امروز:
شنبه 1 مهر 1396
دين و روشهاي تربيتي
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
بحث ما در اين جلسه دو قسمت دارد. قسمت اول، اين كه وقتي تربيت مي‎گوييم، بر اساس چه ضرورتي بايد به اهداف تربيتي برسيم. از نظر صاحب‎نظران معاصر در رشته‎هاي روان‎شناسي و مسايل تربيتي آنچه به عنوان ويژگي‎ها و خصوصيات يك انسان تربيت شده يا به عبارتي آرمان و ايده‎آل يك تربيت است چيست؟ يعني اگر ما از دانشمندان بزرگ معاصر بپرسيم كه شما يك انسان تربيت شده را داراي چه خصوصياتي مي‎دانيد، آنان چه پاسخ مي‎دهند؟ من به چند ديدگاه يا نظر از دانشمندان معروف صاحب‎نام اشاره‎ مي‎كنم كه در ادامه فصل مشترك يا نكات مشترك آنها را جمع‎بندي مي‎كنم. قسمت دوم اين است، كه دين ـ به خصوص اسلام ـ در روش‎هاي تربيتي يا در اهداف تربيتي به نحو اختصار، با توجه به گستردگي بحث تربيت در مكتب بسيار جامعي مثل اسلام، با همين ديدگاه‎هايي كه مورد اتفاق انديشمندان معاصر است، چه نظري دارد؟ آنگاه نقدي هم راجع به وضعيت كنوني‎مان در مسايل تربيتي خانواده‎ها و اجتماع انجام دهيم؛ يعني همه‎ي اين سخنان براي اين است كه فقط يك وجه نظري كه بتواند براي ما راهنمايي‎هايي عملي داشته باشد، برگزينيم. من ديدگاه‎هاي چهار نفر را در نظر گرفته‎ام كه به اختصار بيان مي‎كنم. اينان صاحب‎نامان معروف معاصرند. يكي از آنان پياژه است كه حتماً اسمش را شنيده‎ايد.
«ژان پياژه» روان‎شناسي شهير و صاحب نامي است، كه آثارش در زمينة رشد و تحول ذهني و هوشي از سطح ليسانس تا دكترا، در همه‎ي دنيا تدريس مي‎شود. و واقعاً جزو چهره‎هاي برجسته‎ي علم در طول تاريخ است. البته پياژه روان‎شناس است و بيشتر در زمينه‎ي رشد شناختي يعني ذهني كار كرده است. وي متواضعانه در جايي گفته است، كه من: «به عنوان يك عالِم تربيتي سخن نمي‎گويم؛ اما سعي مي‎كنم يافته‎هاي روان‎شناسي را به مسؤولان آموزش و پرورش و به دست‎اندركاران تربيت انتقال دهم. فرد دوم كه نيز در عرصه‎ي مسايل روان‎شناسي بسيار معروف و صاحب مكتب و نظريه است، شخصي است به نام «آبراهام مازلو» كه طبقه‎بندي نيازهاي وي معروف است. او جزو روان‎شناسان جنبش سوم و انسان‎گراي روان‎شناسي است و چند جلد از آثارش هم به فارسي چاپ شده است. در همه‎ي كتاب‎هاي روان‎شناسي بخصوص در بحث نظريه‎هاي شخصيت و حتي ديدگاه‎هاي روان درماني در آموزش و پرورش و در مديريت ديدگاه‎هاي مازلو تدريس مي‎شود، و جايگاه مهمي دارد. فرد سوم را كه به اختصار اشاره مي‎كنم «اريگ فِروم» است كه شايد بتوان گفت قريب به اتفاق كتاب‎هايش به فارسي ترجمه شده است. او نيز يكي از روان‎شناسان صاحب مكتب است. وقتي مي‎گويم صاحب مكتب، يعني هم اكنون در كشوري؛ مثل آمريكا بيش از هفتاد هزار دكتراي روان‎شناسي باليني وجود دارد. در طول تاريخ روان‎شناسي از حدود اوايل هزار و نهصد يا آن زماني كه روان‎شناسي علمي به وسيله‎ي شخصي به نام «ويليم وُنْتْ» پايه‎گذاري شد، تاكنون كه بيش از صد سال مي‎گذرد هزاران متخصص روان‎شناسي در گوشه و كنار دنيا رشد كرده‎اند. اما از ميان آنان در حال حاضر فقط در يك كشور هفتاد هزار نفر تنها در يك رشته‎ي تخصصي است شايد بيش از؛ مثلاً ده يا حداكثر 20 نفر صاحب نظريه و صاحب مكتب نيستند. بقيه، هر كدام پيرو يكي از اين نحله‎هاي روان‎شناسي‎اند.
مازلو و اريگ فروم جزو صاحب مكتبانند و ما در كتاب‎هايي مثل نظريه‎هاي شخصيت و ديدگاه‎هايي كه راجع به انسان است نام اين افراد را مي‎بينيم. فرد چهارمي كه به اختصار سعي كرده‎ام ديدگاه‎هايش را بياورم روان‎شناس معروف معاصر به نام «دانيل گُلْمَن» است. وي كار بسيار مهم و عظيمي را از سال 1995 يعني هشت سال پيش درباره‎ي مفهومي به نام هوش هيجاني انجام داده كه در دنيا به سرعت اين مفهوم جا افتاده است و كتاب‎هاي زيادي راجع به آن نوشته‎اند هم‎اكنون در ايران چندين دانشجوي فوق ليسانس و دكترا روي همين بحث هوش هيجاني گُلمن به صورت پايان‎نامه كار مي‎كنند. در ادامه توضيح خواهم داد، كه مراد «گُلمَن» از هوش هيجاني چيست؟
سعي كرده‎ام كه نظرات اين چهار دانشمند را كه در مواردي نيز هم‎گرايي‎هاي زيادي با هم دارند و هر كدام از يك منظري وارد شده‎اند مطرح كنم. مازلو روان‎شناسي است كه روي هوش كار كرده است، بعد پياژه. مازلو مثلاً: در زمينه‎ي ديگر كار كرده است؛ فروم نيز همين‎طور. اما اينها مشتركاً چه مي‎گويند، خدمت‎تان تقديم مي‎كنم تا به روش‎هاي ديني برسيم. كتابي كه ديدگاه‎هاي پياژه را درباره‎ي مسايل تربيتي گردآورده است كتاب كوچك و پر مغزي؛ مثل بقيه‎ي كارهاي پياژه به نام «تربيت به كجا ره مي‎سپارد» نام دارد. اين كتاب در دانشگاه تهران به چاپ رسيده است.
دو نفر از اساتيد بزرگ روان‎شناسي ايران و شاگردان برجسته‎ي پياژه، آقاي دكتر محمود منصور و خانم دكتر پريرُخ دادستان، اين كتاب را ترجمه كرده‎اند. «پياژه در اين كتاب مي‎گويد: تربيت براي من عبارت است از پرورش دادن افراد خلاق حتي اگر تعداد آنها زياد نباشد، حتي اگر آفرينش‎هاي يكي نسبت به ديگري محدود باشد. بايد مخترع و نوآور را پرورش داد نه دنباله‎رو و تبعيت جو. جاي ديگري در همين كتاب مي‎گويد: «فهميدن ابداع كردن و آفريدن است.» مي‎دانيم كه پياژه در ديدگاه‎هايش معتقد است كه انسان در مسير تحول و رشد از يك خود ميان‎بيني مي‎گذرد؛ يعني اينكه خودش مركز دريافت‎ها و شناخت‎ها در جهان هستي است يعني نوعي خودمحوري، خود مركزبيني و اينكه انسان فقط همه چيز را از زاويه و ديد و ادراك خود نگاه مي‎كند؛ كودك، از اينجا شروع مي‎كند. پياژه آزمايش‎هاي زيادي را در اين زمينه انجام داده است به اين نتيجه رسيده است كه انسان در آغاز تولد به تعبير او خيلي خودميان‎بين و خودمركز و خودمحور است. به عنوان مثال، يكي از آزمايش‎هاي پياژه اين است كه كودكي با پدرش درِ خانه‎ي دوستش مي‎رود، در مي‎زنند، كودك به پدرش مي‎گويد كه تو پشت سر من بايست و پنهان شو تا اگر دوست من در را باز كرد شما را نبيند. پياژه مي‎گويد: اين كه خود كودك پدر قد بلندش را در پشت سر خودش نمي‎بيند فكر مي‎كند كه ديگران او را نمي‎بينند. يعني ادراك و توجه كودك فقط از ديد خودش است و درك كودك از جهان هستي به همان اندازه‎اي است كه از زاويه‎ي ديد خودش مي‎نگرد. اگر خودش نبيند فكر مي‎كند ديگران هم نمي‎بينند. اين مرحله‎ي اول رشد است. كم‎كم از نظر ذهني از اين فاصله مي‎گيرد. آزمايشي به نام كوهها در نظر پياژه است كه وقتي به كودك مي‎گويند چه مي‎بيني؟ از همان زاويه‎اي كه خودش نقشه‎ي كوه‎ها را مي‎بيند فكر مي‎كند ديگران نيز مي‎بينند، اين بحثش ذهني است ولي از نظر عاطفي و رفتاري هم اينگونه است. يعني مثل اينكه انسان همه چيز را براي خودش مي‎خواهد، و ديگري را مطرح نمي‎كند و نمي‎بيند. حتماً متوجه هستيد؛ يعني ما اين را در ديدگاه‎هاي اخلاقي بسيار داريم كه انسان تربيت شده از نظر اخلاقي كسي است، كه غير از خودش به ديگري هم توجه كند و ديگري را هم در نظر بگيرد. اين در نظر گرفتن ديگران، نه فقط با خودخواهي و هواي نفس همه چيز را براي خود ديدن؛ يك رشد اخلاقي است. به هر صورت پياژه معتقد است كه همان‎گونه كه كودك با ديگران ارتباط برقرار مي‎كند، ديگران هم در اين منظومه‎ي فكري و وجوديش داخل مي‎شوند. اين تقابل و ارتباط باعث مي‎شود كه فقط خودش را نبيند و ديگران را هم آنجا مورد نظر قرار دهد. اما اگر قرار باشد تا آن حد پيش برود كه هر چه ديگران بگويند، بپذيرد، مجبور يا تسليم شود و وابسته شود، آن هم از نظر پياژه رشد نيست. نه آن قدر خودخواه و خود ميان‎بين بودن و فقط از زاويه‎ي فردي همه چيز را ديدن، نه اين قدر هضم و حل شدن در ديدگاه‎هاي ديگران و تسليم و وابسته شدن.
