امروز:
شنبه 2 بهمن 1395
كارايي فلسفه‌ي اسلامي
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
اولين صحبتي كه در كارايي فلسفه داريم اين است كه چرا بايد فلسفه بدانيم؟ انسان خود و جهان را مي‎يابد و خود را جزئي از جهان مي‎داند. يكي از ابعاد عميق وجودي انسان بُعد مجهول‎يابي اوست كه پيوسته درصدد پيدا كردن اين رمز و راز است كه بدو و ختم جهان و آغاز و انجام او چگونه است؟ و به كجا منتهي مي‌شود؟ اين جا آمده است كه چه كار كند؟ و دايم اين سؤال برايش مطرح است و مي‎خواهد كه اين ابهام‎ها برايش روشن شود.
هر انساني ـ چه عامي و چه عالم ـ تفسيري از جهان براي خود دارد، اگرچه بسيار ره افسانه زدند و نتوانستند آن چناني كه مي‎بايست در حلّ معضلي كه هست چيزي را به دست بياورند؛ امّا بالاخره هر كسي زندگي اين عالم را به شكلي براي خودش توجيه، و زندگي خود را هم بر اساس آن تبيين مي‌كند. نبايد اين واقعيت را ناديده گرفت كه انسان عطش اين كار را به شدت دارد و نمي‌شود به او گفت كه تو سؤال مكن، نپرس و نفهم. اين بُعد، بعد فطري انسان و يا نزديك به فطرت است كه پيوسته خود و جهاني را كه در آن زندگي مي‎كند، به وجهي كه مورد پسند اوست تبيين كند؛ و اگر ما از راه صحيح وارد نشويم و مردم را از راه صحيح آن توجيه نكنيم و آنها را به حال خود واگذاريم راه‎زنان و غارتگران‎ انديشه سر راه انسان مي‎نشيننند و به قيمت تاراج همه‌ي ارزش‎ها و شرافت‎ها، كالاهاي بسيار پست و غير ارزشي خودشان را به او عرضه مي‌كنند و با تمام آستين كوتاهي كه دارند درازدستي مي‎كنند و به هيچ حدي اكتفا نخواهند كرد و اين كوته‎آستين‎هاي درازدست، دست به همه‌ي ارزش‎هاي شرافتمندانه‌ي انساني، از مقدّسات، معتقدات و فرهنگ‎هاي اصيل دراز كرده و همه را مورد هجوم قرار خواهند داد و كارگرترين مسئله آن است كه ما موقعيت را از دست آنها بگيريم و اين در صورتي ميسّر است كه ما ذخيره‎ها و سرمايه‎هاي علمي متقَن خود را ارائه بكنيم و آنها را به گونه‎اي كه مردم استفاده كنند و هر كس به قدر خود بتواند از اين اقيانوس عظيم معارف ظرفيت خود را پر نمايد عرضه كنيم.
إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبُ أَوْعِيَة و خَيْرُها أوْعيها؛ همه‌ي اين دل‎ها ظروفي هستند، بهترين آنها آن است كه ظرفيت بيش‌تر و بهتري داشته باشد.
ما با اين كار دكان اين‎ها را خواهيم بست و آن كالاهاي بسيار پست و عفن را كه به عنوان بهترين و نمونه‎ترين و عالي‎ترين مسائل به ما ارائه و خرج مي‎كنند ارزاني خودشان خواهيم داشت و از آنها اين فرصت را خواهيم گرفت و توطئه‎هاي آنان را در نطفه خفه خواهيم كرد. از جمله‌ي اين اقدامات، زمينه‎سازي چنين جلساتي است كه از محققان، بزرگان، مدرّسان حوزه‌ي علميه استفاده شود و بحث شود و سؤال و جواب صورت گيرد. ما هم به ذخاير علمي خودمان برسيم و به آنان مباهات كنيم، گذشته از اين كه دست حاجتي به طرف ديگران دراز نمي‎كنيم، در مي‎يابيم كه فرهنگ خودمان آن چنان غني است كه ديگران به ما محتاج‎اند نه ما به آنها؛ بنابراين، انسان به دنبال ‎كشف رمز آغاز و انجام اين جهان است و از آن روزي كه توانست فكر بكند درصدد حل اين مسئله بود.
يعني اگر شما بخواهيد تاريخي را براي بنياد فلسفه در مجامع بشري پيدا بكنيد ـ اگر بخواهيد دقيق حرف بزنيد ـ بايد بگوييد از آن روزي كه بشر توانست فكر بكند، طرح اين مسئله را ريخت؛ البتّه از ابتدايي‎ترين مسائل شروع كرد و به تدريج با پيش‎رفت افكار و استمداد از بعد عقلاني انسان، اين مسئله رو به رشد گذاشته شد.
آنچه امروز پرداختن به آن ضرورت دارد اين است كه اخيراً خلطي بين علم و فلسفه واقع شده است. بعد از رنسانس، دو اصطلاح جعل شد. يك اصطلاح علم و ديگري فلسفه، و علم و فلسفه را مقابل هم قرار دادند و حال اين‌كه سابقاً اين طور نبود. بسياري از علوم تحت سيطره‌ي فلسفه بود و چتر فلسفه آن‎چنان فضايي را اشغال كرده بود كه عمده‎اي از علوم، البتّه غير از علوم اعتباري مثل تاريخ و ادبيات و شعر و هنر و غيره، (گرچه امروزه در اروپا اين‎ها هم جزء فلسفه است) تمام علومي كه به طريقي تنه به تنه‌ي منطق و عقلانيت مي‎زد، تحت سيطره‌ي فلسفه بود و فلسفه به الهيات و طبيعيات تقسيم مي‎شد. همه‌ي علومي كه امروز به صورت علم فيزيك، شيمي، اخترشناسي، درياشناسي، طب و بسياري از علوم ديگر، همه تحت نظام فلسفه‎اي بود كه به آن فلسفه‌ي طبيعي و الهيات مي‎گفتند كه بعداً از الهيات به فلسفه‌ي متافيزيك تعبير كردند. ولي آنچه كه بعد از رنسانس اتفاق افتاد، اين‎ها به خاطر فشاري بود كه كليسا بر مردم وارد آورد. و در حقيقت فلسفه‌ي يونان را بر مردم تحميل كرده بود.
من از يكي از اساتيد بسيار بزرگ فلسفه‌ي غربي كه چندي قبل به صورت ميهمان در ايران بود سؤالي كردم. گفتم: آيا به عقيده‌ي شما آنچه را كه غرب امروز به آن دست زده و علم را در مقابل فلسفه عَلَم كرده است و معتقد است كه ما به طور كلّي از تعقل معذوريم و فقط حس و تجربه كارايي دارد، شما اصلاً اين را به عنوان يك واقعيت علمي تلقي مي‎كنيد، يا يك لج‎بازي و دهن‎كجي است كه بعد از رنسانس مردم غرب به كليساها و سردم‎داران مسيحيت داشتند؟ گفت: اتفاقاً عقيده‌ي من هم همين است. آنچه كه بعد از رنسانس اتفاق افتاد، يك دهن‎كجي بسيار عجيبي به نظام عقلاني فلسفه بود و يك باره به حس و تجربه روي آوردند و ما تا زماني كه آنچه را به چشم خودمان نبينيم و زير كارد تجزيه تجربه نكنيم، قبول نمي‎كنيم. اين يك مسئله‌ي علمي نيست، بلكه يك طور لج‎بازي بود كه در آن‎جا اتفاق افتاد. به هر حال، آنها اين نقسيم‎بندي را انجام دادند و آنچه را كه نظام عقلانيت به دست مي‎دهد قبول ندارند؛ لذا به نظر آنان چون فلسفه معتقد به يك سلسله مسائل غير حسي و علمي است كارايي درستي ندارد؛ و به طور كلّي، شروع به تشنيع فلسفه كردند و عدّه‌اي هم بي‎خبر از هر دو مسئله به اين عقيده دامن زدند؛ ليكن گذشته از حيثيت سياسي اين مسئله در آن روز، ما بايد تمايز بين علوم را به طور دقيق مطالعه بكنيم؛ اگر تمايز بين علوم كاملاً روشن شود مي‎فهميم آن كسي كه در تشنيع فلسفه كوشيده است در حقيقت به معضلي از نظام علمي دچار است.
اين‎ها دو اصطلاح علم و فلسفه را درست كرده‎اند. علم به آن سلسله از علومي گفته‎اند كه موضوع آن ماده است و وجود را مساوي با ماده دانسته‎اند و روش علمي آنها هم فقط تجربه و حس و احياناً بعضي از فرضيه‎ها و تئوري‎ها بود.
در نظام علوم مادي و طبيعي روش اين است كه اوّلاً موضوع علم از نظر آنها ماده است و آنها ماده را با وجود مساوي مي‎دانند. روش كاري و تحقيقي آنها هم عبارت از تجربه و حس و بعضي از فرضيه‎ها و تئوري‎هاست؛ ولي موضوع فلسفه «وجود بماهو موجود» است، اعم از مجرّد و ماده. و وجود مساوي با مجرد نيست و روش هم در فلسفه استدلال است كه استدلال مبتني بر اَبده بديهيات، يعني استحاله‌ي تناقض است.
