امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
شبهات ديني و پاسخ هاي قرآني
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم.
إلهي أنْطِقْني بالهُدي و الهِمني التّقوي. شب مبعث را خدمت اساتيد، بزرگان و همه‌ي همكاران عزيز تبريك مي‌گوييم. نكاتي را عرض مي‌كنم، سپس اين شبهه‌ي تجربه‌ي ديني هم چيزي نيست، يك چيز خيلي آبكي‌اي است، جوابش را هم خيلي سريع مي‌دهيم. چون شب مبعث است، آيه‌اي را كه همه ما به قصد دعا مي‌خوانيم ولي به خاطر اين كه يكي از اصول مديريت در آن است، من با ديد مديريّت بخوانم. آيه را با هم مي‌خوانيم: «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً».[1] نكات ظريفي در اين آيه است. يكي اين كه اگر مي‌خواهيد حرف‌تان اثر كند بايد خودتان عمل كنيد، خدا كه مي‌خواهد دستور دهد و بخشنامه‌اي صادر كند، مي‌گويد ببين خودم عمل مي‌كنم. «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ»، بعد بخشنامه مي‌كند و دستور مي‌دهد كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» شما هم «صَلُّوا» . وقتي حرف انسان، اثر مي‌كند، كه خودش هم به گفته‌اش عمل كند. دوم: اگر مي‌خواهيد ديگران دستورات‌تان را عمل كنند، افرادي را كه عمل مي‌كنند مطرح كنيد. مثلاً من مي‌خواهم بگويم بياييد منزل ما، مي‌بينم شما سنگين هستيد؛ مي‌گوييد حالا فكر كنم، ببينم چه مي‌شود. وقتي ديدم كه مي‌گوئيد تا ببينم، فكر كنم و...، مي‌گويم آقاي فلاني و فُلاني هم مي‌آيند. مي‌گوييد خوب، اين‌ها هم مي‌آيند! پس سعي مي‌كنم بيايم. يعني مي‌گويم افراد برجسته‌اي منزل ما هستند، طرح افراد برجسته انگيزة شما را بالا مي‌بَرَد. اگر خواستيد مردم را به كاري دعوت كنيد افراد برجسته‌اي را كه عمل مي‌كنند، طرح كنيد. مي‌گويد: «انّ الله و ملائكَتَهُ». ملائكه‌اي كه با پروردگارشان مخالفت نمي‌كنند. آنچه فرمان داده شده‌اند اجرا مي‌نمايند، «لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ»[2] «المُدَبِّراتِ أَمْراً»[3]. ملائكه يصلون، آن‌هايي كه بي‌گناه و معصومند يُصَلّون، آن وقت شماي گنهكار نمي‌خواهيد صلوات بفرستيد! بنابراين پس مي‌گويد: 1. انّ الله يعني خودم عمل مي‌كنم، تو هم عمل كُن. 2. مي‌گويد دست‌اندركاران و كارگزاران هستي و المدبرات امر عمل مي‌كنند پس تو هم عمل كن. «انّ الله و ملائكته يصلّون». يُصلّون، فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد يعني خدا و فرشتگان پيوسته صلوات مي‌فرستد. آن وقت تو يك لحظه نمي‌خواهي يك صلوات بفرستي. نكتة ديگر در اين آيه اين است اگر خواستيد مردم به حرف‌تان گوش فرادهند، اين‌ها را با ادب و محترمانه صدا بزنيد. نگفته است يا ايّها الناس، إنّ الله و ملائكته يصلّون علي النّبي؛ مي‌گويد: يا ايّها الّذين آمنوا. كلاسِ يا ايّها الذين آمنوا بالاتر است. اگر مي‌خواهيد بچه‌تان بلند شود، حسن جان و آقازاده و عزيزم بگو. براي اين كه مردم به حرف‌تان گوش بدهند. احترام مردم را بالا ببريد. بعد مي‌گويد: يا ايّها الذين آمنوا «صلّوا». اين صلّوا، يك نظام است كه يك بُعد سياسي هم دارد. مي‌خواهد بگويد، حكومتي است كه رابطه‌ي بين رهبر و امّت رابطه‌ي درود، درود باشد. به مردم مي‌گويد: «يا ايّها الذين آمنوا صلّوا» به رهبر مي‌گويد: « خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً»[4] و صلّ. به او مي‌گويد صلِّ، به ما مي‌گويد: صلّوا. يعني حكومتي حق است كه رابطه‌اي بين رهبر و امت رابطه‌ي درود، درود باشد. اگر به هم لعنت كنند جهنم است؛ «كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها».[5] يعني نظامي حقّ است كه او به شما و شما هم به او صلوات بفرستيد. شب مبعث است يك خاطره بگويم. ما كه مدينه مي‌رويم ـ خدا قسمت همه كند ـ خدا به پيغمبر مي‌گويد: اي پيغمبر اين‌هايي كه مدينه مي‌آيند؛ قبل از آن كه آن‌ها به تو سلام كنند، بگويند السّلام عليك يا رسول الله، تو به آنها سلام كن. آيه‌اش اين است: «إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ».[6] تو به مؤمنيني كه مي‌آيند سلام كن.
تازه مي‌گويد چون زوّار تو هستند. پشت سر كلمة «قُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ» اين جمله است: «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ».[7] من هم واجب كردم كه به زائرهاي تو رحمت بفرستند. خوب، بعضي زوّار مدينه نااهل‌اند، مي‌گويد مهمّ نيست؛ «أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ»،[8] اگر اين زوّار دسته گُلي هم آب دادند، اگر توبه كنند، اين‌ها را مي‌بخشم، ثُمّ تابوا و اصلحوا. (يا ايها الذين آمنوا صلّوا) بعد مي‌گويد بعضي‌ها با زبان، صلوات مي‌فرستند، در عمل كوتاه مي‌آيند، مي‌گويد نه؛ صلّوا عليه و سلّموا. هم صلّوا با زبان، هم سلموا با عمل.
بعضي‌ها عمل مي‌كنند ولي «وهُمْ كارهون»، نماز مي‌خوانند ولي «و هُمْ كُسالا» نمازشان با كسالت است، زكات‌شان «و هم كارهونند». مي‌گويد: نه، اگر مي‌خواهيد تسليم شويد جون جوني، يعني با تمام وجود؛ صلّوا عليه و سلّموا تسليماً.
پس ببينيد، يك آيه‌اي كه ما در مسجد ساده مي‌خوانيم، براي صلوات فرستادن، إنّ الله و ملائكته يُصلّون علي النبي...، خيلي از روي آن ساده رد مي‌شويم، چند تا درس در آن بود. بخش‌نامه‌اي مؤثر است كه خودِ بخش‌نامه كننده عمل كند. براي ايجاد انگيزه سرشناسان را مطرح كنيم. براي ايجاد انگيزه نام مردم را مؤدّب ببريم؛ يا ايّها الّذين آمنوا.
به مردم بگوييد اگر تو صلّوا عليه، پيغمبر هم صلّ عليه. او صلّوا او هم صلّ. شما صلّوا او هم صلّ. رابطه‌ طرفيني است. فقط ما صلوات نمي‌فرستيم، ‌او هم صلوات مي‌فرستد. اصلاً، خدا بر ما صلوات مي‌فرستد. آيه داريم كه خداوند هميشه به مردم صلوات مي‌فرستد. «وَ هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»[9]. خدا هم صلوات مي‌فرستد اين طور نيست، كه تنها ما نماز بخوانيم. خدا مي‌گويد: « اذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»[10] طرفيني است. «صلّوا عليه» طرفيني است. نه زباني كه منافق باشي، هم با زبان صلّوا هم با عمل سلّموا. و تسليم‌تان هم عاشقانه، آگاهانه و آزادانه باشد.
«صلّوا عليه و سلّموا تسليماً» اگر حرف‌هاي من در اين دو سه دقيقه ثوابي داشت، هديه‌ي روح پيغمبر اسلام باشد. بعضي‌ها را كه آدم، دوست‌شان دارد، مي‌گويد: قربان شما. بعضي‌ها را كه خيلي دوست‌شان دارد «قربان شما» را ريز مي‌كند و مي‌گويد: قربان زلف‌هايت، قربان ابروهايت، قربانِ شكلَت، قربان لباست، قربان كفشهايت، قربان خاك زير كفشت. خدا در قرآن نسبت به پيغمبر چنين كاري كرده است؛ ببينيد چه كرده است، مي‌فرمايد: «ثِيابَكُ: لباس تو، قريتك، وجهكَ، صدركَ، ظهركَ، عُنُقكَ، عَينَيْكَ ، لا تجعل «يدك»، قلبَكَ، نساءكَ و بناتك، لاتحرّك به لسانكَ» بالاي دويست دفعه هم گفته است: ربّك، با آن كه خدا ربّ العالمين است، اين كه ميگويد: «ربّك، لسانكَ، ثيابك، قريتك، صدركَ، عُنقك، عينيكَ، وجهكَ» چه خبر است؟ اين به خاطر اين است كه خيلي خداوند پيغمبرش را عزيز دارد. خداوند در موضع قرآن مي‌فرمايد: من اين كاري كه انجام دادم فقط به خاطر گُل روي تو كردم؛ 1. قبله را عوض كردم «فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها»،[11] به خاطر گل روي تو. 2. مي‌گويد روز قيامت آن قدر ببخش «وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى».[12] «ترضاها»، «فترضي» يعني گل روي تو. در دنيا قبله عوض مي‌شود و در آخرت هم مقامِ شفاعت. اين مقام پيغمبر در قرآن است.
شب مبعث و ما مفتخريم كه امّت پيغمبر هستيم، خدايا ما را از امّت خوب پيغمبر قرار بده.
امّا بعثت، ما معتقديم الآن هم نياز به نبوّت داريم. منتها ممكن است حرف‌هايي بزنند كه در زمان قديم هم بوده است، لكن مرتّب شكلش عوض مي‌شود. افرادي كه نمي‌خواهند تسليم پيغمبر شوند مرتب، هر روزي چيزي مي‌گويند. حرف‌هاي قديم چه بود، حرف‌هاي الآن چيست؟ يكي از حرف‌هاي امروز، همين مسأله‌ي تجربه‌ي ديني است كه اين از همه آبَكي‌تر است. قديم مي‌گفتند: نياز به پيغمبر براي چيست؟ الآن دنياي علم پيش‌رفته است. خوب، الآن كه دنياي علم پيش‌رفته است ما نياز به پيغمبر نداريم!؟ شما مي‌دانيد كه هر دانشگاهي آمار تحصيل‌كرده‌هايش بيشتر است؛ آمار فساد و جنايتش كم‌تر نيست؛ اگر نگوييم بيشتر است؟ علم به تنهايي كافي است؟ همان نياز به انبياء در اين زمان هم وجود دارد.