به تعبيري پياژه معتقد است كه ما بايد از اين حالت خودمحوري و خود ميان‎بيني فراتر رويم و ديگران را در نظر بگيريم اما در نظر گرفتن ديگران نبايد به معني تسليم شدن در مقابل آنان باشد.
اصطلاحاتي كه پياژه به كار مي‎برد همان اصطلاحاتي است، كه شما در ميان بعضي از اين اصطلاحات خارجي انگليسي ديده‎ايد. مثلاً ما يك «آنومي» داريم. بعضي‎ها مي‎گويند، آنومي عبارت است از نوعي هرج و مرج در جامعه و مسايل اجتماعي. آنومي يعني اينكه آدم هيچ چيز را نپذيرد، عصيان‎گر و طغيان‎گر باشد و هيچ قاعده‎اي را از پدر و مادر و ديگران و مدرسه و معلم سخن درست از دوستان نپذيرد. از طرفي اگر يك چيز ديگر باشد كه به جاي آنومي: «ديگر پيروي» يا «هِتْرونومي» مي‎گويد. تسليم ديگران شدن؛ يعني خودش فاني ديگران باشد. پياژه معتقد است تربيت نه بايد آن هرج و مرج و عصيان‎گري و نپذيرفتن هيچ نظم و قاعده‎اي باشد و نه پذيرفتن محض حرف‎هاي ديگران. او مطلب ديگري نيز دارد كه به آن «آتونومي» مي‎گويند يعني خودپيروي و استقلال. تمام سخن اين دانشمند اين است كه همان‎گونه كه در مسير تحول و رشد قرار مي‎گيرد. ذهن فرد به طور طبيعي و خداداد، آن هم البته وقتي كه با اجتماع برخورد مي‎كند رشد مي‎كند. پياژه معتقد است كه اگر انسان در خانه بنشيند بدون شك ذهنش رشد نمي‎كند. اگر در اجتماع راه نيابد تربيت هم نمي‎شود. ما از طريق ارتباط با ديگران رشد مي‎كنيم ذهنمان هم از طريق حل مسئله، پيدا شدن يك سري مانع سر راهمان و حل كردن و برداشتن آن موانع رشد مي‎كند.@#@ بايد روابط اجتماعي داشته باشيم و بعد در درگيري با حرف‎ها و نظرات ديگران قرار بگيريم. نه آن قدر گستاخانه همه چيز را رد كنيم نه آن قدر بي‎اراده بپذيريم و كم‎كم به اين نتيجه برسيم كه خودمان در كنار احترام به ديگران صاحب يك سبك و ديدگاهي باشيم.
خلاصه حرف اين دانشمند اين است كه بايد احترام متقابل و ارتباط با ديگران باشد و ما در كنار احترام و ارتباط خودمان مستقل باشيم. اين مستقل بودن نكته‎اي است كه قريب به اتفاق دانشمندان در بحث تربيت از آن نام مي‎برند، استقلال بين اين دو قطب يعني «هرج و مرج و گستاخي» و «تسليم شدن و وابستگي» زياد است. اين چكيده حرف پياژه است كه بعضي نكات ديگرش را بازگو مي‎كنم. پياژه مي‎گويد، كه به تعبيري ساده‎تر «شخصيت سالم» هم با هرج و مرج و هم با اجبار و تسليم مخالف است. در واقع تربيت كليّت تفكيك‎ناپذيري را تشكيل مي‎دهد و فرد زير بار اجبار فكري قرار بگيرد، ممكن نيست شخصيت‎هاي مستقل و خودپيروي در زمينه‎ي اخلاق بار آوريم. در يك كلام معتقد است، كه اگر فرد از لحاظ فكري و عقلي فعل‎پذير باشد نمي‎تواند از لحاظ اخلاقي آزاده باشد. يعني خلاصه، آزادگي و حريت اخلاقي به آزادگي در فكر و انديشه بستگي دارد. يعني هم بايد فرد از نظر فكر و انديشه مستقل باشد تا از نظر اخلاق نيز فرد مستقلي باشد و همچنين اخلاقي كه در آن وابستگي اجبار و هرج و مرج نيست به آن آزادانديشي منتهي مي‎شود؛ يعني اين دو زمينه‎ي رشد اخلاقي و ذهني با هم ارتباط دارند. هم ركود در رشد عقلي و هم وابستگي و تقليد زياد در مسايل عقلي، فرد را از نظر اخلاقي پيرو و مقلد و وابسته بار مي‎آورد. پس اين دو زمينه بايد با هم باشند. اگر فرد از لحاظ فكري و عقلي فعل‎پذير باشد نمي‎تواند از لحاظ اخلاقي آزاد باشد. اما متقابلاً اگر اخلاق وي منحصراً به صورت اطاعت از اقتدار بزرگسالان باشد و اگر مناسبات اجتماعي وي كه زندگي او را تشكيل مي‎دهد همانند مناسبات شاگردي باشد كه با تمام وجود به معلم خود وابسته است تحت قدرت او كاري انجام نمي‎دهد چنين فردي از نظر عقلي و فكري فعال نخواهد بود. نتيجه اينكه آزادي اخلاقي و آزادي عقلي با هم رابطه دارند.
به فرد دومي مي‎رسيم كه همان‎گونه كه گفته شد صاحب‎نظر معروفي به نام آبراهام مازلو است. از مازلو دو سه كتاب به فارسي منتشر شده است. در كتاب معروف «روان‎شناسي كمال» شولتز كه ديدگاه‎هاي روان‎شناسان كمال‎گرا را يادآوري كرده است، روان‎شناسان با ديدگاه‎هاي روان‎شناسي سالم اظهارنظر كرده‎اند زيرا مي‎دانيد روان‎شناسي از آغاز ظهورش تحت سلطه‎ي ديدگاه‎هاي فرويد به انسان ديدي منفي و بيمارگونه نگاه مي‎كرد؛ و همه را از آن زاويه بررسي مي‎كرد. تا سال‎هاي بعد روان‎شناساني پيدا شدند كه فقط و تمام كار و مطالعه‎ي آنان روي آدم‎هاي مريض بود و هر تحقيقي كه راجع به انسان انجام مي‎شد با مطالعه‎ي روي افراد به قول خودشان روان نژنگ، نوراتيك و بيمار صورت مي‎گرفت. مدتي بعد روان‎شناسان ديگري پا به عرصه نهادند و گفتند موضوع روان‎شناسي كه درباره‎ي فرد است الزاماً نبايد راجع به فرد بيمار و مشكل‎دار باشد. حتماً‌ افراد سالم بيشتر از افراد بيمار وجود دارند. چرا شما مكتب و ديدگاهتان را با مطالعه‎ي بيماران شكل داده‎ايد؟ با اين كه او نابغه بوده است اما اين نقدي است كه بر كارهاي او مي‎شود. يكي از انتقادها اين است كه موضوع مورد بررسي شما انسان سالم نبوده بلكه، انسان مشكل‎دار و مريض، آن هم تحت تأثير تربيت سخت گيرانه‎ي زمان قديم ملكه‎ي ويكتوريا بوده است و خلاصه شما نظريه‎اي كه راجع به انسان درست كرده‎ايد نظريه‎ي تسلط و ناخودآگاهي منفي، پر از شرّ است. سپس دانشمندان ديگري مثل خود يونگ كه در ايران هم كارهايش با روي‎كردهاي ديني و عرفاني زياد كار شده است؛ و كساني ديگر پيدا شدند و گفتند موضوع روان‎شناسي الزاماً نبايد شخصيت بيمار باشد. در كتاب روان‎شناسي كمال كه تاكنون چاپ‌هاي متعدد شده، است تعدادي از روان‎شناساني كه با نگاه مثبت، انسان را بررسي كرده‎اند آورده است از جمله، دانشمند بسيار نامي «آبراهام مازلو».
كتاب تازه‎ي ديگري از آبراهام مازلو منتشر شده است و من بعضي از يادداشت‎هاي امشبم را از آن كتاب آورده‎ام. با اينكه آن روان‎شناسي كمال، بحث مفصلي دارد. نام اين كتاب 500 ـ 600 صفحه‎اي مازلو كه مهين ميلاني آن را ترجمه كرده است «زندگي در اينجا و اكنون» مي‎باشد. مازلو مي‎گويد كه دست يافتن به خويشتن خويش موجب مي‎شود كه آدمي خالص و صادق باشد. او معتقد است انسان تربيتي شده انسانِ صادق است، انسان خالص است. به اين معني كه بگذارد رفتار و گفتارش بيانگر احساسات درونش باشد. ما خيلي از چيزها را در درون‎مان داريم؛ مثلاً ناراحت هستيم، از كسي خشمگين هستيم اما در ظاهر بروز نمي‎دهيم. يا اصلاً نوع برخوردمان به نوعي در ظاهر و باطن تطابق ندارد. اگر شما در بحث صداقت، نفاق در ديدگاه ديني نگاه كنيد اين نقدها هست. كه آدم صادق بايد كسي باشد كه احساسات دروني‎اش، بيان و رفتارش هماهنگ با هم باشند. اين حرف مازلو است. تعريفي كه ما از افراد سالم، قوي و قاطع ارايه مي‎دهيم، كساني هستند؛ كه مي‎توانند نداهاي دروني خود را از درون و نه از ساير مردم بشنوند. بعضي افراد هستند حتي در انتخاب لباس تابع مُد و نظر ديگرانند نه تابع خواست و سليقه‎ي خودشان.
افرادي كه نداهاي دروني در آنان واضح نيست، آدم‎هاي تهي به نظر مي‎رسند. اينها قادر نيستند با خودشان خالصانه ارتباط برقرار كنند. به جاي اينكه براي غذا خوردن، نظافت، خوابيدن، خلاصه از درون و خواسته‎هاي خودشان دستور بگيرند حتي در بيدار شدن از زنگ ساعت استفاده مي‎كنند. او مي‎گويد اگر آدم خودش را درست تربيت كند مي‎تواند حتي بدون زنگ ساعت خودش با نداي دروني‎اش بگويد چه زماني بيدار مي‎شوم. گرچه اين روي‎كرد كمي عارفانه است تا چه برسد به اينكه من به خاطر ديگران اين را غذا بخورم، اين لباس را بپوشم، اين كار را بكنم. شما بحث مفصل و علمي اين زمينه را مي‎توانيد در زمينه‎ي تكلف در ديدگاه‎هاي اخلاقي ما بخوانيد.
