امروز:
شنبه 1 مهر 1396
نقش روحانيت و مرجعيت در مقابله با استبداد
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
قال الله الحكيم: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»[1]
توفيقي است براي بنده كه از طرف مركز مطالعات و پژوهش‌هاي فرهنگي حوزه‎ي علميه قم كه قبلاً براي مهرماه دعوت شده بودم، ولي توفيق پيدا نكردم، امشب در خدمت عزيزان هستم.
موضوعي كه از بنده خواسته‌اند درباره‎ي آن صحبت كنم «نقش روحانيت و مرجعيت در مقابله با استبداد» است. مفاد آيه‎ي شريفه‌اي كه خواندم اين است كه خداوند امتحاناتي را به عهده‎ي‌ حضرت ابراهيم خليل الرحمان گذاشت، و آن بزرگوار هم آن را به كمال و تمام به انجام رسانيد. در آن موقع خداوند فرمود: حالا لياقت پيدا كرده‌اي كه تو را امام قرار دهم؛ يعني رهبر و پيشواي كليه‎ي مردم باشي.
حضرت ابراهيم عرض كرد: خدايا اين مقام عالي و موقعيت «امامت» كه به من داده‌اي به دودمان من هم به ارث مي‌رسد، يا فقط به من عطا كرده‌اي؟ خداوند فرمود: «لا ينال عهدي الظالمين». دودمان تو از اين به بعد دو دسته خواهند بود: دسته‌اي عادل و دسته‌اي ظالم. اگر ظالم بودند ولو از نسل و دودمان تو باشند، اين عهد و پيمان من، يعني مقام شامخ امامت كه رهبري خلق باشد به او نخواهد رسيد.
لذا مي‌بينيم خداوند به ابولهب سيد صحيح النسب از دودمان ابراهيم كه ظالم بود، مي‌فرمايد: تبت يدا ابولهب! بريده باد دو دسته ابولهب. با اين كه ابولهب از نسل حضرت ابراهيم بود، چون ظالم و كافر بود، چنان مطرود شد كه ضرب المثل تاريخ است.
امّا اي ابراهيم! آن دسته از دودمان تو كه «عدالت» در آنها كامل باشد، اين مقام «امامت» به آنها هم خواهد رسيد، چنان كه پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و امير المؤمنين و ائمه بعد از آن حضرت چون مظهر عدل خداوند بودند، مقام امامت و رهبري كل جامعه به آنها رسيد. به همين جهت مي بينيم كه در اصول دين ما، عدل خدا يك اصل اساسي است.
ما عدالت را در مجتهد و مرجع تقليد،امام جمعه و جماعت و شهود، شرط مي‌دانيم، تا جايي كه در قانون اساسي جمهوري اسلامي ما آمده است كه اگر عدالت رهبري خدشه پيدا كرد، خود به خود «رهبري» زايل مي‌شود. بنابراين از نظر ما شيعه‎ي اماميه «عدل» در تمام كارهاي ما يك اصل اساسي است. اين عدالت در تمام امامان معصومين ما بوده، و خودشان هم اين مراحل را به ما نشان داده‌اند.
وقتي امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ به اصرار مردم به خلافت رسيد، اولين حكم حكومتي كه صادر كرد، فرمان عزل معاويه از حكومت شام بود. مغيرة بن شعبه، سياستمدار معروف، شب بعد از واقعه وقت گرفت و آمد خدمت آن حضرت و پرسيد يا امير المؤمنين! با معاويه چه مي‌كني؟ فرمود: حكم عزل او را صادر كرده‌ام. گفت آقا مصلحت نيست، معاويه را كه مي‌شناسي. مصلحت اين است كه با او كمي مماشات كني و به ظاهر سازش نمايي، و به موقع او را كنار بگذاري. فرمود: ما كنت متخذ المضلين عضدا؛ من كسي نيستم كه گمراهان را پشتيبان خود بگيرم.
يعني خداوند كه مرا امام قرار داده، شرط اساسي امام بودن هم عدل است. امام عادل اجازه نمي‌دهد گمراهي كه از او خطر متوجه مردم مي‌شود، يك لحظه هم بر سمت خود باقي بماند.
از اين جا مي‌بينيم كه چقدر عدل اهميت دارد. به همين جهت است كه آن نويسنده متفكر مسيحي مي‌گويد: قتل الامام علي بن ابي طالب في محرابه شدة عدله؛ امام علي بن ابي طالب به خاطر شدت عدلي كه داشت در محرابش به شهادت رسيد. با اين كه امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ صفات برجسته زيادي داشته است، امّا مي‌بينيم اين مرد مسيحي روي عدل او حساب كرده است كه در پيشوايي انسان‌ها شرط اساسي است.
اگر علي ـ عليه السّلام ـ اهل سازش و مصلحت انديشي بود، گاهي اوقات حرفي مي‌زد، و زماني ساكت بود، اين مقام را پيدا نمي‌كرد، بلكه رك و راست بود، و به همين جهت هم در همين راه به شهادت رسيد.
در غدير خم هم كه پيغمبر او را به عنوان جانشين بلافصل خود معرفي كرد، به همين علت بود كه در وجود علي ـ عليه السّلام ـ عدل بوده،‌ و در سايرين نبوده است. آيا كسي مي‌تواند بگويد در روز غدير خم فلاني و فلاني هم بود، چرا پيغمبر اين مقام را به علي داد؟!
مگر نمي‌بينيد كه عامه به اولي و دومي و سومي و تمام صحابه مي‌گويند «رضي الله عنه»، ولي منصفان آنها به امير المؤمنين مي‌گويند: «كرّم الله وجهه» يعني گرامي باد صورتي كه هيچ گاه در برابر بت نايستاد، و از روز اول خداشناس بود. اين به خاطر عدل آن حضرت بود كه همه مي‌دانستند در غير او نبود.
و مي‌دانيم همين كه غيبت كبراي امام دوازدهم پيش آمد، يكي از محدثين عصر به نام اسحاق بن يعقوب سوالاتي از آن حضرت كرد كه شيخ صدوق در كتاب «كمال الدين» آنها را نقل كرده، و از جمله اين بود كه آقا تا حالا امام كه مظهر عدل خداست در ميان ما بود، مردم نيازهاي خود را به وسيله‎ي او برطرف مي‌كردند، ‌اگر شما غائب باشيد، تكليف ما چيست؟ از ناحيه‎ي مقدسه‎ي امام زمان جواب آمد كه: امّا الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي روات احاديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة‌الله.
يعني از اين پس هر گاه مسئله‌اي براي شما پيش آمد كه حكم آن را ندانستيد مراجعه به راويان احاديث ما كنيد. آنچه آنها گفتند به آن عمل كنيد كه آنها حجت من بر شما هستند، و من هم حجت خدا هستم.
پيداست كه در اين جا روات احاديث، هر راوي نيست كه قولش حجت باشد، بلكه همان است كه در مقبوله‎ي عمر بن حنظله است كه: ‌نظر في حلالنا و حرامنا. اين نظر هم نظر دقي و اجتهادي است. و چنين كسي هم بايد عادل باشد كه مردم اطمينان به قول او بكنند، نه هر راوي و لو مجهول و مجروح باشد.
اين اسحاق بن يعقوب كه نامش در كتاب رجال هم نيست، برادر محمد بن يعقوب كليني صاحب كافي است. محقق شوشتري در كتاب چاپي كمال الدين كه من در خانه‌اش در شوشتر ديدم، در كنار نام او نوشته است: «مواخو كليني» و مي‌بايد هم كه برادر بزرگ صاحب كافي باشد، چون نام او «اسحاق» نام جد صاحب كافي (محمد بن يعقوب بن اسحاق كليني) است، و معمولاً نام پسر بزرگ را از نام جدش مي‌گيرند.[2]
باري، راويان احاديث شيعي كه امام زمان(عج) مردم را در غيبت خود ارجاع به آنها داده است، يعني متخصصين فن و مجتهد عادل، و لذا فقها شرط كرده‌اند كه در غيبت امام زمان از مجتهدي مي‌شود تقليد كرد كه عادل باشد.