بسم الله الرحمن الرحيم، سؤال:‌ آيا بشر همه چيز را مي‌داند يا جاهل است؟ اگر انسان همه چيز را نمي‌داند تا انسان و جهل است، معلم مي‌خواهد و پيغمبر معلّم است. تا انسان متحيّر است راهنما مي‌خواهد و بشريّت متحيّر است. در جهل بشر گير داريم! چهار چيز بلد شديم، يعني عالم شديم؟ اگر جاهل معلم مي‌خواهد بشر هنوز جاهل است. اگر متحيّر، راهنما مي‌خواهد بشر امروز متحيّر است. تحيّر انسان در اين زمان بيش از تحيّر قديم است. تربيت خانوادگي، كار نبوّت را نمي‌كند. چون من بچه‌ام را چگونه تربيت مي‌كنم، آن گونه كه دوست دارم. آن وقت، من خودم محدودم. تحت تأثير انواع محكوميّت‌ها و غرايض و هوس‌هاي دروني، طاغوت‌هاي بيروني، تحت تأثير فقط، اقتصاد، سياست. هزار چيز در ما اثر دارد. چطور بگوييم تربيت پدر و مادر كافي است؛ حال آن كه تربيت خود پدر و مادر شناور است.
[1] . احزاب، 56؛ ترجمه: خداوند و فرشتگانش بر پيامبر درود مي‌فرستند؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد بر او درود فرستيد و سلام گوئيد و كاملاً تسليم (فرمان او) باشيد.
[2] . تحريم، 6.
[3] . نازعات، 5؛ و آنها كه امور تو را تدبير مي‌كنند.
[4] . توبه، 31؛ از اموال آنها صدقه‌اي (به عنوان) زكات بگير.
[5] . اعراف، 38؛ هر زمان گروهي وارد مي‌شود،‌گروه ديگر را لعنت مي‌كنند.
[6] . انعام، 54؛ هر گاه كساني كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آمدند به آنها بگو سلام بر شما.
[7] . همان.
[8] . نساء، 17؛ پذيرش توبه از سوي خدا تنها براي كساني است كه كار بدي را از روي جهالت انجام دهند.
[9] . احزاب، 33؛ او خدايي است كه همچنين ملائكه‌اش درود مي‌فرستند تا اينكه شما را از ظلمات خارج به سوي نور وارد كند.
[10] . بقره، 152؛ مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم.
[11] . بقره، 144؛ تو را به سوي قبله‌اي كه راحت باشي باز مي‌گردانيم.
[12] . ضحي، 5؛ به زودي پروردگارت آن قدر به تو عطا خواهد كرد كه راضي شوي.
@#@ هر روزي يك طوري احساس دارد، خودش كه ماشين ندارد، كنار خيابان هر كسي كه رد مي‌شود مي‌گويد: اي بي‌انصاف‌ها مرا هم سوار كُنيد. خودش كه صاحب ماشين مي‌شود سرش را پايين مي‌اندازد. اگر هم يكي از رفقايش را ديد، ابرويش را مي‌خواراند كه يعني تو را نديدم. شخصي كه ديروز مي‌گفت بي‌انصاف، خودش فردا بي‌انصاف مي‌شود. اول وجدانش از كشتن مرغ ناراحت مي‌شد؛ ‌بعد، ‌از كشتن انسان لذت مي‌برد، اول كه سيگار مي‌كشد سُرفه مي‌كند،‌ بعد از سيگار لذت مي‌برد. انساني كه با يك سيگار، يك مرغ و شتر و تاكسي عوض مي‌شود، اين انسان متزلزل مي‌تواند پايگاه ثابت تربيتي داشته باشد؟! چطور تربيت خانوادگي به جاي پيغمبر؟ چه طور بگوييم به جاي پيغمبر مدنيّت؟ چه مدنيّتي؟ آية قرآن مي‌فرمايد كه جاهليّت اولي را پيش نكشيد. امام باقر ـ عليه السّلام ـ ذيل آيه مي‌گويد: معلوم مي‌شود جاهليت ثاني هم هست. اگر كسي به خانة شما آمد به او گفتيد: اين اولاد اول من است، ‌يعني اولاد ديگر هم دارم. جاهليّت اولي، يعني يك جاهليت ثاني هم هست. زمان جاهليّت ثاني، الآن است. در جاهليت اُولي با شمشير؛ يكي يكي مي‌كشتند، حالا با بمباران شهر به شهر مي‌كشند. دختر را به گور مي‌كردند، حالا با سقط جنين دختر و پسر را با هم به گور مي‌كنند. به مراتب الآن تهاجم و خطر بيشتر شده است. بنابراين همان نيازي كه آن زمان بوده الآن به مراتب بيشتر است و بشر هم گيج است و نتوانسته كاري كند.
قانون اساسي بعضي از كشورهاي اروپايي يك صد و نوزده مرتبه عوض شده است. بنابراين، وقتي قانون‌ها عوض مي‌شود ما چه طور مي‌توانيم بگوييم بشر نياز به نبوّت ندارد؟ و امّا اين تجربه‌ي ديني چيست؟
اين تجربه‌ي ديني، يك آدم بيست و پنج ساله‌ي كشيك و روحاني مسيحي يك چيزي گفته است كه اصلاً دين، همان حال است؛ شما با موسيقي هم مي‌تواني حال پيدا كني. اصل عرفان است. دلت پاك باشد. از همين چيزهايي كه ما هم مي‌گوييم، منتها اسمش را عوض مي‌كنند. آدم، فكر مي‌كند يك چيز جديدي است. اگر اين حرف درست باشد؛ يعني تمام عملوا الصالحات روي هوا، قرآن آمنوي خالي را قبول ندارد. «آمنوا و عملوا الصالحات».[1] خودت با خدا يك رابطه‌ي فردي داشته باشد، پس آيات ديگر چه؟ وقتي ما صدها آيه مربوط به مسايل اجتماعي و سياسي داريم، آن وقت دين يك رابطه‌ي فردي است؟!
آن‌هايي كه اين حرف‌ را مي‌زنند اصلش اين است كه مي‌خواهند بگويند بابا، دين را رها كنيد، منتها براي رها كردن دين، ذره ذرّه مي‌گويند: اين طناب را نخش مي‌كنند،‌ هر روزي يك كسي نخ‌ها را... . شبهات را؛ همين الآن در دهن بچه‌ها انداخته‌اند، فرق بين ولايت فقيه و شاه چيست؟ شاه هر چه مي‌گفت بايد مي‌گفتيم بله قربان، حالا به ولايت فقيه هم بايد بگوييم بله قربان. ما كه بله قربان‌گو هستيم؛ حالا چه شاه، ‌چه ولايت فقيه. اين بچّه‌ي شما در دبيرستان نمي‌تواند جواب بدهد. يك بچّه دبيرستاني از من پرسيد، به او گفتم كه قصّه‌ي يوسف را بلدي؟ گفت: بله. گفتم‌ زليخا كه درها را بست چه كرد؟ گفت: زليخا كه درها را بست يوسف فرار كرد. گفتم: زليخا چه كرد؟ گفت: او هم به دنبالش فرار كرد. گفتم: فرق بين اين دو فرار چيست؟ او مي‌دويد و من مي‌دويدم. فيزيكش يكي است، شيمي‌اش فرق مي‌كند. يوسف مي‌دويد تا گناه نكند، زُليخا مي‌دويد كه گناه بكند، دُوْ، دُوْ است، نيّت‌هايشان چيست؟ چاقوكش و جرّاح هر دو شكم پاره مي‌كنند، چاقو مي‌خواهد بكُشد، جرّاح مي‌خواهد نجات دهد. بعضي اسم امام زمان ـ عليه السّلام ـ را كه مي‌برند به خاطر امام زمان ـ عليه السّلام ـ بلند مي‌شوند، بعضي‌ها از امام باقر بلند مي‌شوند، پيداست كه دردپا دارد. قاطي نكنيد. يك ليوان آب را به سه نفر مي‌دهيم بخورند، يكي نمي‌خورد؟ قهر كرده است، يكي نمي‌خورد ميل ندارد، سومي نمي‌خورد، مي‌گويد: چهارمي تشنه‌تر است. سه نفر نخوردند، آن كسي كه به خاطر قهر نخورد كه شرف نيست، او كه چون ميل نداشت نخورد هم شرف نيست، زنده باد سومي، مي‌گويد من نمي‌خورم چون كه چهارمي تشنه‌تر است. إنّما الاعمال بالنيّات. بنابراين شاه، فاسق است؛ فقيه، عادل، شاه نظر شخصي‌اش را مي‌گويد، فقيه نظر امام صادق ـ عليه السّلام ـ را. هدف شاه راضي كردن آمريكا، ولي هدف فقيه راضي كردن خدا است. هم خودش و هم نظرش و هم هدفش فرق مي‌كند. نبايد گفت: ما به او مي‌گفتيم، بله قربان، به اين هم مي‌گوييم بله قربان. بله قربان، بله قربان است.
امّا ببينيد، هر بله قرباني يك كُدي دارد. اصلاً مي‌شود كسي جاي انبياء را پر كند؟ اخيراً، چه كتابي را ما مي‌توانيم پيدا كنيم كه به اندازه‌ي قرآن نكته داشته باشد. من ديروز يا امروز به اين آيه رسيدم، قرآن مي‌فرمايد: «وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ»،[2] خانم‌هاي پيغمبر خودتان را لوس نكنيد، از شما بهتر هم هست، عسي ربُّه...، چون دو نفر تظاهر عليه. مي‌فرمايد كه و إن تظاهر عليه، شما دو تا زن پيغمبر راز پيغمبر را فاش كرديد! تظاهرا عليه؟! مي‌خواستيد كودتا كنيد از نظر رازداري.
«فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ». جالب اين است كه قرآن در جاي ديگر مي‌گويد: «و إن تولّوا»؛ اگر مردم گوش ندادند، «إنّ الله هو مولاه»، ولي دو تا زن كه با هم گره خوردند، مي‌گويد خدا، نه فإنّ الله هو مولاه، جبريل، صالح المؤمنين و الملائكه، همه بسيج شدند چون دو تا زن تظاهرا. بعد مي‌فرمايد: «إِنْ طَلَّقَكُنَّ»؛ اگر شما را طلاق دهد؛ «عسي أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ»؛[3] زن‌هاي بهتر از شما هستند. آن وقت ببينيد خيراً مِنْكُنّ را چه گفته است؟ زن‌هاي بهتر از شما: مسلمات، مؤمنات، قانتات، تائبات، عابدات، سائهات»،[4] در همه‌ي كمالات از شما بهترند، ‌آخرش هم مي‌گويد: «ثَيِّباتٍ وَ أَبْكاراً». اين‌جا چرا «واو» آورده است؟ چرا بين آنها «واو» نگفت؟ مسلمات، مؤمنات، قانتات،... هيچ كلام واو ندارد، امّا به باكره و بيوه كه رسيد، مي‌گويد: سيّباتٍ و أبكارا، «واو» چيست؟ چون آن كمالات در يك زن جمع مي‌شود. يعني مي‌شود يك زن مؤمنه، مسلمه، قانته، تائبه، عابده، سائبه باشد. امّا يك زن نمي‌شود، هم باكره باشد، هم بيوه. لذا اين جا، يك واو گذاشته است. چه كتابي را پيدا مي‌كنيد كه واوش نكته دارد.
