امروز:
جمعه 24 آذر 1396
قلمرو دين(9)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
بحث‎هايي كه در جلسات گذشته درباره‎ي «مفهوم دين»‌مطرح شد، مقدّمه‎ي بحث تعيين «قلمرو دين» و «روش اثبات آن» بود.
گفتيم كه معناي لغويِ دين كه در قرآن كريم نيز به كار رفته است، عبارت است از: اعتقاد به يك أمر مقدّس و انجام مناسكي به عنوان پرستش او. اين تعريف عام است و دين حقّ و باطل را شامل مي‎شود؛ بت‎پرست‎ها معتقد بودن كه بت‎ها امور مقدّسي هستند و مناسكي را هم براي پرستش آن‎ها داشتند، لذا آن‎ها نيز طبق اين تعريف، ديني به عنوان بت‎پرستي داشتند و در آيه‎يِ «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ»[1] نيز به آن اشاره شده است.
امّا منظور ما از واژه‎ي دين در اين بحث، معناي خاص آن، يعني دين حق است كه عبارت است از: تعيين مصداقِ أمر مقدس كه همان خداي يگانه و ربّ و ألهِ عالَمين است. «دين» به معناي خاص (دين حق) بر همه‎يِ اديان توحيدي اطلاق مي‎شود و حتّي مي‎توان گفت كه مفهوم اسلام، همه‎يِ اين اديان را شامل است.
در آيات كريمه‎اي كه از حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ و انبياء بني‎اسراييل نقل شده است، معلوم مي‎شود كه آن‎ها دين الهي و حق را اسلام مي‎دانستند و از خداي مي‎خواستند تا آن‎ها را مُسْلِم قرار دهد: «وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ»،[2] «هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ».[3] به طور كلّي ملّت ابراهيم كه شامل همه‎يِ اديان توحيدي مي‎شود، دين حقّ است.
روش تعيين قلمرو دين
چگونه مي‎توان قلمرو دين را معرّفي كرد؟ آيا ممكن است از راهِ برون ديني قلمرو دين را تعيين كرد؟ آيا مي‎توانيم با صَرْف نظر از آنچه كه خداي متعال بر انبيا نازل كرده است، و تنها با توجّه به نيازمندي‎هاي خود، حدود دستورات الهي را تعيين نمائيم؟ گروهي معتقدند كه تعيين قلمرو دين از روش برون ديني ميسر است.
تبيين روش برون ديني
در اين روش بايد از راه عقل و تجربه بفهميم كه در چه مواردي احتياج به تعليم الهي و نزول دين داريم و پس از آن بفهميم كه آنچه به عنوان دين مطرح مي‎شود، كداميك، جزء دين و عنصر اصلي آن و كداميك، زوايد و متعلّقات دين است. اين بحث جديدي است كه در كلام قديم مطرح نبوده و امروزه به انگيزه‎هاي خاصّي در اروپا مطرح شده و به كشورهاي اسلامي، از جمله كشور ما رسيده است و بحث‎هايي به عنوان دين سِكولار و مفاهيمي مشابه آن مطرح شده است كه فعلاً نمي‎توانيم به آن بحث‎ها بپردازيم.
بحثِ قلمرو دين با بحث سكولاريسم ارتباط پيدا مي‎كند. گروهي مي‎خواهند دين را به گونه‎اي معرفي كنند كه با دموكراسي، ليبراليسم، اُمانيسم و مسايلي كه امروزه در دنيا طرف‎داران زيادي دارد، مخالفت نداشته باشد. به عبارت ساده‎تر، آن‎ها مي‎خواهند هم دين داشته باشند و هم مقيّد به احكامِ دين نباشند. بعضي از آنان اسلام را قبول دارند؛ امّا نه به اين معنا كه مانند هزار و چهارصد سال پيش، عبادت كنند و احكام سياسي و اقتصادي داشته باشند؛ بلكه اين امور را مربوط به دوره‎يِ خاصّي مي‎دانند، آن هم نه به عنوان جزء اصلي دين. در نظر اين گروه، دين يعني: اعتقاد به خدا و عبادت او، و ساير مسايل، حواشي و لَواحق دين است و جوهر دين محسوب نمي‎شوند. هدف آن‎ها اين است كه ديني را معرّفي كنند كه با فرهنگ غربي و سِكولار و اُمانيسم و دموكراسي و ليبراليسم مخالفت نداشته باشد؛ يعني مردم بتوانند هر قانوني وضع كنند و هر رژيمي را بپذيرند و يا آن را تغيير دهند؛ حتّي به عنوان تعريف دموكراسيِ ديني مي‎گويند: منظور اين است كه مردم آزادند كه هر وقت لازم دانستند، رژيم را بدون اين كه تَنِشي ايجاد شود عوض بكنند.
دليل طرف‎داران اين نظريه
يكي از شبهه‎هايي كه مطرح مي‎كنند اين است كه در علم كلام، قبل از اثبات دين اسلام، ضرورت اعتقاد به دين و شناخت خدا با روش عقلي كه روش برون ديني است، مورد بررسي قرار مي‎گيرد.
