امروز:
شنبه 1 مهر 1396
تحليلي بر حضور آمريكا در عراق
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
قبل از هر چيز اين اعياد بزرگ، ميلادهاي با سعادت دو امام هُمام و قمربني‌هاشم را خدمت همه‌ي عزيزان و مسلمين جهان تبريك و تهنيت عرض مي‌كنم و خوشحالم كه در چنين روزي و در اين مكام مقدّس خدمت شما برادران عزيز رسيده‌ام و راجع به مسأله‌ي مهم روز صحبت خواهيم كرد.
البته همان طور كه اشاره شد موضوع بحث، تحليلي بر حضور آمريكا در عراق است، ولي من صلاح نمي‌دانم كه بحث محدود به اين موضوع باشد؛ چون مسأله‌ي حضور آمريكا در عراق جزيي از يك برنامه‌ي وسيع‌تر است، و اگر ما آن مجموعه برنامه را نبينيم طيبعتاً قدرت تحليل مسأله‌ي حضور در عراق به صورت مجرّد را نخواهيم داشت. از طرف ديگر از اين فرصت مُغتنم استفاده مي‌كنم و به خود جرأت مي‌دهم كه يك مقدار فراتر بروم و آمريكا را كه امروز به عنوان يك طاغي و گردنكش به منطقه آمده است به شما عزيزان بشناسانم تا ببينيد آن چه را كه امروز در منطقه اتّفاق مي‌افتد نتيجه‌ي قهري سياست‌هايي است كه آمريكا از بَدْو تولدش داشته و امروز در واقع به آخرخط رسيده است. به علت ضيق وقت، مطالب را فهرست‌وار عرض مي‌كنم.
به عنوان يك كارشناس و كسي كه چهار سال در آمريكا، دوره‌ي دكترايم را گذرانده‌ام، عقيده دارم در مورد نظام و جامعه‌ي آمريكا دو ويژگي اساسي را مي‌توان برشمرد. يكي اين كه نطفه‌ي آمريكا از روز اوّل، بر چپاول و غارتگري گذاشته شده است؛ و دوّم اين كه آمريكا، مصنوعي‌ترين دولت و جامعه در دنياست. كريستف كلمب براي استعمار هند به آن سرزمين رفته بود، ولي به سرزمين جديد (قاره آمريكا) رسيد. مردم بومي آن جا را كه مردماني بسيار شريف بودند هندي ناميد (همين سرخ پوستان را). اين مردم داراي تمدن بسيار غني بودند و با صلح و صفا و صميميّت زندگي مي‌كردند. وقتي اين آمريكايي‌ها، يعني اروپايي‌هاي متمدّن، وارد سرزمين جديد شدند با استقبال بوميان مواجه گرديدند. به آن‌ها طلا و زمين دادند و گفتند بياييد با هم زندگي كنيم؛ ولي آمريكايي‌ها گفتند يا جاي ماست، يا جاي شما. سيصد سال با اين سرخ پوستان جنگيدند و ريشه و نسل تمدّن معروف أستِك‌ها و اينكاها را نابود كردند. ضرب المثل معروف آنها اين بود كه يك سرخ پوست خوب، يك سرخ پوست مرده است؛ يعني اگر زنده باشد و حتي برده‌ي ما هم باشد خوب نيست.
در طول سيصد سال، جمعيت يك ميليوني بوميان آمريكا به سيصد هزار نفر كاهش پيدا كرد. اگر اين يك ميليون به صورت طبيعي رشد مي‌كرد، در زمان استقلال آمريكا اين جمعيت صد ميليون، و امروز نيز سيصد ميليون بود؛ يعني بيش از جمعيتي كه الآن خود آمريكا دارد؛ ولي امروز اگر بخواهيد بوميان سرخ پوست را پيدا كنيد بايد در قطب شمال و يا در كوه‌ها به دنبال آثاري از آنها بگرديد. آمريكايي‌ها علاوه بر نسل و نژاد سرخ پوستان، نسل و نژاد سياه پوستان آفريقايي را نيز از بين بردند؛ چون بعد از اين كه سرخ پوست‌ها از بين رفتند، آنها براي كار در سرزمين‌هاي كشاورزي و معادن، احتياج به كارگر پيدا كردند و لذا تجارت برده را به راه انداختند و از قارّه‌ي آفريقا افرادي ـ حتي تعداد زيادي مسلمان ـ را به صورت برده به قارّه‌ي جديد مهاجرت دادند. به اعتراف خود آن‌ها، نيمي از برده‌ها در ميان راه نابود شدند؛ چون آن‌ها را از گوسفند هم بدتر مي‌بُردند.
در زمان استقلال آمريكا، سيزده ايالت با هم شدند و گفتند ما ديگر به اروپايي‌ها و پادشاهان اروپا، ماليات نمي‌دهيم و لذا جدا شدند. اين سيزده ايالت، چپاول و توسعه طلبي را شروع كردند تا اين كه امروز به پنجاه ايالت رسيده‌اند.
در نيمه‌ي قرن نوزدهم بقيه‌ي قارّه‌ي آمريكا را مستعمره‌ي خودشان كردند و آمريكاي جنوبي و مركزي كه شامل كشورهاي فقيري هم‌چون: برزيل، آرژانتين، پِرو و غيره هستند، در اثر چپاول ايالات متّحده‌ي آمريكا از بين رفتند و ثروت‌هايشان نابود گرديد. در سال 1900 گفتند قارّه‌ي آمريكا براي ما كافي نيست، ما همه‌ي دنيا را مي‌خواهيم. سياستي را به نام سياست درهاي باز مطرح كردند؛ يعني به استعمارگران ديگر، مانند انگليس، فرانسه، هلند و بلژيك گفتند ما سهمي از آسيا و آفريقا هم مي‌خواهيم و اين سياست درهاي باز منجر شد كه سياست جهاني استعماري آمريكا آغاز شود. در جنگ جهاني اوّل وارد جنگ شدند تا همه‌ي دنيا را ببلعند. «بيلسون» رييس جمهور آمريكا با طرح سياستي گفت اگر مي‌خواهيد صلح برقرار بشود، بايد مانند ايالات متحده كه تمام پنجاه ايالت آن يك دولت حاكم دارد و جنگي هم ندارند، ايالات متّحده‌ي جهاني ايجاد كنيم، و آمريكا به عنوان قدرتمندترين كشور، در رأس اين ايالات قرار بگيرد. لذا جامعه‌ي ملل را به اين صورت تشكيل دادند؛ ولي هنوز استعمارگران ديگر رقيب بودند. در جنگ جهاني دوّم، «روزوِلت» نظر جديدي داد؛ نظر برادران بزرگ‌تر. او گفت ما يك خانواده‌ي جهاني هستيم و پدر و مادر هم نداريم؛ وظيفه‌ي اداره‌ي اين خانواده بر عهده‌ي برادران بزرگ‌تر است و ما پنج دولت و قدرت بزرگ جهاني به عنوان برادران بزرگ‌تر حق داريم دنيا را اداره كنيم، حتّي برادران كوچك‌تر را هم تنبيه كنيم. حقّ وِتويي كه چند كشور (فرانسه، انگليس، چين، روسيه و آمريكا) در شوراي امنيت دارند بر اساس اين نظريّه به وجود آمد. هنوز دو سال نگذشته بود كه يكي از اين برادران بزرگ‌تر، يعني چين از صحنه كنار رفت؛ چون چين انقلاب كرد و مطابق ميل آن‌ها نبود؛ لذا از شوراي امنيت اخراجش كردند و تايوان را جاي‌گزين آن كردند. سپس انگليس و فرانسه همه به علّت ضعفي كه پيدا كرده بودند كنار كشيدند و گفتند ما هم زير چتر آمريكا مي‌رويم؛ در نتيجه پنج تا برادر بزرگ‌تر به دو تا تبديل شد و نظام دو قطبي‌اي كه بعد از جنگ جهاني دوّم به وجود آمده در رابطه با همين شرايط بود. به مدت چهل و پنج سال دنيا را به دو بلوك شرق و غرب تقسيم كردند، هر حادثه‌اي هم كه در دنيا رُخ مي‌داد يك طرف معامله آمريكا و طرف ديگر روسيه بود. هم استالين و هم دالس مي‌گفتند دولت‌ها يا با ما هستند يا عليه ما. اين حرفي كه آقاي جُرج بوش هم اخيراً زده، در حقيقت اقتباس از استالين و دالس بود. حوادث دوران چهل و پنج ساله را كه نگاه كنيم مي‌بينيم همه‌اش بين اين دو تا قدرت تقسيم شده است؛ مثل كره‌ي شمالي، كره‌ي جنوبي. ويتنام شمالي، ويتنام جنوبي، آلمان شرقي، آلمان غربي، و ... همه‌ي حوادث در اثر تضادّ و رقابت و تقسيم منافع بين اين دو بلوك بود. در اين دوره‌ي چهل و پنج ساله، تنها يك حادثه اتفاق افتاد كه در قانونمندي دو بلوك جا نمي‌گرفت و آن هم حركت امام ـ رضوان الله تعالي عليه‌ـ بود. امام كه در سال 41 در همين فيضيه قيام كرد براي اوّلين بار آمد و فرمود: آمريكا از شوروي بدتر، شوروي از انگليس بدتر، انگليس از هر دو پليدتر، همه از هم پليدترند و جالب اين كه، فرمايش امام در گوش آمريكا، شوروي، انگليس و فرانسه اثر گذاشت؛ به طوري كه حادثه‌ي پانزده خرداد سال 42 كه اتّفاق افتاد هم آمريكا و هم شوروي حركت مردم و امام را محكوم كردند و گفتند اين حركت در كتاب‌هاي ما نوشته نشده و يك چيز جديد است، پس بايد با آن مقابله كرد. جالب اين كه آن مقابله تا پيروزي انقلاب و حتي تا فروپاشي شوروي و در دوران جنگ هم ادامه داشت، كه نهايتاً هم منجر به فروپاشي شوروي شد و در واقع، انقلاب اسلامي اوّلين ضربه را به نظام دو قطبي دو ابر قدرت زد. وقتي كه گورباچف آمد و فاتحه‌ي بلوك شرق و اتّحاد جماهير شوروي را خواند آقاي رونالد ريگان و آمريكايي‌ها گفتند تا به حال دوتايي اداره مي‌كرديم حالا مسئوليت، فقط به گردن ما افتاده است، پس بايد به تنهايي دنيا را اداره كنيم. نظام، نظامِ تك قطبي است غافل از اين كه دنيا تغيير كرده است. در رابطه با اين نظام دو مسأله داشتند:
1. توانمندي آمريكا كاهش پيدا كرده بود؛ 2. دنيا هم بيدار شده بود و حاضر نبود از خواسته‌ي آمريكا تمكين كند؛ لذا نظام تك قطبي شكل نگرفت. بعد آمدند دهكده‌ي جهاني را مطرح كردند و گفتند دنيا در اثر تكنولوژي ارتباطات به صورت يك دهكده درآمده است و قهراً يك دهكده، بيش از يك كدخدا ندارد، آن هم آمريكاست؛ و بيش از يك فرهنگ و يك سياست هم ندارد، آن هم فرهنگ و سياست ليبراليزم غربي است؛ البته يك سِري كپرنشين هم دور و وَر اين دهكده هستند كه اسم آن را خرده فرهنگ‌ها گذاشتند، و اين‌ها در سرنوشت دهكده‌ي جهاني نقشي ندارند.
اين مسئله، حتي با منافع كشورهاي غربي نيز ـ كه مي‌خواستند حاكميّت دهكده را داشته باشند ـ تضاد پيدا كرد؛ چون در چنين جامعه‌اي ديگر لازم نيست كه حتّي يك مقدار به رفاه و مردم اين سرزمين‌ها بپردازند؛ لذا اعتراضات عظيم، حتّي در كشورهاي غربي عليه جهاني سازي شكل گرفت و اين طرح هم عملي نشد. سپس آقاي كِنِت والتس قايل شد كه ما تا دشمن نداشته باشيم نمي‌توانيم حتي انسجام غرب را حفظ كنيم پس بايد دشمن داشته باشيم؛ اگر بَربَرها وجود ندارند، بايد آنها را خلق كرد.
«هانتينگتُن» انديشمند معروف صهيونيست، نظريّه‌ي برخورد تمدّن‌ها را پيشنهاد داد و گفت جنگ آينده، جنگ بين دولت‌ها نيست، بلكه جنگ بين تمدّن‌هاست. يك طرف تمدّن غرب و طرف ديگر تمدّن اسلام به همراه تمدّن كنفسيوس و آمريكاي لاتين است.@#@ من وقتي اين مقاله را خواندم گفتم چه سِنخيّتي بين تمدن كنفسيوس و آمريكاي لاتين و اسلام است؟ ما از لحاظ تمدّن و فرهنگ به مسيحي‌هاي غربي نزديك‌تريم تا به آن‌ها. ديدم يك وجه مشترك دارند و آن ضربه و ظلمي است كه اين سه جامعه (هم آمريكاي لاتين، چين و اسلام) از غرب ديده‌اند. وجه مشترك اين نظريه هم نتوانست موجب انسجام غرب شود.
در سال 1988، پنج نفر از كساني كه الآن در آمريكا حاكم‌اند دور هم جمع شدند و گفتند آمريكا در حال سقوط است؛ زيرا آمريكا از لحاظ اقتصادي فوق‌العاده مقروض است و ميزان بدهي آن بيش از شصت و شش هزار ميليارد دلار است كه اين رقم، رقمِ نُجومي است و به اندازه‌ي سه هزار سال درآمد نفت ايران بدهكار است.
گفتند از لحاظ فرهنگي هم ما چيزي نداريم ارائه كنيم. از لحاظ فرهنگي جامعه‌ي آمريكا بي‌فرهنگ‌ترين جامعه است. وقتي به آمريكايي‌ها بگويي آقا فرهنگت چيست. مي‌گويد از كدام مملكت مهاجرت كرده‌اي؟ ايراني هستي؟ عربي؟ تركي؛ يوناني‌اي؟ از كجا آمده‌اي؟ فرهنگت همان است. در آمريكا به اندازه‌ي تمام فرهنگ‌ها فرهنگ، و به اندازه‌ي تمام زبان‌ها و نژادها آدم وجود دارد؛ چون آن جا با مهاجرت به وجود آمد.
هم چنين آنها گفتند از لحاظ سياسي هم ديگر حرف آمريكا را نمي‌خوانند، تنها عنصري كه براي آمريكا باقي مانده، قدرت نظامي است كه در اين مورد ما حرف اوّل را مي‌زنيم. اگر اين قدرت نظامي را به كار بگيريم و بر جهان سلطه پيدا كنيم ممكن است قدرت سياسي و اقتصادي را هم به دست آوريم والاّ فاتحه‌ي ما هم خوانده است.
