امروز:
يکشنبه 3 ارديبهشت 1396
اسلام و مدرنيسم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
«و بَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»
قبل از هرچيز به محضر مقدس حضرت بقية الله الاعظم (امام عصر ارواحنا فداه) عرض ارادت و اخلاص مي‌كنيم و از محضر آن حجت برحق الهي، عاجزانه مي‌خواهيم كه همه‎ي ما را مورد لطف و عنايت خويش قرار دهد، و از درگاه الهي حسن عاقبت درخواست نمايد.
موضوع بحث
اسلام و مدرنيسم يا اسلام و مدرنيته است. طبعاً اولين سؤالي كه در اين‌جا مطرح مي‌شود اين است كه ضرورت طرح چنين مسئله‌اي چه بوده است؟ در پاسخ به اين پرسش مي‌توان گفت از آن‌جا كه ما در عصري زندگي مي‌كنيم كه جوامع، فرهنگ‌هاي، ‌اديان و مكاتب گوناگون، به نحو تنگاتنگي با يكديگر ارتباط برقرار كرده‎اند، و نيز تبادل افكار و انديشه‌ها، سريع از يك جامعه به جامعه‌ي ديگر منتقل مي‌شود و شكل مي‌گيرد و از طرف ديگر، دنياي غرب در عصر كنوني، به عنوان يك دنياي پيش‎رفته، نه تنها در بُعد صنعت و تكنولوژي و دانش فنّي، بلكه گاهي در حوزه‌ي مسائل فكري و فرهنگي و فلسفي نيز شناخته شده، يا چنين توهم مي‌شود كه جهان غرب، نمونه‌ي تمام عيار يك دنياي پيش رفته و مترقي است؛ و از طرفي نيز به عنوان يك دنياي مدرن و برخوردار از يك فرهنگ مدرن معرفي و تبليغ مي‌شود.
ما نيز، به عنوان مسلمان، و به عنوان پيروان اهل بيت و به عنوان كساني كه از نظر سياسي، يك نظام نويني در دنياي امروز مطرح كرده‌ايم، در حقيقت در خط مقدم آن جبهه‌اي قرار داريم كه در تقابل، يا در تعامل با جهان غرب و فرهنگ و انديشه غربي قرار دارد. ما نمي‌توانيم نسبت به آنچه كه در آن سامان مي‌گذرد؛ به ويژه در رسانه‌هاي جمعي از ماهواره، و اينترنت و حتي بعضي مطبوعات و مجلات خودي به عنوان دفاع از مباني فكري و فرهنگي و انديشه‌ي غربي كه در قالب مدرنيسم، دفاع و تبليغ مي‌شود بي‌تفاوت باشيم؛ به ويژه ما طلبه‌ها كه فلسفه‌ي وجوديمان، مدافع مباني فكري و فرهنگي اسلام مي‎باشد.
براي ايفاي اين رسالت بايستي قبلاً فكر و مكتب مقابل را شناخت تا از روي بصيرت و آگاهي با آن مقابله نمود. همان حديث معروفي كه مي‌فرمايد: «العالم بزمانه لا تهجم عليه اللّوابس» يعني بايد با رجوع به منابع، اين پديده‌ها و انديشه‌ها و مكاتب را از نزديك شناخت، و نيز قوت‌ها و ضعف‌هاي آنها و بايستني‌ها و نبايستني‌هاي آنها را باز شناخت، تا از روي بصيرت با آن‌ها مقابله و برخورد شود؛ چنانچه نكات مثبتي دارد به مصداق و حكم آيه‌ي شريفه‌: «و بَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ» آن را اقتباس و استفاده كنيم و اگر نقطه‌ي منفي و نادرستي دارد، آن را مدلل و مبرهن تبيين كنيم، تا ان شاء الله بتوانيم نسل جوان و نوجواني كه ممكن است در اين زمينه در معرض اشتباه و لغزش باشند، را ارشاد كنيم؛
تعريف مدرنيته
واژه‌ي مدرنيته از يك كلمه‌ي يوناني و لاتيني به نام «مدرنوس» گرفته شده است. مدرنوس يك كلمه‌ي لاتيني است و كلمه‌ي مدرن (MODERN) از آن گرفته شده است. مدرنيته؛ مدرنيسم و مدرنيزاسيون، ريشه در آن دارند.
گفته شده كه خود كلمه‌ي مدرنوس نيز از كلمه‌ي مدو (modo) به معناي «به تازگي»، «گذشته‌اي بسيار نزديك»، ـ يعني يك زمان نزديك يا آن چيزي كه به تازگي رخ داده ـ است؛ پس واژه‌ي مدرن و مدرنيته از چنين ريشه‌اي گرفته شده كه در معناي آن جديد و تازه و نوبودن مأخوذ است.
بنابراين، از نظر لغت كلمه‌ي مدرنيته به معناي تجددگرايي و گرايش به امر نو و جديد است و انسان مدرن يا جامعه‌ي مدرن به جامعه‌اي گفته مي‌شود كه به مسائل نو و تازه روي‎كرد دارد. اما از نظر اصطلاحي، جامعه‌شناسان غربي تعريف‌هاي مختلفي در مورد كلمه‎ي مدرنيته و مدرنيسم ارائه كرده‌اند. بعضي‌ از آنها انگشت روي عنصر زمان گذاشته‌اند؛ مثلاً مي‌گويند مدرنيته يا مدرنيسم مربوط به دوران بعد از رنسانس است. بعضي ديگر به عنصر مكان تأكيد دارند، و قايل‎اند مدرنيته، پديده‌اي است مربوط به جهان غرب، و برخي نيز برعامل و عنصر فكري و فرهنگي اين پديده تأكيد دارند؛ يعني به عنوان يك جريان فكري و فرهنگي كه در جهان غرب و بعد از رنسانس و يا در آستانه‌ي عصر رنسانس شكل گرفته است. اجمالاً،‌ اگر حاصل جمع اين نگرش‌ها و تعريف‌ها را در نظر بگيريم، مدرنيته به عنوان يك حركت فكري و فرهنگي، با ويژگي‌هاي نرم‌افزاري و سخت‌افزاري در دنياي غرب بعد از رنسانس مطرح شده است. پس مدرنيته عبارت است از: يك جريان و حركت فكري ـ فرهنگي با ويژگي‌هايي دوگانه، ويژگي‌هاي ـ به تعبير بنده ـ نرم‌افزاري و سخت‌افزاري؛ امّا از نظر مكاني و زماني در آن اختلافي ندارند و اين پديده يا حركت و مقوله را مربوط به جهان غرب دانسته‎اند.