وقتي از امام سؤال كردند چرا شما در مسح سر اين جا را مسح مي‌كشي؟ چرا مثل اهل سنّت همه سر را مسح نمي‌كشيد؟ فرمود قرآن مي‌فرمايد: «فَامْسَحُوا بِرُئُوسِكُمْ»[5]. «بِ» آورده است. «فَامْسَحُوا رُئُوسِكُمْ» نگفته است، اگر مي‌گفت رئوسكم، چنين مي‌كرديم، وقتي مي‌گويد «ب»، لمكان الباء. چه كتابي را پيدا مي‌كنيد كه در تمام حرف‌هايش يك نكته باشد؟ گاهي بنده از يك آيه، چهل نكته بيرون مي‌كشم و حال آن كه شما بنده را مي‌شناسيد، من سوادي ندارم؛ من سطح را خواندم، يك دو سه سالي هم خارج را خواندم، ولي خودم را انداختم در قرآن.
آيه‌اي پيدا كرده‌ام در آن شصت و هفت نكته است و من چندي است كه در دانشگاه تهران تفسير مي‌گويم، يك روز اساتيد را جمع كرديم، گفتيم هر استادي در رشتة خودش يك سطر بنويسد كه در هر كلمه‌اش نكته‌اي باشد. امكان ندارد اساتيد دانشگاه در رشته‌اي كه واردند، بتوانند يك سطري بنويسند كه هر كلمه يك سطر نكته داشته باشد. علامه‌ي طباطبايي در سوره‌ي بقره، آيه‌ي صد مي‌گويد: يك ميليون و دويست هزار معنا دارد. نفهميده‌ايم قرآن چيست؟ امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: بحرٌ لايُدرك قَعْرُه؛[6] دريايي كه عمقش درك نشده است. مزه‌ي قرآن را هنوز نچشيده‌ايم. شب مبعث است. اقرأ.[7] سراغ إقْرأ بياييم. چه اشكال دارد مدرسه‌ي فيضيه هر شب، قبل از نماز مغرب آيت الله اشتهاردي، كسي پنج دقيقه تفسير بگويد؟ نه، يك دقيقه تفسير بگويد. من تفسير نيم دقيقه‌اي تهيّه كرده‌ام. تفسير يك دقيقه‌اي، تفسير دو دقيقه‌اي؛ مي‌شود. مثل كلمات قصار. يك وقت پايين همين جا برنامه داشتم، تفسير نيم دقيقه‌اي را براي برادرها مثال زدم. گفتم در قرآن تفسير نيم دقيقه‌اي است. در قرآن تعدادي «كُلوا»، يعني «بخوريد» است. كنار هر «كُلوا» يك مسئوليت است. در جايي مي‌گويد: «كُلوا« و «اشكُروا».[8] جاي ديگر مي‌گويد: «كلوا و عملوا الصالحات»،[9] از انرژي‌اش كار خوب بكن. يك جا مي‌گويد: «كُلوا لا تَطْغَوا».[10] يك جا مي‌گويد: «كُلوا لا تُسرفوا»،[11] پرخوري نكن. به زنبور عسل هم مي‌گويد: «كُلي»، گل مكيدي، «ثُمّ اسلُكي»[12] تو هم بايد عسل درست كني.
پس در قرآن بخور، بخور نيست. هر خوردني يك مسئوليتي دارد. چه قدر زيبا است كه اساتيد حوزة ما قبل يا بعد از درس‌شان، يا چهارشنبه يك آيه‌ي كوچكي را تفسير كنند. آن وقت طلبه‌هاي ما قرآني مي‌شوند. وقتي مي‌خواهند حرف بزنند با قرآن حرف مي‌زنند. إقرأ، بخوانيد. ما قرآن را بيشتر مي‌خوانيم يا بولتن و روزنامه‌ها را؟ سهم قرآن داده شده است يا نه؟ آيت الله العظمي وحيد خراساني نواري به من داد و گفتند اين نوار را گوش بده. بنده گوش دادم، بعد خودش هم شفاهاً فرمود، الآن كه پير شده‌ام فكر مي‌كنم آيا وقتم را بيشتر در كفاية گذرانده‌ام يا در آيات قرآن تدبّر كرده‌ام؟ هر درسي را نخوانيد، ‌توبيخ نمي‌شويد.
[1] . سوره والعصر.
[2] . تحريم، 4؛ اگر بر ضد او دست به دست هم دهيد نمي‌توانيد كاري از پيش ببريد، زيرا خداوند، جبرئيل و مؤمنان صالح و ملائكه ياور او هستند.
[3] . تحريم، 5.
[4] . همسران، مؤمن، متواضع، توبه‌كار، عابد هجرت كنند زناني غير باكره و باكره.
[5] . مائده، 6؛ به سرهاي‌تان مسح كنيد.
[6] . نامه 25.
[7] . علق، 1.
[8] . سبأ، 15؛ بخوريد و شكر كنيد.
[9] . مؤمنون، 51؛ بخوريد و عمل صالح انجام دهيد.
[10] . طه، 81؛ بخوريد و طغيان نكنيد.
[11] . اعراف، 31.
[12] . نحل، 69.
@#@ شما يك دور اصول نخوانده‌ايد، پس خيلي بدبختي! شما يك دور فقه نخوانده‌ايد، بدبختي. الفيّه حفظ نيستي، كامپيوتر بلد نيستي؟ انگليسي، رانندگي بلند نيستي. عرفان نخوانده‌اي؟ حكمت نخوانده‌اي، فلسفه نخوانده‌اي؟ بدبخت! تنها جايي كه به ما نمي‌گويند، بدبخت راجع به تدبّر در قرآن است. مي‌فرمايد: «افلا يتدبّرون القرآن»؟ مي‌گويم: نه، مي‌گويد: ام علي قلوبهم اغفالها.[1] تنها علمي كه در آن توبيخ است قرآن است. إقرأ. شب مبعث است، بياييد اول سال تحصيلي قرآن را از مهجوريّت نجات دهيم. عصر امروز اساتيد را در جايي دعوت كرديم. خدمت اساتيد عرض كردم، يكي از علما اگر نامه ببرم مي‌شناسيد. لكن از نام بردن معذورم، مي‌گفت در مدينه، مسجد النّبي، حالي و اشكي و گريه‌اي و... گفتم يا رسول الله از ما راضي هستي يا نه؟ من لاي قرآن را باز مي‌كنم، بگو حالت چه طور است؟ مي‌گفت تا لاي قرآن را باز كردم اين آيه آمد: «وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً».[2] چه اشكالي دارد آن كسي هم كه سيوطي مي‌خواند يك آيه بشنود. اصلاً ما معاونت تهذيب را مي‌خواهيم چه كنيم؟ تهذيب من قرآن من است. مگر شك داريم كه قرآن يزكّيهم.[3] درس تفسير بگوييم. من خدمت معاونت تهذيب هم عرض كردم، استاد اخلاق آيه‌اي را باز كند؛ غيبت يا نفاق يا شرك يا توحيد يا هر چه هست، قرآن را باز كند. قرآن خيلي نكته دارد. اصلاً قرآن تهذيب مي‌كند. اساساً اگر قرآن مرا تهذيب نكند، حرف چه كسي مي‌خواهد من را تهذيب كند؟ مگر قرآن نور نيست؟ وَ چگونه مَنِ بي‌قرآن يعني منِ بي‌نور مي‌توانم يُخرج النّاس من الظّلمات الي النور. مي‌خواهيم موعظه كنيم، قرآن كتاب موعظه است. نزد علامه‌ي طباطبايي رفتم. گفتم مي‌خواهم راجع به معاد كار كنم. گفت متن قرآن و متن روايات را ببين. يك دور، ‌قرآن و يك دور روايات را ديديم؛ ديديم كافيِ كافي است، ‌همه چيزي در قرآن است.