بنابراين اگر بگويند چه شد كه در بين همه‎ي علماي اسلامي، فقط علماي شيعه هستند كه در طول تاريخ در برابر استبداد داخلي و خارجي ايستادند و قيام كردند، و تا پاي جان هم جلو رفتند؟ مي‌گوييم علت اين است كه ما اطاعت قدرت غالب و مسلط را هر كه باشد، اگر عادل نباشد نه تنها واجب نمي‌دانيم، بلكه وظيفه داريم در مقابل او بايستيم و او را از كارهاي ظالمانه‌اش منع كنيم، و نگذاريم كه ظالم بر بندگان خدا حاكم باشد، چون علما ورثه امامان و انبياء مظاهر عدل خدا هستند و بايد كار آنها را پيشه خود سازند.
و مي‌دانيم كه ما شيعه اماميه «اولي الامر» را در آيه‎ي شريفه «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» امامان معصوم مي‌دانيم كه مظاهر عدل خدا بوده و مي‌باشند، نه هر كس و ناكسي.
اسرار خدا لايق هر بي سر و پا نيست هر بي‌سرو پا لايق اسرار خدا نيست
به همين علل و جهات مي بينيم در جامعه شيعه اماميه در طول تاريخ اتفاقاتي افتاد كه در هيچ ملت و مذهبي نظير نداشته است. شايد عزيزان از قرارداد رويتر اطلاع داشته باشند كه در زمان ناصر الدين شاه قاجاز با رشوه‌هايي كه به صدر اعظم و شاه داده بود امتيازي گرفته بود كه تا هفتاد سال كليه‎ي منابع آبي جنوب و معادن وغيره در اختيار آنها بود.
همين كه خبر عقد اين قرارداد در تهران به اطلاع مرحوم حاج ملا علي كني، اعلم علماي مركز رسيد، به ناصر الدين شاه كه[3] از سفر اروپا برمي‌گشت تلگراف كرد كه اگر ميرزا حسين خان سپهسالار عاقد اين قرار داد منحوس، همراه شما پايش را روي خاك ايران بگذارد، او را تكفير مي‌كنم، و ناصر الدين شاه هم مجبور شد صدر اعظم را از خود دور كند تا در مقابل حاكم بزرگ شرع قرار نگيرد و بدين گونه آن قرارداد استعماري كه به قول لرد كُررن، وزير خارجه معروف انگليس به منزله‎ي فروش يك كشور به بيگانه بود لغو شد.
اگر آن قرارداد لغو نمي‌شد و اجرا مي‌شد به مرور ايام، ايران هم به سرنوشت شبه قاره هند مبتلا مي‌شد كه به وسيله‎ي كمپاني هند شرقي و دولت انگليس بلعيده شد.
ولي شاه مستبد و وزراي او عبرت نگرفتند وچندي بعد با كمپاني انگليسي ژري قرارداد بستند، و امتياز كشت و برداشت و خريد و فروش داخلي و خارجي تنباكوي ايران را[4] تا پنجاه سال به آنها دادند.
وقتي خبر به علماي مركز و شهرستانها رسيد،[5] در تبريز مرحوم حاج ميرزا جواد آقا تبريزي، در شيراز، مرحوم سيد علي اكبر فال اميري، در اصفهان، مرحوم آقا نجفي اصفهاني مردم را در جريان امر گذاشتند و اعلام كردند اگر قرارداد لغو نشود ما دست به كار مي‌شويم و فرنگي‌ها را به قتل رسانده و آشوبي برپا مي‌شود. با اين كه فرنگي در آن شهرها مرد و زن آن‌ها ديده مي‌شدند و كار هم رو به راه شده بود، مع الوصف ناصر الدين شاه مستبد اعتناد نكرد، مرحوم فال اميري را به عراق تبعيد كرد، ولي غائله تمام نشد، و روز به روز هيجان عمومي به وسيله‎ي هشدارهاي روحانيت توسعه مي‌يافت.
[1] . سوره‎ي بقره، آيه‎ي 24.
[2] . اين مطلب را من در كنگره‎ي بزرگداشت محقق شوشتري براي اولين بار گفتم و راوي اين خبر مهم را شناساندم.
[3] . در روسيه بود.
[4] . در مقابل پانزده هزار بره.
[5] . در تهران حاج ميرزا حسن آشتياني
@#@
در اين جا لازم است كه من تا حدي آقا نجفي اصفهاني و قدرت قلب او را بشناسانم. بار اول كه به وسيله‎ي ظل السلطان حاكم خودكار و مستبد اصفهان به پدرش ناصرالدين شاه اطلاع داد كه آقا نجفي مردم را بر ضد قرار داد كمپاني شورانده است، شاه دستور داد آقا نجفي به پايتخت بيايد، بلكه با همين احضار و برخورد با شاه كوتاه بيايد. آقا نجفي وقتي وارد دربار شد گفتند همين جا باشيد كه اعليحضرت مي‌آيد.
سنگ درازي در آن جا بود، آقا نجفي عمامه‌اش را كنار گذاشت و روي سنگ دراز كشيد. ناصر الدين شاه و صدر اعظم آمدند ديدند آقا نجفي خوابيده است. صدر اعظم صدا زد حضرت آيت الله! اعليحضرت تشريف آورده‌اند، بلند شويد. آقا نجفي بلند شد و عمامه‌اش را به سرگذاشت و همان طور كه نشسته بود چشمهايش را ماليد و رو به شاه كرد و گفت: پس شاه شومائيد؟! ناصر الدين شاه بقدري عصباني شد كه از همان جا برگشت، و چندي بعد هم آقا نجفي به اصفهان مراجعت نمود.
و چون باز هم راجع به قرارداد و وطن فروشي شاه و عمال او افشاگري كرد، دستور داد بار ديگر آقا نجفي را به تهران تبعيد كنند. وقتي به تهران آمد از دربار خبر دادند كه فلان روز بياييد دربار كه شاه مي‌خواهد شما را ملاقات كند، و گفتند مي‌رويد تكيه دولت، شاه در آن جا شما را مي‌بيند.
در اين جا آقا نجفي جمعي از طلاب را با خود برداشت و آمد دربار و رفت در تكيه دولت نشست، سپس به طلاب گفت تا آمدن شاه درسي شروع مي‌كنم. شما هم پي در پي سوال كنيد و من جواب مي‌دهم به طوري كه وقتي شاه آمد، سرو صداي ما را بشنود.
وقتي ناصرالدين با صدر اعظم آمدند به طرف تكيه دولت، ديدند از توي تكيه سر و صدا بلند است. پرسيد چه خبر است؟ گفتند آقا نجفي درسي را شروع كرده و مشغول سوال و جواب هستند. شاه قدري دم در ايستاد، ولي آقا نجفي اعتنا نكرد و همچنان مشغول درس بود. شاه در حالي كه از شدت عصبانيت به هرچه آخوند بود ناسزا مي‌گفت از همان جا برگشت، و اين بار هم ملاقاتي حاصل نشد، آقا نجفي هم به اصفهان برگشت.
باري، چون قيام مردم اغلب شهرهاي ايران را فراگرفت و ميرزا جواد آقا اعلان كرد روز عاشورا حرف آخر را مي‌زنم، علما متوسل به ميرزاي شيرازي شدند كه در سامره اقامت داشت و مرجع مطلق تقليد بود.
مرحوم ميرزا، حكم خود را بدين گونه صادر كرد. بسم الله الرحمن الرحيم، اليوم استعمال التنباكو بأيّ نحو كان در حكم محاربه با امام زمان (عج) است. حرره محمد حسن الشيرازي.