بين اين دو رشته، اصلاً نمي‎توانيم مابه‌الاشتراك پيدا كنيم. چه طور مي‌توانيم با علم به فلسفه طعنه بزنيم؟ اصلاً هر كدام از اين‌ها محور خاص خود را دارد. موضوع علم ماده است. روش كار در او تجربه است.
موضوع فلسفه الموجود بما هو موجود است. از خدا و فرشتگان و نفس و عالم برزخ، مثال و ماوراي طبيعت و عالم طبيعت، همه را فرا مي‌گيرد و روش استدلال هم در آن عقلاني است و استدلال و براهين عقليّه از بديهيات و أبده بديهيات شروع مي‌كند. حتماً شما منطق را خوانده‌ايد و در بحث قياس مي‌دانيد كه برهان از دو مقدمه‌ي بديهي تشكيل مي‌شود؛ يا بديهي اوليه‌ي بالّذات است و يا به وسيله‌ي برهان ديگري بايد آن دو مقدمه را تثبيت كرده باشيم. حتي اگر أحد المقدمتين برهاني از مظنونات يا جدليّات يا مقبولات يا تأديبات صلاحيّه باشد برهان نيست و آن را قبول نمي‌كنند. پس نمي‌توان گفت كه هر چه را تجربه نديد، نيست. اگر فلسفه هم گفته است بي‌خود گفته است. نمي‌توان موضوع فلسفه را زير چتر علم درآورد. در زير چتر علم از مواردي مي‌توان بحث كرد كه زير كارد تجزيه بيايد؛ امّا آن چيزي كه زير كارد تجزيه نمي‌آيد و فيلسوف بدان معتقد است (مثل: روح و نفس مجرده‌ي انساني) و برهان به دست آورده است، اصلاً تجربه حق ندارد كه بگويد او هست يا نيست. در آن جايي كه تجربه نشسته است و در آن دامي كه براي صيد مجهولات پهن كرده است فقط مسائل مادي مي‌تواند قرار بگيرد.
در نظام علمي، مباحث مجرد (مثل: روح، عالم برزخ، فرشتگان، عالم ماوراي طبيعت، خدا، صفات و اسماء خدا، عيادي الهي) اصلاً در ذيل مباحث علوم تجربي كه موضوع آن ماده است قرار نمي‌گيرد؛ كما اين‌كه يك فيلسوف هم نمي‌تواند با روش‌هاي فلسفي يك مسئله‌ي طبيعي را اثبات يا رد بكند؛ بنابراين، آنچه را كه در نظام علمي قابل اثبات نبود، يك نفر عالم علوم طبيعي حق ندارد كه طعنه به فلسفه بزند كه فلسفه در اين‌جا كارايي ندارد و من اين حرف را قبول نمي‌كنم. آنچه را علم نتوانست تثبيت كند، نمي‌تواند ضعفش را به فلسفه نشان بدهد و بگويد چون علم به روح نرسيد و ما روح را زير ميكروسكوپ نديديم پس نيست؛ و لذا فلسفه كه مي‌گويد «روح» هست، حرف‌هاي بي‌ربط مي‌زند. اصلاً او حق ندارد چنين حرفي بزند.@#@ پس اگر ما مرز بين علوم را شناختيم و دانستيم كه هر كدام از اين‌ها در كجا كارايي دارد و محدوده‌ي استدلال‌ها را شناختيم، بسياري از شبهاتي كه امروز متوجه كارايي فلسفه است، خود به خود خيمه‌اش مي‌خوابد؛ و سرّ اين‌كه امروز بسياري از جوان‌هاي ما گول اين مسئله را مي‌خورند و حرف‌هايي را كه آن‌ها مي‌زنند، پخته و نپخته و گاهي طوطي‌صفت بازگو مي‌كنند، اين است كه به معارف علمي و نظام فلسفي ما آشنايي ندارند.
پس با اين دو ويژگي، نه علم مي‌تواند در مسائل فلسفي دخالت بكند و نه فلسفه مي‌تواند با برهان چيزهايي را در علم ثابت بكند، كار هر از اين‌ها كار علي‌حده‌اي است. امّا علم، چه بخواهد و چه نخواهد سر سفره‌ي فلسفه نشسته است. موضوع فلسفه، الموجود بما هو موجود است؛ امّا موضوع علوم، موجودات خاصه است؛ مثلاً روان‌شناسي بحث از وجود روح انسان مي‌كند. علم حساب بحث از وجود و عوارض عدد مي‌كند. هندسه بحث از وجود كميت‌هاي متصله مي‌كند. فيزيك بحث از وجود حركت و زمان مي‌كند و طب بحث از وجود بدن انسان مي‌كند؛ امّا در فلسفه از وجود بما هو موجود بحث مي‌كند. پس علم هرگز كاري با اين ندارد كه اين موضوعِ مورد بحثش وجود دارد يا نه؟
آيا مثلاً علم روان‌شناسي كه بحث از روان مي‌كند، حقيقتي به عنوان روان داريم يا نداريم؟ اين كار، بحث روان‌شناسي نيست، بلكه بحث فلسفي است. فلسفه بايد اثبات بكند كه ما حقيقتي به نام روح داريم، بعد از آن‌كه در فلسفه تثبيت شد كه وجود روح محقق است، موضوع را به دست روان‌شناس مي‌دهد و مي‌گويد كه تو بحث كن؛ يا مثلاً يك طبيعي‌دان كه از اجسام بحث مي‌كند، اين‌كه آيا حقيقتي به نام جسم در خارج هست يا نه، بحث فلسفي است. آيا جسم داراي ابعاد ثلاثه است يا از ذرات لايتجزي كه ذي مغناطيس مي‌گفت، تشكيل شده است. اين ذرات لايتجزي جسم است و اين بعدي را كه شما مي‌بينيد جسم نيست. اين سنگ يك متر در يك متري را كه مي‌بينيد جسم نيست. جسم عبارت از آن مولكولي است كه اگر آن شكسته شد ديگر سنگ نيست. اگر شما اين سنگ يك متري را دو قسمت بكنيد، هر كدام از اين دو قسمت خودش سنگ است. صد قسمت بكنيد، هر كدام از اين‌ها باز سنگ است. هزار قسمت بكنيد، باز سنگ است. بالاخره سنگ كدام است؟ سنگ آن نيست كه يك متر در يك متر باشد. سنگ آن است كه اگر آن را شكستيد ديگر سنگ نيست. مي‌رسد به مولكول كه اگر مولكول را شكستيد، اگر آن نظام جرم اتمي از هم گسست، ديگر حالت جسميّت سنگي ندارد و يك چيز ديگري خواهد شد. جسم كدام است؟ اين كه اصلاً جسم به ماهو جسم داريم يا نه؟ و داراي ابعاد ثلاثه است يا نه؟ يا اصلاً بعد ندارد و از اجزاي غير ذي بُعد (به قول ذي مغناطيس) درست شده است. يك بحث فلسفي است. در فلسفه بحث مي‌شود بعد از آن‌كه حد و حدودش درست شد، اين را تحويل آقاي طبيعي‌دان مي‌دهند و او از اجسام بحث مي‌كند. يا مثلاً فرض كنيد كه موضوع علم هندسه چيست؟ ما دايره داريم يا نه؟ يا دايره نيست و كثيرالاضلاع است. خوب، خيلي معتقدند كه ما در خارج دايره نداريم. اگر دايره داريم فقط در ذهن داريم. آن چيزي كه در خارج است يك واقعيت دندانه دندانه است. چون خطوط روي يك يك از اين مولكول‌ها مي‌آيد. و برحسب آن مولكول و چينش آن، اين خط پايين و بالا مي‌شود. پس ما دايره‌ي دقيق در خارج نداريم. امّا دايره در ذهن داريم. اين كار فيلسوف است. فيلسوف اين را منقح مي‌كند و به مهندس مي‌دهد او در نظام هندسي خودش با ذهن خودش كار مي‌كند. و همين طور بسياري از علوم حقيقيه در موضوع خودشان سر سفره‌ي فلسفه نشسته‌اند و وام‌دار فلسفه‌اند و اگر مي‌گويند ما اين حرف‌ها را قبول نداريم، نمي‌دانند چه چيزي را انكار مي‌كنند. اگر فلسفه را انكار كنند و راه را براي نظام فكري يك فيلسوف ببندند، هرگز نمي‌توانند بحث از اصل ثبوت موضوع علم خود بكنند. بالاخره علم موضوعي دارد يا نه؟ اين موضوع هست يا نيست؟ هر موضوعي كه محمول آن هست يا نيست باشد، بحث فلسفي است، ولو اين‌كه در كتاب طبيعيّات بحث شود كه آيا ما جسم داريم يا نه؟ اگر هم اين كار را كردي اين جزء مبادي تصديقيّه و يا جزء مبادي تصوريّه‌ي علم است و خودش جزء علوم طبيعيه نيست؛ لذا شما در اصول هم خوانده‌ايد كه هميشه بحث از موضوع جزء مسائل علم نيست. در كفايه‌ و رسايل، قبل از تعريف علم اصول مي‌گويد كه بايد طوري تعريف بكنيد كه موضوع علم در خود علم أخذ نشود. بايد يك علم ديگري متكفّل موضوع علم باشد. يكي از كارايي‌هاي فلسفه در نظام علمي عالم، آن است كه فلسفه متكفّل اثبات موضوعات همه‌ي علوم است. مسئله‌ي ديگري كه ما قبلاً در طليعه‌ي بحث تذكر داديم اين بود كه فلسفه مبتني بر ابتدايي‌ترين بديهيات است. تمام براهين، حتي در رياضيات، هندسه و فيزيك، اصلاً بنياد استدلال در نظام فكري بشريت، مبتني بر اصل تناقض است. خداي منان متعال يك قضيه به نام استحاله‌ي تناقض به ما داده است كه پايه‌ي ساختمان نظام فكري و علمي بشريت است. اگر خدا از اين قانون‌ها چندتايي به ما مي‌داد، نظام علمي بشريّت هم چندين برابر مي‌شد.