به فرمايش علي ـ عليه السّلام ـ «المتكلّف ظاهره ريا و باطنه نفاق.» روايت خيلي دقيقي است كه با اين بيان مازلو هماهنگ است. مازلو معتقد است آدم نبايد در برخوردهايش متكلفانه عمل كند. آدم متكلف كسي است كه خودش را به رنج مي‎اندازد تا ديگران راضي شوند و ظاهر آن ريا است كه ديگران ببينند. اما در باطن واقعاً آن خلوص را نسبت به آن فرد مقابل ندارد. به همين دليل ظاهره ريا و باطنه نفاق است. ما اين تكلف را در جامعه‎ي خودمان بسيار داريم. آزمون بسيار معروفي را در روان‎شناسي داريم، كه به نام آزمون شخصيتي آيزِن معروف است يكي از مقياس‎هايي كه مي‎سنجد ما اسم آن را تكلف گذاشته‎ايم، با اينكه در كتاب خارجي‎اش، آن نيست. شما مي‎بينيد كه خانم‎هاي خانه‎دار اگر مي‎خواهند ميهماني بدهند قبلش به شدت دچار اضطراب‎اند كه افرادي كه ميهماني مي‎آيند چه نوع برخوردي مي‎كنند. خلاصه خودشان را به شدت در زحمت مي‎اندازند براي اينكه ديگران ايراد نگيرند. در تمام مدت ميهماني از ارزيابي ديگران ناراحت هستند. معمولاً آدم‎هاي سالم اين قدر حساس به ارزيابي همه نيستند. در عين حال كاري نمي‎كنند، كه مثلاً خودشان را جلوي ديگران خراب كنند. اين همه نگران بودن كه به من چه نگاهي مي‎كنند. به لباس، ظاهر، برخورد، بچه و ميهماني‎ام چه نگاهي مي‎كنند. اين خيلي آدم را رنج مي‎دهد. قبلش اضطراب دارند. در تمام طول ميهماني اين حساسيت را دارند كه نسبت به قضاوت ديگران آرامش ندارند و بعد از ميهماني هم افسردگي پيدا مي‎كنند. اگر جمله‎ي منفي بگويند يا مطابق آن ارزيابي‎ها نباشد. چون انسان نمي‎تواند همه را از خودش راضي نگه دارد. آدم‎هاي متكلف حساس‎اند گويا اين كه همه بايد از آن آدم راضي باشند. اين برخورد كه در جامعه‎ي ما بسيار است؛ شايد به يك بخشي در خانم‎ها اين طور باشد و در افراد جوان زيادتر است. گاه آدم در بيانش حرف‎هاي متكلفانه مي‎زند. ممكن است، طلبه‎ها جمله‎هايي در آغاز سخن خيلي علمايي و عربي بهره بگيرند. دانشگاهي‎ها انگليسي را طور ديگري حرف بزنند. يكي با لباس چه طور برخورد كند؟... در يك كلام مي‎بينيم هيچ جا آدم، آدم خالص و صادقي نيست. آن سادگي و راحت بودن. و طبعاً‌ آدم متكلف همان‎گونه كه مشخص است پر از رنج و كلفت و عذاب و ناراحتي است. حال اين روان‎شناس مي‎گويد كه آدم سالم كسي است، كه خودش باشد و نداهاي دروني خودش را پاسخ بدهد. به اعتقاد مازلو نكته‎ي عمده‎اي است كه بايد كاري را كه دوست داريم و در صورتي كه مي‎بينيم ضد ارزش‎ها نيست؛ انجام دهيم، چه كار داريم كه رشته‎ي ما را شخص ديگري انتخاب كند؛ استاد، خانه و برنامه‎ي ديگر ما را. اين اجبارها كه در زندگي ما حاكم است، يا ما با يك اضطرارهاي دروني داريم حركت مي‎كنيم يا با اجبارهاي خارجي و همين طوري آزاده نيستيم، حريت نداريم، آدم وابسته‎اي هستيم. اين وابستگي خصوصيت انسان تربيت شده نيست. انجام كار به خاطر ديگران، در حالي كه خودمان واقعاً قبول نداريم. اين نيز حرف‎هاي مازلو است. مازلو در طبقه‎بندي نيازهايش معتقد است كه انسان‎ها پنج نياز اساسي دارند.@#@ يكي از سخنان بسيار ارزشمندش كه در همه جا به كار مي‎رود اين است، در خانواده و آموزش و پرورش و در ... به درد مي‎خورد. او معتقد است كه نيازهاي اساسي انسان، يعني آن نيازي كه همه‎ي آدم‎ها در همه‎ي دنيا دارند، پنج نياز اساسي است. بعد هم اينها را طبقه‎بندي كرده است؛ مثل يك خانه‎ي پنج طبقه.
تا وقتي نيازهاي آدم در طبقه‎ي اول ارضاء نشود درب طبقه‎ي دوم باز نمي‎شود. لذا نمي‎تواند به طبقه‎ي دوم برود. بعد همين طور به طبقه‎ي سوم برود. او معتقد است طبقه‎ي اول نيازها، نيازهاي جسمي، به قول وي زيستي، بيولوژيكي، نيازهاي مربوط به جسم است. اين كه انسان، گرسنه، تشنه و خواب‎آلود نباشد دردي را تحمل نكند. اينكه انسان تحت فشار غريزه‎ي جنسي نباشد. خلاصه جسمش به معنيِ جسم دچار فشار، چه در كمبودها، چه در زياده‎روي نباشد. آدمي كه خيلي گرسنه كه خيلي پر خورده است، آدمي كه همه‎ي زندگيش يا مشكل جسم را از ضعف يا از پرخوري دارد مشكل دارد و در طبقه‎ي اول زنداني و گير كرده است. چه نداشتن، چه پرخوري. سپس مي‎گويد: اين نياز طبقه‎ي اول است و بايد ارضاء شود. دردي بايد ارضاء شود كه انسان يادش برود يك جسمي دارد. در بحث‎هاي حضور قلب در نماز و مسايل ديگر داريم. يعني الآن كه شما اينجا هستيد و من اينجا كه نشسته‎ام خدمتتان دارم صحبت مي‎كنم بايد انگار جسم‎مان را خيلي متوجه نشويم. جسم‎مان ما را به ياد خودش نيندازد. دردسري كه داريم. ضعفي كه مثلاً‌از نظر غذايي داريم مشكل ديگري كه داريم شكمي كه مثلاً غذا خورده‎ام، معده‎اي كه پر شده است ما بايد غافل از جسم باشيم تا ذهن‎مان بتواند خوب كار كند.
جديداً كتابي به نام استاد پير منتشر شده است كه ديدگاه‎هاي عرفاني يك سري از متفكران چيني است با عرفان چيني. كتاب كوچك و جالبي است با ترجمه‎ي يكي از اساتيد خيلي خوب دانشگاه به نام دكتر مهدي ثريّا است. اين كتاب مي‎گويد: كفش راحت آن كفشي است كه وقتي آن را مي‎پوشيم فشاري به پايمان نيايد و احساس راحتي كنيم. بعضي‎ها مي‎گويند كفش راحت، كفشي است كه يادمان برود كه كفشي به پايمان است. ولي مي‎گويد بهتر از آن، كفشي است كه ما در عين حالي كه راحتيم يادمان هم باشد عجب كفش راحتي پوشيده‎ايم. يعني كمي بالاتر از اين قضيه، اين كه فشاري در جسم من نباشد و يادم هم باشد كه جسم سالم و راحتي دارم؛ و نه تنها يادم برود كه جسمي ندارم بلكه يادم باشد كه جسمم سالم است، آرامش دارد، فشار ندارد اين آگاهي به آرامش جسمي و آگاهي به كفش راحت پا به نظر مازلو بهتر است.