حكم ميرزاي شيرازي به قدري نافذ و كوبنده بود كه در اندك زماني در سراسر ايران پخش شد، و شورش عمومي تهران و شهرستانها را فرا گرفت. كار به جايي رسيد كه وقتي ناصر الدين شاه به يكي از زنانش گفت قليان براي من چاق كن. گفت نمي‌كنم، حرام است. شاه گفت چه كسي حرام كرده است؟ خانم گفت همان كسي كه مرا براي تو حلال كرده است!
قيام مردم و هيجان عمومي چنان بالا گرفت و در همه جا فراگير شد كه ناصر الدين شاه مجبور شد، قرارداد ژري را لغو كند، و خسارات آن را متحمل شود؛ يعني مجبور شد رشوه‌هايي را كه گرفته بودند، چيزي هم روي آن بگذارند، و عذر كمپاني را بخواهند، و اين است اثر مثبت و نقش سازنده‎ي روحانيت شيعه در برابر خودكامگي‌ها و استبداد مستبدين داخلي، و دخالت استعماري خارجي.
اين‌ها همگي اثر عدالت‌خواهي علماي دين است كه حاضر نيستند زير بار تحميل و زور بروند، و بندگان خدا گرفتار مردم ظالمين و زورگويان شوند.
در فيلمي كه از كودكي حضرت امام خميني (ره) در سيماي جمهوري اسلامي ايران نشان دادند ديديد كه چگونه پدر آن بزرگوار به دفاع از مردم برخاست و جلو زورگويي خوانين محلي را مي‌گرفت، تا جايي كه به قيمت جان او تمام شد، و به شهادت رسيد. از اين قبيل زياد داشته‌ايم.
كسي در جايي نديده و نشنيده و در كتابي نخوانده است كه يك روحاني قابلي با حاكم ظالم ساخته باشد، و او را در ظلم و ستمش آزاد گذارده و با او كنار آمده باشد. اين افتخار براي عالم تشيع باقي است.
شنيديد كه حضرت امام در سخنانشان مي‌گفتند: شما كه عين الدوله و فرمانفرما را نديده بوديد، ما با رجبعلي‌ها جنگيديم.
نقل مي‌كنند، راست و دروغش به عهده‎ي‌ ناقل است، ولي هيچ بعيد نيست، مي‌گويند: حاكم شهري وقتي وارد شهر شد، همان روز اول از دار الحكومه بيرون آمد و كمي قدم زد و اطراف را نگاه كرد، ديد دكان بقال در آن نزديكي است. بقال هم نگاه مي‌كرد. حاكم گفت برويد آن بقال را بياوريد. همين كه بقال را آوردند گفت بخوابانيد و بيست شلاق بزنيد! آن حكم عزل شد و حاكم ديگر آمد. حاكم بعدي هم روز اول از دار الحكومه بيرون آمد و گفت برويد آن بقال را بياوريد، و چون آمد گفت بخوابانيد و بيست شلاق بزنيد.
وقتي حاكم سومي از دار الحكومه بيرون آمد، بقال دكان را رها كرد و خود آمد و خوابيد. گفتند چرا چنين كردي؟ گفت بناست كه هر حاكمي بيايد قبل از هر كس من چوب بخورم، ديگر معطل نشدم خودم آمده‌ام!
رسوايي تا اين حد بوده است. اگر يك عالم قدرتمند و متنفذي در شهرها نبود، مرجعيتي در كار نبود، مردم از دست حاكمان ظالم و مستبد چه مي‌كشيدند؟
در زمان همان ناصر الدين شاه، عموي مرحوم آيت الله عظما بروجردي، به نام حاج ميرزا محمود[1] پنجاه سال مرجع تقليد غرب ايران بود. چون پيوسته در مقابل ظلم حاكمان موضع‌گيري مي‌كرد، به دستور ناصرالدين شاه به تهران حاضر شد، ولي همين كه علماي تهران و مردم شنيدند حاج ميرزا محمود بروجردي تبعيد و وارد حضرت عبدالعظيم شد، چنان استقبالي از او كردند كه شاه ناچار از او عذر خواست و آزاد گذاشت كه به بروجرد برگردد.
اين ناهنجاري‌هاي داخلي و دخالت سياست خارجي و رشوه‌خواري شاه و اطرافيان او موجب شد كه پس از تأثير فتواي ميرزاي شيرازي كه شاه در برابر آن به زانو در آمد، علما از شاه تقاضاي «ديوان عدالت» كنند، تا نخبگان در آن ديوان بر كارهاي جاري كشور نظارت داشته باشند، و مردم بدانند از نظر قوانين كشوري پشتيباني دارند كه به موقع به داد آنها برسند، و جلو ظلم و فساد و اعمال نارواي آنها را بگيرند، و به مرور ايام تمام كارهاي جاري مملكت بر اساس عدل و داد و حكم شرع انجام بگيرد.
تقاضاي تأسيس «عدالت خانه» از شاه، كم‌كم گسترش پيدا كرد تا به واقعه‎ي مجلس شورا كشيد. مجلس شورا هم كه علما مي‌خواستند اول مجلس شوراي اسلامي بود، حتي در فرمان مظفرالدين شاه هم كه اساس مشروطيت و تشكيل مجلس قانون‌گذاري بود به همان نام «مجلس شوراي اسلامي» بود، ولي بعدها منور الفكرها و اروپا رفته‌ها تحت تأثير روشنفكري و فراماسونري و وابستگي به سياست بيگانه آن را به «مجلس شوراي ملي» تبديل كردند!
كلمه‎ي «مشروطه» هم تا حالا معلوم نشده است كه چه واژه‌اي است، و از كي آمده و گرفته شده است. منتها وقتي دار و دسته‎ي منور الفكرها گفتند يعني حكومتي كه به شرط قانون عمل كند، مرحوم حاج شيخ فضل الله نوري كه از دو رهبر اصلي ديگر مشروطه، يعني سيد محمد طباطبايي و آقا سيد عبدالله بهبهاني روشن‌تر بود، گفت: پس ما «مشروطه مشروعه» مي‌‌خواهيم، مشروطه‌اي كه حكومتش به شرط قانوني كه مطابق شرع باشد و با آن مخالفتي نداشته باشد، عمل كند، نه هر قانوني، و لو برخلاف شرع اسلام باشد، و مجلس قانون‌گذاري آن به نام در مجلس شوراي اسلامي» باشد.
كسروي كه آن همه نسبت به علماي ديني بدگويي كرده است، در تاريخ مشروطه‌اش مي‌گويد: در واقعه‎ي تأسيس مشروطيت، حاجي شيخ فضل الله، مشروطه مشروعه مي‌خواست، ولي دو سيد مي‌گفتند، وجود ناقص بهتر از عدم محض است.
در همين حكومت مشروطه ديگر هم مي‌دانند كه با پاي‌مردي روحانيت نضج گرفت كه پايگاه مردمي داشتند. در نجف اشرف آيت الله آخوند خراساني، حاج ميرزا حسين، حاج ميرزا خليل تهراني، و آقا شيخ عبدالله مازندراني، و درتهران هم آيت الله حاج شيخ فضل الله نوري، سيد محمد طباطبايي و آقا سيد عبدالله بهبهاني بودند، و بقيه علما و عامه مردم هم پشت سر اين‌ها و با رهنمود و احكام آنها وارد عمل شدند تا مظفر الدين در سال 1324 هجري قانون مشروطه را امضا كرد و مجلس شورا تأسيس شد.