متكلِّمين آن را از دو راه اثبات كرده‎اند: 1. وجوب شكر مُنْعِم؛ 2. دفع ضرر محتمل؛ يعني به جهت اين‎كه عقل مي‎گويد شكر منعِم واجب است، بايد ببينيم چه كسي اين نعمت‎ها را به ما داده است. پس بايد به حكم عقل، خدا و دين را بشناسيم و اين نظر برون ديني است. و دليل ديگر اين است كه عقل مي‎گويد: در صورتي كه خدا و دين را نشناسي، احتمال ضرر وجود دارد؛ مثلاً، احتمال اين كه قيامت و حساب و كتابي در كار باشد و در همين دنيا عذاب نازل بشود؛ پس بايد تحقيق كنيم و ببينيم كه خدا و ديني وجود دارد يا نه؟ بنابراين وجوب تحقق درباره‎ي دين و خدا، از باب وجوب دفع ضرر محتمل و شكر مُنْعِم است. اين يك بحثِ برون ديني است؛ يعني قبل از اين‎كه وارد محتواي دين شويم بحث كرده‎ايم كه چرا بايد به دنبال دين برويم.
(اين گروه مي‎گويند روش برون ديني ما هم مانند روش متكلمين است) مي‎گويند ما امروزه، نظير اين بحث را به صورت ديگري مطرح مي‎كنيم و مي‎گوييم كه ابتدا بايد بفهميم ما چه نيازي به دين داريم سپس ببينيم كه جايگاه دين كجاست؟ يعني ما بايد ابتدا به عقل خود به كمبودها و نيازهاي زندگي پي ببريم، آن‎گاه در صورت ناتواني راه‎هاي انساني در تأمين آن‎ها به دين و دستورهاي الهي مراجعه كنيم. از اين رو آن‎ها اين مسئله را از طريق يك نوع استقرا بررسي كرده و گفته‎اند كه نيازمندي‎ زندگي‎مان با علم و عقل قابل تأمين است و براي اثبات آن نيازي به راه ديگري نيست؛ مثلاً، نيازمندي‎هاي اقتصادي را علم اقتصاد و نيازمندي‎هاي حقوقي را رأي اكثريت مردم حلّ مي‎كند.
دسته‎اي از نيازها با علم و فلسفه و قراردادهاي اجتماعي حل نمي‎شود مثل نياز بعضي از انسان‎ها به نيايش و خضوع در مقابل موجودي مقدس. اين احساسي است كه كم و بيش در بين انسان‎ها يافت مي‎شود و نام آن رابطه‎ي انسان با خدا است؛ مي‎گويند اين‎جا، جاي دين است نه جاي ديگر. پس دين فقط ارتباط با خداست و نبايد در امور اقتصادي، سياسي و قوانين مَدني و تجاري و روابط بين‎المللي دخالت داشته باشد؛ زيرا خود مردم مي‎تونند اين موارد را حل كنند. طبق نظر اين افراد، اگر در منابع ديني، مانند قرآن راجع به اين مسائل بياناتي باشد، به عنوان اصل دين نيست؛ اصل دين همان رابطه‎يِ انسان با خداست.
رد دليل طرف‎داران روش برون ديني
ما صَرْف نظر از اشكالات مبنايي در اين بحث، بايد ببينيم كه آيا استدلال اين افراد به اين سبك، تمام است يا نه؟‌اين‎كه گفته‎اند ما نيازي داريم كه علم و فلسفه نمي‎تواند به آن پاسخ دهد و آن احساس نياز به پرستش يك موجود ماوراي طبيعي است، درست نيست اولاًَ، كساني مي‎گويند كه ما هيچ‎گونه احساس نياز و كمبودي در زندگي نداريم تا به معبدي برويم و عبادت كنيم؛ مانند دهري‎ها، ماترياليست‎ها و منكران خدا. ثانياً، آيا هر احساسي دليل بر وجود واقعيّتي است و بايد حتماً برآورده شود؟! ثالثاً، اگر هم‎چنين باشد، انسان‎ها نيازهاي خود را از راه‎هاي مختلفي اشباع و ارضا مي‎كنند. چه كسي بايد راه صحيح را مشخص نمايد؟ همچنان كه عده‎اي براي رفع نياز مذكور دچار بت‎پرستي شده و يا يك چيز موهوم و تَخيّلي را قائل شده‎اند پس دليلي بر اين نيست كه آن يك نياز واقعي است و حتماً‌بايد ارضا شود و راه ارضاي آن غير از عقل و علم است. اگر اين نياز، يك نياز واقعي و رواني انسان‎ها است، همان‎طور كه علم، ساير نيازها را حل كرده است، اين نياز را نيز مي‎تواند حل كند، چه دليلي داريد بر اين عقل و علم نمي‎تواند به چنين نيازي پاسخ دهد؟ صحبت‎هايي كه شد در ردّ اين بود كه آن‎ها مي‎گفتند: «ما به دين احتياج داريم.»
امّا اين‎كه گفته‎اند: «علم و فلسفه مي‎تواند به ساير نيازها پاسخ دهد»، مي‎گوييم كه آيا جواب واقعي به نيازها مي‎دهد يا اين‎كه جوابي است كه فقط هر كسي خود را با آن قانع مي‎كند؟ اگر واقعاً حقي وجود دارد و بايد آن را كشف كرد، پس چرا علم نتوانسته است راه واحدي را براي احكام حقوقي و سياسي ارائه دهد تا مشكل بشر در اين موارد حل شود و چرا مكاتب مختلفي وجود دارد كه گاهي در مقابل يكديگرند؟ مردم به ناچار مقرّراتي را كه از راه قراردادهاي عمومي است پذيرفته‎اند و در مسائل ارزشي و جايي كه واقعاً‌ نياز به قانون داريم، علم به تنهايي راهي نشان نمي‎دهد؛ يعني علم از آن جهت كه علم تجربي و «سانيس» است، نمي‎تواند بگويد كه فلان قاعده‎يِ حقوقي صحيح است يا نه؟ و در نهايت، با رأيِ اكثريت مردم تبديل به قانون مي‎شود. و عملاً قانون چيزي است كه مطابق با توافق مردم ـ توافق عمومي و يا اكثريت مردم و يا نُخْبگان ـ باشد؛ و علم نمي‎تواند چگونگي ارث و يا روابط مرد و زن و مسائلي از اين قبيل را ثابت كند.
