امروز:
يکشنبه 26 آذر 1396
دين و سكولاريزم
بِسْمِ الْلّهِ الْرحْمنِ الْرَحيِمِ
لا حول و لا قوة الا باللّه على العظيم. حسبنا اللّه نعم الوكيل نعم المولى و نعم النصير و الصلاة و السلام على اشرف الأنبياء المرسلين و خاتم السفراء المقربين سيدنا و نبينا و شفيع ذنوبنا ابا القاسم محمد صل اللّه عليه و على اهل بيت الطيبين الطاهرين المعصومين لا سيما بقية اللّه فى الارضين روحى و ارواح العالمين له الفداء.
شب مبعث خاتم النبيين و سيد المرسلين، حضرت محمد بن عبداللّه9 است. اين مناسبت فرخنده و ميمون را به پيش گاه تمام خداجويان، حق پرستان و مسلمانان و به ساحت مقدس امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ تهنيت عرض مى كنيم. به همين جهت شروع صحبتم را با كلامى از اميرالمؤمنين7 در مورد بعثت و نبوت رسول گرامى اسلام آغاز مى كنم.
ايشان فرموده اند: ان اللّه بعث رسولا هادياً بكتاب ناطق و امر قائم، لا يهلك عنه الا هالك، و ان المبتدعاتِ المشتبهات هن المهلكات الا ما حفِظ اللّه منها، و ان فى سلطان اللّه عصمة لامركم فأعطوه طاعتكم غير مُلَوَمة و مُسْتَكْرَه بها، و اللّهِ لتفعلُن او لينقُلنَ اللّهُ عنكم سلطان الاسلام ثم لا ينقله اليكم اَبدا حتى يأذِر الامر الى غيركم.[1]
اين كلام بسيار بلندى است در مورد نبوت و خلاصه ى سخن اين است كه خداوند متعال پيامبرى هدايت گر را با كتابى گويا و ناطق و نه صامت و امرى استوار و غير متزلزل فرستاد كسانى گم راه مى شوند كه اهل گم راهى هستند يعنى تن به گم راهى بدهند و الا اين آيين، آيين گم راهى كسى نيست. عوامل گم راهى، بدعت ها و شبهه ها هستند. و ما در روزگارى زندگى مى كنيم كه اين كلام، مناسبت خوبى با اوضاع و احوال دنيا و جامعه ى ما دارد. اگر بخواهيم در برابر تهاجم ها و نيرنگ هاى شيطانى مصون بمانيم، بايد به قدرت و سلطان حق پناه ببريم; پس بايد نه منافقانه و دو رويانه، بلكه مخلصانه و با نهايت شادابى، تن به دين و سلطان حق بدهيم و قانون حق را بپذيريم. و اگر چنين نكنيد و اللّه دين از شما گرفته خواهد شد و به ديگران سپرده خواهد شد.
بحث سكولاريسم كه موضوع اين جلسه مى باشد، از مباحث پُر دامنه، پُر گفت و گو و پُر بحث است و با يك جلسه گفت و گو نمى شود جوانب اين بحث را بررسى كرد. در آغاز واژه هايى كه در اين رابطه به كار مى رود را در اين بحث مورد گفت و گو قرار مى دهيم. واژه هايى از قبيل سكولار، سكولاريسم، سكولايزاسيون هستند. مفهوم سكولار، معناى وصفى دارد و به معناى عرفى، دنيوى و مانند آن، در كتاب هاى فرهنگ لغت توجه شده است.
در فرهنگ آكسفورد، ذيل اين واژه مى نويسد: سكولار كسى است كه اعتنا و اظهار علاقه به مسائل معنوى يا دينى و مذهبى نمى كند. و امّا در مورد سكولاريسم كه اشاره به همان مكتب دارد و ايدئولوژى مربوط به همين نظريه را مطرح مى كند، گفته اند: اعتقاد و باور به اين كه قوانين، مسائل فرهنگى و مانند آن (قوانين اجتماعى امور فرهنگى، امور قضايى و امور اقتصادى) بايد مبتنى بر اساس داده هاى علمى بشود.
دفاع وقتى ممكن است كه ما شبهه را بشناسيم. شرط مقابله با رقيب آن است كه ما از خصوصيات فكرى او (اگر رقيب فكرى است) آگاه باشيم; براى اين كه مى خواهيم در برابر آن بايستيم و از موضع دينمان دفاع كنيم. اين جهت اول اهميت بحث.
امّا جهت دوم اين مى باشد كه ما امروزه ديگر بحث تئوريك نداريم; زيرا ديگر از بحث تئوريك و ادعاى اين كه ما حكومت داريم و در حوزه ى جامعه دخالت مى كنيم ـ بنا بر قول مقام معظم رهبرى ـ گذشته است; بلكه ما امروز نظريه، انديشه، چارچوب و قانون و نظام سياسى ارايه كرده ايم و در مقابل اين نظام سياسى كه به عنوان حكومت دينى است، حساسيت زيادتر مى شود; زيرا اگر يك بحث تئوريك، نظرى و مخصوص محافل آكادمى و حوزوى و مانند آن مى داشت، چندان حساسيتى براى قدرت هاى خارجى و غربى نداشت; ولى مى بينيم كه حساسيت وجود دارد و ما مسئول هستيم كه از مبناى فكرى اين نظام سياسى ـ الهى خودمان دفاع كنيم.
امّا نكته ى سوم; همان طور كه مى دانيد امروز در درون جامعه ى ما، كسانى ـ اعم از روحانى و غير روحانى يا دانشگاهى ـ به شدت بر روى اين مسئله تبليغات مى كنند و با تعابير گوناگون در روزنامه ها و مجلات و محافل دانشگاهى و غير دانشگاهى بحث مى كنند كه گاهى آن قدر تعابير تند مى باشد كه انسان هايى كه احساسى مى باشند تحمل شنيدن اين تعابير را ندارند; زيرا كه آن تعابير از ادب علمى هم گذشته است و اين ها بيش تر خطابه هاى سياسى است تا تعابير عالمانه و طرح يك نظريه در مقابل يك نظريه ى ديگر. كار به آن جا كشيده شده است كه گفته اند ما امروز در زمينه ى حكومت و مسائل جامعه و اداره ى آن هيچ چيزى از اسلام و فقه و تفسير و قرآن نمى توانيم ارايه دهيم و امروز ما هستيم و حقوق بشر; حتّى اگر در مسائل دين شناسى دچار تعارض شديم، اصل حاكم در آن جا حقوق بشر است.
پس حوزه در مقابل اين انديشه ها و افكار نمى تواند بى تفاوت باشد. طبعاً اين مجالسى هم كه گرفته مى شود، بسيار لازم و به جا مى باشد و اى كاش هم مى شد در محافل درس خارج اصول و فقه ما و در سطح دروس رسمى حوزه ى ما اين مسائل تبيين شود و آن ها وارد اين بحث شوند; زيرا كه قسمتى از اين مباحث بايد در فقه تحقيق شود و قسمتى در كلام و تفسير.
نكته ى بعد اين كه سكولاريسم يك امر چند چهره اى مى باشد و ابعاد مختلفى دارد و نمى شود آن ها را يك سان ديد و با هم در آميخت; گر چه يك مخرج مشتركى براى همه ى اين ها وجود دارد. بنده چند نمونه از اين ها را فهرست وار خدمت شما عرض مى كنم و اين نشان دهنده ى اين است كه چه قدر اين بحث وسيع و دامنه دار است.
