امروز:
چهار شنبه 1 آذر 1396
بررسي تاريخ مشروطيت
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
شب مولود مسعود حضرت ثامن الحُجج آقا علي بن موسي الرّضا ـ عليه الصلاة والسلام ـ است. اين مولود و ميلاد فرخنده را به خواهر بزرگوارش، ميزبان همه‎ي ما، حضرت فاطمه معصومه(س) و به فرزند برومندش حضرت وليِّ عصر (عج) و به شما عزيزان و سروان تبريك مي‎گويم. اِن شاء الله خداوند، ايران اسلامي را به بركت اين دو بزرگوار، حضرت رضا و خواهر مكرمه‎اش فاطمه‎ي معصومه(س)، در اين شرايط حساس از همه‎ي آفات و بليّات و شرور حفظ فرمايد.
دوران مشروطيّت و مقطع تاريخي مشروطه، يكي از ادوار بسيار مهم و تأثيرگذار در تاريخ، فرهنگ، اجتماع و سياست ايران است؛ حتي امروز نيز كه نزديك به يك قرن از آن زمان گذشته است، هنوز هم ما به نحوي تحت تأثير آن جريان عظيم و تأثيرگذار تاريخي قرار داريم. تاريخ ايران با مشروطيّت ورق مي‎خورد و وارد فصل جديدي مي‎شود كه هنوز پايان نگرفته است و حتي انقلاب اسلامي بهمن 57 و نظام جمهوري اسلامي را به نحوي تحت تأثير و پوشش خودش قرار داده است؛ و از آن طرف، شباهت‎هاي زيادي ميان آنچه كه آن روز بر ايران و ملت ايران گذشت و آنچه كه امروز در گوشه و كنار جامعه‎ي ما مي‎گذرد وجود دارد.
اين شباهت‎ها و آن نقش مؤثر در تاريخ و به طور كلي لزوم عبرت‎گيري از تاريخ و عبرت گرفتن از اين مقطع تاريخي به طور خاص، ايجاب مي‎كند كه مخصوصاً براي نسل جوان و تحصيل كرده‎ي امروزي؛ اعم از حوزويان و دانشگاهيان پرونده‎ي مشروطه گشوده، و از نو بازخواني و عبرت‎گيري شود؛ لذا من توصيه مي‎كنم كه آقايان فقط به مسائل و برداشت‎هاي كلّي و احياناً شعاري نسبت به مشروطيت اكتفا نكنند، بلكه يك سري مطالعات جدي و عميق و اساسي را نسبت به مشروطيت آغاز كنند. تاريخ مشروطه هم براي ما كه ان‎شاءالله متديّن هستيم و هم براي كساني كه به گونه‎ي ديگري مي‎انديشند، نكته‎ها، درس‎ها و عبرت‎هاي زيادي در بردارد. يك مقدار هم بايد در اين مقطع از برخورد ابزارانگارانه‎ي تاريخي پرهيز كرد. مشروطيت براي خود ما هم عبرت‎ها و درس‎هاي راه‎گشايي را در بردارد. پس اهميّت موضوع مشروطه پوشيده نيست. مسأله‎ي ديگر آن است كه در دوران مشروطيت، رخدادها و اتفاقات متعدد و زيادي رخ داده و جريان‎ها و گرايش‎ها و گروه‎ها و احزاب مختلفي با هم تعامل و تقابل داشته‎اند، ما تحت عنوان مشروطيت، موضوعات بسيار فراوان و متنوّعي داريم تا مورد بحث قرار دهيم و از آنها در جهت اصلاح و بهبود و تكميل آنچه در حال حاضر و آينده داريم، توشه برگيريم. طبعاً در يك فرصت محدود و كوتاه نمي‌شود به همه‎ي اين موضوع‎ها پرداخت، لذا بايد گزينش كرد. به نظر من يكي از مهم‎ترين موضوع‎هاي قابل بحث در مشروطيّت براي ما، تقابل بين اسلام‎گرايان و غرب‎باوران است.
ما اگر از مسائل جزيي و حاشيه‎اي و زوايد جدا شويم و به اساس مسائل و درگيري‎ها بينديشيم، مي‎توانيم كليّت حوادث و مسائل دوران مشروطه را به عنوان ريشه‎ي آنها و حتي كليد حلّ بسياري از تناقض‎ها، اختلافات، درگيري‎ها، ابهامات و سؤالات در درگيري و كشمكش بين دو جريان اسلام خواهي و حالا غرب‎گرايي يا غرب باوري يا غرب‎زدگي بدانيم؛ البته خود اسلام‎گرايان كه در رأس آنها علما و روحانيون بودند، به دو دسته و گروه عمده تقسيم مي‎شدند كه مي‎توان با مقداري تسامح از آن به عنوان مشروعه‎خواهان، به رهبري مرحوم آقاي شيخ فضل‎اللله نوري و هواردان مشروطه‎ي مشروعه ياد كرد؛ يعني خود اسلام‎گرايان به هر حال مخصوصاً در مشروطه‎ي اوّل، يعني تا زماني كه شيخ فضل‎الله زنده بود، خودشان در حقيقت به دو گروه متمايز تقسيم شدند كه در يك مقطعي عملاً رودرروي هم قرار گرفتند. منتهي توجّه داشته باشيم كه اختلاف بين مشروعه خواهان به رهبري آقا شيخ فضل‎الله نوري و هواداران دين باور مشروطه به رهبري مرحوم آخوند خراساني، نزاع كبروي نبود، بلكه نزاع صغروي بود و لذا عمدتاً در ناحيه‎ي تشخيص و بيان احكام كلي الهي نبود، نزاع در ناحيه‎ي تشخيص موضوع بود؛ مثلاً آيت الله بروجردي و امام خميني، گاه در اين‌كه «البول نجس و الماء طاهر» اختلاف دارند و گاه هر دو قايل به اين هستند كه البول نجس و الماءُ طاهر؛ منتهي اين رطوبت خاصي كه الآن روي اين فرش ريخته است، اين فرد و مصداق الماء طاهر است فيَطهر، يا مصداق بول است فينجس؟ دومي را مي‎گويند اختلاف در ناحيه‎ي تشخيص موضوع و شبهه شبهه‎ي مصداقيّه است؛ امّا اگر در اين اختلاف داشتند كه اصلاً حكم ماء و آب چيست؟ آيا آب پاك است يا نيست، يا بول پاك است يا نيست. اين‌جا اختلاف در ناحيه‎ي تشخيص حكم كلي الهي و در ناحيه‎ي تشخيص احكام كليّه است. آنچه مربوط به جريان مشروطه و آن حادثه‎ مي‎شد، نمي‎خواهم بگويم كه بين آخوند خراساني و شيخ فضل‎الله هيچ اختلافي نبود، مخصوصاً كه شيخ فضل‎الله به لحاظ ديدگاه فقاهتي، جدّي معتقد به ولايت فقيه بود و آخوند خراساني ظاهراً، به ولايت فقيه اعتقاد به آن شكل را نداشت، لااقل آن سعه را قايل نبود؛ البتّه مرحوم ناييني قايل به ولايت فقيه بود. آنچه كه عرض مي‎كنم نوعاً يا به منابع مكتوب و يا به منابع شفاهي معتبر، مستند است.
