امروز:
يکشنبه 3 ارديبهشت 1396
قلمرو دين (12)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
در جلسه‎يِ‌گذشته به اين مطلب اشاره شد كه كه اصلِ احتياج به دين در مواردي است كه عقل انسان به تنهايي نتواند به سؤالات پاسخ دهد، و ضرورت ايجاب مي‎كند كه از راه ديگري كه وحي نام دارد، استفاده كنيم. البتّه با مسامحه‎اي كه در تعريف دين به كار مي‎بريم و آن را فقط محتواي وحي تلقي مي‎كنيم. با اين ملاحظه سؤالي مطرح شده است:
سوال: چرا خداوند عقلِ‌ انسان‎ها را كامل نيافريد تا احتياجي به وحي و ماورايِ عقل نداشته باشند؟ او كه مي‎خواست انسان‎ها را هدايت كند چرا فقط با عقل هدايت نكرد؟
جواب: ويژگي‎هاي انساني، چه آنچه كه در درونِ وجود و مربوط به بدن او، و چه در خارج از بدن و مربوط به روح است، يكسان آفريده نشده است. و استعدادها بسيار متفاوت‎اند. حكمت الهي اِقتضا كرده است تا در اين عالم، كثرت‎ها و اختلافات وجود داشته باشد و اين اختلافات تابعِ يك سلسله اسباب و مسبّبات است. مثلاً اختلافات در جنسيّت (زن يا مرد بودن)، در رنگ پوست (سفيد و سياه و زرد و سرخ)، اختلاف در اندازه‎ي قد و وزن (كوتاهي و بلندي و چاقي و لاغري)، و اختلاف در انواع استعداد‎هاي علمي، عقلاني و هنري كه در انسان مشهود است، تابع يك سلسله اسباب و علل مي‎باشد و شايد نتوان دو شخص را پيدا كرد كه از نظر استعداد، كاملاً مثل هم باشند. اگر عقل انسان‎ها كامل باشد، اقتضا مي‎كند كه عقلِ همه‎يِ انسان‎ها يكسان باشد و اختلافي وجود نداشته باشد و اين امر، خِلاف حكمت الهي و خلاف مقتضاي اسباب و مسبّبات است؛ يعني يك سلسله عوامل ارثي و محيطي، اختلافات را ايجاب مي‎كند و هيچ پرهيزي در اين عالَم از آنها نيست؛ «و لا يزالون مختلفين»؛ دائم (همه‎ي ملل دنيا) در اختلاف خواهند بود.[1]
همه‎يِ انسان‎ها استعدادِ عقل كامل را ندارند و به ناچار بين آنها اختلاف خواهد بود و بايد، از راه ديگري، كمبود عقلي انسان‎ها جبران شود.
جهت ديگري نيز هست كه نياز به بحث مفصل‎تري دارد كه در اينجا، به طور مختصر، به آن اشاره مي‎كنيم:
همه‎ي احكامي كه به عقل نسبت مي‎دهيم، مستقلاً براي عقل نيست و اين مطلب نياز به بحث فراواني دارد؛ امّا به نمونه‎يِ كوچكي از آن توجّه كنيد:
گاهي انسان تصوّر مي‎كند كه، به حكم عقل، مرد و زن نبايد در حقوق اجتماعي مثل ارث و انتخاب همسر و... اختلاف داشته باشند و بايد با هم مساوي باشند؛ چون هر دو انسان هستند و از يك پدر و مادر آفريده شده‎اند؛ امّا اين يك قضاوت خام است. اوّل بايد ببينيم، حق از كجا پيدا مي‎شود؟ چرا حق‎ها ممكن است مساوي و يا مختلف باشند؟
جواب قطعي عقل به اين سؤال اين است كه، اگر علل پيدايشِ حق، در دو نفر، مساوي باشند، حقِّ آن‎ها نيز بايد مساوي باشد؛ امّا اگر آن علل متفاوت باشند، در نتيجه معلول آنها نيز مختلف خواهد بود و حقّ دو نفر نيز بايد متفاوت مي‎شود؛ امّا، آيا علل پيدايش حق، در زن و مرد يكسان است يا خير؟ در اينجا عقل نمي‎تواند به تنهايي، قضاوت نمايد. ابتدا بايد علوم تجربي، موارد اختلاف يا اتّفاق زن ومرد را اثبات نمايد و نقش آنها در جامعه، پيدايش فرزند، تشكيل خانواده، ادامه‎ي نسل انسان و مسائل اجتماعي كه بر آنها مترتّب مي‎شود، را بيان كند تا عقل قضاوت نمايد كه زن و مرد بايد در سهم ارث، انتخاب چند همسر، ... مساوي باشند يا خير.
اگر عامل پيدايش حق، يكي از وجوه مشترك زن و مرد باشد، حق آنها نيز مساوي و مشترك خواهد بود و اگر جهت اختلاف، موجبِ حقّي بشود، حقِّ آنها نيز متفاوت خواهد بود؛ امّا عقل، به تنهايي، نمي‎تواند به موجبات پيدايش حق و موارد اشتراك و افتراق زن ومرد پي ببرد. از آن جايي كه، عقل با مفاهيم كلّي سر و كار دارد، در همه‎يِ موارد خاصّ، نمي‎تواند قضاوت كند؛ مگر اين‎كه، مقدّمات آن، از علوم تجربي و حسّي به دست آيد.