1. سكولاريسم در باب فلسفه ى علم; يعنى فارق از اين كه در جامعه ى ما چه نظامى حاكم است و اخلاق و اقتصاد و مسائل قضايى و... ما چگونه است. فيزيك دان و زيست شناس و ستاره شناس و هر عالم و دانشمند ديگرى در حوزه ى كاوش هاى علميش مى تواند نگاه سكولار داشته باشد و علم سكولار بشود، به اين معنا ما براى فهم و تبيين پديده هاى طبيعى و چگونگى رخ دادن اين حوادث و اين كه اگر اين حادثه ى «الف» رخ داد، در كجا حادثه ى «ب» رخ مى دهد و با چه شرايطى؟ احتياج به مطرح كردن يك اصل متافيزيكى و دينى وحيانى نداريم; چرا كه اين يك بحث طبيعت شناسانه است. نيازى نيست كه بگوييم اهداف طبيعت چيست و بعد بگوييم اين طبيعت را چه كسى آفريده و حكيم و هدف مند است; بلكه بحث در اين جا از اسباب و علل مادّى و يا به تعبيرى علل فاعلى (طبيعى) مى باشد.
بحث آزمايشگاهى و علمى اين چنينى، منهاى اين كه مؤمن باشيم يا نباشيم، براى همه يك سان است; لذا علم به اين معنا، فراتر از حوزه هاى مكاتب و اديان و حتّى فلسفه ها است; امّا اگر گفتيم من به عنوان يك عالم كه كارم تحقيق و پژوهش هاى علمى است، هيچ تقيّد و تعهد و اخلاق دينى در كار علمى ام شرط نيست حتّى فارق از مسائل اخلاقى به عنوان يك انسان در جامعه ى علمى،اين مى شود يك آفت در جامعه و اين يك خطر است.
آفت دوم اين است كه اگر اين تصور ايجاد بشود كه حال كه مى توانم طبيعت را با تلاش و كوشش هاى فكرى و تجربى ام بشناسم; در اين جا غرور علمى حاصل مى شود (كما اين كه متأسفانه حاصل شده و سيانتيسم از همين جا پيدا شد كه منشأ سكولاريسم هم شد) اين غرور مى گويد: پس من مى توانم در همه ى حوزه ها و زمينه ها خودپسنده و خود معيار و علم مدار باشم. و اگر اين دو آفت نباشد، آن اصل در جاى خودش اصل درستى است و يكى از اشتباهات قرون وسطا اين بود كه در حوزه ى طبيعت شناسى، همان متدولوژى و روشى را اعمال مى كرد كه در حوزه ى فلسفه و الهيات اعمال مى كرد و امروز متأسفانه عكس قرون وسطا است; يعنى همان متدولوژى كه در طبيعت اعمال مى كنند، مى خواهند همان را در فلسفه و الهيات اعمال كنند كه هر دو اين ها اشتباه است.
2. سكولاريسم در فلسفه ى اخلاق; يعنى بحث از اين كه مبانى، معيار و صفات اخلاقى چيست؟ برخى مى خواهند با اتكا به تحقيقات و پژوهش هاى علمى و عقلى و منهاى دين با مدل و مقياسى كه مثلا كانت مطرح كرد اخلاق را تبيين كنند مى خواست با توجه به عقل عملى و بدون استناد و اعتنا به وحى و داده هاى كانت دينى، اخلاق تعريف و تبيين كند.
3. سكولاريسم در فلسفه ى سياسى و سياست;اين يكى از مكاتب برجسته ى سكولاريسم است كه مى خواهند نظام سياسى و سياست و نهاد اصلى سياسى را از دخالت هاى دين جدا كنند. و بالاخره در تمام حوزه هاى اجتماعى، به طور كلان و فراگير، سكولاريسم مطرح است; بدين معنا كه در مسائل اجتماعى، دين و آموزه هاى دينى و قوانين و احكام دينى مطرح نباشد; بلكه ما صرفاً بر اساس آموزش ها و تعاليم و دست آورها و تجربيات علم و دانش مى خواهيم روابط افراد جامعه و اخلاق اجتماعى را به طور كلى تنظيم كنيم.
نكته ى ديگر اين است كه در اين مسئله سه ديدگاه كلى وجود دارد:
الف. موافقان سكولاريسم كه بر اساس مبانى برون دينى از سكولاريسم دفاع مى كنند;
ب. موافقان سكولاريسم كه بر اساس مبانى و اعتقادات درون دينى از آن دفاع مى كنند;
ج. مخالفان سكولاريسم. ما جزء مخالفان اين ديدگاه هستيم كه معتقديم دينِ حق و دينى كه امروز در اسلام تبلور و تجسم دارد، در همه ى امور و شئون انسان نقش و دخالت دارد، بدون اين كه سهم خرد و تجربه و علم را ناديده بگيرد (كه هماهنگى اين دو، خود بحث جداگانه اى دارد).
[1] . نهج البلاغه، خطبه ى 169.
@#@
امّا ديدگاه موافق، گاهى برون دينى است و گاهى درون دينى; يعنى كسانى مى گويند سكولاريسم يك امر علمى است و از دست آوردهاى مدرنيسم مى باشد. شما هم به عنوان عضوى از اين جامعه ى جهانى بايد بپذيريد; زيرا اين امرى است كه علم و رشدِ توسعه و دانش آورده است و رشد و توسعه و عقلانيتِ بشر به اين ها رسيده است و آن كس كه سكولاريسم را بر نمى تابد، در واقع هنوز به بلوغ و رشد علمى و عقلى نرسيده است كه اين حرفِ يك عده مى باشد.
يك ديدگاه اين است كه اصلا ما سراغ قرآن و احاديث مى رويم و از اين دو در مى آوريم; يا بر اساس يك سلسله مصلحت انديشى هاى دينى مى گوييم كه دين نبايد در امور سياست و حكومت دخالت كند. و يا مثلا اگر به سيره ى ائمه و معصومين: رجوع كنيد، مى بينيد كه جدايى دين از سياست در مى آيد.
با اين دو ديدگاه، يك جور نمى شود برخورد كرد; بنا بر اين، ما بايد سه بحث داشته باشيم كه با يك جلسه نمى توان اين مسئله را تمام كرد. امّا يك بحث اين است كه مبانى برون دينى سكولاريسم چيست؟ كه آن را بايد نقد كنيم و يك بحث ديگر اين است كه آن كسانى كه مدافع جدايى دين از سياست هستند و بر اساس يك سلسله استدلال هاى درون دينى (حال از آيات يا روايات و يا از تاريخ و سيره) استفاده مى كنند، چه مى گويند؟ و آن ادّله را نقد و بررسى كنيم و بحث سوم اين است كه ما به چه دليل مى گوييم كه دين از سياست جدا نيست و ادله ى ما در اين ادعا چه مى باشد؟ البته در اين زمينه ها بحث فراوان شده است و در باره ى اين كه دين در سياست و مديريت جامعه دخالت مى كند، كتاب هاى فراوانى نوشته شده است; زيرا بحث ولايت فقيه بعد از انقلاب اسلامى به شدت مطرح شد كه كتاب هاى متعدد و فراوانى در اين زمينه نوشته شد.
