امروز:
شنبه 5 فروردين 1396
قلمرو دين (8)
بسم الله الرحمن الرحيم
بحث ما در جلسات گذشته به اين‌جا رسيد كه دو طرف بحث براي يافتن مفهوم مشترك از دين، بايد بر تعريفي از آن توافق كنند و اين تعريف بيشتر جنبه‌ي شرح اللّفظي دارد؛ زيرا لفظي را كه دو طرف بحث به كار مي‌برند، بايد به يك معنا باشد و ما در اين بحث به عنوان مدّعي و در مقام عرضه‌ي مطالبي درباره‌ي دين و اثبات آن‌ها، ناچاريم تعريف مورد قبول خود را عرضه كنيم و طرف مقابل نيز با ما در تعريف توافق كند تا بتوانيم در بحثي به تفاهم برسيم و سخن يكديگر را درك كنيم. از آن‌جا كه ما در اين بحث، مدعيِ اثبات دين اسلام و دفاع از آن هستيم، بايد تعريف دين را طوري ارايه دهيم كه موافق با منابع اسلامي باشد؛ يعني ما بايد با روش درون ديني با مراجعه به منابع اسلامي، به ويژه قرآن، منبع اصلي دين اسلام، موارد استعمال دين را بررسي نماييم.
گفتيم كه دين در قرآن كريم، حداقل در دو معناي متباين به كار رفته است:
1. جزا و پاداش عيني و خارجي
هرجايي كه در قرآن كلمه‌ي يوم الدّين به كار رفته است به همين معنا مي‌باشد و اين معنا، مورد بحث ما نيست.
2. اعتقاد به چيزي و انجام كارهايي متناسب با آن عقيده
كه مورد بحث ما همين معنا است. بر اين اساس اين معنا (معناي دوّم) در مفهوم دين ـ كه البتّه، حقيقت شرعيّه نيست و معناي لغوي دين است ـ دو عنصر مورد نظر است:
1. يك يا چند عقيده؛
2. آداب و مناسك متناسب با آن عقيده.
به عبارت ديگر، در دين دو نوع مفهوم دخالت دارد: دسته‌اي از مفاهيم كه از قبيل هست‌ها و ناظر به واقعيّت‌ها است و دسته‌ي ديگر، بايدها و نبايدها كه مربوط به احكام عملي و قوانين و دستورات است.
رابطه‌ي اين دو عنصر را بررسي كرديم، كه آيا اين دو در كنار و عرض هم در نظر گرفته مي‌شوند؟ (مانند رابطه‌ي اكسيژن و هيدروژن در تركيب آب) و يا اين‌كه يكي از دو عنصر دين اصل و ديگري تابع آن است و يا بالعكس؛ يعني ديگري مبناي عنصر نخست مي‌باشد؟
چند احتمال در اين موضوع ملحوظ شد كه در عمل هيچ فرقي با هم ندارند:
الف) مفهوم دين‌ داراي دو بخش است؛ عقايد و دستورهاي عملي.
ب) رفتارهاي عمليِ مبتني بر اعتقاد، اصل مي‌باشند.
ج) دين همان عقايد است و احكام، لوازم آن عقايد هستند؛ يعني لازمه‌ي داشتن آن عقايد اين است كه انسان چنين رفتارهايي داشته باشند؛ مثلاً لازمه‌ي اعتقاد به خداي يگانه اين است كه خدا را بپرستد و اطاعت از امر او را واجب بداند. بنابراين حقيقت دين همان عقيده است ولي احكام و دستورات لوازم ان هستند؛ مانند لازم خارج ماهيّت كه عبارت است از لازمي كه خارج از ذات شيء است ولي لازمه‌ي جدانشدني او است؛ مثل سفيدي براي برف.
