امروز:
پنج شنبه 7 ارديبهشت 1396
قلمرو دين(7)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
مشخص نيست كه آيا منظور از «دين» فقط رفتارها و آداب و مناسك است و يا اعتقادها را نيز شامل مي‌گردد؟ زيرا مواردي وجود دارد كه مناسبت آن با اعتقادها، بيش از رفتار مي‌باشد؛ به عنوان مثال در آيه‌ي «يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ»[1] يعني اي اهل كتاب در دين خود اندازه نگه داريد و درباره‌ي خدا جز به راستي سخن نگوييد... مي‌دانيم كه غُلُو اصلاً براي عمل و رفتار نيست، بلكه براي اعتقاد به تثليث و يا اعتقادهايي از اين قبيل است و يا لااقل مي‌توان گفت كه با اعتقاد مناسب‌تر است تا با رفتار و يا مقررات عملي خالص.
وقتي كه ما اين موارد را بررسي مي‌كنيم درمي‌يابيم كه مفهومي از دين به معناي «جزا» داريم و آن معناي لغوي دين است و مطلقاً مورد بحث‌ ما نيست؛ به عنوان مثال، اعتقاد به روز جزا مي‌تواند مورد بحث قرار بگيرد؛ امّا وقتي مي‌گوييم: يوم الدين منظور ما از آن يوم الاعتقاد نيست بلكه آن روز جزاي خارجي است؛ البتّه اعتقاد به يوم الدين از باب «يجب علينا أن نعتقد بيوم الدين» مي‌تواند جزء دين باشد؛ امّا اين غير از «هذا يوم الدين» است و منظور از آن «روز قيامت» است و آن چيزي است كه در آن عالم، تحقق پيدا مي‌كند و نمي‌تواند متعلق اعتقاد باشد و بايد در اين دنيا به آن اعتقاد داشته باشيم.
خلاصه اين‌كه: ديني كه به معناي جزاي عيني و خارجي است مورد بحث ما نيست و ما با معناي ديگري از دين كار داريم ممكن است يكي از اين موارد باشد:
1. ديني كه فقط شامل قوانين و و مقررات مي‌باشد؛
2. ديني كه شامل قوانين و مقررات به اضافه‌ي مباني عقيدتي آن مي‌باشد؛
3. ديني كه دو معنا دارد كه يك معنا رفتارها و مقررات و قوانيني عملي و ديگري اعتقادها است.
اگر بخواهيم فنّي‌تر بحث كنيم بايد بگوييم كه موارد استعمال دين كه با بحث‌هاي ما مناسبت دارد يا ديني است كه از قبيل بايدها و نبايدها است و يا ديني است كه دو معنا را در بر دارد كه يكي از آنها مفاهيم ارزشي و ديگري يك سلسله از هست‌ها و نيست‌ها است. مانند اعتقاد به اين كه خدايي وجود دارد و همتايي ندارد و تثليث باطل است.
راه‌هاي تشخيص معناي دين مورد بحث
1. يكي از معاني دين در قرآن كريم فقط آيين‌هاي عملي؛ يعني مفاهيم بايد و نبايدها است و از طرفي شامل يك سلسله اعتقادها نيز مي‌شود. اگر در اين‌جا دين رابه دو معنا بدانيم به معناي مجموعه‌ي مقررات و به معناي مجموعه‌ي اعتقادها مي‌توانيم كلمه‌ي دين را مشترك لفظي بدانيم و هر دو معنايِ‌آن مورد بحث ما مي‌باشد؛ امّا اگر مجموع اين دو معنا را يك حقيقت معتبر بدانيم در اين صورت جايي كه رفتارها مصداق آن است، يك جزء معنا است و جايي كه اعتقادها، مصداق آن است، جزء ديگري از معنا؛ يعني ماهيت ديني امري مركب از عقايد و مقررات است و رابطه‌ي اين دو بدين گونه است كه اين مقررات از اعتقادات بر مي‌خيزد؛ يعني از آن جهت كه به خداي يگانه اعتقاد داريم مي‌گوييم كه مقرراتي را كه خداوند وضع مي‌كند معتبر است.
2. راه ديگر اين است كه بگوييم «دين» همان مقررات رفتاري است، منتهي، گاهي بر مبناي اعتقادي آن نيز اطلاق مي‌شود ( به سبب ملازمه‌ي بين مبناي اعتقادي و مقرراتي كه از آن‌ها ناشي مي‌شود)؛ يعني اطلاق دين بر مبناي اعتقادي را مي‌توان نوعي مجاز ـ به جهت علاقه سبب و مسبّبي و يا علاقه‌اي شبيه آن ـ دانست.