امّا در موقع تدوين قانون اساسي توسط وكلاي مجلس، چون حاج شيخ فضل الله متوجه شد كه روشنفكران اروپا رفته و بي‌قيد و دين، مي‌خواهند قوانيني بگذارند كه خالي از دين و مذهب باشد، با جمعي از علما و حاميانش از تهران رفت حضرت عبدالعظيم و از آن جا مقاصد خود را طي لوايحي كه چند تاي آن را كروي در تاريخ مشروطه خود چاپ كرده، و بنده هم چند تاي آن را در جلد اول «نهضت روحانيون ايران» به نقل از او آورده‌ام، و بعدها كل آن لوايح چاپ شد، نشر داد.
اصرار حاج شيخ فضل الله موجب شد كه قانون اساسي توسط وكلاي مجلس متممي پيدا كند و به آن ملحق شود كه در آن آمده بود. دين رسمي ايران اسلام و مذهب حقه جعفريه و پادشاه ايران بايد داراي اين دين و مروج اين مذهب باشد، و در هر زماني هم بايد پنج نفر از علماي طراز اول مملكت در مجلس شوري باشند كه نگذارند قوانيني بر خلاف شريعت محمد (ص)تصويب شود و از مجلس بگذرد، و اگر هم تصويب شد قابل اجرا نخواهد بود.
اگر آيت الله شهيد حاج شيخ فضل الله اين مردانگي را نمي‌كرد، امروز كشور ايران هم مانند تركيه يك كشور لائيك بود و بر پايه‎ي دين اسلام و مذهب شيعه قرار نداشت.
[1] . صاحب كتاب المواهب السنيه، شرح درّه عمويش علامه بحر العلوم.
@#@
پاي‌مردي آن مجتهد بزرگ كه به قول عبدالله مستوفي در كتاب زندگانيش، از همه علماي عصر خود در تهران اعلم بود، باعث شد كه در استبداد صغير و فتح تهران، توسط قواي سپهدار تنكابني و لرهاي بختياري و مجاهدين ارمني،[1] در عصر روز 13 رجب، سالروز ولادت با سعادت امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ ، در پايتخت اين مملكت اسلامي كه شهرباني آن در دست مجاهدين ارمني، و رئيس شهرباني هم ارمني بود، به دار آويخته شود. به قول شاعر آن عصر:
مجاهد ارمني، ملت مسلمان!
در واقعه هجوم استعمار انگليس به جنوب ايران هم ديديم كه مرحوم سيد مرتضي علم الهدي اهرمي دشتي، و شيخ محمد حسين برازجاني، و آقا سيد عبدالله بلادي در بوشهر، قد علم كردند و دليران تنگستاني قدم جلو گذاشتند و آن افتخارات را براي ملت ايران كسب كردند، و لو خانه‎ي مرحوم اهرمي توسط انگليسي‌ها با توپ منهدم شد، و رئيس علي به شهادت رسيد، و سيد عبدالله بلادي متواري گرديد، و نهضت شكست خورد، امّا خاطره‎ي قهرماني و مردانگي آنها در تاريخ به يادگار ماند. ديري نگذشت كه معلوم شد در زير كاسه نيم كاسه‌اي‌ است، و استعمار پير انگليس، رضاخان ميرپنج قزاق را وارد ميدان كرد تا در تمام كارها و نقشه‌هاي استعمار آنها، مطيع آنها باشد، و با داشتن همان قانون اساسي و حكومت مشروطه و مجلس شورا هم او با استبداد هر چه تمام‌تر حكومت كند و تمام موانع را از ميان بردارد.
در همان زمان كه رضا خان سردار سپه و فرمانده‎ي كل قوا، و دركابينه‌ها يا وزير جنگ و يا نخست وزير بود، قبل از هر كس، آيت الله شاه آبادي، استاد عرفان امام خميني در برابر او قد علم كرد. او هم به حضرت عبدالعظيم رفت و از علماي تهران خواست در آن جا به او بپيوندند، و چون آنها جرئت نكردند و مقاومت را بيهوده دانستند، خودش يازده ماه در آنجا ماند، بعد رفت و به مردم راجع به حكومت آن «چار وا دار قاطرچي» هشدار داد، و چون نتيجه نگرفت رهسپار قم شد.
در همان موقع هم آيت الله سيد حسن مدرس، مرد ميدان رضا خان بود، به طوري كه در رأس اقليت‌ها دوره‌هاي مجلس شورا، هم چون سدي پولادين جلو خودكامگي‌ها و بيگانه پرستي‌هاي او را مي‌گرفت، تا آن جا كه با دسيسه‎ي رضاخان، نخست ترور شد و چون كارگر نشد كارش به تبعيد كشيد و سرانجام هم در شهر كاشمر توسط عمال رضاشاه به شهادت رسيد.
علت اين كه انگليسي‌ها رضاخان را بر سر كار آوردند اين بود كه از احمدشاه خواستند قرارداد نفت را به سود آنها تمديد كند، و او نپذيرفت، انگليسي‌ها هم رضاخان را پيدا كردند و به سلطنت رساندند و كردند آنچه به وسيله او كردند. رضاخان به انگليسي‌ها گفته بود من سواد ندارم، سياست سرم نمي‌شود، مرا بر سر كار بياوريد و بعد هر چه خواستيد عملي مي‌كنم، و ديده شد كه همين طور هم شد.
و نوشته‌اند كه رضاخان براي مرعوب ساختن مرحوم مدرس، عده‌اي از سربازان و مردم را در سرسراي مجلس جمع كرده بود، و خود هم بود. همين كه مرحوم مدرس وارد شد كه از پله بالا برود، آنها به دستور رضاخان فرياد زدند زنده باد رضاخان سردار سپه، مرده باد مدرس. مرحوم مدرس در بالاي پله ايستاد و خوب مردم را نگاه كرد بعد عصايش را رو به آنها گرفت و گفت مردم بگوييد زنده باد مدرس و مرده باد سردار سپه!
رضاخان كه اين را شنيد جلو آمد و يقه‎ي مرحوم مدرس را گرفت و سخت به ديوار فشار داد و گفت: سيد تو از جان من چه مي‌خواهي؟ مرحوم مدرس با همان لهجه‎ي اصفهاني گفت: ميخام كو تو نباشي!
چند سال پيش كه من به زيارت شهيد مدرس به كاشمر رفتم[2] ديدم در پارچه‎ي بلندي سخن آن شهيد علم و دين را نوشته‌اند: به سردار سپه بگويد اگر مرا بكشي، قبر من زيارتگاه مي‌شود، ولي تو در سرزميني خواهي مرد كه نه آب باشد و نه علف.
در واقعه اتحاد شكل هم خوانده‌ايم كه در سال 1314 وقتي رضاخان دستور داد در شهر مذهبي مشهد آن كار آغاز شود كه به دنبال آن هم بي‌حجابي زن‌ها بود، آيت الله حاج آقا حسين قمي از مشهد به تهران آمد تا رضاخان را ملاقات كند و از آن فكر پليد كه خواست بيگانگان بود بازدارد، ولي رضاخان او را نپذيرفت و به عتبات تبعيد كرد، و بر اثر آن واقعه مسجد گوهرشاد روي داد.
قبل از آن هم در سال 1306 مرحوم حاج آقا نورالله اصفهاني به عنوان اعتراض به خودكامگي‌هاي رضاخان به قم آمد، و از علماي بلاد هم دعوت كرد آمدند. مدتي بين تهران و قم در رفت و آمد بود تا اين كه به طرز مرموزي حاج آقا نورالله جان داد و گفتند به دستور رضا خان او را با آمپول هوا به شهادت رساندند.
در تبريز هم آيت الله حاج صادق آقا و آيت الله سيد ابوالحسن انگجي قيام كردند، كه رضاخان هر دو را به كردستان تبعيد كرد. حاج صادق پس از دوران تبعيد به قم آمد و ماندگار شد و در همين قم هم بدرود حيات گفت.
