امروز:
جمعه 6 اسفند 1395
روشنفکري در ايران
قال الله الحكيم في كتابه الكريم:
اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم
اولئك الذين اشتروا الضّلالة بالهدي فما ربحت تجارتهم و ما كانوا مهتدين مثلهم كمثل الذي استوقد نارا فلمّا اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم في ظلمات لا يبصرون. صمٌ بكمٌ عميٌ فهم لايعقلون.
براي شناخت روشن‎فكر پيش از هر نكته و نظري بايد ديد روشن‎فكر به چه معني است؟ به چه كساني روشن‎فكر گفته مي‎شود؟ روشن‎فكر داراي چه ايده، انديشه و برنامه‎اي است و چه اهدافي را دنبال مي‎كند؟
متأسفانه تاكنون تعريف جامع و كاملي در اين زمينه ارائه نشده است. حتي كساني كه خودشان از تبار و قبيله روشن‎فكران بوده‌اند، نتوانسته‌اند تعريف درستي براي آن ارائه دهند. جلال آل احمد در اين زمينه مي‌گويد:
... نمي‌دانم با اين كلمه روشن‌فكر چه بايد كرد و بدتر از آن، با خودش؛ با اين اسم و مسمايي كه از صدر مشروطيت تاكنون بيخ ريش زبان فارسي و به دنبال آن سرنوشت فارسي زبانان بسته شده است كه نه حد و حصري دارد، و نه مشخصاتي و نه تكليف روشن است و نه گذشته‎اش و نه آينده‌اش. آخر اين روشن‌فكر يعني چه؟ و روشن‎فكر كيست؟ كجاي كدام مدراج جا مي‌گيرد؟ آيا اين مدرج فرهنگي است يا سياسي و اجتماعي؟ آيا مثل ديپلم و ليسانس يك تصديق نامه‌ي علمي يا يك مقام اجتماعي است؟[1]
مي‌بينيم كه خود جلال آل احمد هم در اين زمينه نتوانسته است تعريف درستي ارائه دهد. ديگران هم كه در اين ورطه وارد شده‌اند و بحث كرده‌اند بازهم تعريف جامع و كاملي ارائه نداده‌اند وارد شدن در اين بحث ما را از اصل قضيه دور مي‌كند، ناچاريم براي شناختن كساني كه در ايران روشن‌فكر خوانده مي‌شوند به همين مسئله بسنده كنيم كه آن‌هايي را كه در عرف و جامعه روشن‌فكر مي‌گفتند بشناسيم و روي زندگي و عملكرد آنان به بحث بنشينيم، ببينيم چه موضعي داشته‎اند و چه رفتاري كرده‎اند. فكر مي‌كنم كه در همين حد براي ما كافي باشد و چاره‌اي جز اين نداريم. چون در زمينة روشن‎فكري هر تعريفي ارائه دهيم عده‌اي را شامل مي‌شود و عده‌اي ديگر را كه روشن‌فكر خوانده مي‌شوند در برنخواهد گرفت. براي اين‌كه دست كم اين مسئله روشن شود كه روشن‎فكري در ايران از چه زماني آغاز شده؟ و در چه تاريخي افراد و چهره‌ها و عناصري را با عنوان روشن‌فكر در جامع مطرح كرده‌اند؟ ناگزيريم كه مقداري به گذشته برگرديم و به روابط اروپا و ايران به اجمال و گذرا نگاهي بيندازيم.
از تاريخ 1096 ميلادي نخستين جنگ صليبي با ايران آغاز شد. تا آن زمان هنوز پاي اروپايي‌ها به كشورهاي شرق و خاورميانه نرسيده بود. آنان اطلاعات افسانه‌اي از اين منطقه داشتند. اين گونه براي آنان وانمود شده بود كه در كشورهاي شرقي و خاورميانه منابع بسيار غني طلا و نقره و چيزهاي ديگر فراوان زير دست و پا ريخته است و هركس بتواند به اين منطقه دست پيدا كند ديگر در طلاجات و جواهرات غرق خواهد شد. زماني كه پاپ خواست نخستين جنگ صليبي را عليه اسلام و كشورهاي اسلامي آغاز كند، در سخن‌راني خود دو نكته را بازگو كرد: يكي همين بود كه در كشورهاي شرقي تا آن‌جا كه دلتان بخواهد طلاجات و جواهرات و چيزهاي ارزش‌مند و قيمتي زير دست و پا ريخته است و حتي شير و عسل به صورت جوي در خيابان‌ها روان است. همان چيزي كه براي عالم آخرت به ما وعده داده شده است. او در اين جا به پيروان خود نويد داد كه در ايران و كشورهاي اسلامي، شير و عسل به صورت جوي در خيابان‌ها جاري است. و نكته‌ي دوم بر آن بود كه افكار مذهبي را هم در جهت بسيج توده‌ها به كار بگيرد. بنابراين ادعا كرد كه چون مرقد حضرت عيسي(ع) در اورشليم هست، ما بايد آن‌جا را از چنگ آن وحشي‌ها آزاد كنيم.
با سخن‌راني پاپ سيل دهقانان و روستائيان و مردم گرسنه و وحشيِ غرب به سوي كشورهاي شرقي سرازير شد. در تاريخ اين طور منعكش شده كه آنان بدون هيچ سلاح و ابزار جنگي؛ به عشق و اشتهاي اين كه در كشورهاي شرقي به منابع غني و زر خيز و ارزش‌مند دست پيدا خواهند كرد؛ مانند شن بيابان به سوي شرق سرازير شدند؛ همه‌ي وجودشان را حسرت و حرص فراگرفته بود. وقتي كه به منطقه‌ي شرقي رسيدند قبل از اين كه به اورشليم برسند از سوي كشور عثماني و حكومت‌هايي كه بر آن‌جا حاكم بودند قتل عام شدند و همان طور كه بازهم در تاريخ آورده شده تعداد كمي توانستند به كشورشان برگردند و جان سالم به در ببرند. ولي اين جريان باعث نشد كه آن‌ها دست از آن هوس بردارند و بر جاي خود بنشينند. آنان بارديگر در سال 1099 ميلادي با ابزار و وسايل جنگي آن روز هجوم آوردند و توانستند اورشليم را تصرف كنند؛ اما مقاومت مردم مسلمان، به آنان اجازه نداد كه به صورت دراز مدت در آن‌جا ساكن باشند و باز هم از آن جا رانده شدند. اما جنگ صليبي پايان نپذيرفت و آن حرص و آز اروپاييان براي تصرف كشورهاي اسلامي باعث شد كه بيش از چند قرن اين گونه جنگ‌ها ادامه پيدا كند پي‎درپي حمله مي‌كردند و سركوب مي‌شدند. گاهي منطقه‌اي را مي‌گرفتند، سكونت مي‌يافتند ولي باز از چنگ‌شان در مي‌آمد. من عذر مي‌خواهم كه اين تاريخ را به صورت ميلادي بيان مي‌كنم؛ اصولاً تاريخ ميلادي يكي از مصيبت‌هايي است كه گريبان‌گير كشورهاي اسلامي شده است. در كشورهاي عربي اين تاريخ رسمي است و غير آن را نمي‌فهمند. در ايران هم آن‌هايي كه به اصطلاح مي‌خواهند خيلي خودشان را روشن‌فكر جلوه دهند از تاريخ ميلادي استفاده مي‌كنند. اگر مي‌توانستيم در اين زمينه‌ها هم اين تاريخ‌ها را با تاريخ قمري تطبيق دهيم، بهتر بود ولي در هر صورت فعلا ناگزيريم كه تا آن جايي كه تاريخ قمري در دست‌رس نيست از اين تاريخ استفاده كنيم.
در سال 1420 ميلادي بار ديگر حمله‌اي رخ داد و در قستنطنيه جنگ بسيار حماسي از سوي نيروهاي اسلامي با آن‌ها در گرفت و آن جا بود كه اروپايي‌ها طبق نوشته‌هاي خود، كارشناسان، مورخان و محققان خودشان به نقش و عظمت اسلام در بسيج توده‌ها پي بردند. در نتيجه اين نكته براي آنان روشن شد كه تا وقتي كه در جوامع اسلامي دين باوري و اعتقادات ديني حاكم است و اسلام در ميان جامعه نقش دارد؛ تصرف اين كشورها مشكل است. بعدها هم كه اروپا در دوران صفويه يك مقدار از نظر تكنولوژي و تكنيك پيشرفت كرده بود، بر آن شدند كه با شيوه‌هاي غيرجنگي نفوذ كنند تا بتوانند منابع كشورهاي اسلامي را به دست بياروند. وقتي كه با شاهان صفوي وارد مذاكره شدند و نماينده فرستادند، در اين مقطع هم با مخالفت‌هاي سنگين علماي ديني مواجه شدند. آمدن اروپايي‌ها در آن مقطع به كشور ايران دو انگيزه را به همراه داشت:
1. وادار كردن شاهان صفوي به جنگ با دولت عثماني، كه دولت عثماني براي اروپاييان بسيار خطرناك شده بود و پيشرفت‌ها و قدرتي كه داشت آن‎ها را به وحشت انداخته بود. و فكر كردند كه اگر بتوانند دولت ايران و رژيم صفوي را در جهت مقابله با دولت عثماني بسيج كنند، خنجري از پشت خواهد بود و در نتيجه مي‌توانند به راحتي يك نفسي بكشند؛
2. به دست آوردن منابع زرخيز ايران؛
هر دو جريان با مخالفت علما مواجه شد. علما در زمينه‌ي حضور خارجي‌ها در ايران اعتراض مي‌كردند، مردم مسلمان روي خوش نشان نمي‌دادند و حتي جنگ ايران با يك كشور اسلامي هم با مقاومت سرسختانه‌ي علما مواجه شد. مخالفت علما با جنگ عليه دولت عثماني تا آن‎جا بود كه شاه عباس در يك سخن‎راني در اين باره به علما حمله كرد و چنين گفت:
اين ملاهاي ما هستند كه دين و مذهب را دست آويز ساخته، دايماً به گوش من مي‌خوانند كه جنگ دو ملت مسلمان با هم ناپسند و شرم‌آور است. اما من صريحاً به ايشان اخطار مي‌كنم كه از اين پس اگر در اين باره مرا دردسر دهند همگي را خواهم كشت و خواهيم گفت كه بر اجسادشان نيز صد شلاق بزنند.[2]
مخالفت علما با جنگ دولت صفويه عليه عثماني تا اين حد مسئله‌ساز مي‌شود كه شاه عباس آن گونه تهديد مي‌كند. مقابله‌ي علما با سياست شوم بيگانگان و فزون‌خواهي اروپاييان و جنگ بين دو كشور مسلمان، بار ديگر براي كشورهاي اروپايي و دولت‌هاي جهان‌خوار روشن كرد كه نقش علما و اسلام در ايران بسيار سهمگين و سنگين و طوفان‌زا است و با اين وضع نمي‌توانند بر كشور اسلامي ايران چنگ بيندازند.