3. راه ديگري كه وجود دارد اين است كه بگوييم: «دين» يك كلمه‌ي مشترك لفظي است كه دو معناي متباين؛ يعني مقررات و عقايد، را در بر مي‌گيرد.
نتيجه مي‌گيريم كه «دين » بر هر يك از اين سه دسته اطلاق شود در معناي حقيقي استعمال شده است مگر اين كه بگوييم اصول دين به سبب علاقه، فقط مجازاً به عنوان دين به كار رفته است.
بنابراين در قرآن ديني كه در آن مقررات عملي وجود نداشته باشد، نداريم و آن چيزي را كه همه‌ي اهل نظر (اعمّ از متكلّمين، محدّثين و مفسّرين) بر دين تلقي كرده‌اند و آن را دين اسلام نام نهاده‌اند، مجموع عقايد و مقررات است. پس اگر ما ادعا كنيم كه در عرفِ دين‌داران و مسلمانان، مقومات دين عبارت است از: عقيده و مقرراتي كه متناسب با آن عقيده است، حرف گزافي نگفته‌ايم؛ امّا اگر دين را فقط شامل اعتقادها بدانيم سخن صحيحي نيست و مورد قبول نمي‌باشد.
نكته‌اي كه بايد توجّه كنيم اين است كه در جايي كه مصداق دين، اسلام و يا هر دين حق ديگر مي‌باشد، در مقرّرات دين، بايدي اساسي و مهم وجود دارد و آن عبادت و اطاعت خدا است؛ مثلاً: در جايي كه خداوند مي‌فرمايد: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»[2] چيست؟ ضرورتي وجود ندارد كه ما بگوييم اسلام در اين جا يك حقيقت شرعيّه است بلكه اسلام به همان معناي لغوي تسليم مي‌باشد؛ به گونه‌اي كه در قرآن آمده است: «وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ»[3] يعني حقيقت دين اين است كه انسان خود را تسليم خدا كند و بگويد كه بايد چيزي را پذيرفت كه خدا ان را پذيرفته و بايد قانوني را معتبر دانست كه خدا آن را جعل كرده است، بايد از امر خدا اطاعت كرد و او را پرستش نمود. و اين همان بايد اصلي در دين است.
بر اين اساس ما مي‌توانيم، حتّي عقايد و اصول دين را به نوعي «بايد» برگردانيم، يعني دين بودن اين عقايد و اصول، از اين لحاظ مي‌باشد كه بايد به اين‌ها معتقد بود.
گاهي صحبت از اين مي‌شود كه «خدا» در خارج يكي است و اين يك اصل است؛ امّا وحدت خداوند در خارج، از اصول دين نمي‌باشد؛ بلكه اعتقاد ما به يگانگي خدا از اصول دين است.
به عبارت ديگر، توحيد از اصول دين نيست بلكه اعتقاد ما به وحدت خدا، يكي از اصول دين به حساب مي‌آيد. پس اگر گفتيم كه اصول دين و اعتقادها از چيزهايي است كه ما بايد به آن‌ها معتقد باشيم، دامنه‌ي بايد و نبايد، گسترش مي‌يابد؛ يعني هم شامل رفتارهاي خارجي و جوارحي مي‌شود و هم شامل رفتارهاي قلبي و جوانبي.
پس دين اسلام عبارت است از اين كه: بايد آن گونه‌اي بود كه خداوند خواسته است، يعني خداوند خواسته است كه معتقد به توحيد باشيم. بنابراين اصول دين جزءِ همين بايدها است و وجوب اعتقاد به توحيد از مصاديق دين مي‌گردد.
پس، از اين نظر، ما مي‌توانيم بگوييم كه دين از مقوله‌ي بايدها است، منتهي بايدهايي كه هم شامل اعمال خارجي است و هم شامل اعمال جوانحي و اعمال قلبي؛ يعني دين مجموعه‌ي بايدهايي است كه اساس آن را وجوب اعتقاد به وحدت خدا ـ با توجّه به صفات ثبوتيه و سلبيّه‌اي كه دارد ـ تشكيل مي‌دهد و از اعتقاد به توحيد، اعتقاد به نبوت و معاد و سپس اعتقاد به حقانيّتِ ما أنْزَلَ الله بر مي‌خيزد.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ
[1] . سوره‌ي نساء (4)، آيه‌ي 171.
[2] . سوره‌ي آل عمران (3)، آيه‌ي 19.
[3] . سوره‌ي نساء (4)، آيه‌ي 125.
پيش درآمد [1]
بحث پيرامون قلمرو دين، ابعاد گوناگون و متعددي دارد كه پرداختن به هر يك، فرصتي مستقل را مي‌طلبد.
