امروز:
سه شنبه 2 خرداد 1396
جامعه علوي در نهج البلاغه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
با توجه به اين‌كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي و در زمان ما، همواره از طرف دشمنان يك سلسله دشمني‎ها و توطئه‎هايي در جهت براندازي اين نظام الهي بوده؛ امّا از طرف ديگر چشم‎هاي بينا و انديشه‎هاي مستعد در سراسر عالم، در جست و جوي تحقيق و شناخت عناصر اصلي اين انقلاب‎اند؛ انقلابي كه اعلام كرده نه وابسته به بلوك شرق است و نه غرب، بلكه بر اساس اعتقاد و ايدئولوژي اسلامي، نه تنها در حوزه‎ي تفكر و انديشه، كه در متن جامعه و سياست و قانون و مديريت نيز جامعه‎ي خود را اداره مي‎كند. مرحوم آقاي مهدي حائري، از اساتيد ايراني دانش‎گاه‎هاي كانادا، سال‎ها قبل تعريف مي‎كردند كه در آمريكا و كانادا، عدّه‌اي از دانش‌مندان و محققين، با مطالعه‎ي اخبار ايراني در جست و جوي اين حقيقت‎اند كه انقلاب اسلامي بر چه اساس و قانون و مبنايي جامعه‎ي خود را اداره خواهد كرد. چون خيلي‎ها باور نمي‎كنند كه يك جامعه‎اي مستقل، بدون الهام از مكتب شرق و غرب، بتواند خودش را اداره كند، يا يك مطالب منبّه و بررسي شده و دقيقي در اختيار داشته باشد؛ بنابراين، در يك چنين فضايي كه ما زمان، مكان و موقعيت خود را پس از قرن‎ها احراز كرده و جامعه‎ را اداره مي‎كنيم، بايد ببينيم كه از قرآن و حديث چه استفاده‎اي مي‌شود؟ ما چگونه الهام مي‎گيريم؟ نبايد به همان مكاتب فكري غير اسلامي بازگرديم. اساس حركت ما بايد بر اساس قرآن و حديث باشد؛ يكي از مهم‎ترين متون حديثي ما كتاب نفيس نهج‌البلاغه است كه در حوزه‎هاي انديشه و تحقيق، كتابي ديرآشنا و پرسابقه و شناخت شده‎ است كه بيش از هزار سال در دست عالمان ديني و محققان بوده است. نكته‎ي مهم ديگر اين كه، اين احاديث و محتوا نه تنها از امام معصوم صادر شده، بلكه در يك شرايط منحصر به فرد، كه در ساير زمان‎ها و نسبت به ديگر ائمه ـ عليهم السّلام ـ اين شرايط وجود نداشته و تنها در زمان اميرالمؤمنين(ع) در دوران خلافت ظاهري آن بزرگوار كه در رأس حكومت و فرماندهي كل قوا و در شرايطي كه عزل و نصب‎ها، قانون‎ها، برنامه‎ها و آيين‎نامه‎ها به دست ايشان بوده، اين كتاب بيان شده است. ما همواره در صدديم تا در جهت مثبت اين راه حركت كنيم؛ لذا ما بايد در اين شرايط از اين كتاب خاص استفاده نماييم و آن را مطمع نظر قرار ‎دهيم. خوشبختانه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، نسبت به اين كتاب توجه شاياني شده است و از نظر بحث، گفت‌وگو، ترجمه و شرح در يك فضاي گسترده‎اي قرارگرفته كه موجب خوشبختي است؛ البتّه ناگفته نماند كه دشمنان سابقه‎دار، همواره مشغول كارشكني و توطئه و خراب‎كاري در همين زمينه‎ها نيز هستند؛ براي نمونه اين كه بنده به تناسبي مدتي به هندوستان رفت و آمد داشتم، يكي از شخصيت‎هاي علمي آن جا اظهار داشت كه من داراي دكتراي نهج‌البلاغه از انگلستان هستم. خيلي تعجب كرديم. گفتيم: حتماً شما تز و رساله‎اي هم داريد. گفت: بله. گفتيم: آيا امكان دارد آن رساله را جهت استفاده در بنياد نهج البلاغه به ما بدهيد. گفت: بله، ولي هميشه امروز و فردا، اين هفته و آن هفته مي‎كرد و نمي‎آورد. گفتيم: ما مشتاقيم رساله را ببينيم، چرا آن را نمي‎آوري؟ گفت: آن رساله اشكالي دارد و به درد شما نمي‎خورد. گفتيم: چه اشكالي؟ گفت: زماني كه قصد داشتم دكترايم را بگيرم، استاد دانش‎گاه انگليسي به من گفت: اگر مي‎خواهي دكترايت را بدهم، بايد اين رساله را طوري بنويسي كه نشان بدهد نهج‌البلاغه براي اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ نيست، لذا من براي اين‌كه دكترايم را بگيرم آن را به صورتي نوشتم كه او راضي باشد. من خيلي به فكر فرو رفتم كه چگونه يك استاد دانش‎گاه، در آن طرف دنيا، درصدد است تا بر اين مكتب و مباني و متون كه هزار سال سابقه دارد، ضربه‎اي وارد كند. بايد عرض كنم آن اشكالاتي كه در طول تاريخ عليه نهج‌البلاغه شده است، از يك جايي شروع شده و در يك جريان خاصي حركت مي‌كند، اشكال‎ها هر روز در يك شكل جديدي عرضه مي‌شوند. هدف آنها اين است كه اين كتاب با اين محتوا، نتواند در جامعه نقش اساسي پيدا كند و مورد توجّه قرار گيرد.