د) دين همان بايدهاست و منظور از بايدها، مرادهاي تشريعي الهي است؛ يعني چيزي كه خدا از بنده‌اش خواسته است و البتّه يكي از خواسته‌هاي خداوند از انسان اين است كه بايد به او معتقد باشد و به يگانگي، وحدت، علم، حكمت و قدرت خدا ايمان داشته باشد و بايد معتقد باشد كه خداوند هدايت‌گر است و براساس حكمت و هدايت‌گري خود پيغمبراني را فرستاده است و در نهايت بايد به آنها عمل كنند.
بنابراين در اين احتمال دين داراي مفهوم دو سِنخي نيست بلكه مفهوم دين كلاً از قبيل بايدهاست آن هم بايدهايي كه خداوند از انسان مي‌خواهد. پس فرق اين وجه با وجوه ديگر اين است كه در آن موارد، دو نوع مفهوم (هست‌ها و بايدها) را لحاظ مي‌نموديم امّا در اين احتمال. كلِّ دين از قبيل بايدهاست امّا متعلق اين بايدها گاهي عقايد و گاهي اعمال است، مثلاً بايد به توحيد معتقد باشيم و نماز بخوانيم.
در جلسه‌ي گذشته اين سؤال مطرح شده بود كه آيا در قرآن كريم موردي داريم كه هر دو عنصر در آن ذكر شده باشد؟
در جواب بايد گفت: اگر منظور اين است كه در قرآن تعريف دين آمده باشد به اين صورت كه بگويد: دين دو بخش دارد، يك بخش اعتقادها و بخش ديگر، رفتارها است، اين توقّع بي‌جا است. امّا اگر منظور اين است كه دين در آيات قرآن، به گونه‌اي استعمال شده باشد كه با تحليل آن‌ها اين دو عنصر را در دين بيابيم، بايد گفت: بله، در قرآن آيات بسياري در اين زمينه آمده است كه به چند مورد از آن‌ها به عنوان نمونه اشاره مي‌كنيم:
در سوره‌ي يوسف، آيه‌ي چهل، خداوند مي‌فرمايد: «أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» (خداوند به شما، بندگان)، امر فرموده كه جز او كسي را نپرستيد اين (توحيد) دين محكم است. در آيه‌ي سي، سوره‌ي روم مي‌فرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»؛ يعني: پس تو اي رسول، مستقيم رو به جانب آيين پاك (اسلام) آور و از طريق دين خدا كه فطرت خلق را بر آن آفريده است، پيروي كن كه هيچ تغييري در خلقت خدا نبايد داد و اين است دين استوار و ليكن بيشتر مردم آگاه نيستند. در آيه‌ي پنجم، سوره‌ي بَيِّنَة مي‌فرمايد: «وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يُقِيمُوا الصَّلاةَ وَ يُؤْتُوا الزَّكاةَ وَ ذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ»؛ يعني: و امر نشدند مگربر اين كه خدا را با اخلاص كامل در دين پرستش كنند و از غير دين حق روي بگردانند و نماز بپا دارند و زكات فقيران بدهند؛ اين است دين درست.
در آيه‌ي صد و بيست و پنج، سوره‌ي نساء مي‌فرمايد: «وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلاً»؛ يعني: كدام دين بهتر از آن است كه مردم خود را تسليم حكم خدا نموده و سر زير بار فرمان حق آورند و هم نيكوكار باشند و پيروي از آيين ابراهيم حنيف كنند؟ آن ابراهيمي كه خدا او را به مقام درستي خود برگزيده است.
پيش درآمد[1]
يكي از مباحث مطرح در فلسفه‌ي دين بحث، درباره‌ي قلمرو دين است. در مقالات پيشين، فهرست‌وار، آراي مطرح در اين باره را از نظر گذرانديم و دو رويكرد برون ديني و جمع ميان آراي عقل و نقل را مورد بررسي و نقد و ارزيابي قرار داديم.
اكنون به بررسي رويكرد درون ديني در تعيين قلمرو دين مي‌پردازيم.