قرآن و فكر، قرآن و چشم، قرآن و غذا، چه قدر آيه. به قصد حقوق قرآن را نگاه كنيد. به قصد مديّريت نگاه كنيد. شايد بنده‌ي طلبه بي‌سواد، پانصد ـ ششصد نكته‌ي مديريتي در قرآن كشف كرده‌ام. قرآن را بايد با هر قصدي نگاه كنيم. نه به اين كه احتمالاتي بخوانيم؛ يُمكن، لعلَّ، يُحْتَمل، كه بيشتر گيج شويم. قرآن را باز كنيم. دو سه نفر هم بشويم، به تنهايي، خسته مي‌شويم. هر كسي تفسيري ببيند. چهار ـ پنج تا، يك دور تفسير، جمعه‌ها مباحثه‌ي تفسيري كنيم. خدا آيت الله سيد مهدي روحاني و آيت الله احمدي ميانجي را رحمت كند، چهل سال روزهاي پنجشنبه و جمعه مباحثه‌ي تفسيري داشتند. به نحوي باشد كه با قرآن حرف بزنيم. آن وقت نسبت‌هاي قرآن چه قدر مهم است! مثلاً مي‌خواهيد اسرار نماز بگوييد. چه قدركتاب اسرار نماز نوشته شده است! بهترين اسرار نماز در خود قرآن در چهار تا آيه است. 1. نماز شكر مُنعم است. كدام آيه؟ «فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ».[4] به چه دليل نماز شكر منعم است؟ «رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ».[5] فايده‌ي دوم نماز، «تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ»[6] فايده‌ي سوم نماز: « أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي».[7] ذكر چه فايده‌اي دارد؟ «بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»،[8] اطمينان چه فايده‌اي دارد؟ «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي...».[9] قدم به قدم. اقم الصلاة لذكري به ذكر تطمئن، به اطمينان، ارجعي الي ربّك. يك پرواز است. آيات قرآن را پهلوي هم بچسبانيد چه چيزي از آن در مي‌آيد! بچه را به مسجد ببريد. چرا؟ چون قرآن مي‌گويد: مسجد مي‌رويد زينت ببريد؛‌ «خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ»،[10] زينت چيست؟ «المال و البنون زينة الحياة الدّنيا»[11] مسجد مي‌رويد دست بچه را بگيريد بياوريد، پول را هم در جيب‌تان بگذاريد كه هم به فقير كمك كنيد و هم.... چيزهايي كه در قرآن يك بار و چيزهايي كه در قرآن دوبار گفته شده است. حتّي آياتي را كه فكر مي‌كنيم ربطي به زندگي ما ندارد. گاهي وقت‌ها آدم فكر مي‌كند اين آيات مثلاً بي‌ربط است. يا مثلاً كم ربط است. همان آقا كه مي‌گويد تجربه‌ي ديني، مي‌دانيد چه مي‌گويد: مي‌گويد تاريخ مصرف بعضي آيات تمام شده است. مي‌پرسيم كدام‌ها؟ مثلاً يكي از آياتي كه فكر مي‌كنيد تاريخ مصرفش تمام شده، نام ببريد. تو هنر نداري از اين آيه نكته درآوري و الا مگر قرآن تاريخ مصرف دارد؟ من يك آيه مي‌خوانم ببينيد چيست؟
سوره‌ي نحل آيه‌ي پنجم مي‌فرمايد: «وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُون»[12]. گله‌ي ميش و بز و گوسفند كه آغول و طويله مي‌روند قشنگ است. صحرا هم مي‌روند قشنگ است. حالا شما دكتراي انرژي اتمي و خلبان‌هاي اِف شانزده را دعوت كنيد، بگوييد بز، داخل طويله مي‌رود قشنگ است. مي‌گويد: بله، تاريخ قرآن ديگر تمام شده است. مگر من چوپان هستم، حرف‌هاي پيغمبر به درد آن زمان مي‌خورده است. امّا قرآن چه مي‌گويد؟ شما بررسي كنيد. چرا در قرآن «حين» تكرار شده است، امّا «جمال» يكي بيشتر نيست. در تمام قرآن يك جمال است آن هم به گله‌ي ميش. اين همه زيبايي در جامعه مي‌بينيم؛ دخترها، پسرها، سنگ‌ها، گل، بلبل، پرنده، چرنده، مظاهر زيبايي خيلي زياد است. خدا همه را وِل كرده به گله‌ي ميش گفته است زيبا است. خوب، فكر كن ببين علت چيست؟ فكر مي‌كنيم، چيزهايي به ذهن مي‌آيد: گله ميش خصوصياتي دارد: گله ميش به احدي وابسته نيست. خود كفا است. 2. گله ميش با پاي خود شكمش را سير كرده است. 3. گله ميش شير و كشك و ماست هم براي صاحبش آورده است. 4. گله ميش در حال حركت است. 5. گله ميش تك‌روي نمي‌كند؛ دسته‌جمعي حركت مي‌كند. 6. گله‌ميش سالم رفت و سالم برگشت، خوراك گرگ نشد.
مي‌خواهد بگويد، آقاي خلبان، آقاي دكتر انرژي اتمي، فكر نكن تاريخ قرآن تمام شده است، جامعه‌اي زيبا است كه خود كفا باشد. جامعه‌اي زيبا است كه سير باشد، جامعه‌اي زيبا است كه شير براي صاحبش هم بياورد، يعني گرسنه‌ها را هم سير كند. جامعه‌اي زيباست كه در حال رشد و حركت باشد نه ركود. جامعه‌اي زيبا است كه حركتش دسته‌جمعي باشد نه تك‌روي. جامعه‌اي زيبا است كه گرگ‌هاي بين‌المللي با تَشَر و تصويب‌نامه‌ها اين‌ها را نبلعند. « وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ...». اساساً قرآن كه مي‌گويد براي فتوكپي‌اش مي‌گويد. و گرنه اگر قصة يوسف براي يوسف بود كه من چه خاكي بر سرم بكنم؟ يوسفي بود و برادرهاي حسودي داشت و به اسم بازي او را بردند، الآن چه به درد من مي‌خورد، اصلاً قصة يوسف را براي يك جمله‌ي آخرش گفته است: « وَ كَذلِكَ نَجْزِي الُْمحْسِنِينَ»[13]. اصلاً قرآن براي «كذلك» آن است. فكر نكن قصةٌ في واقعة تو هم يوسف باشي همان چيزي كه به يوسف داديم به تو هم مي‌دهيم. « وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»[14] كفر نكن قصه مال يوسف است. يوسفي بود، تو هم يوسفي. بچه‌ها او را بردند، شما را هم مي برند. او را به اسم بازي بردند، همه را به اسم بازي مي‌برند. با شعار «إنّا له لَناصحون، إنّا له لحافظون»[15] او را بردند، شما را هم با شعار زيبا مي‌برند. پرتش كردند، شما را هم پرت مي‌كنند. «بدمٍ كذب»،[16] جوسازي مي‌كنند گريه مي‌كنند، اشك تمساح مي‌ريزند، ‌به دروغ مي‌گويند گرگ خورده است. «أكلَهُ الذئب».[17] دروغ، تبليغ نابجا، چه و چه؟ بنابراين قصه‌ي يوسف به خاطر «كذلك» آن است.
برادرها، شب مبعث است. اقرأ. بياييم در حوزه‌ي علميه هم بگوييم اقرأ. سهم قرآن را بدهيد، خلاص! چند تا كفايه، چند تا مكاسب داريم؟ همه سرجايش باشد. ما بايد زياد فقيه داشته باشيم، چون واقعاً در هر شهر ما يك فقيه هم نداريم. الآن نمي‌دانم پانصد نفر فقه است يا نيست؟ ولي بايد سهم قرآن داده بشود. چه تعداد نهج البلاغه داريم؟ چند تا درس نهج البلاغه است؟ امير المؤمنين نبايد در مدرسه‌ي فيضيه غريب باشد. الآن در كشور ما سه نفر كه با هم در بحث تك و پاتك مي‌كنند. عده‌اي مي‌گويند: خدا محوري. ما كاري به مردم نداريم. اكثر هم لايشعرون اكثرهم....، اكثرهم... . خدا از اكثريت... . مردم سالاري چيست! خدا محوري. قل الله ثم ذَرهم. باقي را دور بريز. عده‌اي ديگر مي‌گويند: خدا محوري، يك عده هم دنبالشان هستند، عده‌اي مي‌گويند مردم سالاري. يك عده مي‌گويند شعارهاي سوپر دولوكس غربي،‌ مدنيّت، عدالت اجتماعي، رفاه كارگران و حقوق بشر.
اصلاً تمام اينها را من در چند سطر نهج البلاغه يافتم. به مناسبت بحث زكات نامه‌ي 25 را بررسي كردم، ديدم امير المؤمنين چندسطر دارد كه هم خدا محوري، هم مردم سالاري در آن است هم شعارهاي غربي. بخوانم و خداحافظي كنم. امّا خدا محوري؛ كلمات خدامحوري را ببين. من پهلوي هم مي‌چسبانم. «إنْطَلِق» اي مسئول زكات حركت كن، «علي تقوي الله» اين خدا محوري است. به مردم بگو: «إنّي رسول وليّ الله». فرستاده‌ي علي هستم. آمده‌ام «حقّ الله» بگيرم. زكات حق الله است. تقسيم كنيم «في عباد الله» «علي كتاب الله و سنّت رسول الله» همه‌اش الله الله است. اين خدا محوري است.
[1] . محمد، 24؛ آيا آنها در قرآن تدبر نمي‌كنند يا بر دل‌هايشان قفل نهاده شده است.
[2] . فرقان، 30؛‌پيامبر عرضه داشت:‌پروردگارا قوم من قرآن را رها كردند.
[3] . تزكيه مي‌كنند.
[4] . قريش، 4.
[5] . بقره، 21.
[6] . عنكبوت، 45؛ نماز انسان را از فحشا و منكر باز مي‌دارد.
[7] . طه، 14؛ نماز را به خاطر ياد من برپا كنيد.
[8] . رعد، 28؛ با ياد خداوند قلبها آرام مي‌گيرد.
[9] . فجر، 27 و 28؛ اي نفس روح آرام يافته به سوي پروردگارت برگرد.
[10] . اعراف، 31؛ زينت خود را هنگام رفتن به مسجد با خود برداريد.
[11] . كهف، 46؛ ثروت و فرزندان زينت زندگي دنيا هستند.
[12] . در آنها براي شما زينت و جمال است، هنگامي كه آنها را به استراحت‌گاهشان مي‌گردانيد و هنگامي كه به صحرا مي‌فرستيد.
[13] . صافات، 105؛ همچنين به اهل احسان و نيكوكار پاداش مي‌دهيم.
[14] . نساء، 88؛ همچنين به اهل ايمان مي‌بخشيم.
[15] . يوسف، 11 و 12؛ ما خير خواه و نگهبان او هستيم.
[16] . يوسف، 18؛ با خوني دروغين.
[17] . يوسف، 17، او را گرگ خورد.
@#@ چه چيزي مي‌خواهيم؟! امّا مردم سالاري را در اين نامه ببينيم، «تقوم فيهم» مردم را احضار مكن، تو داخل مردم برو، احترام مردم را بگير. «تُسّلّم عليهم» تو بر آن‌ها سلام كن. «سَل هم»، سؤال كن زكات دارند يا نه. «فإن قالوا لا فلا تراجِعْهم»، اگر گفتند زكات نداريم يك بار ديگر بازرس نفرست. اگر گفتند زكات داريم «خيِّرْهم» اختيار بده اين شتر يا آن شتر را بده، اگر اين شتر را داد پشيمان شد، «إنْ استقالوك: إقاله، گفت: آقا اين شتر را بر گردان يك شتر ديگر بردار. «فإن استقالوك فاقِلهم»، معامله را برگردان. أحدي را نترسان: «لا تُروّهنَّ أحداً منهم»، «لا تُنفّرَنَّ أنعامَهُم»، شترشان را رم مده. خودشان را نترسان. «لا تدخلنّ بيوتهم بغير إذنهم» در همه‌ي اينها «هم» يعني مردم‌سالاري. اصلاً چه كسي حرف حسابي دارد كه بزند. ما از نهج البلاغه و قرآن غافل شده‌ايم اين‌ها براي‌مان مزه مي‌كند. اگر موسي شير مادرش را نمي‌خورد سينه‌ي دايه‌ها را مي‌چسبيد. چون شير مادر راخورد، : و اوحي الي ام موسي ان ارضعي.[1] به مادر موسي گفتيم به او شير بده. كسي كه شير مادر خورد، ديگر سينه‌ي دايه را دهن نمي‌گيرد. ما هنوز شير قرآن و نهج البلاغه را نخورده‌ايم. و لذا به هر مقاله‌اي مي‌رسيم فكر مي‌كنيم خبري است. هيچ خبري نيست، اگر شير مادر خورده بوديم، اين قدر خودمان را در سينه‌ي دايه‌ها نمي‌چسبانديم. ضمير «هُمْ»ها هم يعني به مردم احترام بگذار.