لذا من در اين جا درباره‎ي نهج‌البلاغه و اهميت و اتقان آن، اين مقدمه را عرض كنم كه درست است كه نهج‌البلاغه يك كتاب حديث مُسنَد نيست و مرحوم علامه‎ي شريف رضي(ره) اسناد را حذف كرده‎اند با اين‌كه بسياري از همين احاديث نهج‌البلاغه در متون حديثي مسنداً نقل شده است. پس آن كتابي كه عدّه‌اي از اساتيد نوشته‎اند، من جمله كتابي كه جناب آقاي استادي نوشته‎اند، آن جا آدرس داده‎اند كه اين خطبه در كتاب كافي، يا در فلان كتاب وجود دارد. بسياري از احدايث مسنداً نقل شده است؛ علاوه بر اين، نهج‌البلاغه، كتابي نيست كه يك مرتبه در يك كتابخانه‎ي قديمي پيدا شده باشد، بلكه كتابي شناخته شده است؛ حتي بعضي از كتاب‎هاي ما، مثل فقه الرّضا، در حاله‎اي از ابهام است، كه كتاب براي امام رضا ـ عليه السّلام ـ است. اين ابهام هنوز هم در بين فقها و حوزه‎هاي علمي وجود دارد؛ امّا نهج‌البلاغه، كتابي است كه به اصطلاح تلقّي به قبول شده است، از آغاز، مؤلف آن معلوم و شخصيت علمي آن روشن بوده است. ما يك بحثي در اصول، فقه و حديث داريم كه بعضي از راويان حديث موثق و شناخته شده‎اند، و معروف به اصحاب اجماع‎اند، مثل ابن ابي‎عمير، (اجْمَعَتِ الإصابه علي تصحيح ما يصحّ عنه)، آن قدر شخصيت معتبر و معتمدي است كه همين كه بگويد از امام نقل مي‎كنم مورد قبول است، نگاهي به راويان مابعد او در آن حديث نمي‎شود. مرحوم شريف رضي(ره) نه تنها براي ما شيعه‎ها، بلكه براي دنياي فرهنگ و ادب جهان عرب، به عنوان يك شخصيت متّقي، متعهّد، متديّن، عالم، فقيه و اديب شناخته شده است؛ در كنگره‎ي ششم نهج‌البلاغه، نظرات فقهي و اصولي ايشان، در ابواب فقه و اصول جمع آوري شد. ايشان در مقابل خلفا ايستادگي كرده و با اشعاري كه در رابطه با آن خلفا سروده، هيچ گاه زيربار آنها نرفته و مرگ مشكوك او در سنّ 46 سالگي دليل بر اين است كه چون زيربار خلفا نرفته و خودش شخصيتي بوده كه هم وجهه‎ي علمي داشته، و هم نقابت علويان، اميرالحاجّ، و ديوان مظالم در اختيار او بوده است.
بنابراين، چنين شخصيتي گردآورنده‎ي نهج‌البلاغه است و اگر او را به ابن ابي عمير تشبيه كنيم گزاف نگفته‎ايم. ابن ابي الحديد از استادش ابن خشّاب با يك واسطه نقل مي‌كند كه از او پرسيدند كه آيا نهج‌البلاغه تأليف شريف رضي است؟ مي‎گويد: اين چه صحبتي است؟ امثال شريف رضي و غيره آيا مي‎توانند يك هم‎چنين كلماتي را بگويند و بنويسند؟!
من بعضي از اين خطبه‎ها، مثل خطبه‎ي شِقشقيّه را در كتاب‎هايي ديده‎ام كه دويست سال قبل از تولد شريف رضي نوشته شده‎اند. اين كتاب يك ‌چنين محتوايي دارد. ابن ابي الحديد كه يك اديب و شاعر و مورخ و يك شخصيت ذوفنون است، مي‎گويد: ما خودمان كلام عرب را مي‎شناسيم، كلام جيِّد را از ردي، خوب را از خوب‎تر تشخيص مي‎دهيم. ما وقتي كه اشعار ديوان شعراي معروف را نگاه مي‎كنيم، بعضي از اشعار را كنار مي‎زنيم؛ مثلاً مي‎گوييم اين شعر مال اين شاعر نيست. ما ديوان متنبّي را ويرايش كرده‎ايم. يك سلسله اشعار متبنّي را كنار زده‎ايم، چون فكر، بيان ويژه و حتّي الفاظ متنبّي با آن نمي‎خواند. چگونه بگوييم كه اين نهج‌البلاغه براي حضرت امير نيست؟ بعضي از اين‌ها كه قطعاً با سند به امام منتسب است، و بقيه را هم ما روشن مي‎بينيم.
بنابراين، ما هيچ ترديد نداريم كه اين براي اميرالمؤمنين است، و نيازي به سند نيست.