پس اختلاف عمدتاً، نه مطلقاً، مربوط به تشخيص موضوع مي‎شد. مربوط به اين كه اين رطوبتي كه الآن روي اين فرش ريخته است از ظرف آب است؟، اگر از آن باشد همه مي‎گوييم پاك است، يا اين كه بچه‎ي كوچكي اين‌جا را خيس كرده، آن وقت باز هم همه‎ مي‎گوييم نجس است. اختلاف در اين نيست كه حكم كلي الهي چيست، بلكه اختلاف در اين است كه اين مصداق كدام يك از احكام كليّه است. اختلاف سر اين بود كه اين مجلس شوراي ملّي بهارستان آيا مقيّد به احكام و موازين اسلامي است؟ قانون غير اسلامي تصويب نمي‌كند؟ آيا عناصري مثل تقي‎زاده و ديگران كه عضو آن هستند با اين‌كه اقليّت‎اند، اكثريت را به دنبال خودشان مي‎كشند؟ و به دنبال اين هستند كه ريشه‎ي دين را بزنند؟ اختلاف سر اين بود؛ يعني سر شناخت ماهيّت، اهداف و مقاصد گروه‎ها، احزاب و جريان‎ها؛ البته شيخ فضل‎الله در تهران بود و از نزديك در جريانات مجلس حضور مي‎يافت و مي‎ديد چه جَنَم‎هايي هستند و چه طور مسائل را عوض مي‎كنند، و راه را تغيير مي‎دهند؛ امّا مرحوم آخوند دستي از دور بر آتش داشت. او به خيال اين‌كه اين مجلس، آمر به معروف و ناهي از منكر و مقيّد دقيق و كامل به احكام اسلام است، حمايت مي‎كرد، و شيخ به اعتبار اين‌كه اين مجلس اين چنين نيست مخالفت مي‎كرد. پس اختلاف در ناحيه‎ي تشخيص موضوع بود؛ يعني اين مجلس مصداق آن مجلس آمر به معروف و حاكم بالعدل هست يا نيست؟ اختلاف در اين ناحيه بود؛ البتّه چون
اين اختلاف حلّ نشد و توسط عناصر نفوذي استعمار دامن زده شد، نهايتاً كار به جايي رسيد كه عملاً اين دو روبه‎روي هم قرار گرفتند و شكاف زمينه را براي پيش‌برد مقاصد استعمار فراهم كرد. پس اختلاف آنها اصولي نبود، اختلاف صغروي و مبنايي بود، و اين عين تعبير مرحوم آيت الله آخوند مجتهد رستم‎آبادي است كه در لوايح ايام تحصّن در حضرت عبدالعظيم مي‌گويد: اختلاف ما در صغرا است نه كبري.
هر مجلسي كه حكم به عدل كند و پايش را از حدود اسلام خارج نكند ما نيز معتقديم كه بايد حمايت بشود. اين از حيث كبري است، امّا كلام در صغرا است. اين مجلس آن مجلس نيست؛ بنابراين، وقتي كه شيخ فضل‎الله را به دار زدند و قبل از سال شيخ فضل‎الله، سيد عبدالله بهبهاني را هم كشتند و به سيد محمد هم گفتند در خانه‎اي بنشين، اگر تكان بخوري حساب تو را هم مي‎رسيم؛ همه‎ي اين‌ها اسناد مثبته دارد و قابل اثبات است. بعداً حتي براي ترور آخوند خراساني در نجف و پسر او در خراسان، مدرّس و آقانورالله در اصفهان و در جاهاي ديگر كميته‎ي ترور تشكيل دادند، و عدّه‌اي را هم كشتند. آن موقع بود كه جناح آخوند خراساني دريافت كه عجب! اين مجلس، آن مجلسي نيست كه حكم به عدل كند؛ لذا دقيقاً همان برخورد ستيزناكي كه شيخ فضل‎الله نوري در زمان حياتش با تقي‎زاده و دار و دسته‎ي او داشت، دقيقاً آخوند خراساني بعد از شهادت شيخ با آنها داشت. وقتي سيد عبدالله بهبهاني را كشتند بر همه روشن بود كه اين كار حزب دموكرات است كه رييس آن تقي‎زاده است؛ حتي به شعر درآورده‎اند كه:
تقي‎زاده گفت و شقي‎زاده كُشت كسي را كه اسلام را بود پشت.
مرحوم آخوند بعد از ترور مرحوم بهبهاني، حكم تكفير تقي‎زاده را صادر كرد، و گفت اصلاً او را از مجلس بيرون كنيد. او از وكالت مُنعزل است و تقي‎زاده از ترس جانش از ايران گريخت و به اروپا رفت. ريش‎ها را دوتيغه كرد و عمّامه را كنار گذاشت و بعد هم گفت راه نجات ايراني اين است كه از فرق سر تا ناخن پا، فرنگي شود. خوب، همين برخورد را شيخ فضل‎الله در زمان خودش با اين‌ها داشت؛ حتي علّت عمده‎ي قتل سيد عبدالله اين بود كه يك روزنامه‎اي در تهران، به نام ايران نو، بعد از شهادت مرحوم شيخ فضل‎الله تأسيس شد، اين ارگان حزب دموكرات تقي‎زاده بود. در يكي از شماره‎هاي اين روزنامه، حكم قصاص زير سؤال بُرده و محكوم شد. نسخه‎هايي از اين روزنامه، توسط سيد عبدالله بهبهاني و يارانش به نجف فرستاده شد كه آقا اين‌ها مي‎خواهند ريشه را بزنند.@#@ ديگر صحبت استبداد و اين‌ها نيست، اين‌ها با اساس كار دارند. مرحوم آخوند پيرو اين ارسال، عليه ايران نو موضع گرفت و سبب شد كه ايران نو تعطيل شود. البتّه اين يكي از علل بود كه مجموعاً دست به دست هم داد. اين‌ها ديدند كه مرحوم طباطبايي عرصه را خالي كرده و آن جوهره و جُربُزه‎ي درگيري با اين‌ها را ندارد، در گوشه‎اي انزوا رفته است، ولي آقاي سيد عبدالله بهبهاني مشكل درست مي‌كند. طبق معمول، ايشان را تهديد كردند، ايشان زيربار نرفت، و لذا او را كشتند. همان برخورد را آخوند با اين‌ها داشت. بنابراين، اين چنين نبود كه آخوند خراساني، قرائت و تفسير ديگري از اسلام داشته باشد، و شيخ فضل‎الله به گونه‎ي ديگري بينديشد. چرا، اختلاف ديدگاه‎ها زياد است. به گفته‎ي مرحوم مرحوم آيت الله ميرزا احمد كفايي، (پسر مرحوم آخوند) مرحوم آخوند هميشه در نجف اعلام مي‎كرد اختلاف ما و سيد ـ يعني آقا سيد محمد كاظم يزدي (صاحب عروه) كه همفكر شيخ فضل‎الله بود ـ اختلاف دو فقيه اصولي در مكتب فقهي است و من اجازه نمي‎دهم كسي كوچك‎ترين توهيني به مرحوم سيد بكند. اصلاً در لسان آخوند خراساني، كلمه‎ي آقا به نحو مطلق، منصرف به آقا سيد كاظم يزدي بود. اين مطلب را از مرحوم آيت الله سيد عبدالعزيز طباطبايي، (نواده‎ي دختري مرحوم صاحب عروه)، محقق و كتاب‎شناس بي‎نظير شنيدم.
بنابراين، اختلاف در ناحيه‎ي تشخيص موضوع بود. در كليّت جريان اسلام خواهي در تشخيص مصداق با هم اختلاف داشتند، بعد هم عملاً اين برطرف شد، يعني بعد از شيخ، دقيقاً مصداق را همان طور كه او فهميده بود تشخيص دادند و همان مواضع را گرفتند.