طبقه‎ي دوم نيازها: مازلو معتقد است، نياز به امنيت خاطر است. مثلاً اگر ما خيلي گرفتاري غذا و جسم و مشكل داشته باشيم، اصلاً به امنيت خاطر فكر نمي‎كنيم. امنيت خاطر؛ يعني نگران آينده نبودن، تهديدي را متوجه خود، نديدن. شما فكر كنيد كه كسي مثلاً همين جايي كه ما نشسته‎ايم، داريم گوش مي‎دهيم؛ بگويد كه تا چند لحظه‎ي ديگر زلزله مي‎شود. امنيت خاطر از بين مي‎رود همه‎ي نيازهاي ديگرمان، فكر، ياد، معنويت و همه از يادمان مي‎رود. او مي‎گويد امنيت خاطر مهم است. اگر كسي را تهديد كنند كه دچار مشكل مي‎شوي، بر او تأثير منفي مي‎گذارد. روزنامه نوشته بود كه يك جوان ورزشكاري را در ماشينش در يكي از خيابان‎هاي تهران؛ مثلاً چند نفر از كساني كه با او مخالف بودند ريخته بودند كتك زده بودند كه از هوش رفته بود و بعد يادداشتي گذاشته بودند، كه اين هشدار اول است. اين جسم مجروح دردمند شايد آن قدر دچار ضربه نشود تا آن نامه كه مي‎گويد؛ اين هشدار اول است. اين ترس در جان او مي‎افتد كه بعد چه كار مي‎كنند، امنيت خاطر را از بين مي‎برد. البته روي اين مسئله خيلي كار شده است. حالا من فرصت ندارم. پس آدمي كه وجودش ناامن است، آرامش ندارد، دچار ده‎ها مشكل مي‎شود و معمولاً كساني كه نامن‎اند، ناامني را هم دامن مي‎زنند. ناامني جامعه به وسيله‎ي آدم‎هايي است كه خودشان امنيت درون ندارند، و اگر مي‎خواهيم جامعه‎مان دچار امنيت باشد بايد كوشش كنيم كه ناامن‎ها در جامعه زياد نشوند. الآن جوانان ما خيلي دچار ناامني‎اند. از نظر آينده‎ي شغل، آينده‎ي ازدواج، زندگيِ ديگر، تهديدهاي متعددي كه با اندك برخورد مسؤول اداره‎اي مي‎شود. با نداشتن يك انصاف و عدالت كسي را تهديد به اخراج مي‎كنند. زماني كه آدم يادش مي‎آيد كه ديگر آينده‎اي ندارد از نظر اجتماعي ناامن مي‎شود و اين ناامن همه كار مي‎كند. به گفته سعدي از آن مار بر پاي راعي زند، كه ترسد سرش را بكوبد به سنگ لذا پيش‎دستي مي‎كند، آدم ناامن دچار مشكل كه مي‎شود، ممكن است ناامني را دامن زند. ريشه‎ي بسياري از مشكلات مثل اعتياد، انحرافات، اخاقي ناامني است. درون ناآرام دنبال اين است كه يك امنيت موقتي را پيدا كند و گرايش به مواد مخدر همين طور است. به همين دليل اعتياد بيش از آن كه يك پديده‎ي فردي باشد نشان دهنده‎ي يك بحران اجتماعي است و نشان دهنده‎ي اين است كه ما از منظر جامعه‎شناسي بايد نگاه كنيم كه چرا اين اندازه اعتياد در جامعه افزايش پيدا كرده است. بعد نگاه كنيم كه امنيت رواني در وجود آدم‎ها نيست. نداشتن يك برخورد خوب در سيستم قضايي برخورد خوب در سيستم اداري، در برخوردهاي دانشگاهي، در تربيت پدران، همه‎جا. يعني از دَم كه شما نگاه بكنيد مي‎بينيد كه ما آدم‎ها در كنارمان احساس آرامش و امنيت نمي‎كنند. مرد هوس‎راني كه با برخوردهايش با خانم جوانش به گونه‎اي نشان مي‎دهد كه در آينده امكان دارد دنبال زن ديگري باشد انواع و اقسامِ ناامني را در اين زن ايجاد مي‎كند. من به جوان‎هاي متأهل مي‎گويم كه حتي شوخي‎هاي شما در مسايل خانوادگي باعث ناامني همسرتان (زن‎ها) مي‎شود و زن ناامن آرامش ندارد. افسردگي دارد. نمي‎تواند يك زن خوب در خانه و مادر خوبي باشد. در هر صورت مازلو معتقد است طبقه‎ي دوم نيازهاي ما امنيت خاطر است و اينكه با آرامش، سر به بالين بگذاريم و نگران آينده‎اي نباشيم. البته مي‎دانيد از ديدگاه اسلام امنيت و أمان با ايمان هم خانواده و هم‎ريشه است. واقعاً همان طوري كه در غررالحكم از قول علي ـ عليه السّلام ـ آمده است: «الايمانُ أمان». آنچه كه امنيت بخش واقعي است ايمان است و اين ايمان به صرفِ البته خود اعتقاد به يك منبع لايزال و قدرتمند مي‎تواند خيلي به ما آرامش دهد. بخشي از نگراني‎هايي كه ما نسبت به آينده داريم، بي‎توكلي است و انسان مي‎تواند با اعتقاد و ايمان به يك منبع قدرتي مثل خداوند لايزال اين امنيت را در خودش ايجاد كند ولي بخش ديگرش هم مسايل اجتماعي و قانوني و راه‎كارهاي حكومتي است؛ كه بايد داشته باشيم.
طبقه‎ي سوم نيازهاي از نگاه مازلو نياز به محبت، تعلق داشتن و ارتباط با ديگران، دوست داشتن و مورد دوستي قرار گرفتن است. پيامبر فرمودند: «طوبي لمن آلفٌ و مألوف»: خوشا به حال كسي كه به او محبت ورزند و خودش هم اهل الفت و محبت باشد. دل چو خالي شود از مهر به دورش انداز، شيشه بي‎باد و چو گرديد شكستن دارد. البته بعضي‎ها كه خواسته‎اند از طعنه‎ي بزرگان دور باشند گفته‎اند: مرده هر چند عزيز نگه نتوان داشت. خلاصه در دل بي‎محبت ده‎ها مشكل پيدا مي‎شود. قسي القلب مي‎شود. اگر انسان يك بار احساس كند كه قلبي براي او نمي‎تپد، كسي در انتظار او نيست خود اين، زمينه‎ي بسياري از ناراحتي‎ها و بيماري‎ها مي‎شود. نياز به محبت نياز جدي انسان‎ها است و همه‎ي ما بايد احساس كنيم كه ديگران ما را دوست دارند و ما هم آدم‎ها را دوست مي‎داريم.
چهارمين نيازي كه مازلو معتقد است، نياز به احترام و قدر و شأن، تحويل گرفتن، نياز به اينكه انسان طرف مشورت قرار گيرد. و به او مسؤوليت بدهند. ما گاهي يك نفر را خيلي دوست داريم ولي نوع برخوردمان اين است، كه براي او ارزشي قايل نيستيم و اين نياز هم نياز اساسي انسان‎ها است. گاهي در خانواده‎ها ديده مي‎شود كه يك همسر مورد توجه يك بچه است اما مورد احترام نيست. مورد محبت است البته اين دو با يكديگر ديگر ارتباط دارند. اما مازلو معتقد است كه اين چهار نياز عين ويتامين‎اند. يعني اگر ويتامين‎ها را كسي نخورد و نداشته باشد مريض است و مشكل دارد. به اينها نيازها كمبود مي‎گويد. يعني كمبود اينها ما را دچار اختلال مي‎كند. نيازهاي جسمي، نياز به امنيت خاطر، نياز به محبت، نياز به احترام. مي‎گويد فراتر از اين چهارتا وقتي كه انسان نيازهايش برآورده شد كمبودهايش از نظر مسايل انساني از بين رفت؛ آن وقت يك بعد واقعي انسانيت پيدا مي‎كند و به آن نياز خود شكوفايي مي‎گويد كه طبقه‎ي پنجم است. حرف مازلو اين است كه ما براي رسيدن به هر طبقه بايد از طبقه‎ي زيرين بگذريم. اگر كسي واقعاً نگران آينده‎اش باشد عشق و محبت سرش نمي‎شود.در قديم مي‎گفتند كه شكم گرسنه عشق سرش نمي‎شود و اگر كسي هميشه در بند اين باشد كه آيا دوستم دارند، تحويلم مي‎گيرند، جا و قدر و قيمتم چيست؟، اين ديگر به فكر نياز متعالي انسان كه خود شكوفايي است نيست. او خود شكوفايي را معتقد است نياز به اينكه انسان خودش در تنهايي با يك منبع قدرتي رابطه داشته باشد. نيايش، هنر، خلاقيت و غرق در يك كار سازنده شدن، با اين كه نيازهايش برطرف شده است.@#@ او مي‎گويد: بعضي‎ها درباره‎ي برخي از آدم‎ها تعجب مي‎كنند. مي‎گويند اين كه نياز ندارد اينكه نه مشكل جسمي دارد نه...، چرا تا اين اندازه در اين كار غرق است؟ مي‎گويد آدم‎هايي كه نيازهاي اساسي‎شان حل شده است و در كار غرق‎اند آنها آدم‎هايي هستند كه واقعاً به آن كار عشق مي‎ورزند، زمان و مكان يادشان مي‎رود. در آن كار هم اوج مي‎گيرند مي‎گويد اين نيز خود شكوفايي است. زمينه‎هايي مثل هنر، معنويت عبادت، اينها را مي‎گويد برآمده از رفع آن نيازها است. از اين جمله‎هاي مازلو اين در مي‎آيد كه ما نمي‎توانيم روي معنويت فرزندان‌مان كار كنيم در حالي كه آنها هنوز نيازمند و وابسته و محبوس به طبقات اوّل‌اند. چگونه مي‎شود يك بچه‎اي طعم شيرين و حلاوت عبادت و راز و نياز با خدا را بچشد در حالي كه هنوز نگران اين است كه آيا پدرش وي را دوست دارد يا ندارد؟ هنوز مشكل جسمي دارد يا ندارد؟ آنها بعد از رفع اين نيازها است و به همين دليل به بسياري از دوستان گفته‎ام كه دين و ايمان يك بذري است كه بايد در زميني كه آرامش و سلامت روان باشد، افكنده شود. گاهي اوقات بچه‎هايي را پيش ما مي‎آورند كه مي‎گويند حجابش درست نيست، نماز نمي‎خواند، فلان مشكل را دارد اما اين بچه پر از حقارت، شكست و بي‎محبتي است. در درس، در برخورد، در مسايل ديگر، جسمش را قبول ندارد. خودش را زيبا نمي‎بيند. حالا آن هم به خاطر مشكلات ديگرش. در درس ناموفق است، در ارتباطات اجتماعي ضعيف است، در مسايل ديگر است. تمام فشار يك خانواده راجع به دين و مذهب و حجاب و اينها است. من معمولاً در مشاوره‎هايم از اينجا شروع نمي‎كنم. معتقدم كه شما كار به دين و اينها نداشته باشيد اين بحث‎هايي است كه مربوط به رابطه‎ي انسان با خدا است اولاً چون تكليف دارد، خودش مسؤول است، به قول خودشان چرا شما اين قدر گير مي‎دهيد؟ شما بياييد اين زمين را آماده كنيد. اضطراب‎هاي او را كم كنيد. اين بي‎ارزشي‎ها را از بين ببريد. آنگاه خواهيد ديد كه وقتي يك وجود سالم باشد، نياز فطري به عبادت در آن... شكوفا مي‎شود.لكن گاهي طوري انجام مي‎دهيم كه عمل ما اين زمينه‎ها را از بين مي‎برد. يعني برخوردمان با دينداري فرزندان‎مان همراه با تحقير و اهانت است. يك نياز پايين‎تر را از بين برده‎ايم لكن انتظار داريم به يك نياز بالاتر برسيم. ببينيم مثل اين كه يكي بر سر شاخ بُن مي‎بُريد. طبقه‎ي زيرين و ستون‎هاي زير پايش را خراب كرده‎ايم و اين در طبقه بالا است مي‎خواهيم آنجا بماند. خود شكوفايي، معنويت، عبادت، دين، اينها بعد از اين كه نيازهاي انسان برآورده شد و احساس آرامش كرد معنا مي‎دهد. البتّه شايد بگوييم كه بسياري از نمازخوان‎هاي ما اين مشكل را دارند ولي آن نماز و عبادت، راستين و رشد دهنده نيست. آن چيزي است كه در بينش‎هاي ديني ما مي‎گويند كه خلاصه: هذا شيءُ اعتادهُ وَلَوْ ترَكه استَوْحَشَ لِذلك. اين‎ها عادت شده است. چيزهاي عادتي، رشد دهنده نيست. به قول شاعري: در منجلاب تيره‎ي نكبت خداي را به عادت نماز بازي گرفته‎ام.