مورد ديگري كه باز نقش اسلام و علماي ديني را براي غرب به درستي روشن ساخت، حكم جهادي بود كه از سوي علما در سال 1826 ميلادي براي مقابله با دولت روسيه صادر شد. دولت روسيه به كشور ايران تجاوز كرده بود و قسمتي از شهرهاي قفقاز را تصرف كرده بود. حكم جهاد از سوي علما صادر شد به دنبال اين حكم يك باره ارتشي قوي و نيرومند حمله كرد و روسيه‌ي تزاري را غافل‌گيرساخت و قسمتي از خاك ايران را كه در قفقاز و آن مناطق تصرف كرده بود از دست داد اين حكم و حركت براي آنان بسيار تعجب‌آور بود. البته با شگرد ديگري وارد جريان شدند و سعي كردند خوانين و سران نظامي فريب ‌خورده را تحت تأثير قرار داده و اغفال كنند و كاري كردند كه ميان سران خان‌ها و بسياري از سران و فرماندهان ارتش با عباس ميرزا كه خود فرمانده‌ي جنگ و ولي‌عهد هم بود اختلاف ايجاد شد، در نتيجه روسيه توانست آن مناطقي را كه از دست داده بود دوباره بگيرد و همين امر نيز منجر به قرارداد تركمنچاي شد.
[1] . خدمت و خيانت روشن‎فكران، چاپ اوّل، انتشارات طلوع بي‎تا، ص 4.
[2] . نصرالله، فلسفي، زندگاني شاه عباس اوّل، 590، ص 89.
@#@ از جمله مناطقِ خاك ايران كه از دست رفت، گرجستان بود. در اين هنگام مسئله‌اي پيش آمد كه باز براي جهان غرب و استكبار وحشت‌انگيز بود و آن اين بود كه وقتي گرجستان تصرف شد، سفير روسيه تزاري در ايران به نام گريبايدف، كه خودش هم از فراماسون‌ها بود، اعلام كرد كه تمام زناني كه اهل گرجستان هستند و در ايران به سر مي‌برند بايد به گرجستان برگردند؛ چون بسياري از زن‌هاي گرجستاني در ايران ازدواج كرده بودند و بچه و نوه داشتند و روسيه روي اين زمينه پافشاري كرد و حتي كار را به آن جا رساند كه مأمورين سفارت‌خانه به بعضي از خانه‌ها حمله كردند و زن ايراني مسلمان را به عنوان اين كه گرجي است، دست‌گير و به سفارت منتقل كردند.
اين جريان باعث شد كه احساسات مردم جريحه دارد شود، علماي اسلام،‌‌ از جمله آيت الله حاج‌آقا مسيح تهراني حكم جهاد صادر كرد. مردم به سفارتخانه‌ي روسيه حمله كردند. وقتي كه اين جريان پيش آمد و اين حمله صورت گرفت گريبايدف وحشت كرد، در گام نخست آن دو نفر زن گرجي را آزاد كرد كه شايد مردم آرام بگيرند، مردم بلافاصله زن‌ها را به منزل حاج‌آقا مسيح تهراني منتقل كردند ولي خشونت و احساسات جريحه‌دار شده‌ي آنان آرام نگرفت و به فشار بر سفارتخانه ادامه دادند.
به جاست كه اين قضيه را ذكر كنم: شخصي به نام يعقوب‌زاده به مقدسات اسلامي ـ پيامبر اكرم(ص) ـ توهين كرد و به سفارت روسيه‌ي تزاري فرار كرده و آن‌جا پناهنده شد. مردم از سفات خواستند كه او را تحويل دهد، وقتي كه گريبايدف ديد فشار مردم مضاعف شده و آرام نمي‌گيرند، او را به بيرون از سفارت فرستاد كه مردم همان جا او را تكه تكه كردند و كشتند. در پي آن مردم به سفارت ريختند و سرانجام هشتاد نفر از كساني كه به سفارت هجوم آورده بودند و سي نفر از اعضاي سفارت از جمله گريبايدف كشته شدند. او به عنوان سفير يك دولت قدرتمند در آن‎جا به قتل رسيد. اين جريان كمر استكبار جهاني را شكست و زنگ خطر را به شدت در گوش آن‌ها طنين‌انداز كرد. اين واقعه در سال 1829 ميلادي مطابق با 1245 قمري رخ داد. در اين زمان استكبار جهاني بر آن شد كه يك فكر اساسي براي جهان اسلامي و علماي ديني و مذاهب اسلامي بيانديشد تا اين مذهب و مكتب را به نحوي زير سؤال ببرد.
توطئه‌اي كه صورت گرفت اين بود كه همان جرياني كه در غرب با رنسانس و جريان انقلاب فرانسه توانست به اصطلاح دين را از صحنه بيروت كند و كليسا را در محاصره قرار بدهد، همان برنامه را در ايران پياده كنند. در غرب، فلاسفه و به اصطلاح نخبگاني بودند كه عليه دين و كليسا و اصحاب كليسا و پاپ و اسقف مقالات فراواني مي‌نوشتند و داستان‌سرايي مي‌كردند. آن‌ها با استهزاء و تمسخر توانستند كار را به آن‌جا بكشانند. اكنون در ايران بايد چه كار بكنند؟ در ايران نخبگان آن‌چناني نداشتند. به همين علت در صدد برآمدند كه چندكار را هم زمان انجام بدهند؛ الف. ترجمه‌ي كتاب‌هايي كه در غرب عليه مقدسات ديني در جهت انكار الوهيّت، وحي و نبوت، در جهت به زير سؤال بردن مسايل ديني مطرح شده بود و توزيع آن كتب در ايران؛ ب. افرادي را از نظر فكري پرورش بدهند تا با همان شيوه‌هاي انديشه‌هاي غربي يه صحنه بيايند و بازيگر صحنه بشوند.
در اين مرحله فراماسون‌ها بازيگر صحنه شدند؛ يعني سازمان فراماسونري كه در غرب در انگلستان و فرانسه به وجود آمده بود، براي اين كه بتواند از نظر فكري و سياسي و اجتماعي و اخلاقي در جوامع مختلف نفوذ كند بر آن شد كه به صحنه بيايد و در ميان ايرانيان همان برنامه‌اي را پياده كند كه در فرانسه به عنوان انقلاب كبير صورت گرفته بود. از جمله كارهاي آنان همين بود كه افرادي را شكار كنند و پرورش دهند. بنابراين مي‌بينيم كه از سال 1226 قمري كه افراد ايراني به شيوه‌هاي مختلف به غرب رفتند، غربي‌ها روي افكار آنان كار كردند.
نخستين كسي كه به چنگ فراماسون‌ها گرفتار شد شخصي به نام عسگرخان ارومي بود؛ عسگرخان ارومي به عنوان نماينده‌ي شخصي فتحعلي شاه در سال 1226 قمري ره سپار فرانسه شد تا دولت فرانسه را به حمايت از ايران وادار نمايد و ايران را در جنگ با روسيه ياري دهد. چون فتحعلي شاه احساس مي‌كرد كه به دليل جنگ دراز مدتي كه با روسيه داشته است به شدت فرسوده شده و ديگر بيش از اين توان ادامه ندارد. عسگرخان ارومي وقتي كه به فرانسه آمد به جاي اين كه مأموريت خودش را انجام بدهد از سوي فراماسون‌ها محاصره شد، شست و شوي مغزي داده شد و از او جاسوسي ساختند كه نه ديني و نه ناموسي و نه غيرتي براي او باقي مانده بود. او در آن‌جا مدتي به عياشي سرگرم بود و وقتي هم كه به ايران برگشت طبق اسنادي كه وجود دارد، خارجي‌ها را به حرم سراي خودش كشاند. يكي از خارجي‌ها در خاطرات خودش مي‌نويسد: يكي از نيك‌بختي‌هايي كه به من دست داد اين بود كه من توانستم در حرم سراي عسگرخان ارومي رفت و آمد داشته باشم، به گونه‌اي كه حتي اگر خودش هم نبود من به حرم سراي او مي‌رفتم و اين براي من مايه‌ي خوش‌بختي بود.