و اگر عقل همه‎ي انسان‎ها يكسان هم بود، باز اين مسائل حلّ نمي‎شد. به علاوه، علم، هميشه در حال پيش‎رفت است و نمي‎توان در هيچ يك از شاخه‎هاي علوم بشري، گفت كه علم به خط پايان رسيده است؛ لذا هيچ‎گاه نمي‎توان مطمئن شد كه از داده‎هاي علم به نتيجه‎ي قطعي رسيده‎ايم، تا عقل نيز بتواند درباره‎ي آنها قضاوت قطعي بنمايد. اين‎كه مي‎گويند: كاش عقل همه يكسان وكامل بود تا به نتيجه‎ي قطعي مي‎رسيدند، تصوّر خامي است، اين‎ها معناي عقل را درست نفهميده‎اند و نمي‎دانند كه كاربرد عقل در كجاست، ابزار عقل چيست، چرا مقدّمات، مختلف است و چرا توانايي انسان‎ها در كاربرد عقل متفاوت است. عدم توجّه به اين مسائل، موجب چنين شبهه‎اي مي‎شود.
ممكن است سؤال ديگري مطرح شود كه چرا همه‎ي ما پيغمبر نيستيم. آن سؤال اين بود كه چرا عقل همه كامل نيست، تا نيازي به وحي نداشته باشند. در مقابل اين سؤال مطرح مي‎شود كه: چرا خداوند همه را پيغمبر قرار نداده است و بر همه وحي نفرستاده است تا خود به خواسته‎هاي خداوند پي ببرد؟
نكته‎اي كه بايد توجّه داشت اين است كه خداوند وحي خود را به هر شخصي عطا نمي‎كند و هر كسي شايستگي پيامبري و توانايي درك وحي را ندارد؛ بلكه شخصي كه به او وحي مي‎شود بايد استعدادِ خاصّي داشته باشد. خداوند در قرآن كريم مي‎فرمايد: اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛ خدا بهتر مي‎داند كه در كجا رسالت خود را مقرّر دارد.[2]
ودر آيه‎اي ديگر مي‎فرمايد: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ»؛ خدا همه‌ي شما را از سرّ غيب آگاه نمي‌سازد ولي براي اين مقام، از پيغمبران خود هر كه را خواست، برمي‌انگيزد.[3] ممكن است در ميان ميليون‎ها انسان. هيچ كسي استعداد درك وحي را نداشته باشد، و يا در يك زمان، چندين نفر، آن استعداد را داشته باشند.
به عنوان نمونه، اگر داستان‎هاي قرآن كريم را مشاهده كنيم، مي‎بينيم كه گاهي چند پيغمبر براي يك قوم فرستاده شده است، وَ عَزَّزْناهُمْ بِثالثٍ قالوا إنَّهم إليكم مُرْسَلون؛ گاهي در يك زمان و براي يك قوم دو پيغمبر را با هم مبعوث كرده است؛ مانند حضرت موسي و هارون ـ علي نبيّنا و آله و عليهما السلام ـ و گاهي، تنها يك شخص را به پيامبري مبعوث مي‎كرده است.
پس ممكن است، در بين ميليون‎ها انسان، تنها يك نفر، مَثَل شيريني در سخنان ائمه‎ي اطهار درباره‎ي تفاوت خودشان با ساير مردم هست كه تشبيه شده است به نسبت ملكه‎ي زنبور عسل با ساير زنبوران. همه‎ي زنبورها فرزندان ملكه هستند؛ ولي ملكه با همه‎ي اين‎ها تفاوت دارد؛ گروهي فقط بايد به ملكه خدمت نمايند و عسل ناب به او بدهند تا در وقت خود، تخم‎ريزي نمايد؛ درست است كه همه از يك جنس هستند، ولي يكي ملكه است. دراين تشبيه كه گفته است: انا يعسوب الدين، يعسوب همين ملكه‎ي زنبور عسل است. ائمه‎ي اطهار گفته‎اند: ما حكم ملكه‎ي زنبور عسل را براي مردم داريم. علت اين اختلاف، بايد در بحث توحيد و خداشناسي مطرح شود.
اقتضاي حكمت الهي، اختلاف افراد در استعدادها و شرايط زندگي است و افراد، از نظر عقل و درك وحي، با هم مساوي نيستند.
به اقتضاي حكمت الهي، انسان يك سلسله چيزها را، با همان عقل خدادادي خود، درك مي‎كند و مسائل علمي به كمك اين عقل مي‎آيد و هر كسي معلومات بيش‎تري داشته باشد، عقلش كارآيي بيشتري خواهد داشت. علم ابزاري است براي عقل و مقدمات حكم عقل را فراهم مي‎كند؛ امّا همه‎ي اين‎ها ناقص است و هيچ‎گاه كامل نبوده است؛ حتي اگر ممكن باشد كه روزي علوم بشر كامل گردد، تا آن روز تكليف چيست؟
پس در جواب اين سؤال كه: چرا خداوند عقل را كامل نيافريد تا به تنهايي بتواند كلّ مسائل ديني و عملي را بفهمد و نيازي به ارسال رُسُل نباشد؟ مي‎گوييم كه: اوّلاً، كار عقل، درك همه‎يِ قضايا نيست؛ بلكه فقط مفاهيم كلّي را درك مي‎كند و در صورتي مي‎توان حكم عقل را به موارد خاص نسبت داد كه از راه علوم و تجارت، مقدّمات در اختيار عقل قرار داده شود.