در روايات ما اين مسايل نقد شده است به هر صورت حرف‎هاي مازلو اين است. وي در ادامه مي‎گويد: انسان سالم به نظر من انساني است كه به آن مرحله‎ي بالاي خودشكوفايي رسيده مستقل و خلاق است. وي معتقد است كه اگر آدم بخواهد به انجا برسد بايد مقلّد نباشد. بايد خودش باشد، خالص و نيازهاي خودش را بداند. چرا اين قدر در جهت آب شنا مي‎كند؟ چرا اين قدر بايد مطيع ديگران باشد. چرا نبايد اجازه دهيم يك نفر بگويد نه، من قبول ندارم؟ اين اعتراض كردن، اين خلاقيت، حرف خودش را زدن، اين برخلاف ما نه اينكه خلاف اخلاق است. خلاف سليقه‎ها و روش‎هاي جامعه و پدر و مادر كار كردن، اين يك انسان خودشكوفا و خلاقي است. من سريع رد شوم و دو تا نظريه‎ي ديگر را هم بگويم. نظريه‎ي فروم را زياد توضيح نمي‎دهم. آن در كتاب‎هاي ديگرش هست. بعد مي‎گويد كه، اريگ فروم يك كتاب خوبي به نام «دل آدمي» دارد.
كتاب، زياد دارد. كتاب خيلي كوچكي است، شايد صد صفحه باشد. بحث‎هاي تحليلي راجع به خير وشر و منش انسان دارد. بحث‎هايي هم دارد راجع به كساني كه حتي مي‎توان گفت با يك زاويه‎اي، هيتلر را بحث كرده است؛ كه مي‎توان صدام را هم با همان ديد بررسي كرد. مي‎گويد بررسي كرديم كه هيتلر و همه‎ي خون‎آشامان دنيا در دوران كودكي‎شان هميشه به جاي ارتباط با طبيعت زنده و زيبا، با بخش‎هاي مُرده‎ي طبيعت سر و كار داشته‎اند. فروم معتقد است انسان سالم هميشه بايد از يك گل كه در حال رشد كردن است، خوشش بيايد به جاي اينكه اين را بكّند، بچسباند و بگويد مثلاً فلان. در ادامه نشان مي‎دهد كه هيتلر در دوران كودكي در زباله‎ها دنبال يك سري آشغال بوده يا مثلاً دنبال يك موش مرده بوده است. حالا تعبير او است. مي‎گوييم ارتباط داشتن با طبيعت مرده، انسان را از زنده بودن و زندگي مي‎اندازد. چه خوب است كه انسان با طبيعت جان‎دار و زنده سروكار داشته باشد. اين جمله‎ي زيباي امام رضا ـ عليه السّلام ـ يادتان باشد كه مي‎فرمايد: نگاه كردن به چند چيز، چشم را جلا مي‎دهد: يكي به آب روان است. سبزه را هم در روايتي داريم. اصلاً خود سبزه، آب روان، طبيعت، آسمان پرستاره‎ي زيبا، اين طبيعت كه عارفان ما در خلوت‎هايشان برخورد مي‎كردند؛ به قول حافظ: چيست اين سقف بلند ساده‎ي بسيار نقش. اينك اين ارتباط با طبيعت در زندگي مدرن از بين رفته است. ما هميشه در اتاق‎هاي دربسته‎ايم. در آپارتمان‎هايي هستيم كه آسمان را نمي‎بينيم، از نگاه به ستارگان محروميم. من از يكي از شاگردان بزرگوار مرحوم شيخ حسن علي نخودكي (ره) كه در دوران قبل از انقلاب از عارفان و عالمان بزرگ بود شنيدم كه خود مرحوم شيخ حسنعلي مِقدادي گفته بوده، كه پدرم بعد از اينكه من به دنيا آمده بودم هر صبح مرا بين‎الطلوعين، خواب بودم يا بيدار، بغل مي‎كرد و خودش مي‎گفت كه من به پشت‎بام مي‎برم و اين طلوع فجر، اين ستاره‎ها را سعي مي‎كنم كه اين نسيم و زيبايي‎هاي طبيعت ديده شود. اين ارتباط با طبيعت چيز عجيبي است. «ويل دورانت» در كتاب لذات فلسفه در باب تربيت مي‎گويد كه من عالِم تربيت نيستم ولي ما يك كاري با دختر كوچكمان كرده‎ايم كه بد نيست به شما بگويم. نكاتي را مي‎گويد. كتاب ساده و جالبي است. ساده از نظر محتوايي، يعني اين قدر فلسفي نيست. مي‎گويد: سعي مي‎كرديم كه اين، در كوه‎ها و دشت و دَمَن بدود، خنده‎هاي كودكانه كند، شاد باشد. من گاهي اوقات اينها را كه مي‎شنوم مي‎بينم كه حالا نمي‎گويم در قم كه قم همان سبزه‎ها را هم كم‎تر دارد، در تهران، در قم، در شهرهاي ديگر، اصلاً آدم‎ها يكسره در ترافيك و ماشين و دود و اينها هستند. خيلي ثابت شده است كه ارتباط با اين مظاهر ماشيني و دود و دم و صدا و آلودگي تربيت انسان‎ها را خراب مي‎كند. اگر ما كاري كنيم كه بخشي از زندگي‎مان در طبيعت با صبحگاهان با نسيم با برخورد با دريا با رود، با اينها باشد؛ خيلي مؤثر است. حرف اريگ فروم اين است كه مي‎گويد: با آگاهي از نيروهاي سلطه‎گر بيروني و دروني و با اراده و تلاش مي‎توان به آزادي رسيد. مي‎گويد اصل تربيت اين است كه من در سلطه‎ي نيروهاي بيرون و درون نباشم. نيروي درون ما خشم است. سلطه‎ي درون ما شهوت است.
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو بنده‎ي مردي چنينم كو به كو
اين كه انسان اسير شهوت و خشمش باشد يا اسير يك عشق كور باشد. اينها سلطه‎هاي دروني هستند. كه در بيرون هم اسير نيروهاي بيروني باشد آزاده نيست. خلاصه انسان تربيت شده، آزاده‎اي است كه نه نيروهاي درون و نه نيروهاي برون آن را به بند نكشند. و نكته‎ي آخر از يك صاحب نظر يعني آقاي گُلمن است. ببينيد، ما در روان‎شناسي مفهومي به نام IQ (يا بهره‎ي هوش) داريم I مخفف انگليسي هوش است، Q يعني بهره. هوش انسان‎ها يك چيز مقدر و ذاتي است. وقتي بچه‎ي شما به دنيا مي‎آيد با توارث شما و همسرتان هوشش تعيين مي‎شود. به همين دليل تست هوش‎هايي كه روان‎شناسان مي‎گيرند نشان مي‎دهند؛ كه بچه‎ي شما بچه‎ي باهوشي است. اگر شما يا فرزند كس ديگري سواد هم نداشته باشد نشان مي‎دهد پدر و مادرش باهوشند. هوش، ارثي و ذاتي است و افزايشش بعد از تولد است اما نه آن قدر زياد. اگر مايه‎هاي دروني و ذاتي نباشد آموزش‎هاي بعد از تولد خيلي اثر ندارد. زماني برداشت من از اين روايت معروف و زيباي علي ـ عليه السّلام ـ همين بود كه: العقل عقلان مطبوعُ و مسموع. عقل بر دو دسته است: ذاتي و سرشتي و طبعي و مطبوع و بعد مسموع و اكتسابي. و اين كه همين روايت كه در مفردات راغب همين را آورده است و يك بيتي از علي ـ عليه السّلام ـ دنبالش هست كه خلاصه: عقل مسموع بدون عقل مطبوع فايده ندارد. همان گونه كه نور خورشيد براي انسان كور فايده نمي‎رساند. اين كلام مضمون يك شعري منسوب به علي ـ عليه السّلام ـ است. واقعاً اگر بچه‎اي عقب مانده به دنيا بيايد اين درس معلم خيلي به او فايده نمي‎رساند. مسايلي مثل علم، تجربه، عبرت، مشورت، اينها راه‎هاي افزايش عقل‎اند.
اينها براي كساني مؤثرند كه زمينه‎ي عقل ذاتي‎شان خوب باشد. پس بخش عمده‎ي هوش مقدر و غيراكتسابي است.@#@
بخش اول كتاب آقاي دانيل گلمن كه يك كتاب چهارصد صفحه‎اي است و به فارسي ترجمه شده و چاپ دوم آن نيز در طول دو ـ سه سال به پايان رسيده به نام هوش هيجاني است. ترجمه‎ي خانمي به نام پارسا است. ايشان در فصل اول كتابش نمونه‎هايي از جوان‎هاي آمريكايي را مي‎آورد كه با داشتن هوش بالا معتاد و جنايتگار و تجاوزكار شدند. پس ببينيد هوش خيلي مصونيت اخلاقي و رواني نمي‎آورد و ما با هوش بالا نمي‎توانيم سعادتمند باشيم. ما در ايران هم ديده‎ايم. شما فكر مي‎كنيد استعدادهاي درخشان المپيادهاي متعدد، بچه‎هاي خيلي درس‎خوان اينها حتماً‌ به اين مي‎رسند كه از نظر رواني و از نظرا خلاقي حتماً‌ سالم باشند؟ ثابت نشده است اتفاقاً دانيل گلمن مي‎گويد: كه در اينها، آدم‎ها بيشتر مشكل دارند. در زندان‎هاي ما آدم‎هاي عقب‎مانده خيلي كم‎اند. آدم‎هاي باهوش زيادند. در معتادهاي‎مان هوش متوسط داريم اما ما در سران قاچاق‎چي‎ها باهوش و نابغه داريم. هوش مشكلي را از نظر سلامت روان و اخلاق حل نمي‎كند. او مي‎گويد: پس چه چيزي لازم است؟ مي‎گويد: آن چيزي كه انسانيت انسان را تعريف مي‎كند، شكل مي‎دهد و تربيت واقعي است و اتفاقاً آن مقدر هم نيست، اكتسابي است اگر مي‎گوييم تربيت بايد آن را تربيت كرد چون اكتسابي است. تربيت كه بر امر غير اختياري تعلق نمي‎گيرد. من كه نمي‎توانم بگويم قدّم را تربيت مي‎كنم. قدّم خودش اين قدر است وراثتي است. اگر مي‎گوييم: تربيت بايد بر اختيار بار شود. وي اسم آن را هوش هيجاني گذاشته است. هيجان در روان‎شناسي خشم و ترس و تنفّر و عشق و كينه و مقولات از باب عواطف و احساسات‎اند با تسامحي به آن هيجان مي‎گويند. به همين دليل هيجان به انگليسي با كلمه E شروع مي‎شود، (ايموشِن). او روي كتابش نوشته است (IQ) به جاي IQ. مي‎گويد هوش هيجاني دو بردار دارد. يكي كنترل بر تكانه و وسوسه‎هاي درون. ما در درون يك نيازهايي داريم. مثلاً خشم؛ خشم را خيلي در كتاب بحث كرده است. بخشي از كتاب به اسم بردگان هوس است. راجع به خشم بحث كرده است. ابتداي آن فصل هست كه يك جوان گردن كلف سامورايي ژاپني به يك مرد راهبي كه در آفتاب دراز كشيده بود آمد بلند با داد و فرياد زد: كه پدر، بهشت و جهنم چيست؟ آن مرد به او يك نگاهي كرد و گفت كه تو چه مي‎فهمي كه بهشت و جهنم چيست؟ او شمشير كشيد و با عصبانيت گفت حالا نشانت مي‎دهم با چه كسي اين طوري حرف مي‎زني بعد شمشيري كه كشيده بود آن راهب با لبخندي گفت كه جهنم اين است. همين كه تو شمشير كشيدي. آن مرد جوان خجالت كشيد شمشيرش را در غلاف كرد. بعد او باز گفت كه بهشت اين است. اين شروع يك فصل است كه مي‎گويد بهشت و جهنم اين است. و بعد راجع به خشم صحبت مي‎كند و اين كه خشم را چه طور بايد كنترل كرد و با آدم‎هاي خشمگيني در يك جا چه كار بايد كرد. يك فصل كتاب دشمنان صميمي است كه درباره‎ي دعواهاي زن و شوهر و اختلافات داخل خانه است. مي‎گويد: خلاصه آن چيزي كه بايد روي آن كار كنيد اگر اسمش را هوش بگذاريم اين كنترل بر درون و نفس است.