يكي از دانشمندان در اين باره مي‌گويد: «در قرن هجدهم و عصر روشنگري، متفكران روشنگر مفهوم مدرن را در ارتباط و پيوند نزديك با مفهوم ديگر يعني اين جا و اكنون، مشخص ساخته‌اند. از اين زمان به بعد، (يعني از قرن هجدهم) جامعه‌ي مدرن به صورت جامعه‌ي ما در آمد كه مراد از جامعه‌ي ما، جامعه‌ي غربي است؛ يعني نوع جوامعي كه ما در آنها زندگي مي‌كنيم. جامعه‌ي غربي كه بيان‌گر صريح‌ترين تعارض يا تباين با جوامع پيشين يا جوامع ديگر، (يعني جوامع همين روزگار، غير از غرب يا جوامع قبل از دين دوران جديد غرب) است به صورت نشانه و علامت مدرنيته درآمده است. اين جريان حدود و ثغور مدرنيته را مشخص نمود. مدرنيزه شدن، يا مدرنيزه كردن، معادل با غربي شدن يا غربي كردن بود. بدين ترتيب از قرن هجدهم، جامعه‌ي مدرن حامل نشانه‌ها و علايم جامعه‌ي غربي بود، حال چه ويژگي‌هايي دارد؟ يك جامعه‌ي مدرن، يك، جامعه‌ي صنعتي و علمي بود؛ دو، شكل سياسي آن دولت ـ ملت بود، يا دولت‌هاي ملي كه مشروعيت خود را از گونه‌هاي مختلف حاكميت مردمي مي‌گرفت. اين در واقع در عرصه‌ي سياست است. سه، در جامعه‌ي مدرن، اقتصاد و رشد اقتصادي از نقش برتر برخوردار بودند. چهار، در اين جا نظام‌هاي فكري و فلسفي عمده عبارت بودند از: عقل‌گرايي (راسيوناليسم) و فايده‌گرايي، سودگرايي (يوتاليتاريسم).[1]
پس به لحاظ زمان، مدرنيته يا مدرنيسم يك پديده‌اي غربي و معادل با غربي شدن است. اما از نظر زماني، چند ديدگاه ديگر نيز وجود دارد كه به صورت فهرست‌وار عرض مي‌كنم. بعضي‌ قايل‎اند كه مدرنيته از قرن هفدهم شروع مي‌شود، بعضي‌ نيز از قرن هجدهم را آغاز مدرنيته و روشنگري مي‌دانند؛ عدّه‎اي نيز شروع آن را از دوره‌ي رنسانس مي‎دانند. ـ رنسانس قرن 15 و شانزدهم است ـ رنسانس، يعني نوزايي و حركت نو در عرصه‌ي علم و دانش. «توينبي» دانشمند جامعه‌شناس و متفكر ادواري را براي مدرنيته، ذكر كرده است 1. دوره‌ي رنسانس؛ 2. از رنسانس تا قرن هفدهم؛ 3. از قرن هفدهم تا قرن نوزدهم؛ ايشان معتقد است كه قرن بيستم پسامدرنيته است. البته اتفاق نظر در اين راه نيست.
حالا پسامدرنيته يعني چه؟ در مورد معناي آن نيز اين بحث وجود دارد. اجمالاً اين سخن را گفته‌اند كه مراد از پسامدرنيته، نقد مدرنيته است؛ يعني دوراني كه متفكران غربي برگشته‌اند و خود مدرنيته را مورد ارزيابي قرار داده‌اند. در عصر رنسانس، مقصود از مدرن يا مدرنيزم يا مدرنيزه چه بود؟ در عصر رنسانس مقصود از مدرنيته و مدرن و امثال اين‎ها، برگشتن به يونان و روم قديم بود؛ يعني معتقد بودند كه يونان باستان، يك عصر طلايي و درخشان بوده است، و لذا قايل بودند اگر بخواهيم دوباره علم را راه بيندازيم و حركت علمي ايجاد كنيم بايد به آن دوران برگرديم.
در قرن هفدهم، فيزيك برجسته شد، و علم هيات (گاليله) آمد. گاليله در علم هيات، حركت زمين را ثابت كرد؛ مركزيت خورشيد را به جاي مركزيّت زمين قرار داد. نيوتن نيز بحث جاذبه و فيزيك را مطرح كرد و امثال «رابت بويل» در شيمي، مسائلي را مطرح نمودند. در اين دوران سخن اين نبود كه ما به عصر يونان برگرديم، بلكه سخن اين بود كه اين دوران برتر است، يا دوران يونان باستان؟ يعني خودشان را ديگر با قرون وسطي مقايسه نمي كردند، بلكه خود را با عصر قبل از قرون وسطي، يعني دوره‌ي يونان قديم مقايسه مي‌كردند، كه در اين‌جا دو ديدگاه پيدا شد. و بين آنها يك نزاع يك قرني در انگلستان و فرانسه بوده است. يك عده مدرن بودند و مي‌گفتند دوران حالا بهتر است، عده‎ي ديگر دوران يونان قديم را بهتر مي‎دانستند. از قرن هجدهم تا نوزدهم، دو پديده در جهان غرب رخ داد. در قرن نوزدهم انقلاب صنعتي مطرح شد؛ يعني ماشين آلات در همه‌ي شئون زندگي بشر نفوذ كرد و ابزارهاي اوليه در اقتصاد و توليد، به كارخانه‌هاي عظيمي ماشيني تبديل شد. قرن هجدهم كه به قرن روشنگري و يا روشنفكري مشهور است. دوراني است كه امثال «ژنژاكروسو»، «مونتسكيو»، «ولتر»، يعني سلسله تحولات سياسي در جهان غرب شكل گرفته است. قرن هجدهم تحولات در عرصه‌ي مباحث سياسي، حكومت ـ اين كه چه كسي حكومت كند، و حاكم بايد چه ويژگي‌هايي داشته باشد ـ و نظريه‌هاي جامعه‌ي مدني و ... مطرح شده است. در قرن هفدهم نيز در حوزه‎ي علم، علم فيزيك، علم هيأت و علوم جديد بحث شد.
[1] . مدرنيته و مدرنيسم، ص 81 ـ 82.
@#@ پس شما هر كدام از اين‌ها را كه در نظر بگيريد و مراجعه بكنيد، يك ويژگي‌هايي دارد و نمي‌شود كه يك جا اين مرحله‌ها را با يك صفات ثابت و يكساني مورد مطالعه قرار داد.
پس از مجموع اين مطالب به دست مي‎آيد كه مدرنيسم مطرح شده در غرب و اين دوران يك صفات و نشانه‌هايي دارد:
1. امانيستم (اصالت انسان، انسان‌گرايي)؛
2. عقلانيت، عقل‌گرايي (همان چيزي كه راسيوناليسم مي‌گويند)؛
3. فردگرايي و فلسفه‌ي اصالت غرب (اندي ويدوآليسم)؛
4. توجه به حقوق بشر و دموكراسي.
اين‌ها جنبه‌هاي مثبت بودند. سنت ستيزي، مبارزه با سنت‌ها و آنچه كه متعلق به دولت‌هاي پيشين است و تحول دادن آن‌ها به مدل‌ها و الگوهاي نو، و نيز. «دين گريزي» يا «دين ستيزي» ـ البته ديني را كه آنها در اين دوره‌ها با آن مبارزه مي‌كنند دين مسيحيت است، و لذا نبايد اشتباه بعضي‌ها را مرتكب بشويم و اين را به پاي كل دين بگذاريم؛ چون ما فعلاً خود جامعه‌ي غربي و اين پديده و محصول مربوط به آن را بررسي مي‌كنيم، پس تعارض آن‌ها را هم نبايد به تعارض با كل دين بگذاريم ـ سودگرايي و فايده‌گرايي و توجه به مسائل دنيوي، لذت، كامجويي، بهره‌وري و امثال اين‎ها؛ ليبراليسم و تأكيد بر حق آزادي به صورت خيلي وسيع.