بنده هم براى اين كه دستى در اين كار داشته باشم، كتاب «دين و دولت» را نوشتم كه در آن جا از منظر كلامى هم بحث كرده ام كه سلسله ى بحث اين گونه است: 1. نبوت و حكومت; 2. امامت و حكومت; 3. فقاهت و حكومت و در كنار اين ها ديدگاه هاى مخالفى را كه نظريه ى دخالت دين در سياست را نفى كرده است، آورده ام. چيزى هم در مورد نشانه ها و ريشه هاى سكولاريسم تنظيم كرده ام. در سكولاريسم به عنوان يك بحث برون دينى، اين مكتب ها و انديشه هايى را كه اشاره كردم سهيم هستند و يك سلسله افكار و انديشه هايى كه به هم وابسته هستند.
اگر ما بخواهيم سكولاريسم جديد را كه در غرب مطرح شده است ريشه يابى و بررسى كنيم، بايد از رفورميسم و اصلاح طلبى دينى و از مارتين لوتر و جان كالوين شروع كنيم. بنده در كتاب «فلسفه و ايمان مسيحى»، نقش ديدگاه رفورميست ها[1] را بررسى كرده ام كه چگونه براى پيدايش و انديشه ى سكولاريسم بستر سازى كرد; البته اين ها بنا به نظر خودشان قصد سوء هم نداشته اند; قصد خير داشته اند; امّا قصد خير داشتن غير از آثار وضعى يك نظريه است.
يكى ديگر از انديشه ها و افكارى كه در اين جا در رابطه با سكولاريسم مطرح است، راسيوناليسم مى باشد; يعنى خردمدارى و عقل گرايى و اصالت عقل. اين ايسم هاى غربى را معمولا به طور دقيق به يك كلمه ى «زدگى» تفسير و ترجمه مى كنند و إلا ما هم عقل را قبول داريم; ولى عقل زدگى را قبول نداريم و عقل زدگى نظريه ى راسيوناليسم مشكل ساز است. يعنى استغنا از هر چيز غير از عقل. راسيوناليسم در قرن هفدهم و به خصوص در قرن هجدهم كه در غرب به آن مى گويند قرن عقلانيت، خرد و روشن گرى ظهور پيدا كرد و آقاى ايان باربور در كتاب «علم و دين» فراز و نشيب هايى را كه در جامعه ى مسيحى و غربى در قرن هجدهم رخ داده، به تفصيل بيان كرده است.
پس عقل گرايى كه در غرب مطرح مى شود به معنى اصالت عقل است و اين چيزى كه به معناى حقوق طبيعى مطرح كرده اند مثل آقاى جان لاك و منتسكيو و... اگر به فطرت برگردد، قبول مى كنيم; امّا اگر حقوق طبيعى به منافع فردى و مكتب اصالت فرد بر گردد خطرناك است; و در غرب اين گونه شد و حقوق طبيعى محور قرار گرفت و گفتند براى تنظيم اساس نامه هاى حقوقى بايد راسيوناليسم و خردبندگى را در نظر بگيريم و ليبراليسم يكى از اين مكتب ها در رابطه با سكولاريسم است.
شعار ليبراليسم آزادى خواهى بى حد و حصر است و فقط يك شرط در سرمايه دارى غرب و ليبراليسم غربى دارد و آن اين كه تا جايى كه به منفعت ديگرى ضرر نرسانيد آزاد هستيد; يعنى ربا جايز است، اگر به منفعت ديگرى ضرر نمى رساند; دروغ، دزدى، گران فروشى و... هم همين طور. در ليبراليسم، به خصوص ليبراليسم اقتصادى، آن چه مهم است، توسعه ى اقتصادى است و اين طبعاً از سكولاريسم سر در مى آورد; براى اين كه اگر بخواهد تن به دين و آموزه ها و بايدها و نبايدهاى دينى بدهد، اصل ليبراليسم خدشه مى خورد و دين مى شود مانع و در اين جا سكولاريسم مى گويد دين بايد به كنار برود و خودمان جامعه و اقتصاد را اداره مى كنيم و نيازى به دين نداريم. از همه مهم تر، سيانتيسم است; يعنى علم تجربى در همه ى حوزه ها محور، مبنا، اساس، شالوده و بنياد برنامه ريزى هاى اجتماعى است و بس.
بنده براى اين كه يك مقدار بحثم را مستند كنم، سخن يكى از شخصيت هاى داخلى را خدمت شما مى خوانم كه مقاله اى است تحت عنوان «معنا و مبناى سكولاريسم» كه در دفاع از سكولاريسم به عنوان اين كه دست آورد علم و مبناى علمى دارد مى گويد: توفيق بشر در مهار كردن عرصه ى طبيعت و قدرت او در كشف رازهاى آن و امكان ابداع مصنوعات تازه و تغيير چهره ى عالم طبيعت به بشر اين جرأت را بخشيد كه در عرصه ى سياست هم دست به تصرفات محققانه و مدبرانه بزند و همه چيز را مورد تجديد نظر قرار دهد و از اين جا بود كه رفته رفته اخلاقِ عالمانه و سياستِ عالمانه و اقتصادِ عالمانه پى ريزى شد. معنا و مفاد اخلاق و سعادت هم عوض شد. ادب علم و ادب توان گرى، اخلاق نوين را پى افكند و در يك كلام، جامعه و اخلاق و سياست، همه مصنوع آدمى شد; يعنى اخلاق را خودمان مى سازيم; جامعه و سياست را خودمان مى سازيم; جهان امروز نه فقط هواپيما و كامپيوترش مصنوع آدميان است (در بحث فن آورى و تكنولوژى)، بلكه اخلاق و سياست و ايدئولوژى اش هم ساخته ى آدميان است و ديگر چيزى طبيعى و خدادادى باقى نمانده است و فقط مانده است حقيقت.
بى چاره حقيقت كه آن هم به قول پُست مدرنيست ها حقيقت را مى سازيم; نه اين كه به آن برسيم و دل بسپاريم. خلاصه ى كلام آن كه بسط معيشت و بسط تصرف آدميان در عالم تابع بسط معرفت آنان است. يعنى بسط معرفت باعث مى شود كه انسان در معيتش و در تصرفاتش و امور اجتماعى توسعه پيدا كند و اين امرى است كه در تاريخ بشر به وضوح رخ داده است; يعنى آن چه رخ داده است دانايى بيش تر و بنا بر اين توانايى و رازگشايى بيش تر در عرصه ى طبيعت و اجتماع رخ داده است; يعنى بر اساس امر طبيعى كه لازمه ى رشد و تحول علم دانش است بايد تسليم سكولاريسم شد.
و در اين جا يك نقد كوتاهى بنده داشته باشم و آن اين كه اولا، فيلسوفان علم مى گويند: علم تجربى ـ آن چنان هم كه گمان مى رود ـ توان مندى بى حد و حصرى ندارد; بلكه بسيار هم محدود است. امروزه توجه به اين نكته شده است كه علم محدوديت هاى فراوانى دارد كه در اين زمينه كتاب «علم و دين» ايان باربور بحث مفصلى كرده و كتابى هم به نام «علم سكولار و علم دينى» است كه كاملا اين بحث را باز كرده است.