كسي به من گفت كه من قبول ندارم كه تناقض محال است. گفتم قبول نداري؟ گفت: نه. گفتم: من قبول دارم كه تناقض محال است. گفت: نخير اين طوري نيست. گفتم: پس چرا با من بحث مي‌كني؟ من با تو بحثي ندارم. مگر تو نمي‌گويي كه تناقض محال نيست؟ گفت: چرا! گفتم: خيلي خوب، تو مي‌گويي تناقض محال نيست. من مي‌گويم تناقض محال است و هر دو حرف درست است. با من چه بحثي داري؟ او نمي‌فهمد كه با من كه دارد بحث مي‌كند، ارتكازش اين است كه تناقض محال است. مي‌خواست با استحاله‌ي تناقض اثبات بكند كه تناقض محال نيست.
من به او فهماندم كه اگر بخواهي اثبات بكني كه تناقض محال نيست باز بايد با استحاله‌ي تناقض اثبات بكني. اگر كسي استحاله‌ي تناقض را قبول نداشته باشد، حتي نمي‌تواند براي اين ادعاي خودش دليل اقامه بكند.
ما در فلسفه از اين گونه مسائل باز هم داريم. يكي از آن‌ها قانون عليت است كه هيچ كس نمي‌تواند آن را انكار بكند. چرا؟ به علّت اين‌كه آن كسي كه انكار مي‌كند، بدون دليل حرف مي‌زند يا با دليل؟ آن كسي كه قانون عليت را انكار مي‌كند آيا گزاف حرف مي‌زند و مي‌گويد كه من بدون هيچ دليلي قبول ندارم؟! يا قانون عليت را انكار مي‌كند و استدلال هم مي‌كند. اگر استدلال مي‌كند استدلال علّت براي ادعاست. چون حد وسط علّت ثبوت اكبر براي اصغر است. پس شما اگر بخواهيد با دليل حرف بزنيد به وسيله‌ي قانون عليت مي‌خوهيد عليت را انكار بكنيد و اين از اَمْحل محالات است و به هيچ وجه معنايي ندارد. اين را بايد دانست كه اصل تناقض يك هم چنين چيزي است؛ لذا يكي از كاربردهاي استحاله‌ي تناقض مبارزه‌ي با سوفيست است. سوفيست اصل استحاله‌ي تناقض را قبول ندارد. يعني او مي‌گويد كه هيچ يزي در عالم نيست. استدلال هم معنا ندارد. حالا يك قاطع است يا شاكّ البتّه سوفيست‌ها پنج، شش گروه هستند: بعضي‌ها معتقدند كه مثلاً غير از خود و فكرشان چيزي در عالم نيست؛ آنچه هست خيالات است. بعضي‌ها معتقدند كه حتي فكر خودشان هم درست نيست. بعضي‌ها هم معتقدند كه حتي خودشان هم در خارج نيستند؛ يعني سوفيست افراطي‌اند كه در خودشان هم شك دارند. خوب، با اين شخص به هيچ وجه نمي‌شود صحبت كرد. ابن سينا مي‌گويد كه چنين كسي مريضي است كه اصلاً نمي‌شود با او حرف زد؛ ولي اگر شما او را وادار به حرف كنند، اولين جمله‌اي را كه او ادا كند و هفت چيز را ناخودآگاه اثبات كرده است. يعني اگر يك سوفيست در مقابل شما ايستاد و به شما گفت: من حرف شما را قبول ندارم، يا در مقابل شما ايستاد و گفت: من هيچ چيز را قبول ندارم، به محض اين‌كه اين حرف را بزند به طور ناخودآگاه هفت چيز را اثبات كرده است.
اوّل: متكم (خودش كه حرف زده است)؛ دوّم: كلام (چون ممكن بود كه بايستد و هيچ يزي نگويد)؛ سوم: دلالت كلام (يعني معتقد است كه اين حرفي را كه مي‌زند، دلالت مي‌كند كه ما مي‌فهميم)؛ چهارم: خود كلام (كه من حرف زدم)؛ پنجم: اراده؛ ششم: مخاطب؛ هفتم: عليت و معلوليت و تأثير؛ چون معتقد است كه اين حرفي را كه مي‌زند در شما اثر مي‌كند و شما چيزي از حرف او مي‌فهميد). اگر او هر كدام از اين هفت تا را قبول نداشته باشد بايد لب ببندد و سخن نگويد. به هيچ وجه نمي‌تواند كم‌ترن حرفي را با شما بزند. سيدنا الاستاد علامه طباطبايي خن خيلي جالبي در نهايه‌ي الحكمه دارد. در همان اوايل نهايه‌ي الحكمه مي‌فرمايد: فرق سوفيست با ما فقط در حرف است والاّ در عمل او عين ماست. وقتي كه غذا مي‌خواهد، سفره را پهن مي‌كنند، شما با آن سوفيستي كه با شما بحث مي‌كند هر دو برمي‌خيزيد و كنار سفره مي‌نشيند. هر دو غذا مي‌خوريد. حالا اگر يك درنده‌اي را ببيند، اگر او شكّاك باشد، بايد بايستد؛ حال اين‌كه او زودتر از شما فرار مي‌كند؛ به خاطر اين كه اگر او چيزي دارد فقط در حرف است والاّ در عمل يكي است. اگر تشنه‌اش شد آب مي‌خورد و اگر گرسنه‌اش شد غذا مي‌خورد. اگر رفيقش را ديد سلام عليك مي‌كند. اگر دشمنش را ديد بدش مي‌آيد، اگر پسرش را ديد او را دوست دارد و همين‌طور، جميع آن چه را كه دوست دارد يا دوست ندارد.@#@ رفتار او در همه‌ي اين‌ها عين كسي است كه خيلي عادي است؛ بنابراين، ما از اين شخصي كه حرف زد مي‌پرسيم: تو قبول داري كه حرف زده‌اي يا نه؟ اگر بگويد كه من قبول دارم، هفت چيز را ثابت كرده است و نمي‌تواند بگويد كه آنچه را كه مي‌گفتم نيست. خود به اصل استحاله‌ي تناقض پي مي‌برد كه گفتن مانند نگفتن نيست. اراده مانند لا اراده نيست. مخاطب مانند لامخاطب نيتس. اگر مخاطب نبود، حرف نمي‌زد. تا شما آمديد شروع به حرف زدن كرد. پس با التزام به اصل استحاله‌ي تناقض اين شخص ارتكازاً بيدار مي‌شود؛ البتّه ابن سينا يك فرض ديگري هم دارد. مي‌گويد: اگر با اين حرف‌ها هم بيدار نشد، او مجادل است. راه فهماندن او فقط اين است كه همين‌طور كه نشسته است، محكم بزن بر گوشش. اگر گفت چرا؟ بگو خيال كرده‌اي؛ كسي به شما متعرض نيست؛ خيالات است. يا همين‌طور كه نشسته است، آتشي پشت دستش بگذار. اگر خواست فرياد بزند، دستش را محكم بگير و بگو خيالات است و هيچ چيزي نيست و او را در آب بينداز. مخصوصاً اگر شنا هم بلد نباشد، داد مي‌زند كه بياييد و مرا از آب درآوريد. خوب، او را ول كن و بگو نه، تو خيالات كرده‌اي. مي‌گويد: اگر كار او به اين جا رسيد كه بعد از اين استدلال باز با شما محاجّه كرد، معلوم مي‌شود كه يا او اختلال حواس دارد و يا مجادلي است كه اصلاً بر عدم قبول تعمّد دارد، والاّ اگر شخصي عادي باشد مي‌فهمد.
اين‌ها جزء كاربردهاي فلسفه در نظام عموم است. ولي چون ما خيلي فرصت نداريم، ذيل مباحث را جمع مي‌كنم. ولي در نظام كاربردي خود ما، در مسائل اعتقادي شيعه، فلسفه و كلام هر دو يكي است. يعني موضوع آنچه را كه شما در شرح تجريد مي‌بينيد، در اسفار هم مي‌بينيد.