امّا از نظر متن، آن قدر در حدّ بالايي است كه كسي به سراغ سند نمي‎رود. باز هم ابن ابي الحديد، دانشمندي سني و معتزلي، در مورد آن خطبه‎اي كه در تفسير سوره‎ي اَلهاكم التّكاثر است، اعتراف مي‎كند، در طول عمرم اين خطبه را بيش از هزار بار خوانده‎ام و هر بار هم كه مي‎خوانم استفاده مي‎كنم. در اين زمينه دانش‌مندان زيادي مطلب گفته‎اند.
خلاصه اين كه نهج‌البلاغه يك كتاب شناخته شده، معتبر و داراي محتواست، و امروز پس از گذشت پانزده قرن مي‎بينيم كه در چه اوجي قرار دارد و در زمينه‎ها‎ي اجتماعي ـ سياسي و نظامي و اقتصادي و مديريت مطلب دارد.
نكته‎اي ديگر اين كه مرحوم آقاي انصاري، مترجم نهج‌البلاغه كه آن را در طي سي هزار بيت شعر به نظم درآورده‎ است، در يكي از كتاب‎هايش نوشته است در زمان حكومت ناصرالدين شاه وقتي اوضاع به هم خورده بود، چند نفر خارجي را به عنوان مستشار و براي برنامه‎ريزي و كمك شاه در امور اجتماعي ـ سياسي به ايران آوردند. در آن زمان با يكي از رجال قاجار صحبت مي‎كردم، ايشان گفت من به يكي از مستشارها گفتم شما برنامه‎هايت را بر چه اساسي مي‎گويي و از كجا آوردي؟ گفت دستش را داخل جيبش برد و يك جزوه‎ي كوچك به زبان انگليسي درآورد و گفت اين عهدنامه‎ي مالك اشتر است، من از اين استفاده مي‎كنم؛ در حالي كه شما اين كتاب را داريد، امّا از آن استفاده نمي‎كنيد، ولي از ما كمك مي‎خواهيد؛ اگر شما روي اين كتاب كار مي‎كرديد و از آن استفاده مي‎كرديد، ديگر نياز به ما و امثال ما نداشتيد.
بنابراين، از اين‌جا استفاده مي‎شود كه چرا بعضي افراد در طول تاريخ قلم به دست گرفتند و بر عليه نهج البلاغه تبليغ كردند؛ براي اين كه آن را از دست‎رس خارج كنند تا مورد استفاده قرار نگيرد؛ لذا ما بايد به نحو مطلوب از اين كتاب استفاده كنيم.@#@
امّا در نهج البلاغه درباره‎ي جامعه‎ي علوي يك بحث بسيار گسترده‎اي وجود دارد كه نيازمند چندين جلسه است تا چند گروه بر اساس موضوعاتي كه از نظر مسائل جامعه‎شناسي و غيره دارند مورد بحث و استفاده قرار دهند. خوشبختانه ما چند سال پيش ـ حدود چهل يا پنجاه قبل ـ در زمينه‎ي جامعه‎شناسي در نهج‌البلاغه درسي داشتيم و دوستاني از فضلاي حوزه‎ي علميه قم كه داراي دكتراي جامعه‎شناسي از انگلستان بودند، با اطلاع از علم جامعه‎شناسي دنياي روز و با زيربناي فكري و اعتقادي حوزوي خود، روي نهج‌البلاغه كار مي‎كردند.
پس قبل از اين كه ما مطالبي درباره‎ي مسئله‎ي جامعه‎ي علوي در نهج‌البلاغه بگوييم، بايد از كلمات امام استفاده كنيم. جامعه‎ي علوي، يعني آن جامعه‎اي كه اميرالمؤمنين در رأس آن تلاش مي‎كند با پشتوانه‎ي علم الهي و زهد و تقوا آن را بسازد. نكته‎هاي زيادي مي‎توان استفاده نمود، ولي من در اين جا به يك نكته اشاره مي‎كنم و آن اين كه مميّزه، مشخصّه و ستون محوري جامعه‎ي علوي، عدالت اجتماعي است؛ عدالت اجتماعي‎اي كه اداره، تمشيت و اجراي امور جامعه بر محور عدل و قسط باشد؛ اگر عدل و قسط حاكم باشد نتيجه‎اش چيست؟ نتيجه‎ي مشخصش اين است كه با قدرت، جلوي چپاول‎گري‎ها گرفته شود و به داد فقرا و محرومين رسيدگي شود. بعضي سئوال مي‎كنند كه چرا امام پس از 25 سال، خلافت را پذيرفت؟ آيا دل علي براي رياست لك زده بود يا علّت ديگري داشته است؟ امام ـ عليه السّلام ـ در خطبه‎ي شقشقيه به اين سؤال پاسخ داده‎اند امام ـ عليه السّلام ـ فرمود:
«عمي والّذي فَلقَ الحقه و بريءَ النَّسَنَه لَولا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر و ما أخَذَ الله علي العلما أنْ لا يقارّوا علي كظّةِ ظالم ولا سخب مظلوم لألقَيْتُ حبلها علي غاربَها».[1]
امام ـ عليه السّلام ـ مي‎فرمايد: به دو علّت خلافت را پس از 25 سال ـ كه در انحراف رفت ـ پذيرفتم.