خوب سؤال اين جا بود كه قدرت نظامي را كجا مي‌خواهيد به كار ببريد؟ كسينجر گفت اين دنيا يك قلب دارد، كه هركس به آن سلطه داشته باشد بر همه‌ي دنيا سلطه دارد و آن، خاورميانه و جهان اسلام است؛ چون آن جا مركز تمدن‌هاي قديم و مركز وحي و ظهور اديان الهي است. همه‌ي اماكن مقدّسه، منابع عظيم نفت و گاز، و قدرت در اين جاست. اگر مي‌خواهيد دنيا را تحت سلطه داشته باشيد بايد بر اين منطقه سلطه پيدا كنيد. خوب، براي اين كار با يك پديده‌اي مواجه بودند و آن بيداري اسلامي بود كه با بركت پيروزي انقلاب اسلامي، در سراسر جهان اسلام شكل گرفته بود. گفتند با اين بيداري چه كنيم و چگونه مبارزه كنيم؟
سپس مبارزه‌ي با تروريزم را مطرح كردند. خانم رايس، آقاي ديگچني، رامسفلد، وُلفُ وتيس و ريچارد پرن كه اكنون نيز در دولت جُرج بوش در رأس كارند، گفتند: تروريزم، نه در دولت‌هاست نه در ملّت‌ها، نه در جوامع و نه در انسان‌ها، بلكه تروريزم در فكر مسلمان‌هاست و آن فكر شهادت طلبي است. وقتي يك مسلماني حاضر مي‌شود با آغوش باز از مرگ استقبال كند اين تروريست است و بايد با آن برخورد كنيم. خانم رايس گفته بود تا ريشه‌ي فكر شهادت طلبي در مسلمان‌ها را نكشيم تروريزم ريشه كن نخواهد شد. اين يك مسأله بود و به همين علّت جنگ با تروريزم را مطرح كردند. ابتدا اين نظريه را به «كلينتون» رئيس جمهور وقت دادند، ولي او زماني نداشت، لذا به جُرج بوش رسيد. جُرج بوش را هم با زور تقلّب به كاخ سفيد آوردند تا بتوانند آن را اجرا كنند. احمق‌تر از او را هم پيدا نكردند. كاسترو درباره‌ي جُرج بوش حرف قشنگي گفته است «قيافه‌اش كه خيلي احمق است، اميدوارم كه خودش اين قدر احمق نباشد، فكر نكنيد كه آدم‌هاي احمق را بي‌خود انتخاب مي‌كنند، فكر نكنيد مثلاً ريگان آرتيس را بي‌جهت به عنوان رئيس جمهور آمريكا انتخاب كردند، نه، عمداً انتخاب مي‌كنند؛ چون اگر عقل و شعور و هوش و حواسي داشته باشد، سياست‌هاي پشت پرده‌اي را كه براي او ديكته مي‌كنند اجرا نمي‌كند. بايد آدمي باشد كه هوش پاييني دارد. يازده سپتامبر آغاز اجراي سياست نظامي آمريكا بود. اين كه يازده سپتامبر را چه كسي به وجود آورد هنوز از لحاظ اسناد و مدارك روشن نشده است، ولي به طور قطع و يقين با همراهي و همكاري سازمان‌هاي (سي آي إي) و (اف بي آي) و صهيونيستي بود. در اين ترديد نكنيد. يك مقدار هم كه خواستند مسائل را فاش كنند به عنوان به خطر افتادن امنيت ملّي جلوي آن را گرفتند. اين سؤال مطرح شد كه چرا در آن روز هيچ يك از چهار هزار يهودي در آن دو بُرج حضور نداشتند؟ اين كه چگونه بن‌لادن در كوه‌هاي افغانستان مي‌تواند چنين عمليّات پيچيده‌اي را بدون هماهنگي با دستگاه‌هاي آمريكايي در يك زمان در آمريكا انجام بدهد خيلي عجيب است؟ واقعاً من كه آن جا بوده‌ام و سيستم‌هاي امينتي آن‌ها را ديده‌ام، اعتقاد دارم كه امكان ندارد آن‌ها مطّلع نباشند؛ هرچند در تاريخ اين كارها را كرده‌اند؛ مثلاً در مقاله‌اي با سند آمده است كه آمريكايي‌ها براي اين كه جنگ جهاني دوّم را به راه بيندازند و وارد آن شوند، خودشان وسايل حمله‌ي ژاپن به پِرهاربُر را فراهم كردند.
بنابراين، به طور قطع آمريكايي‌ها از ماجراي يازده سپتامبر آگاهي داشته‌اند اگر هم آن يازده سپتامبر رخ نمي‌داد، يك يازده سپتامبر ديگري خلق مي‌كردند، چون نياز داشتند. در مورد اجراي اين طرح بين پنج نفرشان اختلاف افتاد. دو نفرشان «خانم رايس و ريچارد» با تشويق صهيونيست‌ها گفتند اوّل به ايران حمله كنيم، چون ايران هسته‌ي اصلي اين فتنه است؛ ولي سه نفر ديگر، اين طرح را خطرناك دانستند و گفتند اوّل بايد به حلقه‌هاي ضعيف زنجيره برخورد بكنيم تا جامعه‌ي جهاني با ما هم‌راه باشند. انتخاب طالبان در افغانستان و صدّام در عراق به همين خاطر بود؛ زيرا طالبان و صدام در جهان وِجهه‌اي نداشتند. افغانستان را به بهانه‌ي مبارزه با تروريزم، و عراق را نيز به بهانه‌ي سلاح‌هاي كشتار جمعي مورد حمله قرار دادند، ولي در واقع سلطه بر منافع نفتي بود، چون نفت عراق در دنيا حرف اوّل را مي‌زند. در مورد ايران چه برنامه‌اي داشتند؟ اين سه نفر گفتند كه در مورد ايران نبايد راه نظامي را انتخاب كنيم. بهترين راه، راه فرهنگي و سياسي است؛ يعني بايد با ايدئولوژي فرهنگي اين جامعه بجنگيم و آن را از حيِّز انتفاع و اقتدار بيندازيم. نخست وزير انگليس در اواخر قرن نوزدهم چنين سخني را در مجلس عوام انگلستان گفت؛ او قرآن را زمين زد و گفت تا اين قرآن در ميان مسلمان‌ها حاكم باشد ما نمي‌توانيم به جايي برسيم، بايد اين قرآن را از وسط برداريم و واقعاً هم موّفق شدند. قرآن فقط در سر سفره‌ي عروسي و موقع مراسم تحريم مورد استفاده قرار گرفت. فكر مي‌كنم خيلي از عزيزان يادشان باشد كه قرآن را به مقدار زياد منتشر مي‌كردند و بعد هم پاره‌هاي قرآن را در مساجد در صندوقچه‌ي بزرگي مي‌گذاشتند و چه طور نسبت به قرآن بي‌احترامي مي‌شد.
ببينند رمز پيروزي انقلاب چيست؟ آنها گفتند سه اصل موجب پيروزي انقلاب اسلامي شده است كه بايد آنها را از ميان برداشت. 1. اين انقلاب شيعي است 2. عاشورايي است 3. آنها به مهدوّيت و انتظار اعتقاد دارند.
در طول اين پنج شش سال نيز متأسفانه اوامري هم در داخل برخورد كردند و اهانت‌ها و جسارت‌هايي كه در طول اين پنج شش سال به مقدّسات اسلامي شد در تمام دوره‌ي پهلوي سابقه نداشت.