در واقع معناي توافق مردم بر يك مسئله و رفع نياز، نشان‎دهده‎يِ اين است كه جواب و راه حلّ قطعي براي آن نياز وجود نداشته است؛ البتّه كليّاتي از راه عقل بيان شده است امّا اين كليّات نمي‎تواند مشكلات زندگي را حل كند؛ مثلاً اين مسئله بر همه‎ي عُقَلا روشن است كه عدل خوب است و اگر آيه‎يِ «اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى»[4] «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ»[5] را نيز در قرآن نداشتيم وتعبدّي هم در كار نبود، مي‎دانستيم كه عدالت خوب است.
[1] . سوره‎ي كافرون، آيه‎ي.
[2] . سوره‎ي بقره، (2) آيه‎ي 128.
[3] . سوره‎ي حج، (22) آيه‎ي 78.
[4] . سوره‎ي مائده، (5) آيه‎ي 8.
[5] . سوره‎ي نحل، (16) آيه‎ي 9.
@#@
بنابراين حُسنِ‌ عدل و قبح ظُلم از بديهيّات عقل است؛ امّا اين مطلب چه اندازه مي‎تواند نياز بشر را رفع كند؟ مشكل اصلي تشخيصِ مصاديق عدل است. آيا تساوي ارث زن و مرد عدل است يا اختلاف ارثِ آن‎ها؟ هر كسي هر چه كه مي‎پسندد همان را عدالت مي‎داند و حال اين‎كه ما معتقديم طبق آيه‎يِ قرآن زن بايد نصف مرد ارث ببرد و اين عين عدالت است و شايد كساني تساوي وراثت را بپسندند. يا در اين كه مرد حق داشته باشد بيش از يك زن بگيرد و زن حق نداشته باشد مردان متعدّدي اختيار كند، عدل رعايت شده است؛ امّا امروزه كساني مي‎گويند كه اين مسئله عين ظلم است و اگر مرد حق دارد كه دو زن اختيار كند، پس زن نيز بايد بتواند دو شوهر داشته باشد.
پس صرفِ‌ اين‎كه بگوييم كه عدل خوب است و عقل انسان به عدل حكم مي‎كند، مشكل زندگي حل نمي‎شود و بايد كسي مصاديق عدل را تعيين كند.
كلياتي كه عقل بيان مي‎كند به يك معنا به «توتولوژي» بر مي‎گردد؛ معناي «عدل خوب است» اين است كه «بايد حقّ هر كسي را به او داد»، امّا حق هر كسي چيست؟ يعني «بايد به هر كسي چيزي بدهيم كه مُستحقِّ آن است»‌و اين همان «توتولوژي» است. اين آگاهي، مشكلي را حلّ نمي‎كند. كلام در اين است كه چه چيزي حقّ است و بايد ادا شود. عقل انسان قادر نيست كه به اين مسئله پاسخ دهد.
پس هر دو مقدّمه، ناقص است. اگر بگويند: «احتياجي به دين نداريم و عقل و علم كافي است»، مي‎گوئيم: اگر عقل و علم كافي بود، اين همه اختلاف‎ها و جنگ‎ها بر سر مسايل حقوقي و سياسي از چيست؟ اين‎كه آيا ملاك، حقوق فردي است يا جامعه، مسئله‎اي است كه هنوز حل نشده است. اگر بگويند: «بعضي از نيازهايمان را علم قادر نيست برطرف نمايد و در اين موارد به دين نيازمنديم» مي‎گوئيم: معناي دين تنها احكام تعبّدي نيست؛ دين حق اين است كه اراده‎يِ تشريعي الهي را كشف و به آن عمل كنيم. يعني عبارت است از اعتقاد به خداي يگانه و عمل به دستورات او. و كشفِ اراده‎يِ تشريعي خدا گاهي از طريق عقل صورت مي‎گيرد و اين مكشوفات، جزء دين محسوب مي‎شود و به همين دليل ما در اصول فقه مي‎گوييم كه أدلّه‎ي فقه، چهار چيز است و يكي از آن‎ها عقل است. عقل نيز دين و فقه را اثبات مي‎كند و هر چه را كه عقل اثبات مي‎كند خارج از دين نيست.
ما در دين، بعد از اعتقاد به خداي يگانه مي‎خواهيم به خواسته‎هاي او عمل نماييم و اعتقاد به ربوبيّت تشريعي، محتواي دين است. كشف اراده‎يِ إلهي، گاهي از طريق عقل است و گاهي از طريق نقل؛ و اگر در مواردي حكم قطعي عقل را داشتيم، احتياجي به نقل نخواهيم داشت و با همان حكم عقل، دين اثبات مي‎شود. حال اين‎كه گروهي معتقدند ادلّه‎ي دين فقط تعبّدي است و هيچ‎گونه دليل عقلي ندارد و قابل توجيه عقلاني نيز نمي‎باشد.