1. حجت خدا بر من تمام بود. من قبل از 25 سال به خانه‎ي مهاجر و انصار مي‎رفتم، مي‎گفتم مگر شما در غدير نبوديد و نديديد كه پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ من را معرفي نمود. گفتند: چرا. برو صبح مي‎آييم، ولي كسي نيامد و اعلام حضور و نصرت نكرد. امام و امّت بايد با هم باشند تا امام باشد. عنوان امامت، مثل پدر و فرزند است، تا فرزند نباشد پدر بودن معنا ندارد. امام، زماني از نظر اجتماعي و اقتدار امام است كه امّت دنبال او باشند. اگر امّت نباشد امام نيست. امّا بعد از قتل عثمان به خانه‎ي اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ هجوم بردند. امام مي‎فرمايد: چنان هجوم آوردند كه نزديك بود لباس‎هايم پاره شود و دست و بالم بشكند. گفتند: ما براي بيعت آمده‎ايم؛ اگر من قبول نمي‎كردم، مردم فرداي قيامت، پيش خدا حجت داشتند كه ما از علي خواستيم ولي نيامد.
پس «لولا حضور الحاضر و قيام الحجّة به وجود النّاصر» اين بحث من نيست، بلكه بحث من اين است كه؛ «و ما أخذ الله علي العلماء». آن پيماني كه خدا از علما و عالمان گرفته، خيلي عجيب است؛ با وجود اين همه مشكلات، انحرفات و كارهاي خلاف در جامعه، امام ـ عليه السّلام ـ مي‎فرمايد: من براي دو كار آمده‎ام، من آمده‎ام كه جلوي پرخوري پرخورها و ظالم‎ها را بگيرم و گرسنگي مظلومان را چاره كنم. اين خيلي مهم است؛ زيرا امام ـ عليه السّلام ـ آن مطالب علمي، فرهنگي و... را مطرح نمي‎كنند. «و ما أخذ الله علي العلماء اَن لا يقارّوا» از عالمان ديني كه در رأس آن، امام معصوم ـ عليه السّلام ـ است، قول و پيمان گرفته است، «ألا يُقارّوا علي كذّةِ ظالم» اين‎ها پرخوري ظالم را تأييد، يا رها نكنند. «و ما أخَذَ الله علي العلما أن لا يُقارّوا علي كذّة ظالم و لا سقط مظلوم».
پس در نهج البلاغه، اساس جامعه‎ي علوي بر عدالت و قسط استوار است؛ و اين‌كه ما امروز پس از گذشت 14، 15 قرن مي‎بينيم كه هنوز اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ در دنيا حرف اوّل را مي‎زند، براي همين است. اين‌كه شما مي‎بينيد كه آقاي جُرج جُرداق مسيحي آن كتاب باعظمت «الامام علي» را مي‎نويسد، ولي باز هم مسيحي است. و مسلمان و شيعه نشده است؛ به خاطر اين است كه اصلاً در اين وادي‎ها نيست، بشر عاشق عدالت است. انسان از اين‌كه فردي بيايد و مظلومي را از دست ظالم نجات دهد، لذّت مي‎برد، و اين ربطي به مذهب ندارد، چون اين يك حقيقتي است كه انسان به آن معتقد است. پس او (جرج جرداق) به خاطر عدالت علي ـ عليه السّلام ـ عاشق ايشان شده است، و اصلاً كاري به مسائل فرهنگي و دين و اين حرف‎ها ندارد.
بنابراين، با مطالعه‎ي خطبه‎ها و نامه‎هاي امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ اين را به صراحت بيان مي‌كند، و به فرماندهان و فرماندارانش نيز دستور مي‎دهد كه شما موظفيد اين كار (اجراي عدالت و قسط در جامعه) را انجام دهيد. در همين دوران پنج سال خلافت ظاهري امام ـ عليه السّلام ـ با اين‌كه سه جريان سياسي براندازي داخلي عليه امام ـ عليه السّلام ـ راه افتاد و همه‎ي وقت ايشان را گرفت، امّا امام فرمود: آيا مي‎دانيد كه من براي شما در رابطه با همين عدالت و تأمين زندگي چه كار كردم؟
در خطبه‎ي 159 مي‎فرمايد: «لَقَد احسنْتُ جواركم و عهدتُ بِجُحدي مِنْ ورائكُم و أعتقتكم مِنْ رَبِق الذّل و حَلَقِ الّذين» من همسايگي خودم و در كنار شما بودن را خوب انجام دادم.
توجه كنيد كه امام ـ عليه السّلام ـ نمي‎گويند، من با مقام و رياست و فلان، بلكه مي‎گويد: من در كنار شما بودم. از اين‌كه در كنار شما بودم خوب عمل كردم. «أحسنتُ جواركم و عهدتُ بِجُحدي من ورائكُمْ» تلاش كردم كه آينده‎ي شما را هم رو به راه كنم. «و أعتقتكم...: من شما را از رقِّ بندي و ذلت و حلقه‎هاي ظلم آزاد كردم.