غيرت و دين را از او گرفتند و اين گونه او را به عنوان يك چهره‌ي فراماسوني مسخ كردند. نخستين فراماسونري كه از ايران معرفي شده است عسگرخان ارومي است. فتحعلي شاه ناگزير شد كه شخص ديگري را به جاي او بفرستد؛ زيرا مأموريت خود را انجام نداده بود. دومين كسي كه شاه معرفي كرد، ميرزا ابوالحسن خان ايلچي بود. اما او نيز به سرنوشت عسگرخان گرفتار شد. او هم دومين نفري بود كه به توطئه‌ي فراماسونري پيوست و به عيش و نوش و فساد و فحشا كشيده شد و وقتي كه به ايران برگشت كتابي تحت عنوان «حيرت نامه‌ي سفرا» نوشت و در آن شگفتي و شيفتگي خودش را در برابر غرب نشان داد؛ كه غرب چه قدر پيشرفت كرده است! چه قدر عظمت دارد! چه قدر مهم است! و ما بايد با غرب هماهنگ و هم فكر بشويم و بايد براي سعادتمان، غرب‌زده شويم تا بتوانيم موفق باشيم. هم زمان با جريان اين دو نفر،‌عباس ميرزا با آن شكست‌هايي كه در جنگ با روسيه متحمل شده بود، احساس كرد كه بايد عده‌اي از جوانان را به عنوان محصل به اروپا بفرستد تا در آن جا بتوانند از نظر تكنولوژي و تكنيك چيزهايي را فرا بگيرند و در كشورشان كاري انجام بدهند. پنج جوان را فرستاد كه آن‌ها هم باز به همين شكل در دام فراماسون‌ها افتادند و همه چيزشان را از دست دادند.
بدين ترتيب تقريباً از سال 1230 قمري زمينه‌ي روشن‎فكري در ايران به وجود آمد. عناصري به اروپا رفتند و برگشتند و حرف‌هاي تازه‌اي داشتند كه مهم‌ترين آن‎ها عبارت است از 1. مسئله‌ي دين ستيزي؛ كه دين را به مسخره مي‌گرفتند، خدا را انكار مي‌كردند و بسياري از منابع ديني را مسخره مي‌كردند و نسبت به دين نظري بسيار منفي ارائه مي‌دادند؛ 2. بايد سراپا به غرب تكيه بكنيم و غرب‌زده باشيم تا بتوانيم به سعادت دست پيدا كنيم؛ 3. مسئله‌ي غيرت بود؛ نه غيرت ديني نه غيرت ملي، و نه مسئله‌ي كشور،‌ هيچ چيزي براي آنان مطرح نبود. مخصوصاً در تفليس كه يكي از شهرهاي قفقازي بود و تحت تصرف روسيه‌ي تزاري قرار داشت، اروپايي‌ها به شدت سرگرم فعاليت‌هاي فكري، اعتقادي و سياسي بودند. براي اين كه هم دولت تزاري را تحت تأثير قرار بدهند، هم بتوانند نسبت به اسلام همان برنامه‌هايي را كه مي‌خواهند، اجرا كنند. همين مسئله‌ي ماركسيسم از غرب آمد. دولت‌هاي اروپايي براي اين كه روسيه‌ي تزاري را كه يك دولت سرمايه‌داري بود تحت فشار قرار بدهند و به اصطلاح از درون متزلزل كنند، انديشه‌هاي ماركسيستي را در آن‌جا رواج دادند، و روي آن تبليغ مي‌كردند. بر اساس همين تبليغ، خود ماركسيست‌ها قدرت را در دست گرفتند و براي دولت‌هاي غربي هم مشكل‌ساز شدند. در آن جا هم به منظور فراماسون كردن آن‎ها و ايجاد انديشه‌هاي الحادي، غربي و ضدمذهبي فعاليت خود را آغاز كردند. روي افراد مختلفي كار كردند كه از جمله‌ي آنان سرهنگ آخوندف بود.
ميرزا فتحعلي آخوندزاده در يكي از روستاهاي تبريز متولد شد. پدرش در كودكي در گذشت. او را به عمويش كه يك روحاني بود سپردند و به اين مناسبت او را ميرزا فتحعلي آخوندزاده ناميدند. سيزده ساله بود كه عمويش او را براي تحصيل به مدرسه‌اي در اردبيل فرستاد. در آن‌جا شخصي به نام ميرزا شفيع از ميرزا فتحعلي آخوندزاده سؤال كرد كه مي‌خواهي چه كاره بشوي؟ گفت: مي‌خواهم ملا بشوم. گفت: مي‌خواهي مفت خور بشوي؟ روي او كار كرد. از اين كودك شخصيتي ساخت كه ضد خدا، ضد دين و به طور كلي منكر همه چيز. گفتني است بنيان‌گذار اساس فرماسونري و انديشه‌هاي غربي در ايران همين ميرزا فتحعلي آخوندزاده بود كه حتي تا امروز بسياري از روشن‌فكرهايي كه مقاله مي‌نويسند و حرف‌هايي مي‌زنند و مطالبي مي‌گويند، از ميرزا فتحعلي آخوندزاده است كه بعد اشاره خواهم كرد چرا به او سرهنگ آخوندف مي‌گويند؟
اين شخص بعد از اين كه از طريق ميرزا شفيع فراماسونري شد، وردست مترجم در تفليس كه دولت تزاري در آن‌جا حاكم بود قرار گرفت كه آن هم فراماسونري و ارمني بود. به همان اندازه‌اي كه ميرزا فتحعلي آخوندزاده از مسجد و اسلام بي‌زار بود او هم از كليسا و مسيحيت بي‌زار بود. در نتيجه ميرزا فتحعلي آخوندزاده شروع به نوشتن و قلم زدن در جهت انكار الوهيت كرد و مطالبي نگاشت كه اشاره خواهم كرد.@#@ جالب توجه اين كه يك باره دولت تزار او را از وردستي مترجم برداشت و به ارتش برد و به او درجه‌ي استواري عطا كرد و طولي نكشيد كه به درجه‌ي سرهنگي رسيد. به نظر من انتقال او به ارتش و اعطاي درجه‌ي نظامي به او توطئه‌اي بود تا از اين طريق بتوانند در ايران نفوذ كنند. چون او آدمي ضدمذهب، خدا، اسلام وعرب بود و از طريق او مي‌خواستند برنامه‌اي را اجرا كنند و شايد بتوان گفت موفق نشدند. البتّه در اين زمينه دليلي در تاريخ نيست؛ فقط گفته شده كه او را از وردستي مترجم برداشتند و به ارتش و نظام روسيه‌ي تزاري بردند. در آن‌جا به نام سرهنگ آخوندوف معروف شد وكتابي به نام «مكتوبات كمال الدوله» نوشت. در اين كتاب بدترين جسارت‌ها را به حضرت رسول اكرم(ص)، حضرت سيدالشهداء(ع)، عاشورا و مسايل مرجعيت و تقليد نگاشته است و مسايل بسيار فراواني در اين زمينه آورده كه هيچ كشوري جرأت نكرد آن كتاب را چاپ كند. اين كتاب نه در ايران، نه در عثماني، و نه حتي در مصر چاپ شد. سرهنگ آخوندف در آن جا بسياري از حرف‌هايي را كه امروز گفته مي‌شود، آورده است؛ مثلاً حمله به تقليد؛ اين كه مگر ما ميمون هستيم كه بايد تقليد كنيم!؟ من يادداشت كرده‌ام و اگر بخواهم يكي يكي اين‌ها را براي شما بخوانم وقت زيادي گرفته مي‌شود. تقليد و خدا را انكار كرد و جالب است كه اين عبارت را دارد كه «خدايي وجود نداشته است تا انسان‌ها را خلق كند، اين انسان‌ها از ترس و اوهام (نعوذ بالله) خدا آفريده‎اند.» جسارت‌هايي را كه بر پيامبر اكرم(ص) مي‌كند انسان نمي‌تواند به زبان بياورد و قابل توجّه است كه همين شخص ملحد، كه خدا را قبول ندارد و به پيامبر(ص) جسارت مي‌كند و نبوت را انكار مي‌كند، در اين كتاب مي‌گويد: بايد در ايران يك پروتستانتيزم اسلامي صورت بگيرد.
به هر شكل طرح پروتستانتيزم اسلامي، حمله به تقليد، انكار بسياري از مباني ديني و مرجعيت و امامت، با اين پيشنهاد همراه بود كه مردم ايران آگاه و بيدار شوند و تشكيل فراماسونري بدهند. يكي از پيشنهادهايي را كه مي‌دهد تغيير خط است؛ مي‌گويد اين خط را عرب‌ها به گردن ما بسته‌اند و... شروع به گفتن معايب آن مي‌كند و اين كه ما بايد كاري بكنيم كه اين خط تغيير بكند و خط لاتين جايگزين آن شود. روي اين موضوع بسيار كار كرد. همراه با او شخصي به نام تالبوف كه او هم باز در همان تفليس بوده است ـ البته او ملحد و منكر خدا نبوده اما به شدت غرب باور و غرب‌زده بوده و علوم اسلامي را با تعبير السنه‌ي اموات مسخره مي‌كرد ـ او نيز معتقد بود كه بايد در ايران پروتستانتيزم اسلامي و اصلاح ديني صورت بگيرد.
سومين شخصي كه با اين‎ها هم صدا مي‌شود ميرزا ملكم‎خان است كه او هم پيشنهاد اصلاح ديني و پروستانتيزم اسلامي را مي‌دهد. سرهنگ آخوندف در جائي مي‌گويد: «بايد در ايران ظلمت روحاني برافتد و اصلاح دين از راه پروتستانتيزم اسلامي تحقق يابد. سياست و دين به كلي از يكديگر تفكيك گردد و دين در امور دنيايي تصرفي نداشته باشد.»[1] در مدت كمي اين روشن‌فكرها به صحنه آمدند؛ پروتستانتيزم اسلامي و اصلاح ديني را پيشنهاد دادند. به عنوان اصلاح‌طلب بازيگر صحنه شدند و تشكيلات فراماسونري را راه انداختند. ميرزا ملكم خان در سال 1237 شمسي سازمان فراماسونري را در ايران تشكيل داد. شاه‌زاده‌ها، درباري‌ها و دولت مرداني كه يكي پس از ديگري به اين تشكيلات پيوستند، در منزل جلال ميرزا كه خودش از شاه‌زاده‌ها بود جمع شدند. و عجيب اين جا است كه علماي اسلام با اين‎كه در آن روز هنوز ماهيت اين تشكيلات، درست مشخص نشده بود عليه اين تشكيلات قيام كردند. آيت الله ملاعلي كني(ره) حكم تكفير فراماسون‌ها را صادر كرد و به تبعيت از وي مردم به منزل جلال‌الدين ميرزا كه به عنوان فراموش خانه تشكيل شده بود ريختند و آن‎جا را به آتش كشيدند. اين قضيه در تاريخ به شدت كمرنگ مطرح شده و يا اصلاً خيلي جاها مطرح نشده است؛ براي اين كه اكثر تاريخ‌نويسان ما يا فراماسونري و يا فراماسون زده بودند، از اين جريان يادي نكرده‌اند.