هم چنين يكي از نشانه‌ها و ويژگي‌ها نيز مسأله‌ي بازانديشي و نقد مداوم است كه به نسبيت گرايي در عرصه‌ي معرفت برمي‌گردد؛ يعني حقيقت و قانون مافوق نقد كه نشود آن را نقادي كرد وجود ندارد؛ به عبارت ديگر بازانديشي مدام هر مقوله و مسأله و نظريه‌. اين‌ها برخي از معروف‌ترين و شاخص‌ترين نشانه‌هايي است كه پديده‌ي مدرنيته و مدرنيسم در دنياي غرب پيدا كرده است؛ البته مسأله‌ي جهاني‌سازي و جهاني شدن را نيز مي‎توان به اين‎ها اضافه نمود.
ما چون فرصت نداريم تا در مورد همه‎ي اين ويژگي‎ها و نشانه‎ها بحث كنيم؛ لذا دو سه مورد را كه برخي از روشن فكر‌ها يا نويسنده‌ها در مجلات، مطبوعات و سخن‌راني‌ها خيلي روي آنها مانور مي‌دهند، به طور خلاصه عرض مي‎كنم.
يك نوشته‌اي در رابطه با همين مقوله‌ي بحث مدرن و مدرنيته و مسأله‌ي عقلانيت مطالعه مي‎كردم. يكي از نشانه‌هايي كه در رابطه‌ي با مدرنيسيم و مدرنيته، فوق العاده روي آن تأكيد مي‌شود، مسأله‌ي عقلانيت است، كه يكي از نشانه‌هاي مدرنتيه است.
عقلانيت يعني چه؟ عقلانيتي كه اين آقايان مطرح مي‌كنند اولاً عقلانيتي امانيسي است. امانيستي، يعني انسان مدار و انسان محور؛ و داعيه‌اش اين است كه در عرصه‌ي نظر و در حوزه‌ي عمل مي‎تواند بشر را اداره كند؛ يعني عقل جمعي بشر به حدي رسيده كه از عهده‌ي حل همه‌ي مشكلات و مسائل خودش برمي‌آيد، هم در عرصه‌ي معرفت و نظر و هم در عرصه‌ي عمل؛ و ديگر نيازي به هدايت‌هاي وحياني و متافيزيكي و امثال اين‌ها ندارد. اين‌ها مربوط به دوره‌هاي عدم بلوغ بود. پس در عرصه‌ي نظر معتقدند كه ما بايد همه چيز را با عقل و تفكر بشر، البته با استناد به داده‌هاي تجربي و حسي و علمي، ارزيابي و بررسي كنيم، و در جنبه‌ي عمل هم راه‌كارها و شيوه‌ها در اقتصاد، سياست، اخلاق، قضاوت و آموزش و پرورش و نيز در عرصه‌ي حيات اجتماعي و زندگي اجتماعي مي‌توانيم براساس اين داده‌ها و تجربيات و عقل بشري زندگي خود را سامان بدهيم. از آن جا كه اين عقلانيت يك عقلانيت «امانيستي» و سودگرا و فايده‌گرا و منفعت‌گرا است، صرفاً به زندگي مادي بشر توجه دارد و اصطلاحاً به آن، عقلانيت ابزاري مي‌گويند. «ماكس وبر» از آن پيشاهنگاني است كه اين عقلانيت ابزاري را مطرح كرده است.
عقلانيت ابزاري يعني چه؟ يعني شما يك هدف داريد، كه آن لذت بردن و بهره‌گيري از اين زندگي دنيوي است. كه با به كار گرفتن ابزاري، شما سريع‌تر و بهتر و مطمئن‌تر به اين هدف مي‎رسيد. عقلانيت فارق از اخلاق و ارزش‌ها، فقط آن اصل يا خط قرمزي است كه انسان بالاخره بتواند طوري در زندگي رفتار كند كه ديگران هم بتوانند با او اين طور برخورد بكنند و به اصطلاح فقط آن حدود روابط اجتماعي رعايت بشود. حال ما به عنوان يك مسلمان، در مقابل اين عقلانيت كه يكي از مباني و نشانه‌هاي مهم مدرنيته به شمار مي‌رود، چه موضعي بايد بگيريم و چه بايد بگوييم؟ عرض ما اين است كه اين عقلانيت را، هم به لحاظ نظري و هم به لحاظ عملي، قبل از اين كه ما بخواهيم نقد كنيم، متفكران غربي نقد كرده‌اند و تجربه‌ي عملي ثابت كرد كه اين كه بشر غربي گمان مي‌كرده، تنها با عقل مي‌توان به همه‌ي معماهاي زندگي و بحران‌ها و مشكلات فايق آمد، يك اشتباه بوده است.
آقاي ايانباربور، نويسنده‌ي كتاب علم و دين در اين زمينه مي‌گويد: اين عقلانيت افراطي كه ما عقل و تجربه داشته باشيم و خرد خود را به كار بگيريم، از ره‎نمودهاي اخلاقي و متافيزيك بي‌نياز هستيم و مي‌توانيم به همه‌ي اين مشكلات فايق آييم، يك عكس‌العمل در خود غرب در مقابل اين، در حوضه‌ي نظر به ويژه‌ي حوضه‌ي معرفت نشان داده شد. در قرن نوزدهم در غرب يك جرياني به نام نهضت و جريان رمانتيك يا رمانتيسيم به وجود آمد. اين عكس‌العمل در مقابل متفكران يا انديشه‌وراني بود كه به عقل حداكثر بهره را مي‌دانند و پيش‌بيني مي‌كردند كه بشر به سمت و سويي در حركت است كه به همه‌ي مشكلات معرفتي خودش فايق مي‌آيد. ايشان مي‌گويد: نهضت رمانتيك، بر محدوديت علم تأكيد مي‌كرد و مي‌كوشيد به جنبه‌هايي از تجربه كه در اصالت تحقق عصر عقل، همان عصر حاكميت، به خصوص قرن هجدهم به غفلت برگزار شده بود بپردازد. اكنون اين سخن به ميان آمده بود كه خيال‌انديشي و شهودگرايي هم به اندازه‌ي عقل مهم‌اند و گفته مي‌شد كه شاعر در برابر زيبايي و حيات دروني طبيعت، كه تن به تحليل علمي نمي‌دهد، حساس است. از سوي ديگر، نهضت پيتسيم و متوديسم، اين نهضت‌هايي كه اصطلاحش را عرض كردم يعني پرهيزگارانه زندگي كردن، از مفاسد اخلاقي دوري جستن، يك چنين حركتي هم در غرب به وجود آمده بود، قدرت دگرگون‌ساز تجربه‌ي شخصي ديني را كه در همان بحث و برهان‌هاي انتزاعي خداپرستي گم شده بود از نوبه دست آورد؛ بنابراين، يك نقدي از طرف يك نهضتي به نام رمانتيسيم يا رمانتيك در مقابل همين عقلانيت تند وافراطي به وجود آمد. اين عقلانيت در برخورد با دين دو بازتاب پيدا مي‌كند: يك، به الحاد مي‌رسد و اصلاً دين و متافيزيك را مطلقاً انكار مي‌كند؛ دو، «سكولاريسم» است، يعني متافيزيك را انكار نمي‌كند؛ اما به اين كه ما به يك آموزه‌هاي وحياني از جانب خدا و توسط فرشته‌ي وحي آمده، بايد براساس آن آموزه‌ها زندگي كنيم. اصلاً وحي به معناي وحي لفظي نيست، بلكه وحي و دين، يك تجربه و احساس‎اند. آن چيزي كه الان هم مورد بحث قرار داده‎اند، مثل شلايرماخر و ديگران، «تجربه‌ي ديني» است. عده‌اي ديگر نيز گفتند كه وحي، حتي وحي لفظي، گزاره‌ها، آموزه‌ها، هم داريم؛ اما اين‌ها تاريخي‎اند و مربوط به دوره‌هاي پيشين بشر مي‎باشد. پس اگر كسي بخواهد به اين عقلانيت وفادار بماند، در ارتباط با دين، يا از ريشه و اساس ملحد و منكر مي‌شود، كما اين كه عده‌اي منكر شدند، يا معتقد به دين منهاي وحي و مجموعه‌هاي آموزه‌ها و گزاره‌ها و احكام ديني مي‌شود، يا معتقد به اين مجموعه‌هاي متعلق به دوره‌هاي پيشين مي‌شود.