نكته‎ي دوّم اين كه امام ـ عليه السّلام ـ با فرمانداراني كه خلاف عدالت عمل مي‎كردند، شديداً برخورد مي‎نمود.
مثلاً در نامه‎ي چهل، امام به بعضي از اين عمّالّش فرمود:
«فقد بَلَغَني عنْكَ امرٌ إنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فقد اَسْخَتْتَ ربّك و عَصَيْتَ امامك و أخذيْتَ امانَتَك». «بَلَغَني عنّكَ جَرَّدَ الارض فَأخَذْتَ ما تحت قَدَمَك و أكَلْتَ ما تحت يَديْك»؛ يعني شنيده‎ام كه تو همه‎ي اموال دولتي را براي خود برداشته‎اي.
امام به صراحت مي‌گويد: تو چرا اين كار را كرده‎اي؟... بعد هم مي‎فرمايد: «فَرْفَع إلَيَّ حسابَك» حسابت را بياور پس بده. «واعْلَمْ أنّ حساب اللله اعظم مِنْ حساب الناس» پس امام شديداً برخورد مي‎كردند؛ چون اصل مسئله‎ي عدالت، مربوط به كاگزاران و مسئولان اجرايي رده بالا و مياني است. در اين‌جا امام اين طور با ايشان برخورد مي‎كنند، ولي در يك نامه‎ي ديگر، (نامه‎ي چهل و يك) خيلي شديدتر برخورد مي‎كنند.. ايشان به يكي از عمّالشان مي‎نويسند: من باز شنيده‎ام كه تو اموال بيت‎المال را غارت مي‎كني؛ هم چون گرگي كه به گلّه مي‎زند و همه را لَت و پار مي‌كند، و سپس اين اموال را هم چون ارث پدري به حجاز برده‎اي، و از اين كه اين مال مردم و بيوه زن و يتيم و فقير است هيچ باكت نبوده است. بعد مي‎فرمايند: «فَاتّقِ الله وَارْدُدْ إلي هؤلاء القوم اموالهم فَإنّكَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ امكن الله منه لَاُعذّرَنّك إلي الله فيه و لأضْرِبنّك بِسَيْفي الذي ما ضَرَبْتُ بِهِ احداً الّا دَخَلَ النّار»؛ اموال را بياور، اگر نياوري با اين شمشيرم تو را مي‎زنم؛ اين شمشير بر فرق هر كس كه فرود آيد، دربست به جهنم مي‎رود. بعد فرمود فكر نكن كه من حساب آقازاده‎ها را جدا مي‎كنم. «والله لولا أنَّ الحسن و الحسين فَعَلي مثل الّذي فَعَلْتَ ما كانَتْ لهما عندي...»؛
اگر حسن و حسين هم بودند با همين خشونت با آنها برخورد مي‎كردم. اين روش امام بود؛ لذا آن كساني هم كه، امثال طلحه و زبير و غيره، عليه امام ـ عليه السّلام ـ ايستادند، يكي از دلايل مهم آن برخورد شديد و عادلانه‎ي امام با آنها بود.
خلاصه اين كه، ركن مهم جامعه‎ي علوي، عدالت و قسط است.
[1] . نهج‎البلاغه، خطبه‎ي سوم.
پيش درآمد[1]
امام خميني به همه فهماند كه علي‎وار زيستن تا مرز عصمت پيش رفتن، افسانه نيست (مقام معظم رهبري).
بايد پذيرفت جامعه‎اي كه الگوي علوي را در خود محقق نسازد، مستحق اين تحقير خواهد بود كه جامعه مدني به عنوان «نسخه شفابخش»! براي آن پيچيده شود.
سامان پذيري نظم جوامع را بايد پسامدي از الگوپذيري آنها به حساب آورد، و نقش الگوها و ميزان مقبوليت آنها را نبايد در جهت‎گيري اجتماعات بشري بي‎تأثير دانست. طرح الگوها از سوي نخبگان، مسئوليت آنها را در پيامدهاي آن گوشزد مي‎كند و اين نخبگان هستند كه بايد با الگوسازي صحيح، جامعه را به افق سعادت رهنمون كنند.