يكي از زواياي پرفراز و نشيب اين بحث، موضوع روش شناسي تعيين گستره‌ي دين است. در مقاله‌ي پيشين، فهرست‌وار به چهار ديدگاه موجود در اين‌باره اشاره شد و روش برون ديني مورد بررسي و نقد و ارزيابي قرار گرفت.
اين مقاله در صدد بررسي ديدگاه جمع ميان روش برون ديني و رويكرد درون ديني است.
معتقدان به اين روش بر اين باورند كه عقل انسان، توانايي كشف كليات امور مربوط به دين، قلمرو و اهداف آن را دارد امّا جزئيات و تفصيلات را در لابه‌لاي پرونده‌ي قطور دين بايد جستجو كرد.
در تبيين اين نظريه بايد گفت: عقل بشري با كاوشي بسيط، با پرسش‌هايي مواجه مي‌شود كه خود را در حل آن‌ها ناتوان مي‌يابد پرسش‌هايي از قبيل: از كجا آمده‌ام، به كجا مي‌روم و.... از طرفي همين عقل ناتوان مي‌فهمد كه پاسخ به اين پرسش‌ها تنها در آستان دين يافت مي‌شود و از اين رهگذر در مي‌يابد كه قلمرو دين، گستره‌اي به پهناي پاسخ‌گويي به اين پرسش‌ها دارد.
بنابر چنين بياني است كه گفته مي‌شود: عقل مي‌تواند كليات هدف و قلمرو دين را بشناسد امّا در پيمودن مسيرِ بيانِ جزئياتِ اهداف و گستره‌ي دين پاي او ناتوان و گام‌هاي او نا استوار است.
نقد و بررسي
ديدگاه مذكور كوشيده است با جمع ميان روش درون ديني و رويكرد درون ديني كاستي‌هاي عنوان شده پيرامون هر يك را پوشش دهد و پرونده‌ي قلمرو دين را با دو بال ياد شده از درياي خروشان ابهام به پرواز درآورده و به ساحل امن وضوح و ابهام زدايي برساند امّا به نظر مي‌رسد هم‌چنان كاستي‌هايي گريبانگير اين نظريه بوده و مانع از توفيق يابي آن است.
1. به نظر مي‌رسد نظريه‌ي مذكور در عين داشتن مشخصه‌ها و مؤلفه‌هاي خاص خود و تمايز با رويكرد برون ديني، باز از روحي مشترك و هم نوا با آن برخوردار است. در اين روش گفته مي‌شود: عقل، كليات قلمرو دين و اهداف آن را مي‌شناسد اين بيان غير از آن سخن روش برون ديني نيست كه مي‌گفت: «بايد نيازهاي اساسي دين را كه در غير دين به آن‌ها پاسخ داده نمي‌شود شناخت تا فهميد دين چه توانايي‌هايي دارد.»
به ديگر سخن: در اين‌جا چون عقل با يك‌سري مجهولات و پرسش‌ها مواجه شده كه خود را ياراي حل آن‌ها نمي‌يابد به سراغ دين رفته و پاسخ آن‌ها را از او مي‌طلبد پس دين در حوزه‌ي مجهولات غير قابل حل به دست عقل، عرض اندام كرده و قلمروي به گستره‌ي مذكور دارد حال اين سخن آيا تفاوتي با رويكرد برون ديني دارد كه مي‌گفت: بايد نيازهاي اساسي آدمي كه در غير دين اشباع نمي‌شود شناخته شود تا توانائي‌ها و قلمرو دين مشخص گردد؟
2. آيا عدم پاسخ‌گويي عقل به برخي پرسش‌ها، مستلزم آن است كه قلمرو دين را در اين حوزه، محدود كنيم؟ از كجا معلوم كه دين به اين پرسش‌ها پاسخ داده است؟ و از طرف ديگر چرا دين نبايد پاسخ‌گوي پرسش‌هاي ديگر باشد؟
3. اگر عقل بشري درباره‌ي كلياتي مربوط به اقتصاد، حقوق، سياست حكومت و... سخن دارد آيا مي‌توان نتيجه گرفت كه دين در اين محدوده‌ها نبايد سخني داشته باشد. پس گزاره‌هاي موجود در دين كه ناظر به اين ابواب و رشته‌هاست به چه معناست؟[2]
براي روشن شدن زواياي مختلف بحث از محضر استاد علامه مصباح بهره‌مند مي‌شويم.
[1] . از حجت‌الاسلام سيد هبت الله صدرالسّادات.
[2] . ر. ك: فلسفه‌ي دين، استاد محمد تقي جعفري، با مقدمه‌ي محمد رضا اسدي، ص 52.
پرسش و پاسخ ندارد