چيز جديدي نزد كسي نيست. اصلاً گفتگوي تمدن‌ها، همه‌اش يعني قال و قال هر چه قالوا است و هر قُل يعني گفتگوي... و امّا شعارهاي سوپر دولوكس غربي «ما خواهان عدالت اجتماعي هستيم». امير المؤمنين در همان نامه‌ي 25 نهج البلاغه مي‌گويد: اگر خواستيد سوار شتر شويد، يك جور سوار شتر شويد، نكند يك شتر را سه ساعت، يك شتر را يك ربع، سوار شويد. «وليعدلِ» مراعات عدالت كن. «بين سواحباتها» سواحب يعني جمع ساحبه، حيواناتي كه سوارش مي‌شويد. تو آن عدالتي كه براي بشر مي‌گويي و هنوز كسي نتوانسته است پياده كند، عدالتي كه شما براي بشر مي‌گويي، امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ براي گاوها و شترها گفت است.
ما خواهان رأفت هستيم، امير المؤمنين مي‌گويد زكات شتر را كه مي‌گيريد بين شتر و بچّه شتر فاصله نيندازيد، «لا يُحَوّلَ بين ناقةٍ و بين فصيلتها....» شير مي‌دوشيد يك مقدار شير در پستان براي گوساله بگذاريد، همه را ندوشيد. اگر دو تا جادّه‌ي كوير و علفزار است، از جادّه‌ي علفزار برو و اگر خواست علف بخورد منع‌اش مكن. حتي به گوساله رأفت. عدالت حتي بين سوار شدن. ما خواهان رأفت، عدالت و...!
بعد مي‌گويد «و ليُرَفّه علي اللّاغب» به حيوان خسته رفاه بده.»، ما خواهان رفاه كارگرانيم، بابا، حضرت امير ـ عليه السّلام ـ خواهان رفاه شترها است، كارگر كه انسان شريف است. كسي حرف تازه‌اي ندارد. امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرمود: «شرّقا أو غرّبا» به شرق و غرب برويد، كسي حرف تازه‌اي ندارد. خدمت برادر عزيزمان آقاي خسروپناه بوديم، از اين شبهات سكولار و تجربه ديني و...، هر چه گفت من يك آيه‌ي قرآن خواندم، آقاي خسروپناه گفت: خوشا به حالت. مگر ما شك داريم! ما هرچه مي‌خواهيم در قرآن است. برادرها يك نهضتي، همه‌تان كنار درس‌تان تفسير بخوانيد. در هر كوچه‌اي دو سه روحاني است، به همسايه‌هايتان بگوييد، مابين الطلوعين مي‌خواهيم از قرآن شروع كنيم، يك تفسير تو ببين، يك تفسير من. ضمناً اين را هم به شما بگويم يكي از چيزهايي كه در مُخ فرو رفته اين است كه مي‌؛ويند بعد از علامه‌ي طباطبايي مگر مي‌شود تفسير نوشت؟ بسم الله الرحمن الرحيم، هيچ كس راجع به قرآن حرف آخر را نزده است. اين كه قرآن به همه مي‌گويد بخوانيد «فاقْرؤا» به همه هم مي‌گويد تدبر كنيد:‌ «أفلا يتدبّرون»، پيداست، اين شاخه آن قدر ميوه دارد كه هر كس تكانش بدهد چيزي گيرش مي‌آيد. اگر همه ميوه‌ها را «مفيد»، «حلّي»، «طوسي» صندوق كرده‌اند، پس چرا خدا به من هم مي‌گويد تو هم شاخه بتكان؟
آغاز سال تحصيلي است. چه حوزه برايتان درس بگذارد، چه نگذارد بنده و آقاي درّي كنار همين حوض يك خاطره‌ي تلخي از قديم در ذهنم بود. الحمدلله حوزه‌ي علميه خيلي عوض شده است. يادم است كه ما لمعه مي‌خوانديم و در كنار همين حوض مباحثه‌ي تفسير داشتيم. مرتب مي‌آمدند و به ما نگاه مي‌كردند. عجب! چرا به ما نگاه مي‌كني؟ زماني الميزان مباحثه مي‌كرديم يكي آمد با پايش الميزان را پرت كرد، فرمود: بلند شويد و ملّا شويد و دست از اين بازي‌ها برداريد.
گفتيم: يعني خدا سواد ندارد؟ چه اشكالي دارد.
زشت است، همه مي‌دانيم علي اصغر، شش ماهش است، يكي نمي‌داند نهج البلاغه چند خطبه دارد. آيت الله العظمي مكارم مي‌فرمود: براي كلّ نهج البلاغه در هزار و چهارصد سال پانزده شرح نوشته شده است! امير المؤمنين غريب نيست؟ نهج البلاغه بايد تعداد پانزده شرح داشته باشد؟!
من در توبيخ‌هاي قرآن بررسي كردم. ديدم يك توبيخ از همه سخت‌تر است، توبيخ‌هاي قرآن به آدم‌هاي نااهل اين است: «كمثل الحمار»، «كمثل الكلْب»، «كالحجارة»، «كالأنعام». يك فكري در اينها كردم، ديدم با اين كه اين‌ها مورد توبيخ‌اند،‌امّا يك جايي هم به درد مي‌خورند. كمثل الحمار، الاغ براي باركشي كه خوب است، «تحملُ أثقالَكم»، «كالأنعام»، خوب انعام، شير گاو كه خوب است؛ «و لكم في الأنعام لعبرة».[2] «كالحجارة»، حجارة براي بنّايي كه خوب است. «و تنحتون من الجبال بيوتا».[3] «كمثل الكلب»، سگ كه وفادار است. «وكلبهم باسطٌ». يك توبيخ در قرآن ديدم كه قابل تحمل نيست، از گاو و خر هم بدتر است. ديگر پُكيدم، پهلوي يكي از علما رفتم، گفتم آقا، يك چيزي در قرآن پيدا كردم منفجر شدم. مي‌خواهم تصميم را عوض كنم. گفت: چيست؟ گفتم: قرآن گفته است؛ كشكي، پوكِ پوك. يعني حجارة هم نيستي. يعني من سنگ هم نيستم؟! نخير! آيه‌اش اين است: «يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَيْ‏ءٍ».[4] «لَسْتُمْ عَلى شَيْ‏ءٍ» يعني سنگ هم نيستيد. « يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَيْ‏ءٍ حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ»[5] كه قرآن است.
«اقرأ» در حوزه غير از «إقرأ» در عوام است. تا كتاب آسماني برپا نشود. به هر طلبه مي‌گويند چه مي‌خواني، مي‌گويد تفسير، مكاسب، تفسير، خارج. چه مي‌گويي؟ يك تفسير، يك نهج البلاغه، يك كفايه. چه مي‌گويي؟ خارج، تفسير. تفسير بايد در بورس بيايد. چهارصد رسالة مكاسب و كفايه و خارج، آن وقت تفسير سه چهارتا؟ پس سهم قرآن ادا نشده است.
در قيامت مي‌گويند اقرأ وَرْقَأ.[6] در جنگ احد حضرت فرمود: هر كس قرآن بيشتر بلد است، اول بر آن جنازه‌ي شهيد نماز مي‌خوانم. در جبهه حضرت پرچم را گرفت به يك كس ديگر داد. گفتند چرا چنين كردي؟ فرمود: ‌اين بيشتر قرآن مي‌داند. اصلاً وظيفه‌ي مدرسه‌ي فيضيّه‌ها چيست؟ تربيت عالم ربّاني. به نظر شما عالم ربّاني چيست؟ رَبَبَ و رببا و...! از لغت بيرون بياييد. قرآن گفته است عالم ربّاني كيست؟ آيه‌اش اين است؛ «كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ».[7] دو تا كنتم، دو تا فعل مضارع كنت تعلمون الكتاب و بما كنتم تدرسون. معاد مي‌خواهيد بگوييد؟
تقريباً هزار آيه راجع به معاد است. تربيت مي‌خواهيد بگوييد؟ بنده بيست و چهار سال است در تلويزيونم و برنامه سخنراني دارم و پربيننده‌ترين بحث‌هاي مذهبي هم به لطف خدا بحث بنده است، البته اين دليل بر قيامتم نيست. خدا آيت الله بهاء الديني را رحمت كند. گفت قرائتي: يك دفعه نگويي من خيلي مشتري دارم، يك ميمون هم برقصد نگاهش مي‌كنند. قرائتي و رقص ميمون يك جور است جز اين كه روز قيامت روسفيد باشي. به سلمان گفتند: ريش تو بهتر است يا دم سگ؟ فرمود هر كدام از پل صراط بگذرد. «إنّ الفقر و الغناء بعد العرض علي الله».[8] حساب قيامت را نمي‌دانم، امّا فعلا بعد از بيست و چهار سال نه حرفهايم تمام شده است، نه مردم خسته‌ شده‌اند. به هر منبعي متصل شده بودم، سال دوم پنجم، تمام شده بود، ولي مگر قرآن تمام مي‌شود. هرچه به قرآن نگاه مي‌كني حرف در مي‌آيد. بنابراين تقاضاي من در آغاز سال تحصيلي اين است كه «اقرأ». اقرأ حوزه با اقرأهاي ديگر فرق مي‌كند. با قرآن حرف بزنيم، سؤال مي‌كنند آقا، در انتخابات به چه كسي رأي بدهيم. درباره انتخابات هشت آيه داريم: «علم» است؛ «هَلْ يستوي الذين يعلمون...».[9] «تقوا» است؛ «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ».[10] «مسابقه است»: «وَ السَّابِقُونَ»..[11] هجده تا «و الذين امنوا و لم يهاجروا». «امين» است؛ قوي الأمين».
«لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا»[12] «غافل» نه، « وَ اتَّبَعَ هَواهُ» نه، « وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً» نه، « لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ»،[13] « لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ»، تمامِ لا تطع لاتطيعوا، لا تتّبع، لا تتّبعوا، زير هم بگذار يك قطار مي‌شود.
كساني كه اين صفت را دارند به درد رهبري نمي‌خورند. پس چه كسي به درد رهبري مي‌خورد؟ «و امّا مَن كان من الفقهاء، حافظاً لِنفسه و...، أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ...».[14] از اين‌ها اطيعوا، از اينها لاتطيعوا. اين‌ها را پهلوي هم بگذاريد. هرچه مي‌خواهيد در قرآن است. امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرمود: من لب كه تكان مي‌دهم از من بپرسيد از كجا درآورده‌اي تا من بگويم كه ريشه‌ي اين حديث من از كدام آيه است. در كنار درس‌هاي ديگر سراغ قرآن برويم. از درس‌هاي ديگر نكاهيم، امّا به قرآن بيفزاييم؛ «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ».[15]
[1] . قصص، 7؛ به مادر موسي وحي نموديم كه به او شير بدهد.