صَرفِ نظر از اين، ما معتقديم عقل به تنهايي نمي‎تواند همه‎يِ مسايل سياسي، اقتصادي، حقوقي و روابط بين‎الملل را حل نمايد؛ مثلاً امروزه يكي از مسائلي كه در تمام دنيا به نحوي پذيرفته شده است، مسئله حقوق بشر است؛ امّا در تفسير حقوق بشر توافقي وجود ندارد. هنوز عقل نتوانسته است اثبات كند كه حقوق بشر چيست، چند تا است، دليل اعتبار آن چيست و حدود و قيود آن چه اندازه است. مثلاً گفته مي‎شود كه حقِّ «حيات» از حقوق بشر است؛ امّا آيا اين به اين معنا است كه هيچ مجازات و اعدامي نبايد وجود نداشته باشد؟!‌
ما نيز حقوق بشر را قبول داريم امّا اعدام را نيز با قيودي پذيرفته‎ايم و مي‎گوييم كه انسان حق حيات دارد تا زماني كه به حقِّ ديگران تجاوز نكند و اين حدّ را دين بايد تعيين كند.
حاصل سخن اين است كه: از نظر ما تعيين قلمرو دين با روش برون ديني مردود است. اين‎كه در مسايل دنيايي، مانند حقوق، سياست و اقتصاد، احتياجي به ماوراي علم و عقل خود نداشته باشيم، قابل پذيرش نيست، زيرا در قوانين بشري اختلافات فراواني ديده مي‎شود. حتّي در حقوق بشر كه از بديهي‎ترين حقوق عالم است، اختلاف وجود دارد.
امّا اين‎كه مي‎گويند در بعضي موارد احتياج به ماوراي علم و عقل داريم، دليل قاطعي ندارد؛ صِرف اين‎كه انسان احساس كند كه بايد در مقابل موجودِ برتري خضوع كند، دليل واقعيّتِ‌ دين نيست؛ يعني از نظر آن‎ها،‌ انسان‎ها احساسي دارند كه عقل نمي‎تواند پاسخ‎گوي آن باشد و دين بايد به آن پاسخ بدهد و تنها وظيفه‎ي دين همين است. امّا اين سخن صحيح نيست. اگر اين بحث عقلي است، آنان بايد اثبات كنند كه اين نياز، نياز واقعي است و بايد به آن پاسخ داد. ولي مي‎بينيم كه با روش علمي نمي‎توان آن را اثبات كرد و اصلاًَ شايد اين احساس، بيش از تخيّلي شاعرانه نباشد و هر شخصي بتواند با اعمالي اين احساس را برآورده سازد؛ بنابراين چه نيازي است كه دين نازل شود و چگونگي عبادت در مقابل خدا را به انسان بياموزد؟
ما طبق منطق خودمان معتقديم كه دين آن چيزي است كه خدا از ما مي‎خواهد و چگونگي پرستش او را از بيان خودش كشف مي‎كنيم. به عنوان مثال در قرآن آمده است كه شيطان به خداوند گفت: «مرا از سَجده‎يِ آدم مُعاف بِدار، من عبادتي مي‎كنم كه هيچ كسي در عالم آن‎گونه عبادت نكرده باشد.» و خداوند به او فرمود: «اگر بندگي مرا مي‎كني، همان كاري را كه من مي‎گويم انجام بده، من مي‎گويم كه براي آدم سجده كن.
سؤال ما از آن‎ها اين است كه شما با چه روشي اثبات مي‎كنيد كه راه نيايش را بايد از دين آموخت؟ حال اين‎كه شما غير از روش تجربي هيچ روشي را قبول نداريد. و يا كدام تجربه اثبات كرده است كه راه عبادت بايد از آسمان بيان شود؟!‌ پس روش برون ديني در تعيين قلمرو دين ناتوان است زيرا چنين دليلي هيچ يك از بخش‎هاي دين را ثابت نمي‎كند و اصلاً‌، اين ادّعا كه «ما بايد قلمرو دين را به نظر برون ديني اثبات كنيم» از چه راهي قابل اثبات است؟
ما مي‎گوييم بايد قلمرو دين را از راه درون ديني فهميد، دين از نظر ما اين است كه اثبات كنيم كه چه كسي ما را آفريده است و آيا اصلاً‌ چنين كسي وجود دارد يا نه؟ ما معتقديم كه كسي كه ما را آفريده است، اختيار هستي ما در دست او است. و ما منطقاً‌ حق هيچ‎گونه اظهار نظري در مقابل نظر او نداريم. وقتي كه او مالك ماست بايد خود بگويد كه چگونه عبادتش بكنيم. به عبارت ساده‎تر، هرچه كه ما داريم اَمانتي است و بايد مالك اصلي بگويد كه در امانت چگونه تَصرّف كنيم، هر چند كه عقل مي‎تواند بعضي از موارد را اثبات نمايد؛ امّا همه چيز را نمي‎تواند ثابت كند. وقتي ما به منابع ديني مراجعه مي‎كنيم مي‎بينيم كه هيچ حوزه‎اي از حوزه‎هاي نياز انساني نيست كه در اسلام به آن پرداخته نشده باشد. البتّه، بايد توجّه داشت منظور ما، مسائلي است كه در آن خوب و بد بدون مطرح است. مثلاً صِرف اين‎كه زهر مارد كُشنده است، ارتباطي با خوب و بد بودن انسان‎ها ندارد و فقط اين‎كه مي‎توان از آن استفاده كرد يا نه، با دين و خوب و بد بودن مرتبط است. به طور كلّي بايدها و نبايدها و ارزش‎هاي خوب و بد است كه به دين مربوط مي‎شود نه مسايل ديگر. و ما هيچ حوزه‎اي از حوزه‎هاي انساني را سراغ نداريم كه در آن حلال و حرام و بايد و نبايد موجود نباشد. و همه‎ي اين موارد در قرآن و منابع ديني ذكر شده است.