در اين روش ما مستقيماً به سراغ دين رفته و گستره‌ي آن را از زبان وي دريافت مي‌كنيم. در اين رويكرد، دين به مثابه طفلي صامت و ناتوان از بيان اهداف و حيطه و حوزه خود در راستاي هدايت بشري نبوده بلكه با زباني گويا و توانمند، قلمرو خود را مشخص مي‌كند.
در اين روش از چند راه مي‌توان به گستره‌ي دين دست يافت:
1. بررسي اهداف بعثت انبياء؛ 2. بررسي آراء مربوط به جامعيت قرآن؛ 3. بررسي مسئله‌ي كمال دين و خاتميّت آن؛ 4. رجوع به منابع دين.
البتّه در مورد چگونگي تعريف و تعيين هدف و قلمرو دين با توجّه به راه‌هاي فوق سه نظريّه وجود دارد:
1. دين به طور مشخص، خود را تعريف نموده و گستره‌ي هدايت و رسالت خود را به نحوي كلّي و كلاسيك بيان كرده است. با اين بيان، شخص دين‌دار به جز مراجعه به متون ديني، نيازمند تلاش ديگري نيست.
2. دين به صورت كلاسيك خود را تعريف نكرده است از اين رو شخص دين‌دار بايد با استقصاء مواردي كه متون ديني در آن باب سخن گفته است به تعيين گستره‌ي دين نائل شود در اين صورت، شخص دين‌دار فعّال‌تر از خود دين در مقام تعيين قلمرو آن است.
3. دين اگر چه در مقام تعريف حدّي و رسمي خود نبوده ولي گاه به صورت جزئي اهداف و قلمروهاي خود را بيان كرده و گاه به نحوي كلّي، سخناني اساسي را عنوان كرده است در اين صورت شخص دين‌دار با انضمام دو دسته عناوين به قلمرو دين رهنمون مي‌شود. در اين شيوه هم دين فعّال است و هم شخص دين‌دار.
با توجّه به متون دين مي‌توان راه سوّم را مقرون به صواب دانست.
برخي در مقام نقد رويكرد درون ديني با بيان دو ايراد، اين نظريّه را به چالش فرا خوانده‌اند.
1. در گام نخست كوشيده‌اند دين را صامت بخوانند و فهم آن را مشروط به تعيين انتظارات بشر از آن بدانند و چون مشكلات فراروي اين نظريّه را مد نظر قرار داده‌اند به تقسيم انتظارات بشر به اصلي و فرعي دست يازيده و دسته‌ي اوّل را دخيل در فهم دين دانسته‌اند.
ارزيابي و نقد اين سخن به تفصيل در بررسي روش برون‌ديني از نظر خوانندگان گرامي گذشت كه از تكرار آن صرف‌نظر مي‌كنيم.
2. ناقدان رويكرد درون ديني در گام بعد پا را فراتر نهاده و عنوان داشته‌اند كه حتّي اگر با رجوع به دين، قلمرو آن مشخص شود باز هم براي پي بردن به حقانيت دريافت‌هاي خود، بايد رويكردي برون ديني داشت يكي از نظريّه‌پردازان رويكرد برون ديني در نقد روش درون ديني مي‌نويسد:
«فرض كنيم كه آدميان به دين مراجعه كردند و از دين شنيدند كه براي تأمين كدام منظور آمده است. امّا مطلب به همين جا ختم نمي‌شود، چرا كه سخن بر سر صدق و كذب آن دعاوي هم هست. اين نكته به ويژه هنگامي اهميّت و برجستگي مي‌يابد كه فرد از بيرون دين نظر كند، و در مقامي باشد كه هنوز به ديني از اديان اعتقاد و التزام نورزيده است. براي چنين فردي بسيار مهم است كه معلوم نمايد آيا ادعاهاي دين و داعيان آن صادق و معتبرند و اساساً تحقق‌پذير و عقلاني هستند يا خير. بنابراين بدون شك نمي‌توان پاسخ اين پرسش را كه «انتظارات ما از دين چيست؟» از خود دين جست يا به صرف ادّعاي دين در اين باب بسنده كرد.»[2]
نقد و بررسي
طبق اين بيان مادامي كه شخص اعتقاد به دين خاص پيدا نكند نمي‌تواند پيام‌ها و متون آن را بفهمد حال اين پرسش مطرح مي‌شود كه اگر كسي به مسيحيّت اعتقاد نداشت آيا نمي‌تواند با مراجعه به انجيل، قلمرو معرفي شده توسط آن را بفهمد؟! آيا اين سخن چيزي جز تحكم و ادّعاي صرف است؟!