سوال: اگر دين به معناي اعتقاد و عمل است، چرا در دين اسلام هر كسي را با صرف اعتراف به توحيد (و نبوت حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلّم) مسلمان مي‎دانند و احكام مسلمانان را بر او جاري مي‎كنند؟
جواب: مسلمان دانستن كسي، با اقرار به شهادتين، به عنوانِ يك حكمِ حقوقي در جامعه‎يِ اسلام مطرح است. احكام اسلام نسبت به يك مسلمان و غير مسلمان فرق دارد؛ مثلاً با مسلمان مي‎توان ازدواج كرد امّا با غير مسلمان نمي‎شود و وارث كافِر از مسلمان ارث نمي‎برد؛ لذا، براي اجراي چنين احكامي بايد موضوع آن و مسلمان بودن يا نبودن فرد مشخص شود. از طرفي هم، تشخيص اعتقاد افراد به خدا و آنچه كه نازل كرده است، ممكن نيست؛ زيرا منافقين هم، به بي‎اعتقادي خود اعتراف نخواهند كرد واز ظاهر افراد نيز مسلمان بودن يا نبودن آن‎ها معلوم نمي‎شود و علاوه بر اين، تحقيق در مورد تك‎تك افراد جامعه، امري غيرممكن است. پس يك اماره‎ي عقلايي و اجتماعي مي‎خواهد كه در هنگام اثبات احكام ظاهري، بتوان به آن اكتفا نمود؛ مثل بسياري از موارد كه به حُسنِ ظاهر اكتفا مي‎كنيم؛ ودر فعلِ مسلمان، اصالة الصحه را جاري مي‎كنيم و به دنبال تحقيق صحّت نماز و ساير اعمال وي نيستيم.
[1] . سوره‎ي هود (11) آيه‎ي 118.
[2] . سوره‎ي انعام (6) آيه‎ي 124.
[3] . سوره‌ي آل‌عمران (3) آيه‌ي 179.
@#@ اين‎ها همگي به خاطر نيازهاي زندگي اجتماعي است. در اسلام براي تأمين نيازهاي جامعه هر كسي را كه شهادتين بر زبان آورد، مسلمان مي‎دانيم ولي اين احكام، احكام ظاهري دنيوي مي‎باشد و كسي فقط با گفتن شهادتين، به بهشت نمي‎رود. بهشت، پاداش اعتقاد قلبي و التزام عملي به دستورات اسلام است وايمان قابل اندازه‎گيري نيست. چه بسا كساني را مسلمان و مؤمِن بدانيم، امّا در واقع چنين نباشد و يا بالعكس. (در قرآن كريم به نمونه‎هايي از هر دوگروه اشاره شده است)
سوال: عقلي كه اين همه اهمّيّت دارد، حجيّت و صحّتش چگونه اثبات مي‎شود؟ اگر به وسيله‎يِ خود عقل باشد، دَوْر پيش خواهد آمد واگر هم توسّط دين اثبات شود، مي‎گوييم كه پذيرش دين نيز مبتني بر قواعد عقلي است.
جواب: در جايي كه واقعاً حكم عقل وجود دارد ـ كه در اِصطلاح معروفِ فلسفي و منطقي به بديهيات عقلي و عقل بالملكه مشهور است ـ ، آن عقلي كه در هر انساني هست و او را قادر به تفكّر و كشف حقايق مي‎كند، نوري است كه روشنايي‎اش به خودش مي‎باشد و حُجيّت آن، با خودش اثبات مي‎شود و اين أمر دَوْر نيست؛ بلكه از مسائل ضروري عقل است و همه‎يِ ما به آن ملتزم هستيم؛ امّا گاهي از آن غفلت مي‎كنيم. مثلاً روشنايي هر چيزي به نور، و روشنايي نور به خودش مي‎باشد. اگر گفتيم كه هر چيزي با نور روشن مي‎شود، به اين معنا نيست كه روشنايي نور نيز از چيز ديگري بايد باشد. پس ويژگي‎هاي عرضي بايد به چيزي منتهي شوند كه بالذات باشد. حجيّت هر چيزي با عقل ثابت مي‎شود؛ امّا حجيّت عقل با خودش مي‎باشد، نه با چيز ديگري؛ و اثبات ذاتيات براي يك شيء، مستلزم دَوْر نيست زيرا در اين‎جا، عليّت و معلوليّتي وجود ندارد.
سوال: به نظر شما، قلمرو دين تا كجاست؟ آيا قرآن و سنّت همه‎يِ علوم و نيازهاي انساني را تأمين مي‎كنند، يا فقط پاسخ‎گوي نيازهاي اساسي بشرند؟ و ملاك تشخيص نيازهاي اساسي از غير اساسي كدام است؟
جواب: تعبير نيازهاي اساسي، تعبير مبهمي است‎كه نمي‎توان مصاديق آن را تعيين كرد.
با توجّه به تعريف دين حق، كه عبارت است از: اعتقاد به خداي يگانه عمل كرده به خواستِ او، جواب اين سؤال روشن مي‎شود. براي تعيين قلمرو دين راهي غير از خودِ دين وجود ندارد. يعني تعيين قلمرو دين همان تعيين و فهم خواسته‎هاي خداوند است و بهترين راه براي فهم خواسته‎ها و دستورات الهي، مراجعه به منابع دين است.
البتّه ممكن است عقل، به بعضي از خواسته‎هاي خدا پي ببرد؛‌ مانند بديهيات و مستقلاّت عقلي؛ مثلاً ظلم به يتيم، مورد پسند خدا نيست. و رعايت عدل و احقاقِ حقِّ مظلوم را خدا دوست دارد. امّا اين آگاهي‎هاي جزيي، كارآيي چنداني در زندگي ندارد و نمي‎تواند همه‎يِ‌ مشكلات ما را حل كند. بنابراين، براي تعيين قلمرو دين (يعني آن‎چه كه خدا فعل يا ترك آن را از ما مي‎خواهد)، بايد به خود دين مراجعه كنيم.