در تو آن مردي نمي‎بينم كه كافر بشكني بشكن از مردي هواي نفس كافر كيش را
تو با دشمن نفس، هم‎خانه‎اي چه در نبد پيكار بيگانه‎اي. اينها آموزه‎هاي اُدبا و عارفان ما هستند. آقاي گلمن در سال 1995 همين حرف‎هايي را مي‎زند كه در مسايل اسلامي ما پر از اينها است. مي‎گويد: كنترل بر نفس و بعد در بيرون خدمت به مردم. دو تا بُعد دارد. اگر روي آدم‎ها روي اين دو تا كار بشود آدم تربيت شده است. مجموعه‎ي اينها، خلاصه‎ي حرف‎هاي اين سه ـ چهار تا دانشمند اين است كه مي‎گويند، آدم سالم اولاً بايد بر كارهايش اختيار و آزادگي حاكم باشد؛ اجبار و اضطرار نباشد. دوم اينكه در كارهايش بايد هوشياري باشد. نه ناآگاهي. بسياري از آدم‎ها هوشيار نيستند. سوم، بايد كنترل دروني داشته باشد. چهارم، بايد بداند كه اين مسايل با عمل و در ارتباط با ديگران و رعايت كردن ديگران و در نظر گرفتن ديگران انجام مي‎شود. شما ببينيد، هوشياري، اختيار، كنترل درون، تلاش و خدمت به ديگران، اين‎ها حرف‎هاي مشترك اين‎ها است، كه همه‎ي اين موارد را به روشني تمام و دقيق شما در مسايل اسلامي مي‎بينيد. برخلاف مسيحيت، چون ايمان در مسيحيت اولاً: امري تفويضي است نه اكتسابي. خداوند بايد موهبت بكند و فيض الهي است، كه به افراد داده مي‎شود. ايمان در مسيحيت با آگاهي در تضاد است شهيد مطهري فرموده است: آن درخت ميوه‎ي ممنوعه در تورات، درخت معرفت است و اصلاً‌ آگاهي، مخلّ ايمان مسيحيت است. از طرفي مي‎بينيد كه عمل هم در مسيحيت لازمه‎ي ايمان نيست. يعني انسان مي‎تواند با آموزه‎هاي پُلِس و ديگران اگر انسان واقعاً ايمان داشته باشد قلبش پاك باشد خيلي اهل عمل نباشد. اين سه ويژگي در ايمان مسيحيت است. يعني اكتسابي نيست، با آگاهي و عمل رابطه ندارد. اسلام هيچ كدام از اينها را قبول ندارد. اصل اسلام در مسايل ايمان، آگاهي و هوشياري است. تقليد را قبول ندارد. در يك كلام ايمان با اكتساب صورت مي‎گيرد و بعد: «يا ايها الذين آمنوا آمِنوا.» كفر ايمان اختياري است. در مسايل اسلامي هوشياري اصل است. تقليد و جهل و اينها را خوب شما از من مسلط‎تر و واردتر هستيد، اينها بر يك امر غيراختياري، تعلق نمي‎گيرد. اصلاً‌ تعريف بلوغ، آگاهي و اختيار و عمل و خدمت به ديگران است. اينها را ما داريم. من نكته‎ي آخر اين را مي‎خواهم بگويم. به قول مولوي تمام مشكلات اين است كه بعضي‎ها
تا دمي از هوشياري واره‎اند ننگِ بنگ و خمر بر خود مي‎نهند
اصلاً اعتياد چيست؟ فرار از هوشياري است. مواد مخدر فرار از اين است. تمام بندگان شهوت و غضب و مواد مخدر و همه‎ي بيماري‎هاي رواني از آدم، هوشياري و اختيار را مي‎گيرد. ما روان‎شناس‎ها وقتي مي‎خواهيم با يك نفر كار كنيم حتي يك آدم وسواسي، آدم وسواس، بيمار رواني حادّ نيست ولي جبر بر او حاكم است. به همين دليل به اين مسئله تكرار و اجبار مي‎گويند. به همين اندازه كه انسان براي خودش اختيار ندارد مشكل دارد. اگر يك نفر بخواهد سالم باشد، بايد اختيار و هوشياريش زياد باشد.
تا گريزند از خودي در بي‎خودي يا به مستي يا به شغل اي مهتدي
بعضي‎ها در شغلشان فرار مي‎كنند و اينها با اختيار اين كار را نمي‎كنند. روي اجبار غرق يك كاري هستند كه اين طوري‎اند به هر صورت عرضم اين است كه در تربيت ديني آن هم بخصوص در اسلام، همه‎ي اين عوامل مثبت اصيل يك تربيت سالم است. متأسفانه در جامعه‎مان و با اسلامي كه بر يك عدّه‎اي تبليغ شده است، اسلامِ مسيحيت را مي‎گويم. ما در يك جايي طوري اسلام را تبليغ كرده‎ايم كه انگار با عمل كاري نداشت. همين كه ما ايمان داشته باشيم و زيارتي، توسلي؛ بعضي‎ها مسيحي‎وار اين برخوردها را مي‎كنند. نهج‎البلاغه پر از اين قضيه است، كه بدون عمل كار انجام نمي‎شود. روايات اصول كافي در باب وَرَع پر است، از اين كه شما نمي‎توانيد به ولايت ما برسيد مگر با وَرَع. در ديدگاه‎هاي بعضي از افراد آن هم بخصوص با بعضي از برخودرهاي ساده‎ي مداحان يك نوعي از ولايت ائمه را ترسيم مي‎كنند؛ كه انگار در آن نبايد عمل و آگاهي باشد. نوعي برخورد مي‎كنيم كه اخيتار نيست. ما به فرزندان‌مان اجازه‎ي سؤال، انتقاد، ايستادن نمي‎دهيم. ما قبول نداريم فرزند‌مان مكلف شده است. من تعجب مي‎كنم وقتي پسر و دختر جواني ر
پيش درآمد[1]
بسم الله الرحمن الرحيم
بحث از دين و تربيت هميشه مورد توجه انديشمندان تربيتي بوده و بشر همواره به دنبال آرمان‎خواهي و كمال‎طلبي خود در شيوه‎هاي تربيتي به دين و ارزش‎هاي الهي علاقه وافري نشان مي‎داده است. هر چند پس از رنسانس و گسترش علم‎گرايي و غرور ناشي از آن و طرح «تقابل علم و دين» و جا افتادن اين تفكر به لحاظ ضعف‎هاي موجود در دين مسيحيت و مبلغان و عالمان آن و به حاشيه رانده شدن دين تربيت ديني نيز مورد غفلت قرار گرفت.
اما پس از مواجهه‎ي انسان با تبعات اين غفلت‎زدگي و گرفتاري او با تبعات جامعه صنعتي و زندگي مادي و بروز مشكلات متعدد فردي و اجتماعي ضرورت نگاهي دوباره به تربيت ديني احساس شد؛ كه در اين ميان نظرات مختلفي به چشم مي‎خورد.
1. عدّه‎اي با طرح عدم دخالت دين در تربيت انسان و ناكارآمدي آموزه‎هاي ديني كه ناشي از نگاه منفي به دين و عدم شناخت دقيق از مكتب تربيتي آن است. اين بحث را همچنان رويكردي به مباحث قديمي و مربوط به زمان نابالغي علم، تلقي مي‎كنند.
آنان تربيت را تنها بر مدار عقل و شناخت انسان از خودش استوار مي‎سازند، و قائل‎اند كه تنها علم، قابليت شناسايي دقيق از آدمي را دارد؛ در اين ديدگاه رابطه‎اي ميان دين و تربيت وجود ندارد.
2. با ابطال نظريه علم‎گرايي مطلق، گرايشي به مباحث ديني و معنوي بروز كرد، اما در اين رهيافت نيز بسياري از نديشمندان غربي رويكرد انسان را به دين غير وحياني و انسان‎محور كافي دانسته و راه‎هاي تربيتي برگرفته از آن را نيز براي هدايت انسان در مسير پر پيچ و خم زندگي كافي مي‎دانند. در اين نگاه، ملاك انسان، و نيازهاي او و رفع آنها است. و در موارد نياز به دين رجوع مي‎كند و با خرد خود از آن بهره مي‎جويد، اما هرگز خود را در اختيار دين قرار نمي‎دهد و نمي‎گذارد دين با راه‎هاي تربيتي خود براي او تصميم‎گيري كند.