امّا در مورد سياسي هم اميدشان به اختلافي بود كه از دوّم خرداد ايجاد شد. قصد داشتند مجدداً ماجراي قبل از 28 مرداد را زنده كنند. آن چه كه در قالب طرح لوايح و استعفاي دسته جمعي و رفراندوم اتفاق افتاد عيناً الگويي بود كه در قبل از 28 مرداد اجرا شد. بعد از تقديم لوايح دوگانه، من نامه‌اي به رئيس جمهور نوشتم و آن را عيناً الگوي مصدِّق دانستم. مصدّق هم اوّل لايحه‌ي اختيارات را، سپس لايحه‌ي انتخابات و بعد هم استعفاي دست جمعي نمايندگان و نيز رفراندوم كذايي را آورد و بعد نيز كودتاي 28 مرداد به دست برادر زاده‌ي دكتر مصدّق به وجود آمد. منتهي اين‌ها غفلتي كه داشتند اين بود كه نه مردم اين زمان، مردم زمان 28 مرداد هستند و نه شرايط و زمان با آن زمان يكي است.
به هر حال فشارهايي كه از خارج بر ما وارد آمد به جايي رسيد كه آقاي جُرج بوش مي‌گويد در ايران حاكميّت دوگانه است: يك حاكميت منتخب و يك حاكميّت غير منتخب. ما با حاكميّت منتخب كار مي‌كنيم، و حاكميّت غير منتخب بايد برود.
در عراق و افغانستان هم اميدشان اين بود كه اوّلاً در افغانستان ـ به علّت بحران‌هاي جنگي و گرفتاري‌هايي كه ظرف 20 و 25 سال گذشته داشتند ـ از ايشان استقبال مي‌شود، چون مردم از جنگ خسته شده‌اند، و حضور آمريكايي‌ها را مي‌پذيرند، ولي اشتباه كردند. بله، استقبال كردند ولي فقط در حدّي كه طالبان برود. روز اوّل هم كه به آن جا رفتند گفتند بايد فرهنگ غربي سكولاريزم در افغانستان حاكم شود. كه به ترويج فيلم‌هاي زننده‌ي «پُرنو» و تغيير كتاب‌هاي درسي آنها پرداختند، ولي غافل از اين كه افغانستان خودش ـ به قول يكي از انديشمندان انگليسي ـ قبرستان امپراطوري‌ هاست. تاريخ نيز مي‌گويد افغانستان چنگيزخان مغول را، انگليس را در قرن نوزدهم، شوروي را در قرن بيستم در خودش فرو بُرد. امروز هم نوبت آمريكاست كه در اين قبرستان فرو برود. آمريكايي‌ها حتّي به نگهبانان خودشان هم در كابل تيراندازي مي‌كنند و به هيچ وجه هيچ گونه تسلّطي بر افغانستان پيدا نكرده‌اند و حتي شب‌ها نيز در پايگاه‌هاي خودشان امنيّت ندارند ومرتّب مورد حمله قرار مي‌گيرند.@#@ خوب، هنوز كار افغانستان تمام نشده بود به عراق حمله كردند و مطمئن بودند كه عراقي‌ها از آمريكايي‌ها استقبال مي‌كنند؛ زيرا مردم آن، سي‌سال تحت سلطه‌ي خشن‌ترين و بي‌رحمانه‌ترين نظام بوده‌اند، و لذا آمريكايي‌ها را به عنوان ناجي خود، خواهند پذيرفت. در آن جا هم اشتباه كردند؛ زيرا مردم از اين كه صدام برود خوشحال شدند، ولي هرگز نپذيرفتند كه آمريكايي‌ها در آن جا حاكم شوند و اين محدود به شيعيان يا اهل سنّت يا كُرد و عرب هم نيست، همه‌ي آنها بالأتّفاق به معارضه‌ي با آمريكا پرداختند؛ به طوري كه آمريكا امروز دست التماس به دامان اروپايي‌ها و روس‌ها دراز كرده تا او را از اين گرداب و غَرقاب نجات دهند. هفته‌ي پيش در اروپا مجلّه‌ي «كُنُويست» يك كاريكاتور جالبي كشيده بود و در آن دو صحنه را نشان داده بود؛ در صحنه‌ي اوّل جُرج بوش به سمت عراق مي‌رفت كه «شرودِر» و «ژاك شيراك» به او مي‌گفتند كه مي‌روي غرق مي‌شوي، جُرج بوش در مقابل مي‌گفت نمي‌شنوم چه مي‌گوييد. با من هستيد؟! صحنه‌ي دوّم را نشان مي‌داد كه تا گردن درون مرداب عراق فرو رفته بود و مي‌گفت دارم غرق مي‌شوم. شرودر و ژاك شيراك مي‌گويند ما نمي‌شنويم، با ما هستي؟! و واقعاً الآن آمريكا چنين وضعيت و صحنه‌اي را در عراق پيدا كرده است. تصوّر مي‌كرد مي‌تواند به سرعت به نفت عراق دسترسي پيدا بكند، ولي روزي نيست كه قسمتي از لوله‌هاي نفتي را آتش نزنند. سربازان آمريكايي براي خودشان يك جوك درست كرده‌اند، صبح كه از خواب بيدار مي‌شوند مي‌گويند امروز نوبت كيست؟ چون واقعاً همه‌ي آنها مورد هدف‌اند؛ و لذا واقعاً درمانده شده‌اند. آمريكايي‌ پانصد دلار به عراقي‌ها مي‌دهد تا او را فراري دهد و از مرز بگذراند، اين چنين درمانده شده‌اند.
در ايران هم سياست‌هايشان به جمع‌بندي و نتيجه نرسيد. نه از لحاظ فرهنگي توانستند اين ملّت را از دين و ايمان و آن اصول و ارزش‌هاي خودش جدا كنند و نه برنامه هاي آقايانِ تجديد نظر طلب به جايي رسيد و نه استعفا و رفراندوم. اوّل گفتند دو هزار نفر استعفا مي‌دهند؛ دو هزار نفر كم‌كم آب رفت تا به پنج نفر رسيد. پنج نفر هم با هم تعارف كردند تا بالاخره گفتند استعفا نمي‌دهيم. در نهايت نيز همه‌ي تصميمات آنها منجر به نوشتن نامه‌اي براي آقا (رهبري) شد كه آقا ببخشيد بهتر است جام زهر را شما بنوشيد. يعني اين كه توان ما تمام شد حالا ما خواهش مي‌كنيم شما هم بياييد مجدداً رفراندوم كنيد كه آيا مردم اين جمهوري اسلامي را مي‌خواهند يا نمي‌خواهند. من در جوابشان نامه‌اي نوشتم. گفتم: در كجاي دنيا سراغ داريد يك دولتي كه قرص و محكم سرجايش نشسته است بيايد سرنوشت خودش را به رفراندوم بگذارد. معمولاً دولت‌ها يا با كودتا تغيير مي‌كنند، يا با انقلاب، يا با اشغال؛ مثل عراق.