روش تعيين قلمرو دين روش درون ديني است؛ يعني جداي از محتواي دين، نمي‎توان گفت كه دين چه بايد بگويد و در كجا حكمِ الزامي دارد يا ندارد، و يا نياز ما به دين چيست. گروهي معتقدند كه علوم و فلسفه مي‎توانند به نيازهاي ما پاسخ بگويند و فقط در رابطه با خدا راهي براي پاسخ‎گويي وجود ندارد. جواب داديم كه (اگر مشكل شما فقط عبادت خداست) عقل در اين رابطه نيز مي‎تواند، به گونه‎اي، اين مشكل را حل نمايد. به اندازه‎اي كه در ساير مواضع مي‎فهميم در اين‎جا نيز مي‎فهميم؛ چگونه كرنش كردن را، مانند ساير مسائل اجتماعي، مي‎توانيم بفهميم؛ امّا اين، مشكل را حل نمي‎كند؛ مثلاًَ نمي‎تواند بگويد نماز صبح چند ركعت است. عقل در فهم دقيق دستورات، نه در رابطه‎ي انسان با خدا و نه در رابطه بين انسان‎ها و با طبيعت، كفايت نمي‎كند. همه‎ي اين‎ها دستورات خاصي مي‎خواهد كه عقل نمي‎تواند بگويد كه دين چه چيزهايي را بايد روشن نمايد. دين بايد احكام الزامي و غيرالزامي (ترخيصات و مباح) را براي بشر روشن نمايد. پس روش شناخت قلمرو دين، درون ديني است؛ تا جايي كه عقل مي‎فهمد از عقل، و عمده‎اش را از كتاب و سنت بايد بفهميم.
سوال: شما مي‎گوييد كه به علت اختلافات و يكسان نبودن احكام عقل، نمي‎توان به آن اكتفا نمود. اين مشكل در دين نيز وجود دارد، در حالي كه، شما دين را براي رفع اختلافات آورديد. نمونه‎يِ اين اختلافات را مي‎تواند در فتاواي فُقَها مشاهده كرد؛ بنابراين با آمدن دين، باز ابهام در وظيفه و شناخت راه سعادت وجود دارد.
جواب: اين شبهه را با صورتهاي مختلفي مي‎توان مطرح كرد؛ اختلاف قرائت‎ها (به زبان امروزي‎ها)، يا منصفانه‎تر، اختلاف فتواها و اختلاف نظر در مسائل ظني و نظري دين. گفتيم اين مسئله را بايد از دو جهت مورد دقّت قرار دهيم.
اوّلاً: آيا احتياج به دين به خاطر اختلاف عقل‎هاي انسان است، يا اين‎كه گفتيم عقل، در بعضي موارد، توانِ قضاوت ندارد؟ بايد ديد كه: عقل چيست؟ چگونه قضاوت مي‎كند؟ در چه مواردي مي‎تواند قضاوت بكند و چرا عقول انسان‎ها با هم متفاوت است؟
اجمالاً‌ مي‎گوييم كه دو عامل موجب اختلاف بين علما است: يك عامل عدم مهارت كافي در به كار گرفتن عقل است. زيرا عقل قواعد كلّي را در اختيار دارد وهمه‎يِ افراد در استفاده كردن از اين قواعد يكسان نيستند و هر كسي كه بيشتر تمرين كرده باشد، بهتر مي‎تواند از عقلش استفاده كند و چون تمرين‎هاي عقلاني مردم يكسان نيست. قضاوت‎هاي عقلاني آن‎ها نيز متفاوت است. در بسياري از قضاوت‎ها مغالطه واقع مي‎شود كه به خاطر يكسان نبودن مهارت انسان‎ها در به كار گرفتن عقل است.
امّا عامل دوّم در اختلاف علما اين است كه قسمتي از مبادي حكم عقل بايد از حس و علوم تجربي و يا از چيزهايي كه اصلاً در اختيار ما نيست، حاصل شود. مثلاً وقتي كه مي‎خواهيم بدانيم كه نماز صبح بايد دو ركعت خوانده شود يا سه ركعت، بايد ببينيم كدام يك، در سعادت دنيا و آخرتِ ما مؤثّرتر است؛ زيرا ما معتقديم كه احكام اسلام تابعِ مصالح و مفاسِد واقعي است؛ امّا نمي‎دانيم كه اين مصلحت‎ها چه هستند و اين احكام چه تأثيري در آخرت دارند؛ چون آنجا را تجربه نكرده‎ايم. چيزهايي را كه تجربه كرده‎ايم، مربوط به همين دنياست. عقل هم، صرف نظر از تجربه‎ها، نمي‎تواند قضاوت نمايد.
پس يا مبادي‎اش اصلاً در اختيار ما نيست و مربوط به عالم ديگري است، يا مربوط به همين عالم است و ثابت هم شده است، امّا رابطه‎ي آنها را با احكام ديني نمي‎دانيم؛ مانند رابطه‎ي مسائل روان‎شناسي زن و مرد و احكام اجتماعي.
عاملِ احساسي و عاطفي نيز نقش مؤثري در قضاوت‎هاي عملي دارد؛ يعني بسياري از چيزها را كه فكر مي‎كنيم حكم عقل مي‎باشد، در واقع، مقتضاي غريزه و يا احساسات و عواطف است. مثلاً ممكن است از فرزند شخصِ متديّني، عملي صادر شود كه مي‎بايد براي مصلحت جامعه حدّ الهي در مَلَأ عام بر وي جاري گردد؛ امّا در عين حال، ممكن است احساس فرد متديّن بر عقلش غلبه كند و راضي به اجراي حدِّ الهي بر فرزند خود، در ملأ عام، نباشد. به همين دليل است كه قرآن مي‎فرمايد: «وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ».
پس گاهي مصالح واقعي چيزي را ايجاب مي‎كنند كه با عواطف ما سازگار نيست. چه كسي مي‎تواند درك كند كه مصلحت اجتماعي مقدّم است يا عامل احساس و آبروي فردي و شخصي؟ كسي كه مي‎خواهد مصالح جامعه را رعايت كند، بايد از اين عواطف مبرّا و حاكمِ بر آنها باشد، تا مصلحت را بفهمد.