حاصل بحث: حقيقت دين اين است كه خدا را بشناسيم و طبق اراده‎يِ او عمل كنيم و براي فهم راده‎يِ او به عقل مراجعه كرده، در جايي كه عقل نمي‎تواند تعيين كند به وحي مراجعه مي‎كنيم. پس راه تعيين قلمرو دين راه دروني ديني است.
«وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
گفتمان 39
قلمرو دين 10
30 / 11 / 80
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي (دامت توفيقاته)
چند جلسه درباره‎ي تعريف دين بحث كرديم و حاصل آن، اين شد كه معناي لغوي دين، كه در قرآن نيز استعمال شده است، عبارت است از: اعتقاد به يك أمر مقدّس و انجام اعمالي متناسب با آن اعتقاد. اين معنا، هم بر اديان باطل و بت‎پرستي و هم بر دين حق اطلاق مي‎شود.
دين حقّ ديني است كه از طرفِ‌ خداي متعال نازل شده است و انبياي عِظام آن‎را بيان كرده‎اند، و تا آن‎جا كه ما مي‎دانيم، شامل اديان توحيديِ‌حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ، موسي ـ عليه السّلام ـ، عيسي ـ عليه السّلام ـ، و دين اسلام است و جامعِ مشتركِ اين اديان، اسلامِ‌ به معناي عامّ است.
بنابراين، معناي دوّمِ‌دين، كه معناي خاصّ دين است (دين حق)، با اسلامِ‌ به معناي عام مساوي است.
امّا معناي أخصِّ دين، اسلامِ‌ به معنايِ خاصّ است؛ يعني دين پيامبر آخرالزّمان ـ صلّي الله عليه و آله ـ، كه بايد به آن عمل كرد و چيزي از آن نَسخ نشده است. برخلاف ساير اديان، كه دين حقّ بوده‎اند؛ امّا احكام و دستورات آنها نَسخ شده است و نمي‎توان به آن عمل كرد. در ميان اديان حق، ديني كه اكنون نيز اعتبار دارد و بايد به دستوراتش عمل كرد، همان اسلامِ به معناي خاصّ، و دينِ‌ به معناي أخصّ است. البتّه مهم‎ترين ويژگيِ اين دين (اسلامِ به معنايِ‌ خاصّ)، اين است، مصداق آن أمر مقدس كه در معنايِ‌ عامِ دين بود، خدا يگانه است، و اعمالِ‌ متناسب با اين اعتقاد، بسيار گسترده است و تمان شئوناتِ زندگيِ انسان را در بر مي‎گيرد.@#@
منظور ما از دين، كه در صدد اثبات و دفاع از آن هستيم، معناي ـ أخصِّ‌ دين ـ است؛ امّا نه به اين معنا كه إطلاق دين بر معناي عام‎تر، نادرست باشد، بلكه، معناي عام دين مورد حاجت و بحث ما نيست و ادّعاي دفاع از دين به معناي عام را نداريم. وقتي كه ما سخن از دين به ميان مي‎آوريم، منظور، دين حقّي است كه، اوّلاًَ، في حَد نفسه حقّ است و ثانياً، در اين زمان، اعتبار همه‎ي احكام آن باقي است و چيزي از آن نَسخ نشده است.
مقصود ما از بحث در مفهوم دين، اين بود كه با طرف مقابل، مفهوم مشتركي از دين داشته باشيم و اين كه منظور ما از دين، معناي فلسفي آن نيست؛ هر چند، در فلسفه گاهي مباحثي مطرح مي‎شود كه با دين ارتباط دارد.
ما اِدّعا داريم كه كسي، دين حقّ دارد كه، معتقد به وجود آفريدگاري براي اين جهان باشد كه همه‎يِ هستي را با اراده‎يِ‌خود آفريده است و از اين رو، مالِك همه‎يِ هستي است. پس در وَهْله‎يِ اوّل، ما اعتقاد به خالقيّت خدا داريم و سپس معتقد به ربوبيّت خدا هستيم و عقيده داريم كه عالم، در اختيار اوست.
به دنبالِ‌ اعتقاد به ربوبيّتِ‌ تكويني، مسئله‎يِ ديگري مطرح مي‎شود، و آن اين است كه، از آن‎جا كه او مالك اين هستي است، اختيار آن را نيز دارد، و هر گونه كه بخواهد، مي‎تواند در مملوك خود تصرّف كند؛ امّا ديگران، بدون إذْن او، ‎چنين حقّي ندارند و اين نتيجه‎يِ طبيعي و بديهي اين اعتقاد است. خودِ ما نيز مملوكِ خدا هستيم و نمي‎توانيم بدون إذنِ خدا، در آن تصرّف كنيم. پس بايد ببينيم كه او تا چه اندازه، إذن تصرّف در مملوكش را به ما داده است.