شما موضوعاتي را كه در فلسفه در بحث الهيات بالمعني الاخصّ و الهيات بالمعني الاعم دارد در شرح تجريد نيز مي‌بينيد. فقط يك تواني علم كلام دارد كه فلسفه آن توان را ندارد. در كلام ما مي‌توانيم نبوت خاصه را كه نبوت شخص رسول اكرم محمد بن عبدالله(ص) است، اثبات بكنيم؛ امّا در فلسفه فقط نبوت عامه قابل اثبات است و نبوت شخص قابل اثبات نيست. چرا؟ چون در فلسفه ما با استدلال حرف مي‌زنيم. و «الجزئي لا يكون كاسباً و لا مكتسباً»، جزيي هرگز به وسيله‌ي برهان استياد نمي‌شود؛ امّا ما در علم كلام راه‌هايي داريم كه نبوت خاصه را اثبات مي‌كنيم؛ و به همين دليل ما در علم كلام امامت شخص علي، اميرالمؤمنين(ع) را اثبات مي‌كنيم و اثبات مي‌كنيم كه او وصيّ بلافصل خاتم النبيّين(ص) است؛ امّا در فلسفه فقط بحث از ولايت عامه مي‌شود و نمي‌توانيم شخص را اثبات كنيم.
دويست مسئله از فلسفه‌ي يونان به دست علماي اسلام رسيد كه آن دويست مسئله اكنون به حدود هزار و دويست مسئله‌ي اصلي و ده‌ها هزار مسئله‌ي فرعي تبديل شده است. اگر كسي از آن‌ها (فلاسفه‌ي يونان) بيايد و به او بگويند كه اين فلسفه، فلسفه‌ي يونان است، او اصلاً نمي‌داند كه فلسفه با «ث» است، يا با «ص» است و يا با «س». فلسفه‌ي يونان كجا بود؟ آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت. فلسفه، اسلامي است و از نظام تربيتي مكتب قرآن متخذ است و اين قابل اثبات است. بُعد دين چه مي‌كند؟
1. اثبات ذات خدا؛
2. توحيد خدا؛
3. وحدت و بساطت خدا از شش جهت؛ يعني اثبات مي‌كند كه خدا مركب از ماده و صورت، ماهيت و وجود، جنس و فصل، اجزاي خارجي فكّي، و جوهر و عرض نيست؛ و در خداي تعالي تركيب از حدود راه ندارد. كه اين غير از توحيد است. توحيد، يعني خداي منان و متعال يك است و دو نيست؛
4. توحيد در اسما و صفات؛ يعني خداي تعالي داراي اسما و صفات ذاتي است. اسما و صفات ذاتي خدا چند تاست؟ متكلمين يك سلسله شمرده‌اند كه او حي، قادر، سميع، بصير و عليم است؛ امّا صفات ذات خداوند زياد است. خدا واجب بالذّات و نور بالّذات، وجود بالذات، فيّاض بالذات و الي ماشاءالله است. امّا همه‌ي اين صفات ذاتي عين ذات است و تكثّر در ذات باري تعالي ايجاد نخواهد كرد. اين را فلسفه‌ي ما ثابت مي‌كند، حال اين‌كه متكلمين اشاعره و معتزله در اين‌جا به بن‌بست‌هاي بسيار عظيمي برخورد كرده‌اند كه رهايي هم ندارند؛
5. بحث اثبات علم؛ بحث اثبات علم ذاتي باري تعالي به كثرات از مشكل‌ترين مسائل حكمي در طول تاريخ است كه ابن‌سينا و فارابي و اعاظم و علماي مشّاء در اين مسئله قايل به فاعل بالعنايه و صوَر مرتَسمه شده‌اند كه اشكال فراواني بر آن وارد است و اين اشكالات در فلسفه‌ي متعاليه دفع شده است و به قول يكي از اساتيد، بحث علم باري و علم به كثرات در سقع ذات را فلسفه‌ي متعاليه مثل حلوا حل كرده است كه اصلاً اين را مي‌شود گفت جزء كرامات اين فيلسوف عظيم است. گاهي كه انسان به تضارب آرا برخورد مي‌كند، تا به حرف‌ اين مرد نرسيده است عجيب متزلزل مي‌شود.
6. بحث از افعال الهي؛ مانند خير و شر كه هر دو از خدا صادر مي‌شود. عليت سنخيّت مي‌خواهد. شر چگونه در خدا ظاهر مي‌شود؟ اگر خدا علّت شرّ باشد سنخيت لازم نمي‌آيد، و حال اين كه خدا خير محض است؟ اين مسائل چه طور حل مي‌شود؟ همه در فلسفه‌ي متعاليه حل شده است و در آنجا اثبات مي‌كند كه ما مطلقاً شر نداريم، هر چه هست نسبي است؛ اگر آتشي يك نفر را سوزاند، اين آتش خير است يا شر؟ آتش براي او شر است و الاّ اگر آتش نباشد، غذاي شما طبخ نمي‌شود و زمستان شما هم گرم نمي‌شود. اگر حرارت نباشد يك بوته هم از زمين نمي‌رويد؛ پس اگر شر است شرّ نسبي و اضافي است نه شر مطلق. آن چيزي كه در خارج است خير محض است. قضا و قدر، حدوث عالم، دوام فيض، اثبات عالم مثال، عليت استحاله‌ي دور و تسلسل، نفي اتفاق، نفي گزاف و بسياري از مسائل، مثل ارتباط حادث به قديم، ارتباط ماده با مجرد، اين‌ها از معضلات علم است كه همه‌ي اين‌ها در فلسفه بحث و حل شده است و بحمدالله والمنة، خداوند متعال به بركت ضوء قرآن و سنّت، اهتداي ذهن اين بزرگان را متكفل شد و اين‌ها توانستد مطابق با آيات و روايات عقلاً حرف بزنند.
امّا موضوع فلسفه‌ي متعاليه، وجود است. بحثي كه اخيراً هم در بعضي از كتاب‌ها نوشته شده است، بعضي از جار و جنجال‌ها اتفاق افتاده است كه موضوع فلسفه‌ي متعاليه وجود است و قايل به اصالت وجود و وحدت وجود است و وحدت وجود سر از شرك در مي‌آورد. در جلد دوّم اسفار، در اواخر بحث علّت و معلول، مرحوم آخوند تصريح مي‌كند كه ذات مجهولة الكنه خدا موضوع هيچ مسئله‌ي عرفاني و فلسفي‌اي نيست. (من تقاضا مي‌كنم كه خوب دقت بكنيد، اين كساني كه فحاشي مي‌كنند قيامت بايد جواب بدهند.)
در آن‌جا اثبات مي‌كند كه ذات غيب الغيوب الهي موضوع هيچ مسئله‌ي عرفاني و فلسفي‌اي نيست. چرا؟ چون عقل در حريم ذات راه ندارد تا بخواهد حرفي بزند. فقط مي‌داند كه هست. پس آن چيزي كه موضوع فلسفه است، صادر اوّل است، «بسيط الحقيقة كل الاشياء»، كه عقل اوّل است. آن عقل اوّل يك واحد است. آن چيست؟ ظلّ الهي، مظهر الهي و هوالظاهر است. آن موضوعِ فلسفه است. پس اگر گفتند كه وحدت وجود و نظام وجود يك واحد است و اين يك واحد موضوع فلسفه است، اين يك واحد همان صادر اوّل است نه الله مجهولة الكنه كه تو بيايي و بگويي همه چيز خداست. و متأسفانه درس فلسفه در حوزه‌ي ما عمومي نيست. يك عده همين طور نشسته‌اند و حرف مي‌زنند. يك كسي كتابي به ردّ فلسفه نوشته بود و گفته بود، قال في اصول الكافي، در حالي كه «في الاصول الكافي» صحيح است. كسي كه هنوز نمي‌داند صفت و موصوف بايد از نظر تنكير و تعريف مساوي باشند، مي‌تواند فلسفه را رد كند؟
كسي گفت: من با فلسفه مخالفم. گفتم: خوانده‌اي. گفت: نه. گفتم: مخالف از باب مفاعله است و مفاعله هم بين اثنيني است. تو كه از فلسفه هيچ چيزي نمي‌داني با چه چيزي مخالف هستي؟
روزي يكي از خبرنگارها با فردي مصاحبه مي‌كرد. از كسي پرسيد: عقيده‌ي شما چيست؟ گفت: راجع به چه چيزي؟ گفت: هيچ چيز. مي‌خواست مردم را بخنداند. مگر مي‌شود راجع به هيچ مخالف بود. آخر چه طور مخالفي؟! امروز شبهات بسياري در عالم آمده است كه ديگر نمي‌شود با اصل «مثبِتِ» اصول جواب آن را داد. بايد طلبه‌ها مجهز باشند. من يك وقتي در مدرسه‌ي كلام تخصصي درس مي‌گفتم. بعضي از طلبه‌ها راجع به اين كه ما گوشه و كنار بحث‌ها را خيلي باز مي‌كرديم ايراد داشتند؛ ولي من گوش ندادم. بعد از مدتي براي تبليغ رفت و بعد از بازگشت به من زنگ زد و گفت در جايي بودم كه فقط يك رشته از معلم‌ها بودند. آنچه را كه من در آنجا توانستم شبهه‌زدايي بكنم، همان‌هايي بود كه در اين كتاب بود. تا مجهز نباشيد نمي‌توانيد؛ گير مي‌افتيد. آقاي طلبه‌ي كذا در دانشگاه سر كلاس رفته است. از او سؤال كرده‌اند، گفته است سؤال زياد است، اگر بخواهيد مرا به چرا و چرا وادار كنيد، چراهاي من از شما بيش‌تر است. حرف نزنيد، اشكالات برقرار است. اسلام خيلي اشكال دارد. حرفي را كه خودش نمي‌داند گردن اسلام مي‌گذارد. به خاطر اين‌كه يك شكمي سير كند و چهار قَرآن حقوق بگيرد. خوب، تو كجا درس خوانده‌اي؟! بعد مي‌رود در سنگر علم مي‌نشيند، هر چه را كه بلد نيست يك قدم عقب‌تر مي‌آيد و به گردن اسلام مي‌اندازد.