ميرزا حسين خان سپه سالار به عنوان يك اصلاح‌طلب به صحنه آمد. اصلاح‌طلبي او چه بود؟ تاريخ‌نويسان آورده‌اند كه انگلستان براي رسانيدن او به صدارت با او سه شرط كرد كه اگر اين سه شرط را بپذيري ما كمك مي‌كنيم كه تو به صدارت برسي.
1. حكومت انگلستان در سيستان و بلوچستان را بپذيري. آن‎ها مي‌خواستند آن جا اختيار تام داشته باشند و از آن طريق بتوانند به هند و افغانستان دست‌رسي داشته باشند. اما دولت ايران امتناع مي‌كرد. و از ميرزا حسين سپه سالار خواستند كه اين اختيارات را به آن‎ها بدهد و سلطه‌ انگلستان را در سيستان و بلوچستان بپذيرد.
2. قرار داد رويتر را امضاء كند.
3. ناصرالدين شاه را وادار كند كه سفري به فرهنگ داشته باشد.
ميرزا حسين خان سپه سالار هر سه شرط را پذيرفت و در سال 1250 ش به عنوان يك دولت نو‌گرا و اصلاح‌طلب روي كار آمد. حكومت انگلستان در سيستان و بلوچستان را پذيرفت و قرارداد رويتر را امضاء كرد.
مقاد قرارداد اين بود كه كمپاني رويتر ـ كه يك نفر يهودي بود ـ با ميرزا حسين خان سپه سالار با دادن چهل هزار ليره رشوه، قراردادي امضاء كرد كه به موجب آن؛ تمام منابع زيرزميني ايران به مدت هفتاد سال در اختيار كمپاني رويتر قرار بگيرد. وقتي اين قرارداد را در مجلس عوام انگلستان بردند، آن‎جا گفتند كه اين قرارداد بين دو كشور نيست، بلكه نوعي فروش كشوري به كشور ديگري است. در سفري كه ناصرالدين شاه همراه با ميرزا حسين‎خان سپه‎سالار به غرب رفته بودند، سومين شرط اجرا شده بود. در آن جا ناصرالدين شاه را شيفته كردند. هم به ناصرالدين شاه و هم به ميرزا حسين‎خان سپه‎سالار رشوه دادند و هم به ميرزا ملكم خان كه به عنوان وزير مختار و واسطه بين كمپاني رويتر و ميرزا حسين خان سپه سالار فعاليت مي‌كرد. رشوه دادند و قرارداد را امضاء كردند. وقتي خبر آن به ايران رسيد در تاريخ ذكر نشده كه در تهران چه حوادثي رخ داد اما وقتي كه ناصرالدين شاه از سفر فرنگ بر مي‌گشت، به مرز قفقاز رسيد به او گفتند كه اگر ميرزا حسين خان سپه سالار با شما به تهران بيايد، تهران به آتش كشيده مي‌شود. ناصرالدين شاه اعتنا نكرد و وقتي كه به رشت رسيدند نامه‌ي آيت الله كني را به دست او دادند. نمي‌دانيم در آن نامه چه نوشته بود كه ديگر جرأت نكرد ميرزا حسين خان سپه سالار را با خودش به تهران بياورد. او را جا گذاشت، از صدارت عزل كرد و قرارداد را لغو نمود ناصرالدين شاه در قضيه‌ي قرارداد رژي و جريان تنباكو به شدت سرسختي نشان مي‌داد. حالا بنگريد كه در تهران چه كرده بودند كه او اين قدر سريع تسليم شد و قرارداد را عليرغم رشوه‌اي كه گرفته بود، ملغا كرد! تاريخ نويسان، حوادث تهران در اين برهه از تاريخ را با كمال وقاهت به شكل ديگري مطرح كرده‌اند. احمد كسروي در تاريخ مشروطه مي‌گويد كه ميرزا حسين خان سپه سالار چون شخصي نوانديش و اصلاح‌گرا بود از سوي ملاهايي مانند: ملاعلي كني و ملاصالح عرب تحت فشار قرار گرفت و از صدارت كنار گذاشته شد و بعد كه به قرارداد رويتر مي‌رسد در نصف سطر مي‌گويد قرارداد رويتر را بايد از لغزش‌هاي ميرزا حسين خان سپه سالار دانست. اما اين هم در جريان تاريخ درست انعكاس پيدا نمي‌كند و براي همه‌ي ما اين طور وانمود شده كه نخستين حركت آزادي‌خواه يا اسلامي سده‎ي اخير جنبش تبناكو بوده است و حال آن كه ما قبل از آن دو حركت داشته‌ايم؛ حركت ملاعلي كني عليه فراموش‎خانه‌ي فراماسونري و حركت ملاعلي كني عليه قرارداد رويتر كه اين‎ها به طور كلي مخفي نگه داشته شده و مسئله از قرارداد رژي مطرح مي‌شود كه اين هم تحريف تاريخ و خيانتي است كه فراماسون‌ها و روشن‌فكرها كردند و ما هم متأسفانه ناخود آگاه پذيرفتيم. امروز از هر كسي بپرسي، چه در كتاب‌هاي ديني و تاريخي و چه در مدارس و دانشگاه‌ها، نخستين جنبش سده‌ي اخير را جنبش تنباكو مي‌دانند و حال اين كه جنبش تنباكو دست كم سومين جنبش سده‌ي اخير است.
جريان روشن‎فكري به راه خود ادامه داد. اولين كاري كه كرد اين بود كه هر حركتي را كه از سوي علماي اسلام و ملت مسلمان ايران در جهت مقابله با استكبار جهاني و استبداد صورت مي‌گرفت، به انحراف بكشانند و يا با شكست مواجه كنند. در اوج نهضت جنبش تنباكو در همان شرايطي كه مردم براي جهاد و مبارزه آماده مي‌شدند آن‎ها شايع كردند كه اين دروغ است و فتوا از ميرزاي شيرازي نيست و جعل فتوا شده است. علماي تهران ناگزير به ميرزا نامه مي‌نويسند. ميرزا جواب مي‌دهد كه اين نامه از من و اين حكم از خودم است و من به حكم خود باقي هستم و علما مي‌توانند مردم را قانع كنند كه حكم جعلي نيست. در كنار اين قضيه شب‎نامه صادر كردند كه ما به علما امكانات، خانه،‌ اسباب و نعمت فراواني عطا كرديم ولي آن‌ها به داد ما نمي‌رسند. و اين در شرايطي بود كه علما روياروي دولت ايستاده بودند و با استبداد حاكم و استعمار خارجي و كمپاني رژي دست و پنچه نرم مي‌كردند. بعد هم كه به جريان نهضت مشروطه مي‌رسيم كه ديگر خبر داريد كه چه كار كردند. در نخستين گام همان شيوه‌اي را كه استكبار جهاني و فرهنگي مأب‌ها و به اصطلاح روشن‌فكرهاي غربي، عليه كليسا صورت داده بودند، سعي كردند كه در ايران عليه اسلام پياده كنند.
[1] . انديشه‎هاي ميرزا فتحعلي آخوندزاده، از انتشارات خوارزمي، چ اوّل، تيرماه 1348، ص 109.
@#@ در جريان مشروطه يك باره روزنامه‌هايي به صحنه آمد كه به شدت عليه اسلام و قرآن و مقدسات ديني و روحانيت هتاكي مي‌كردند و مطالبي چاپ مي‌شد كه شايد امروز نمونه‌هاي آن در بعضي از روزنامه‌هاي زنجيره‌اي مي‌بينيد. اگر به تاريخ مراجعه كنيد مي‌بينند كه اين حرف‌هايي كه امروز زده مي‌شود همان حرف‌هايي است كه در آن زمان زده شده است. چيز تازه‌اي نيست آنان در دوران مشروطه به شدت سعي كردند كه باورهاي ديني مردم را تضعيف و سست كنند و از اين طريق اسلام را زير سؤال ببرند.
برنامه‌ي دومي كه به كار گرفتند اين بود كه سعي كردند بين علما و رهبران مشروطه اختلاف ايجاد كنند. به اسم دفاع از آيت الله بهبهاني سيل جسارت و اهانت را عليه شيخ فضل الله نوري، سرازير كردند، به اسم دفاع از شيخ فضل الله نوري بهبهاني را مورد هتاكي قرار دادند و هر دوي آنان را تضعيف كردند. يكي را اعدام و ديگري را ترور كردند و فاتحه‌ي نهضت را خواندند و مسير را براي اين كه رضاخان را از اسطبل انگليس بيرون بكشانند و بر تخت سلطنت بنشانند، هموار كردند. در جريان مشروطه كه با آن همه توطئه‌ها و ترفندها، در سايه مقاومت علما و صبري كه در آن جا به كار برده بودند، بالاخره مشروطه فايق شد و مجلس تشكيل شد.