به هر حال، اختلافي كه در احكام عقل است يا به علّت نداشتن مهارت كافي در به كارگيري عقل است، يا عدم دست‎رسي به مقدّمات حسّي و تجربي (يا اصلاً علم به آن نمي‎رسد يا هنوز نرسيده و در اختيار ما قرار نگرفته است) و يا تأثير عواطف واحساسات بر قضاوت‎هاي عقلي، موجب اين اختلافات است.
از آن، جهت كه همه‎يِ مقدّمات در اختيار انسان نيست، به وحي احتياج داريم نه به جهت اختلاف عقل‎ها. عقلِ انسان اگر مقدمات را كامل در اختيار داشته باشد و به دور از مغالطه و احساسات و عواطف قضاوت نمايد، به بيشتر از يك صورت، قضاوت نمي‎كند و اين‎كه گفته مي‎شود در احكام عقلي آنچه را كه همه مي‎گويند، مورد قبول است، به جهت اين است كه وقتي همه يك چيز را مي‎گويند، معلوم مي‎شود كه عواملِ احساسي و عاطفي و يا عدم مهارت وي در آن دخالت نداشته است؛ نه اين‎كه ما دو نوع عقل (يكي عقل مشترك و ديگري عقل متفاوت كه به جهت عواطف و ساير عوامل حاصل مي‎گردد) داريم. پس تكيه‎يِ سخن ما اين است كه عقل به همه چيز نايل نمي‎شود و همه‎يِ مقدّماتِ احكام در اختيار عقل نيست.
ثانياً: اين اشكال كه در دين نيز اختلاف وجود دارد، بايد گفت كه آن‎چه كه اقتضاي دليل عقلي است، اين است كه در كنار عقل راه ديگري، به نام وحي، بايد باشد. در وحي اختلاف و اشتباه وجود ندارد؛ يعني وحيي كه پيغمبر مي‎رسد، عين واقعيّت است و حكم آن از حكم عقل قوي‎تر است؛ زيرا از قبيل علم حضوري است.
در واقع در باب دين، ما دو ادّعا داريم: يكي اين كه بايد راهي غير از عقل، به نام وحي، وجود داشته باشد و ديگر اين كه بايد انبيايي بيايند تا وحي را به مردم برسانند.
و اين‎جا است كه خدا مي‎فرمايد «لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ؛ تا بداند كه آن رسولان پيغام‎هاي پروردگار خود را كاملاً به خلق رسانيدند.[1]
[1] . سوره‎ي جن (72) آيه‎ي 28.
@#@
امّا اگر كساني مانع رسيدنِ پيام انبيا به مردم بشوند، ربطي به بحث كلامي ندارد. آنچه برهان عقلي اقتضا مي‎كند اين است كه: غير از عقل بايد راه ديگري به نام وحي وجود داشته باشد و بايد انبيايي باشند كه وحي را تلقّي كنند؛ چون همه‎يِ مردم نمي‎توانند وحي را دريافت كنند، و انبيا بايد معصوم باشند تا در رسيدن پيام واقعيِ الهي، حجّت حاصل گردد؛ امّا اگر مردم مانع ابلاغ وحي شدند و يا انبيا را حبس يا اعدام كردند، ربطي به عقل ندارد. انبيا آمدند و وظيفه‎ي خود را به نحو أحسن انجام دادند و سپس ائمه‎يِ معصومين ـ عليهم السّلام ـ تا پاي جان، براي تبيينِ حقايق دين كوشيدند؛ ولي هميشه انسان‎هاي ظالمي هستند كه مانع رسيدن حقايق به مردم مي‎شوند. پس وجود تقيّه‎ها و عدم امكان ارتباط با انبيا و ائمه، در هر زماني و موجبات غيبتِ امام، باعث شده‎اند كه منابع ديني در اختيار ما نباشد.
تمام آنچه كه پيامبران خدا فرموده‎اند، به ما نرسيده است و بسياري از آن نوشته‎ها مَحو شده است و آنچه كه به ما رسيده است، دقيقاً آن چيزي نيست كه آنها فرموده‎اند و بسياري از مطالب منسوب به آنها، در اثر پوسيدگي نسخه‎ها يا انتقال از خطي به خط ديگر و عوامل ديگر مخدوش شده‎اند. اين نارسايي‎ها در مجموع، موجب اختلاف فتواها مي‎شوند و اين نقص‌ها از ماست نه از خدا.
پس عقل قضاوتي در مورد ضمانت رسيدن پيام الهي به طور صحيح ـ با وجود موانع گفته شده ـ ندارد؛ بلكه از آنجا كه انسان‎ها بايد طبق مقتضاي اين عالم آزاد باشند و امتحان شوند، خواه ناخواه، (به علت بعضي اعمال ظالمانه‎ي بشر و ايجاد موانع بر سر راه هدايت) اختلافاتي در جزئيات واقع خواهد شد؛ ولي حكمت و لطف الهي اقتضا كرده است كه اصلِ قرآن محفوظ بماند، بيانات انبيا و ائمه‎ي اطهار، تا جايي كه پايه‎هاي دين را محكم مي‎كند؛ يعني آن اندازه‎اي كه اسباب و مسبّبات و حكمت الهي اقتضا مي‎كرده است، بيان شده است، تا ما بتوانيم دين و مذهب حق را بشناسيم؛ امّا در جزئيات آن، به علت عدم دست‎رسي به امام معصوم در زمان غيبت، اختلاف فتوايي وجود دارد و علت اين اختلاف از ناحيه‎ي مردم است نه از ناحيه‎يِ خدا: «و غيبته منّا»؛ ولي اين اختلاف به جايي نمي‎رسد كه به طور كلّي، راه شناخت حقيقت مسدود بشود و مردم ندانند خدا از آنان چه خواسته است و نتوانند بفهمند، زيرا خداوند فرموده است: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ».[1]
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
-----------------------------------------------------
گفتمان 41
قلمرو دين 12
14 / 12 / 80
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي (دامت توفيقاته)
موضوع بحث ما در چند جلسه‎ي گذشته، «قلمرو دين»‌بود. علت انتخاب اين موضوع اين بود كه اين مسئله مبناي بسياري از مباحثي است كه در زمينه‎يِ دين‎پژوهي، فلسفه‎يِ دين و كلام جديد مطرح مي‎شود و مبنا و مبدأ تلاش‎هايي كه امروزه در جهت دين‎زدايي از كشورهاي دين‎دار، به خصوص جمهوري اسلامي ايران انجام مي‎گيرد، همين بحث «قلمرو دين» است.