چندي قبل به كسي گفتند: تو اوّل آن طور مي‌گفتي، حالا چرا اين طور مي‌گويي؟ گفته بود: بله، بعد از مدت‌ها فهميديم كه خيلي از مسائل آن طوري كه خيال مي‌كرديم نبود.@#@ خوب، آيا او خوانده و تحقيق كرده است؟ خدا علامه مطهري را رحمت كند. من يك وقتي حساب كردم كه شرح حال علامه مطهري (ره) با استعداد فوق‌العاده‌اي كه داشت، 27 سال درس خوانده بود. آن‌گاه به دانشگاه رفت. خوب البتّه او در هفت دريا هم غوطه بزند پاشنه‌ي پايش هم تر نمي‌شود؛ امّا آن آقايي كه قدري شرح لمعه خوانده است و كيف كذايي را به دست خود مي‌گيرد و با يك وضع كذايي مي‌رود، آقا كجا مي‌روي؟! دانشگاه. دانشگاه مي‌خواهي چه بكني؟ مي‌گويد: آقاي مطهري رفت. آخر، آقاي مطهري به تو چه مربوط است. گفت: شد غلامي كه آب جو آرد آب جو آمد و غلام ببرد. بايد مجهز شد. تا مطهري نشوي نمي‌تواني حرف بزني. يكي از رواة مي‌گويد: «من بيست سال درس خواندم، بيست سال هم فكر كردم و بيست سال هم حرف زدم». او قدم به هر جا نهد قدمش خير مقدم است. اين عذرها را كنار بگذاريد كه فلان درس حرام است، فلان درس حلال است. اين‌ها چه حرفي است. دقت كنيد و كار كنيد هر يك درس اقلاً چهار ساعت وقت مي‌خواهد. سه درس دوازده ساعت وقت مي‌خواهد. شما چهار ساعت وقت بگذار، پيش مطالعه بكن، مطالعه‌ي بعدي بكن، مرتب درس هم برو، مباحثه هم بكن، تا مسائل برايت حل شود. يك روز درس مي‌آيد و يك روز نمي‌آيد. يك روز اين درس مي‌رود! يك روز آن درس مي‌رود! واقعاً اگر انسان بخواهد درست كار بكند بايد ملتزم باشد. استاد گفت: چرا سر درس نيامدي؟ شاگر گفت: كار داشتم. گفت: چرا به كار نگفتي درس دارم؟! مي‌خواستي به كار بگويي درس دارم.
خدا حضرت آيت الله ستوده را رحمت كند. ما در محضر اين مرد بزرگ و شريف شرح لمعه مي‌خوانديم. بچه‌ي چند ساله‌اش فوت شد. جنازه را گذاشت و آمد درس گفت و بعد رفت جنازه‌ي بچه را برداشت و دفن كرد. اين طور كار مي‌كردند! خوب، اگر آدم كار نكند چيزي هم گيرش نمي‌آيد. «تا سر ندهي سِرّت ندهند.» در اين دنيا خدا زير سر استراحت هيچ چيزي نگذاشته است. همه چيز در سايه‌ي رنج و زحمت است. تو زحمت بكش. اگر مجهول داشتي، من در قيامت رقبه‌ي خود را ضامن تو قرار مي‌دهم.
خدا شاهد است كه وقتي در خدمت بعضي از اساتيد مي‌نشستيم، يك پارچه استخوان پيرمرد مساوي پانصد هزار جلد كتاب بود. اصلاً انگار اين مرد مجهول ندارد. خوب، اين‌ها هم از درون همين حجره‌ها درآمدند. اين حجره‌ها گواه بر همان مردم است. خدا آيت الله بهاء‌الديني را رحمت كند، مي‌گفت تابستان مي‌آمديم در همين جا در فيضيه فرش‌ها را پهن مي‌كرديم، مي‌گفت كه مگر طلبه‌ها به اين سادگي دست از مطالعه مي‌كشيدند. من يادم است كه در مدرسه‌ي حجتيه بودم. در آن مدرسه نوشته بود: كتاب‌دار بايد تا ساعت چهار و يك ربع كم شب در كتاب‌خانه باشد. آن وقت ساعت هشت و نيم مغرب مي‌شد، چهار ساعت و ربع كم حدود ساعت 12 مي‌شد. اين بدبخت كه مي‌خواست برود با طلبه‌ها دست به يقه بود. نمي‌گذاشتند برود. مي‌گفتند مطالعه‌ي ما تمام نشده است. البتّه از ميان آنهاست كه كساني در مي‌آيند كه مثل شيرهاي بيشه‌ي شجاعت كه هر كجا هست تمام شياطين فرار مي‌كنند. خدايا به حق محمد و آل محمد رحمت، بركات، فضايل، كرامت‌ها، معنويت‌ها بر اين حوزه‌ي علميه‌ي امام جعفر صادق(ع) نازل بفرما. همگي ما را موفق به رضاي خودت بگردان. به محمد و آل محمد لحظه به لحظه‌ي ما را در خدمت اسلام قرار بده.
ولي عصر، امام زمان (عج) ولي و صاحبمان را از ما راضي و خشنود بگردان .
پيش درآمد
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ [1]
ابتدا تعريفي از فلسفه‌ي اسلامي، سپس اهميت و مقصود از كارايي فلسفه‌ي اسلامي و در آخر، به اختصار، مواردي از كارايي‌هاي فلسفه‌ي اسلامي ارائه مي‌گردد.
فلسفه‌ي اسلامي چيست؟
واژه‌ي فلسفه، ريشه‌ي يوناني دارد. همه‌ي علماي قديم و جديد آشنا با زبان يوناني و تاريخ علمي يونان مي‌گويند: «اين لغت مصدر جعلي عربي كلمه‌ي «فيلوسوفيا» است. كلمه‌ي فيلوسوفيا مركب از دو كلمه‌ي «فيلو» و «سوفيا» است. فيلو به معناي دوست داشتن و سوفيا به معناي دانايي است؛ پس كلمه‌ي فيلوسوفيا به معناي دوست داشتن دانايي است. افلاطون سقراط را «فيلوسوفس» يعني دوست‌دار دانايي معرفي مي‌كند؛ بنابراين، كلمه‌ي «فلسفه» كه مصدر جعلي عربي است، به معناي فيلسوف‌گري است. قبل از سقراط، گروهي خود را «سوفيست»، يعني دانشمند مي‌ناميدند. اين گروه ادراك انسان را مقياس حقيقت و واقعيت مي‌گرفتند و در استدلال‌هاي خود از مغالطه استفاده مي‌نمودند. تدريجاً لغت سوفيست، مفهوم اصلي خود را از دست داد و مفهوم مغالطه‌كار به خود گرفت، و كلمه‌ي «سفسطه» در زبان عربي، مصدر ساختگي «سوفيست» است كه اكنون در ميان ما به معناي مغالطه‌كار است. سقراط به علت تواضع و يا شايد به علت احتراز از هم‌رديف شدن با سوفيست‌ها، امتناع داشت كه او را «سوفيست» يا دانشمند بخوانند؛ از اين رو، خود را فيلوسف، يعني دوست‌دار دانش خواند. تدريجاً فيلوسوفيا، برعكس كلمه‌ي سوفيست كه از مفهوم دانشمند به معناي مغالطه‌كار سقوط كرد، از مفهوم دوست‌دار دانش به مفهوم دانشمند ارتقا يافت و كلمه‌ي فلسفه نيز مرادف با دانش شد؛ با اين حال لغت فيلسوف به عنوان يك لغت اصطلاحي، قبل از سقراط و نيز بلافاصله بعد از سقراط به كسي اطلاق نشده است. لغت فلسفه نيز در آن ايام مفهوم مشخصي نداشت؛ مي‌گويند ارسطو نيز اين لغت را به كار نبرده است. مسلمين اين لغت را از يونان گرفتند، و از آن صيغه‌ي عربي ساختند و صبغه‌ي شرقي به آن دادند و به معناي مطلق دانش عقلي به كار بردند.
فلسفه در اصطلاح شايع مسلمين، نام يك فن و دانش خاص نيست. در گذشته همه‌ي دانش‌هاي عقلي را در مقابل دانش‌هاي نقلي (از قبيل: لغت، نحو، صرف، معاني، بيان، بديع، عروض، تفسير، حديث، فقه و اصول)، تحت عنوان كلي فلسفه نام مي‌بردند، و چون اين لغت مفهوم عامي داشت، قهراً فيلسوف به كسي اطلاق مي‌شد كه جامع همه‌ي علوم عقلي آن زمان، اعم از الهيات، رياضيات، طبيعيات، سياسيات، اخلاقيات و منزليات بود؛ لذا مي‌گفتند: هر كس فيلسوف باشد، يك جهانِ علمي است، مشابه جهان عيني.