از طرف ديگر ايشان صدق و كذب تئوري‌هاي ارائه شده توسط دين را منوط به نگاهي برون ديني كرده است امّا بايد توجّه داشت كه اصل پذيرش يك دين جنبه‌ي برون ديني داشته و پس از پذيرش آن، صدق گزاره‌ها را با مراجعه به دين مي‌توان فهميد وگرنه احكام نماز و روزه و خمس و زكوة و... چگونه با نگاهي برون ديني قابل اثبات است؟[3]
پس به نظر مي‌رسد رويكرد درون ديني، روش معقول در كشف قلمرو دين باشد اگر چه از اين نكته نيز نبايد غافل ماند كه اين روش نمي‌تواند به تمامي سؤالات مربوط به تعيين قلمرو و هدف ديني پاسخ گويد البتّه نه بدان جهت كه در دو دليل پيش آمد بلكه از آن رو كه شناخت كامل قلمرو، توانايي و هدف دين تنها با استفاده از معرفت درجه‌ي اوّل ممكن نيست بدين معني كه سؤالاتي درباره‌ي تعيين قلمرو دين وجود دارد كه مستقيماً با رجوع به دين و براساس داشتن معرفت درجه‌ي اوّل از دين پاسخ نمي‌يابد. پرسش‌هايي از قبيل: آيا علم فقه و حقوق اسلامي است كه به زندگي و حيات آدميان شكل مي‌دهد يا زندگي و حيات است كه به علم فقه و حقوق اسلامي شكل مي‌دهد؟ آيا علم فقه تابع اخلاق است يا اخلاق تابع فقه و حقوق ديني است؟
اين پرسش‌ها بايد از طريقي ديگر و با استفاده از معارف درجه‌ي دوّم در باب دين به پاسخ برسند.[4]
براي روشن شدن زواياي مختلف بحث از محضر استاد فرزانه علامه مصباح يزدي بهره‌مند مي‌شويم.
[1] . از حجت الاسلام سيد هبت الله صدرالسّادات.
[2] . مدارا و مديريت، عبدالكريم سروش، ص 137.
[3] . ر. ك: انتظار بشر از دين، عبدالله نصري، ص 35.
[4] . فلسفه‌ي دين، استاد علامه محمد تقي جعفري با مقدمه‌ي محمد رضا اسدي، ص 49.
سوال: آيا هرگونه اعتقاد و رفتار متناسب با آن را مي‌توان دين ناميد؟به عبارت ديگر، آيا هر نوع هست‌ها و بايدهاي متناسب با هم را دين مي‌نامند؟
مثلاً پزشكان معتقدند كه هر دارويي تأثير خاصّي دارد، اين يك واقعيّتي است و از هست‌ها مي‌باشد. سپس آن‌ها توصيه مي‌كنند كه داروها را به گونه‌اي خاص استفاده كنيد، و آن نيز يك بايد است. آيا اين دين است؟! يعني صرف اين كه در اين قضيّه دو عنصر «هست» و «بايد» به كار رفته است آيا مي‌توانيم آن را دين بناميم؟!
جواب: در پاسخ بايد بگوييم: آن‌چه را كه ما در تعريف دين به دست آورده‌ايم، به منزله‌ي جنس است؛ يعني اين دو مفهوم، مفهوم كلّي هستند كه در دين مأخوذند.