نكته ى دوم كه اساس عرض بنده است اين است كه در اين جا معمولا يك مغالطه رخ مى دهد و آن اين كه كار علم چيست؟ آيا علم غير از اين كه قدرت مى دهد يا چراغ و نورافكنى فرا راه انسان قرار مى دهد، شأن و مقامى دارد؟ آيا علم كار فلسفه و دين را مى كند؟ بايدها و نبايدها را آيا علم مى دهد و يا فلسفه ها و يا دين؟ هدف كجا و راه كدام است؟ و اين مال علم نيست. علم فقط به ما قدرت و توان مندى مى دهد; مى گويد: اگر خواستى راه را طى كنى از اين ابزار استفاده كن; امّا كدام راه و كدام هدف را؟ در شأن دانش و علم تجربى نيست كه اين امور را تعيين كند.
شهيد مطهرى از كسانى بود كه معمولا اين مغالطه ها را از هم باز مى كرد. آن چيزى را كه معمولا به نام علم تمام مى كنند، مال فلسفه هايى است كه در آن دخالت كرده است; يعنى يك ديدگاه فلسفى آگاهانه يا ناآگاهانه آمده و در كنار علم قرار گرفته و نظريه هاى علمى را از حد و محدوده ى خود خارج كرده و به صورت يك نظريه ى فلسفى يا بديل فلسفه و دين بيان كرده است; بنا بر اين، بايد از علم به همان اندازه كه مى تواند به بشر خدمت كند، بهرمند شد. اگر بخواهيم علم را جاى گزين فلسفه يا دين بكنيم، به سرنوشتى كه جامعه ى جهانى امروز كه انگشت ندامت به دهان گرفته گرفتار خواهيم شد.
در روزنامه ها و مجلات خوانده ايم كه جامعه ى امروز غرب، دچار يك بحران معنويت شده است (صرف نظر از زيبايى هايى كه دارند) و براى اين كه بحران هاى خود را مهار كنند، مسائل اجتماعى را يا ايجاد مى كنند يا بزرگ نمايى مى كنند; به هر حال، عمل هيچ گاه، بما هو علم، كار فلسفه و دين را نمى تواند انجام دهد و بايد ديد كه آيا دينى كه بتواند در حوزه ى امور اجتماعى هم ره گشا باشد، به غير از دين مسيحيت و انجيل و تورات وجود دارد يا خير؟ و در يك سخن، به تفاوت هاى بين فلسفه، كلام، الهيات و دين و متون دينى در مسيحيت و اسلام توجه داشته باشيم.
آقاى براين وتسيون، جامعه شناس غربى، مى گويد: نبايد اسلام را با بقيه ى اديان قياس كرد; بنا بر اين سكولاريسم در جوامع اسلامى چندان موفق نبوده است و ايران را هم نام مى برد. اين ها را نبايد با هم در آميزيم.
[1]ـ رفورميسم يعنى اصلاح طلبى درون دينى كه مارتين لوتر آن را مطرح كرد و عده اى او را همراهى كردند.
پيش درآمد[1]
بِسْمِ الْلّهِ الْرحْمنِ الْرَحيِمِ
تاريخ در بستر حيات بشرى، همواره نقش و تأثير مهّم دين در عرصه هاى مختلف اجتماعى را نشان مى دهد. دعوت به توحيد و رهايى از اسارت و بندگى بيگانگان كه از مهم ترين اهداف برانگيختن پيامبران است، نه تنها در سعادت اخروى انسان مؤثر است كه در چگونگى زيستن دنيوى نيز تأثير فراوانى بر جاى مى گذارد.
پرسش ارتباط دين و دنيا و نقش كاركرد گرايانه و ساختار گرايانه ى دين بر نهادهاى گوناگون دنيا، پرسشى است كه با پيدايش عصر رنسانس در مغرب زمين زاييده شد و به دنبال آن در اين ديار نيز آهنگش نواخته گرديد و با تأثير پذيرى از ده ها عامل معرفت شناختى و جامعه شناختى و فرهنگى به استقبال انديشه ى جدا انگارى دين از دنيا رفت.
مبادى تصورى مسئله كه قبل از ورود به اصل بحث، تبيين آن ها ضرورت دارد، عبارت اند از: مفهوم دين، مفهوم دنيا، مفهوم سكولاريسم و مفهوم سكولاريزاسيون. دين مجموعه اى از معارف، عقايد، احكام، اخلاق و در يك كلام «ما جاءَ بِهِ النَّبِي» است كه خداوند از طريق وحى و متون مقدسى چون كتاب و سنّت، جهت هدايت انسان ها به پيامبران نازل كرده است. دنيا در لغت از ماده ى «دُنُوّ» به معناى نزديكى يا از ريشه ى «دَنىّ» به معناى پستى و دنائت و مرحله ى نازله از حقيقت هستى، اشتقاق يافته است.[2] اين واژه در اصطلاح معارف اسلامى به صورت مشترك لفظى در سه معنا به كار رفته است: معناى نخست آن، همان حقايق دنيوى و اين جهانى مانند زمين و آسمان و بشر و حجر و فلك و برّ و بحر و... است؛ اين معنا در برخى از روايات به كار رفته است.
دومين معناى دنيا، دل بستن به غير خدا و غفلت از حقّ تعالى است؛ گرفتار خيالات موهوم شدن و از حقيقت مطلق غافل ماندن است؛ اين معنا در عرفان و اخلاق به كار مى رود. علامه ى طباطبايى در تفسير الميزان، به دومين معناى دنيا اشاره مى كند و مى فرمايد:
«زندگى دنيا همان طور كه به اعتبارى لهو است، به اعتبار اين كه براى خود قواعدى دارد، لعب نيز هست؛ براى اين كه فانى و زود گذر است؛ هم چنان كه بازى ها اين طورند. عده اى از بچه ها با حرص و شور و هيجان عجيبى بازى را آغاز مى كنند و خيلى زود هم خسته شده و از هم جدا مى شوند و همان طور كه بچه ها بر سر بازى داد و فرياد راه مى اندازند، پنجه به روى هم مى كشند. ـ با اين كه مورد نزاع آن ها جز خيالاتى موهوم نيست ـ مردم مادى نيز بر سر بازيچه ى دنيا با يك ديگر مى جنگند. دنيا بازيچه است و متاعى است كه با آن تمتع مى شود».[3]
بنا بر اين، آسمان و زمين و صحرا و بيابان به معناى دوم، دنيا نيستند؛ بلكه آيات حقّ و سبحات خدايند.[4] مولوى در مثنوى به تفاوت هر دو معناى دنيا پرداخته و چنين سروده است:
چيست دنيا؟ از خدا غافل بُدَن نى قماش و نقره و ميزان و زن!
معناى سوم كه در اين بخش از نوشتار مدّ نظر ماست، نيازهاى دنيوى است؛ بنا بر اين، پرسش اصلى اين است كه آيا دين، تنها به آبادانى آخرت مى پردازد يا احكامى براى آباد كردن دنيا نيز دارد؟ آيا فقط نيازهاى فردى را جواب گو است يا به نيازهاى اجتماعى نيز پاسخ مى دهد؟
سكولاريزاسيون (Secularization) به معناى عرفى شدن و دنيوى شدن و غير دينى گشتن به كار رفته و معرِّف فرايند و پروسه اى است كه طى آن، بشر و جوامع بشرى به مرور زمان از تعلقات ماوراى طبيعى و باورهاى دينى دست شسته و از هرگونه روى كردِ غايت انديشانه و فرجام نگرانه فاصله گرفته و تنها در مقياس هاى بشرى به آبادانى دنيا مى پردازند.