هنوز در آن زمان مردم مسئله‌ي انتخابات را درست نمي‌دانستند، رأي دادن و رأي گرفتن را بلد نبودند و سازمان‌هاي فراماسونري كه تحت عنوان انجمن‌هاي سري كار مي‌كردند به شدت فعال بودند. البته براي همه‌ي ما جا انداخته‎اند كه مجلس اول دوران مشروطه، مجلس مردمي بود. اما بايد بدانيد كه يك مشت فراماسونري و افراد ضد خدا، دين، فرهنگي مأب و غرب‌زده وارد مجلس شدند كه وقتي آيت الله بهبهاني گفت كه بايد احكام قرآن در مجلس مورد توجه قرار بگيرد و قانون طبق قرآن اجرا بشود، عده‌اي بلند شدند و گفتند:
«اگر اين گونه باشد ما از مجلس بيرون برويم. ما اگر مي‌خواستيم كه قانون قرآن اجرا بشود كه اصلاً نهضت نمي‌كرديم، نهضت مشروطه نمي‌خواستيم.»
وقتي كه حكم مشروطه از سوي مظفرالدين شاه تحت عنوان مجلس شوراي اسلامي صادر شد، داد آن‌ها در آمد كه مجلس شوراي اسلامي يعني چه؟ و قلم به مجلس شوراي ملي زدند و با كمال وقاهت، آن طور علني در مجلس عليه اسلام و مقدسات موضع‌گيري كردند كه شيخ فضل الله نوري آگاه‌تر از ديگر رهبران مشروطه دريافت كه جريان، دارد به كدام سو مي‌رود و چه مي‌شود. تا بتواند در برابر موج غرب‌گرايي و دين ستيزي بايستند اما آن‌ها به شدت همان شيوه‌اي كه الان به كار مي‌گيرند؛ يعني جوسازي، شايعه پراكني و دروغ پردازي را به كار گرفتند آن بزرگوار قرآن را از جيب خود در آورد و فرمود:
به اين قرآن قسم، من ضد مشروطه و مخالف مشروطه و طرفدار استبداد نيستم، بلكه من با مشروطه‌اي موافقم كه طبق قوانين قرآني اجرا شود و مشروعه باشد.
گفتند: قوطي سيگار از جيبش در آورد، قرآن كه نبود! به اين ترتيب به علما خون جگر دادند و آن جنايت‌ها را مرتكب شدند و بالاخره نهضت مشروطه و آزادي خواهي و عدالت‌خواهي را به آن وضعي كشاندند كه براي ايران جز مصيبت چيزي به همراه نداشت و سرانجام آن، استبداد رضاخاني بود.
وقتي رضاخان خواست روي كار بيايد چون ديدند كه در طول چندين سال قلم‌فرسايي، سخن‌راني، جوسازي و اهانت به مقدسات ديني نتوانستند اسلام را در ايران ريشه كن كنند، دريافتند كه اسلام با كليسا تفاوت دارد. آن، يك چيز انحرافي، صوري و فريبنده بود. اما اسلام، واقعيت و ريشه دارد. دريافتند كه با قلم نمي‌توان اسلام را در ايران ريشه كن كرد. بايد كار ديگري كرد. دور رضاخان را گرفتند و هر شب چهار بعد از نيمه شب، با رضاخان جلسه گرفتند. چهره‌هاي روشن‎فكري همچون اسكندر ميرزا، علي اكبر داور، حتي بعضي‌ها گفته‌اند مصدق السلطنه و بسياري از اين دست روشن‌فكرها در جلسه حضور داشتند و با او دست اتحاد دادند و پيوند برقرار كردند و هم قسم شدند كه او را در رسيدن به سلطنت ياري دهند. پس از جوسازي‌ها وقتي كه در مجلس مطرح شد كه او به سلطنت برسد، شخصيت بزرگي مانند: «آيت الله شهيد سيدحسن مدرس» مخالفت كرد، يكي از روشن‌فكرها به نام تدين، به گوش مدرس زد و عمامه از سر او افتاد. وقاهت و جسارت آن‌ها تا اين جا رسيد. بالاخره رضاخان را بر تخت سلطنت نشاندند و در نظام استبدادي، ديكتاتوري و فاشيستي رضاخان پست گرفت اسكندر ميرزا، وزير معارف و علي اكبر داور، وزير عدليه شد كه او به تمام زمين‌هايي كه رضاخان به زور از مردم مي‌گرفت، جنبه‌ي قانوني مي‌داد و سند صادر مي‌كرد و به اسم رضاخان به ثبت مي‌رساند.
در دوران ديكتاتوري رضاخان، نفس آنان در نيامد. آن همه جنايت شد و آدم كشتند، ظلم‌ها كردند، خون مردم را در شيشه كردند، روشن‌فكرها هم در كنار رضاخان با نيش قلم خود سرنيزه‌ي رضاخاني را صيقل دادند. بالاخره باز هم نتوانستند اسلام را ريشه كن كنند. نه قلم روشن‎فكري و نه سرنيزه‌ي رضاخاني اين توان را داشت كه مقاومت مردم و اين ملت مظلوم خداجو را كه با رهبري علما ايستاده بودند با شكست مواجه سازد و نه دسيسه‌هاي ديگر. شهريور 20 پيش آمد روشن‎فكرهايي كه در كنار رضاخان ايستاده بودند، يك باره به فكر آزادي افتادند. اسكندر ميرزا خائني كه بيست سال در حكومت رضاخاني وزير معارف بود و پست و مقام داشت و از قبل هم رضاخان را در رسيدن به قدرت كمك كرده بود، يك باره آمد و جزو آن پنجاه نفري شد كه حزب توده را تشكيل داد. اللهيار صالح كه از افرادي بود كه در دوران رضاخان پست و مقام داشت و در خدمت آن حكومت ديكتاتوري بود، حزبي‌گرا و همان جبهه‌ي ملي را تشكيل داد و از رهبران جبه‌ي ملي شد. و يكي پس از ديگري به صحنه آمدند كه اگر بخواهيم برنامه‌هايي را كه اجرا كردند اشاره كنيم، بحث بسيار مفصل خواهد شد.
به هر حال، جريان ملي شدن صنعت نفت پيش آمد. قبل از جريان ملي شدن صنعت نفت «آيت الله كاشاني» در سال 1326 شمسي وقتي كه ديد فلسطين از سوي صهيونيست‌ها اشغال مي‌شود، حكم جهاد را صادر كرد تا ملت ايران به ياري فلسطين بشتابند و اجازه ندهند كه صهيونيست‌ها آن جا را اشغال كنند. نخستين كاري كه روشن‌فكر مأب‌ها در آن مقطع انجام دادند اين بود كه اين جريان را در نطفه خفه كنند. ابتدا شعارهاي انحرافي مطرح كردند، بعد هم با آن توطئه‌اي كه در 16 بهمن سال 27 صورت گرفت كه به شاه به اصطلاح سوء قصد شد و در جيب قاتل كارت شناسايي گذاشتند تا تصور شود او از گروه آيت الله كاشاني بوده است. در نتيجه بلافاصله آيت الله كاشاني را دستگير كردند. ابتدا به فلك الافلاك فرستادند. در آن‌جا او را زنداني كردند و بعد هم براي مدتي به لبنان تبعيد كردند و حركت آزادي خواهانه‌اي را كه وي در جهت آزادي فلسطين شروع كرده بود و مردم را به جهاد و ثبت نام براي بسيج شدن به سوي فلسطين دعوت كرده بود، در نطفه خفه كردند. تا اين كه فلسطين از سوي صهيونيست‌ها اشغال شد و سال 1328 خورشيدي دولت پوشالي صهيونيستي در آن‌جا به وجود آمد. آيت الله كاشاني از خارج برگشتند، هدف ايشان اين بود كه با همه‌ي استعمارگران در ايران مبارزه كنند. روشن‌فكرها مسئله‌ي مبارزه با استعمار انگليس را مطرح كردند. نهضت را به استعمار انگليس محدود كردند و زمينه فراهم شد كه آمريكا بيايد و با كودتاي ننگين 28 مرداد 32 بر موج سوار شود و يكه تاز حركت روشن‎فكري در ايران قرار بگيرد.
اين هم جرياني بود كه از سوي روشن‌فكرها در آن مقطع صورت گرفت. جسارت‌ها و اهانت‌هاي بسياري به آيت الله كاشاني ـ اين مرد بزرگوار ـ مي‌شد كه من خود، در دوران كودكي دو جريان از اين جسارت‌ها را در روزنامه‌ها مشاهده كردم؛ يكي اين بود كه در يكي از همين روزنامه‌هاي روشن‎فكري تصويري كشيده شده بود كه دستي پرچم انگليس در آستين آن بود و دستي قوي، دست آيت الله كاشاني را گرفته بود و او را به بالاي منبر مي‌كشيد، از آن طرف هم دست ديگري پاي آيت الله كاشاني را گرفته بود و پايين مي‌كشيد و روي آن «ملت» نوشته بود؛ يعني ملت او را پايين مي‌كشند و انگلستان او را به بالا مي‌برد. در حالي كه همه‌ي كساني كه اين كار را مي‌كردند از عوامل انگلستان بودند و از آن‌جا پول مي‌گرفتند. منظره‌ي دوم كه خيلي زننده بود اين بود كه در كاريكاتوري از آيت الله كاشاني در حمام، دلاك پشت او را كيسه مي‌كشد و دو بچه از آن بالا ايستاده‌اند و روي او مثلاً به صورت دوش، ادرار مي‌كنند. حضرت امام(ره) نيز تعريف كردند كه آن زمان روي سينه‌ي سگي تابلويي انداختند و گفتند كه آيت الله كاشاني است و در خيابان‌ها گرداندند. آن‎ها فكر مي‌كردند كه با اين جنايت‌ها مي‌توانند زمينه را براي دين زدايي فراهم كنند.