در جامعه‌ي ما، بعضي از صاحب‌نظران و نويسندگان، گزينه‌ي اول را قبول كرده‎اند؛ مثل نويسنده‌ي كتاب تجربه‌ي نبوي. آنها مي‌گويند: بله دين است، ولي ريشه‌ي دين، يك تجربه است. پيغمبر يك تجربه پيدا كرده است و آن تجربه هم تحت يك شرايط زماني در قالب‌هاي خاصي بيان شده، كه مربوط به آن دوران بوده است. امروز بايد براساس تجربه، در چارچوب مفاهيم و فرهنگ زمان خودمان، با دين برخورد كنيم. نويسنده‌ي ديگري مي‎گويد: اين اصولاً متعلق به دوره‌هاي پيشين است؛ يعني ما وحي را به عنوان آموزه‌ها قبول داريم؛ اما دوران اين‌ها سرآمده است.
آيا مي‌شود اين حرف‌ها را با حفظ دين، از منظر اسلام قبول كرد، جواب منفي است. در قرآن كريم تصريح دارد كه وحي، صرفا ً يك تجربه و احساس نيست. نزل به الرّوح الامين علي قلبك لتكون للعالمين نذيراً پس ما نمي‌توانيم آن گزينه‌اي را برگزينيم كه مي‌گويد: دين داشته باشيم، اما منهاي وحي لفظي، آموزه‌ها و مجموعه‌هايي كه بايدها و نبايدها و معارف دين را مي‌گويد.
هم چنين نمي‎توانيم دين ووحي لفظي را منحصر به دوره‌ي معين كنيم و بپذيريم؛ چون حلال محمد حلال الي يوم القيامة و حرامه حرام الي يوم القيامة لا نبي بعد خاتم النبييّن؛ بنابراين، اگر ديگران در غرب چنين گفتند: اولاً، آنها در مقابل مسيحيت گفتند و ما نبايد اين را به اسلام سرايت بدهيم.
ثانياً فرض كه آن‌ها خيلي گفتند، خوب آنها اشتباه كردند. يك بام و دو هوا كه نمي‌شود. اگر يكي از ويژگي‌هاي مدرنيته نقد است، پس مي‌شود خودش را هم نقد كرد؛ لذا ما مي‌خواهيم آن را نقد كنيم.
يك عده مي‌گويند كه جهان نقد و نقادي است، اما گر بخواهي خودشان را نقد كني مي‌گويند شما داريد به انحراف مي‌رويد. اگر يكي از ويژگي‌هاي مدرنيته بازانديشي و نقدپذيري است آيا خودش را شامل نمي‌شود؟! اين را من فقط نمي‌گويم، بلكه «ميشل فوكو» كه از پست مدرنيست‎هاست، به عنوان يكي از ناقدان مدرنيته مي‌گويد: مدرنيته قابل نقد است و مثلاً با قوانين و احكام فقهي چند سال قبل نمي‌شود جامعه‌ي امروز را اداره كرد! خوب، پس چرا اعلاميه‌ي حقوق بشر مربوط به هزار و دويست سال قبل مي‌شود؟
اين چه حرف‌هايي است كه شما مي‌زنيد؟ با چه كسي صحبت مي‌كنيد؟ آيا زمان مقياس است؟ به چه دليل نظريه‌هاي دويست و سيصدسال قبل دانشمندان غربي، خيلي مقدس است؛ اما وقتي نظريه‌هاي فقيهان و مجتهدان دين زمانش گذشت بايد آن را كنار بگذاريم؟ شهيد مطهري در كتاب نظام حقوق زن در اسلام مي‎گويد: بله بعضي‌ها مي‌گويند براي اعلاميه‌ي حقوق بشر رأي گرفتند، چندين كشور رأي دادند! اين حرف از مضحك‌ترين حرف‌ها است.@#@
مي‌گويد: خوب، رأي بدهند، مگر حقوق بشر به رأي قيام و قعود درست مي‌شود؟ فلسفه و انسان‌شناسي و جهان‌شناسي است. مارسل بوآزار نويسنده‎ي كتاب اسلام و حقوق بشر مي‌گويد: يكي از نقدهاي من اين است كه چرا نويسندگان اعلاميه‎ي حقوق بشر، بدون توجه به قوانين و شريعت اسلام كه يك شريعت بزرگ و داراي پيروان فراواني است آن را نوشته‎اند؟
ما نبايد در مقابل آن‌ها خود باختي پيدا كنيم، حداقل بحث نماييم. به قول قرآن كريم «انّا او ايّاكم لعلي هدي او في ضلال مبين» پس عزيزان، نويسندگان، بزرگاني كه انديشه‌هاي خود را مطرح مي‌كنيد، نبايد همه چيز را با مقياس زمان و مكان به خورد جوان‌هابدهيم، بلكه با مقياس موازين عقلي و فكري آنها را بيان كنيم.
چند نكته را هم خدمتتان عرض كنم:
1. اولاً آموزه‌ها و احكام و معارف ديني ـ از نظر فهم عقل و عدم فهم عقل ـ ، سه دسته‎اند. يك، آموزه‌هايي كه يگانه راهش عقل است. اصل وجود خدا و علم و حكمت و قدرت خداوند، اگر اين‌ها ثابت نشود، نوبت به وحي و شريعت و نبوت نمي‌رسد. پس يك سلسله آموزه‌هاي ديني داريم كه فقط در آن جا عقل حجت است. «انّ لله علي الناس حجّتين»
دو، يك آموزه‌ها و معارف و احكامي داريم كه فقط وحي است و عقل هيچ راهي ندارد؛ به ويژه در حوزه‌ي عبادات؛ مثلاً صوم آخر رمضان، حسن و واجب است ولي صوم اول شوال، قبيح و حرام است. زمان همان زمان است، ولي عقل چه طور اين را بفهمد؟
سه، دسته‌ي ديگر آن آموزه‌هايي است كه هم عقل مي‌فهمد و هم از راه وحي اثبات مي‎شود. وحي نيز درباره‌ي آنها بيان دارد، مثل امامت، بخصوص امامت خاصه يا امامت عامه.