به عبارت ديگر، از آن جهت كه خدا ربِّ ماست و تدبير ما به دست اوست، موجودات مختار را تنها به تربيت تكويني هدايت نكرده است؛ بلكه دستوراتي نيز براي تربيت آنان داده است؛ يعني به اين موجودات، اختيار داده است تا خود را بسازند، و در موجودات ديگر، كه از خود اختياري ندارند، همه‎يِ امور، طبق اراده‎يِ تكويني إلهي انجام مي‎شود؛ و به يك معنا، آن‎ها داراي جَبْرْ هستند. البتّه جبر در اين‎جا به معناي نَفي اختيار است نه به معناي مجبور بودن. بنابراين، خداوند علاوه بر ربوبيّت تكويني، كه نسبت به همه‎ي موجودات دارد، نسبت به دو موجودِ مختارِ‌ جنّ و إنس، ربوبيّتِ تشريعي نيز دارد؛ يعني خداوند است كه قانونِ چگونه رفتار كردن را وضع مي‎كند. اين‎ها همگي مورد اِدّعاي ما است و ما هنوز در صدد اثبات آنها بر نيامده‎ايم.
با اعتقاد به خالقيّت و ربوبيّت تكويني و تشريعي، نتيجه مي‎گيريم كه ما بايد ببينيم كه خداوند از ما چه خواسته است و تا چه اندازه إذن داده است كه در وجود خود و عالم تصرّف كنيم؟ و اگر إذن خاصّي داشته باشد، چگونه به ما مي‎فَهمانَد.
چند فرضيه را مي‎توان در اين‎جا تصوّر كرد:
1. خدا خواسته‎هايي دارد؛ امّا راه آن را به ما نشان نداده و يافتن آن راه را به ما سپرده است، و اين كار حكيمانه‎اي نيست.
2. آنچه را كه او خواسته است، ما با عقل خود مي‎فهميم. اين فرض في‎الجمله صحيح است؛ يعني ما در مواردي، حتي اگر پيغمبر و امام هم نباشند، مي‎فهميم كه خدا از ما چه چيزي خواسته است؛ مثلاًَ هر كسي با فطرت خود مي‎فهمد كه، زدنِ طفل يتيم، در صورتي كه براي تأديب نباشد، مورد رضايِ خدا نيست.
امّا اين موارد (دريافت عقلي) در مقايسه با آنچه بايد در زندگي بفهميم، بسيار كم است. پس اين فرضيه نيز صحيح نيست، زيرا در اكثر موارد خواسته‎يِ خدا با عقل بشر معلوم نمي‎شود.
3. با توجّه به كمبودهاي زيادي كه عقل دارد، از طريق وحي خواسته‎ي خدا فهميده مي‎شود، و اين همان دليلِ نبوّت است. به طوري كه در قرآن داريم: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ»؛[1] يعني، همه‎ي ما از غيب خبر نداريم و نمي‎دانيم كه خداوند از ما چه كاري خواسته است ولي از ميان بندگان، عدّه‎اي را انتخاب مي‎كند و به آنها، مستقيماً، مي‎فهماند كه چه خواسته‎اي دارد. و چون اين دنيا ظرفيّتِ جزا و كيفر افراد را ندارد؛ بنابراين بايد معادي براي حساب‎رسي وجود داشته باشد.
گفته شد كه دين دو بخش دارد: اعتقاد به امري مقدّس، كه همان خداي يگانه است و ديگر رفتارهايي كه انسان بايد متناسب با اين اعتقاد داشته باشد. در اديانِ باطل رفتارها را در اموري، محدود مي‎كنند و همان امور را در دين كافي مي‎دانند. مثلاً بت‎پرست، به رفتن به بت‎خانه و انجام مراسمي به نام عبادت اكتفا مي‎كند. و از نظر او پرستش فقط به همين عمل گفته مي‎شود؛ و در انجام كارهاي ديگر آزاد است و محدوديّتي به سبب دين بت‎پرستي براي او نيست. امّا در دين اسلام، كه ما از آن دفاع و حمايت مي‎كنيم، تنها، اقامه‎يِ نماز كافي نيست. ادّعاي ما اين است كه، اراده‎ايِ‌ خدا در همه‎يِ امور زندگي دخالت دارد؛ چون با مروري بر قرآن، منبع ديني اسلام، مي‎بينيم كه دين در هر چيزي دستوري دارد. و هر بايد و نبايدي را كه او گفته است بايد در همه‎ي شئون زندگي رعايت كنيم. و اطاعت و پرستش خدا فقط انجام اعمال خاص عبادي نيست؛ بلكه همه‎يِ اين رفتارها خود نوعي پرستش است.
پرستش دو معنا دارد: يكي فقط عرض مستقيم بندگي در پيشگاه خداوند است و ديگري، كه به معناي عام‎تر است، اطاعتِ بي‎چون و چراست. به عنوان مثال آيه‎يِ: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»[2] فقط مخصوص كساني نيست كه در مقابل شيطان سر به سجده مي‎گذارند؛ بلكه شامل كساني كه از شيطان اطاعت مي‎كنند نيز مي‎شود، و يا در آيه‎يِ «أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ»[3] منظور از «أَنِ اعْبُدُونِي» فقط نماز خواندن نيست، بلكه اطاعت از همه‎ي دستورهاي خدا مورد نظر است.