امّا بايد در نظر داست كه چه محوري براي اين اعتقادها و مناسك بايد وجود داشته باشد اشاره شد كه محور اين اعتقادها و اعمال بايد پرستش باشد؛ يعني اعتقادي كه لازمه‌ي آن، نوعي پرستش است. به عبارت ديگر: دين يعني: اعتقاد به يك معبود كه لازمه‌ي آن، رفتاري است كه نشانه‌ي پرستش او است. بنابراين مفهوم دين مي‌تواند شامل بت‌پرستي هم باشد زيرا در آن‌جا نيز پرستش وجود دارد، هر چند كه دين آن‌ها باطل است.
پس دين دو معنا دارد:
معناي عام: و آن اعتقاد به وجود يك معبود است كه مناسك و رفتار خاصّي را به عنوان عبادت در پي داشته باشد. حال ممكن است كه اين معبود، حقيقي باشد، مانند خداوند تبارك و تعالي و يا دروغين و باطل باشد مانند بت. پس دين حق و باطل، هر دو از مصاديق دين، به معناي عام، هستند.
معناي خاصّ كه دين حقّ مي‌باشد. در قرآن نيز كلمه‌ي «دين الحق» را چند آيه مشاهده مي‌كنيم:
در آيه‌ي بيست و نه از سوره‌ي توبه مي‌فرمايد: «وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ»؛ و به دين حق نمي‌گروند و در آيه‌ي بيست و هشت از سوره‌ي فتح مي‌فرمايد: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ»؛ يعني: او خدايي است كه رسول خدا را با قرآن و دين حق به عالم فرستاد.
امّا دين نيز مي‌تواند مراتبي داشته باشد و مراتب آن يا به شدّت و ضعف است و يا به قلّت و كثرت.
مي‌توان از بعضي آيات استظهار نمود كه اگر يك سلسله عقايد و اعمال با صراحت به دين حقّ اضافه شود، آن دين كامل مي‌شود. و دليل آن آيه‌ي «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» است؛ يعني: در اين روز (روز غدير) دين شما را كامل كردم. بنابراين دين يا با اعتقاد به ولايت اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ و يا با وجوب اطاعت از اولي الأمر كامل گرديد. كه يكي از آن‌ها از قبيل بايدها و ديگري از قبيل هست‌ها است.
پس دين از نظر كمّي در هر دو مورد (اعتقاد و عمل) افزايش پيدا كرده است و مي‌توانيم بگوييم كه دين به اين وسيله كامل شد؛ هر چند كه قبل از آن نيز اين دين، دين حقّ بود نه باطل؛ برخلاف دين اهل كتاب كه اصل آن دين حقّ بوده است امّا اكنون چنين نيست، همان‌گونه كه در آيه‌ي بيست و نه از سوره‌ي توبه آمده است: «يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ». يعني: به دين حق و آيين اسلام نمي‌گروند. پس دين حق ديني است كه تمام اعتقادهاي آن حقّ باشد و رفتارهايي هم كه به خاطر آن اعتقادها انجام مي‌گيرد، براي «ما أَنْزَلَ اللَّهُ» باشد و اگر بر اعتقادها و رفتارها تحريف يا بدعتي واقع شود دين از ما انزل الله و حق بودن خارج شده، با باطل مي‌آميزد.
بنابراين هر چند در ثنويّت و تثليث، اعتقاد به «الله» وجود دارد، امّا از آن جهت كه براي خدا شريك قايلند دين‌شان باطل است.
پس معناي عام دين عبارت است از: چيزي كه قوام آن به پرستش يك معبود مي‌باشد؛ امّا معناي خاص دين همان دين حق است و دين حقّ ‌ديني است كه معبودي جز الله را نپذيرد و تنها عبادت و پرستش او را صحيح بداند و تسليم مطلق بودن در مقابل او را لازم بشمارد.
خداوند در آيه‌ي نوزده سوره‌ي آل عمران مي‌فرمايد: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»؛ و اسلام يعني اين‌كه انسان خود را تسليم خدا كند، پس بايد خداي واحد را قبول داشته باشد و هر چه را كه او مي‌گويد بپذيرد.