در دروان سياه و نكبت‎بار پس از كودتاي 28 مرداد، روشن‎فكرها از حمله و تخطئه بر ضد روحانيت دست نكشيدند و به هر مناسبتي بر ضد عالمان ديني و بزرگان اسلامي قلمفرسايي و هرزه‎درايي كردند يك روز به نعلين زرد تاختند، يك روز حوزه‎ي قم را «جن‎گيرخانه» ناميدند. روز ديگر در جشن دانشگاه به مناسبت مبعث علماي قم را با تعبير «شيخ رجب‎علي‎ها» مورد استهزا قرار دادند و تلاش كردند دست كم نسل جوان را از حوزه و روحانيت دور كنند و از نزديك شدن دانشگاه به حوزه پيشگيري كنند.@#@
نهضت حضرت امام(ره) در سال 1341 آغاز شد. وقتي كه جريان انجمن‌هاي ايالتي ـ ولايتي پيش آمد؛ يعني دولت، مجلسين را تعطيل كرد و آن دولتي كه بايد مجري قانون باشد يك باره قانون‌گزار شد. تصويب نامه‌اي را در هيئت دولت مطرح كردند و در آن جا رسماً‌ اعلام شد كه چند ماده از مواد تصويب نامه‌ي انجمن‌هاي ايالتي ـ ولايتي تغيير كرده است. قيد «اسلام» و قيد «ذكوريت»، حذف شد و به جاي تحليف به «قرآن مجيد، كتاب آسماني» گذاشته شد گذشته از جنبه‌هاي ديني و اعتقادي، اين كار، خلاف قانون، و قانون شكني بود. چون دولت حق قانون‌گزاري نداشت. سران جبهه‌ي ملي شتاب‌زده نماينده‎اي به سازمان زنان فرستادند واين موفقيتي را كه قيد ذكوريت حذف شده و زن‌ها مي‌توانند در انتخابات حضور پيدا كنند، تبريك گفتند. هنگامي كه امام(ره) و علماي اسلام عليه تصويب نامه‌ي انجمن‌هاي ايالتي ـ ولايتي قيام كردند، نهضت آزادي به اصطلاح در حمايت از علما اطلاعيه‌ داد و گفت:
از اين كه بعد از شصت سال سكوت، علما بار ديگر به صحنه آمده‌اند، خوشحاليم و اين را به فال نيك مي‌گيريم.
اين بدان معنا بود كه تمام مبارزات علما در عصر رضاخاني، همچون مبارزات علما از تبريز، اصفهان و مشهد با استبداد رضاخاني در آن شرايط كه روشن‌فكرها در كنار رضاخان ايستاده بودند مبارزه كردند و تبعيد و زندان و محاكمه شدند و يا مانند: سيدحسن مدرس شهيد شدند، تمام اين‌ها را ناديده گرفتند و گفتند كه بعد از شصت سال پس از مشروطه بار ديگر علما به صحنه آمدند! كه اين خود ضربه‌اي به علما بود. اگر علما در پي مشروطه در مبارزه حضور نداشتند، مدرس در كاشمر چرا شهيد شد، حاج آقا نورالله اصفهاني در قم به چه جرمي مسموم و شهيد شد آقاي ميرزاصادق آقاي تبريزي، آقاي ابطحي، حاج آقا حسين قمي و حاج شيخ محمد تقي بافقي چرا تبعيد شدند؟ آيت الله كاشاني چرا بارها زندان و تمجيد شد. نواب صفوي، برادران واحدي و ديگر مجاهدان فداكرار از فدائيان اسلام چرا به جوخه اعدام سپرده شدند؟ حاج شيخ عباسعلي اسلامي مرحوم فومني و بسياري ديگر از علما چرا ساليان درازي در زندان گذراندند؟
بعد از قضيه‌ي تصويب‌نامه‌ي انجمن‌هاي ايالتي ـ ولايتي جريان رفراندوم پيش آمد. علما اين را به عنوان رفورم آمريكايي براي فريب ملت ايران و سلطه‌ي آمريكا بر ايران محكوم كردند. اما روشن‌فكرها شعار مي‌دادند: «اصلاحات آري، ديكتاتوري نه!» و به جريان اصلاح‌طلبي آمريكا به دست شاه، مهر تأييد زدند و آن را تأييد كردند. در نوروز سال 1342 علما عزاي ملي اعلام كردند و به سوگ نشستند ولي روشن‌فكرها كوچك‌ترين اعتنايي به اين اعلاميه نكردند و همان مراسم خودشان را دنبال كردند. در برابر فاجعه‌ي فيضيه جبهه‌ي ملّي، اعلاميه‌اي بدين مضمون صادر كرد كه رژيم و دولت استبدادي، مردم را در قم مورد حمله قرار داده‌اند. اين قدر از نام فيضيه و طلاب علوم دينيه وحشت داشتند كه حتي به خود جرأت ندادند نام فيضيه و طلبه را در اعلاميه بياورند.
در جريان پانزده خرداد وقتي كه مردم ايران به دفاع از مرجيعت و روحانيت و دين و براي مقابله با آمريكا و اسراييل به صحنه آمدند و آن طور خون دادند و فداكاري كردند، جبهه‌ي ملي نه تنها خودش را كنار كشيد و وارد اين صحنه نشد بلكه به اين جريان و عقب‎نشيني افتخار هم مي‌كرد. عصر روزه 15 خرداد 1342 «پاك روان»، رئيس سازمان امنيت به مصاحبه نشست. از او سؤال شد كه آيا در بلواي امروز جبهه‌ي ملي و گروه‌هاي سياسي ديگر هم حضور داشته است؟ گفت: «مي‌توانم بگويم كه نه» وقتي كه اين حرف را زد، سران جبهه‌ي ملي كه در منزلي دور هم جمع شده بودند از خوشحالي بلند شدند و هم‌ ديگر را بوسيدند كه خوب شد كه او هم تأييد كرد كه ما در اين حركت ارتجاعي حضور نداشتيم.
در سال 1346 ـ اسناد آن در كتاب «نهضت امام» هم موجود است، در جلد سوم آمده است ـ اللهيار صالحي با سران جبهه‌ي ملي، يادي از قضيه‌ي 15 خرداد مي‌كنند و مي‌گويند:
چه قدر خوب شد كه ما در آن روز تحت تأثير احساسات مشتي دانش‌جو كه به ما هم فشار آورده بوند كه ما هم شركت بكنيم قرار نگرفتيم و وارد آن قضيه نشديم و آبروي ما نرفت.
در برابر احياي كاپيتولاسيون در سال 1343 ـ مي‌دانيد كه كاپيتولاسيون ديگر مسئله‌اي بود كه جنبه‌ي مليت آن قوي بود؛ يعني شاه به سرجوقه‌هاي عربده‎كش آمريكايي اجازه داده بود كه به جان و مال و ناموس اين ملت دست درازي كنند. اگر يك نظامي آمريكايي به ناموس يك ملت تجاوز مي‌كرد پليس حق نداشت كه او را دستگير كند، دستگاه قضايي هم حق نداشت كه او را تحت تعقيب قرار بدهد امام(ره) در آن شرايط آن گونه فرياد كشيد؛ مي‌دانيد كه امام(ره) اهل شعار و دروغ و گزافه گويي نبود و هرچه كه مي‌گفت واقعيت بود. ايشان در سخن‌راني‌اي كه در چهارم آبان 43 ايراد كردند فرمودند:
قلبم در فشار است. خوابم كم شده، روز شماري مي‌كنم كه كي مرگم فرا برسد.
آن‌هايي كه دم از مليت و ناسيوناليستي مي‌زدند. آن‌هايي كه ادعاي ناسيوناليستي داشتند و مي‌گفتند كه فرق ما با آيت‎الله‎خميني اين است كه ايشان ايران را براي اسلام مي‌خواهد، ما اسلام را براي ايران مي‌خواهيم، قاعدتاً اين افراد بايد با اين ادعاها نبايد آرام مي‎نشستند. نه نهضت آزادي، نه جبهه‌ي ملي، نه پان ايرانيسم‌ها، نه سوسياليست‌ها، نه ناسيوناليست‌ها، هيچ يك نه اعلاميه دادند و نه سخني گفتند. چون مسئله به آمريكا بر مي‌گشت و سياست اين بود كه بايد در برابر آمريكا تسليم بود و نفس نبايد كشيد. اسناد مقاومت جبهه‌ي ملي و نهضت آزادي در يازده جلد منتشر شده است. به آبان ماه سال 1343 برگرديد و ببينيد كه كوچك‌ترين مطلبي در اين زمينه از اين‌ها شنيده نشده است. مهندس بارزگان در يك سخن‌راني گفته بود كه ايشان (روحاني) نسبت به ما بي‌انصافي كرده‌اند. ما زندان بوديم. اگر زندان بوديد و امكان اعلاميه دادن نداشتيد چطور يك هفته بعد از قضيه‌ي كاپيتولاسيون و تبعيد امام بنزين گران شد. تاكسي‌ران‌هاي تهران به عنوان اعتراض به گراني بنزين اعتصاب كردند، نهضت آزادي اعلاميه مي‌دهد و اعتصاب تاكسي‌ران‌ها را تأييد مي‌كند و خواهان پايين آمدن نرخ بنزين مي‌شود. اين هم در قضيه كاپيتولاسيون، كه ننگي بر جبين آن‌هايي است كه خودشان را ملي‌گرا مي‌خوانند. در قضيه‌ي كاپيتولاسيون كجا بوديد؟! چه كار كرديد؟! چه سخني گفتيد؟! شما اسلام را قبول نداريد، آيا ايران را قبول داريد؟! آيا ناموس را مي‌خواهيد؟! آيا غيرت داريد؟! مليت داريد؟! چگونه در قضيه كاپيتولاسيون نفس شما در نيامد.