تعبير سكولاريزاسيون در زبان هاى اروپايى، اوّل بار در معاهده ى سال 1648 ميلادى وستفالى (Westphalia) به كار رفت و مقصود از آن، انتقال سرزمين ها به زير سلطه ى اقتدارات سياسى غير روحانى بود كه بيش تر تحت نظارت كليسا قرار داشت. تمييز و تفكيك ميان Sacred(مقدس و دينى) Secular(دنيوى يا عرفى) كه اجمالا در حكم تمييز و تفكيك مفاهيم ما بعد الطبيعى مسيحى از همه ى اشيا و امورى بود كه اين جهانى يا غير مقدس و ناسوتى تلقّى مى شوند، در ميان مردم متداول بود. كليسا، كشيش ها و روحانيونى كه بيرون تشكيلات دينى بودند را تفكيك كرد و تعبير سكولاريزاسيون را به معناى مرخص كردن روحانيان از قيد عهد و پيمانشان به كار برد.[5]
سكولاريسم (Secularism) در لغت به معناى عُرف گرايى اعتقاد به اصالت امور دنيوى، غير دين گرايى، نادينى گرايى، جدا شدن دين از دنيا و علمانيت مى باشد. و (Secular Laws) به معناى قوانين عُرفى، (Secular Literature) به معناى ادبيات غير معنوى و دنيوى و (Secular mysticism) به معناى عرفان ناسوتى گرفته شده است.[6] برخى فرهنگ ها سكولاريسم را به معناى تنظيم امور معاش از قبيل تعليم و تربيت، سياست، اخلاق و جنبه هاى ديگر زندگى انسان، بدون در نظر گرفتن خداوند و دين تفسير كرده اند.[7]
برخى ديگر از فرهنگ ها در اين باره مى نويسند: سكولاريسم به معناى مخالفت با شرعيات و مطالب دينى، روح دنيادارى، طرف دارى از اصول دنيوى و عرفى است و سكولاريست به معناى شخصى است كه مخالف با تعليم شرعيات و مطالب دينى و طرف دار اصول دنيوى و عرفى باشد.[8]
سكولاريسم در عربى به العَلمانيه (به فتح عين) به معناى عالَمى و اين جهانى بودن و به كسر عين (العِلمانيه) به معناى علمى بودن و علم گرايى ترجمه شده است و گزينش اين واژه به جهت مبنا قراردادن عقلانيت ابزارى و علمى كردن امور دنيوى به جاى دينى كردن آن ها مى باشد.[9]
سكولاريسم با توجه به مبانى، اهداف و ويژگى هاى مختلف از معانى اصطلاحى يك سانى برخوردار نيست؛ و در يك بستر وسيع بين الحاد و دين دارى، معانى گوناگون يافته است. بر اين اساس، برخى به حضور دين به عنوان نهادى مستقل از ساير نهادهاى اجتماعى تمايل نشان داده و نقش آن را در حد تنظيم رابطه ى انسان با خدا تنزل داده اند و در مقابل، گروهى به شدت با دين مخالفت كرده و محو كلى آن را از صحنه ى حيات بشرى پيشنهاد كرده اند. از اين رو، سكولاريسم به دو دسته ى خشن و ملايم تقسيم مى شود؛ سكولاريسم خشن و افراطى با راهبرد دين ستيزى پيش مى رود و به طور كلى، دين را از صحنه ى زندگى به حاشيه مى راند و سكولاريسم ملايم، به محدود ساختن دين در عرصه ى فردى و نيازهاى شخصى قناعت مي ورزد.
شانير، براى سكولاريسم، تعاريف شش گانه ى اصطلاحى را به شرح ذيل بيان مى كند:
- نخستين معنا، مربوط به زوال دين است؛ بدين ترتيب، نمادها و آموزه ها و نهادهاى مذهبى، حيثيت و اعتبار خودشان را از دست مى دهند و در نتيجه، راه براى جامعه ى بدون دين باز مى شود.
- معناى دوم، به سازگارى هر چه بيش تر با اين جهان مربوط است؛ به اين معنا در اين جهان، توجه آدم ها از عوامل فرا طبيعى منفك شده و جلب ضرورت هاى زندگى دنيوى و مسائل آن مى شود.
- دنيا گرايى در سومين معنا، جدايى دين و جامعه است. در اين معنا، دين به قلمرو خاص خودش عقب مى نشيند؛ منحصر به زندگى خصوصى مى شود و خصلتى يك سره درونى پيدا مى كند و تسلطش را بر هر يك از جنبه هاى زندگى اجتماعىِ خارجى از قلمرو دين از دست مى دهد.
- دنيا گرايى در معناى چهارم، به معناى جاى گزينى صورت هاى مذهبى به جاى باور داشت ها و نهادهاى مذهبى است. در اين معنا، دانش، رفتار و نهادهايى كه زمانى مبتنى بر قدرت خدايى تصور مى شدند به پديده هايى آفريده ى انسان و تحت مسئوليت او تبديل مى شوند. در اين جا با دينِ انسانى شده رو به رو مى شويم.
- دنيا گرايى در معناى پنجم به معناى سلب تقدّس از جهان است. جهان خصلت مقدسش را از دست مى دهد و نيروهاى فرا طبيعى در اين جهان نقشى نخواهند داشت.
- سرانجام، دنيا گرايى به معناى حركت از جامعه ى مقدس به جامعه ى دنيوى است؛ به اين ترتيب كه جامعه هر گونه پاى بنديش را به ارزش ها و عملكردهاى سنّتى رها مى كند و ضمن پذيرش دگرگونى، همه ى تصميم ها و كنش هايش را بر يك مبناى عقلانى و فايده گرايانه انجام مى دهد. معناى اساسى اين اصطلاح، همان زوال و شايد نا پديد شدن آن باورها و نهادهاى مذهبى است كه با معناى نخست، دوم، چهارم و پنجم دنيا گرايى ارتباط دارد.[10]
شايان ذكر است كه مفهوم سكولاريسم با مفهوم سكولاريزاسيون تفاوت دقيقى دارند؛ مفهوم دوم، در حكم يك نظريه است و جنبه ى توصيفى و تبيينى و جامعه شناختى دارد؛ در حالى كه مفهوم اوّل يك ايدئولوژى است و جنبه ى ارزشى و توصيه اى و فلسفى دارد و مبتنى بر بنيادهاى نظرى مى باشد.
هاروى كاكس، يكى از طرف داران انديشه ى غير دينى، در تفاوت اين دو اصطلاح مى گويد:
«سكولاريزاسيون يا عرفى شدن، يك جريان تاريخى غير قابل بازگشتى است كه طى آن، جوامع از سلطه ى كليسا و عقايد تعصب آميز ما بَعدُ الطَبيعى آزاد مى شوند؛ در حالى كه سكولاريسم و عرف گرايى ايدئولوژى خاصّى است كه جهان بينى مشخصى را تبليغ مى كند و خود به واقع يك دين است».[11]
بنا بر اين، عُرفى شدن فرايندى است كه طى آن، وجدان دينى، اعتبار و اهميّت خود را از دست مى دهد و اين بدان معناست كه دين در عملكرد نظام اجتماعى، به حاشيه رانده مى شود و كاركردهاى اساسى جامعه با خارج شدن از زير نفوذ و نظارت عوامل كه اختصاص به امر ماوراى طبيعى دارند، عقلانى مى گردد.[12]
[1] . از: حجت الاسلام والمسلمين عبدالحسين خسروپناه
[2] . مفردات راغب، ص 172.