سوال: آنچه گفتيم كاربرد دين از نظر لغوي به حسب موارد استعمال قرآن كريم مي‌باشد. تعريفي كه شما از دين كرديد عبارت بود از: مجموعه‌ي عقايد و مقررات؛ از كجا معلوم كه مقررات مذكور مختصّ به امور عبادي يا اخلاقي نباشد؟
جواب: در جواب بايد گفت كه ما چيزي درباره‌ي اين مسئله بيان نكرديم و فقط گفتيم كه معناي صحيح دين اين است كه تسليم خدا شويم و هر چه را كه او گفته است، بپذيريم. امّا اين‌كه خدا چه گفته است؟ و آيا آن چه كه گفته است فقط مربوط به عبادات است و يا شامل مسايل اجتماعي نيز مي‌باشد، در اين تعريف نمي‌گُنجد؛ اين بحثي است كه معمولاً به عنوان قلمرو دين آن را مطرح مي‌كنند.
تعريفي كه ما ارايه داديم فقط توضيحي براي معناي لغوي دين بود تا دو طرف بحث به مغالطه نيفتيم و به دست آورديم كه دين از ديدگاه قرآن در معناي عامّ بر هر پرستشي اطلاق مي‌شود و در معناي خاصّ بر پرستش معبود حقّ منطبق است؛ امّا اين‌كه اين پرستش و عبادت تا كجا گسترش پيدا مي‌كند، بحث ديگري است.
سوال: شما در جلسه‌ي قبل به يك اعتبار، قلمرو و تعريف دين را يكي دانستيد؛ پس اگر ما بخواهيم با مراجعه به منابع ديني قلمرو دين را به دست بياوريم، انتظارهايي كه از دين داريم در فهم ما اثر مي‌گذارد؛ از كجا معلوم كه وقتي شما مي‌خواهيد از منابع ديني چيزي را استفاده كنيد، انتظارهايي كه داشته‌ايد در فهم شما اثر نگذارد؟
جواب: در واقع اين سؤال از دو مسئله‌ي معروفِ قرائت‌هاي مختلف دين و هِرمنوتيك[1] ديني بر مي‌خيزد. گروهي معتقدند كه از يك كلام، طبق ذهنيّت‌هاي مختلف مي‌توان چند نوع معنا را استفاده كرد و حتّي تندروهاي آن‌ها مي‌گويند كه هيچ‌گونه ترجيحي بين آنها نيست. در اين صورت وقتي شما مي‌خواهيد از متون ديني معناي دين را به دست آوريد، طبق انتظارهاي خودتان استفاده مي‌كنيد و اگر شخص ديگري با ديدگاه و انتظار ديگري كه از دين دارد، به متون ديني مراجعه كند، چيز ديگري از آن برداشت مي‌كند و قرائت او با قرائت شما فرق دارد و بحث قرائت‌هاي مختلف و هرمنوتيك ديني در اين‌جا تلاقي مي‌كنند. پس در اين‌جا تنها محور فهم كلام، مراد گوينده نيست، بلكه ويژگي‌هاي ديگري از جمله نحوه‌ي فهم شنونده يا انتظارها، پيش داوري‌ها و اعتقادهايي كه دارد مي‌تواند اثر بگذارد.
بنابراين، اين سؤال از اين‌جا ناشي مي‌شود كه شما وقتي مي‌گوييد: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»،[2] و معنا مي‌كنيد كه دين يعني تسليم مطلق در مقابل خدا، شايد اين از يك پيش‌داوري ذهني خودتان برخيزد و ديگران دين را طور ديگري معنا كنند، هم‌چنان كه بعضي‌ها گفته‌اند: منظور از «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»، دين اسلام است.
براي رسيدن به جوابي قانع كننده، ابتدا بايد بحث قرائت‌هاي دين و هرمنوتيك را مطرح و حل كنيم كه پرداختن به اين مباحث نياز به زمان طولاني دارد و ما را از بحث خودمان دور مي‌كند.