در مقابل جريان اسلام‎خواهي، جريان غرب باوري بود كه در اين زمينه حرف و حديث بسيار زياد است، در اين زمينه به طور اجمال توضيحاتي را عرض مي‎كنم. مرحوم شيخ فضل‎الله نوري تعامل با غرب را نفي نمي‎كرد. اين نكته‎ي بسيار مهمي است. تعامل با غرب يعني چه؟ يعني يك حادثه در يك گوشه‎اي از دنيا، مثل اروپا اتفاق افتاده است و به هر حال يك دست آوردهاي علمي، فني، تكنيكي، فرهنگي، هنري، سياسي، اجتماعي و اقتصادي هم دارد. پاره‎اي از اين دست آوردها قابل انطباق يا آميزش با فرهنگ، تفكر و تمدن اسلامي است، و پاره‎اي از آنها نيست. به لحاظ اين‌كه به هر حال بخشي از آنها محصول عقل جمعي بشر است، و لذا همه‎ي تجربيات بشري غلط نيست، بعضي‎ از آنها درست است.
شيخ فضل‎الله قايل بود كه ما بايد دست‎آوردهاي مناسب تمدن غرب را أخذ كنيم. اگر كسي غير از اين مي‎انديشد يا ادعا مي‎كند، شيخ فضل‎الله را خوب نشناخته است. خوب، تقي‎زاده و طرف‎دارانش هم كه اصلاً به پيشباز و پابوس غرب مي‎رفتند. پس فرقشان چه بود؟ فرقشان اين بود كه شيخ فضل‎الله، به فرهنگ و تمدن اسلامي و دست‎آوردهاي اين فرهنگ و تمدن و تفكر عظيم، پشت نكرده بود. اصل براي او حفظ آن اصول بود. از موضع حفظ مباني فرهنگ و تمدن اسلامي و شريعت اسلامي حاضر بود با غرب و هر تمدن ديگر تعامل كند، و اين تعامل صورت گرفت. پس شيخ فضل‎الله اين را قبول كرد؛ امّا اوّلاً، بر مبناي حفظ اصول لايتغيّر اسلامي؛ ثانياً، يك تعامل گزينش‎گرانه و نقادانه، يعني گفت از دست‎آوردهاي مدني جديد تمدن غرب، آنچه را كه به كارم ‎آيد و بناي زندگي‎ام را به هم نزند و شريعت را خراب نكند جدا مي‎كنم و احياناً در آن تصرف مي‎كنم. اين تعامل و اتّخاذ گزينش‎مندانه‎ي پخته‎ي مدبّرانه، در قالب عدالت خانه صورت گرفت. خوب دقت كنيد كه تعامل به چه صورت مدبّرانه، با حفظ اصول اسلامي صورت گرفت. شيخ وقتي ديد كه دو چيز در اين بين وجود دارد: يكي استبداد نظام استبدادي كه در حقيقت اراده‎ي فردي سلطان، مسائل سياسي جامعه را تعيين مي‎كند، در حالي كه خلاف شرع و اسلام است، پس بايد علاج بشود. اروپا براي استبداد فردي، چه علاجي انديشيده است؟ پارلمان تاريسم است؛ تشكيل يك مجلس شورا از منتخبين نمايندگان ملت كه در همه‎ي امور؛ از جمله سياست، اقتصاد، فرهنگ و... اين مجلس شورا و پارلمان غربي تعيين تكليف مي‌كند. شيخ ديد يك عدّه‌اي در يك مجمع مشورتي دور هم مي‎نشينند؛ گفت ما كه در اسلام مشورت داريم؛ امرهم شورا بينهم. لذا از آن استفاده كنيم. اين پارلمان اگر چه از اروپا آمده است و براي اجراي اصل مشورت و تعقّل جمعي است؛ ولي چيز بدي نيست. بنيانش مشورت است و ما در اسلام مشورت داريم، و آن يكي از اصول عاليه‎ي اسلام است. بالاخره اين مشورت بايد در مكاني صورت گيرد تا بعد رأي گيري شود و نظر اكثريت اعمال گردد. به عقيده‎ي شيخ همه‎ي اين‌ها مشروع و معقول است، امّا دل در گرو اصول اسلامي دارد.
يكي از اصول اسلامي، مسأله‎ي ولايت فقيه است. ولايت فقيه يعني چه؟ يعني دخالت در امور عامّه، فقط حقّ امام(ع) و نوّابش است؛ اگر كس ديگري بخواهد در امور عامّه دخالت كند، بايد از فقيه اجازه بگيرد، در غير اين صورت اعتبار ندارد و بدعت و كفر است. نظام پارلماني، يك خطّ قرمز روي ولايت كشيده است. وكيل مردم در مجلس مي‎نشيند و مي‎گويد: آقا نصف كليساها را مصادره كنيد و مي‎كنند. اصلاً اگر حضرت مسيح(ع) هم زنده بشود، بايد تعيين تكليفش را از مجلس بپرسد. شيخ فضل‎الله ديد نه، اين ديگر غير شرعي است، ولي اصل مشورت و راه‎كار اجراي نظام شورايي كه پارلمان است، اسلامي و عقلي است، و لذا آن را قبول كرد، و براي حفظ اصل ولايت فقيه، در اين مجلس شورا و پارلمان و مشروطه‎ي ايراني دو شرط گذاشت:
1. حدود اختيار و دخالت نمايندگان مجلس بايد محدود باشد. محدود به چه؟ محدود به خصوص اختيارات و دخالت‎هاي دولتي. قبل از مشروطه دولت بود. ما مي‎توانيم دولت نداشته باشيم؟ نه؛ لابد للناس من امامٍ برٍّ أوْ فاجر. پس ما بايد حكومت داشته باشيم. به همين دليل علما نهاد حكومت را قبول كرده بودند. اگر اشتباه نكنم در زمان طاغوت مرحوم امام دولت را مالك مي‎دانست. مرحوم آيت الله العظمي آقاي خويي مالك نمي‎دانست؛ لذا با اين‌كه من آن موقع مقلد امام بودم، امّا براي بعضي از تصرّفات به يك نحوي با بعضي از نمايندگان امام، قضيّه را به آقاي خويي ارجاع داديم كه حكومت جور است، امّا به هر حال اين حكومت جور است كه مثلاً اگر شب دزد به خانه‎ي ما آمد مي‎توانيم به يك نحوي توسط او دفاع كنيم. پس حكومت لابد منه است و عملاً قبول كردند كه نهاد حكومت باشد و يك سري تصرّفات براي حفظ مرزها و امنيّت داخل و كشيدن طرُق و شراره داشته باشد. شيخ فضل‎الله گفت: براي اين‌كه اصل ولايت فقيه از بين نرود، اين اختياراتي كه از روي ناگزيري، عملاً ما دست حكومت‎ها داديم، توسط مجلس شورا نظارت شوند، تا جلوي خودسريِ و خودكامگي حكّام دولت گرفته بشود.
البته الآن غرب محدوديت ندارد. نسبت به روحانيّت و همه‎ي افراد نظر مي‎دهد و نظرش معتبر است و روحانيّت نمي‎تواند خلاف آن عمل بكند، ولي در اين جا دولت در كار روحانيّون، و در قضاوت حق دخالت ندارد. مجلس بايد در كار مأمورين مالياتي دولت و نيز برخورد آنها با رعيّت نظارت داشته باشند و قانون و دستورالعمل بنويسيد؛ بدين صورت كه آنها حق نداشته باشند بيش از آنچه تصويب شده، ماليات بگيرند و با مردم برخورد بد داشته باشند؛ هم چنين معلوم شود كه اين ماليات چگونه خرج شده است.
2. شرط دوّم اين‌كه، اين‌ها اعتبار شرعي ندارد، شما مي‎دانيد كه انسان فقط در حدود اختيارات موكلش، شرعاً حق تصرف دارد. آيا موكل من مي‌تواند همسرش را طلاق بدهد؟ بله.