3. با توجه به ناكارآمدي دين (انسان‎محور) در همه‎ي شؤون و عرصه‎هاي زندگي و همه جانبه نيازهاي مادي و معنوي او، ضرورت رويكرد به (دين وحياني) احساس مي‎شود. در اين نگاه به دين، كه داراي رويكردي زندگي‎مدار نيز مي‎باشد، دين در زواياي مختلف زندگي، نقش آفريني مي‎كند و در متن زندگي حضور جدي و پررنگي دارد و پاسخگوي همه‎ي نيازهاي اوست. در اين نگاه به دين بحث از «دين و روش‎هاي تربيتي» ضرورت مي‎يابد زيرا:
بر اين باوريم كه خالق يكتا كه به وجود آورنده و «ربّ» اوست بهتر از هر كسي انسان را مي‎شناسد و بر نقاط ضعف و قوت او آگاه است و كامل‎ترين راه را دانسته و بهترين مقصد نهايي را براي او رقم زده است.
پيامبران و امامان ـ عليهم السّلام ـ نيز كه انسان كامل و تربيت يافته همين مكتب بوده و بهترين مربيان هستند، آمده‎اند تا تربيت و هدايت انسان را عهده‎دار شده و راه درست را به او آموزش دهند، تا انسان پروردگار متعال را مالك و رب خويش قرار دهد و طرح تدبير او را در زندگي به كار بندد و سرانجام به سعادت حقيقي رهنمون شده و به كمال واصل گردند.
بر اين اساس در معارف اسلامي و سيره و سنت برجاي مانده از پيشوايان ديني بهترين مباني و روش‎هاي تربيتي يافت مي‎شود.
پس روشن است كه همه‎ي اجزاي يك نظام تربيتي ـ حركت او به سوي مقصد، چگونگي و شيوه‎هاي روش‎هاي آن به گونه‎اي ناظر به انسان است، لذا در تبيين تربيت ديني بايد ملاحظه كرد كه اسلام چه تعريفي از انسان ارائه مي‎دهد و او را داراي چه استعدادي مي‎داند و براي او چه اهدافي را معين مي‎نمايد.
با تبيين موارد فوق و شناخت صحيح از رابطه انسان با خالق و رب خود بيشتر به رابطه (دين و تربيت) پي مي‎بريم. با توجه به مباني موجود در متن دين و ارزش‎هاي بيان شده در آن و ويژگي‎هاي مبتني بر ارزش‎ها بايد به بررسي روش‎ها پرداخت، روش‎هايي كه مبتني بر ارزش‎هاي ارائه شده و فراخور استعداد و توانمندي آدمي و مطابق با واقعيت‎هاي موجود است نه مبتني بر نظريه‎پردازي‌هاي آرماني و تجربي كه جاي بسي آزمون و خطا دارد.
مجموعه منابع اسلامي و كتب اخلاقي سرشار از مباحث تربيتي بوده و از شيوه‎ها و روش‎هاي متعددي در تربيت و پرورش انسان سخن به ميان آورده است، كه امروزه نيازمند روزآمد كردن و تحقيق جديدي است تا خانواده‎ها و مربيان امور تربيتي و فرهنگي جامعه در اين زمان كه عصر ارتباطات و تهاجم فرهنگي است آنها را به كار بسته و در تربيت نوجوانان و جوانان از آنها بهره جويند و بتوانند با به كارگيري روش‎هاي درست، دين را در نهاد نسل فردا جاي داده و شاهد سلامت و سعادت او باشند.
در اين ميان پرسش‎هايي متعددي در اتخاذ روش‎هاي تربيت ديني و نحوه به كار بستن آنها موجود است، همانند: الف) روش تربيتي اسلام در تربيت ديني كودكان و جوانان چيست، و بر چه اساسي استوار است؟ ب) آيا روش‎هاي علمي موجود با روش‎هاي تربيت ديني مطابقت دارد، و جايگاه اعمال روش‎هاي قهر و تنبيه در نظام تربيتي اسلام چگونه است؟ ج) محدوده‎ي آزادي فردي و اجتماعي جوانان به ويژه در مسائل ديني چه اندازه است، و با اتخاذ چه روش‎هايي مي‎توان جوانان را به باورهاي درست ديني و اخلاقي رساند؟ پرسش‎هاي بسياري از اين قبيل كه مي‎توان با تكيه بر آيات و روايات و سيره تربيتي معصومين ـ عليهم السّلام ـ و ساير آموزه‎هاي ديني به پاسخ آنها پرداخت و روش درست را شناسايي كرد.
[1] .حجت‎الاسلام مقيمي حاجي.
سئوال : چند سؤالي رسيده است در رابطه با نكاتي كه حضرت عالي فرموديد. از يك طرف فرموديد كه طبق ديدگاه پياژه و مانند اين‎ها، كار انسان بايد بر اساس اختيار باشد. دين در بستري كه روان آرام است، باشد. اين با ظاهر بعضي از آموزه‎هاي ديني ما شايد سازگار نباشد كه انسان وارد دين مي‎شود كه به آرامش برسد. يا دين آمده است تا انسان را به اين تكامل برساند. چه طور آن اصل اختياري كه حضرت عالي فرموديد. با اين آموزه‎ها كه انسان خودش را در تحت دين در مي‎آورد كه به اين كمالات برسد، سازگار است؟
جواب : عرض كردم ما بايد يك سري روابط‌مان را بدانيم كه خطي نيست. رابطه‎ي خطي اين است كه شما يك جا «الف» بگذاريد يك خط با يك فلش بكشيد «ب» بگذاريد. بسياري از روابط و مقوله‎هاي انساني دايره‎اي و حلقوي است. يك دايره را رأس بكنيد، روي محيط دايره «الف» بگذاريد يك فلش در همان محيط دايره، «ب»، دوباره «ب» روي الف مي‎آيد. بله، يك دينداري درست، آرامش را مي‎دهد، يك آرامش، زمينه ساز دين‎داري است. اين طوري با هم اثر متقابل يا تعالم دارند. به همين دليل ما در عين حال كه بايد با دين‎داري شروع كنيم. يك دينداري خوب، افراد را به آرامش مي‎رساند، دوباره يك آرامش خوب، دينداري را تقويت مي‎كند. اگر اين ارتباط باشد، مسئله حل مي‎شود.
سئوال : در خلال صحبت شما از كتب مختلفي نام برده شد توصيه‎ي شما در رابطه با اين كتب براي مطالعه‎ي عام افراد چه اندازه است؟ چون اين كتب بر اساس مباني در شناخت‎شناسي، مباني به اصطلاح توحيدي يا ضد توحيدي تفكرات به اصطلاح فلسفي در جوامعي كه نويسنده وجود دارد نوشته شده است.
جواب : هيچ‎كدام از سه كتابي كه نام بردم واقعاً ايرادي ندارد. يعني مثلاً همين كتاب «هوش هيجاني» اصلاً وارد مقوله‎هاي فلسفي و اينها نشده است. بيشتر بحث كاربردي كرده است. آن كتاب «دل آدمي» و كتاب مازلو اين طوري است ولي من فكر مي‎كنم در سطح شما بزرگواران كه بايد مطالعات دين‎تان قوي باشد، قدرت نقد اين كتاب‎ها را داريد: بسياري از اين كتاب‎ها هم مشكل آن طوري ندارد. البته خوب بود، كه اين كتاب‎هاي روان‎شناسي را يك سري از اساتيد مي‎آمدند؛ به صورت دوره مثلاً پنجاه ساعت، اين كتاب‎ها نقد و بررسي مي‎شد. ولي به هر صورت كتاب‎هايي كه من امروز نام بردم آن قدري كه مي‎دانم ايرادي در اين مسايل ندارد و اگر هم باشد طوري است؛ كه آدم خيلي زود اينها را مي‎فهمد ولي ايراد جدي ندارد.
سئوال : در متون ديني ـ اخلاقي ما و متون عرفان عملي ما هم از روش‎هاي مختلفي در رابطه با تربيت نفس، نام برده شده است. مثل روش‎هاي تلقين، تحميل، اعطاي بينش، فرضيه‎سازي، واجبات و مانند اينها. نقش اين نوع آموزه‎ها را چگونه مي‎بينيد؟
جواب : معتقدم كه اينها بايد مقداري با آموزه‎ها و روش‎هاي جديد تطبيق داده شود (اين‎ها خيلي تناقض ندارند. ببينيد، مسايلي كه فرض كنيد دانشمندي الآن مي‎گويد به خصوص مثل تربيت، درست مثل كشفي است كه يك دانشمند ديگر، در طبيعت مي‎كند. كشف با اختراع فرق دارد. يعني در طبيعت نفت، گاز و اورانيوم بوده فرد كشف مي‎كند. اين همه بررسي‎هايي كه مي‎كنند وقتي كه نگاه مي‎كنيم مي‎بينيم كه ريشه‎هاي اينها در ديدگاه‎هاي بسياري از صاحب‎نظران و به خصوص اديان الهي وجود دارد. اينها دسته‎بندي‎هايي درست كرده و مقداري منظمش كرده‎اند خيلي تناقض واقعاً نمي‎بيند. اين روزها ديگر اينها را آمده‎اند از ان صورت ليست مثلاً تحميل، فلان، اينها كه كار تجربي نكرده‎اند درآمده است. يعني مثلاً شما در معراج‎السعادة روش‎هايي را مي‎بينيد كه اين روزها هر كدام از اين روش‎ها را با صدها، آدم آزمايش كرده‎اند، نمونه گرفته‎اند و گفته‎اند اين كاربردش بيشتر است. در كتاب‎هاي اخلاقي ما يك باره دو ـ سه تا روش عام را براي همه‎ي مشكلات نوشته‎اند. در حالي كه اين روزها مي‎گويند براي اضطراب اين كار را بايد كرد، اما افسردگي را يك كار ديگر بايد كرد. همان روش‎ها را با آزمايش، تحليل طبقه‎بندي‎هاي دقيق‎تري كرده‎اند در حالي كه چيزهاي جديدي هم نيست.
سئوال : از طرفي قايل هستيد كه ما جوان را مختار بگذاريم و از طرف ديگر در روايات ما در بعضي از موارد تنبيه توصيه شده است، چه طور اين دو با هم سازگارند؟
جواب : نمي‎دانم. راجع جوان كه نداريم. راجعه به كودك داريم مثلاً واضربه تازه آن هم در حدي است كه مثل همه‎ي بحث‎هايي كه راجع به ضرب داريم كه حالا از بحث خانم‎ها بگيريم تا بچه‎ها، در حد ايجاد يك نوع دل‎خوري و ناراحتي‎اي كه بفهمد ما ناراحت هستيم يعني آن ضربي كه در ذهن ما است طبعاً حالا خيلي خيلي هم كه آمده‎اند بحث كرده‎اند گفته‎اند، چرا خانم‎ها را مثلاً با چوب مسواك بزنيد يا مثلاً شاخه‎ي رعنا و اينها بزنيد؟ بيشتر يك دل‎خوري‎اي را مي‎خواهد برساند تا يك شكنجه را. ما يك بار با مجرم سروكار داريم. يك بار با يك متربي. يك بار با فرزندمان كه مي‎خواهيم او را تربيت كنيم، يك بار با خلاف‎كاري كه دستگير مي‎شود. در باب خلاف‎كار و دستگير شدن، از حيث جزاي عمل مربوط به احكام حدود، ديات و تعزيرات مي‎شود. در تربيت ما ديگر اينها را نداريم .