به راستي نظم جامعه‎ي ديني، بايد بر اساس چه الگويي سامان پذيرد؟ مسلمان به مقتضاي دين‎خواهي خود به دنبال نظمي است كه با آرمان‎هاي مسلماني سازگارترند؛ اما در اين ميان هر از چندگاهي بي‏راهه‎ها و كج راهه‎هايي فراروي جامعه‎ي اسلامي نمودار مي‎شود و جامعه را از سمت و سوي شايسته و بايسته‎ي خود باز مي‎دارند. بگذاريد يك سئوال را بدون پرده، با خود در ميان بگذاريم. آيا civil society كه از آن به «جامعه مدني» تعبير مي‎شود، الگوي مناسبي براي جامعه بوده و هست؟ چه ضرورتي ما را به سوي اين آرمان خوانده است؟ اين آرمان چه محتوايي دارد كه كم‎بود آن در فرهنگ خودي، ما را به سوي آن كشانده است؟ براي يك جامعه‎ي شيعي با داشتن پشتوانه‎ي غني تئوري «جامعه علوي»، تلاش در جهت تبديل جامعه‎ي مدني به يك «شعار ملي»، آيا به بيراهه كشاندن فرهنگي به حساب نمي‎آيد؟ آموزه‎هاي جامعه علوي، در ذات خود چه كم‎بودهايي دارند كه با الگوهاي غربي جبران مي‎شوند؟ آيا دشمنان صرفاً با طرح جامعه مدني ما را دوست خود خواهند پنداشت، يا تنها با تن دادن به تمام لازمه‎هاي زيرساختي و مبنايي و ارزشي آن از ما راضي خواهند شد؟ مسخ فرهنگي اگر با فراموش شدن جامعه علوي و جاي‎گزين شدن جامعه مدني صورت نمي‎پذيرد، پس چگونه صورت مي‎پذيرد؟ بيگانه بودن، اصطلاح جامعه‎‎ي مدني با فرهنگ اسلامي ما، تا چه حدي اميد پذيرش اين اصطلاح را در جماعتِ مسلمانِ شيعي ايران توجيه مي‎كند؟ اگر جامعه‎ي مدني درگيري فكري و دغدغه‎ي انديشه جوانِ مسلمان شد، پس چه وقت فرصت پرداختن به جامعه علوي حاصل مي‎گردد؟ چه كسي پاسخ‎گوي هزينه‎هايي است كه در جامعه‎ي ما براي ترويج جامعه مدني پرداخت شده و مي‎شود؟ آيا براي ترويج مفاهيم جامعه علوي نيز همين مقدار هزينه شده است؟ آيا مردم ما از مسئولين خود به اين حد از جامعه علوي، حداقل، شعار شنيده‎اند، تا انتظار عمل نيز داشته باشند؟
شناخت مؤلفه‎هاي جامعه‎‎ي علوي و آشنايي با غناي اين جامعه‎ي آرماني باعث خواهد شد تا آرمان‎گرايي جامعه‎ي جوان ما در جهت مطلوب خود تغذيه شود. در اين جامعه‎ي آرماني، «عدالت و ظلم ستيزي»، «لياقت و شايستگي سالاري»، «نظارت‎پذيري»، «عدالت حقوقي و تساوي در برابر قانون»، «گفتمان محوري»، «مشاركت همگاني در سامان قدرت و تصميم سازي»، «جايگاه محوري انسان در عرصه اقتصاد»، «خردگرايي و عقل محوري»، «تأكيد بر گسترش علم و پيشرفت علمي»، «آزادي‎هاي سياسي»، «استبداد ستيزي» و... به بهترين نحو، نهادينه شده است.
به راستي «عدالت محوري» در كدام آموزه‎هاي بشري بهتر از اين ترسيم شده است كه:
«ملاك السياسة العدل»[2] «خير السياسات العدل»،[3] «العدل نظام الامرة»،[4] «العدل قوام الرعية و جمال الولاية»،[5] «لن تُحصَّنَ الدول بمثل استعمال العدل فيها»،[6] «من عمل بالعدل حصّن الله ملكه من عمل بالجور عجّل الله هُلكه»،[7] «أعدِل تَدُم لك القدرة».[8]
«نظارت و پاسخگويي» در كدام مكتب بهتر از اين ترسيم شده است كه:
«و لا يكوننّ المحسن و المسييء عندك بمنزلةٍ سواء فان في ذلك تزهيداً لاهل الاحسان في الاحسان و تدريباً لاهل الاسائة»[9]
«من أمارات الدولة التيقظ لحراسة الامور»[10]
ضرورت «قانونگرايي» را كدام حكيم و تئوري‎ساز حكومت بهتر از اين بيان كرده است كه:
«فليكن امر الناس عندك في الحق سواء»
«ثلاث ان حُفظن و عملت بها كفتك ما سواهن و ان تركتهنّ فلا ينفعك شيي سواهنّ قال: و ما هنّ، فقال: الحدود علي القريب و البعيد و الحكم بكتاب الله في الرضا و السخط و القسم بالعدل بني الاحمر و الاسود»[11]
« لا يقيم امرَ الله سبحانه الا من لا يصانع و لا يضارع و لا يتّبع المطامع»[12]
در «گفتمان گرايي»، از سيره‎ي حضرت در جنگ‎هاي صفين، جمل و نهروان رساتر وجود ندارد.
در «مشاركت در تصميم سازي حكومت» از اين زيباتر نيست كه «اضربوا بعض الراي ببعض يتولد منه الصواب»[13] «و لا مظاهرة اوثق من المشاورة»[14] و «اكثر مدارسة العلماء و مناقثة الحكماء في تثبيت ما صلح عليه امر بلادك واقامة ما استقام به الناس قبلك»[15]
اما آنچه بايد به آن توجه نمود اين كه بعضي، جامعه‎‎ي علوي را برنمي‎تابند تا در جامعه‎ي مدني به هدف «ايدئولوژي ستيزي» نايل آيند؛ زيرا از اصول جامعه مدني، نفي ايدئولوژي است. در جامعه‎ي مدني قانون‎گرايي به مفهوم دموكراتيك آن تأمين مي‎شود، در حالي كه با اسلام و حقانيت احكام آن سازگار نيست. در جامعه‎ي مدني پلوراليسم را يافته‎اند كه با فلسفه‎ي بعثت انبيا در تنافي است؛ و مباني ديگري كه با تحكيم آنها. بايد شيعه‎گري و جامعه علوي را براي هميشه فراموش كرد.