در آن خصوص مي‎تواند من را وكيل كند، اما آيا موكل من مي‎تواند زن همسايه را طلاق بدهد؟ خير. من را هم نمي‎تواند وكيل بكند. خوب، حالا اين‎ها وكيل مردم مي‎شوند و مي‎خواهند راجع به مسائل مملكت نظر بدهند. اين دخالت در امور عامّه است. خود مردم حق ندارند در امور عامه‎ي مربوط به غير دخالت بكنند. اين‎ها كه وكيل آنها هستند، به طريق اولي چنين حقي ندارند. پس چه كسي حق دخالت دارد؟ فقيه. لذا بايد يك فقيهي باشد، كه هم مواظب باشد چيزي خلاف شرع تصويب نكنند و هم موافقت او با لوايح، تنفيذ را هم دربر داشته باشد. منتهي راه‎كاري كه شيخ فضل‎الله هوشمندانه براي اين كار پيشنهاد كرد و طرح آن را هم به تصويب رساند، مسئله‎ي هيأت پنج نفره‎ي مجتهدين طراز اول بود. فقيه داشته باشيم و در ضمن كساني كه رأي مثبت مي‎دهند او هم رأي بدهد، درست است كه ما به مقصودمان مي‎رسيم، اما چه تضميني هست كه اين فقيه هميشه موافق رأي بدهد و يا اين كه يك دفعه، در يك طرف واقع شود و هفتاد نفر در طرف ديگر. در اين‎جا موضوع‎شناسي شيخ فضل الله دقيق‎تر و پخته‎تر بود. ايشان گفت: بايد يك انجمن مستقل كه از فقهاي طراز اول هستند نظر بدهند؛ و اگر اين‎ها قانوني را خلاف اسلام دانستند، آن قانون اصلاً اعتبار قانوني پيدا نمي‎كند. پس شيخ دو شرط براي اجراي مجلس شورا و عملكردش ـ كه دست‎آوردي از مغرب زمين بود ـ گذاشت.
البته در اسلام شورا بود، و ما آن را از غرب نگرفتيم؛ اما مجلس شورا و پارلمان به اين شكل و شمايل را از غرب گرفتيم. تقي‎زاده قايل بود كه همه‎ي آن را از غرب بگيريد و خودتان هم هيچ تصرّفي نكنيد، ولي شيخ مي‎گفت خير، ما اسلام و مباني داريم، در پرتو اين‎ها از تجربيات آنها استفاده مي‎كنيم.@#@ شيخ حتي در آن لحظه‎ي آخري كه او را به دار زدند وجود مجلس شورا را نفي نكرد. پس چرا اين قدر بدگويي كرده است؟ بدگويي به مصداق است نه به اصلش. در اين جا دلايلي هست كه من نمي‎توانم وارد آنها شوم.[1] اجمالاً او اهل تعامل بود، منتهي تعامل گزينش‎گرانه، پاياپاي، با اختيار و شعور و آگاهي؛ ولي تقي‎زاده و امثال او شيفته و فريفته بودند. تقي‎زاده حدود ده سال بعد از شهادت شيخ فضل‎الله، در مجله يا روزنامه‎اي معروف به روزنامه‎ي كاوث در برلين، پايتخت آلمان چنين نوشت: «امروز چيزي كه به حد اعلي براي ايران لازم است و همه‎ي وطن‎پرستان ايران با تمام قوا بايد در راه آن بكوشند و آن را بر هر چيز مقدم دارند، سه چيز است كه هر چه درباره‎ي شدت لزوم آنها مبالغه شود كم‎تر از حقيقت گفته شده است. نخست: قبول و ترويج تمدن اروپا بلاشرط و قيد و تسليم مطلق شدن به اروپا و أخذ آداب و عادات و رسوم و ترتيب و علوم و صنايع و زندگي و كل اوضاع فرنگستان، بدون هيچ استثنا، جز از زبان».
يعني فقط زبان فارسي بماند، ولي به قول مرحوم دكتر فرديد، چَهچَهه به زبان انگليسي باشد. جز زبان، همه چيز را بايد گرفت و «كنار گذاشتن هر نوع خودپسندي (يعني اگر خواستي گزينش كني خودپسندي است) و ايرادات بي‎معني كه از معني غلط وطن‎پرستي ناشي مي‎شود و آن را وطن‎پرستي كاذب توان خواند». بعد با تيتر درشت در روزنامه، كليشه كرده بود.
به اين وسيله تقي زاده به قول خودش، نارنجك تسليم مطلق به فرنگي را، در دنيا منفجر كرد و او در اين قضيه، ادامه دهنده‎ي راه ميرزاملكم خان بود كه شعارش اين بود: أخذ تمدن فرنگي بدون تصرف ايراني؛ يعني در آن دست‎كاري نكنيد! همان كه هست ـ به اصطلاح از الف تا تاء تمَّتْ ـ آن را بگيريد؛ پس تقي‎زاده، شيفته و فريفته بود و عاقلانه، مدبّرانه، محققانه، گزينش‎گرانه عمل نمي‎كرد.
سخن را با اين كلام مهاتما گاندي، پيشواي فقيد هند به پايان مي‎برم كه مي‎گفت: «من مخالف نيستم كه پنجره‎هاي اتاقم را باز كنم، اما نه در حدي كه طوفان و كوران بيايد و هر چه كه در اين اتاق با من هست از پنجره‎ي ديگر ببرد. تعامل معقول، منطقي و مدبّرانه». اين اختلاف اساسي‎اي بود كه متأسفانه امروز هم ما به يك نحوي درگير آن هستيم.
[1] . براي اطلاع بيشتر رجوع كنيد به چهار كتابي كه اخيراً منتشر شده است: علي ابوالحسني، آخرين آواز قو؛ ديدبان بيدار؛ كارنامه‎ي مرحوم شيخ فضل الله، و انديشه‎ي سبز.
پيش درآمد[1]
سؤال اصلي براي بررسي انديشه‎ي علما در عصر مشروطيت، اين است كه آيا انقلاب مشروطيت، اصول پارادايم امامت و گفتمان فقاهت را در باب حكومت- كه بر محوري نخبه گرايانه قرار داشت - به طور كلي تغيير داد و پارادايم ديگري را جايگزين آن كرد، يا اين كه در چارچوب همان اصول پاراديمي نظريه‎ي امامت و با توجه به سؤالات وعرصه هاي جديد، تنوع گفتماني پيدا كرد؟
گفته مي شود :«اصول پارادايمي نظريه‎ي امامت در انديشه‎ي همه‎ي علما، همانند سابق ادامه پيدا كرد و اوضاع و احوال زماني، حتي انقلاب نتوانست ‏خدشه‏اي در ماهيت اين تفكر ايجاد كند. لايه‎ي زيرين انديشه‎ي علما در باب حاكميت‏سياسي، در همان چارچوب نخبه گرايانه به عنوان حق ذاتي امام معصوم(ع) باقي مي‏ماند، و حاكميت‏سياسي فردي پادشاه در زمان غيبت، هم چنان غصب مقام معصوم(ع) قلمداد مي‏شود؛ اما در اين زمان، حاكميت‏سياسي، جواز تبديل شدن از شكل فردي به شكل مردمي و جمعي را پيدا مي‏كند؛ به عبارت ديگر، اصل حاكميت مغصوب باقي مي‏ماند، ولي نوع آن از شكل فردي، جواز تبديل به شكل جمعي را پيدا مي‏كند، كه در آن ظلم كمتري به رعيت روا مي‏گردد. بنابراين، تحول ايجاد شده در انديشه‎ي علماي شيعه در عصر مشروطيت، در ماهيت ‏حق حاكميت نيست ; زيرا حاكميت مخصوص امام معصوم است، بلكه تحول ايجاد شده در نوع حاكميت‏ سياسي است كه در زمان غيبت تا هنگام ظهور به عنوان اضطرار مي‏توان براي حفظ دين و شيعيان به حكم ثانوي ملتزم بود». [2]
از ديدگاه مرحوم ناييني[3] براي اين‎كه به حقوق مردم كم‎تر اجحاف شود، در شرايط اضطرار بين بد (حاكميت مردم) و بدتر (حاكميت فردي پادشاهي)، بد را انتخاب مي‏كنيم; زيرا هيچ‏كدام از اين دو حكومت مطلوب و ايده آل معصوم نيست؛ اما، عقل حكم مي‏كند تا حكومتي را بپذيريم كه در سايه‎ي آن ظلم كم‎تري به مردم مي‏شود.[4]
شايد بتوان گفت «تبديل حاكميت فردي به حاكميت مردم، مسئله‏اي نبود كه از بستر ديني يا مرزهاي داخلي ايران به وجود آمده باشد.در واقع، اصل سؤال از خارج و از ريشه‎ي تمدن غربي وارد حوزه‎ي ايران شد، و در بستر دين و از دريچه‎ي فقهي علما پاسخي ديني گرفت و با احتجاجات عقلي مكتب اصولي شيعي، حاكميت مردم پذيرفته يا رد شد».[5]
امّا اين به آن معنا نيست كه در بستر ديني از حق حاكميت مردم خبري و اثري نبود، بلكه خاستگاه جامعه شناختي آن را، تحولات و تاثرات غربي پديد آمده در مشروطيت رقم زد.