بنابراين، طبق معناي ما از دين، روش تعيين قلمرو دين، روش دروني ديني است؛ يعني بايد از خداوند بپرسيم كه چه خواسته‎اي از ما دارد، و بايد قلمرو دين را توسّط قرآن تعيين كنيم.
ممكن است طبق سخني كه درباره‎ي عدم جواز اِكتفا به عقل در كشف اراده‎يِ الهي بيان شد، شبهه‎اي مطرح گردد، به اين مضمون كه، در اين مبنا جايگاه عقل تضعيف مي‎شود. در جواب مي‎گوييم كه، چنين نيست؛ بلكه وقتي گفته مي‎شود اساس دين، در وهله‎يِ اوّل، اعتقاد به خداست، منظور ما اين نيست كه خدا را بايد آن گونه‎اي كه در قرآن آمده است شناخت؛ بلكه همان‎گونه كه قرآن نيز از ما خواسته است، بايد وجود خدا را با عقل اثبات كنيم. پس صفات خدا (توحيد، حكمت و عدل) و ضرورت ارسال انبيا را كه مقتضاي حكمت و عدلِ‌ الهي است، بايد از راه عقل اثبات نمود، و براي شناخت پيامبر راستين از پيامبران دروغين، نيز بايد از عقل استفاده كنيم و ساده‎ترين راه آن نيز «معجزه» است.
حتّي معاد را نيز طبق مقتضاي حكمت و عدل الهي، مي‎توان با عقل اثبات كرد. البتّه پس از اين‎كه ثابت شد قرآن از طرف خدا و كتاب الهي است، نيازي به اثبات معاد از راه برهان عقلي نيست؛ يعني معاد را از دو راهِ‌ عقل و نقل، مي‎توان اثبات نمود.
بنابراين، ما در صدد تضعيف جايگاه عقل نيستيم و اين نتايج از طريق عقل نظري به دست مي‎آيد. امّا سخن بر سر عقل عملي است و بايد ديد براي كشف اراده‎يِ إلهي (بايد و نبايدها) چقدر مي‎توانيم از عقل استفاده كنيم. و در اين جاست كه مي‎گوييم، عقل به تنهايي كافي نيست.
بايد نكته‎اي را در نظر داشت و آن اين‎كه امروزه در فرهنگ غرب اگر در مقابلِ‌ عقل، منبع ديگري براي شناخت معرفي گردد، بار مَنفي دارد؛ يعني آنها معتقدند كه يك سلسله شناخت‎ها، معلومات و معرفت‎ها را مي‎توان به وسيله‎ي عقل اثبات كرد و عقلاني است، ولي چيزهايي هم وجود دارند كه هيچ‎گونه دليلي براي اثبات آن‎ها نيست؛ به همين مناسبت، اسطوره، سِحر، جادو و دين را از اين مقوله بر مي‎شمارند. بنابراين، وقتي كه ما از دليل نقلي و تعبّدي سخن گفتيم، همين دليل نيز براساس عقل است؛ يعني پس از اين‎كه اِعتبار منبع دين (قرآن) و حقانيت آن را با برهان، اثبات كرديم، نتيجه مي‎گيريم كه، همه‎ي محتويات آن صادق است، و بايدها و نبايد‎هاي آن لازم الاجرا است. و يا دست كم در بعضي از مواقع و در فروع، روش عقلايي، رجوع جاهل به عالم است؛ پس نازل‎ترين مرتبه‎يِ تعبّد، تقليد از مجتهد است.
پس وقتي كه ما مي‎گوييم راه ديگري براي اثبات دين وجود دارد، منظور، راه گزاف و بي‎دليل و اوهام و اساطير نيست؛ بلكه خود قرآن، به سختي، با اوهام و اساطير مبارزه مي‎كند. متأسفانه در اثر اختلاط‎هاي فرهنگي، گروهي اساطير را نيز تقديس مي‎كنند و براي دين، تفسيرِ اساطيري مي‎نمايند؛ مانند داستان‎ هابيل و قابيل، كه حدود سي ـ چهل سال پيش، تفسير اساطيري شد. اينان در فرهنگ غربي خود بين اسطوره و سحر و دين، چندان تفاوتي نمي‎بينيد؛ امّا در فرهنگ ما، اين موارد، فرق بسياري با هم دارند و نمي‎توان آنها را از يك مقوله شمرد بنابراين، آن‎ جايي كه مي‎گوييم: بايد اراده‎يِ خدا را از راه ديگري، غير از عقل (روش نقلي) كشف كنيم، اعتبار آن (نقل) را نيز عقل اثبات مي‎كند؛ يعني اعتبار كلامِ پيامبر، ادلّه‎ي و حياني و تعبدي و حقانيّت دين را نيز بايد عقل اثبات كند.
[1] . سوره‎ي آل عمران، (3) آيه‎ي 179.
[2] . سوره‎ي يس، (36) آيه‎ي 60.
[3] .
@#@ پس، جايگاه عقل تضعيف نشده است.