[1] . حجت‎الاسلام محمد رضا باقرزاده.
[2] . جمال الدين محمد خوانساري، شرح غرر الحكم و درر الكلم، ج 6، ص 116.
[3] . همان، ج 3، ص 20.
[4] . همان، ج 1، ص 198.
[5] . همان، ج 2، ص 90.
[6] . همان، ج 5، ص 70.
[7] . همان، ج 5، ص 355.
[8] . همان، ج 2، ص 178.
[9] . نهج البلاغه، شهيدي، نامة 53، ص 328.
[10] . عبدالكريم بن محمد يحيي قزويني، بقاء و زوال دولت در كلمات سياسي امير مؤمنان ـ عليه السّلام ـ .
[11] . احمد بن ابي يعقوب، تاريخ يعقوبي، ترجمه‎ي محمد ابراهيم آيتي، ص 208.
[12] . نهج البلاغه، شهيدي، قصار 110، ص 379.
[13] . غرر و درر: ج 1، ص 152.
[14] . نهج البلاغه، قصار، 113.
[15] . همان، نامه 53.
سوال: به نظر شما مهم‎ترين محورهايي كه حوزه‎هاي علميه بايد در راستاي تحقق جامعه‎ي علوي درباره‎ي آن تحقيق كنند، كدامند؟
جواب: بنده پيش‌نهاد مي‎كنم كه عهدنامه‎ي مالك اشتر مورد تحقيق قرار گيرد؛ كه نزديك به دويست ترجمه و شرح دارد. امروزه بايد روي اين عهدنامه و ساير اين احادث كاربردي كار شود كه يا به عنوان طرح يا لايحه در دولت و مجلس مطرح بشود.
سوال: بهترين شرحي كه بر نهج‌البلاغه نوشته شده است چيست؟
جواب: شرحي‎هايي كه بر نهج‌البلاغه نوشته شده است هر كدام از يك ديدگاه است. شرح ابن ابي الحديد، تاريخي و ادبي و نيز داراي ديدگاه‎هاي جبري مذهبي‎اي است. به اعتقاد بنده، شرح ابن ميثم شرح بسيار خوبي است، و تقريباً مي‎شود گفت كه شروح ديگر از آن اقتباس شده است. كسي كه شرح ابن ميثم و ابن ابي الحديد را ببيند، گويا همه‎ي شروح را ديده است.
سوال: آيا در مورد جامعه‎ي اسلامي و علوي در زمينه‎هاي مختلف، مانند سياست، اقتصاد، امنيّت، حقوق و انديشه‎ي سياسي، حكومت روش‎شناسي وجود دارد، تا ما بتوانيم در زمان فعلي در تمام موارد كلي و جزيي به صورت كاربردي به آنها بپردازيم؟
جواب: ما بايد اين كار را انجام دهيم. در واقع نهج‌البلاغه مثل يك كتاب علمي است. اين مطالب علمي در آن وجود دارد و ما بايد آنها را به صورت كاربردي درآوريم؛ مثلاً يك عدّه‌اي با استفاده از كلمات امام ـ عليه السّلام ـ روي اقتصاد يا در مديريت جديد كار كرده‎اند. هر چند قواعدي را كم و بيش بدست آورده‎اند، ولي كافي نيست.
سوال: آيا جامعه‎ي علوي فقط منحصر در خطبه‎ها و نامه‎ها و كلمات قصار علي(ع) است؟
جواب: ببينيد، اصلاً ما مي‎توانيم جامعه‎ي علوي را در چهارپنج كلمه خلاصه كنيم. از نظر تئوري، چهار پنج كلمه است. عمده‎ي پياده كردن آن است. امام ـ عليه السّلام ـ هم فرموده‎اند كه راه كار چيست؟ گيركار سر آدم‎هايي است كه عالماً و عامداً از آن طرف مي‎روند.
سوال: به عقيده‎ي شما، اصلاً در جامعه‎ي حاضر نهج‌البلاغه قابل اجراست؟ يعني با توجّه به اين‌كه اين جامعه خيلي ايدآل به نظر مي‎رسد، آيا با اين جامعه‎ي بشري قابل تحقق است؟
جواب: قطعاً. عرض مي‎كنم كه مثلاً امام ـ عليه السّلام ـ درباره‎ي ماليات يك مطالب خيلي صريحي فرموده‎اند؛ از جمله به آن مأموران ماليات فرمودند كه شما برويد به فلان قوم و جمعيت بگوييد كه شما ماليات بدهكار هستيد؟ اگر گفتند نه. بگو: آقا التماس دعا، خداحافظ، و برگرديد. اين صريح است؛ اما ما نمي‎توانيم كه همين يك تكه را بگيريم، بايد در كنار اين يك نظارت قوي داشته و روي احترام به شخصيّت مردم كار كنيم. همين الآن در بعضي از كشورهاي اروپايي اگر كسي بگويد كه آقا من بدهكار نيستم مي‎گويند بفرماييد؛ امّا از آن طرف يك محاسبات دقيقي دارند كه تمام اموال او در كامپيوتر است. اگر دروغ بگويد او را مجازات مي‎كنند. پس مي‌شود، ولي ما به سراغ آن نرفته‎ايم.