وقتي كه جريان اعدام انقلابي، حسنعلي منصور پيش آمد، جوانان برومند، فداكار و مخلص حزب اللهي ما در روز اول بهمن سال 1343 حسنعلي منصور خائن را به جرم احياي رژيم كاپيتولاسيون و تبعيد امام (ره) در جلوي مجلس شوراي ملي اعدام انقلابي كردند. جبهه‌ي ملي و روشن‎فك
پيش‎درآمد[1]
روشن‎فكري در فرهنگ ما معادل واژه‎ي «intellectual» است و نخستين بار در اوايل دهه‎ي 1320 هـ . ش توسط فرهنگستان زبان ايران پيشنهاد شد. روشن‎فكري فراورده‎ي تمدني است كه بر ارزش‎هاي عقلاني، اومانيسم و پيش‎رفت‎هاي فني و تكنيكي استوار است روشن‎فكران ديني ما عموماً كساني بوده‎اند كه در سايه‎ي تعاليم برآمده از دنياي مدرن به فهم دين همت مي‎گماشتند. روشن‎فكران ما عملاً در پي آن بوده‎اند كه روايتي عرفي و در محدوده‎ي خرد انساني از دين عرضه كنند. روشن‎فكري با مفهوم مدرنيته در شكل غربي آن همراه است و روشن‎فكران پيام‎آوران فرهنگ جامعه‎ي مدرن‎اند. روشن‌فكر مذهبي در مقابل سنّت است نه در مقابل لائيك‎ها و ماركسيست‎ها و مدرنيست‎ها. روشن‎فكري به بنيادهاي فلسفي غرب راه نمي‎يابد و تنها از پوسته‎ها و پيامدهاي مدرنيته انتقاد مي‌كند. لذا انسان مدرن، خرد مدرن و اخلاق مدرن كه اركان بنيادين فرهنگ مادي هستند از تعرض روشن‎فكران ديني آسيب چنداني نمي‎بينند.
بايد توجّه داشت كه احياگري از روشن‎فكري جداست و مجتهدان نوانديش همچون شهيد مطهري(ره) كه با پذيرش جامعيت اسلام و كارآمدي آن در دنياي جديد و قبول روش اجتهادي، سعي در به‎سازي روش‎هاي فهم و ارائة دين دارند از راه متجدداني كه مباني و ارزش‎هاي مدرنيته را معياري براي درستي و كارآمدي دين تلقي مي‎كنند به كلّي از هم جداست و جدال اين دو گروه در تاريخ معاصر ايران و اسلام گواه صادقي بر اين مدعاست. در نهضت‎هاي صدساله اخير از مشروطه تا نهضت جنگل و از نهضت ملّي تا پانزده خرداد تقريباً در كليه‎ي نهضت‎هاي معاصر اين روشن‎فكران بودند كه آگاهانه يا ناآگاهانه آلت دست بيگانگان شده و تلاش مردم و روحانيت را به انحراف كشاندند امام امت درباره‎ي روشن‎فكري فرمودند:
ما از شرّ رضاخان و محمدرضا خلاص شديم لكن از شرّ تربيت يافتگان غرب و شرق به اين زودي‎ها نجات نخواهيم يافت. اينان برپادارندگان سلطه‎ي ابرقدرت‎ها هستند و سرسپردگاني مي‎باشند كه با هيچ منطقي خلع سلاح نمي‎شوند و هم‎اكنون با تمام ورشكستگي‎ها دست از توطئه عليه جمهوري اسلامي و شكستن اين سدّ عظيم الهي برنمي‎دارند.[2]
تا اينجا روشن شد كه روشن‌فكر در حقيقت نماينده تفكّر غرب در جامعه‎ي اسلامي است و كسي است كه تلاش دارد تا فرهنگ را مدرنيته كند هر چند ممكن است برخي نقدها به مدرنيته داشته باشد امّا بنيان‎هاي مدرنيته را پذيرفته است اهميت پرداختن به مقوله روشن‎فكري را مي‎توان از دو جهت بررسي كرد:
1. تهاجم غرب به مالك اسلامي؛ سلطه‎ي غربي در صدد استعمار ممالك اسلامي به روش نوين استعماري است و اين روش نو چيزي نيست جز هجوم بر باورها و فرهنگ اسلامي تا با وابسته نمودن فكري كشورهاي اسلامي به غرب زمينة حضور استعماري خود را فراهم نمايد و بهترين راه براي ترويج فرهنگ غربي به كارگيري دالدادگان به غرب و غرب‎گرايان ايراني است كه مي‎توان پشتيباني استكبار جهاني از برخي جريانات فرهنگي را درا ين راستا ارزيابي كرد.
2. پوشيدگي چهره‎ي روشن‎فكري؛ ضرورت ديگر پرداختن به مقوله روشن‎فكري از آن جهت است كه تاكنون چندان به ارزيابي، عملكرد و ماهيت اين پديده پرداخته نشده است و آن‎چه در نقد روشن‎فكري و توجّه به اين جريان گفته شده است، نسبت به آن‎چه روشن‎فكران درباره‎ي خودشان گفته‎اند، بسيار اندك مي‌باشد اين امر موجب گرديده تا جامعه‎ي ايراني ما شناخت دقيقي از ماهيت روشن‎فكري نداشته باشند.
آسيب‎شناسي روشن‎فكري از ديدگاه امام خميني (ره)[3]
امام امت(ره) كه با تاريخ ايران و عملكرد روشن‎فكران ايران كاملاً آشنا بودند، در بيانات خود به ارائه‎ي چالش‎هاي فكري روشن‎فكري ايران و عملكرد آن‎ها پرداخته‎اند كه نمونه‎هايي را ذكر مي‎نماييم؛
1. جداكردن ملّت از اسلام
يكي از اهداف روشن‎فكري ايجاد فاصله ميان مردم و اسلام و ترويج فرهنگ غرب به جاي فرهنگ اصيل اسلامي است. امام(ره) در اين باره فرموده‎اند:
اين‎ها به آن‎جا رسيده‎اند كه اگر يك ملّت تحت لواي اسلام مجتمع بشود نمي‎توانند آن‎ها غلبه كنند. كوشش كردند كه اين ملّت را اول از اسلام كنار بگذارند و اسلام را بد نمايش بدهند.[4]
در جاي ديگر امام(ره) فرمود:
تبليغات كردند كه اسلام اصلش افيون جامعه است و اديان براي اين آمده‎اند كه مردم را خواب بكنند تا اشخاص مقتدر و سلاطين بيايند و مردم را بچاپند.[5]
2. مخالفت با روحانيت
مخالفت با روحانيت از بدو تشكيل روشن‎فكري جديد در ايران آغاز شد. فتحعلي‎آخوندزاده، ميرزاآقاخان كرماني و طالبوف عملاً و صراحتاً اسلام و روحانيت آن را، صحنه‎ي بدترين برخوردها و اهانت‎ها قرار دادند. مرحوم امام (ره) در اين باره فرموده‎اند:
همين طور دنبال اين افتاده‎اند كه قشر روحاني را در بين مردم منحط كنند و مي‎گفتند: روحانيون مردم كهنه‎پرستي هستند، فناتيك هستند، اين‎ها درباري‎اند، اين‎ها براي سلاطين كار مي‎كنند، اين هم يك تبليغ وسيعي بود.[6]
3. وابسته كردن كشور از تمامي جهات به كشورهاي غربي
يكي از روشن‎فكران دربارة ميزان تبعيت ايرانيان از غرب گويد:
در اخذ اصول تمدن جديد و مباني ترقي عقلي و فكري، حق نداريم در صدد اختراع باشيم، بلكه بايد از فرنگي سرمشق بگيريم و در جميع صنايع، از باروت گرفته تا كشف دوزي محتاج سرمشق غير بوده و هستيم.[7]
امام امت(ره) در اين باره فرمودند:
در همه جهت وابستگي پيدا شد. در عين حالي كه قضايمان، قضاي حقوقي‎مان و مسايل حقوقي‎مان و مسايل فرهنگي‎مان يك مسايل پيشرفته و از ساير جاها جلوتر است، لكن در هر امري دستشان را دراز كردند و از جاي ديگر گرفتند، حتّي آن وقتي كه در صدر مشروطيت كه باز اين مسايل كم‌تر بود باز دست يك غربزده هم گاهي اوقات در كار بوده است. قانون اساسي آن زمان را از غرب گرفته بودند تا اين ملّت به خود نيايد و فرهنگ خودش را پيدا نكند... الآن در مدرسه‎ها، دانشگاه‎ها و دانشسراهايي كه ما داريم حرف‎هايش فرم غرب است، دادگاه‎هاي دادگستري هم همين طور است، مراحل دادگاهي هم از غرب گرفته شده است و همه چيز را از غرب گرفته‎اند.[8]
4. نفوذ در مراكز تعليم و تربيت به ويژه دانشگاه‎ها
حضرت امام(ره) درباره‎ي اهميت اين مراكز و طمع استكبار براي نفوذ در اين مراكز مي‌فرمايند:
از امور بسيار بااهميت و سرنوشت‎ساز، مراكز تعليم و تربيت، از كودكستان‎ها تا دانشگاه‎هاست كه به واسطه‎ي اهميت فوق‎العاده‎اش تكرار نموده و با اشاره مي‎گذرم، بايد ملّت غارت شده بداند كه در نيم قرن اخير آن، چه چيز به ايران و اسلام ضربه‎ي مهلك زده است. قسمت عمده‎اش از دانشگاه‎ها بوده است. اگر دانشگاه‎ها و مراكز تعليم و تربيتِ ديگر با برنامه‎هاي اسلامي و در راه منافع كشور به تعليم و تهذيب و تربيت كودكان و نوجوانان و جوانان مي‎پرداختند، هرگز ميهن ما در حلقوم انگلستان و پس از آن آمريكا و شوروي فرو نمي‎رفت.[9]
آن‎چه گذشت برخي از موارد آسيب‎شناسي روشن‎فكري در ايران است و اينك براي آگاهي از چهرة واقعي روشن‎فكري ايران در تاريخِ كشور به بيانات حجت الاسلام والمسلمين روحاني توجّه مي‎كنيم.
[1] . حجت‎الاسلام والمسلمين سيد محمد علي داعي‎نژاد.
[2] . صحيفة نور، ج 5، ص 144.