ما معتقديم كه اگر انسان عاقل منصفي ذهن خود را از پيش داوري‌ها و خواسته‌هايي كه درباره‌ي موضوع مورد مطالعه‌اش دارد، خالي كند، مي‌تواند معنايي را بفهمد كه هر عاقلي همان معنا را مي‌فهمد. البتّه ما انكار نمي‌كنيم كه گاهي ممكن است خواسته‌ها و هوس‌ها و احساس‌هاي انسان در فهم او اثر گذارد؛ امّا معتقديم كه انسان مي‌تواند براساس اصول محاوره‌ي عقلايي، يك كلام را به گونه‌اي معني كند كه هر عاقل بي‌غرض ديگري نيز همان معنا را مي‌فهمد. و اين را قبول نداريم كه هر كلامي، از هر گوينده‌اي، قابل تفاسير و معاني مختلف و متعددي است كه نمي‌شود آن‌ها را در معناي واحدي جمع كرد.
البتّه كساني ممكن است ناخودآگاه يا به خاطر خواسته‌هايشان مغالطه كنند امّا انسان عاقلِ بي‌غرض مي‌تواند با تخليه‌ي ذهن خود و رعايت اصولِ محاوره همين معنا را بفهمد.
گاهي ممكن است كه لفظي مشترك باشد و قرينه‌ي معيّنه‌اي نداشته باشد. در اين صورت ممكن است اشخاص، معاني متعددي از آن اراده كنند. و يا لفظي مجازاً استعمال شده باشد و قرينه‌ي تعيين كننده‌اي نرسيده باشد و به همين جهت كسي گمان كند كه معناي آن حقيقي است و ديگري معناي مجازي از آن اراده كند؛ امّا چنين برداشت‌هايي اين موضوع را نفي نمي‌كند كه مي‌توان لفظي را با توجّه به رعايت تمام اصول محاوره، بر يك معناي حقيقي حمل كرد.
بنابراين ما به طور موجبه‌ي جزئيه مي‌پذيريم كه خواسته‌ها و هوس‌ها و احساس‌هاي انسان مي‌تواند در فهم اثر بگذارد نه به طور موجبه‌ي كليّه؛ به اين دليل كه همه‌ي انسان‌ها، قضاياي تاريخي و علوم رياضي و فيزيك را به يك معنا مي‌فهمند.
سوال: چرا روش برون دينيِ مبتني بر انتظارات بشر از دين، ناكارآمد و ناتوان از تعيين قلمرو دين است؟
جواب: اين‌گونه سؤال‌ها در اثر بعضي از فعاليّت‌هاي فرهنگي است كه مدتي است در كشور ما رايج شده است و سابقه‌اي طولاني در فرهنگ‌هاي ديگر دارد.
اجمالاً بحثي را مطرح كرده‌اند كه چگونه بفهميم كه دين براي انسان لازم است و اين‌كه دين در چه اموري بايد دخالت كند؟ گفته‌اند كه اگر اين سؤال‌ها را از خود دين بپرسيم دور لازم مي‌آيد پس اوّل بايد ببينيم كه دين را براي چه كاري مي‌خواهيم و دايره‌ي نيازهايي كه ما را وادار مي‌كند به سوي دين برويم، به چه اندازه است؟ سپس بفهميم كه آيا دين بايد در امور اقتصادي، طبّي و ساختمان سازي و.
[1] . Hermeneutic
[2] . سوره‌ي آل عمران (3)، آيه‌ي 19.
@#@.. دخالت كند يا نه؟
براي جواب اين سؤال، از اينان مي‌پرسيم كه اين نيازها را چگونه مي‌شناسيد و شناختن نيازها از چه مقوله‌اي و داخل كدام حوزه‌ي معرفتي است و راه شناسايي آن چيست؟
آن‌ها مي‌گويند: با بررسي نيازهايمان مي‌بينيم كه براي رفع نيازهاي طبّي و معماري و ساير جنبه‌هاي زندگيِ مادّي احتياجي به دين نداريم. در مسايل مختلف اخلاقي نيز هر جمعيّت و ملّتي اخلاقيّاتي را خوب يا بد مي‌دانند و اين‌ها ربطي به دين ندارد و مسايل فلسفي هم، از راه علي اثبات مي‌شوند و ارتباطي با دين ندارند. و همين‌طور، مسايل بهداشتي و حقوقي و...