گاه چنين وانمود مي‎شود كه پيدايي عناصر جديدي؛ همانند مفهوم‎هاي ملت، آزادي، برابري و مجلس، قسمتي از تفكر سنتي علما را ـ كه مربوط به نوع حاكميت‏بود ـ به مبارزه طلبيد؛ اما آيا واقعا حقيقت امر همين بود؟ مرحوم شيخ فضل‎الله نوري، نقطه‎ي بارز و آشكار علماي مشروطه بود كه نسبت به نفوذ انديشه هاي غربي حساسيت بسيار داشت.
نكته‎ي ديگر اين كه: در اين شكل جديد حاكميت، مشروعيت پادشاه در كنار حاكميت مجلس و مردم به عنوان يك امر جايگزين مطرح شد؛ اما هنوز مشروعيت نظام پادشاهي به طور كامل از بين نرفته بود. در اين نظام جديد، شكل پادشاهي مشروعيت‏خود را حفظ مي‏كرد، اما مردم در حاكميت‏ با پادشاه شريك مي‏شدند.
انقلاب مشروطيت به دنبال ابزاري مناسب براي كنترل لجام گسيختگي نهاد سلطنت‏ و نيز به دنبال ابزاري براي جلوگيري از ظلم سلطان و امرايش بود. تقاضاي علما و مردم اين بود كه پادشاه و حكامش نبايد بر مردم ظلم روا دارند و باعث‏ سلطه‎ي كافر و اجنبي بر مملكت اسلامي شوند؛ بايد بر اساس قانون شريعت عمل كنند. تا قبل از مشروطيت، از جانب علما اين كار فقط به شكل توصيه به سلطان بود كه هيچ گونه ضمانت اجرايي حقوقي را در بر نداشت؛ هر چند قدرت علما در صورت تشخيص مرجع مي‏توانست ‏به عنوان اهرمي در مقابل گردن فرازي سلطان عمل كند; هم چنان كه در قضيه‎ي امتياز تنباكو و لاتاري قبل از مشروطيت مشاهده شد؛ امّا هميشه كارايي چنين مكانيزمي، به اقدام ميرزاي شيرازي نمي‎رسيد واحيانا ممكن بود فردي مانند ميرزا رضاي كرماني، كارد به استخوانش برسد و براي جلوگيري از ظلم، خودش رأساً اقدام كند.
انقلاب مشروطيت، تلاشي براي تهيه‎ي اين ابزارهاي قانوني بود. اولين ابزار، پيش‎نهاد تأسيس عدالتخانه بود. از همان‎جا، اين سؤال مطرح شد كه عدالتخانه‏اي كه به وسيله‎ي پادشاه تأسيس شود، ضمانت اجرايي براي انجام وظيفه‎ي محوله را ندارد; زيرا خود شاه مي‏تواند آن را منحل كند، و عملاً كارايي لازم را نخواهد داشت. از اين رو، ابزار مناسب‎تري لازم بود تا شاه نتواند به سادگي آن را از بين ببرد. از همان زمان، سخن مشروطه و دولت مشروطيت‏ به وسيله‎ي روشنفكران بر سر زبان‎ها افتاد، و مردم و علما نيز از حكومت مشروطه آگاهي يافتند، يا برخي زمان را مناسب براي طرح مشروطه دانستند.[6]
اما عين الدوله، صدر اعظم، مانع اجراي دستور شاه شد و عدالتخانه را بر قرار نكرد؛ لذا اين ابزار كارگر نيفتاد تا اين كه هجرت كبري و تحصن تجار در سفارت انگليس پيش آمد. در نتيجه، ابزار قوي‎تري به نام نظام مشروطه و مجلس مطرح شد. سرانجام، در چهاردهم جمادي الثاني 1324ق فرمان تأسيس نظام مشروطه‏اي كه بر وجود يك مجلس باشد، از مظفر الدين شاه گرفته شد.
اگر چه اين ابزار قوي‎تر از عدالتخانه بود و قدرت مهار لجام گسيختگي نظام پادشاهي را داشت، اما ابزاري برخاسته از فرهنگ ايراني و اسلامي نبود و علما و مردم با كنه اين نظام خود خواسته آشنايي چنداني نداشتند. نگاهي به وقايع تحصن در سفارت انگليس، گوياي آگاهي نداشتن متحصنان از واقعيت نظام مشروطه است. حاج محمد تقي بنكدار، از گردانندگان تحصن سفارت، در خاطراتش مي‏گويد:
«سفير از من پرسيد: حاجي چه مي‏خواهيد... گفتم: دو روز ديگر مطلبمان را مي‏گوييم... بنده رفيقي داشتم. شب فرستادم آمد، قضيه را به او گفتم كه ما آمده‏ايم مي‏خواهيم نتيجه‏اي بگيريم نمي‏دانيم چه بگوييم. او به من گفت: حاجي بگوييد كنستانسيون مي‏خواهيم. گفتم: اين كلمه يعني چه؟ گفت: شما بگوييد آنها مي‏فهمند. فردا دنبال كس ديگر فرستادم... او گفت: بگو مجلس شوراي ملي مي‏خواهيم.» [7]
حاج سياح در كتاب خاطراتش از تحصن سفارت مي‏گويد:
«مردم غالباً محرمانه مي‏پرسيدند: مشروطه چيست؟ مختصراً شرح مي‏داديم كه وقتي مجلس در مملكت‏ باشد قانون و حدود و حقوق معين مي‏شود. كسي نمي‏تواند از حد قانون خارج شود. بالجمله، متحصنين به سفارت برگشتند و شارژ دافر سؤال كرد: مقصود شما چيست‏به شاه عريضه بدارم ... گفتند: ما مشروطه مي‏خواهيم. او پرسيد: مشروطه چيست؟ بعضي جواب گفتند و نتوانستند درست تفصيل را بگويند. او خود بيان و شرح كرد. و مردم گفتند: ما همين را مي‏خواهيم.»[8]
طباطبايي، از سران نهضت، در مذاكرات مجلس اول مشروطه درباره‎ي مشروطيت چنين گفت (14 شوال 1325 ق):
«ما مشروطيت را كه خودمان نديده بوديم، ولي آنچه شنيده بوديم و آنهايي كه ممالك مشروطه را ديده بودند به ما گفتند: مشروطيت موجب امنيت و آبادي مملكت است. ما هم شوق و عشقي حاصل نموده تا ترتيب مشروطيت را در اين ملكت‏ برقرار نموديم.»[9]
شيخ فضل الله نوري كه در اعتراض به عين الدوله و تأسيس عدالتخانه، همراه مهاجران به قم رفته بود، پس از حصول خواسته‏هايشان توسط مظفرالدين شاه و عزل عين الدوله، در بازگشت از علما مي‏پرسد: «از اين به بعد چه اقدامي مي‏خواهيد انجام دهيد؟ و هدف شما چيست؟ سيد محمد طباطبايي همان خواسته‎ي متحصنان سفارت را كه از قبل نيز در ذهن داشت ،بيان مي‏كند و مي‏گويد:
«مراد ما مشروطه است و مجلس شوراي ملي... مشروطه چيزي است كه براي پادشاه و وزيران حد و حدودي تعيين مي‏كند كه نتوانند هر طور خواستند با ملت رفتار نمايند. مشروطه آزادي كامل براي ملت مي‏آورد و براي همه‎ي كارهاي دولتي و ملتي و شرعي، قانون و حدودي معين خواهد كرد».
