات اصلي را اثبات مي‌كند. بلكه مستقلات بسياري هم ضمناً با حكم عقل اثبات مي‌شود و آن را فقها معتبر مي‌دانند و به آن استناد مي‌كنند.
ولي منظور ما بيشتر آن احكام عقل نظري نيست كه عقايد اصل ما را اثبات مي‌كند چنانچه پاسخ مي‌دهم.
سوال: با توجّه به ناقص بودن فهم بشري چگونه مي‌توان با روش درون ديني و با رجوع به منابع، به قلمروِ دقيق دين دست يافت؟
جواب: به همان روشي كه ما در فقه، احكام شرعيّه‌ي الهيّه را با رجوع به منابعش كشف مي‌كنيم. اين يك چيز واضحي است عقلمان ناقص است قلمرو دين اكثرش دليل نقلي است. با همان روشي كه ما احكام را از منابعش استنباط مي‌كنيم اين‌جا نيز همين را مي‌خواهيم با اين تفاوت كه نتيجه‌هاي اين‌ها يقيني است ولي بسياري از نتايج فقهي، ظنّي است.
در هر صورت روش شناخته شده‌اي براي فهم منابع وجود دارد و بناي عقلا جهت شناخت محتواي يك متن، همين بوده است. علما از همين اصول محاوره‌ي عقلي ـ كه بعدها در علم بحث الفاظ در اصول لفظيّه وارد شده است ـ در فهم متون استفاده مي‌كنند. و اين قريحه‌اي است كه خدا براي فهم مطالب از متون، درانسان قرار داده است. و عقلا هم اصولي را در اين مورد به كار مي‌بردند ـ كه اين اصول تدوين شده ـ و ما طبق همان اصول بايد مفاهيم متون ديني را كشف كنيم و قلمرو دين را به اين وسيله اثبات كنيم.
سوال: نسبت عقل و دين و بحث خِرَد جمعي با حكم شرعي چيست؟ آيا مي‌توانند مصدر احكام باشند يا نه؟
جواب: البتّه اين مسئله‌اي خارج از بحث ماست. مسائلي است و بايد در مراحل بعد مطرح بشود، مسئله‌ي نويي هم نيست. اين مسئله قرن‌ها پيش مطرح شده، درباره‌اش كتاب‌هاي فراواني از سنّي و شيعه نوشته شده است و رساله‌هاي مختلفي از همين حوزه‌ي علميّه تحرير شده و مقالات فراواني نگاشته شده است ما در جاي خودش به اين مسئله خواهيم پرداخت كه منظور از عقل در اين‌جا چيست و عقل جمعي يعني چه؟ و چه اندازه مي‌شود براي اثبات مطالب شرعي در زمينه‌هاي مختلف از اين استفاده كرد؟ اميدوارم كه خداي متعال به بركت حضرت معصومه ـ سلام الله عليها ـ ما را در راهي كه مرضيِّ خودش هست موفق بدارد. ان‌شاءالله.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.