مجموعِ تلاش‎هايي كه در اين زمينه، انجام مي‎گيرد، به سه دسته‎يِ كلّي تقسيم مي‎شود كه هر يك داراي بخش‎هايي است:
سكولاريزم (جدايي دين از اجتماع و سياست)؛ اولين تلاشي كه انجام مي‌گيرد اين است كه به مردمِ دين‎دار بقبولانند كه دين، ارتباطي با مسائل زندگي اجتماعي ندارد و جايگاه دين فقط رابطه‎يِ انسان با خدا و معنويات و آخرت است. گاهي مي‎گويند مقام دين، اَجَلِّ از اين است كه به امور پست دنيا بپردازد و جايگاه دين، امور معنوي و فوقِ اين عالم است و اين دامي است براي جدا كردن مردم از دين. و گاهي مي‎گويند جايگاه دين ارتباط انسان با خداست و اين مسئله‎اي شخصي و دروني است و مظاهرِ آن هم، انجام يك سلسله مناسك عبادي است كه در عبادتگاه‎ها انجام مي‎گيرد. و گاهي مي‎گويند سَر و كارِ دين با مسائل معنوي است ولي ارتباطي با قوانين و مقرّرات اجتماعي ندارد.
مرحله‎يِ‌دوّمِ تلاشِ آنان، القاي اين مسئله است كه تعيين يك سلسله مفاهيم مشخص براي دين ميسّر نيست؛ يعني ما نمي‎توانيم دقيقاً بگوييم كه محتواي اسلام چيست. اين مرحله به چند صورت مطرح مي‎شود: يكي اين‎كه: هر كسي برداشت‎هاي خاصّي از دين دارد. و اين برداشت‎ها با عبارتي همان قرائت‎هاي مختلف از دين است. بنابراين، نمي‎توانيم يك سلسله مفاهيم مشخصي را براي دين تعيين كنيم.
ديگر اين‎كه: نه تنها فهم اشخاص از مطالب ديني مختلف است؛ بلكه حقيقت‎هاي ديني نيز متعدّد است. به عبارت ديگر، ما دين حقّ واحدي نداريم كه بگوييم هر آنچه مي‎گويد درست است، بلكه دين‎هاي متعدّدي وجود دارند كه همگي درست هستند. و اسلام فرقي با مسيحيّت و يا حتّي با بت‎پرستي ندارد.
در كنار اين سخن، مسئله‎اي كه به عنوانِ پشتوانه‎ي‎ِ بحث‎هاي فلسفي مطرح مي‎كنند، بحث‎هاي هرمنوتيك و زبان دين است؛ يعني وقتي كه دين راجع به مسائلي صحبت مي‎كند، زبان دين، زبان واقع‎نمايي نيست. وقتي دين مي‎گويد خدايي وجود دارد و آسمان و بهشت و جهنّمي را خَلق كرده است، به اين معنا نيست كه واقعاًَ چيزي به عنوان بهشت و جهنّم آفريده شده است و وجود دارد.
گاهي زبان دين را زبان سَنْبُليك و اساطيري مي‎دانند و مي‎گويند دين، واقع‎نما نيست، بلكه مي‎خواهد پيامي بدهد. به طوري كه خدا در قرآن فرموده است: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ ماذا أََنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ».[2] و سپس مي‎گويد: «لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ»[3]؛ كساني كه قرآن و دين را اسطوره مي‎دانند، نه تنها در سخت‎ترين عذاب‎هاي جهنّم، علي الأبَد خواهند سوخت، بلكه بخشي از بار ديگران (كساني را كه گمراه كرده‎اند) را نيز به دوش خواهند كشيد.
مرحله‎يِ سوّمِ تلاش براي دين‎زدايي، اين است كه آنچه كه در دين بيان مي‎شود، ناظر بر حقيقتي نيست و ما نمي‎توانيم معرفتي يقيني نسبت به اين حقايق پيدا كنيم. به عبارت ديگر: باب دين، بابِ كشفِ يك سِري واقعيّات نيست، بلكه باب سليقه‎هاست و مفاهيم ديني، تنها يك سلسله اعتباريّات است، و اين اعتباريّات، نسبي است؛ مانند خوبي‎ها و بدي‎ها كه در يك جامعه، در زماني خوب و در زماني بَد هستند. مسائل ديني نيز چنين‎اند و مردم در يك زمان مطالبي را اعتبار مي‎كنند و شخصي به نام پيغمبر كه داراي تجربه و احساسي ديني است مي‎آيد و مطالبي را بيان مي‎كند و عدّه‎اي اطراف او را مي‎گيرند و حرفش را مي‎پذيرند و پس از مدّتي شخص ديگري با سخني ديگر مي‎آيد و مردم آن را قبول مي‎كنند.
بنابراين، در هر جاي دين كه صحبت از بايد و نبايد و واجب و حرام و خوب و بد و زشت و زيبا مي‎باشد، اعتباري است و ارزشي ندارد و قابل تغيير است.