آن گاه شيخ فضل الله در پاسخ مي‏گويد :
«اين كه بيان كرديد حدودي براي پادشاه و وزراء تعيين خواهد شد، خيلي خوب و به جا است، كسي نمي‏تواند تكذيب كند؛ اما اين كه فرموديد آزادي تامه و حريّت مطلقه پديدار خواهد شد، اين حرف از اصل غلط و اين سخن در اسلام، كليه‎ي كفر است... اما قانوني كه فرموديد وضع خواهد شد. اولاً، قانون ما در هزار و اندي سال قبل نوشته و به ما داده شده است، و بر فرض كه امروز بخواهند قانوني بنويسند، بايد مطابقه با قرآن و قانون محمد(ص) و شريعت احمدي داشته باشد. ديگر اين كه فرموديد براي شرع نيز حدودي خواهد بود، بدانيد كه براي شرع حدي نيست.» [10]
اين اختلاف، برخاسته از ماهيت مفهوم تازه آشناي «مشروطيت‏» مي‏باشد، كه از گفتمان غربي به عاريت گرفته شده و با خود، استلزامات ديگري را نيز به همراه آورده است؛ و گر نه، «عدالتخانه‏» مفهوم آشنا و مأنوسي بود كه در داخل فرهنگ ايراني و اسلامي جايگاهي داشت، و امري پذيرفته شده بود; به طوري كه در ضرورت تأسيس آن بر اساس قوانين شرع، هيچ عالمي از علما اختلاف نداشت.
كساني كه اين ابزار را براي كنترل سلطنت مناسب و كافي و نيز مطابق با اسلام مي‏پنداشتند، به حكم عقل منافاتي ميان آن و مباني اسلامي نمي‏يافتند و احتياجي به مقيد كردن آن نمي‏ديدند.
[1] . حجت‎الاسلام والمسلمين باقرزاده.
[2] . ناصر جمال زاده ، تنوع گفتماني علماي شيعه در عصر مشروطيت،فصلنامه امام صادق، 1377ش، 6.
[3] . رك: آيه الله نائيني، تنبيه الامة و تنزيه الملة، ص‏47): «در وجوب تحول سلطنت جائره غاصبه از نحوه اولي [4] .ر.ك: فريدون آدميت، ايدوئولوژي نهضت مشروطيت ايران، ج‏1، تهران: پيام، 1355.
[5] . جمال زاده، پيشين.
[6]. عمادالعلماء خلخالي، «بيان معني سلطنت مشروطه و فوائد»، به كوشش غلامحسين‏زرگري‏نژاد، رسائل مشروطيت، تهران: كوير، 1374.
[7] . رسول جعفريان، جنبش مشروطيت ايران، قم: توس،1369، صص‏349ـ350.
[8] . محمدعلي سياح، خاطرات سياح و دوره خون وحشت،به كوشش حميد سياح، تهران:اميركبير،1356، ص‏561.
[9] . فريدون، آدميت، ايدوئولوژي نهضت مشروطيت ايران، ج‏1، تهران: پيام، 1355، ص‏226.
[10] . محمد تركمان، رسائل و اعلاميه‏هاي مكتوب... و روزنامه شيخ فضل‏الله ‏نوري، ج2، تهران: مؤسسه خدمات فرهنگي رسا،1363، ص‏173ـ 174 .
سوال: لطفاً در صورت امكان منابع مفيد ديگري نيز غير از آنچه اشاره فرموديد براي مطالعه درباره‎ي دوران مشروطيت معرفي نماييد.
جواب: آثاري از محققين انقلابي و نوانديش منتشر شده است. بعد از پيروزي انقلاب، جناب آقاي دكتر موسي نجفي، جناب استاد موسي فقيه حقّاني و جناب آقاي رسول جعفريان نيز كتابي در موضوع تحصّن در سفارت دارند. البته بنده هم چيزهايي داشته‎ام و إن‎شاءالله چيزهاي ديگري هم در راه است؛ هم چنين اسناد دست اوّل خود مشروطه، لوايح و مكتوبات شيخ فضل‎الله، اعلاميّه‎هاي مرحوم آيت الله خراساني، مخصوصاً بعد از شهادت شيخ. البتّه تنبيه الاُمّه هم اثر مهمّي است، مخصوصاً به لحاظ جوهر ضد استبدادي‎اش، امّا اين را توجّه داشته باشيم كه مرحوم ميرزاي نائيني نسخه‎هاي تنبيه الاُمّه را جمع مي‎كرد و راضي نبود كه اين در دست مردم باشد. بايد علّت آن را پيدا كرد و من فكر مي‎كنم علتش همين بود كه چون اين‎ها در تشخيص موضوع ضعف داشتند ايراداتي را مستقيم يا غيرمستقيم، حتي به اصالت ايمان و عملكرد شيخ فضل‎الله و امثال او داشتند كه بعداً معلوم شد حق با امثال شيخ فضل‎الله است. به هر حال آثار محققان جوان انقلابي مي‌تواند زمينه و مبدأ خوبي براي مطالعه پيرامون مشروطيت و بعد هم گسترش آن توسط خود دوستان باشد.
سوال: بعضي از معاصرين و كساني كه اهل نظرند، رأي و نظر شيخ فضل‎الله را در مقابل نظر مشهور علماي حوزه‎ي‎ آن زمان مي‎دانند، و از آن جهت كه اين نظر، نظر شاذي بوده است، لذا مي‎گويند نبايد آن را زياد به اسلام و حوزه‎ي علميه استناد دهيم. نظر شما در اين رابطه چيست؟
جواب: اگر واقعاً نظر شيخ شاذ باشد من بايد بگويم اختلاف بين شيخ به لحاظ نبوغ سياسي و شناخت عميق او، با ديگران اختلاف عرش و فرش بوده است؛ يعني همه متوجه نشدند، يك نفر فهميد و بعد همه‎ي آنها فهميدند كه حق با آن يك نفر بوده است، ولي من يك چنين تفاوت و فاصله‎ي عرش و فرش را نمي‎توانم بين شيخ فضل‎الله و اكثريت علماي شيعه قايل بشوم. اتفاقاً اكثريت، اين طرف بودند. ما علماي بسيار بزرگي را هم در ايران و هم در نجف داشتيم كه جزو سرآمدان فقهاي شيعه در طول تاريخ اسلام بودند و نيز همفكر شيخ فضل‎الله بودند. يكي از آنها صاحب عروه است. صاحب عروه كيست؟ كسي است كه هر فقيهي كه مي‎خواهد بگويد من مرجعم، من صاحب فتوا هستم، با حاشيه‎ي بر كتاب او اعلام مرجعيت مي‎كند. او آدم كمي نيست. در خود تهران علماي بسيار بزرگي بودند منتهي با جوسازي، بعضي ديگر را خيلي در بوق كردند. در خود تهران، آخوند رستم‎آبادي بودند. كه از شاگردان شيخ انصاري بود، يعني طبقه‎اش جلوتر از آقا سيد محمد كاظم يزدي بود؛ او مجسمه‎ي قداست و تقوا بود. سيد احمد طباطبايي برادر خود طباطبايي بود. در تحصّن حضرت عبدالعظيم حدود بيست الي سي مجتهد حضور داشتند. در زنجان، آخوند ملاقربانعلي بود كه مقلدين كثيري داشت. در تبريز، نوعاً علماي درجه‎ي اوّل، مخالفت با مشروطه داشتند، مثل آقاي ميرزا صادق آقامجتهد، و برادرش آقاميرزا محسن آقامجتهد، و در رأس آنها آقاي حاج ميرزا حسن مجتهد تبريزي كه به قول صاحب ريحانة الأدب، شبهه‎ي اعلميّت در مورد او مي‎رفت و پسر عموي او، حاج ميرزا عبدالكريم امام جمعه، و مرحوم حاج ميرزا ابراهيم خويي، صاحب شرح نهج‎البلاغه‎ي معروف در زمان ما كه ايشان از شهداي مشروطه است. در رشت، آخوند ملا محمد خُمامي بود كه در آن منطقه يكتا بود. در خراسان مرحوم حاج ميرزا رضا خراساني بود كه يك ماه بعد از شيخ فضل همان عناصر، او را مسموم كردند. در اصفهان مرحوم دُرچه‎اي بود و ديگران كه اگر بررسي شود، مي‎بينيد كه تاريخ مشروطه را به گونه‎اي نوشته‎اند كه جناح مغلوب را هو كنند و بسياري از اين‎ها حاصل جوسازي‎هايي است كه از همان زمان شروع شد. استعمار كوشش مي‎كند عناصر خودش را بت بكند و نسبت به عناصر شاخص طرف مقابل، تبر در دستش مي‎گيرد و آنها را ترور مي‎كند و مي‎شكند.