در واقعه‎ي ملي شدن صنعت نفت ايران و خلع يد از انگليسي‌هاي غاصب در دولت دكتر مصدق كه با محمد رضا طرف شده بودند، اگر اعلاميه‌هاي پياپي و پرشور آيت الله كاشاني در حمايت از جبهه ملي و دولت مصدق و بسيج مردم نبود كه با يك اعلاميه سراسر كشور تعطيل مي‌شد، و اگر اقدامات جدي فدائيان اسلام نبود، قطعا نفت ملي نمي‌شد.
و ديديم كه وقتي جبهه ملي و دولت مصدق از آيت الله كاشاني فاصله گرفتند و با روزنامه‌هاي خود او را لكه‌دار ساختند، در 28 مرداد 1331 چطور با اجتماع عده‎ي كمي از اراذل و اوباش و فواحش در يك كودتاي آمريكايي سقوط كرد. در قيام مردم ايران به رهبري روحانيت و در رأس آنها مرحوم آيت الله العظمي امام خميني، ابرمرد تاريخ روحانيت اسلام و تشيع هم ديديم كه چگونه با پاي‌مردي آن رهبر روحاني بر سرنوشت دو هزار و پانصد سال شهنشاهي پايان داد.
بنده كه دوره‎ي 11 جلدي تاريخ اين انقلاب به نام «نهضت روحانيون ايران» را نوشته‌ام و 35 كتابم فقط شرح حال بزرگان علماي شيعه است عقيده دارم كه بعد از ائمه معصومين، در ميان جميع علماي اسلامي هيچ روحاني، و مجتهد مقتدر و جامع الشرايطي به مانند امام خميني به وجود نيامده است.
آغاز قضيه از اين قرار بود كه خود بنده در همين ميدان آستانه در گيشه‎ي روزنامه فروشي بابايي ديدم كه روز 16 مهر 1341 در بالاي صفحه‎ي اول روزنامه كيهان با حروف بسيار درشت كه تا آن روز تيتر به آن درشتي نديده بودم، نوشته است «به زنان هم حق رأي داده شد». روزنامه را خريدم و با يكي از رفقا رفتيم منزل امام خميني كه به ايشان خبر بدهيم، چون مي‌دانستيم در بين مراجع آن موقع ايشان بيش از بقيه آمادگي دارند.
در آن جا گفتند قبل از شما آقاي خلخالي روزنامه را آورد و به حاج آقا نشان داد، و ايشان هم همين حالا رفتند منزل مرحوم آيت الله حائري، مؤسس حوزه علميه قم كه ساير آقايان را خبر كنند، و رايزني نمايند كه چه بايد كرد.
معلوم شد در دولت اسدالله علم كه مجلسين شورا و سنا مدتي تعطيل شده بود، قانون انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي را كه در قانون اساسي بافق پيش بيني شده بود، و براي انتخاب اعضاي شورا، رأي دهندگان 3 شرط قيد شده بود. اول اين كه هر دو مسلمان باشند، دوم اين كه ذكور باشند، سوم اين كه انتخاب شونده به قرآن مجيد سوگند ياد كند. دولت علم كه آن لايحه را تصويب كرده بود، قيد «اسلام» را حذف، و قيد ذكوريت را «باسواد» اعم از مرد و زن، و قيد قرآن را تبديل به «كتاب آسماني» كرده بود كه از اين جا راه براي رسميت يافتن فرقه ضاله بهايي باز شود و آنها هم بگويند كتاب آسماني ما فلان است.
اول امام و ساير مراجع از دولت به شاه شكايت كردند كه در غياب مجلسين، دولت علم مي‌خواهد با يك تصويب نامه آن را قانوني كند، و چون شاه گفت تلگراف شما را براي دولت فرستاده‌ايم، مراجع به خود علم تلگراف كردند و به كار خلاف قانون او اعتراض نمودند. امام خميني در تلگراف شديدي اين چنين نوشته بودند: «و اگر ابهامي در نظر جنابعالي است مشرف به آستانه‎ي قم شويد تا هر گونه ابهامي حضوراً رفع شود. علماء اعلام در امور مخالفه با شرع مطاع ساكت نخواهند ماند».[3] و چون دولت علم اعتنا نكرد، كار بالا گرفت و تا دو ماه سراسر ايران به پا خواستند و به قم و ديدار مراجع و بيش از همه امام خميني آمد و رفت داشتند، تا اين كه دولت علم در 18 آذر به ناچار لايحه را پس گرفت و رسماً اعلام كرد كه قابل اجرا نخواهد بود.
رژيم شاه از راه ديگر وارد شد و دست به رفراندوم زد تا كارهايي كه مي‌خواهد خودسرانه انجام دهد با رفراندوم عملي سازد. امام خميني و مراجع هم رفراندوم شاه را تحريم كردند، و اين باعث شد كه در دوم فروردين 1342، مطابق 25 شوال 1382 عمال شاه به مدرسه‎ي فيضيه هجوم بردند و آن فاجعه را از ضرب و شتم و قتل و سوزاندن كتاب‌ها و اثاث طلاب به وجود آوردند.
امام خميني هم در روز عاشوراي 1383، 12 خرداد 1342 در همين مدرسه‎ي فيضيه با حضور صد هزار نفر از مسافرين و زوار و علما و طلاب و مردم كه در مدرسه و دو صحن حضرت معصومه و ميدان آستانه گوش مي‌دادند آن بيانات قاطع و كوبنده را خطاب به شاه ايراد فرمود كه نقطه‎ي عطفي در قيام ملت ايران به پيشگامي آن رهبر عاليقدر بود.
امام از جمله فرموده بود: «اي آقاي شاه! و اي جناب شاه! بدبخت، بيچاره، من به تو نصيحت مي‌كنم.
[1] . و محمدعلي شاه پناه به سفارت روس برد،
[2] . كه به فرمان امام خميني مرقدش بازسازي شده است.
[3] . امام عقيده داشت كه مسئله رأي دادن زنان مهم نيست، بلكه كاسه‌اي در زير نيم كاسه است.
@#@ از اين اعمال و رويه دست بردار. من ميل ندارم كه اگر روزي ارباب‌ها بخواهند تو بروي، مردم شكرگزاري كنند. من نمي‌خواهم تو مثل پدرت باشي...».
آن موقع با شاه طرف شدن كار آساني نبود. تا آن موقع سابقه نداشت كسي شاه مملكت را آن طور خطاب كند، ولي امام خميني كرد و ديديم كه عملي هم شد و سرانجام شاه مثل پدرش از مملكت بيرون رفت و مردم چه شادي‌ها كردند.
بر اثر آن بيانات كوبنده سه شب بعد، 15 خرداد شبانه امام را گرفتند و بردند تهران و ده ماه و ده روز در بازداشت تهران بود.
پس از آن هم كه آزاد شد و به قم مراجعت نمود، چون امام شنيد وكلاي مجلسين پنهاني قانون مصونيت اتباع آمريكايي را تصويب كرده‌اند (كاپيتولاسيون). آن بيانات كوبنده را ايراد فرمود كه: «اي علماي ايران، اي علماي عراق، اي علماي تهران، به داد برسيد، فروختند ما را. ما را در مقابل دويست ميليون دلار كه از آمريكا گرفتند فروختند...»
مجدداً در 13 آبان 1343 شبانه امام را دستگير ساختند و مستقيماً از قم به فرودگاه مهرآباد بردند و با گاوبندي كه با دولت لائيك تركيه داشتند، به آن كشور تبعيد نمودند. يازده ماه هم در آن جا بود، و بعد به نجف اشرف منتقل كردند، سيزده سال هم در نجف به حال تبعيد بود، و چون دولت بعث عراق خبر داد كه حق نداريد در اين جا بر ضد دولت ايران اقدام كنيد، از عراق به فرانسه، بلاد كفر رفت، و مدت چهار ماه از آن جا انقلاب را رهبري كرد، تا اين كه در 26 دي، شاه از كشور خارج شد، و آن حضرت در 12 بهمن 1357 با استقبال ميليوني مردم تهران و شهرستان‌ها وارد تهران شد و ده روز بعد در 22 بهمن، انقلاب اسلامي، بزرگ‌ترين انقلابي كه بعد از ظهور اسلام در دنيا اتفاق افتاده به پيروزي رسيد، و به «ايام الله» و «دهه‎ي مباركه فجر» شهرت يافت.