در بخش ديگري از اين مرحله مي‎گويند: نمي‎توان به چيزهايي كه مربوط به ماوراي تجربه‎يِ‌ حسّي است؛ مانند مفاهيم مربوط به خدا، فرشتگان، قيامت، روح و غيره، معرفت يقيني پيدا كرد. و معرفتِ يقيني فقط در حيطه‎يِ تجربيّات، ممكن است؛ و نهايتاًَ بحث به اين‎جا مي‎رسد كه براي انسان، در هيچ زمينه‎اي، كسب معرفت يقيني ممكن نيست؛ يعني شك‎گرايي و نسبي‎گرايي مطلق وجود دارد و حتّي در مسائل تجربي نيز ما به يقين نمي‎رسيم.
امّا محور اصليِ بحث اين است كه تعريف دين چيست و قلمرو آن كجاست؟
اوّلين بحثي كه به دنبال آن مترتّب مي‎شود، مسئله‎يِ سكولاريسم است؛ يعني وقتي كه ما مي‎گوييم قلمرو دين كجاست، آنها مي‎خواهند اثبات كنند كه مسائل اقتصادي و سياسي و حقوقي، داخل در قلمرو دين نيست.
پس، قبل از اين‎كه به مسائل جزئي بپردازيم و در مورد هر يك از اين‎ها وارد بحثِ خاصّي بشويم، اوّل بايد تعريف و قلمرو دين را داشته باشيم. سؤالاتي حول اين مسائل مطرح شده بود كه گاهي در ضمن بحث و گاهي در جلسه‎اي اختصاصي به آنها پرداختيم.
[1] . سوره‎ي حجر (15) آيه‎ي 9.
[2] . سوره‎ي نحل (16) آيه‎ي 24.
[3] . سوره‎ي نحل (16) آيه‎ي 25.
پيش درآمد ندارد
سوال: بسياري از سؤالات، درباره‎ي شناخت دين و روش تعيين قلمرو آن بوده كه حاصلش اين است:
وقتي كه از قرآن و سنّت براي تعيين قلمرو دين استفاده مي‎كنيد، ممكن است برداشتي داشته باشيد كه ديگران آن برداشت را نداشته باشند و قرآن را طور ديگري بفهمند.
جواب: بايد گفت كه اين سخن عبارت ديگر همان قرائت‎هاي مختلف از دين است كه به آن اشاره شد؛ مثلاً ممكن است شما با مراجعه به قرآن، بگوييد كه دين مسائل اجتماعي را شامل مي‎شود؛ امّا ديگران عكس آن را بگويند؛ بنابراين، برداشت‎ها مختلف است و به همين جهت، رساله‎هاي علما با فرق دارند و مذاهب نيز با متفاوت‎اند.
امّا صِرف وجود اختلاف در بعضي زمينه‎ها، ثابت نمي‎كند كه همه چيز قابل اختلاف است؛ مثلاً ما در فقه، اختلافات زيادي مي‎بينيم؛ مانند اين‎كه آيا يك بار خواندن تسبيحات اربعه كافي است يا بايد سه مرتبه خوانده شود؟ امّا در اين‎كه نماز صبح دو ركعت است و مسلمانان بايد رو به قبله نماز بخوانند، اختلاف وجود ندارد.
اصلِ مسئله اين است كه در بسياري از حوزه‎هاي معرفتي انسان، يك سلسله يقينيّات، قطعيّات و ضروريّات و نيز يك سلسله مسائلِ‌مشكوك و مظنون و مورد اختلاف وجود دارد و آن چيزي كه بايد بر آن تكيه كرد قطعيّات و ضروريّاتِ‌ دين است؛ امّا در مورد مسائل اختلافي، شخص اختيار دارد كه احتياط نمايد، يا به فتواي مجتهد ديگري كه اعلم است، عمل كند.
پس اجمالاً مي‎توان گفت كه ما در دين، يك سلسله مسائلي داريم كه اگر هر انساني بر اساس اصولِ عقلائي و شيوه‎يِ‌صحيح تحقيق عمل كند، به معارفي كه مورد اتّفاقِ همه‎يِ محقّقين عالم است، خواهد رسيد. و اگر هم كساني حرف‎هاي مخالفي بزنند، عمدي است و نخواسته‎اند طبق متد صحيحِ آن مسئله كار كنند و هدفشان تحريف دين است؛ به طوري كه قرآن مي‎فرمايد: ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ؛[1] مثلاً‌ آيا ممكن است در قرآن آيه‎اي يافت شود كه ايهام جوازِ‌ شرك در آن باشد؟! در جواب مي‎گوييم كه چنين نيست؛ البتّه هر چند ممكن است در مفهوم «إله» و«واحد بودن» اختلافاتي هم وجود داشته باشد؛ امّا به هر حال، بر وحدت و نفي شرك تكيه شده است نه جوازِ‌شرك. به اين معنا كه در مسائل اختلافي، فتواهاي مختلفي وجود دارد و همه‎يِ فتواها، براي مقلّدين آن‎ها حجّت است، مي‎توان عنوانِ‌ پلوراليزم (كثرت‎گرايي) را در اين مورد، به كار گرفت؛ امّا كساني كه كثرت‎گرا هستند قائل به كثرت‎گرايي در اصلِ‌دين مي‎باشند و اين صحيح نيست؛ مثلاً‌ آنها مي‎گويند كه بين شيعه و سُنّي، و توحيد و شركت تفاوتي نيست و هر يك براي خود صِراطي مستقيم دارند.
پس در جوابِ كساني كه مي‎گويند: از كجا معلوم است كه برداشتِ شما از قرآن صحيح باشد، مي‎گوييم كه در اين‎جا برداشتِ شخصي مطرح نيست؛ بلكه اين برداشتي است كه هر عاقلِ منصِفي با رعايتِ اصولِ عقلايي آن را خواهد فهميد.