سوال: فتواي اعدام شيخ فضل الله از چه ناحيه‎‏اي صادر شد و عكس العمل علما چه بود؟
جواب: آنهايي كه طرفدار شيخ بودند، اگر در تهران بودند، يا قرار بود كشته شوند و يا فراري بودند. مرحوم طباطبايي و بهبهاني هم كه در تهران نبودند، در راه بودند. آقاي حاج ميرزا عبدالرضا كفايي (آقازاده‎ي مرحوم ميرزا احمد كفايي، و داماد آقاي محيي‎الدين مامَقاني) دو مطلب را از قول پدرشان براي من نقل كردند:
1. زماني كه خبر فتح تهران توسط اردوي مسلح مشروطه به گوش آخوند خراساني رسيد، اردوي مشروطه دروازه‎هاي تهران را گشوده، با قهر و غلبه و شليك و توپ و تفنگ وارد تهران شده و محمد علي شاه هم گريزان شده بود. مرحوم آيت الله حاج ميرزا احمد كفايي مي‎فرمودند: اولين تلگرافي كه آخوند خراساني به تهران زدند اين بود كه بايد جان آقاي شيخ فضل‎الله محفوظ باشد؛ البتّه نوه‎ي ديگر آخوند در كتاب مرگي در نور مي‎گويد: آخوند، مجلس روضه و ختم تشكيل داد.
2. وقتي كه خبر شهادت شيخ فضل‎الله را به آخوند خراساني دادند، ايشان بي‎نهايت متأثر و اندوهگين شد و از شدت اندوه به زمين خورد، كه ما اين شدت تأثر و اندوه را هيچ‎گاه در زندگي آخوند ـ چه قبل و چه بعد از اين تاريخ ـ نديديم؛ حتي زماني كه خبر ورود روس‎ها به ايران به ايشان داده شد اين‎گونه متأثر نشد.
روايات معتبر و مستند ديگري نيز وجود دارد كه اين قضيه را تأييد مي‎كنند. من در جلد پنجم اين كتاب‎ها ـ كه هنوز منتشر نشده است ـ تحت عنوان «خانه بر دامنه‎ي آتشفشان»، به پاره‎اي از آنها اشاره كرده‎ام.
تلگراف آمد، قبل از اين‎كه شيخ خبر دار بشود، اين تلگراف را مخفي كردند، گزارش آن هم در تاريخ بوده است كه حدود چهل سال پيش در يكي از مجلات ايران منتشر شد، محققين بايد بگردند و پيدا كنند و مؤيد آن در روزنامه‎ي خاطرات عين السّلطنه است كه حدود ده پانزده روز بعد از شهادت شيخ، مي‎گويد تلگرافي از نجف براي حفظ جان شيخ آمده بود، ولي اين‎ها شيخ را به دار زدند و الآن هم داخل آن مانده‎اند. هميشه اعدام‎ها در صبح انجام مي‎گرفت، ولي شيخ را نزديك غروب، آن هم روز تولد اميرالمؤمنين(ع) به دار ‎زدند، چون عجله داشتند. اگر يك روز به تأخير مي‎انداختند، ديگر شيخ را نمي‎توانستند به دار بزنند، چون شيخ همان لحظه‎اي هم كه بالاي دار رفت اگر در تهران رفراندوم مي‎شد، هشتاد تا نود درصد به او رأي مي‎دادند. براي اين قضيه دلايل مثبته وجود دارد. تهران را يك گروه كودتاچي به كمك روس و انگليس فتح كردند. در شرايط كودتا، كسي به كسي نبود، و اگر با اين حال شيخ فضل‎الله تا فردا زنده مانده بود، نمي‎توانستند شيخ را به دار بزنند.
سوال: با توجه به شخصيت شيخ فضل الله اعدام ايشان بايد موجي ايجاد مي‎كرد، چرا چنين نشد؟ ------------------------------------------------------------------------------------------------
جواب: به همين خاطر قصد داشتند تعداد زيادي را در همين تهران به دار بزنند. خون شيخ فضل‎الله جلوي همه‎ي اين‎ها را گرفت. عرض كردم كه در شرايط غيرعادي كودتا بود و در آن شرايط كسي به كسي نيست. با اين حال، شاهدان عيني معتبر، نقل كرده‎اند كه اگر يك كمي طول مي‎كشيد اين كار انجام نمي‎شد و قابل انجام نبود.
سوال: آيا از علماي طراز اوّل، ولو پس از اعدام شيخ، عكس العملي رخ داد؟ --------------------------------------------------------------------------------
جواب: من شايد در كتاب‎ «خانه بر دامنه‎ي آتشفشان»، حدود سي تن از علماي بزرگ عصر اخير را ذكر كرده‎ام كه همه‎ي آنها به نحوي فاجعه‎ي شيخ فضل‎الله را بيان كرده‎اند. حضرت آيت الله حاج ميرزا محمد حسين مسجدجامعي نقل كرده‎اند و من اين را از خودشان نقل كرده‎ام. پدرشان آقاي ميرزا محمود از علماي مبرّز تهران بود. او نيز نقل كرده بود ـ حالا يا خودش يا با يك واسطه ـ كه در شميران، در شمال تهران مجلسي بود كه حدود چهل نفر از روحانيون متوسط به بالا حضور داشتند؛ سفره را انداخته بودند تا غذا بخورند، سواري از تهران رسيد و گفت: شيخ فضل‎الله را ديروز به دار زدند. ايشان مي‎گفت هيچ كدام از اين‎ها نتوانستند غذا بخورند. نفوذي كه شيخ در تهران داشت چيز ساده‎اي نبود. از شاه قاجار و نخست وزير و نائب السلطنه‎اش بگير تا توده‎ي مردم و حتي عناصر داش‎مشتي و لات. بنابر نقل‎هايي كه شده همين رضاخان از كساني بوده كه پاي دار شيخ گريست؛ يعني تا اين درجه نفوذ داشت. من اين قضيه را در كتاب آخرين آواز قو، از قول نوه‎ي مرحوم شيخ آورده‎ام. شيخ پسران مختلفي داشت، به يك معنا ارشد اولادش به لحاظ علمي و فكري، مرحوم آقا ضياء نوري بود. آقا ضياء پدر آقاي دكتر فضل‎الله كيا است كه دو كتاب هم اخيراً از ايشان منتشر شده است. ايشان براي خود من نقل كرد، زماني كه شيخ را به دار زدند آقا ضياء پسر شيخ در نجف بودند و مورد عنايت خاص آخوند خراساني هم قرار داشت كه در نامه‎ها و اسناد هم اين مطلب هست. آخوند به او تسليت گفته و فرموده اين كار، جنايت فجيعي بود، ما در غم شما شريك هستيم و...