وقتي كه مسلمين مي‌خواستند تقسيم ارسطويي را درباره‌ي علوم بيان كنند، كلمه‌ي فلسفه يا حكمت را به كار مي‌بردند، و قايل بودند كه فلسفه بر دو قسم است: نظري و عملي. فلسفه‌ي نظري آن است كه درباره‌ي اشيا، آن چنان كه هستند، بحث مي‌كند و فلسفه‌ي عملي آن است كه درباره‌ي افعال انسان، آن چنان كه بايد و شايد، بحث مي‌كند.
فلسفه‌ي نظري نيز بر سه قسم است: الهيات يا فلسفه‌ي عليا؛ رياضيات يا فلسفه‌ي وسطا و طبيعيات يا فلسفه‌ي سفلا.
فلسفه‌ي الهيات، به نوبه‌ي خود مشتمل بر دو فن است: امور عامه؛ الهيات بالمعني الاخص.
رياضيات بر چهار بخش است و هر كدام علم علي‌حده است؛ حساب، هندسه، هيئت، موسيقي.
طبيعيات نيز به نوبه‌ي خود، داراي بخش‌ها و اقسام زيادي است. فلسفه‌ي عملي نيز به علم اخلاق، علم تدبير منزل، علم سياست مدن تقسيم مي‌شود. پس فيلسوف كامل يعني جامع همه‌ي اين علوم.
به نظر اين فلاسفه، در ميان بخش‌هاي متعدد فلسفه، يك بخش نسبت به ساير بخش‌ها امتياز خاص و برتري دارد و به آن فلسفه‌ي اولي، فلسفه‌ي عليا، علم اعلي، علم كلي، الهيات و مابعدالطبيعه (متافيزيك) مي‌گويند. امتياز اين علم نسبت به ساير علوم عبارت است از:
1. به عقيده‌ي قدما، از هر علم ديگر برهاني‌تر و يقيني‌تر است؛
2. بر همه‌ي علوم ديگر رياست و حكومت دارد و در واقع، ملكه‌ي علوم است؛ زيرا علوم ديگر به او نيازكلي دارند؛
3. از همه‌ي علوم ديگر كلي‌تر و عام‌تر است.
از نظر اين فلاسفه، فلسفه‌ي حقيقي، همين علم است؛ از اين‌رو، گاهي كلمه‌ي فلسفه به اين علم اطلاق مي‌شد؛ پس، از نظر قدماي فلاسفه، لغت فلسفه داراي دو معنا بود: 1. معناي شايع كه عبارت بود از: مطلق دانش معقول كه شامل همه‌ي علوم غير نقلي بود. به اعتبار همين عموميت، مفهوم فلسفه را، از جنبه‌ي نظري و عملي، كمال نفس انسان مي‌دانستند. 2. معناي غير شايع كه عبارت بود از: علم الهي يا فلسفه‌ي اولي، كه از اقسام سه گانه‌ي فلسفه‌ي نظري است. در اين اصطلاح، فلسفه‌ي اولي علمي است كه درباره‌ي كلي‌ترين مسائل هستي، كه مربوط به هيچ موضوع خاصي نيست و به همه‌ي موضوعات هم مربوط است بحث مي‌كند؛ آن علمي كه همه‌ي هستي را به عنوان موضوع واحد، مورد مطالعه قرار مي‌دهد.[2] به هر حال واژه‌ي فلسفه داراي اصطلاحاتي است كه مهم‌ترين آنها عبارت‌اند از:
1. همه‌ي علوم حقيقي؛
2. علوم حقيقي، به اضافه‌ي بعضي از علوم قراردادي، مانند ادبيات و معاني و بيان؛
3. علوم غير تجربي، مانند منطق، الهيات و زيبايي شناسي؛
4. خصوص مابعد الطبيعه و الهيات.[3]
مقصود از فلسفه‌ي اسلامي در اين جا، همان مابعدالطبيعه يا الهيات است؛ يعني آن دانش عقلي مسلمانان كه از احكام كلي هستي بحث مي‌كند.
اهميت كارايي فلسفه‌ي اسلامي --------------------------------------
در باب كارايي فلسفه‌ي اسلامي مي‌توان از جهاتي بحث نمود.
الف) آيا فلسفه درباره‌ي امور مفيد زندگي بحث مي‌كند؟ آيا مباحث فلسفي در معارف بشري نقش دارند؟ آيا انسان در حيات خود به مباحث عقلي فلسفي نياز دارد؛ به عبارت ديگر، بحث‌هاي فلسفي چه نيازي از نيازهاي معرفتي انسان را برآورده مي‌سازد؟
ب) آيا تاكنون بحث‌هاي فلسفي نتيجه بخش بوده است، يا اين‌كه صرفاً اختلافات و درگيري‌هاي لفظي بين فلاسفه است؟ به عبارت ديگر، بر فرض كه پذيرفته شود فلسفه در حيات عقلاني انسان نقش دارد، آيا مباحث فلسفي، تاكنون به نتايج مورد اتفاق و قابل پذيرش همگان نايل شده است، يا در مقام اختلاف نظر باقي مانده است؟
آنچه اكنون در موضوع كارايي فلسفه‌ي اسلامي مورد بحث است، قسمت اول است؛ يعني آيا مباحث فلسفي در زندگي انسان كارايي دارد و در معارف بشري نقشي داشته است.
اما اهميت موضوع كارايي فلسفه، خصوصاً امروزه، بدين جهت است كه بر كاركردهاي هر پديده‌اي تأكيد مي‌شود و جايگاه و اهميت هر دانشي در پيامدها، آثار و كاركردهاي آن ديده مي‌شود؛ مثلاً براي اهميت جايگاه علم، به پيامدهاي آن، يعني صنعت و تكنولوژي استدلال مي‌شود؛ از اين رو امروزه اين سؤال كه فلسفه به چه كار مي‌آيد و چه نقشي در زندگي دارد، از اهميت مضاعفي برخوردار است.
كارايي‌هاي فلسفه (الهيات)
كارايي‌هاي فلسفه‌ي اسلامي را مي‌توان از راه‌هاي مختلفي بررسي نمود و به دست آورد؛ مثلاً مي‌توان سؤال نمود كه هدف فلسفه‌ي اسلامي چيست؟ فلسفه‌ي اسلامي چه موضوعي را بررسي و چه اموري را تبيين مي‌نمايد؟ فلسفه‌ي اسلامي تاكنون چه نتايج و دستاورد‌هاي معرفتي‌اي براي بشر داشته است؟ آيا مباحث فلسفي در ساير علوم تأثير دارد يا خير؟ در پايان اين مقدمه به طور مختصر به تأثير فلسفه در علوم اشاره مي‌شود. علوم از جهاتي به فلسفه نيازمندند كه از باب نمونه مي‌توان به موارد ذيل اشاره كرد:[4]
1. نياز علوم به فلسفه در اثبات موضوع
هر دانش حقيقي و از جمله هر يك از علوم، موضوعي دارند كه در حكم يك محور، گزاره‌هاي گوناگون آن دانش را به خود جذب مي‌كند و در قالب يك دانش در مي‌آورد.
اگر وجودِ موضوع دانش بديهي باشد نيازمند اثبات نيست، ولي اگر بديهي نباشد بايد آن را ثابت كرد و چه بسا، نحوه‌ي آن را نيز بايد معلوم نمود. هر دانشي با اين فرض آغاز مي‌كند كه موضوعش موجود است و هيچ دانشمندي ـ در مقام يك دانشمند ـ به اثبات وجود موضوع دانش خود نمي پردازد و اثبات وجود اشيا و تعيين نحوه‌ي آن، فقط در قلمرو فلسفه‌ي اسلامي است؛ از اين رو دانش‌هايي كه وجود يا نحوه‌ي وجود موضوعشان بديهي نيست، به فلسفه نيازمندند.
2. نياز علوم به فلسفه، در كليت و ضرورت قوانين شان
مقصود از قانون در اين‌جا قانون‌هاي تكويني است كه در دانش‌ها و از جمله در علوم به كار مي‌روند و توصيف كننده‌ي پديده‌ها و موجودات‌اند، نه قانون‌هاي وضعي و قراردادي كه نهادهاي قانون‌گذاري اجتماعي آنها را تصويب مي‌كنند.
ويژگي بارز قوانين تكويني، كليت و ضرورت آن است. كليت يك قانون به اين معناست كه اولاً، موضوع آن به يك شيء مخصوص و يا يك شخص اشاره ندارد؛ يعني مفهومي كلي است، نه جزئي. به موجب اين امر، گزاره‌اي كه دلالت بر يك قانون دارد، بايد واژه‌هاي به كار رفته در آن، اسم عام باشند، مانند انسان، الكترون و فلز؛ اسم خاص، مانند ابن سينا، ايران و رخش. پس گزاره‌ي ابن سينا دانشمند است، قانوني را بيان نمي‌كند.
ثانياً، حكم و مجهولي كه در قانون ذكر شده است، بدون استثنا، شامل همه‌ي مصاديقي است كه موضوع قانون مي‌تواند بر آنها صادق باشد، خواه مصاديقي كه درگذشته موجود بوده‌اند، يا الآن موجودند، يا در آينده موجود مي‌شوند؛ و خواه مصاديق فرضي.