2. احكام و ادراكات عقلي دو گونه است: گاهي احكام عقلي بي‌واسطه است و گاهي عقلي با واسطه است.
اگر ما تعبد داريم و تعبدمان مبتني بر تعقل است، اين تعبد نيز تعقل است. كسي نبايد متهم كند كه اين عقلانيت نيست. يك روز بنده خدايي گفته است بشر مدرن، بشري است كه مي‌گويد: ديگر گفت را كنار بگذارد؛ چه كسي گفت: مهم نيست ولو پيغمبر باشد! انسان خيلي تعجب مي‌كند. چون اگر ما مي‌گوييم پيامبر و امام فرمود، اول مي‌گوييم عقل فرمود كه پيغمبر لازم، و معصوم است. همين عقلي كه مي‌گويد پيغمبر لازم و معصوم است، اين عقل كه از حرف خودش بر نمي‌گردد، مي‌گويد من خودم گفتم كه اين پيغمبر راست مي‌گويد، پس هرچه كه او بگويد من مي‌گويم درست است. اين حرف ابن سينا است. بعضي‎ها به اشتباه مي‌گويند ابن سينا گفت كه عقل، مخالف معاد جسماني است. چه زماني ابن سينا چنين گفته است: در معاد جسماني كه عقل مخالف معاد جسماني است و در معاد جسماني كه لذايذ و آلام جزئي مطرح است، عقل نمي‌تواند بفهمد؛ لكن در شريعت حقه و قرآن كريم و سنت نبوي، مفصل آمده و عقل هم خودش با واسطه آن پيغمبر را اثبات كرده است. اگر ما يك مطلبي را با عقل اثبات كرديم و آن مطلب نيز سخني را براي ما نقل كرد، با واسطه به عقل بر مي‌گردد.
3. نكته‌ي بعدي اين است كه مسأله‌ي تعقل و تعبد آن‌چنان نيست كه فقط در عرصه‌ي دين و دين‎داري باشد. اصلاً بخشي از زندگي بشر، تعقل و معمولاً بخش زيادي از قرآن تعبد و تقليد است و اختصاص به حوضه‌ي دين ندارد. مگر وقتي نظريه‌هاي علمي فيزيك‌دانان، شيمي‌دانان، جامعه‌شناسان، روان‌شناسان، علم هيأت، در حوضه‌هاي علمي مطرح مي‌شود، تمام ابناء بشر درباره‌ي اين‌ها تخصص دارند؟ يك تعداد قليلي هستند. بقيه‌ي مردم در آن قضايا چه مي‌كنند؟ آيا رد مي‌كنند، يا بر اساس آنها زندگي مي‌كنند؟ علامه طباطبايي (ره) مي‌فرمايد: بشر يك موجود علمي است. يعني كارش را بر اساس علم انجام مي‌دهد، منتهي يا علم بي‌واسطه و يا علم با واسطه. اگر امر داير شود كه انسان يك كاري را از روي جهل انجام بدهد يا از روي آگاهي، منتهي آگاهي با واسطه، كدام بهتر است؟ مثلا اگر انسان، چشم بسته يك دارويي را بخورد بهتر است، يا برود نزد يك آدم متخصص، ولو اين‌كه احتمال ‌دهد كه خطا كند؟ عقل مي‌گويد به نزد متخصص برود. اين نيز علم است، ولي علم مستقل نيست. اين مسائل به اين سادگي و واضحي، آيا باز كسي بايد بگويد كه تقليد چنين و چنان است! آيا اصلاً اين حرف‌ها جاي گفتن دارد؟
به قضيه‌ي بازانديشي و قابل نقد بودن مدرنيته باز مي‎گرديم. فقط به رئوس جمع‌بندي‎اي كه اين حقير در رابطه با اين قضيه دارم اشاره مي‎كنم:
1. مدرنيته‎ي غربي نقدپذير است. كساني كه اين را مقدس مي‌كنند و مي‌گويند اين نبايد نقد شود، خلاف خود مدرنيته است؛ چون يكي از اصول مدرنيته، نقادي مداوم است. كسي بگويد كه ما را نقد نكن، اين خلاف اصل خودش است.
2. مدرنيته‎ي غربي تجزيه‌پذير است؛ يعني اين طور نيست كه ما نتوانيم حسن و قبح آن را از هم جدا كنيم؛ مثبت‌هاي آن را بگيريم و منفي‌هايش را رها كنيم. يك عده گمان مي‌كنند كه يا همه‌ي آن را بگيرند، يا همه‌ي آن را رد كنند؛ لكن ما گزينش مي‌كنيم و نقطه‌هاي مثبت آن را مي‌گيريم و منفي‌اش را رد مي‌كنيم. جلال آل احمد مي‌گويد: از غرب ما يك مقدار چيز لازم داريم كه بگيريم، اما نه همه چيز را. از غرب يا در غرب، ما در جست وجوي تكنولوژي هستيم، اين را وارد مي‌كنيم، علمش را هم مي‌آوريم، اطلبوا العلم ولو بالسّين، علم را نگفته‌اند كه جغرافيايي و سياسي باشد، گرچه غربي نيست و دنيايي است؛ يعني اصلاً علم به يك گروه و مكتب اختصاص ندارد. اما ديگر علوم انساني را خير. علوم انساني را ـ از ادبيات گرفته تا تاريخ و اقتصاد و حقوق ـ ، چرا از غرب بگيرم؟ از خودم دارم و بلدم. روش علمي را مي‎توان از ديگري به دست آورد، اما موضوع علوم انساني را من خودم باور دارم.
3. غرب‌زدگي ممنوع. ما نبايد به صورتي برخورد كنيم كه غرب را يك سره تكفير و تخطئه كنيم و نه مثل آن عده‌اي باشيم كه هرچه كه از آن سامان مي‎آيد را .... خيلي برجسته نشان مي‎دهند. جلال آل احمد در اين زمينه مي‎نويسد: اكنون ديگر احساس رقابت در ما فراموش شده است، اگر در پي توجيه امري از امور معاش و معاد خودمان نيز باشيم، به ملاك‌هاي آنان ارزشيابي مي‌كنيم؛ عين غربي‌ها ظن مي‌بريم؛ عين ايشان اداي آزادي در مي‌آوريم، لباس مي‌پوشيم، چيز مي‌نويسيم؛ اصلاً شب و روزمان وقتي شب و روز است كه ايشان تأييد كرده باشند، طوري كه انگار ملاك‌هاي ما منسوخ شده است،‌ اين ممنوع است.
شهيد مطهري نيز مي‌گويد: اين حرف كانت دكارت كه مي‎گويداساس فلسفه اين است كه من مي‌انديشم، پس هستم. را قبلاً ابن سينا، در نمط سوم اشارات مطرح و نقد كرده است. ولي چه كنيم كه فعلاً هر چيزي كه مارك اروپايي دارد رونق دارد؟ گر چه سخن پوسيده‌اي باشد كه سال‌ها از آن گذشته‌ايم.