انقلابي كه موشه دايان، وزير وقت جنگ اسراييل گفت: انقلاب اسلامي ايران در خاورميانه زلزله به وجود آورده است.
بعد هم كه به مدت هشت سال استكبار جهاني به ميان داري بعث عراق، جنگ را به ملت ايران تحميل كرد، همين موشه دايان گفت: كاري كه سپاه و بسيج در جبهه‌ها مي‌كند معادلات نظامي دنيا را به هم زده است.
در سال 1342 كه تاريخ قم مرحوم ناصر الشريف را تحقيق و تصحيح مي‌كردم و همان سال هم چاپ و نشر شد، اين حديث شريف را[1] به نقل از امام موسي كاظم (ع) در پاورقي نقل كردم و اصل عربي آن را با حروف سياه آوردم. آن موقع آغاز انقلاب اسلامي به پيشگامي حضرت امام خميني بود. حضرت كاظم (ع) فرمود: رجل من قم يدعوا الناس الي الحق، يجتمع معه قوم كزبر الحديد، لا تزلهم الرياح العواصف، و لا يملّون من الحرب، و لا يجبنون، و علي الله يتوكلون و العاقبة للمتقين.[2] مردي از قم مردم را به سوي حق فرا مي‌خواند، مردمي گرد او را مي‌گيرند كه مانند پاره‌هاي آهن هستند، بادهاي سهمگين آنها را متزلزل نمي‌كند، و از جنگ خسته نمي‌شوند، و ترس به دل راه نمي‌دهند، توكل به خدا مي‌كنند، و پايان نيك هم از آن پرهيزگاران است.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 و حوادث بعدي و تأسيس سپاه پاسداران و بسيج مردمي، و جنگ تحميلي هشت ساله به خوبي نشان داد كه واقعاً مصدق اين حديث شريف، قيام امام خميني از قم، و هم چنين پيروان و صاحبان او بودند كه در اين حديث آمده است. واقعاً چه خبر جالب و حديث مهمي است.[3]
در خاتمه اين مطلب جالب را هم كه مربوط به قيام امام خمنيي از قم است عرض مي‌كنم و مطلب را به پايان مي‌آورم.
باز در همان تاريخ قديم قم كه حسن بن محمد قمي در سال 378 هجري در بيست باب به عربي نوشته،[4] و در سال 805 هجري حسن بن علي بن عبدالملك، حتي پنج باب آن را به فارسي ترجمه كرده و مرحوم سيدجلال الدين تهراني آن را در سال 1311 شمسي چاپ كرده است، در صفحه 100 اين روايت را نقل كرده است: «بعضي اصحاب گفتند در حضور امام صادق (ع) نشسته بوديم كه حضرت اين آيه را خواند: بعثنا عليكم عباداً لنا اولي بأس شديد في سو اخلال الديار و كان وعداً مفعولاً (يعني اي بني اسرائيل وقتي طغيان شما از حد گذشت، بندگان خود را كه سخت با صلابت مي‌باشند بر شما مسلط مي‌كنيم تا خانه به خانه شما را جستجو كنند، و به قتل برسانند، اين وعده الهي است كه شدني است).
ما گفتيم: جان‌هاي ما فداي شما باد، اين گروه بندگان كيستند و كدام طايفه‌اند؟ سه بار فرمود كه: هم والله اهل قم، يعني و الله كه ايشان اهل قم‌اند، و الله اعلم.
من در جلد يازدهم «مفاخر اسلام» كه شرح زندگاني حاج شيخ عباس قمي است ـ بخش يكم آن، و در چند مصاحبه‌ام گفته و نوشته‌ام كه احتمال نمي‌دهيد انقلاب اسلامي كه از قم آغاز شده، و رهبر انقلاب هم از قم كار را آغاز كرده است، آن قدر ادامه پيدا كند كه انشاء الله در فلسطين غصب شده به سرنوشت اسرائيلي خاتمه دهند، كه گفته‌اند: فواره چون بلند شود سرنگون شود.
[1] . از تاريخ قديم و سفينة البحار.
[2] . تاريخ قم، ص 100، و سفينة‌البحار، ج 7، ص 358.
[3] . اين مطلب را هنگام ويراستاري اضافه كرده‌ام.
[4] . و از كتب بسيار نفيس بوده است.
پيش درآمد[1]
بررسي تاريخ بشر نشان مي‎دهد كه همواره دو جبهه در مقابل يكديگر قرار گرفته و پيروان هر يك در برابر ديگري پيكارجويان صف‎آرايي كرده‎اند؛ يعني جناح هابيل در برابر قابيل، ابراهيم بت‎شكن ـ عليه السّلام ـ در مقابل مشركان، موسي ـ عليه السّلام ـ در مواجهه با فرعون، پيامبر گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در برابر كافر و مستبدان، علي ـ عليه السّلام ـ در ستيز باقاسطين، مارقين و ناكثين و بالاخره روحانيت و مرجعيت در برابر با ظلم و ستم و استعمار و استبداد داخلي و خارجي پرچم مبارزه را برافراشت؛ ماهيت استبداد با روح پرخروش عدالت‎خواهان و آزادمنشان خداجو هيچگونه تلاتم و سازگاري ندارد.
در حكومت استبدادي «سخن فقط تعريف و تمجيد از اعمال و ابتكارات ديكتاتوري است و هيچ كس احساس امنيت ندارد. اگر افراد به نحوي در معرض سوءظن قرار گيرند معلوم نيست بتوانند جان سلام بدر ببرند. دولت، مجلس و دادگستري همه در خدمت تمايلات يك فرد هستند كه قدرت را قبضه كرده و جان انسان‎ها براي او بي‎ارزش است. ضايعه‎ي بزرگ اين دوران، جلوگيري از رشد فكري يك ملت است كه حق آزاد انديشيدن از او سلب مي‎شود.»[2]
«هر حكومت استبدادي، مخصوصاً وقتي كه خارجي هم باشد،‌طبعاً بايد روح اطاعت و فرمانبرداري مطلق را ترويج كند و بكوشد كه افق فكري مردم را هر چه بيش‎تر محدود و بسته نگاه‎دارد. چنين حكومتي، ناچار است كه هر چه زيبايي در روح جوانان وجود دارد نابود سازد؛ روح فعاليت، شوق و جست‎وجوي ماجراها، غرور، تشخيص و نيروي ايشان را در هم بشكند و دورويي، چاپلوسي، اطاعت كوركورانه و تمايل به خوشايند بودن براي اربابان را تشويق كند. چنين رژيم و روشي زكاوت فكري افراد، هواداري از خدمات عمومي و فداكاري در راه ايده‎آل‎هاي بزرگ را پرورش نمي‎دهد.»[3]
نتيجه‎ي چنين رويكردي اين است كه تا آن‎جا كه ممكن است حاكم مستبد، زيركانه تظاهر به دين‎داري مي‎كند ـ همان‎طوري كه رضاخان ستمگر رفتار كرد ـ وقتي كه با چنين شيوه‎اي به مقاصد شوم خود نرسيد، شعار جدايي دين از سياست را سر مي‎دهد.