ايشان نقل مي‎كرد كه مدتي بعد از شهادت شيخ ـ اين مطلب را آقا ضياء براي پسرش نورالدين فضل‎الله كيا و ايشان هم براي من نقل كرد ـ ما از نجف به سمت تهران حركت كرديم؛ ظاهراً‌ راه هم از همان خانقين و قصر شيرين و كِرِند و كرمانشاه و اصفهان و قم و تهران مي‎گذشت؛ و آن موقع هم ناأمن بود، مخصوصاً بعد از مشروطه ما يك دوره ناامني طولاني داشتيم.@#@ ايشان مي‎گفت در يكي از اين پيچ‎ها، يك مرتبه دزدها بر سر ما ريختند و به ضرب و شتم و غارت پرداختند. مرحوم آقا ضياء مثل پدرش ـ البتّه نه در قد و قواره‎ي او ـ شجاع بود. خلاصه يك پرخاش تندي نسبت به رييس دزدها انجام داده بود و او گفته بود مگر تو كه هستي؟ خودش يا ديگري گفته بود كه پسر شيخ فضل‎الله است؛ وقتي كه رييس دزدها متوجه شد كه او پسر شيخ فضل‎الله است گفت: كدام شيخ فضل‎الله؟ گفت همان شيخ فضل‎اللهي كه در تهران مجتهد بود و به دارش زدند. به محض اين‎كه او فهميد كه پسر چه كسي است، يك نهيب بر سر دزدها زد و گفت كنار بكشيد. هر كس هر چه برداشته پس بدهد. به اين قافله احترام كنيد. بعد هم گفت از اين‎جا تا اصفهان ناامن است و شما هر لحظه در معرض خطر هستيد. سپس از چهار پنج نفر از نيروهاي زبده‎ي خودش خواست، تا با كمال احترام و پذيرايي، اين كاروان را تا اصفهان همراهي كنند. ايشان مي‎گفت براي من خيلي عجيب بود كه يك دفعه صحنه عوض شد، چرا يك دفعه او صد و هشتاد درجه تغيير پيدا كرد. گفتم چه شد؟ بعد معلوم شد كه او فرد فقير و نيازمند و غريبي بوده كه وارد تهران مي‎شود و دست تمنا دراز مي‎كند. مي‎گويند برو گمشده‎ي تو در خانه‎ي شيخ فضل‎الله است. آن‎جا مي‎رود و مورد عنايت شيخ قرار مي‎گيرد و شيخ ضمن پذيرايي از او پول راهش هم مي‎دهد. سپس رييس دزدها حرف قشنگي زده بود. گفته بود اين احترامي كه من به شيخ مي‎گذارم به خاطر اين است كه اگر امثال شيخ فضل‎الله در اين مملكت حاكم بودند و نظر آنها رعايت مي‎شد كار ما به دزدي و آدم‎كشي و غارت نمي‎كشيد.
هم چنين تُندر كيا در نهيب جنبش ادبي ـ شاهي از قول راننده‎ي محمدعلي شاه نقل مي‎كند، مي‎گويد: من در استانبول راننده‎ي محمد علي شاه بودم، هر موقع اسم شيخ فضل‎الله مي‎آمد گريه مي‎كرد و بر سرش مي‎زد و مي‎گفت، نگو كه طاقت ندارم. شيخ فضل‎الله قديس تاريخ ما است، ما شيخ را نشناخته‎ايم؛ حتي اگر روشن‎فكرهاي ما شيخ را بشناسند مريدش مي‎شوند. آزاد انديشي شيخ را هيچ كس نداشته، شيخ از كساني بود كه حرف آخر را اوّل نزد. كوشش كرد اوّل با رجال پخته‎ي گروه رقيب گفتگو كند. يحيي دولت آبادي مي‎گويد: شيخ مرا خواست و گفت بياييد مسائل را با هم حل كنيم، چرا با هم درگير باشيم، چرا دشمن استفاده كند. منتهي او مي‎گويد ما زيربار نرفتيم ....
سوال: اگر مرحوم آخوند معتقد به ولايت فقيه نبود، چه نظري درباره‎ي حكومت داشت؟ و چه شكلي را ارائه مي‎كرد؟
جواب: اين ولايت فقيه شبيه ستاره‎ي دنباله‎دار است. بسياري از ما از ولايت فقيه يك برداشت و مفهوم بسيط در ذهنمان مي‎آيد. يعني اين‎كه فقيه در رأس باشد، و همه از او دستور بگيرند. همين! و اگر كسي اين درجه از سعه‎ي ولايت فقيه را قبول نكند در گروه مخالفين ولايت فقيه مي‎رود! اين طوري نيست. خود مرحوم شيخ انصاري هم اگر چه در رساله‎ي مربوط به خمس و جاهاي ديگر، كلماتش حاكي از اين است كه او هم به يك نحوي به ولايت فقيه معتقد بوده است، ولي در مكاسب بحثي دارد كه مي‎فرمايد: اثبات ولايت فقيه مشكل است. يك وجه قضيه را مي‎گويد و آن اين‎كه فقيه مستقلاً و بدون هماهنگي با مُوَلا عليه و مردم، رأساً وارد تصرفات شود. در آن‎جا مي‎گويد: «دونَ اثباتِهِ خرط الفتاة». امّا اين‎كه مردم در مسائل عمومي نياز به اذن و اجازه‎ي فقيه دارند يا ندارند آن را قبول مي‎كند. ما از ولايت فقيه يك تصور بسيار محدود و تنگ و يك شكل خاص در نظر مي‎گيريم، و بقيه ضد ولايت فقيه مي‎شوند! (بحث‎هاي فقاهتي را مي‎گويم نه بحث‎هاي بازاري و روشن‎فكرانه). بايد ديد آخوند با چه شكل و مرتبه و مرحله‎اي از سعه يا ضيق ولايت، مخالف يا موافق بوده است و حالا بر فرض كه آمدند و گفتند ولايت فقيه نه. آيا احكام غير اسلامي را اجازه مي‎دادند كه در جامعه پياده بشود؟ اين ملازمه وجود ندارد. و از كلمات آخوند، اهتمام به اجراي احكام اسلام و اين‎كه مجلس شورا، قانون ضد اسلامي تصويب نكنند استفاده مي‎شود. اصل دوّم متمم را كه شيخ پيشنهاد مي‎كند آخوند رسماً دفاع مي‎كند. و بعد مي‎گويد يك مادّه‎اي را هم به تصويب برسانيد كه اگر چنانچه اين بابي‎ها و مرتدها و كفار حرف زيادي زدند، سرشان را زير آب كنيد، سركوب شوند.(ماده‎اي در قلع منكرين). و بعد هم تقي‎زاده را تكفير مي‎كند. (پس ولايت فقيه جوانب، ابعاد، مراحل و مراتبي دارد كه نمي‎شود فقهاي شيعه را مطلقاً مثل كساني دانست كه در هيچ يك از اين مراتب وارد نبودند. نه، اينطور نيست بلكه خلاصه و ضيقش مورد بحث بوده است.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»