يكي ديگر اين‌كه، در قضيه‌ي سنت‌گرايي، سنت‌هاي اصيل را از سنت‌هاي خرافي غيراصيل جدا كنيم؛ يعني به عنوان دفاع از سنت‌گرايي، همه چيز قديمي را نچسبيم و در مقابل نسل نو و جديد، مشكل يا بحران و تنش ايجاد نكنيم.
5. تفكيك بين سنت‌هاي اصيل از غير اصيل؛ حالا چه سنت‌هاي مذهبي چه سنت‌هاي ملي. من معتقدم اگر سنت‌هاي ملي خرافي و برخلاف موازين نيست آنها را هم رعايت كنيم و به قول مرحوم رجايي: اگر به آنها مضمون و محتوا بدهيم بهتر است تا در مقابل آنها موضع بگيريم؛ مثلاً مي‌گويند شب يلدا. خوب، شب يلداست و مردم دور هم جمع مي‌شوند، كه موجب صميميت، صله‌ي رحمي نيز مي‌شود. آنچه مهم است اين است كه امور نامشروع و مذموم در آن نباشد.
اگر ما اين رئوس را به كار گيريم مي‌توانيم با مدرنيته‌ي غربي، آگاهانه و از روي بصيرت برخورد كنيم.
پيش درآمد[1]
اسلام كامل‎ترين، غني‎ترين و آخرين دين حقي است كه در عرصه‎ي حيات بشري ظهور كرده، و معتقد است كه مي‎تواند در تمام حوزه‎هاي گوناگون اجتماعي، سياسي. نظامي، فرهنگي، اعتقادي و اخلاقي، انتظار بشر از دين را برآورده سازد. بي‎گمان كاستي‎ها، نقص‎ها و كمبودهاي جوامع مسلمانان، ناشي از عدم جامع‎نگري دين نيست، بلكه ريشه در تقصير و قصور و ضعف اعتقاد و عمل متدينان دارد، و مدرنيسم يا مدرنيته به عنوان يكي از رويكردهاي دنياي كنوني، كه از جهان غرب نفوذ كرده، مطرح است. حال با توجه به اين دو مقوله (اسلام و مدرنيسم)، نسبت منطقي ميان اين دو چيست؟ آيا تباين كلي و تعارض دارند؟ مدرنيسم چه پي‎آمدهايي دارد؟ قبل از پاسخ به اين سئوال، لازم است تعريفي از مدرنيسم و مدرنيته ارائه دهيم.
مدرنيسم به بيان ساده، به معناي تجددگرايي و نوگرايي است؛ به عبارت ديگر مدرنيته عبارت است از نوعي حالت، كيفيت، ويژگي، تجربه و دوره‎ي مدرن. «ايده‎ي مدرنيته بيانگر تازگي، بداعت و نو بودن زمان حال، به عنوان گسست يا انقطاع از گذشته، و ورود به آينده‎اي ـ سريعاً ـ در حال ظهور، و در عين حال نامطمئن و پايدار است. مدرنيته در معناي كلي و گسترده‎‎اش با فكر يا ايده‎ي نوآوري، ابداع و ابتكار، تازگي، خلاقيت، پيشگامي، ترقي، توسعه، رشد، تكامل، سليقه و مد همراه و هم آواست؛ لذا از اين باب در نقطه‎ي مقابل گذشته‎گرايي، كهنه‎پرستي، ركود‎، عقب افتادگي، قديمي بودن، عدم توسعه، بي‎ذوقي، بي‎سليقگي و سنت قرار دارد».[2]
با توجه به اين كه مدرنيسم نيز مانند بسياري از پديده‎هاي ديگر، از آثار بشري است؛ لذا نخست در معرفت و تفكر و انديشه، اين رويكرد تجددگرايي خودنمايي مي‎كند؛ يعني انسان مدرن، ابتدا به نوسازي فكر و انديشه مي‎پردازد؛ و مي‎خواهد تجدد را جايگزين افكار كهنه‎ي خود كند؛ و به دنبال آن مدرنيسم فراتر از فكر، يعني تجدد گرايي در تمام ابعاد زندگي، نقش ايفا مي‎كند. اين جا است كه اختراعات و اكتشافات و تمدن جديد بشري به معناي نوگرايي تحقق پيدا مي‎كند. ما امروز در جهاني زندگي مي‎كنيم كه لحظه به لحظه، آثار مدرنيسم، مانند ظهور تكنولوژي جديد، وسايل ارتباط جمعي، رايانه، اينترنت، و ساز و كارهاي نظامي، افزايش مي‎يابد.
بي‎شك مدرنيسم فاقد جنبه‎هاي مثبت نيست، چرا كه انسان هر اندازه بتواند از اختراعات، اكتشافات و نوآوري‎هاي بشري در جهت تأمين آسايش و آرامش خويش بهره گيرد، سود بيش‎تري نصيب او خواهد شد و سريع‎تر به اهدافش مي‎رسد؛ لكن اين يك روي سكه است، ولي روي ديگر سكه، يعني «سويه‎ي منفي مدرنيته را بايد ديد، چون بحران آن قدر عميق و جهاني است كه عقب افتاده و پيش‎رفته، يكسان با آن روبه رو مي‎شوند.»[3]
يكي از آثار عصر روشنگري، طرد و ردّ دين مي‎باشد، ولي تجددگرايان نسبت به دين رويكرد عصر روشنگري دارند.
«از ‎آغاز آن عصر،‌ همواره اين آرزو را داشتند كه همه‎ي جهت‎گيري‎هاي حيات انساني،‌معطوف به امور عرفي و اين جهان باشد و در نهايت به يكنواختي و يگانگي جهاني ختم شود، و در اين راستا مذاهب گوناگون دنيا به انديشه‎ي دنياگرا و خردمدار پايان يابد، و نيز اميد مي‎بردند كه روزي در حوزه‎ي اجتماعي و حيات انساني، نظام سكولاريسم، جايگزين آيين و مذهب گردد. در نظام سكولاريستي، ميان دين و حيات اجتماعي جدايي افكنده مي‎شود؛ بدين معني كه دين تأثيري در حيات سياسي ـ اجتماعي انسان نخواهد داشت و به يك مسئله و باور شخصي و خصوصي تبديل مي‎شود... از ديدگاه تجدد گرايان، بنيادگري و بنيادگرايان، افرادي منطق ستيز و فردگريزند كه در مقابل نوسازي و نوگرايي مدرنيته جبهه مي‎گيرند.»[4]
پس ملاحظه مي‎شود كه طوفان سهمگين مدرنيسم، چگونه ارزش‎ها را در هم كوبيده و نابود مي‎سازد، و پيام جدايي دين ازحيات اجتماعي و سياسي بشر را شعار خود قرار مي‎دهد؛
لذا مدرنيسم نيز به طور مطلق، يك نسخه‎ي پيچيده شده‎ي قابل اعتماد نيست؛ زيرا با نگاه به آنچه كه در جهان مدرن مي‎گذرد، در مي‎يابيم كه يكي از آثار مخرب مدرنيسم اين است كه صاحبان تكنولوژي و سلاح‎هاي پيش‎رفته‎ي هسته‎اي تهديد جدي براي جهان بشريت بوده و گيتي را به انباري از باروت آماده‎ي انفجار تبديل كرده‎اند. «نه تنها تهديد رويارويي هسته‎اي، بلكه واقعيت كشمكش‎هاي نظامي، بخش بنيادي «روي يتره» مدرنيته را در سده كنوني مي‎سازد... جهاني كه امروزه در آن زندگي مي‎كنيم جهان دلهره‎آور و خطرناكي است. اين قضيه محققان را واداشته تا در مورد اين فرض، كه پيدايش مدرنيته به شكل‎گيري سازمان اجتماعي شادمانه و ايمن‎تري خواهد انجاميد، تجديد نظر كنند.»[5]
استاد شهيد مطهري مي‎گويد: «تمدن براي انسان ابزار مي‎سازد...؛ اما آدم‎ها چطور، چه چيز مي‎تواند آدم‎ها را عوض كند، يا به آنها هدف مقدس و عالي بدهد، چه چيزي مي‎تواند ارزش‎هاي بشري را عوض كند؛ كاري كند كه همدردي و صاحبدلي به حدّي ارزش يابد كه از صميم قلب بگويد:
دنيا نيرزد آنكه پريشان كني دلي زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلي
انسانيت مساوي با دين و ايمان است و اگر دين و ايماني نباشد، انسانيّتي نيست.»[6] حال، با استفاده از سخنان گهربار جناب حجت الاسلام و المسلمين رباني گلپايگاني، بحث روشن‎تر و علمي‎تر گرديده و بهره كامل خواهيم برد. ان شاءالله.