«تمايل رضاشاه به از بين بردن روحانيت، در واقع به اين جهت بود كه از سوابق مبارزه‎ي آنها در نهضت تنباكو و نهضت مشروطيت و... آگاه بود و استعمارگران انگليسي، مخصوصاً در قضيه‎ي تنباكو و انقلاب عراق مستقيماً خود را در برابر روحانيون ناتوان احساس كرده بودند و كوشش داشتند كه ديگر مجالي به دخالت آنها در سياست داده نشود و اين بود كه تفكيك دين از سياست را يك اصل قرار دادند.»[4]
لذا روحانيت شيعه بر اساس تفكر علوي و نبوي نمي‎توانند فساد و استبداد را تحمل كنند. سيد جمال‎الدين اسدآبادي در نامه‎اي خطاب به ميرزاي شيرازي چنين مي‎نويسد: «هم‎اكنون حوادث سهمگين بر ملت ايران مي‎گذرد، حوادثي كه مردم مسلمان را به گام فساد و تباهي مي‎كشاند، بيگانگان حقوق مسلمانان را پايمال مي‎كنند، تو مسئوليت و حقوق اين امت را داري. خواب و سكوت مرگباري امت اسلام را فراگرفته است. كلمه‎ي جامع و برهان ساطع در اختيار شماست... شما مي‎دانيد كه الآن زندان‎هاي رژيم شاه از علمايي كه عليه استبداد و حق‎كشي‎ها و انحراف از راه اسلام، حركتي انجام داده‎اند و يا سخني گفته‎اند، انباشته شده است.»[5]
بي‎ترديد نقش بارز روحانيت در نهضت تنباكو، نهضت مشروطيت و انقلاب عراق و نيز مبارزه‎ي معمار انقلاب، امام راحل«قدس‎سره» و يارانش بر كسي پوشيده نيست.
امام امت (قدس سره) در اين باره چنين مي‎فرمايد: «كسي كه تاريخ را ديده است مي‎بيند كه هميشه در هر عصري، آن‎كه بر ضد طاغوت قيام كرده روحانيون بودند،‌ در زمان مشروطه و در زمان تحريم تنباكو نيز روحانيون قيام كردند، در اين زمان هم شما مشاهده مي‎كنيد كه قشر روحاني قيام كرد، خون داد، حبس رفت، زجر كشيد و تبعيد شد. همه‎ي اين كارها را كشيد، لكن قيام كرد.»[6] امام راحل «قدس سره» خود پرچمدار بزرگ اين ظلم‎ستيزي بود، او كسي بود كه فرياد زد: «شاه بايد برود، همه چيز بايد دگرگون شود، بايد سلطنت برافتد، در اسلام سلطنت نيست. دست بيگانگان بايد كوتاه شود. ملت مسلمان ايران بايد آزادي خود را به دست بياورند و احكام اسلام عملي شود.»[7]
اينك براي روشن شدن زواياي گوناگون بحث از محضر استاد حجت‎الاسلام والمسلمين علي دواني بهره مي‎بريم.
[1] . حجت‎الاسلام يدالله دادجو.
[2] . دكتر سيد جلال الدين مدني، تاريخ سياسي معاصر ايران، ص 236.
[3] . مجله‎ي حوزه، شماره‎ي 2، ص 120.
[4] . سيد جلال الدين مدني، تاريخ سياسي معاصر ايران، ص 243.
[5] . حسين نوري همداني، اسلام مجسم علماي بزرگ اسلام، صص 90 ـ 92.
[6] . روحانيت و حوزه‎هاي علميه از ديدگاه امام خميني، ص 92.
[7] . حسين نوري همداني، اسلام مجسم علماي بزرگ اسلام، ص 380.
سوال: شنيده‌ايم كه آيت الله كاشاني فرموده‌اند: اگر كسي بعد از من به درد ايران بخورد امام راحل است. حالا يك سوال مطرح است كه چه ثبات‌ها و فرق‌هايي بين آيت الله كاشاني و امام راحل در مبارزه با استبداد وجود دارد؟
جواب: مرحوم آيت الله كاشاني خيلي عاطفي بود و زود تحت تأثير عاطفه قرار مي‌گرفت، در حالي كه در مبارزه آن هم در سطح بالا آدم بايد دچار عاطفه نشود، مثلاً كسي كه بايد اعدام شود نبايد رهبر انقلاب دچار عاطفه شود و از حكم صرف نظر كند. حضرت امام كسي بود كه به هيچ قيمتي چنين حالتي نداشت، من در اين خصوص هيچ كس را مانند ايشان نديده‌ام.
من بارها گفته‌ام امام راحل به قدري قدرت قلب داشت كه اگر از كنار ساختماني مي‌گذشت و ساختمان فرو مي‌ريخت، تكان نمي‌خورد. قلبي نيرومند و اراده‌اي آهنين و عجيبي داشتند. در يك روزنامه‎ي ضد انقلاب خارج از كشور خواندم كه به طنز گفته بود: بنازم اي خميني كه با يك دست به شرق مي‌گويي نه و با دست ديگر به غرب مي‌گويي نه!!
مرحوم آيت الله كاشاني گاهي تحت تأثير عواطف قرار مي‌گرفت و بعضي‌ها از همين راه در او نفوذ پيدا مي‌كردند، امام اين سادگي را ابداً نداشت.
سوال: مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادي نامه‌هايي به مرحوم ميرزاي شيرازي نوشته است. بعضي‌ها معتقدند كه عين نامه‌هاي سيد باعث صدور فتواي ميرزاي شيرازي شد، نظر حضرت عالي چيست؟
جواب: مرحوم سيدجمال الدين اسدآبادي دو نامه‎ي تاريخي به مرحوم ميرزاي شيرازي نوشته است. يكي را در بصره نوشته و داده است به مرحوم آقا سيد علي اكبر فال اكبري كه از طرف ناصر الدين شاه تبعيد شده بود، تا در سامره به ميرزا شيرازي بدهد. در اين نامه سيد از صدور حكم ميرزا و تأثير آن سخن مي‌دارد. نمي‌دانم نامه‎ي ديگر را قبل يا بعد از اين نامه نوشته است. احتمال مي‌دهم نامه‎ي ديگر قبل از صدور فتواي ميرزا باشد، و همان هم تأثير به سزايي در صدور فتوا، به علاوه نامه‌هاي علماي تهران و شهرهاي ديگر داشته است.
در هر صورت بنده هم عقيده دارم اصولاً پي بردن علماي ايران به اسرار اين قرارداد و توالي فاسد آن را نخست سيد جمال الدين مطرح كرده است كه كاملاً به اوضاع سياسي و دخالت‌هاي بيگانه در امور كشورهاي اسلامي و از جمله ايران وارد و آشنا بوده است.[1] من در صدد هستم كه در اين باره تحقيقات لازمه بكنم و انشاء الله با دليل روشن نظرم را اعلام دارم.
سوال: بعضي‌ها قائلند كه اختلافات بين مرحوم نائيني و حاج شيخ فضل الله نوري در مورد نظام مشروطيت بوده است، علتش را بفرماييد.
جواب: آري، مرحوم نائيني در كتاب «تبينه الامه» اشاراتي به مخالفت حاج شيخ فضل الله با مشروطه دارد، ولي او و ديگران خبر از علل مخالفت شيخ شهيد نداشتند، و ايادي مرموز خارجي كه در بين تجار و اهل بازار و غيره بوده‌اند در آمد و رفت به نجف و نامه‌نگاري‌هاي خود، مطلب را بر مراجع نجف و مرحوم نائيني كه مشاور امور سياسي مرحوم آخوند خراساني بوده مشتبه كرده‌اند. در يك نامه حاج شيخ عبدالله مازندراني هم مي‌بينيم كه چگونه شيخ شهيد را نام برده است (بگو اي گاو مجسم!)
ما در نجف از استادان‌مان شنيده‌ايم كه مي‌گفتند پس از دار زدن حاج شيخ فضل الله به قدري مرحوم نائيني به خاطر كتاب تبنيه الامام و گوشه و كنايه‌اي كه به شيخ شهيد زده ملكوك شده بود، گفته بود هر كس يك جلد كتاب تبينه الامه را به من برساند يك سيره به او مي‌دهم، و همه‎ي آن را از ميان برد كه به دست مردم نيفتد و مفسده‌اش بيش‎تر نشود.