نكته‎اي كه بايد به آن توجّه كنيم اين است كه، ما نبايد توقّعِ بي‎جايي از عقل داشته باشيم؛ عقل در جاهايي كه مقدّماتِ حكم در اختيار او قرار مي‎گيرد، مي‎تواند قضاوت كند، و نبايد توقّع داشت كه در مواردي مثلِ سهم ارث زن كه نصف ارث مرد است، قضاوت (به حق و عدل يا ظلم و باطل بودن) نمايد؛ زيرا نمي‎دانيم كه بر چه اساس و مصالحي چنين مقدّر شده است؛ البتّه پس از آن كه خداوند آن را فرمود، مي‎توانيم از راه بيانِ عللِ بعدالوقوع، حكمت‎هايي را براي نصف بودن ارث زن در مقابل مرد كشف كنيم.
كار عقل، دركِ كليّات است و تا موارد جزييِ آن از راه تجربه و يا راه‎هاي ديگر اثبات نشود، عقل نمي‎تواند قضاوت كند. پس آن در جايي كه عقل جايگاهي في حَدّ نفسِه، در مسائل نظري دارد و نيازي به مقدّماتِ حسّي و تجربي ندارد و با برهان ساده مي‎توانيم اثبات كنيم، تنها حاكم، عقل است و بدون عقل هيچ كاري پيش نمي‎رود؛ امّا در مسائل عملي، جز در موارد اندك، نمي‎توانيم به عقل اكتفا كنيم.
پرسش‌ها و پاسخ‌ها
ü آيا وحي براي سامان‎دِهي و بهينه‎سازي حيات و خدمت به عقل و بشريّت آمده است؟ به بيان ديگر، آيا دين براي بَشر و در خدمت بشر است يا بشر در خدمتِ دين؟
‎ اولاً‌ بايد گفت كه، منظور شما از حيات چيست؟ آيا همين حياتِ دنيا مورد نظر است يا اعمّ از حيات دنيا و آخرت است؟ اگر منظور، حيات دنياست، بايد گفت كه دين، تنها براي بهينه‎سازي حياتِ دنيا نيامده است؛ بلكه هم براي تأمين حيات دنيا و هم حياتِ آخرت، آمده است؛ البتّه گاهي اين دو (حيات دنيا و آخرت) در يك خَط هستند؛ يعني لازمه‎ي تأمين زندگي دنيا، زندگي آخِرت نيز مي‎باشد و گاهي اختلاف پيدا مي‎كنند و راهشان از هم جدا مي‎شود، يعني ممكن است خوشيِ دنيا فراهم شود، امّا خوشيِ آخِرت فراهم نشود؛ مثلاً بعضي از لهويّات، خوشي دنيا را تأمين مي‎كنند، امّا با حيات آخرت منافات دارند؛ زيرا انسان را از راه خدا غافل مي‎كنند و از هدفِ‌ اََصلي باز مي‎دارند. و خداوند در قران مي‎فرمايند: «كساني كه فقط دنيا را مي‎خواهند، دنياي آنان را آباد مي‎كنيم؛ امّا به دنبال آن، جهنّمي در كار خواهد بود.»
بنابراين، دين فقط براي زندگيِ‌دنيا نيامده، بلكه آمده است تا زندگي دنيا و آخرت را تنظيم كند و نيز به ما مي‎فهمانَد كه زندگي دنيا مانند دوران جنيني است و مقدّمه‎اي بيش نيست و نمي‎توان اسمِ زندگي را بر آن گذاشت. به طوري كه مي‎فرمايند: «وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ».[1]
و اين‎كه گفته شد آيا دين براي بشر و در خدمت بشر است، يا بشر در خدمتِ دين، تعبيري مغالطه‎آميز است و در اين‎جا لفظ «براي» به دو معنا به كار رفته است. وقتي گفته مي‎شود كه دين «براي» انسان است، يعني اگر انسان بخواهد به كمال و سعادت برسد، بدون دين نمي‎شود؛ امّا در مورد دوّمي كه گفته مي‎شود، انسان براي دين نيست، اين معنا را از آن اراده مي‎كنند كه اگر چيزي براي چيز ديگري بود،‌بايد تابعِ آن چيز باشد؛ يعني وقتي گفته شد كه دين براي انسان است، پس تابعِ انسان است، و انسان مالكِ آن هرگونه كه بخواهد، دين را مي‎سازد و هر ديني را كه خواست انتخاب مي‎كند؛ بنابراين، لفظِِ «براي» را «مالكيّت» معنا مي‎كنند و اين معنا غلط است؛ يعني درست است كه دين براي انسان، يعني به نفعِ انسان است؛ امّا مملوكِ انسان نيست تا هرگونه كه دلش خواست با آن رفتار كند. و بايد گفت كه دين مالِ خدا و ما نيز براي خدا هستيم و بايد هرگونه كه خدا خواسته است به دين عمل نماييم. حتّي در صورت لزوم، زندگي مادّي و دنيويِ خود را فداي دين كنيم. پس دين، حاكم بر ماست و ما بايد تابعِ دين باشيم، نه دين تابعِ ما.
اگر «براي» به معناي «لامِ نفع»‌ باشد و منظور اين باشد كه، آيا دين به نفعِ انسان است؟ مي‎گوييم كه بَله، چنين است؛ امّا اگر منظور از «براي»‌ اين باشد كه دين، مِلْك انسان است و دين را به هر صورت كه بخواهد، در مي‎آورد، اين سخن صحيح نيست، بلكه دين براي خدا و حاكم بر انسان است و ما بنده‎ي خدا هستيم و بايد طبق دين عمل كنيم. «وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
[1] . سوره‎ي عنكبوت، (29) آيه‎ي 64.
پيش درآمد ندارد
پرسش و پاسخ ندارد