يكي از دانشجويان به من مي‌گفت آقا شما چه حقي داشتيد در سال 58 از طرف ما به جمهوري اسلامي رأي بدهيد؟ حالا بياييد رأي بگيريد كه آيا ما مي‌خواهيم يا نمي‌خواهيم؟! گفتم اگر عرضه داري برو همان كاري را انجام بده كه ما انجام داديم. گفت شما چه كار كرديد؟ گفتم ما با انقلاب، نظام شاه را سرنگون كرديم. اگر تو عُرضه داري برو انقلاب كن و اين نظام را سرنگون كن. آمريكايي‌ها تصوّرشان اين بود كه با تحريك قشر دانشجويي مي‌توانند نتيجه‌ي لازم را بگيرند كه خوشبختانه به جايي نرسيدند. آمريكايي‌ها الآن شديداً در داخل آمريكا، در روابط بين الملل، در افغانستان، در ايران و در عراق شديداً دچار بحران شده‌اند. اين كه فشار مي‌آورند پُروتوكول الحاقي را امضا كنيد اين آخرين زور و تهديد آنهاست، و اين‌ها بهانه است چون اگر پروتكل الحاقي را امضا كنيم، باز دست از سر ما برنمي‌دارند. ببينيد چه بلايي بر سر ياسر عرفات آوردند. ياسر عرفات يك زماني انقلابي بود. ابو عمّار بود. اسمش پشت صهيونيست‌ها را به لرزه درمي‌آورد. روزي به نيويورك آمد ـ‌ من آن موقع آمريكا بودم ـ در يك دستش تفنگ گرفت و در دست ديگرش شاخه‌ي زيتون. گفت من هم حاضرم با شما آشتي كنم هم حاضرم بجنگم. كدام را مي‌خواهيد. آن‌ها، هم تفنگ را از دستش گرفتند و هم شاخه‌ي زيتون را. گفت به من به اندازه‌ي پشت اُلاغي زمين بدهيد من دولت تشكيل مي‌دهم. نتيجه‌اش اين كه الآن در يك جاي كوچكي زنداني‌اش كرده‌اند و مي‌گويند تو به درد نمي‌خوري و شخص ديگري بايد جاي‌گزين تو شود. اين نتيجه‌ي سازش با آمريكاست.
آمريكايي‌ها مي‌دانند كه با پيروزي و بيداري اسلامي، ديگر جايي براي سلطه بر قلب دنيا ـ به قول خودشان ـ ندارند. ريچارْدْ بُكار يك پتريك بُكالين كانديداي رياست جمهوري آمريكا گفته بود: جنگ بين ائمه‌ي آمريكا و اسلام آغاز شده است؛ ما قدرت نظامي و اقتصادي داريم، ولي آيا اين قدرت اقتصادي و نظامي توانست جلوي فروپاشي شوروي را بگيرد؟ توانست جلوي شكست امپراطوري ايران و روم را در مقابل مسلمان‌هاي گرسنه و پابرهنه، ولي با ايمان بگيرد؟ نتوانست. بعد مي‌گويد مسلمان‌ها چه دارند؟ آنها دو چيز دارند: يكي ايمان و اعتقاد است كه به خاطر آن به راحتي جان خود را مي‌دهند؛ و ديگري جمعيّت است. جمعيّت در جهان اسلام، در حال انفجار است، ولي جمعيّت در غرب در حال مرگ است. پيش‌بيني شده كه در سال 2050 در اروپا تعداد مسلمان‌ها بيش از مسيحيان خواهد بود، چون جمعيّت در ميان مسيحي‌ها منفي است، ولي در ميان مسلمان‌ها مثبت است. در لندن به هر پنج نفري كه برخورد مي‌كنيد چهار نفرشان مسلمان‌اند. آينده مال ما نيست. آيا ما به خاطر دموكراسي حاضريم از دماغمان خون بريزد؟ نه، ولي اين جمعيّتي كه دارد رشد مي‌كند هر كدام يك بمب متحرّك است. با اين بمب متحرّك هيچ بمب اتمي هم نمي‌تواند مقابله كند.
يكي ديگر از انديشمندان آمريكايي مي‌گويد: عقاب سقوط كرده است؛ عقاب به معناي سنبل آمريكاست؛ منتهي مي‌توانست به آرامي سقوط بكند كما اين كه اتّحاد جماهير شوروي به آرامي سقوط كرد، ولي با سياستي كه جُرج بوش در پيش گرفته با انفجار سقوط خواهد كرد، يعني از هم خواهد پاشيد؛ زيرا حداقل روسي‌ها يك فرهنگي، يك زباني، يك نژادي، يك مذهب مشتركي داشتند، ولي در آمريكا ما چه چيز مشتركي داريم، تنها چيزي كه آمريكايي‌ها را به هم نزديك كرده است دو اصل است: يكي امنيت و ديگري رفاه. اگر اين امنيت و رفاه را از آنان بگيرند به طور قطع آمريكا از هم فرو خواهد پاشيد و تكّه تكّه خواهد شد. حتّي به بيش از پنجاه ايالت تقسيم خواهد شد.
آمريكايي‌ها قبل از حمله به عراق برنامه‌ي مفَصّل‌تري داشتند. قصد تغيير جغرافياي منطقه را داشتند. قايل بودند كه اين دولت‌ها ديگر قدرت برابري با بيداري اسلامي را ندارند، بلكه بايد دولت‌هاي كوچك مثل قطر و ... به وجود آيد و هر دولتي بيش از دويست، سيصد هزار نفر جمعيّت نداشته باشد؛ لذا مسأله‌ي تكثير را مطرح كردند. البته الآن در خواب مي‌بينند كه جغرافياي منطقه بايد تغيير كند؛ ولي چون قدم‌هاي اوّل با شكست و بُحران مواجه شدند اين بُحران سال آينده نقش بسيار مهمّي دارد.
در ايران حادثه‌اي بسيار مهم اتّفاق مي‌افتد و آن انتخابات دوره‌ي هفتم است. كه در اين انتخابات ملّت حزب الله بايد به ميدان بيايد و شايسته‌ترين و اصولي‌ترين افراد را انتخاب كنند. وقايع ديگري كه در سال آينده اتفاق مي‌افتد انتخابات رياست جمهوري آمريكاست. كه وصيّت آقاي جُرج بوش در دهان است كه نتوانسته مشكلات اقتصادي، امنيتي و مسائل سياست خارجي را حل كند. دستش خالي است و لذا اين وصيّت در سرنوشت آينده مؤثّر خواهد بود. امسال بيست و پنجمين سال پيروزي انقلاب را جشن مي‌گيريم و حتماً پنجاهمين سال انقلاب را هم جشن خواهيم گرفت. در آن نامه‌اي كه به آقاي خاتمي نوشتم ذكر كردم كه قطار انقلاب هم چنان روي ريل خودش است. گاهي در سربالايي كُند مي‌رود گاهي در سرازيري تند مي‌رود. گاهي در پيچ به چپ مي‌رود گاهي در پيچ به راست؛ ولي هم چنان روي ريل خودش است. لوكوموتيورانش هم شخص ديگري است و ما نيستيم. هر كس كه تصوّر كند ما در حفظ اين انقلاب نقشي داريم، از قدرت‌هاي الهي پشت اين قضيه، غافل است. ما مسافر اين قطاريم. مراقب باشيد كه از اين قطار پرتاب نشويد و ديديم و مي‌بينيم كه چه كساني پرتاب شدند و دارند پرتاب مي‌شوند، حتّي زير چرخ‌هاي اين قطار لِه مي‌شوند. نوه‌ي امام امروز به عنوان بلندگوي آمريكا عمل مي‌كند. اميد امّت‌هاي امام امروز با بلندگوي بي‌بي‌سي مصاحبه دارد. براي اين كه از اين قطار پرتاب نشويد چنگك‌ها را محكم بگيريد. آن چنگك‌ها چه هستند؟ آنها سه چيزند، همان‌هايي كه ما را به پيروزي رساند. چنگك ولايت و رهبري، چنگك اسلام ناب محمّدي و چنگك توده‌هاي مردم، پابرهنه‌ها و شهيد داده‌ها، نه شمال شهري‌ها و كساني كه با ماهواره سروكار دارند.
اين سه عنصر، انقلاب ما را تا به امروز حفظ كرده است. إنْ شاءَ الله تا زماني كه به دست آقا امام زمان (عج) برسد حفظ خواهد شد. و السّلام عليكم و رحمة الله.