[1] . حجت‎الاسلام والمسلمين يدالله دادجو.
[2] . مدرنيته و مدرنيسم، ترجمه و تدوين حسينعلي نوذري، ص 65.
[3] . داريوش عاشوري، ما و مدرنيته، ص 285.
[4] . مجله‎ي پگاه حوزه، ص 9.
[5] . علي رباني گلپايگاني، بحث‎هايي از فلسفه‎ي دين و كلام جديد، ص 26.
[6] . مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ص 401.
سوال: با توجه به اين‌كه مدرنيسم سرچشمه در مكاتب غربي و بعضاً الحادي دارد و از طرفي، رابطه‌ي تنگانگي با توسعه دارد؛ آيا راه‌كاري در شناخت مدرنيسم و توسعه در كتاب و سنت و عقل وجود دارد يا خير؟
جواب: همان طوري كه عرض شد، ما يك سلسله موازين و معيارهاي كلي در كتاب و سنت داريم؛ مثلاً اين حديث كه مي‌فرمايد: «اطلبو العلم ولو بالسين»
اين نشان مي‌دهد كه ما براي به دست آوردن علم و دانش هرجا و هر ساماني كه باشد، محدوديتي نداريم؛ بنابراين، توسعه تا آن‌جايي كه بر ميزان و معيارهاي انساني و عقلاني استوار باشد كه مورد تأييد دين و شرع هم مي‎باشد، ما مشكلي نخواهيم داشت. اصلاً ما با علوم، دانش جديد و تكنولوژي، هيچ گونه مشكلي نداريم بلكه مشكل اساسي، فرهنگ‌ها و مكتب‌هايي است كه چاشني و مبناي اين‌ها شده است؛ لذا بايد دست به تجزيه و تفكيك خوب از بد بزنيم و طبعاً با معيارها و ميزان‌ها براساس مقياس‌هاي خودمان آنها را به كار گيريم. از نظر مباني تئوريك و نظري در اين عرصه، هيچ گونه محدوديت و مشكلي به نظرم نمي‌آيد؛ البته از نظر عملي نيز كارشناسان اهل خبره و تجربه بايد بنشينند و راه‌كارهاي مناسب را پيدا كنند.
سوال: به نظر شما در حال حاضر كشور در چه مرحله‌اي از مدرنيسم قرار دارد و چه كار بايد كرد تا از تكنولوژي پيش رفته‌ي جهان عقب نماند؟
جواب: اين كه ما در كدام يك از برهه‌ها يا مرحله‌هاي مدرنيته‌ي غربي قرار داريم، بايد بگويم در بعضي از نشانه‌ها و خصوصيات شايد اصلاً نشود مقايسه‌ نمود. در بعضي از امور، مثل رويكرد به علم و دانش بحمدالله در جمهوري اسلامي اهتمام زيادي صورت گرفته است. گرچه همان طوري كه مقام معظم رهبري در جمع دانشگاهيان فرمودند، ما هنوز آن فرهنگ لازم را در اين جهت براي بها دادن به پژوهش و امثال اين‌ها ايجاد نكرده‎ايم؛ ولي به هرحال از اين جهت الان در يك مرحله‌اي هستيم كه به سمت و سوي علم و تكنيك و تكنولوژي در حال حركت هستيم؛ اما از نظر برخوردي كه با دين در غرب شده است، خوشبختانه فرهنگ عمومي‌ ما چنين خصوصيتي را ندارد و اميدواريم كه هيچ وقت هم اين گونه نباشد؛ چون اصلاً زمينه‌ها و شرايط دوتا است: جمهوري اسلامي بر مبناي همين قانون اساسي‌ و براساس كتاب و سنت هم تدوين شده است؛ همين نظام مردم‌سالاري ولايي، عالي‌ترين شكل دموكراسي است؛ منتهي بايد اين را در يك جاي ديگري مقايسه و تطبيق بكنيم.
پس از اين جهت ما با آن بحران‌هايي كه جامعه‌ي غربي در قرن هجدهم با آن مواجه بود مواجه نيستيم. يك نظام تعريف شده و جا افتاده، بر مبناي قانون اساسي و نظام اسلامي داريم. در عرصه‌ي علم نيز در حال حركت هستيم.
از نظر احزاب و برخوردهاي اجتماعي نيز تجربياتي را كسب مي‌كنيم، البته گاهي تند روي و كند روي و افراط و تفريط وجود دارد كه اميد است با ره‎نمودهاي حكيمانه مقام معظم رهبري و ان شاء الله با شنوايي ارباب جرايد و جناح‌ها، به آن كشمكش‌ها و جنجال‌ها و نزاع‌هايي كه در غرب در دوران مدرنيته به وجود آمد مبتلا نشويم.
سوال: چه وجه اشتراكي و افتراقي در نقد پست مدرنيسم و نقد اسلام بر مدرنيسم وجود دارد؟
جواب: پست مدرنيسم يا پست مدرن، معمولاً نقدش براساس همان وعده‌هايي است كه مدرنيته داده، يا در حقيقت آن دعاوي و آرمان‌هايي است كه مدرنيته آن‌ها را داشته است. عمدتاً سخن غربي‌هايي كه مدرنيته را نقد كرده‎اند اين است كه اين عصر مدرن يا تفكر مدرنيته، يك سلسله اهداف و آرمان‌هايي رامطرح كرده بود؛ مثلاً آن‌ها مدعي بودند كه يك مدينه‌ي فاضله‌اي را به وجود مي‌آورند؛ به سمت و سوي يك زندگي خوب و آرام و آسوده‌، براساس دانش و علم و تكنولوژي حركت مي‌كنند. با آغاز قرن بيستم و جنگ جهاني اول و دوم، اين مفاسد و پيامدهاي سوء از طرف كساني كه شعار مدينه‌ي فاضله را مي‌دادند، به وجود آمد؛ لذا اين‌ها مأيوس شدند و بازگشتند و مدرنيته را مورد نقادي قرار دادند. در موقع نقد، علاوه بر اين معيار و مقياس‎ها، با ميزان‌هاي اخلاقي، معنوي و اسلامي و ديني هم بايد مدرنيزه را مورد نقادي قرار دهيم. در حقيقت نقدهاي آن‌ها يك طرف قضيه است، و معيارهاي ما نيز به اضافه‌ي آن‌ها، طرف ديگر قضيه است.