[3] . روشن‎فكري و روشن‎فكران در ايران از ديدگاه امام خميني (ره)، مؤسسة فرهنگي قدر ولايت، چ سوّم، 1378.
[4] . صحيفة نور، ج 3، ص 349.
[5] . صحيفة نور، چ 3، ص 211.
[6] . صحيفة نور، ج 4، ص 211.
[7] . ميرزا ملكم‎خان، نقل از فكر آزادي، فريدون آدميت، ص 113.
[8] . صحيفة نور، ج 6، ص 574 ـ 573.
[9] . حضرت امام خميني (ره) ، وصيت‎نامه سياسي ـ الهي.
سوال: درباره موضع‎گيري‎ها متفاوت و گاهي متناقض شريعتي نسبت به روحانيت چه نظري داريد؟
جواب: سؤال خوبي كرديد، نكته‌اي كه من در عرايضم ذكر نكردم ويژگي‌هاي روشن‌فكر بود. معمولاً روشن‎فكران ثبات فكري ندارند. هرگز روي يك موضوع استوار نمي‌مانند طبق منافع و اغراض و امياليشان حرف مي‌زنند. همان كسي كه امروز مي‌گويد بايد در ايران پروتستانتيزم اسلامي صورت بگيرد، بايد تقليد از بين برود و مي‌گويند مگر ما ميمون هستيم كه تقليد بكنيم، اگر فردا احساس كرد كه براي رسيدن به قدرت بايد با اصل ولايت فقيه همراه باشد، درنگ نخواهد كرد. در سخنان گذشته بيان شد كه مهندس بازرگان يك روز براي كوبيدن روحانيت، مسئله‌ي «دين از سياست جدا نيست» را علم كرد، اما در گذر زمان، ‌جدايي دين از سياست را تأييد مي‌كند. «دكتر علي شريعتي» آن‎گاه كه در محفلي قرار مي‎گيرد كه بزرگاني مانند استاد و محمد رضا حكيمي در آن حضور دارند مي‎گويد:
روحانيت پاي هيچ قراردادي را امضا نكرده است.
ولي مدت‌ها بعد در يك ميزگرد مي‌گويد:
منظور من اين است كه ما اصلاً در اسلام روحانيت نداريم، روحانيت از مسيحيت آمده است.
بعد هم در كتاب «تشيع علوي و تشيع صفوي» و در جاهاي ديگر با كلمه‌ي علما توهين مي‌كند و از همه مهم‌تر در آخرين نامه‌اي كه مي‌خواسته از ايران برود (نامه‌ي پدرم) مي‌گويد:
به همان نحوي كه دكتر در ايران مي‌خواست اقتصاد منهاي نفت پياده بكند، من خوشحالم كه در ايران اسلام منهاي آخوند دارد پياده مي‌شود.
بحث روحاني نما و روحانيت نيست تا قابل توجيه باشد. يا در آن نامه‌اي كه به مظفر مي‌نويسد ـ كه عرض كردم خطري كه ايران را تهديد مي‎كند نه استعمار است و نه استبداد بلكه استحمارات است ـ ريشه روحانيت را مي‌زند و از طرف ديگر وقتي در يك محفلي قرار مي‌گيرد آن گونه صحبت مي‌كند در صحبت‌هاي روشن‎فكران تناقض بسيار است. جايي حمايت از روحانيت و يك جا عليه روحانيت صحبت مي‌كنند. يك بار تز جدايي دين از سياست را مطرح مي‌كند و بار ديگر از ديانت و سياست طرفداري مي‌كنند. زماني طرفدار ولايت فقيه و زماني مخالف آن مي‌شوند. وقتي كه امام(ره) آقاي مهندس بازرگان را به عنوان دولت موقت تعيين كرد، نهضت آزادي اعلاميه مي‌دهد كه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم» رجوع كنيد به روزنامه‌ي اطلاعات هجده يا نوزده بهمن سال 1357، گفتند: به همان نحوي كه از حكم امام زمان‌(عج) بايد متابعت بكنيم، از حكم امام خميني(ره) هم بايد متابعت بكنيم و ايشان كه أمر كرده است ما با تمام وجود دولت موقت را تأييد مي‎كنيم. مهندس بارزگان هم در سخن‌راني خود در تاريخ 20 يا 19 بهمن 57 گفت كه مردم ايران 1400 سال كوفيان را لعنت كردند به امام حسين(ع) خيانت كردند و امروز هم ثابت كردند كه حسين زمان را تنها نگذاشته‌اند و او را ياري كرده‌اند تا اين انقلاب پديد آمد و اي كاش شاه پور بختيار هم بيايد كار حر را بكند. چه قدر خوب است كه بختيار لُر بختيار حر بشود. بعد همين آدم و همان نهضت آزادي منكر اصل ولايت فقيه مي‌شوند. و اصولاً مسئله‌ي ولايت را به زير سؤال مي‌برند و حتي كار را به جايي مي‌كشانند كه مي‌گويند اصلاً غير از پيامبر اكرم(ص) كسي ولايت نداشت. ولايت منحصر به پيامبر(ص) بود و پيامبر، خاتم انبياء و ولايت بود و حتي ولايت ائمه‌ي اطهار(ع) را هم به زير سؤال بردند تا بتوانند به فقها و علما ضربه بزنند.
سوال: آيا شخصيت آيت الله طالقاني به گونه‌اي بوده است كه ملي‌گراها توانستند ايشان را جذب كنند و ايشان به نفع ملي‌گراها اقداماتي انجام داده‌اند؟
جواب: آيت الله طالقاني(ره) اساس رفتنش در آن جريان براي اين بود كه بتواند توطئه‌اي را كه در جهت دور داشتن حوزه و دانشگاه صورت گرفته بود، در هم بشكند و حوزه را به دانشگاه نزديك بكند. من بارها اين را از زبان ايشان شنيدم. قبل از آغاز نهضت هر وقت به مسجد هدايت مي‌رفتيم، بارها اين سخن را تكرار مي‌كرد:
من خودم را از حوزه دور كردم و قرباني شدم تا بتوانيم حوزه و دانشگاه را به هم نزديك كنيم. خواهش مي‌كنم كه شما بيشتر به اين‌جا بياييد و با اين جوانان گرم بگيريد.
اين انگيزه‌ي او بود امّا وقتي كه انسان در يك جريان و جمعي قرار بگيرد، ممكن است اشتباهاتي راه هم مرتكب بشود و آن‌ها از او سوء استفاده بكنند. منظور اين است كه من نمي‌خواهم در اين زمينه نظر صد در صد مثبت يا منفي بدهم، ولي مي‌خواهم همين را عرض بكنم كه او داراي چنين انگيزه‌اي بود و به تعبير خودش، خود را براي رسيدن به اين هدف مقدس قرباني كرد و ما چنين فداكاري‌اي را هيچ گاه از يك روشن‌فكر نديده‌ايم كه براي نزديك كردن حوزه به دانشگاه اين چنين گام بردارد.
سوال: يكي از آقايان روحاني در حوزه كتابي نوشته و در آن آورده است كه حضرت امام (ره) با شاه ملاقات داشته است و از قم هم براي ملاقات شاه به تهران رفته‌اند. گفته‌اند كه اين مطلب را از كتاب «سردار اين حرف‌ها شايسته نيست» به نقل از حاج‌احمد آقا گفته‌اند سؤال اين است كه آيا اين ملاقات‌ها بوده است؟ واگر بوده است، در چه راستايي صورت گرفته است؟ آيا اين ملاقات در جايي ثبت شده است؟
جواب: چنين سخني كه گفته باشم من از حاج‌ احمد آقا شنيده‌ام يادم نيست و حتي چنين بحثي مطرح نشده است اما كم نيستند كساني كه اطلاع دارند كه امام(ره) از طرف مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (ره) به ملاقات شاه رفتند. منتهي اختلافي كه وجود دارد اين است كه در چه جهتي بوده است؟ تا آن جايي كه من تحقيق كرده‌ام درباره‌ي فداييان اسلام بوده است و در دو مرحله‌ ايشان با شاه ملاقات كرده است. بعضي از كساني كه با امام نزديك بوده‎اند؛ مانند: حجت الاسلام و المسلمين حاج آقاي صانعي مي‌گويند علت ديگري داشته است كه الان يادم نيست كه علت آن را چه ذكر مي‌كنند ولي خودم در نجف از آيت الله شهيد سيد مصطفي ‎خميني شنيدم كه در مورد فداييان اسلام بوده است و حتي حاج‌آقا مصطفي از زبان امام(ره) اين قضيه را نقل كرده‌اند كه ايشان فرمود:
وقتي كه من پيام آيت الله بروجردي(ره) را ابلاغ كردم كه بايد فدائيان اسلام آزاد بشوند شاه ژستي گرفت و گفت: من در مسايل قضايي دخالت نمي‌كنم و دستگاه قضايي ما مستقل است. من با يك نگاه تندي گفتم كه دستور آيت الله العظمي بروجردي(ره) است كه اين‌ها بايد آزاد بشوند. شاه سرش را پايين انداخت
در اصل ملاقات امام(ره) با شاه از طرف آيت الله بروجردي(ره) جاي تردي نيست اما اختلافي كه وجود دارد اين است كه مسئله چه بوده است؟ آيا مسئله‌ي فداييان اسلام بوده؟ و يا مسئله‌ي بهايي‌ها بوده است؟ من هنوز كسي را پيدا نكرده‌ام كه اطلاع دقيقي در اين زمينه داشته باشد. در هر صورت مسئله‌ي مهم و بحران‌زائي نيست. ملاقات با شاه آن هم از طرف آيت الله بروجردي(ره) و آن هم براي يك مسئله‌اي كه جان چند نفر در خطر بوده يا علت ديگري كه شايد مهم‌ترين از اين بوده است، چيزي نيست كه جاي ترديد يا اشكال يا ايراد باشد.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»