پيش درآمد[1]
بسم الله الرحمن الرحيم
در رابطه با حضور آمريكا در عراق از جهات مختلفي مي‌توان بحث و گفت و گو نمود؛ از قبيل تأثيرات و پيامدهاي جهاني و منطقه‌اي تجاوز و حضور آمريكا در عراق؛ اهداف استراتژيك آمريكا از حمله و حضور نظامي در عراق؛ نقش سازمان‌هاي منطقه‌اي و بين‌المللي در اين رابطه؛ جريانات داخلي عراق؛ مسأله‌ي ترورها و عمليات انتحاري‌اي كه در داخل عراق انجام مي‌شود، ترور افرادي هم‌چون شهيد آيت الله حكيم و نيز حمله و تهاجم به نيروهاي متجاوز و به مقرّ سازمان ملل؛ مسأله‌ي شيعه و سنّي، مسأله‌ي اكراد، مسأله‌ي شوراي انتقالي در عراق، مسأله‌ي حوزه‌ي نجف، آينده‌ي حكومت عراق، آينده‌ي روابط عراق با كشورهاي همسايه، سياست خارجي ايران در قبال مسأله‌ي عراق و حكومت آينده‌ي عراق و... كه در اين جلسه از نقطه نظرات و ديدگاه‌هاي آقاي دكتر منوچهر محمّدي در رابطه با حضور آمريكا در عراق بهره‌ مي‌بريم.
[1] . حجت الاسلام و المسلمین محمد رضا باقرزاده.
سئوال : لطفاً بفرماييد چه رابطه‌اي بين اشغال عراق و شعار اسراييل بزرگ، يعني نيل تا فرات وجود دارد؟
جواب : من تصوّر مي‌كنم كه مسأله‌ي اشغال عراق جزيي از سلطه بر نفت خاورميانه است. هم به خاطر ذخاير عظيم اين كشور و هم به خاطر موقعيّت جغرافيايي آن. شما اگر دقت كنيد، از لحاظ جغرافيايي همسايگان اين كشور مثل عربستان سعودي، كويت و ايران جزو كشورهاي نفت خيزند؛ تركيه و سوريه هم راه‌ حمل نفت هستند.
مسأله‌ي از نيل تا فُرات گذشته است. آن زماني مسأله‌ي نيل تا فُرات مطرح بود كه اسراييل به عنوان نماينده‌ي غرب، قصد سلطه در منطقه را داشت؛ امروز صهيونيست‌ها خودشان در فلسطين گرفتار شده‌اند. حتّي الآن امكان حفظ همان منطقه‌ي در اختيار خود را ندارند. مسلّماً مسأله‌ي نيل تا فرات كه جزو برنامه‌هاي صهيونيست است به شكست انجاميده است و آمريكايي‌ها آمده‌اند كه خودشان بر كلّ منطقه تسلّط يابند.
سئوال : آيا اين اشغال براي كنترل نمودن ايران از نزديك نيست، آيا براي سهولت برخورد نظامي با ايران نيست؟
جواب : كنترل نه. ببينيد، دوره‌ي جنگ‌هاي زميني گذشته است. امروز جنگ، جنگِ هوا و تكنولوژي است و بودن يا نبودن آمريكا در چهار طرف ما تأثيري بر اين مسأله نمي‌گذارد؛ به خصوص با توجه به شرايط برجستگي‌ها و پَستي و بلندي‌هاي ايران، اصلاً ايجاب نمي‌كند كه از طريق مرزهاي شرق و يا غرب به ايران حمله كنند. آمريكا اگر روزي هم بخواهد با ما بجنگد مي‌تواند از ناوگان خود در جنوب استفاده كند.
بنابراين، برنامه‌ي محاصره‌ي ايران ـ البته ممكن است از لحاظ رواني اثر داشته باشد، ولي ـ واقعاً جزو برنامه‌هاي اصلي اهداف آن‌ها در اشغال عراق و افغانستان نبود؛ يعني اگر افغانستان و عراق جاي ديگري هم بودند، باز هم اشغال مي‌شدند و به خاطر همسايگي با ما نيست.
سئوال : شما فرموديد كه هدف عمده‌ي آمريكا، تصرّف مناطق نفتي است ـ البته اين مطلب در تحليل‌هاي متعدّدي از سوي كارشناسان ديگر نيز ارائه شده است ـ امّا با توجّه به شكستي كه امروز نسبت به اين قضيه شاهد هستيم، پيش‌بيني آمريكايي‌ها اين بود كه سقف توليد عراق را تقريباً به پنج ميليون بشكه در روز برسانند، امّا نتوانسته‌اند حتّي به يك ميليون برسانند؛ يا به شكست اوپك فكر مي‌كردند كه به آن هم نرسيدند و شايد امروز اوپك قوي‌تر هم شده است. تحليل شما از اين قضيّه چيست و آمريكا چه قدر توانسته است به آن هدفي كه دنبال مي‌كرده (تسلّط بر مناطق نفتي و ثروت منطقه) برسد؟
جواب : به جرأت مي‌توان گفت كه شكست خورده‌اند. اين كه امروز به غربي‌ها، اروپايي‌ها، و روس‌ها مي‌گويد كه در بازسازي عراق همكاري كنيد به خاطر همين ناكامي است. البته تا به حال حاضر شده است كه آنها را در منافع نفتي و سازندگي عراق سهيم كند، ولي در اداره‌ي سياسي كشور نه. اروپايي‌ها و روس‌ها قايل‌اند كه بايد در همه‌ي امور شريك باشيم نه در بعضي موارد؛ اداره‌ي سياسي را هم بايد به سازمان ملل سپرد تا همه به اتفاق آن را اداره كنيم. به همين علّت تا به حال نتيجه‌ي مطلوبي نگرفته‌اند. البته يك فرق اساسي بين منافع ملّي آمريكا و منافع صاحبان قدرت وجود دارد. اين‌ها حاضرند كه ميلياردها دلار به دولت و ملّتشان لطمه بخورد، ولي منافع شركت‌هاي نفتي و صاحبان صنايع پيچيده‌ي نظامي حفظ شود. و لذا در اين مورد به خواسته‌هايشان رسيده‌اند؛ يعني شركت‌هاي آمريكايي سود لازم را برده‌اند و مي‌برند، ولي به چه قيمتي؟ اين كه آمريكا بايد هفتاد و هشت ميليارد دلار هزينه كند تا شركت هاليِ برْتُن، دو ميليارد دلار سود ببرد و مالياتش را هم از مردم آمريكا بگيرد.
سئوال : با توجّه به تبعيض نژادي‌اي كه در آمريكا وجود دارد چگونه سياه پوستاني مثل پاول و خانم رايس به مهّم‌ترين مناصب دولتي رسيده‌اند؟
جواب : چون آقاي پاول يا خانم راين مي‌پذيرند كه خيلي بهتر از يك سفيد پوست در خدمت منافع صاحبان قدرت باشد. دردوران انقلاب، نماينده‌ي آمريكا «اَندرو يانگ» در سازمان ملل يك سياه‌پوست بود. او در مورد امام گفته بود امام يك روحاني پرهيزكار و فرهيخته است. به خاطر اين حرف، بلافاصله حذفش كردند.
بنابراين، تا زماني كه سياه پوستي حاضر بشود نظام حاكمي را كه نظامِ نژاد پرستانه و نظام سلطه جويانه است را قبول بكند، براي آن‌ها نه تنها فرقي نمي‌كند، بلكه استقبال هم خواهند كرد و يك پرستيژ هم براي آن‌ها محسوب مي‌شود.