[3] . محمد حسين طباطبايى، الميزان، ج 16، ص 149.
[4] . عبدالله جوادى آملى ، تفسير موضوعى قرآن ، ج 2 ، ص 529 .
[5] . فرهنگ و دين، مقاله ى جدا انگارى دين و دنيا، ص ص 125 ـ 124.
[6] . مارى بريجانيان، فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعى، انگليسى ـ فارسى، ويراسته ى بهاء الدين خرمشاهى، (پژوهش گاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى)، ص 780. [7]. [8] . عباس آريانپور كاشانى، فرهنگ كامل انگليسى فارسى، ج 5، ص ص 3 ـ 4952.
[9] . ر.ك: عادل ظاهر، الاسس الفلسفيه لعلمانيه، ( بيروت: دارالساقى، 1993 )، ص 38؛ و سبلى العيمى، العلمانية و الدولة الدينية، ( بيروت: مؤسسه العربيه للدراسات و النشر، 1990)، ص 18.
[10] . جامعه شناسى دين، ص ص 290 ـ 289.
[11] . ر. ك: راهنماى الهيات پروتستان، ص 194؛ و جامعه شناسى دين، ص 288؛ و العطاس، اسلام و دنيوى گرى، ترجمه ى احمد آرام، ص ص 17 و 24.
[12] . فرهنگ و دين، ص 129.
سوال: با تشكر از حضرت استاد، سؤالاتى كه دوستان مطرح كرده اند به دو دسته تقسيم مى شود: بعضى جنبه ى نظرى دارد و بعضى جنبه ى كاربردى. اولين پرسش كه جنبه ى نظرى دارد اين است كه آيا دين با تمام وجوه سكولاريسم مخالفت دارد؟ آيا مى توان در شكل حكومت سكولار بود و آيا مى توان مديريت اقتصادى و توسعه ى كشور را با گرايش سكولار اداره كرد؟ اگر جواب منفى است، لطفاً شكل مديريت و حكومت اقتصادى اسلام را بيان فرموده و تنافى آن را با سكولار بگوييد.
جواب: البته تعريفى كه از سكولاريسم ارايه شد، اين بود كه دين به كلى از صحنه ى مسائل مديريتى و سياسى جامعه كناره گيرى كند و به مسائل فردى و اخلاق فردى بپردازد. اين معنا كه تعريف سكولاريسم است، با دين اسلام قابل جمع نيست. امّا بايد بدانيم معناى تصرف و دخالت در سياست چيست؟ آيا مدعا اين است كه هم خطوط كلان و اساسى و بنيادى و به اصطلاحِ مرحوم صدر هم مكتب ارايه بدهد و هم كار علم را بكند يا اين كه بگوييم كارِ دين، مكتب سازى است و بايدها و نبايدها و معيارهاى كلى را در اقتصاد يا غير آن عرضه مى كند و راه كارهاى عملى و شيوه هاى كاربردى را به دانش علم و تجربه ى بشر مى سپارد و اين ها را در عرض هم نمى بيند; يعنى مانعة الجمع نيستند.
بنابراين ديدگاه، اعتقاد ما هم در اين كه دين در امور تربيت يا سياست و يا جامعه دخالت مى كند، بيش از اين نمى باشد; يعنى دين معيارها و موازين كلى را ارايه مى كند; ولى چارچوب هاى مشخص را بايد متناسب با اوضاع و احوال و نيازها و مشكلات درونى و بيرونى و مانند آن با مشورت و چاره انديشى حل كنيم; مثلا آن چه را كه دين در حوزه ى اقتصادِ دينى پيش نهاد مى كند، اين است كه بايد يك عدالت اقتصادى در جامعه حاكم باشد; امّا اين كه با كدام يك از شيوه هاى علمى اقتصاد، مثلا با اقتصاد صنعتى مى توان به هدف رسيد يا با اقتصاد كشاورزى و يا با تقويتِ بخش تعاونى ها و يا بخش خصوصى و دولتى مى توان به هدف رسيد; اين ها مباحثى است كه دين به طور مشخص در اين زمينه ها ديدگاهى ندارد و بنا ندارد كه راجع به اين راه كارهاى عملى و جزئى نظر بدهد. اين ها مى بايست بر اساس كارهاى كار شناسى و علمى انجام گيرد كه در واقع شيوه هاى جزئى به عهده انسان گذاشته شده و به نظر ما هيچ گونه تعارضى بين اين ها نيست. حال اگر كسى اين را سكولار بداند، تعريف جديدى است و اشكالى ندارد; امّا سكولار با معنايى كه عرض شد، به اين معنا اطلاق نمى شود.
سوال: اين سؤال در واقع سؤال جامعه شناختى است و آن اين كه ما در جوامع غربى، پيش رفت صنعت و تكنولوژى را شاهد هستيم و ضعف و كاستى هاى صنعتى در حكومت دينى خودمان را هم شاهد هستيم. اگر تعصب را كنار بگذاريم، آيا نمى توان نتيجه گرفت كه دين برنامه اى ندارد؟ در صورتى كه غربى ها دين را كنار گذاشتند و پيش رفت كردند ولى ما وقتى كه تاريخ حكومت هاى دينى را نگاه مى كنيم، مى بينيم به پيش رفت هاى علمى و فنى نرسيده اند.
جواب: اين سؤال از جهات مختلف پاسخ دارد و جواب و نقدش اين است كه اين دين (اسلام) در يك برهه اى از تاريخ، طلايه دار پرچم علمى، صنعتى و فن آورى بوده است اگر چنان چه عيبى در اين دين مى بود، چه طور در آن دوران مسلمانان توانستند در قرن دوم، سوم و چهارم ـ كه در غرب، قرون وسطا حاكم بود و وحشى و عقب مانده بودند ـ گام هاى بزرگى در علم بردارند؟ و حتّى به اعتراف تاريخ شناسان غربى مثل برتراند راسل كه آدم بى طرفى هم نيست كه مى گويد مسلمين در اين دوران توانستند تمدن علمى را پيش ببرند و كسانى كه متعصبانه نگاه مى كنند مى گويند پاسدار تمدن يونان قديم بوده اند و عده اى ديگر مى گويند كه مسلمانان نوآورى و ابتكار را حتّى در شيوه ى علم (يعنى شيوه ى آزمون و فرضيه) آورده اند; بنا بر اين، اين نسبت را نمى توان به دين منصوب كرد.
امّا اين كه تمدن جديد غرب رشد كرده است; اولا، ملاحظه مى كنيد كه ژاپن هم اين تمدن را دارد و اين را نبايد به حساب دين مسيحيت گذاشت; چون عده اى از دين شناسان مسيحى، همين مطلب را دليل بر برترى مسيحيت دانسته و گفته اند آيين مسيحيت بستر مناسبى بود براى رشد و توسعه ى علم و دانش جديد. در صورتى كه كشور ژاپن كه آيين بت پرستى دارد نيز پيش رفت كرده است.