سوال: شما كه مي‎گوييد اسلام به همه‎ي مسائل، پرداخته و همه چيز در قلمروِ اسلام است؛ پس چرا مسلمانان، عقب افتاده‎تر از كفّار هستند؟
جواب: در جواب به اين سؤال بايد گفت: اولاًَ، بايد توجّه داشته باشيم كه همه‎يِ كساني كه اسمِ دين‎دار و مسلمان را دارند، به واقعيتِ اسلام نرسيده و از نتايج آن بهره‎مند نشده‎اند. براي توضيح مطلب بايد گفت كه اسلام يك چيز است و مسلماني، چيزي ديگر؛ يعني، «اسلام چه آورده است» با «مسلمانان چه كرده‎اند»، تفاوت دارد؛ مثلاً علي‎رغم اين‎كه كتاب‎ها و تحقيقات و مناظراتِ فراواني در رابطه با ولايت اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ وجود دارد، كساني هم هستند كه در مسئله‎يِ ولايت اختلاف دارند و ممكن است از آن به عنوان دوستي، تعبير كنند، نه رهبر مسلمين.
ما معتقديم كه از روز وفات پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ، اسلام منحرف گرديد و حتّي روايات متعدّدي به اين مضمون داريم كه «اِرْتَدَّ الناس بعد رسول‎الله إلاّ ثلاث».
پس از پيغمبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ، مسلمانان دو دسته شدند: دسته‎اي مسلمانان بني‎هاشم كه معتقد به وحي و خدا و پيغمبر بودند و دسته‎ي ديگر، مسلمانان بني‎اميّه كه به هيچ يك از اين‎ها اعتقاد نداشتند؛ بنابراين، آيا صحيح است كه بگوييم مسلمانان دو دسته‎اند و در اسلام، دو نوع قرائت وجود دارد كه يكي قرائت بني‎هاشم است كه معتقد به وحي و خدا و پيغمبر بودند و ديگري بني‎اميه كه مي‎گفتند: «فَلا خَبَرٌ جاءَ و لا وحيٌ نَزَل»؟! آيا راه شناختِ‌اسلام، اين است؟!
شناخت اسلام، بايد از راه منابع آن باشد. عدّه‎اي، رفتار مسلمانان را اسلام مي‎دانند و مي‎گويند: رفتارها مختلف است، پس اسلام هم مختلف است؛ رفتار مسلمانان غلط است، پس اسلام هم غلط است؛ رفتار مسلمانان ناقص است، پس اسلام ناقص است! اين راه صحيح شناخت اسلام نيست.
و يا مثلاً در روايات داريم كه اگر خلافت از اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ سلب نمي‎شد كافري روي زمين باقي نمي‎ماند؛ امّا وقتي كه به آن عمل نكردند و خلافت علي ـ عليه السّلام ـ را سلب كردند، بايد بگوييم كه اسلام همين است؟! كلاً صحيح نيست كه اسلام را از اعمالِ مسلمانان بشناسيم؛ بلكه بايد اسلام را از منابع آن شناخت.
براي آزمودن كارآيي اسلام، بايد جامعه‎اي درست كنيم كه دستورات اسلام كاملاً در آن اجرا شود، پس بگوييم كه اسلام كارآيي دارد يا نه؛ وگرنه به صِرف نادرست و بي‎نتيجه بودن رفتار مسلمانان نمي‎توان گفت كه اسلام ناقص است.
به طور كلّي قضاوت درباره‎ي كارآيي هر قانوني، بعد از عملِ بدان، ميسر است؛ امّا اگر قانون را به گونه‎اي بنويسيد و به گونه‎اي ديگر عمل كنند، دليل بر غلط (يا درست) بودنِ‌ قانون نيست.
پس كمبودها و نارسايي‎هاي مسلمانان، از جانب اسلام نيست؛ بله، اگر به طور صحيح به اسلام عمل شده و اين نتايج حاصل گشته باشد، مي‎توان اسلام را باعث به وجود آمدن آنها دانست؛ امّا، آيا اين نارسايي‎ها و كمبودها در اثر عملِ صحيح به اسلام به وجود آمده است؟!
ثانياًَ، معيار سنجش پيش‎رفت كفّار و پس‎رفتِ مسلمانان، فقط معيار مادي و مقايسه‎ي جنبه‎ي مادّيِ زندگي است، يا بايد در زمينه‎هاي ديگري هم بحث شود؟.
در اين‎جا بايد جهت يادآوري گفت كه امروزه، مفهوم توسعه، در نوشته‎ها و زبان‎ها بسيار رايج است؛ امّا خودِ‌ كساني كه در اين بحث پيش‎گام هستند و تحقيقاتي در رابطه با آن دارند، مي‎گويند كه توسعه، تنها توسعه‎ي اقتصادي نيست، بلكه توسعه‎يِ‌ فرهنگي و سياسي هم لازم است و فقط صِرفِ توسعه‎يِ اقتصادي دليل بر پيش‎رفتِ يك كشور نيست.
پس طبق اين سخن، آيا به نظر شما پيش‎رفتِ انسان؛ يعني دست‎يابي او به صنايع و استفاده كردن از آن‎ها و بس؟! آيا واقعاً‌كشورهاي پيش‎رفته، از لحاظ عدالت اجتماعي و آرامش روحي و روابط سالم خانوادگي از ما جلوترند؟ البتّه چنين نيست و پيش‎رفت نبايد فقط در زمينه‎ي اقتصادي باشد، بلكه بايد انسان‎ها، از نظر روحي و رواني و مسائل مربوط به آن نيز در آسايش و آرامش به سر ببرند.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
[1] . سوره آل‎عمران (3) آيه‎ي 7.