[2] . هر آينه براي شما در چهارپايان محل عبرت است.
[3] . شعراء، 149؛ در كوهها خانه‌هاي مي‌تراشيد.
[4] . مائده، 68.
[5] . اي اهل كتاب شما هيچ آيين صحيحي نداريد مگر اينكه تورات و انجيل و آنچه از طرف پروردگار بر شما نازل شده است برپا داريد.
[6] . بخوان و ترقي كن.
[7] . آل عمران، 79؛ مردمي الهي باشيد آنگونه كه كتاب خدا را مي‌آموختيد و درس مي‌خوانديد.
[8] . فقر و داراي بعد از عرضه كردن بر خداوند مشخص مي‌شود.
[9] . زمر، 9؛ آيا كساني كه مي‌دانند با آنهايي كه نمي‌دانند يكسانند؟
[10] . حجرات، 13؛ بزرگوارترين شما باتقواترين‌تان است.
[11] . واقعه، 10.
[12] . كهف، 28؛ كسي قلبش را از يادمان غافل كرديم پيروي نكن.
[13] . اعراف، 142.
[14] . نساء، 59؛ از خدا و رسول و اولي الامر اطاعت كنيد.
[15] . علق، 1؛ بخوان به نام پروردگارت كه خالق است.
پيش‎درآمد [1]
بسم الله الرحمن الرحيم
شب مبعث اشرف كائنات و گل سرسبد جهان آفرينش حضرت محمد مصطفي(ص) را به پيشگاه مقدس حضرت ولي عصر امام زمان (عج) و رهبري فرزانه انقلاب، مراجع عظام تقليد و شما شاگردان مكتب انسان‌ساز امام صادق(ع) تبريك عرض مي‌كنيم.
يكي از ويژگي‌هاي بارز انسان پرسش‌گري است، زيرا انسان موجودي است كه بر اساس ابعاد وجودي خويش به سوي قله‌هاي ترقي، كمال و سعادت در حركت است. براي وصول به بالاترين مدارج، نخستين نياز او اين است كه خود را از ظلمت و حيرت برهاند و به صفا و نورانيت برساند. از سوي ديگر گاهي ممكن است در مواجهه با رخدادهاي گوناگون فكري، اجتماعي، علمي و عقيدتي انسان، ناخودآگاه دچار شك و شبهه شود و يا ممكن است بر اثر انحراف و اعوحاج فكري گمراه شده، در نتجه شبهه افكني نمايد. بر اين اساس مقابله و مبارزه فرهنگي با جبهه خطرناك شبهه افكنان از وظايف و مسئوليت‌هاي قطعي متفكران اسلامي مي‌باشد.
انديشمندان و فرهيختگان مسلمان در طول تاريخ اين مسئوليت را به شايستگي انجام داده‌اند. كه نمونه‌هاي آن را در آثار ارزنده علامه طباطبايي (ره) و استاد شهيد مطهري به وضوح مي‌توان ديد كه به تناسب شبهات زمان، قد برافراشته و جبهه شبهه افكنان را با قوت و قدرت در هم كوبيده و بسترهاي مناسب را براي پاسخ‌گويي به شبهات دگرانديشان براي نسلهاي بعد از خود را نيز مهيا ساخته و به يادگار گذاشته‌اند. كتابها و آثار ارزنده استاد مطهري و علامه طباطبايي به ويژه تفسير گرانسنگ «الميزان» گواه بر اين مدعا است.
در دوران حاضر نيز با شبهات گوناگون و فراواني روبرو بوده و هستيم كه فرهيختگان اسلامي به بسياري از آنها پاسخ گفته‌اند.
يكي از مباحثي كه ضروري است، در اين محفل علم و دانش مورد تحليل و بررسي قرار گيرد، رهيافت تجربه ديني است. از اين روي براي شناخت اجمالي اين رويكرد، نخست لازم است به تعريف آن بپردازيم.
واژة تجربه در معاني مختلفي به كار مي‌رود كه بعضي از آنها عبارتند از:
1. فراگرفتن دانش يا هنري كه از طريق عمل و فعاليت مكرر در متن زندگي و در برخورد با حوادث و وقايع گوناگون و در معاشرت با انسان‌هاي مختلف، اين گونه تجربه حسي و همگاني است و از طريق تكرار به دست مي‌آيد.
2. نوعي عكس العمل رواني يا احساس دروني كه باعواطف همراه است. مثلاً احساسي كه در حالت ترس يا بيماري به شخص دست مي‌دهد، به عنوان تجربه وي از ترس يا بيماري تلقي مي‌شود.[2]
از نگاه ديگر «تجربه واقعه‌اي است كه شخص از سر مي‌گذراند (خواه به عنوان عامل و خواه به عنوان ناظر) و نسبت به آن آگاه و مطلع است، براي مثال، تجربة مسابقات جهاني بيس‌بال، هم مي‌تواند شركت در آن مسابقات باشد، هم مي‌تواند حضور در محل تماشاي آنها باشد، و نيز اگر تجربه به معناي وسيع و مع الواسطه را منظور كنيم، مي‌تواند ديدن آنها از طريق تلويزيون يا شنيدن از طريق راديو باشد.»[3]
تجربه‌ها، داراي انواع گوناگوني مي‌باشند و آنچه در اين گفتار مورد نظر ما است، تجربة ديني مي‌باشد، كه غير از تجربه‌هاي متعارف است.
تجربة ديني، عبارت است مواجهه با امر الوهي و امر متعالي «و آگاهي به امر متعالي و سرسپردگي در برابر اوست».[4]
بالاخره «تجربه ديني از منظر غربيان، آگاهي بي‌واسطه از مقام الوهيت است، اين آگاهي كه در يك سلسله شرايط مادي نيز فراهم مي‌آيد، زاييدة مواجهه فرد با خداوند است، مواجهه‌اي كه نوعي ره‌يافت روحي و وضعيت رواني همراه با احساس آرامش و اطمينان و اميد و سرسپردگي تام به متعلق را فراهم مي‌آورد. ديني بودن در مقوله تجربه ديني به جهت متعلق آن؛ يعني موجود فوق طبيعي (خداوند يا تجليات اوست).[5]
«پيشينة تاريخي»
خاستگاه اين رويكرد جهان غرب مي‌باشد. آنان به اين نتيجه رسيده‌اند كه آموزه‌هاي ديني كليسا قابل دفاع نيست و از طرفي هم عقل معرفت‌آموز نيز نمي‌تواند پشتوانة مستحكم عقايد ديني باشد، بدين روي به رهيافت تجربه ديني روي آوردند، اولين كسي كه اين اصطلاح را به كار برده «فردريك دانيل ارنست شلاير ماخر(1768 ـ 1834) فرزند يك كشيش ارتشي در سيلزياي شمالي بود... شلاير ماخر به اين نتيجه رسيده كه جوهر دين نه فعاليت است و نه معرفت، بلكه چيزي است كه در هر دو مشترك است. در كتاب سخنرانها آن را اينطور تعريف كرده است: «وجود احساس و ذوق براي ابديت».
در همان زمان كتاب ايمان مسيحي را نوشت كه مي‌توانست در آن، موضوع را قدري روشن‌تر بيان دارد؛ «عنصر مشترك در تمامي تبيين‌هاي گوناگون ديني... اين است: آگاهي به توكل محض يا پيوند داشتن با خدا». پس جوهر دين عبارت است از احساس توكل محض. شلاير ماخر در كاربرد اين عقيده، آن را به نوعي صفت مشترك تجربه ديني و نيز معياري براي سنجيدن ديگر ارزشهاي تعاليم مسيحي تبديل كرد.»[6]
«ابعاد تجربه ديني»
تجربه ديني داراي ابعاد مختلفي مي‌باشد، كه عبارتند از:
1. بعد روان‌شناختي؛ 2. پديدار شناختي؛ 3. معرفت شناختي؛ 4. بعد فلسفي.[7]
اينك براي روشن شدن زواياي گوناگون بحث از محضر حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاي قرائتي بهره‌مند مي‌شويم.
[1] حجت‎الاسلام والمسلمين يدالله دادجو.
[2] . تجربه ديني،‌علي رباني گلپايگاني، ص 3.
[3] . عقل و اعتقاد ديني، مايكل پترسون و ديگران، ترجمه احمد نراقي، ابراهيم سلطاني، ص 37.
[4] . فلسفه دين، دكتر احمد بهشتي، ص 239.
[5] . كلام جديد، عبدالحسين خسروپناه، ص 296.
[6] . فلسفه و ايمان مسيحي، مؤلف: كالين براون، ترجمه طاووس ميكائيليان.
[7] . فرهنگ واژه‌ها، ص 201 ـ 202.
سئوال : اولاً فرق بين وحي و تجربه‌ي ديني چيست و ثانياً وحي را بعضي از معاصرين به تجربه‌ي ديني تفسير كرده‌اند. وقتي كه تجربه به تعبير مي‌آيد از فرهنگ متأثر است به چهار تا محدوديت انسان؛ يعني محدوديت تاريخي، زباني، اجتماعي و جسماني در تجربه‌ي او اثر مي‌گذارد و تجربه‌ي ديني پيامبر نيز تافته‌ي جدا بافته‌اي نيست و همچون ديگر تجربه‌ها در زندان محدوديّت‌هاي انسان گرفتار است و راه گريزي از خطا ندارد، لطفاً اين سخن را نقد فرماييد.