بنابراين مي‌بينيم كه هر يك از نيازهاي ما در علمي از علوم و يا در بخشي از فلسفه‌ي خاص تأمين مي‌شود، پس ما در هيچ يك از اين نيازها احتياجي به دين نداريم. امّا چيزي كه تاكنون هيچ علمي آن را درست تبيين نكرده است اين است كه گاهي انسان نياز به نيايش با موجودي ماورايي را در خود احساس مي‌كند. و دين بايد پاسخ‌گوي اين نياز باشد.
در ردّ اين دليل بايد گفت: انسان اين احساس نياز را در خود دارد كه بفهمد آيا اين عالم خود به خود به وجود آمده است يا اين‌كه آفريننده‌اي دارد؟ آن‌ها «فلسفه» را پاسخ‌گوي اين سؤال مي‌دانند. و ما مي‌دانيم كه فلاسفه‌ي الهي و مادّي در پاسخ اين سؤال اختلاف دارند؛ حال چه كسي بايد به اين اختلاف‌ها پاسخ دهد؟ بايد به اين نكته نيز توجّه كنيم كه كساني كه اين مسائل را مطرح مي‌كنند معتقدند كه هيچ دليل عقلي بر وجود خداوند نداريم و دليل‌هايي را كه براي وجود خدا اقامه شده‌اند، مخدوش مي‌دانند.
سپس از اين‌ها مي‌پرسيم كه آيا خدايي كه شما با فلسفه اثبات مي‌كنيد از ما خواسته‌هايي دارد؟ آيا دستور و امر و نهيي براي ما صادر كرده است؟ مي‌گويند نه. سپس مي‌گوييم كه آيا شما براي اين پاسخ دليلي داريد؟ اصلاً آيا علمي مي‌تواند به اين سؤال پاسخ دهد؟ يقيناً هيچ علمي نمي‌تواند به آن پاسخ دهد. پس براي پاسخ اين سؤال آيا خدا نسبت به مسايل اقتصادي (مانند حرمت ربا) و مسايل خانوادگي (مانند اين كه ازدواج با محارم جايز است يا نه) و مسايل ديگر، به انسان‌ها امر و نهيي دارد يا نه؟ بايد از طريق درون ديني بررسي شود؛ زيرا اگر خداوند امر و نهيي براي بنده‌اش داشته باشد بايد آن‌ها را تعيين نمايد و راه ديگري غير از اين نيست؛ مثلاً اين‌كه آيا خدا از بنده‌اش نماز خواسته است يا نه؟ و ساير احكام دين بايد به شيوه‌ي درون ديني بررسي شود.
و نكته‌ي ديگر اين‌كه ما هيچ‌گاه اين نياز را در خود احساس نكرده‌ايم كه بايد پيش از طلوع آفتاب نماز صبح بخوانيم و يا اين‌كه بدانيم آيا خوردن گوشت خوك خبو است يا خير؟
اين سؤال مطرح است كه وقتي شما مي‌گوييد خدايي وجود دارد ولي مطالب دينمان را خودمان بايد تعيين كنيم، آيا ممكن نيست خداوند امر و نهيي را به ما كرده باشد و ما آن را ندانيم و با هيچ علم و فلسفه‌اي آن را نفهميم؟ جواب شما منفي باشد يا مثبت، آن را چگونه اثبات مي‌كنيد؟! يعني با چه روش كشف كرده‌اي كه خدا چنين امر و نهيي را دارد يا ندارد؟
پس به طور كلّي وقتي كه مسئله‌اي مطرح مي‌گردد، جواب مثبت باشد يا منفي بايد دليلي براي آن آورده شود.
وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