نه تنها مرحوم نائيني، بلكه مرحوم آخوند و حاج شيخ عبدالله و حاج ميرزا حسين تهراني هم صدمه ديدند. حوزه‎ي نجف به كلي عوض شده بود، همه حق را به مرحوم آقا سيد كاظم يزدي مي‌دادند كه در امر تأسيس مشروطه دخالت نكرد و جناح راست را لعن و نفرين مي‌كردند.
حتي شنيدم وقتي حاج ميرزا حسين خليلي وفات كرد، در كربلا مردم جشن گرفته بودند كه يكي از بواعث قتل حاج شيخ فضل الله بوده، و نقل و شيريني پخش مي‌كردند!
سوال: آيا مرحوم آخوند خراساني را شهيد كردند يا اين كه وفات يافت؟
جواب: ظواهر امر نشان مي‌دهد و بنده هم عقيده دارم كه شب واقعه و شايد هم ساعتي قبل از وفات، او را مسموم كرده‌اند. من در مسجد بالاسر حضرت معصومه، كه روضه بود، از مرحوم حاج شيخ محمد نهاوندي از علما و مدرسين مشهد كه تفسيري هم نوشته است، شنيدم كه براي مرحوم آيت الله سيد محمد تقي خوانساري نقل مي‌كرد و مي‌گفت: پاي درس مرحوم آخوند نشسته بوديم، و آخرين بحث ايشان هم كتاب طلاق بود. شب آخر كه تصميم حركت به ايران داشت، گفت تا حالا كتاب طلاق درس داشتيم و حالا مي‌گويم كتاب فراق! و او قصد داشت به ايران بيايد و احتمال مي‌داد كه جانش به خطر بيفتد و همين طور هم شد.
احتمالاً همان‌ها كه دست در تخريب مشروطه داشتند و از قتل حاج شيخ فضل الله نوري شاد بودند، كسي را واداشتند كه به وسيله‌اي ساعتي قبل از حركت آخوند را مسموم كند. آن موقع كالبد شكافي هم نبوده، و ساعتي بعد جنازه را دفن كردند.
اگر مرحوم آخوند با آن اسم و رسمي كه داشت وارد كشور مي‌شد، اوضاع شهرهاي ميان راه بهم مي‌خورد، و او در تهران مي‌توانست به خوبي از اوضاع سياسي مطلع شود. و لو او به خاطر تجاوز روس‌ها به مشهد و براي جلوگيري از عمل‌كرد و پيشرفت آنها قصد آمدن به ايران را داشت، ولي مسلم است كه از واقعه مشروطه و ماجراي شهادت شيخ شهيد هم به خوبي آگاه مي‌شد، و شايد ناگزير تصميمي مي‌گرفت و حكمي صادر مي‌كرد كه به ضرر تعزيه گردان مشروطه و ملي‌گراها و منورالفكرها بود.
سوال: با توجه به اين كه خطر تكرار حوادث مشروطيت وجود دارد، شما چه راهكارهايي براي وحدت عملي روحانيون را توصيه مي‌فرماييد.
جواب: در سال 1341 بعد از غائله انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي كه دولت اسدالله علم ناگزير تصويب‌نامه‎ي خود را پس گرفت، همان موقع من كتاب «نهضت دو ماهه روحانيون ايران» را كه مشتمل بر تمام آن غائله و دور اول نهضت بود منتشر كردم.
پس از انتشار آن روزي خدمت امام رسيدم و عرض كردم آقا شما تاريخ مشروطه كسروي را خوانده‌ايد؟ فرمودند: سال‌ها پيش مروري در آن كرده بودم. گفتم آقا به نظر بنده حال كه اين فتح را كرده‌ايد و دولت شكست خورده است، يكبار ديگر آن را ببينيد. مخصوصاً چند لايحه‌اي كه مرحوم حاج شيخ فضل الله در تحصن حضرت عبدالعظيم صادر كرده و چند تاي آن را كسروي با آن عداوتي كه به روحانيون داشته، در تاريخ مشروطه آورده است، ملاحظه فرماييد.
اعلاميه‌هاي حضرت عالي خيلي شبيه به اين لوايح است. هشدارهايي كه داده‌ايد خواننده را به ياد موضع‌گيري‌هاي حاج شيخ فضل الله مي‌اندازد.
وقتي در 15 خرداد امام را دستگير كردند و در تهران محبوس بود، پس از آزادي نسبي كه در پادگان عشرت آباد تحت نظر بودند، اولين بار مرحوم آقا سيد فضل الله خوانساري، داماد مرحوم آيت الله آقا سيد احمد خوانساري توانست ايشان را در پادگان ملاقات كند. بعد آقا سيد فضل الله گفته بود امام در زير چادري روي صندلي نشسته بود، و ميزي هم جلو ايشان بود كه چند كتاب روي آن بود، از جمله تاريخ مشروطه كسروي.
نمي‌دانم با توجه به آن عرض بنده، امام اين كتاب را خواسته بودند، يا بدون اين توجه بوده است. در پاسخ سوال شما عرض مي‌كنم آنها كه مي‌خواهند اوضاع پس از مشروطه را با اوضاع امروز مقايسه كنند، آن لوايح را كه جداگانه هم به طور كامل چاپ شده است، ببينند، همچنين در جلد دوم «نهضت روحانيون ايران» آن جا كه از آيت الله كاشاني و ملي شدن صنعت نفت بحث‌ كرده‌ام، اعلاميه‌هاي آيت الله كاشاني پس از روي كارآمدن زاهدي و سقوط دكتر مصدق را هم ببينند، مثل اين كه تاريخ تكرار مي‌شود. آري بيگانگان پس از هر قيام مردمي به رهبري روحانيت، ترفندهايي به كار مي‌برند كه انتقام خود را بگيرند.
از راه برچسب زدن و شايعه پراكني با نطق‌ها و مقالاتي كه در روزنامه‌ها مي‌نويسند[2] و نشخوار همان‌ها كه پس از آن نهضت عمال آنها كردند، پس بايد كاملاً بيدار بود و پس از آن همه شواهد و سوابق و تجربه دست دشمن را بخوانند.
خوشبختانه در سنوات اخير در اين زمينه كتاب‌ها نوشته شده و اسنادي ارايه كرده‌اند كه به خوبي مي‌تواند روشنگر حوادث باشد.
سوال: اگر ممكن است چون بعضي خواسته‌اند، اين كتاب‌هاي دوران مشروطه و معاصر را به اجمال نام ببريد.
جواب: همان تاريخ مشروطه كسروي، البته با ديد تحقيق، و لوايح حاج شيخ فضل الله نوري، و آنچه بنده راجع به مشروطه و نقش حاج شيخ فضل الله در جلد اول نهضت روحانيون ايران نوشته‌ام،[3] و كتاب شيخ شهيد نوري، نوشته‎ي نوه‎ي او، دكتر تندركيا، و كتاب در خدمت و خيانت روشنفكران و غربزدگي، هر دو از روانشاد جلال آل احمد، و دو جلد كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوي از ارتشبد حسين فردوست، و كتاب‌هايي كه از طرف وزارت اطلاعات منتشر مي‌شود، و كتبي كه مركز اسناد انقلاب اسلامي در اين زمينه منتشر كرده است[4] و امثال اين‌ها.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
[1] . و حتي به ظن قوي، علت اساسي تبعيد سيد هم به خاطر افشاي اين راز و بيدار ساختن علماي ديگر بوده است.
[2] . و تقاضاي آزادي مطلق.
[3] . و كل 11 جلد نهضت روحانيون ايران، و نهضت امام خميني.
[4] . و فصلنامه‌هايي كه از طرف بنياد فرهنگي مستضعفان منتشر مي‌شود.