ثانياً، آن چه مهم است اين است كه اگر ما تجربه ى بعد از انقلاب را بحث مى كنيم، يك حرف است و اگر كل دوران هاى اخير كه سه ـ چهار قرن غربى ها جلو آمده اند و ما مسلمان ها در جا زده ايم، حرف ديگرى است. اين مسئله به طور عمده به اين برمى گردد كه قبل از دوران انقلاب اسلامى سياست هاى معيوب و وابسته اى وجود داشتند كه داراى احساس هويتى نبودند كه بتوانند در حوزه هاى علمى وارد كار بشوند. در آن دوران، غرب زدگانى كه به عنوان روشن فكر وارد مسلمانان و ايران شدند، بر اين عقيده بودند كه مسلمانان فاقد ضريب هوشى و توان مندى فكرى لازم هستند و ناچارند دنباله روِ غرب باشند.
اگر ما بدون در نظر گرفتن پيش فرض هاى سياسى و جناحى، بعد از انقلاب را نگاه كنيم، در اين بيست سال، انقلاب تحولات عظيمى در تكنيك و فن آورى و تجربه هاى نو داشته، قدم هاى بسيار بلندى برداشته است. ما سيصد سال غرب را نديده مى گيريم و اين چند دهه اى را كه غرب در آن رشد كرد، مورد مطالعه قرار مى دهيم.
سؤالى كه اين جا مطرح است، اين است كه آيا آن ها در همان اوايلى كه انقلاب كردند، (بيست تا پنجاه سال پيش) به اين سطح رسيدند يا خير؟ اگر منصفانه نگاه كنيم، دست آوردهاى سياسى ما از آن چه كه آن ها به عنوان دست آوردهاى تمدن جديد نام مى برند مانند دموكراسى و... بسيار بزرگ تر است و در بعضى از قسمت ها، اصلا با دموكراسى هاى غرب قابل مقايسه نيست. از تمام اين حرف ها گذشته، اصلا نگذاشتند كه آب كفن اين مرده بخشكد; چرا كه تا انقلاب شد، جنگ تحميلى را راه انداختند; بعد محاصره هاى اقتصادى و بلواها و كشمكش ها را راه انداختند و حقيقت قضيه اين است كه بايد موانع را در نظر بگيريم.
در مجموع يك كار بسيار بزرگى انجام شده و هيچ نقطه ى نا اميدى وجود ندارد و هنوز ما ادعا نداريم كه توانسته ايم اين برنامه و نظم سياسى خود را صد در صد اجرا كنيم; در حالى كه اختلاف نظرها و سليقه ها و كم ظرفيتى هاى درونى، دست به دست هم داده اند و علّت ديگرى براى اين مسئله مى شوند و ما بايد علل و عوامل را هم ببينيم و قضاوت كنيم. در عين اين كه كاستى هايى هم وجود دارد و در يك سخن، جنبه هاى تئوريك و نظرى مسئله را از جنبه هاى عملى اش جدا كنيم. جنبه ى عملى، تجربه ها و آموزش هاى نادرست و يا موانع خارجى است و جنبه ى تئوريك اين است كه دين در اقتصاد يا در مسئله ى آموزش و پرورش يا در حوزه ى مسائل علمى و صنعتى مانع راه ما است و معين كنيم كه به خاطر عقيده و نظريه ى دينى است كه نتوانسته ايم رشد بكنيم.
اميدواريم خوابى كه دشمن در مورد انقلاب ما ديده است، تعبير نشود و ما آن قدر شايستگى داشته باشيم كه بتوانيم على رغم ميل دشمن، ما اين تجربه ى دينى را اجرا كنيم. اين ها وقتى كه نظام ماركسيسم را بعد از هفتاد سال از سر راه برداشتند، خيالشان راحت شده بود، امّا در زمان حاضر، در مقابل ايدئولوژى هاى قوى اسلام و رهبرى بزرگى مثل امام و خلف صالحشان ـ مقام معظم رهبرى ـ تمام تلاش شان اين است كه اثبات كنند كه فقط علم و سرمايه دارى غرب و ليبراليسم و مكتب هاى غربى ايدئولوژى غربى مى توانند مديريت صحيحى بر جامعه داشته باشد و لا غير. بنده فكرم اين است كه نبايد نا اميدانه نگاه كنيم; ولى در عين حال، نگاه بايد منتقدانه باشد و جنبه هاى نظرى را از عملى جدا كنيم.
سوال: بنده فكر مى كنم اين سؤالى كه مطرح شد، گزارش از يك واقعيت اجتماعى است; يعنى شما وقتى كه در محيط هاى دانشگاهى مى رويد و با نسل جوان امروز رو به رو مى شويد، مى بينيد كه به طور عمده مى گويند اگر روز به روز مشكلات اقتصادى بيش تر مى شود و ...، به اين دليل است كه اسلام حرفى براى گفتن ندارد. حضرت عالى جواب مى دهيد كه بحث علمى و نظرى را از عملى و كاربردى جدا كنيم، چرا كه اسلام حرف دارد ولى اين جا عملكردِ غلطِ بعضى از افراد است كه اين پى آمدهاى منفى را هم به دنبال داشته است. ولى سؤالى كه مطرح است اين است كه اين اعمال از كجا آمده اند؟ اين اعمال در جامعه ى ما تحقق يافته است و اين افراد به نحوى در حكومت و زمام دارى حكومت نقش دارند; مثلا در باب اقتصاد ديده مى شود كه طرح سامان دهى اقتصادى را برنامه ريزى مى كنند ولى بعد عمل نمى كنند و مسائل ديگر كه بايد در بحث اصلاحات دقيق تر روشن شود; حال با صَرف نظر از عنادها و دشمنى هاى خارجى و داخلى و ديگر مسائل، آيا بخشى از اين مشكلات به ضعف پاسخ دهى ما باز نمى گردد؟ به نظر شما چه قدر حوزه در وضعيت فعلى توانسته است به نيازهاى زمان پاسخ دهد؟ و در عرصه ى عمل چه قدر توانسته ايم جواب بدهيم و تدبير كنيم؟ بعضى از دوستان همين سؤال را داشتند كه آيا حوزه برنامه اى ندارد؟ اين بُعد قضيه را مى خواستم بررسى كنيم كه خود ما چه ضعف هايى داريم و چه ايرادى به سيستم حوزه و فرد فرد افراد حوزه وارد است؟ آيا اين بُعد به نظر شما مطلب مهمى نيست كه به آن توجه كنيم؟
جواب: عملكردِ حوزه و جامعه ى روحانيت هم، خالى از نقد و نقّادى نيست و اين براى ما مشتبه شده كه آيا ما بايد صددرصد دولتى باشيم; يا نه در مقابل بايستيم؟ و شقّ ثالثى را نمى بينيم; يعنى يا وابسته مى شويم و يا مقابل مى ايستيم; چرا كه كسانى هستند كه اگر كسى مدح و ثناى آن ها را بگويند، خوشحال مى شوند و كسانى هم هستند كه اگر كسى مخالفتى بكنند، خوش حال مى شوند.@#@ شخصى مى گفت: وقتى كه مى بينند هيچ راه ديگرى براى مخالفت وجود ندارد، به ساعت گير مى دهند و مى گويند ساعت قديم را مى گويى يا جديد را؟! يعنى اصلا به ساعت هم معتقد نيست. اگر يك مقدار دقيق باشيم، مى بايست در موضع ثالت قرار بگيريم; نه آن طرف كه نفى مخالفت باشد; نه اين طرف كه اصلا نقد نداشته باشيم.