جواب : ببينيد، اين الفاظي كه ايشان گفت، ‌يك كلمه، آن كه مي‌گويد تجربه‌ي ديني مي‌خواهد بگويد وحي و نبوت يك رابطه‌ي شخصي است. يك حالي است كه آدم پيدا مي‌كند. منتها عبارت‌ها را عوض مي‌كنند، مثل همان ترياكي‌ها. به يك ترياكي گفتند، مواد داري و ترياك داري؟ گفت: بيا. مي‌روي در اين كوچه، صدمتر كه رفتي دست راستت يك كوچه است. وارد كوچه كه شدي دست چپ‌ات يك كوچه‌ي دو متري است. يك خانه به آخر مانده در مي‌زني و وارد مي‌شوي و به طبقه‌ي سوم مي‌شوي. يك تاقچه در اتاق بزرگ است كه يك قرآن در آن است. به آن قرآن قسم ترياك ندارم. اين را كه ايشان گفت، همان است. تجربه‌ي ديني يعني وحي، يك حال است. جوابش اين است آدم ممكن است با شراب هم حال پيدا كند. با موسيقي هم حال پيدا كند، اصلاً حال چيست؟ در قرآن آمنوي خالي نداريم، معمولاً مي‌گويد آمنوا و عملوا الصالحات.[1] اين كه انسان يك حالت عرفاني خلصه‌اي بين خودش پيدا كند اين براي فرار از مسئوليت‌ها است كه مي‌خواهد بگويد بي‌دين نيستم. ضمناً گوش به هيچ حرفي هم ندهد. بگويد آقا، ولم كن. مثل اين كه به بعضي مي‌گويند...، مي‌گويد آقا قلب من پاك است. يا بعضي‌ها مي‌گويند آقا بگذار نمازم را به فارسي بخوانم. من از تو با خدا رفيق‌ترم. «يريدُ الانسان لِيفجَر امامه»[2]. يعني انسان مي‌داند قيامت است؛ «بلي قادرين علي أن نُسَويّ بنانَه» ما خطهايي از نوك انگشتش هم مي‌توانيم درست كنيم، منتها چرا مي‌خواهد...؟ مي‌گويد: «انسان مي‌خواهد جلوي خودش را باز كند: يريد الانسان...». مثلاً مي‌گويند بابا، ايشان غيبت ندارد. چرا؟ براي اين كه راه غيبت كردن خودش را باز كند. مي‌گوييم آقا اين‌جا خانه‌ي مردم است، مي‌گويد ازكجا آورده است؟ اين كه مي‌گويد از كجا آورده است، يعني بگذار دخالت كنم. تجربه‌ي ديني اين است كه حالتي است فردي، ‌شخصي، حالي. معنايش هم اين است كه ديگر نياز به دستور از بالا نداريم، دستور به عمل صالح نداريم، ‌اصلاً كل دستورات احكام روي هوا مي‌رود. و دين حالت است يعني بابا، ولم كن. اين‌ همان مسأله‌ي سكولار است. قديمي‌ها مي‌گفتند وِل كن بابا، اصطلاح امروزِ ول كن بابا سكولار شده است. مثل همان تخم مرغ، مي‌گويند پيتزا،‌ ساندويج. اين اسم‌ها را عوض كرده‌اند.
مرحوم مطهري جهان‌بيني را نوشته بود، من يك وقتي گفتم آقا جهان‌بيني چيست؟ گفت: نترسيد همان چيزهايي است كه قديمي‌ها مي‌گفتند، منبري‌هاي قديم كه روي منبر مي‌رفتند، اول سخنراني، مي‌گفتند: بسم الله الرحمن الرحيم، لا حول و لاقوة الا بالله العليّ العظيم، معنايش اين است كه اين هستي بند به يك حول و قوّه‌اي است. اين هستي بند به يك قدرتي است، اين را جهان‌بيني الهي مي‌گويند. جهان‌بيني مادّي هم اين است كه اين هستي بند به قدرتي نيست. جهان‌بيني الهي يعني بند است، جهان‌بيني غير الهي يعني بند نيست. اين همين است. گفتم خوب حل شد. اجمالاً آيا تجربه‌ي ديني، يعني آيا دين، وحي وجود خارجي ندارد؟ ممكن است اين را هم بگويند كه وحي يك حالتي است كه خود پيغمبر گفته است. يك كسي اين حرف‌ها را زده است. وحي يك حالتي است كه به پيغمبر در خودش يك همچون احساس دست داده است. بله،‌اول بايد صحبت كنيم، شما قرآن را قبول داري يا نداري؟ اين‌هايي كه اين حرف‌ها را مي‌زنند، مي‌گويند: قرآن را قبول داريم. اگر قرآن را قبول داريد: قرآن مي‌گويد: «أنزلنا»؛ أنزلنا يعني از بيرون نازل كرديم. وقتي مي‌گويي از بيرون نازل كرديم يعني فقط يك حالت درون گروي نيست.
سئوال : با توجه به اينكه خود خداوند امر به صلوات مي‌كند، چرا در آيه‌ي «إن الله و ملائكته يصلّون علي النبي» اين صلوات شامل اهل بيت و آل پيامبر نشده است؟
جواب : اولاً اين كه قرآن همه‌ي مسايل را نگفته است. قرآن مي‌گويد كه: «و ليَطّوفوا بيت العتيق»[3] طواف كنيد، امّا هفت‌تاي آن در حديث است. «اقيموا الصلاة»، امّا دو ركعتي‌اش در روايت است. اين جا هم گفته است: « إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ»، آن وقت چگونه؟ روايت داريم از پيغمبر پرسيدند چگونه صلوات بفرستيم. اين جا يك چيز شيريني است، برايتان بگويم. پرسيدند: «كيف نُصّلّي». وقتي آيه نازل شد؛ «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ ... يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا ...» گفتند يا رسول الله «كيف نُصلي». اين را بنده تحقيق كرده بودم در شش كتاب است؛ يعني صحيح مسلم، صحيح بخاري، ‌سنن ابي داود، ابن ماجد. در تمام شش كتاب درجه‌ي يك اهل سنّت بود همه اين را نقل كرده‌اند. كه پرسيدند:‌ كيف نُصلي: كه چگونه صلوات بفرستيم؟ پيغمبر فرمود: اين طوري صلوات بفرستيد؛ «اللّهم صلّ علي محمد و آل محمّد». آن وقت، لطيفه‌اش اين جا است، همان شش كتابي كه مي‌گويند، بگوييد «صلّ علي محمّد و آل محمّد»، تمام شش كتاب نوشته‌اند پيغمبر صلّي الله عليه و سلّم، «آل» را نمي‌گويد. در زمان شاه به آذربايجان بخشنامه كرده بودند كه دبيران مدرسه در مدرسه تركي حرف نزنند، چون بچه‌ها در خانه تركي حرف مي‌زنند، شما فارسي حرف بزنيد كه فارسي‌شان هم قوي شود. رئيس دبيرستان مي‌گفت: بخش‌نامه‌اي كه گفته بود تركي نگوييد،‌ من همان بخشنامه را به زبان تركي گفتم. حديثي كه مي‌گويد بگوييد: «اللّهم صلّ علي محمد و آل محمد»، همان حديث مي‌گويد: «صلّي الله عليه و سلّم». و لذا حديث داريم صلوات ابتر نفرستيد، آل محمد هم باشد. آن وقت شيعيان تانزانيا اين طوري صلوات مي‌فرستند.
چون گفتيم بين محمد و آل‌محمد جدايي نيندازيد، اين‌ها در نفس هم جدايي نمي‌اندازند. ما، ايراني‌ها در نفس جدايي مي‌اندازيم.
سئوال : با توجه به بعضي نظريه‌ها كه مي‌گويند دين خدا كامل و پخته نيست، تجربه‌ي ديني عارفان مكمل و بسط دهنده‌ي تجربه ديني پيامبر است. اين سخن را لطفاً نقد نمائيد.
جواب : عارفان يك بُعد بيشتر ندارند. اصلاً جامعيت يك چيزي است، الآن مكتب‌هايي كه هست، يك مكتب مي‌گويد اقتصاد اصل است. قصّه‌اش را داريد كه يك عده‌اي كور رفتند، فيل بشناسند، گفتند بابا شما كه كور هستيد، چطور؟ گفت: بابا دست مي‌ماليم به يك جايش يك چيزي مي‌گوييم. يكي دست روي پايش گذاشت گفت مثل ستون است. يكي دست به شكمش گذاشت، يكي دست به خرطومش گذاشت، گفت مثل لوله است. مكتب‌ها و ايسم‌ها و ايست‌ها، اين‌ها هر كدام...؛ يكي مي‌گويد اقتصاد درست شود حل مي‌شود. يكي مي‌گويد كه شهوت تأمين شود حل مي‌شود. هر كسي چيزي مي‌گويد. با يك نگاه جامع، اسلام و قرآن ما ديني است. كه هم مي‌گويد طاغوت را بكشيد، آيه‌اش اين است:‌«قاتلوا ائمه الكفر»[4]، از آن طرف مي‌گويد بچه‌ي كوچك كه مي‌خواهد اتاق ننه برود در بزند. «و الذين لم يبلغ الحُلم»[5]، بچه‌هايي كه هنوز محتلم نشده‌آند، ثلاث مرّات در بزنند. از انگشت زدن به در اتاق بچة كوچك تا «فقاتلوا ائمه الكفر». چانه‌ي عارف كجاست يك همچون حرفي بزند. زنده باد قرآني كه شتر را به آسمان وصل مي‌كند، «إلي الإبل كيف خُلِقَت و إلي السماء كيف رُفعت».[6] حرف‌هاي عارف را جز شاگردانش كسي نمي‌تواند بفهمد. قرآن اسپرم و مَني را كنار كهكشان‌ها گذاشته است: «افا رأيتم ما تُمنون؟».[7]
به اسپرم و نطفه‌ي خودت دقت كرده‌اي؟ بعد همان سوره مي‌فرمايد: «فلا اقسم بمواقع النّجوم»،[8] مواقع نجوم يعني مدار ستاره‌ها. نمي‌گويد: ستاره‌ها. آخر هميشه مدار از خودش بزرگتر است. هميشه جاده از ماشين بزرگتر است. يعني تك سلوسل را با مدار ستاره در يك سوره آورده است. آسمان‌ها را با دكّان بقالي پهلوي هم گذاشته است. «و السماء رفعَها و وضع الميزان ألّا تطغوا في الميزان».[9] توازن در كهكشان است، شما در مغازة بقالي توازن را برقرار كن. عارف چيزي نمي‌تواند بگويد. بنابراين ديدي كه مَني با مدار، كهكشان با بقّال، شتر با آسمان، تنگول در خانه با فقاتلوا ائمه الكفر. عظمت قرآن...، بايد گفت حيا هم خوب چيزي است. اين جا مدرسه‌ي فيضيه است. ناله‌اي كه زدم اقرأ بود. تقاضا مي‌كنم از تمام طلبه‌ها مباحثه‌ي تفسيري در كنار درس‌شان باشد. اگر حوزه گذاشت الحمدلله رب العالمين، كما اين كه گذاشته‌اند. اگر هم نبود، خودتان تفسير مطالعه كنيد. و خودم هم يك تجربه‌ي عملي هستم. بيست وچهار سال است جز تفسير هيچ چيز مطالعه نمي‌كنم. همه چيزي هم داريم. گاهي هم روايت مطالعه مي‌كنم. اجمالاً تقاضاي من اين است كه قرآن تعداد 268 قصّه دارد، مي‌خواهيد قصه بگوييد، قصه‌هاي قرآن را بگوييد. چرا قصه‌هايي را مي‌گوييد كه انسان شك دارد كه راست است يا دروغ. همه چيز هم در قرآن است. من خاطراتي هم دارم قبلا گفته‌ام ديگر اين جا تكرار نمي‌كنم.
[1] . والعصر.
[2] . قيامت، 5؛ انسان مي‌خواهد بدون ترس گناه كند و آزاد باشد.
[3] . حج، 29.
[4] . توبه، 12.
[5] . نور، 58.
[6] . غاشيه، 17؛ آيا به شتر نمي‌نگريد كه چگونه خلق شده است، به آسمان نگاه نمي‌كنند كه چگونه برافراشته شده است.