[1] . سوره‌ي انفال، آيه‌ي 22.
[2] . مرتضي مطهري، آشنايي با علوم اسلامي، درس اول.
[3] . محمد تقي مصباح يزدي،آموزش فلسفه، چ اول، درس سوم و چهارم.
[4] . عبدالرسول عبوديت، درآمدي بر فلسفه اسلامي، فصل سوم.
@#@
خلاصه اين كه: هر قانوني حكمي را گزارش مي‌كند كه شامل كليه‌ي اشيايي است كه موضوع قانون، قابل صدق بر آنهاست، لذا بايد در گزاره‌اي كه دلالت بر يك قانون دارد، از واژه‌هاي هر يا هيچ يا مترادف اين دو استفاده كرد؛ اما ضرورت يك قانون به اين معناست كه در صورت فراهم بودن شرايط مذكور در قانون، ممكن نيست كه قانون تخلِف‌پذيرد و محقق نشود. حاصل اين كه، كليت و ضرورت قوانين علمي، در مجموع به اين معناست كه عوامل طبيعي مشابه، در شرايط يكسان، به طور تخلف‌ناپذيري، رفتارهاي مشابه دارند؛ در يك كلام، طبيعت، رفتاري دائماً يك‌نواخت و تخلّف‌ناپذير دارد. اگر گفتيم «نقطه‌ي انجماد هر آب خالصي در فشار يك اتمسفر صفر است» مبين يك قانون علمي است و به اين معناست كه اولاً، حكم مذكور شامل همه‌ي آب‌هاي گذشته و حال و آينده است و ثانياً، با وجود شرايط ياد شده، ممكن نيست آبي چنين نباشد.
براي درك اهميت كليت و ضرورت قوانين علمي، كافي است به اين نكته توجه شود كه همه‌ي پيش‌رفت‌هاي انسان در صنعت و تكنولوژي، مرهون كشف قوانين علمي است و همه‌ي اهميت قوانين علمي، مرهون قدرت پيش‌بيني اين قوانين است، و قدرت پيش‌بيني قانون علمي، در گرو ضرورت و كليت آن قانون است، و كليت قانون علمي (= يك‌نواختي دايمي رفتار طبيعت) و ضرورت آن (= تخلف‌ناپذيري رفتار طبيعت) اموري حسي نيستند و به اقرار همه‌ي فيلسوفان و از جمله فيلسوفان علم، اموري قابل تجربه هم نمي‌باشند.
قوانين فلسفي، كليت و ضرورت قانون‌هاي علمي را تأمين مي‌كنند. دانشمند به موجب اصل عليت مي‌داند كه برخي از پديده‌هاي طبيعي با برخي ديگر رابطه‌ي علِّي ـ معلولي دارند. وي با مراجعه به طبيعت و به روش آزمايش كشف مي‌كند كه كدام پديده، علت كدام پديده‌ي معين ديگر است؛ مثلاً كشف مي‌كند گرم شدن، علت انبساط است. سپس به موجب قانون «سنخيت علي ـ معلولي» حكم مي‌كند كه رابطه‌ي كشف شده، كلي (= يكنواخت و دايمي) است؛ يعني همواره در همه‌ي نمونه‌هاي مشابه ديگر نيز همين رابطه وجود دارد. هم چنين به موجب قانون «ضرورت علي ـ معلولي» حكم مي‌كند كه رابطه‌ي مزبور، ضروري است و امكان ندارد با وجود اين شرايط تخلف پذيرد. البته در آن مرحله‌اي كه دانشمند ادعا دارد كه علت پديده‌اي را كشف كرده است؛ مثلاً علت انبساط فلز، گرم شدن است؛ چون امكان اشتباه وجود دارد و احتمال دارد چيز ديگري علت آن باشد، قانون علمي از قطعيت برخوردار نيست؛ لذا از اين جا روشن مي‌گردد كه قانون علمي تا آن جا كه بر قوانين فلسفي متكي باشد از قطعيت برخوردار است؛ اما آن جا كه بر تجربه تكيه نموده است، قطعيت ندارد و احتمال خطا نيز وجود دارد.
نتيجه آن كه «اصل عليت» و قانون، «سنخيت علي و معلولي» و «قانون ضرورت علي ـ معلولي» از پيش‌فرض‌هاي فلسفي اجتناب‌ناپذير همه‌ي علوم‌اند.
3. نياز علوم به فلسفه در ساير پيش‌فرضهاي فلسفي
علوم، نيازهاي ديگري نيز به فلسفه دارند؛ مانند نياز معرفت‌شناسي به اصل «شناخت‌پذيري جهان براي انسان» و نيز، نياز همه‌ي علوم به اصل «امتناع تناقض».
كارايي فلسفه‌ي اسلامي (الهيات اسلامي)
منظور از فلسفه‌ي اسلامي با اين پسوند، همان چيزي است كه مسائل مربوط به شناختِ «موجود بماهو موجود» يعني هستي را مطرح مي‌كند؛ لكن نه براي اين‌كه خود آن موضوعات و فهم آن مسائل، مقصود اصلي باشد، بلكه همان گونه كه بزرگاني هم چون علامه طباطبايي فرموده‌اند، غايت فلسفه، يا دست كم يكي از غايت‌هاي آن، شناخت مبدأ عالي جهان و اوصاف و افعال اوست، يعني مباحث امور عامه و بحث‌هاي متعدد فلسفي كه در الهيات به معناي اعم مطرح است. هدفِ ديگري داشته است. درست است كه بحث از «موجود بما هو موجود» از جمله مسائل استطرادي فلسفه نيست؛ اما گاهي اين مباحث براي اين كه في نفسه، كمال مطلوب است و يا اين كه از راه طرح اين گونه مسائل، انسان به هدف متعالي‌تري دست پيدا كند، مطرح مي‌شوند. تقسيم مباحث فلسفي به دو بخش الهيات بمعني الاعم و الهيات بمعني الاخص، اين نكته را افاده مي‌كند كه در فلسفه‌ي اسلامي، هدف اقصي و غايت اعلا، شناخت مبدأ جهان و اوصاف و افعال اوست؛ بنابراين، ويژگي خاص فلسفه‌ي اسلامي و اهميت آن در اين است كه مسائلي را كه در فلسفه‌ي يونان مطرح بوده - كه البته همان گونه كه شهيد مطهري رحمة‌الله عليه به اين مسأله اشاره كرده، معدودي از مسائل كنوني فلسفه در يونان مطرح بوده است و بسياري از آنها حاصل فكر و انديشه‌ي مسلمان است ـ همه را در خدمت آن هدف متعالي و در جهت رسيدن به آن غايت، منظم ساخته است.
پس بحث از «موجود بما هو موجود» بحثي فلسفي است؛ لكن اگر كسي مسلمان نباشد و به فلسفه رو آورد، به طور طبيعي، از هر موجودي به هر شكلي كه باشد، بحث مي‌كند؛ خواه در راستاي الهيات بالمعني الاخص باشد كه فيلسوف اسلامي در صدد نيل به آن است و خواه در آن جهت نباشد؛ اما فلسفه‌ي اسلامي آن مسائل را از آن رو مطرح كرده كه براي درك الهيات بمعني الاخص لازم است، و مسائلي كه مي‌تواند در زمينه‌ي فلسفه مطرح شود بسيار وسيع و فراگير است كه ما در اين جا به ذكر مسائلي مي‌پردازيم كه در تبيين اصول عقيدتي اسلام و برهاني ساختن آنها نقش اساسي دارد.
البته اصول عقايد اسلامي، از نظر روش تبيين و اثبات، به سه بخش عمده تقسيم مي‌گردد؛
1. مسائلي كه تنها با روش تعقلي، كه همان روش فلسفه و استدلال فلسفي است، قابل تبيين و اثبات است و راه ديگري جز برهان براي اثبات آن وجود ندارد، مانند اثبات واجب تعالي، اصل توحيد و ضرورت نبوت.