فلسفه ى وجودى روحانيت اين است كه مرشد جامعه و حتّى حكومت باشد; مثلا قضايايى كه در برخى انتخابات رخ داد، بايد قدرى ما را هوش مند كند كه ما عملكردهاى خود را نقادى كنيم; مثلا چرا ما از يك دولت، خيلى انتقاد مى كرديم ولى از دولت ديگر اصلا انتقاد نمى كرديم؟ و اين اشتباه است; مثلا كسى كارى را كرده، آن قدر روى آن تبليغات مى شود كه نزديك است حكم ارتدادش داده شود; در صورتى كه اگر كسى ديگر انجام مى داد، هيچ عكس العملى انجام نمى شد و اين دو گانگى ها بد است و ما بايد موضع انتقادى خود را داشته باشيم و نقد كنيم. مى توانيم هميشه به عنوان پيش تاز در رهبرىِ فكرى جامعه، نقش ايفا بكنيم; چرا كه اگر بخواهيم مخالف باشيم، مصلحت نيست و اگر بخواهيم توجيه گر باشيم نيز صحيح نيست.
همان طور كه مى دانيد، مسائل علوم تربيتى و جامعه شناسى و مانند آن برگرفته از الگوها و تفكرات دانشمندان غربى است كه در اين ميان مكتب هايى را مطرح كرده اند و كارى را كه ما بايد بكنيم (كه كمابيش هم انجام شده است البته نه به طور ايده آل و مطلوب)، اين است كه بحث هاى كار شناسى و علمى اين صاحب نظران را ببينيم و با توجه به موازين و اصولى كه در مكتب اسلام داريم، تطبيق دهيم; البته اسلام در زمينه ى مسائل تربيتى و آن چه كه در مورد روابط انسان با انسان است، بيش تر دخالت كرده است تا در زمينه ى مسائل انسان و طبيعت و در مورد طبيعت شناسى. بيش تر فرموده كه خرد و انديشه را به كار بگيريد; امّا اسلام در مسائل خانوادگى و تربيتى، روش هاى جزئى خاص هم دارد. در عين حال، ما به اين مسائل نيازمنديم و شايد يكى از جنبه هايى كه در مورد اسلامى شدن دانشگاه ها مطرح مى شود، همين نكته باشد. ما بايد با در نظر گرفتن نظريات دانشمندان و آن چه كه از كتاب و سنت استنباط مى كنيم، اين ها را به سمتى سوق دهيم كه تعارض بين علم و دين به وجود نيايد.
سوال: برخى سكوت ظاهرى بعضى از معصومين: در رابطه با خلفاى جور را دليل جدايى دين از سياست مى دانند. در اين مورد نظر شما چيست؟
جواب: همان طور كه خدمتتان عرض كردم، از جمله استدلال هاى كسانى كه تفكيك دين از سياست را تبليغ مى كنند، اين است كه ائمه ى معصومين: نسبت به خلفاى جور زمان خود بعضاً برخورد مبارزه جويانه و براندازى و داعيه ى حكومت را نداشته اند.
اگر ما با دقت بيش ترى جوانب سيره ى ائمه(عليهما السلام) را ببينيم، نتيجه اين مى شود كه آن ها حكومت را مصلحت نمى ديدند; يعنى شرايط طورى بود كه امكانات و زمينه ها فراهم نبود; چرا كه دشمن مى توانست از حركاتِ نا به هنگام و نابه جا، سوء استفاده كند و اساس تشيع را از بين ببرد و اين دليل معتقد نبودن آن ها نيست; كما اين كه مى بينيم بعضى از انبيا حكومت تشكيل داده اند و بعضى تشكيل نداده اند كه در قرآن ياد شده است و همان طور كه در بحث مقبوليت و مشروعيت است، مشروعيتِ حكومتِ امامِ معصوم، از طرفِ خداوند است (كه ولى فقيه هم در طول آن ها قرار مى گيرد); امّا اين مشروعيت، بدون مقبوليت نمى شود; همان طور كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در يك قسمت از زندگى اش وارد سياست نمى شود ولى در قسمتى ديگر، وارد ميدان مى شود و حكومت تشكيل مى دهد و اگر امام اين را يك حركت خارج از شأن امامت مى داند، پس چرا بعد قبول مى كند. اين نتيجه مى دهد كه آن وقت، اين را مناسب نمى ديد و شرايط فراهم نبود و بعد كه شرايط پديد آمد (به فرمايش خود اميرالمؤمنين) اقدام كرد و هم چنين ائمه ى ديگر(عليهما السلام):.
سوال: سؤال درباره ى دين حداقلى و دين حداكثرى است. آيا اسلام دين حداقل است يا حداكثر؟
جواب: بعضى از مفاهيم از مبهمات و متشبهات اند. آيا دين در مسائل بنيادى سياست و اقتصاد و ... حداقل است يا نه، در مسائل كاربردى و موردى؟ در قسمت اول، نه خير، دين حداقل نيست. كسانى كه اين نظريه را مطرح مى كنند، حتّى در آيه ى شريفه ى (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ)[1] نيز خلاف ظاهر، برداشت مى كنند. مى گويند: منظور اين آيه، كامل كردن حداقل هاست. در روايات ائمه ى طاهرين: به صراحت بيان شده است كه در دين، همه ى آن چيزى كه بشر در راستاى هدايت نيازمند است (در رابطه با خدا، خود و ديگران و هستى) آمده است. تِبْيان كُلِّ شَيْء را امام معصوم چنين معنا كرده است.
جامعيت و كمال دين به معناى اين است كه آن چه را كه بشر در زمينه ى اصول و معيارهاى لازم براى برنامه ريزى هاى سياسى و اقتصادى و فرهنگى اش لازم دارد گفته است; البته عنصر اجتهاد، مسائل را با در نظر گرفتنِ شرايط زمان و مكان استخراج مى كند. بايدها و نبايدهاى مناسب را مى گويد. كارِ كار شناسى علمى و ابزار و راه ها و روش ها را هم عقل جمعى و تجربه و امثال آن انجام مى دهد و اين يك سخن مغالطه آميزى است و برخى صاحب نظران ما، هم مى خواهند غرب را نفى كنند و هم با ظواهر دين به گونه اى كنار بيايند; از اين الفاظ و عبارت ها استفاده مى كنند و مى گويند در اين جا حداقل ها را كامل كرده است و اين بحث جامعيت و كمال دين بحث بسيار مهمى است و اين ها از مباحثى است كه در بحث كلام جديدمان مطرح كرده ايم.
سوال: در پايان، منابعى را در باره ى سكولاريسم معرفى كنيد.
جواب: در باره ى سكولاريسم، منابع زيادى وجود ندارد. شماره ى اول فصل نامه ى «كتاب نقد» مشتمل بر چند مقاله درباره ى تبيين سكولاريسم و ريشه ها و علل و زمينه هاى آن است. هم چنين كتاب بنده كه در باره ى ريشه ها و نشانه هاى سكولاريسم است و مقاله اى كه در كتاب فرهنگ و دين وجود دارد، براى مطالعه خوب است; البته در مجلات مختلف مثل قبسات، مرحوم علامه جعفرى چند مقاله دارند كه چاپ شده است.
وَ السَلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ الْلّهِ وَ بَرَكاتُه.
[1] . سوره ى مائده، آيه ى 3.