سوال: در نهج‌البلاغه، منشأ مشروعيت حكومت، مردمي است يا الهي؟ حضرت ـ عليه السّلام ـ بياناتي دارند شبيه اين‌كه: «ليس لِأحدٍ حقٌ فيها ألا مَنْ أمَّرْتُم»؛ در حالي كه نقل شده است كه حضرت ـ عليه السّلام ـ به اين مطلب استناد مي‎كنند كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به من فرمود: اگر تعدادي با تو بودند دست به شمشير ببر. اين تعارض چگونه حل مي‌شود؟
جواب: به نظر من تعارضي وجود ندارد. مسئله‎ي امامت يك بحثي است كه مردم چه جمع شوند و چه جمع نشوند، علي(ع) امام است؛ امّا همان طوري كه عرض كردم، امام و امّت متضايفان‎اند، اگر امام بخواهد كه در رأس حكومت باشد و فرمانش اجرا شود، بايد مردم به دنبالش باشند؛ اگر مردم نباشند امام تنها است، به چه كسي فرمان بدهد؟! پس هيچ تعارضي نيست؛ اما از نظر شكل حكومتي بايد مردم باشند و اگر نباشد حكومت شكل نمي‎گيرد و انجام نمي‌شود، ولي مقام امامت وجود دارد چه مردم باشند و چه نباشند.
سوال: در پرتو نهج‌البلاغه جامعه‎ي كنوني را چگونه ارزيابي مي‎كنيد؟ در چه جايگاهي هستيم؟
جواب: در جامعه‎ي كنوني، خط مشي كلي و هدف ما در اين مسير، نهج‌البلاغه‎ي حضرت امير ـ عليه السّلام ـ است. خطوط كلي جامعه‎ي ما و مخصوصاً با وجود مقام معظم رهبري به آن سمت پيش مي‎رود؛ امّا در بدنه‎ي حكومت و كارگزاران، زياد مشكل داريم. همان طوري كه حضرت امير ـ عليه السّلام ـ ، فرماندارانشان را به خاطر خلاف و عدم صلاحيت عزل مي‎كردند؛ هيچ مانعي ندارد كه بگوييم مشكل ما در مورد بعضي از افرادي است كه تصدي بعضي از مشاغل در بدنه‎ي حكومت را دارند. و اين بايد اصلاح شود؛ بنابراين، نمي‌توان از آسمان فرشته‎اي آورد؛ بلكه مسئولين بايد از ميان مردم تعيين شوند. اگر آنها خيانت و كم‎كاري كرده و وابستگي نشان دهند، با مشكل مواجه مي‎شويم.
سوال: در حكومت اسلامي، ملاك‎هاي پذيرش يك شخص در يك مسئوليت مهم چيست؟ (از نظر مولا اميرالمؤمنين)؛ به عبارت ديگر وقتي در حكومت اسلامي، شخصي را براي يك مسئوليت مهم تعيين مي‎كنند، از نظر حضرت علي ـ عليه السّلام ـ ملاك پذيرش اين شخص از لحاظ اخلاقي، مذهبي، سياسي چه چيزهايي مي‌باشد و چرا بعضي از افراد پس از پذيرش مسئوليت، خلاف‎هاي سنگين انجام مي‎دهند؟ آيا اين مشكل از كم‎كاري در نظارت است يا در پذيرش؟
جواب: اولاً، ملاك‎ها را خود امام(ع) به صراحت در عهدنامه فرموده‎اند. اين كه افراد بر اساس چه شرايط براي مسئوليت‎هايي انتخاب شوند؛ ثانياً، اين‌كه اين در زمان خود امام ـ عليه السّلام ـ نيز بوده است؛ مثلاً امام ـ عليه السّلام ـ زياد بن عقيل را (حالا يا به واسطه‎ي ابن عباس و غيره) مسئوليت داده‎اند، ولي بعداً خلافكار درآمده و با معاويه همكاري كرده است. در اين‌جا علاوه بر نظارت، بايد و جلوي افراد خلافكار گرفته شود و از مسئوليت عزل شوند.
سوال: اگر قرار بر عزل باشد، به نظر شما جاي‎گزيني باقي مي‎ماند؟
جواب: خوب، اين ديگر بستگي به جامعه‎ي ما دارد، ممكن است يك جامعه‎اي از نظر رشد فرهنگي طوري باشد كه جاي‎گزين داشته باشد، ولي در جامعه‎ي ديگر نداشته باشند.
سوال: به نظر شما وضعيت فعلي جامعه‎ي ما چگونه است، يعني الآن كه مردم خواستار عزل‎ جدّي‎تر چنين افراد هستند، آيا ما جاي‎گزيني براي آنها داريم يا نه؟
جواب: اين طور نيست كه جاي‎گزين نداشته باشيم، افرادي با سابقه و باكفايت وجود دارند كه مي‎توانند اين كار را انجام بدهند. اين طور نيست كه قحط الرجال باشد.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»