[7] . واقعه، 58؛ از نطفه‌اي كه در رحم مي‌ريزد آگاهي داريد؟
[8] . واقعه، 75؛ سوگند به پايگاه ستارگان و محل طلوع و غروب آنها.
[9] . الرحمن، 7؛ و آسمان را برافراشت و ميزان و قانون در آن گذاشت.
@#@ يك خاطره راجع به پاكستان دارم كه به من گفتند اين جلسه مهمّ است، همه اهل سنّت هستند. همه هم وهّابي درجه‌ي يك. من گرچه گفته‌ام اجازه بدهيد تكرار كنم. در پاكستان رفتيم، آقاي قرائتي حواست را جمع كن، در اين جلسه همه استاد دانشگاه‌اند، همه صاحبان مجله و روزنامه، وهابي درجه‌ي يك. گفتم باشد. ما در ايران هم كه صحبت مي‌كنيم سنّي خيلي است وحشتي از سنّي نداريم. گفت نه، آخر اين جا... گفتم خيلي خوب. ديدم خيلي مي‌ترسد، گفتم آقا نترس. ما يك سخن‌راني كرديم و جمله جمله گفتيم، اين‌ها هم خيلي خوش‌شان آمد، چند بار هم براي ما كف زدند. آخر سخن‌راني‌مان يكي از اينها خيلي هيجاني شد، بلند شد نعره كشيد، گفت: احسنت. بعد گفت حيف كه تو شيعه هستي. من گفتم: نه شيعه، نه سنّي، قرآن. گفت: باشد. گفتم ساعت بگذار، يك دقيقه از قرآن ثابت مي‌كنم چرا شيعه هستم. به آياتي كه همه‌تان حفظيد. گفتند ثابت كن. گفتم باسمه‌تعالي. تا پيغمبر بود شيعه و سنّي نبود، رهبر همه، شخص پيغمبر بود. بعد از پيغمبر مسلمان‌ها دو گروه شدند. ما فقهامان را از اهل بيت گرفتيم، شما از چهار تا عالم ديگر. ابوحنفيه و احمد و مالك و شافعي. هنوز يك دقيقه نشده است. من كه فقهم را از اهل بيت گرفته‌ام، سه تا آيه‌ي قرآن دارم. قرآن راجع به اهل بيت مي‌گويد: «يطهركم تطهيراً».[1] احدي نگفته است يُطهركم مالِ آنهاست. نه شيعه گفته است نه سنّي. 2. اهل بيتي كه من دينم را از او گرفته‌ام قرن اول بوده‌اند، چهار تا عالم شما قرن دوم متولد شدند. ما يك قرن جلوتريم، قرآن مي‌گويد و السابقون السابقون....[2]
3. تمام اهل بيت شهيد شدند، يكي از اين آيت‌الله‌هاي شما شهيد نشد. قرآن مي‌گويد: «فضّل الله المجاهدين».[3] پس من دينم را از كسي گرفته‌ام كه سه تا آيه دارد، «يطهركم تطهيراً»، و السابقون السابقون، قُتلوا في سبيل الله».[4] تو دينت را از او گرفته‌اي يك آيه بخوان. اگر يك آيه‌ خواندي الآن من سنّي مي‌شوم، در تلويزيون پاكستان هم مصاحبه مي‌كنم كه قرائتي شيعه آمد در پاكستان سنّي شد. سيصد ـ چهارصد استاد دانشگاه ماندند. اُنس با قرآن همه جا نجات مي‌دهد.
سئوال : طُلّاب جواني كه تازه وارد حوزه مي‌شوند چه طور كار كنند كه از عمرشان حداكثر استفاده را ببرند؟
جواب : حوزه مثل خورشيد است. از خورشيد استفاده كنيد امّا به خورشيد نگاه كنيد كور مي‌شويد. درس‌هاي حوزه را خوب بخوانيد و تابستان كه حوزه تعطيل است خودتان برنامه بگذاريد. بنده از اول عمرم هيچ تابستاني را ياد نداريم بي‌كار باشم. زمان شاه آيت الله مكارم بعضي جاها تبعيد بود. ما دوتا دو تا مي‌رفتيم تفسير نمونه را خدمت ايشان مي‌نوشتيم. اصلاً تعطيلي يعني چه؟ اصلاً نمي‌دانم چرا پنجشنبه‌ها تعطيل است. جمعه هم مي‌گويند ظهر تعطيل كن. إذا نودي للصلاة من يوم الجمعه فاسعوا... و ذرو البيع».[5] ذرالبيع يعني وقت اذان ظهر. ما احتياطاً از پنجشنبه گاهي هم مي‌گوييم بين التعطيلين. اميرمؤمنان صورتش را اصلاح مي‌كرد. يك كسي داشت آقا را اصلاح مي‌كرد. اين لب تكان مي‌خورد، مي‌گفت يا علي لبت را نگهدار، موي روي لب را بزنم. فرمود: نگهدارم يك سبحان الله عقب مي‌افتم. آيت الله مرواريد يكي از برترين علماي جمهوري اسلامي در مشهد است؛ (خدا نگه دارد) به من مي‌گفت من با شيخ عباس قمي صاحب مفاتيح در عنبران مشهد ميهمان شديم. براي يك چيزي در باغش دعوت كرد. تا شيخ عباس نشست شروع به نوشتن كرد. اين آقا مي‌گفت: آقا امروز آمده‌ايم استراحت، ديگر يك امروز ننويس. گفت مي‌گويي من سهم امام را بخورم، ‌كار براي امام نكنم؟! گفت آقا سهم امام نيست، ملك شخصي‌ام است. فرمود: از خدا عمر بگيرم، كار نكنم. شما هر وقت كار داشتي من قلم را كنار مي‌گذارم، جواب مي‌دهم. امّا وقتي جلسه ساكت است بگذاريد من يك حديث بنويسم. مردم از پوست پرتقال مربا درست مي‌كنند، من در تلويزيون ديدم آلمان از زباله‌هايش استفاده مي‌كند. مگر با سالي صد روز درس خواندن آدم مي‌تواند ملّا بشود؟! من نمي‌گويم شما مثل من باشيد. شما هر طور مي‌خواهيد باشيد. بنده براي شما الگو نيستم. امّا از اول انقلاب تصميم گرفتم تا تفسير تمام قرآن را نبينم، ننويسم و نگويم، فيلم نبينم. طوري هم نشده است. من فيلم نديده‌ام، احساس كمبود نمي‌كنم. امّا زشت است كه اگر قرآن را باز مي‌كند: «و اللّيل اذ عسعس».[6] عسعس يعني چه نمي‌دانم! «و كما قضي زيدٌ منها و ترا»،[7] قضي و ترا! نمي‌دانم يعني چه؟! ذات الحُبُك![8] سه دوره كفايه خوانده است، هر جاي قرآن را باز مي‌كند بلد نيست. قرآن مهجور است. بنابراين پيشنهاد بنده اين است كه درس‌هاي حوزه را خوب بخوانيد، ‌منتها از تعطيلات استفاده كنيد. پنجشنبه خودتان يك مباحثه‌ي نهج البلاغه بگذاريد و دسته‌جمعي راه‌پيمايي كنيد. به منزل مراجع، اساتيد برويد و بگوييد آقا، يك تفسير بگو. از اساتيدتان التماس كنيد. آن‌هايي كه سلامتي و توان دارند يك تفسير هم بگويند.
اين طور باشد كه همراه با رسائل و مكاسب و كفايه همين طور با قرآن آشنا بشويم. اخلاق در قرآن، تاريخ در قرآن، تهذيب در قرآن، امثال در قرآن، قصه در قرآن، استدلال با قرآن، اصلاً با قرآن نفس بكشيم. خدايا عيدي ما را اين قرار بده، اگر تا حالا نسبت به قرآن غفلتي شده است، حتي طلبه‌اي كه از روز اول مي‌آيد عوض ضرب زيدٌ عمراً بگويد ضرب الله مثلاً.[9] از روز اول مثل خربزه‌هاي مشهد نژادش را شيرين كنند. ما الآن نژاد بي‌مزه، از بيرون شكر داخل آن مي‌ريزيم. نه، نژاد قرآني بشود. ضمن اين كه آن درس‌ها را هم خوب بخوانيم. من دعايي از امير المؤمنين ديدم، نفهميدم، يعني نصفش را فهميدم. يعني خدايا قرآن را نور فكر، نور چشم و نور دست و نور گوش و نور اقتصاد و سياست و نور خانواده و بچه و... همه را فهميدم تا رسيد، گفت: خدايا قرآن را نور استخوان من قرار بده. قرآن، نور استخوان! نفهميدم. خدايا قرآن را نور موي من قرار بده. گفتم: آقا ديگر من نفهميدم چيست؟ خدايا به آبروي مبعوث فردا (پيغمبر) به ما توفيق بده طوري عمل كنيم كه پيغمبر روز قيامت نگويد: انّ قوم اتخذوا هذا القرآن مهجوراً. خدايا به دست ما قرآن را از مهجوريت بيرون بياور. مزه‌ي قرآن را به ما بچشان. قلب عدل قرآن (حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ ) را از ما راضي بفرما. روزي كسي به من گفت آقاي قرائتي چند سال است كه آخوند هستي؟ گفتم اين قدر. گفت: اين اتفاق افتاده است كه يك وقت حضرت مهدي به تو نگاه كند لذّت ببرد؟
اميرالمؤمنين يارهايش را مي‌ديد لذت مي‌برد. گفتم: نه حالا لذت نبرد، غم‌زده نشود بس است. خدايا به آبروي پيغمبر به ما توفيق بده، نيت و فكر و كردارمان طوري باشد كه هر وقت صاحب ما حضرت مهدي به ما نگاه مي‌كند يا لذّت ببرد يا غمزده نشود. تمام مشكلات فرد و جامعه و ما را حل بفرما. رهبر ما، دولت ما، امت ما، جوان‌ها ما، ‌نسل و ناموس ما، عقايد و افكار ما، مرز ما، انقلاب ما، آبروي ما، هرچه كه به ما داده‌اي در پناه حضرت مهدي حفظ بفرما. در قلب ما كينه‌ كسي را قرار مده.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.
[1] . احزاب، 33؛ كاملاً شما را پاك سازد.
[2] . واقعه، 10.
[3] . نساء، 95.
[4] . آل عمران، 169.
[5] . جمعه.
[6] . تكوير، 17؛ قسم به شب هنگامي كه پشت كند.
[7] . احزاب، 37؛ هنگامي كه زيد نيازش را از آن زن برآورد و از او جدا شد.
[8] . ذاريات، 7؛ سوگند به آسمان مشبّك.
[9] . زمر، 29؛ خداوند مثالي زد.