سئوال : چه كساني در آمريكا، استعمار، استثمار و چنين برنامه‌هايي را طرح‌ريزي مي‌كنند؛ آيا هيأت حاكمه‌ي صهيونيست‌ها هستند؟
جواب : از زمان استقلال آمريكا صد خانواده بودند كه قدرت اقتصادي و سياسي آمريكا را در اختيار داشتند. اين صد خانواده امروز به پنجاه خانواده تقليل پيدا كرده‌اند. مي‌دانيد در مسيحيّت ـ حالا نمي‌دانم مسيحيّت تحريف شده است يا نه ـ ثروت بين فرزندان تقسيم نمي‌شود، بلكه از پدر به پسر بزرگ‌تر مي‌رسد. بعد براي بقيّه‌ي بچّه‌ها يك مختصري مي‌دهند؛ بنابراين، ثروت همواره اندوخته مي‌ماند و روز به روز هم گسترده‌تر مي‌شود و اين به خاطر اين است كه ثروت قدرتش را نه تنها از دست ندهد، بلكه روز به روز بيش‌تر شود. در آمريكا يك چنين وضعيّتي وجود دارد؛ يعني وقتي يك فرد مي‌ميرد ثروت به پسر بزرگ‌تر مي‌رسد. اين احزاب دموكرات و جمهوري خواه هم در حقيقت تابلوي اين پنجاه خانواده هستند و فرقي نيز با هم ندارند. آن‌ها تصميم گيرنده‌اند. شوراي سياست خارجي و داخلي تشكيل مي‌دهند و هزينه‌هايش را پرداخت مي‌كنند. بنيادهايي را به وجود مي‌آورند. اين‌ها اداره كنندگان آمريكا هستند. اين كه تصوّر شود در آمريكا، مردم نقش دارند حرف بسيار پوچ و بيهوده‌اي است. خود آمريكايي‌ها هم قبول دارند كه نقش اصلي را صاحبان قدرت دارند.
سئوال : براي كشور ما، حضور آمريكا بهتر است يا صدّام؟
جواب : تا به حال، كارهاي آمريكايي‌ها به نفع ما بوده است. آنها خودشان طالبان را خلق كردند تا موي دماغ ما بشود بعد بدون اين كه ما خرجي بكنيم، طالبان را از دولت انداختند؛ هم چنين صدّام را كه ظلم‌هاي فراواني به ما كرد از كار انداختند. در عراق، شيعيان حرف اوّل را مي‌زنند و اختيارات زيادي دارند. مردم توانسته‌اند موضع‌گيري كنند. صدّامي‌ها امروز موي دماغ آمريكايي‌ها هستند، بيش‌ترين كشتار آمريكايي‌ها، توسط صدّامي‌ها صورت مي‌گيرد. در افغانستان نيز آمريكايي‌ها توسط طالبان كشته مي‌شوند. به نظر مي‌رسد اين‌ها واقعاً چوب الهي است. يقيناً در شرايط بعدي هم قادر نخواهند بود در افغانستان و يا در عراق، نظام مخالف ما را به وجود آورند. صدّام كه با قدرت كودتايي در سال 1958 به قدرت رسيد بعد از گذشت چهل سال صدّام شد. اخيراً نيز در افغانستان قانون اساسي‌اي نوشته‌اند كه همه‌اش به نفع ماست! حكومت آن را جمهوري اسلامي. دين رسمي آن را حنفي و شيعه. زبان آن را، زبانِ فارسي دري و پشتو دانسته‌اند. در عراق نيز بيست و پنج نفر را به عنوان شوراي انتقالي انتخاب كردند كه سيزده نفرشان شيعه هستند. خوب شيعياني كه بيش از صد سال است در حكومت به آن‌ها ميدان داده‌ نمي‌شد، ميدان پيدا كرده‌اند. شهادت آيت الله حكيم بي‌دليل نبود؛ زيرا احساس مي‌كردند اگر اين روند ادامه پيدا كند، طبيعتاً فردي مثل او مي‌تواند قدرت را به دست بگيرد. ويليام كوخ، صدر اعظم قبلي آلمان گفته بود: قدرت آلمان مثل رودخانه‌ي رايْن است؛ همين طور كه رودخانه حركت مي‌كند قدرت آلمان هم به خودي خود، افزايش پيدا مي‌كند. حركت‌هاي آمريكا در منطقه‌ي خاورميانه و جهان اسلام، به صورتي است كه روز به روز قدرت مسلمان‌ها افزايش مي‌يابد، و اين هم واقعاً لطف الهي است. به هر حال ما فعلاً منتظريم ببينيم حركت‌هاي بعدي چه خواهد بود؛ فعلاً آن چه را كه انجام مي‌دهند به نفع ماست.
سئوال : براي مردم عراق كدام يك بهتر است؟ حضور آمريكا، يا صدام؟
جواب : قطعاً رفتن صدّام براي مردم عراق يك بركت بود و شرايط فعلي مطلوب‌تر است، هم به عنوان مبارزه و جنگ در منطقه (در عراق) و هم براي زندگي كردن؛ اما اين كه به كمال مطلوب برسند و حكومت مطابق ميلشان باشد هنوز راه درازي را در پيش دارند. خودشان هم قبول دارند كه رفتن صدام بهتر از آمدن آمريكايي‌ها بود؛ چون آمريكايي‌ها عُرضه‌ي صدّام را ندارند. به هر حال آمريكايي‌ها مو بور و چشم زاغ‌اند و تشخيص آنها در ميان جمعيت آسان است، ولي تشخيص صدّامي‌ها كه هم رنگ و پوست و شبيه خود عراقي‌ها هستند مشكل بود، و لذا خيلي خوب شد.
سئوال : ترورهاي موجود در عراق، خصوصاً ترور آمريكايي‌ها و متجاوزان را به چه كساني مي‌توان نسبت داد. صدّامي‌ها يا مردم و نيروهاي حزب اللّهي؟
جواب : مجموعه‌ي اين‌ها؛ البته شيعيان عراق نقش كم‌تري در اين ترورها دارند. مردمي كه در اثر برخوردهاي احمقانه‌ي آمريكايي‌ها دچار خشم و غضب و عصبانيّت شده‌اند و مي‌بينند كه بيهوده مردم عراق را به تير مي‌بندند خوب، طبيعتاً اين‌ها انتقام مي‌گيرند؛ هم‌چنين عوامل و عناصر صدام كه با آمدن آمريكايي‌ها احساس وضع أسَفْناكي پيدا كرده‌اند و نيز افراد القاعده و بِن لادن، به دنبال شكار آمريكايي‌ها هستند.@#@ اگرچه اين‌ها هم انسجام ندارند، و به صورت پراكنده برخورد مي‌كنند.
سئوال : لطفاً درباره‌ي انفعال و ابزار دست شدن سازمان ملل و تحت تأثير قرار گرفتن حكّام انرژي اتمي توسط آمريكا، توضيح دهيد؟
جواب : سازمان ملل و سازمان‌هاي بين‌المللي يك بازيگر مستقلّي از قدرت‌هاي بزرگ نيستند. سازمان ملل كيست؟ خوب، اعضايشان هستند. اداره كنندگان چه كساني هستند؟ قدرت‌هاي بزرگ هستند تا زماني كه آنها با هم تفاهم كنند تا از سازمان ملل حداكثر استفاده را بكنند، مي‌توانند و وقتي اختلاف داشته باشند نمي‌توانند. كما اين كه در جنگ قبلي عراق عليه كويت يا جنگ افغانستان با هم تفاهم داشتند و سازمان ملل دخالت كرد. در مورد جنگ اخير عراق تفاهم نداشتند، آمريكا مستقل عمل كرد. منتهي به علّت ضعفي كه قدرت‌هاي ديگر داشتند نتوانستند جلوي آمريكا را بگيرند. اين يك مطلبي است كه وجود دارد.