2. مسائلي كه راه‌هاي متعددي براي اثبات آنها وجود دارد و از جمله راه‌هاي اثبات آن، فلسفه است؛ مثلاً، اصل معاد، صفات الهي و مانند آن را، هم مي‌توان از طريق ادله‌ي نقلي اثبات كرد و هم مي‌توان با استدلال فلسفي و روش تعقلي اثبات نمود. در اين زمينه كار فلسفه‌ي اسلامي اين است كه چيزهايي را كه تعبدي و مسموع‌اند معقول سازد، يعني براي آنها برهان عقلي اقامه كند؛ مثلاً معاد جسماني، صفات الهي، مسأله‌ي قضا و قدر، امر بين الامرين و مانند اين ها را با روش تعقلي مبين مي‌سازد؛
3. بخشي از مسائل اعتقادي در دين وجود دارد كه فلسفه براي اثبات آنها مفيد نيست؛ مسائلي از قبيل امامت خاصه و نبوت خاصه؛ بنابراين، اگر ما فلسفه را فلسفه‌ي اسلامي مي‌ناميم به اين دليل است كه اولاً، فلسفه در خدمت تبيين عقايد اسلامي است و بدين دليل، فلسفه جزو علوم اصلي و در حقيقت، علم الاديان مي‌شود؛ زيرا اسلام و اصول اساسي آن را تبيين مي‌كند؛ ثانياً، الهاماتي وجود دارد كه فلسفه، به خصوص حكمت متعاليه و فلسفه‌ي صدرالمتألهين ـ همان گونه كه صدرالمتألهين در بسياري از مسائل مطرح نموده است ـ از نور وحي گرفته است؛ مثلاً صدرالمتالهين مي‌گويد: «من مساله‌ي حركت جوهري را از آيه‌ي «تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ»[1] الهام گرفته‌ام؛ بنابراين، فلسفه‌ي اسلامي، علمي است كه فيلسوفان مسلمان اصول آن را از كتاب و سنت گرفته و در صدد برهاني كردن آنها برآمده‌اند و همين مطلب يكي از عوامل رشد و توسعه و گسترش فلسفه است، تا آن جا كه مسائل بسياري در فلسفه‌ي اسلامي مطرح است كه در فلسفه‌هاي متقدم بر آن، سابقه‌ نداشته، حتي مسيحيت و فلسفه‌ي قرون وسطي نيز از فلسفه‌ي اسلامي استفاده‌هايي كرده‌اند؛ چنان كه خود نيز به اين مطلب اذعان دارند؛ از اين رو اين فلسفه را فلسفه‌ي مسلمانان مي‌دانند؛ زيرا در خدمت اسلام و در مقام تبيين عقايد اسلامي بوده و الهام گرفته از اسلام است.[2]
[1] . سوره‌ي نمل، آيه‌ي 88.
[2] . حجت‌الاسلام فياضي، ميزگرد هويت فلسفه اسلامي، معرف، ش 16، ص 9 و 10.
سوال: آيا بر هر انساني لازم است كه فلسفه را بياموزد؟
جواب: اگر ما فلسفه را بالاخره نوعي جهان‌بيني بدانيم و اعتقادات اوليه، بله هر كسي بايد به حسب ظرفيت خود، خدا و اسماء و صفات براي او ثابت باشد. بايد امامت را ثابت بكند. بايد اصول دين را استدلالي بفهمد.
منتها هر كسي بر حسب بنيه‌ي وجودي و استعداد خودش بايد اين‌ها را بداند. اين مسلم است كه هيچ كس از اين قبيل بحث‌ها مستثنا نيست.
سوال: آيا فلسفه استعداد خاصي مي‌خواهد؟
جواب: بله، البتّه فلسفه‌ي تخصصي استعداد خاص مي‌خواهد؛ امّا سعي كنيد كليات فلسفه را دريابيد كه كليات فلسفه نياز به آن مقدار استعداد فوق‌العاده زياد، ندارد. امّا سعي كنيد كه اصطلاحات عمومي را بدانيد چون انسان در مطالعات خيلي گير مي‌افتد. در موارد بسياري، اصطلاحات فلسفي مثلاً در كتاب‌هاي اصولي به كار رفته است. مثلاً «ماهيّت» دركلام آخوند چقدر به كار رفته است؟ لوازم ماهيت چقدر به كار رفته است؟ مثلاً: لوازم ماهيت قابل جعل نيست، ماهيت قابل جعل نيست. خوب، شما بايد اين را بفهميد. حالا چه طوري مي‌خواهيد بفهميد؟ اين‌ها مباحث فلسفي است كه شما بايد اصطلاحات آن را دريابيد. حتماً انسان بايد اصطلاحات را بداند.
سوال: آيا ممكن است كه فلسفه موجب گمراهي انسان بشود؟
جواب: نه، اگر كسي درست فلسفه بخواند و دقت بكند و نزد استاد ماهر و ذي فن بخواند، چراغ است. چراغ كه باعث ضلالت نمي‌شود. منتها بله، «نؤمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» نباشيم؛ يا اصلاً درس‌هاي غير مرتب، مطالعه نكند، يا سر درس نيايد، خوب، ما گاهي از اوقات ديده‌ايم كه مدرسه پر است و گاهي يك چهارم مدرسه هم جمعيت ندارد و تا آخر سال اين طور است؛ اگر با چنين وضعي بخواهد بخواند، نبايد بخواند. امروز اشكال را مي‌خواند، فردا كه بايد جواب را بشنود، مي‌رود و ديگر نمي‌آيد! اشكال در ذهنش مي‌ماند خوب، البتّه اين كارها غلط است و نبايد اين كار را بكند و اين طور، اصول و فقه هم براي انسان ضلالت مي‌آورد، چه برسد به مسائل اعتقادي و فلسفي.
سوال: آيا فلسفه و يا فلاسفه در روايات مورد مذمت قرار گرفته‌اند، در صورت وجود چنين رواياتي، تفسير آنها چيست؟
جواب: عرض كنم كه بسياري از اين سلسله روايات، داراي سند ضعيف هستند؛ گذشته از اين، گاهي فلاسفه بر ملاحده‌ي زمان اطلاق مي‌شد. مثل ابن ابي العوجاء، ابن مقفّع، ديساني، كه اين‌ها فيلسوف زمان و ملحد بودند و گاهي منظور از فلاسفه اين‌ها بودند.
و كساني هم بعد از اين‌ها با يك حالت الحادي يا لااقلّ شاك، به نام فلسفه آمده بودند؛ والا اگر فلسفه را رها كنيد و در روايات به كلمه‌ي «تعقّل» مراجعه كنيد در جلد اوّل وافي اثر فيض، بيش از صد روايت در نظام تعقل آمده است كه برو بخوان و ببين آنجا چه مي‌گويد. يكي از آن‌ها اين است كه اصلاً مخاطب خدا فقط اولي الالباب و اولي العلم و اولي العقل هستند و خدا به غير اولي العقل اعتنا ندارد. بيش از صد روايت قريب به اين مضمون! و من توصيه مي‌كنم كه بحث علم و معرفت وافي را حتماً ‌ببينيد و مخصوصاً اوايل اصول كافي را.
امام صادق(ع) نقل مي‌كند كه ملكي پيش خداي تعالي آمد. سؤال خيلي عجيبي كرد و گفت: من عابدي را مي‌شناسم كه در فلان غار و فلان كوه دارد زندگي مي‌كند و اين مدت‌هاي عمرش را از خدا سؤال كرد و هيچ وقت دعاي او مستجاب نشد. چرا دعاي او را مستجاب نمي‌كني؟ خداوند به آن ملك گفت كه برو يك شب با او باش و بيتوته بكن و ببين چه مي‌گويد؟
ملك آمد نزد زاهد و از او خواست كه امشب را با او (زاهد) باشد و با هم عبادت بكنند. او (زاهد) گفت عيبي ندارد. فردا صبح كه ملك مي‌خواست از نزد زاهد برود، گفت كاري نداري؟ گفت: من يك حاجت دارم. گفت چيست؟ گفت: اين پايه‌ي كوه كه فصل بهار مي‌شود آن قدر سبز و خرم است كه آدم حيفش مي‌آيد. بعد از مدتي هم اين مراتع به صورت كاه درمي‌آيد و زرد مي‌شود و از بين مي‌رود. اي كاش خدا الاغش را مي‌فرستاد و از اين همه سبزه‌زاري كه اينجاست الاغ خدا استفاده مي‌كرد. ملك پا شد و آمد و برگشت. حضرت فرمود: آن چيزي كه معيار است عقلانيت انسان است.[1]
عقلانيت انسان است كه به عمل انسان ارزش مي‌دهد. شما مراجعه بكنيد، مي‌بينيد در اين زمينه چه قيامتي است.
البتّه يك بحث ديگري هم هست. مؤمن طاق از شاگردان امام جعفر صادق(ع) است. او بسيار آدم زبده و زيرك و فوق‌العاده‌اي بود؛ اين مؤمن طاق مي‌رفت و با اين ملاحده‌ي زمان شروع به بحث مي‌نمود. يك روز يكي از رفقاي او آمد و او را ديد. به او گفت كه تو چرا داري بحث مي‌كني؟ مگر امام صادق(ع) نگفت بحث كردن و تكلم و علم كلام حرام است؟ مؤمن طاق به او گفت: آيا امام به تو گفت كه بيايي به من هم بگويي كه من اين كار را نكنم؟ گفت: نه. گفت «اَطِعْ اِمامَكَ فيما أمَرَكَ» او خيلي بدش آمد و پيش امام صادق(ع) رفت و از اين آقا (مؤمن طاق) گله كرد. حضرت خنديد و گفت: «او راست مي‌گويد، (إنَّهُ يَطيرُ وَ يَخْفَضُ) او بلد است كه در بحث بالا و پايين برود، امّا تو نمي‌تواني. او غير از تو است».[2]
لذا شيخ انصاري در اوّل رسايل در بحث قطع، تصريح مي‌كند كه اگر در عمل به قطع و استدلال در روايات نهي شده است به خاطر اين است كه مبادا كسي مبهم بماند و اين موجب بشود كه آبروي اهل‌بيت(ع) و شيعه پيش كفار و مشركين و معاندين برود. اگر نهي كرده‌اند از اين نظر است. پس بسياري از نهي‌ها هم حمل به اين مي‌شود كه آن شخص استعداد كار را نداشته است.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
[1] . اصول كافي، باب علم وعقل.
[2] . اصول كافي.