سوال: دين‌گريزي و مدرنيسم چه رابطه‎اي با هم دارند؟
جواب: همان طور كه اشاره شد، ويژگي يك دوراني از مدرنيته‌ي غربي اين بود كه نسبت به دين، موضع منفي يا الحادي و يا به صورت به حاشيه راندن و از متن زندگي اجتماعي و سياسي بيرون كردن، و به اصطلاح همان سكولاريزه كردن جامعه و فرهنگ، داشتند؛ البته در زمان حاضر كه قرن بيستم تمام شده و به اصطلاح هزاره‌ي سوم ميلادي مطرح شده، در اين دوره‌، در غرب رويكرد‌ها به مسائل معنوي زياد شده است و بسياري از متفكران و مصلحان اجتماعي توجه پيدا كرده‎اند كه خلع جامعه‌ي غربي با اين تمدن مادي جبران نمي‌شود و لذا بايستي از دين، دين‎داري، مذهب و مفاهيم مذهبي استفاده كرد؛ البته اين، مسئوليت ما را حساس مي‌كند كه بتوانيم اين خلا معنوي را با نسخه‌هاي درست و شفابخشي كه معارف و فرهنگ اسلامي و مستند به معارف اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ دارد اشباع كنيم.
سوال: عكس‌العمل طبيعي ما در مقابل بعضي از مسائل ديني كه احياناً مورد خدشه واقع مي‌شوند چيست؟
جواب: به نظر بنده مسئوليت‌هاي افراد متفاوت است و اگر هركس مسئوليتش را به نحو مطلوب انجام دهد، مانع از بروز برخي تشنجات و پيامدهاي منفي مي‎شود. در نظام و جامعه‌ي ما كه يك حكومت ديني است دستگاه به نام دستگاهايي اطلاعات، قوي‌ي قضاييه، مجريه و مقننه و غيره داريم. امثال بنده و شما كه كارمان كار فكري و تحقيق است، بايد با اين گونه نظريه‌هايي كه معارض‎اند و بعضي وقت‌ها ادبيات بسيار تند و مذمومي به كار مي‎گيرند، با نهايت حلم و بردباري و مبرهن و مدلل كار كنيم.
«قل هاتوا برهانكم» اگر ما با اين روش وارد شويم، و سرمايه‌گذاري كنيم، بهتر است فقط از حربه‌ي تخطئه و تكفير و غيره استفاده كنيم. هر كسي يك جايگاه و موقعيتي دارد. گاهي اوقات با نشست‌هايي كه در اردوها و مجامع دانشجويي داشته‌ام اين روش را تجربه كرده‌ام، يعني ما نبايد در جناح‌ها بيفتيم، بايد كار طلبگي خودمان را محققانه و با برخورد بسيار منصفانه انجام دهيم. نقد انديشه و انديشه‌ها را نقادي كنيم. اين بهترين شيوه‌اي است كه ما مي‌توانيم در اين جهت انجام دهيم.
سوال: بعضي قايل‎اند چون در جهان غرب، فلسفه‌ي افلاطون را دنبال كرده‎اند، سبب پيش رفت و شكوفايي شد؛ ولي در جهان شرق فلسفه‌ي ارسطو را أخذ كرده‌اند، آيا اين صحيح است؟
جواب: يكي از مظلومان تاريخ فلسفه، ارسطو است. از جاهاي مختلفي او را مرتب تخطئه مي‌كنند و هر كسي در هر جايي گناهي مرتكب شده باشد به پاي ا يشان مي‌نويسند. كجا كلام و نظريه‌ي ارسطو با علم تجربي مخالف و ايجاد مانع كرده است. «ويليام هال زي هار» نويسنده‌ي كتاب تاريخ و فلسفه‌ي علم، مي‎گويد: ارسطو همان طور كه در متافيزيك، روش قياس را به كار گرفت، در طبيعت‌شناسي نيز روش استقرا و تجربه را پيش‎نهاد كرد. اگر پسي‌ني‎ها يعني قرون وسطي راه او را اشتباه گرفتند و فقط به قياسش چسبيدند، نه به روش‌هاي تجربي؛ ارسطو تقصير دارد؟ پس در قرون وسطي، متأسفانه فقط روش‌هاي كلي به جزئي، يعني روش قياسي را اعمال كردند و روش قياسي در طبيعت‌شناسي نتيجه نمي‌دهد. در طبيعت‌شناسي بايد از روش استقرا و در متافيزيك و مسائل كلي، از روش قياس استفاده كرد. اشتباه دنياي جديد اين است كه يگانه روش معرفتي امروز بشر را تجربه‌گرايي مي‌دانند. بايد در عرصه‌هاي مختلف از روش‌هاي متناسب استفاده كرد. به نظر من ارسطو هيچ نظريه‌اي ندارد كه مانع از رشد علمي باشد. اما اين‌كه افلاطون و ارسطو و انديشه‌هاي آنها چه نقش‌هايي داشته است، جاي خود دارد.
سوال: لطفاً منابع قابل اعتماد اسلام و مدرنيسم را معرفي نماييد.
جواب: من منابع زيادي (كتاب و مقاله و...) درباره‌ي اسلام و مدرنيسم نمي‌شناسم؛. البته درباره‌ي خود مدرنيته و مدرنيسم، كتاب‌ها و مقالاتي نوشته‌اند، از جمله كتاب «مدرنيته و مدرنيسم» كه مجموعه‌اي از مقالات است و صرفاً براي آشنايي با نظرات متفكران و جامعه‌شناسان و دانشمدان و فيلسوفان غربي خوب است؛ اما اين‌كه با موضع اسلامي، آن هم يك فردي كه از مباني تفسيري و فقهي و كلامي و فلسفي اسلام آگاه باشد، چنين چيزي نيست؛ لكن در انديشه‌ها و آراء و آثار بزرگان، مانند علامه‌ طباطبايي، شهيد مطهري مطالبي وجود دارد كه در مقابل اين افكار و انديشه‌ها استفاده شود؛ مخصوصاً استاد مطهري يك فصلي از كتاب نظام حقوق زن در اسلام را تحت عنوان تجدد و مثلاً نوگرايي قرار داده است و در آن جا يك تحليل نسبتاً خوبي ارائه نموده است. در كتاب «خاتميت» نيز بحث‌هاي نسبتاً خوبي دارد. به هر حال در اين زمينه خلأ وجود دارد كه ان شاء الله اين خلأ پر شود.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»