در تربيت، هر جا ضرب است نبايد از آن مقوله‎ي كتاب حدود و ديات و تعزيرات باشد، در مقوله‎اي بايد باشد كه انگار فرد از نظر عاطفي دچار مشكل مي‎شود. اين تازه روي كودكان است. تازه آن هم مثل «آخر الدوا الكي» مي‎ماند. يعني آخرين مرحله اين طور مي‎شود. در همان بحث خانم‎ها ببينيد كه اول مثلاً فعظوهُنَّ بعد مثلاً واهجروهنّ في المضاجع و بعد...، چگونه مرحله‎اي برخورد مي‎شود. اين مرحله‎اي برخورد كردن و ضرب آخرش هم، نه ضرب و زدن به گونه‎اي كه طرف را به پزشك قانوني ببرند كه اين روزها مرتب مثلاً اينها را ما داريم. تربيت در خانه كه مي‎گويند آن آخرين مرحله است. و تازه چگونه انسان در خانواده جايگاهي داشته باشد كه دلخوري بابا براي بچه واقعاً ناراحت كننده باشد. اين قدر محبوب باشد، الگو باشد، قبولش داشته باشند كه حالا بگويد باباي من فرض كنيد اين قدر ناراحت شد. من در روش‎هاي تربيتي حضرت امام (ره) كه كمي تحقيق شده است زماني هم قرار بود ما آنها را جمع‎بندي كنيم، دختر بزرگوار ايشان با ايشان مصاحبه‎اي كرده‎اند و بعد مصاحبه‎ي خود دختر ايشان با همسر بزرگوار حضرت امام كرده‎اند كه در مجله‎اي كه در آن زمان بود، چاپ شده است. خود دفتر، آن قسمت مربوط به فرزندان امام، آن قسمت زنان و اين‎ها چاپ كرده است.، نزديك سي چهل صفحه است. ايشان نوشته است، كه يك بار يكي از فرزندان امام، خواهر كوچك، هفت هشت ساله من بيرون رفته و با بچه‎ها بازي كرده بود. ظاهراً‌ امام راضي نبوده كه در كوچه با يك سري بچه‎هاي خاص.... يعني حساسيت امام راجع به الگوهاي تربيتي خيلي زياد است. اين روزها هم واقعاً مهم است اگر بخواهيم كه اين كار را جدي بگيريم؛ خيلي بايد روي دوستان حساس باشيم. امام هم ظاهراً‌يكي دو بار تذكر داده بود و آن بچه رعايت نكرده بود. دختر بزرگ امام، كه اين مصاحبه را انجام داده‎اند. چاپ شده است. نوشته است؛ امام يك تركه برداشتند با كمي قيافه‎ي غضبناك تركه را به ديوار زدند، نه به بچه. ولي از بد حادثه تركه شكست تكه‎اي از آن تركه به پا يا دست آن بچه خورد و سرخ شد. امام صدايش كرد و گفت كه كار اشتباهي كردي كه به كوچه رفتي ببين من چه قدر ناراحت شدم اما به خاطر اين سرخ شدن من بايد به تو ديه بدهم. يعني هر دو تا كار. نگفت كه ببخشيد، واقعاً خيلي عذر مي‎خواهم، ببينيد ما گاهي اوقات همين كار را مي‎كنيم. ما يك رفتاري انجام مي‎دهيم بدون آگاهي تمام بچه‎هايمان را دعوا مي‎كنيم و مي‎زنيم. از اين كه او را زديم دل‎مان مي‎سوزد و پشيمان مي‎شويم. پشيمان كه شديم دوباره به او مي‎گوييم كه ببخشيد، كار را خراب‎تر مي‎كنيم. يعني رفتاري را كه مثلاً خودمان گفته‎ايم و ناراحتيم، داريم او را بدتر مي‎كنيم. نه، امام تفكيك كرد، ابتدا نمي‎خواست بزند، به ديوار زده است. بعد هم كه تركه به آنجا اصابت كرده است، شكي در اين نيست كه كارت اشتباه بوده است ولي اين تركه را كه به طور اتفاقي به آن جا اصابت نموده اين را بايد به تو ديه بدهم. خيلي در آن تربيت است. يعني اين حساسيت و خود برخورد حضرت امام با فرزندانشان را نگاه كنيد. كتاب مربوط به بعضي از خاطرات مرحوم حاج احمد آقا (ره) چاپ شده است، به نام «يادگار امام» ايشان نوشته است كه من بعدازظهري از كوچه‎مان رد مي‎شدم ظاهراً نماز عصرم را نخوانده بودم. امام از درس يا از جايي برمي‎گشتند، مرا ديدند. به امام سلام كردم امام نگاهي به بالاي ديوار كه آفتاب بود كرد، من از نگاه امام فهميدم كه يادآوري نماز كرده است، وسط راه برگشت. به برخورد امام توجه كنيد، كم حرف مي‎زد، كم تذكر مي‎داد، كم برخورد مي‎كرد. باز از خود همين مدرسه‎ي امام مي‎رويم من گاهي اوقات تعجب مي‎كنم حاج احمد آقا (ره) در يادداشت‎هايش نوشته است براي ديدن يك مسابقه‎ي فوتبال كه خيلي هم به فوتبال علاقه داشت؛ مثلاً امجديه‎ي تهران مي‎آمد، نوشته است كه دوبار كفشم در اتوبوس يك لنگش افتاد، بدون يك لنگه كفش، پياده، مثلاً بدون كفش به امجديه رفتم و آمدم.@#@ اين پسر امام بود. همان زماني هم كه امام مدرس بزرگ حوزه و عالم اخلاق هم بود. ايشان مي‎گويد چه قدر من در برخوردها و نمي‎دانم، دعواهاي بي‎تربيتي انگشتم شكست، چه شد، چه شد؟ اين طوري.
يك بچه‎ي شيطان و شلوغ و بازيگوش و اين طوري را آدم در اين يادداشت‎هاي مرحوم حاج احمد آقا (ره) مي‎بينيد و بعد هم مي‎بينيد اين آدم چه طوري تربيت شده است و فرزند امام بزرگواري است كه معروف است، من از اشخاصي شنيده‎ام كه يكي از محبوبيت‎هاي امام در بين علماي، آنجا اين بود كه امام روي فرزندانش خوب كار مي‎كرده است. آقازاده‎هاي امام تربيت شدگان خوبي بودند. اما روش، تذكر و دعواي زياد نبود. امام خودش الگو بود و در برخوردها مثلاً اين طوري بوده است. اين عامل و الگو بودن اين طوري است. همچنين خاطره‎اي از حضرت آيت الله العظمي فاضل لنكراني ـ دامت بركاته ـ كه در اوايل انقلاب در مجله‎ي‌پيام انقلاب خواندم. فرمودند: شبي جهت مباحثه با مرحوم حاج آقا مصطفي به منزل امام رفته بودم. مباحث‎مان طول كشيد، از نيمه‎ي شب گذشت. من در وسط‎هاي مباحثه صداي گريه‎اي را شنيدم. با ناراحتي‎اي به حاج آقا مصطفي گفتم كه نكند در منزل شما مشكلي و مصيبتي خداي نكرده اتفاق افتاده است. چه خبر است؟ حاج آقا مصطفي با خونسردي گفت اين پدر من است كه براي نماز شب برخاسته است و كار هر شب او است. آن بزرگوار مي‎آمده در مي‎زد، حاج آقا مصطفي، نماز شب يادت نرود، كار خودش را مي‎كرد و بچه‎ها در اين فضا داشتند بزرگ مي‎شدند، زندگي مي‎كردند. هيچ تذكر اخلاقي را شما نشينيده‎ايد كه امام اين قدري كه ما حرف مي‎زنيم، ما بسيار زياد تذكر مي‎دهيم؛ به بچه‎هايش بدهد. نمونه‎ي ديگر نيز از خانواده‎ي امام بگويم كه سالگرد حضرت امام هم نزديك است خداوند ما را هم به ياد امام انداخت. خانم اشراقي نوه‎ي حضرت امام همسر آقاي دكتر محمد رضا خاتمي نقل كرده‎اند: من در مجله‎ي زن روز سال 75 قبل از انتخابات رياست جمهوري در 22 بهمن، اين خاطرات را خواندم. ايشان دو ـ سه تا تكه دارد حتماً‌ شنيده‎ايد. يك بار از دانشگاه آمدم، امام به من فرمودند: كه چرا مثلاً چادرت اتو ندارد، چرا كفشت واكس ندارد؟ تو دختر جواني هستي، دانشگاه مي‎روي تميز و آراسته برو. قرار شد ما يك شب هم خدمت امام بخوابيم همسر امام ظاهراً مسافرت بودند، قم بودند. هر كدام از اين نوه‎ها مي‎بايست به خاطر بيماري قلبي امام كنار امام بخوابيم و مواظب باشيم. من آن شب درس‎هايم را خواندم و مطالعه كردم در همان اتاق امام ده ـ يازده شب خوابيدم. صبح بيدار شدم ديدم نمازم قضا شده است. حالا در اتاق امام، خود امام كه ديگر نماز شب و فلان. به امام عرض كردم آقا من نمازم قضا شد، شما مرا براي نماز بيدار نكرديد! امام فرمودند نگفته بودي كه بيدارت كنم. بعد خنديد و گفت عجب! تو آمدي مراقب من باشي، يا من مراقب توباشم! اين سيره‎ي امام است. كم تذكر مي‎دهد، عامل است، حرف نمي‎زند و كم صحبت مي‎كند. اين در روش‎ها يادمان رفته است، آن چنان كه ما تذكر مي‎دهيم، داد مي‎زنيم، خودمان عمل نمي‎كنيم. بچه‎هاي ما هم مي‎بينند وضع‎مان چگونه است، اميدواريم كه خداوند به ما توفيق بدهد.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَة اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»‌