ضرورتاً هم تفاوت و رقابت و اختلاف غرب و قدرت‌هاي موجود، ايدئولوژي نيست. همه‌ي آنها (اروپا، روسيه و ...) نسبت به آن چه كه در خاورميانه و جهان اسلام رُخ مي‌دهد نگران‌اند. حتي در مورد قدرت گرفتن ايران، اروپايي‌ها بيش از آمريكايي‌ها وحشت دارند. اين كه ديديد اروپايي‌ها در جريان پروتكل الحاقي با يك حالتي آمدند و وزير خارجه شان وقتي به ايران آمد گفت من خبرهاي بدي براي شما خواهم داشت اين حرف‌ها، به خاطر اين است اروپايي‌ها بيش‌تر مي‌ترسند. اروپايي‌ها ايران ضعيفي را مي‌خواهند كه بتوانند با آن كنار بيايند و منافع بيش‌تري را ببرند.
درست است كه اروپا، ايرانِ زير چتر آمريكا را نمي‌خواهد، ولي ايرانِ قدرتمند و مستقل را نيز نمي‌خواهد؛ زيرا در درجه‌ي اوّل، مصالح و منافع غرب يعني اروپا و روسيه در خطر است. روسيه در آسياي مركزي و قفقاز و حتّي در خود داغستان و چچن و اروپايي‌ها هم در بوسني هرزگوين، بالكان، آلباني و تركيه و حتي در كشور خودشان گرفتار مسلمان‌ها هستند. چرا در فرانسه، در مقابل يك روسري اين قدر حساسيّت نشان مي‌دهند؟ كشوري كه اسلام، دومين مذهب آن است و چهار ميليون مسلمان دارد. به خاطر همين وحشت دارند.
بنابراين، ما از رقابت اين قدرت‌ها تا حدّي مي توانيم استفاده كنيم كه اين‌ها بر سر منافع ايدئولوژيك به حسّاسيّت نيفتند. بله‌، در مورد مسائل اقتصادي رقابت دارند و وقتي آمريكا ما را تهديد مي‌كند ما به راحتي مي‌توانيم از اروپايي‌ها بگيريم، ولي وقتي كه مسئله‌ي تكنولوژي انرژي هسته‌اي است هم آمريكا و هم اروپا مي‌گويند نه. البته هيچ كدام هم حاضر نيستند براي جلوگيري از اقتدار ايران اسلامي و جهان اسلام، هزينه‌ي جنگي را به خود بخرند. دو جنگ بزرگ جهاني هم (جنگ جهاني اول و دوم) بر سر رقابت اقتصادي بين خود غربي‌ها صورت گرفت. چه كسي با هيتلر و آلمان جنگيد؟ فرانسه، آمريكا و انگليس. مسأله‌اي كه در مورد پروتُكل الحاقي وجود دارد استقلال و حاكميّت ملّي است. در اين پروتكل به بازرسين انرژي اتمي اجازه داده مي‌شود هر جا و هر زمان كه بخواهند سرزده و بدون اطّلاع حضور يابند. كما اين كه در عراق نيز بدون اطلاع قبلي از كاخ‌هاي رياست جمهوري ديدن مي‌كردند و اين يعني كاهش حاكميّت و استقلال ملّي ما، آن چيزي كه روز اوّل براي آن شعار داديم؛ استقلال آزادي جمهوري اسلامي.
بنابراين، پذيرش اين پروتكل، صرف نظر از اين كه با مسائل انرژي سر و كار دارد، بهانه‌اي است براي نفوذ و دخالت در همه‌ي امور ما كه به هيچ وجه به صلاح ما نيست.
سئوال : چند روز پيش از طريق اخبار اعلام شد كه ايران با دو شرط و پيش شرط، آماده‌ي امضاي پروتكل است؛ يكي از شرط‌ها عدم حضور بازرسان به مراكز سياسي بود. به نظر شما آنها چنين شرطي را مي‌پذيرند؟
جواب : بعيد مي‌دانم آن‌ها بپذيرند؛ چون آن‌ها در قطعنامه‌ي خود گفته‌اند بدون هيچ پيش شرطي و شرطي ايران بايد بپذيرد. در حقيقت روح حاكم بر پروتكل اجرا نمي‌شود. بله اگر ما تنفس بدهيم و شرط و شروط ما را قبول كنند هيچ مشكلي ندارد؛ الآن هم بدون اين كه به آن پروتكل الحاق بشويم، اجازه داده‌ايم از تأسيسات اتمي‌مان بازديد كنند، ولي آن‌ها بيش از اين را مي خواهند؛ يعني حتي اگر قصد بازرسي از تأسيسات نظامي و سياسي ما را داشتند ما نتوانيم جلوي آنها را بگيريم. Hاين در حقيقت از دست دادن حاكميّت ملّي است.
سئوال : در صحبت‌هاي خود در رابطه با فرار آمريكايي‌ها صحبت كرديد، منبع اين اطلاعات كجاست؟ به خصوص اين كه منابع غربي و خبر گزاري‌هاي معتبر اين خبر را رد كرده‌اند.
جواب : اين اطّلاعات، موثق و از درون عراق است. تعداد قابل توجهّي از سربازان آمريكايي ترجيح دادند كه فرار كنند و نمانند. اين حادثه در افغانستان نيز در زمان روس‌ها اتفاق افتاد.
سئوال : چند روز پيش، بوش از خروج نيروهاي آمريكا از كره‌ي جنوبي و عربستان سخن مي‌گفت، شما نسبت اين حركت را با اشغال عراق چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
جواب : آمريكايي‌ها چون نتوانستند دولت‌هاي ديگر را وادار به اعزام نيروي كمكي كنند، لذا مجبور شدند ذخيره‌ها را فرا بخوانند و طبيعتاً اين كار هزينه بردار است؛ لذا به خاطر مشكلات اقتصادي و كاهش هزينه‌ها، ناچارند تعدادي از نيروهاي خود را كه در كره‌ي جنوبي هستند به عراق ببرند. اما در مورد عربستان سعودي از قبل برنامه داشتند كه نيروهاي خود را خارج كنند؛ زيرا واقعاً در آن‌جا هم هدف قرار گرفته‌اند و اين بدان معنا نيست كه آمريكايي‌ها دست از سر عربستان سعودي برداشته‌اند. آن جا هم برنامه دارند و تصوّر نمي‌كنم برسند برنامه‌هايشان را در آن جا اجرا كنند.
سئوال : با اين كه يك بيداري جهاني در جامعه‌ي بشر رُخ مي‌دهد، چرا آمريكايي‌ها به اعمال وقيح و زشت خود ادامه مي‌دهند؟
جواب : امام (ره) راجع به آمريكايي‌ها يك فرمايش خيلي خوبي دارد. مي‌گويد آمريكايي‌ها گاوند. گاو شاخ دارد ولي عقل ندارد. واقعاً هم همين طور است. من در آمريكا بوده‌ام و با آنها برخورد داشته‌ام، حرفشان فقط اين است كه ما تا قدرت و زور داريم مي‌توانيم بر هر حركتي، حتّي حركت عاقلانه غلبه كنيم و به همين علّت هم در همه جا بازنده شده‌اند.
سئوال : چنانچه به بهانه‌ي وجود امكانات هسته‌اي به ايران حمله كنند ايران چه خواهد كرد و چه تدابيري خواهد انديشيد؟
جواب : اوّلاً درست است كه آمريكايي‌ها ديوانه‌اند و جنون دارند، ولي نه اين قدر. خود آنها به صراحت اعلام كرده‌اند اگر ما بخواهيم با جنگ با ايراني‌ها برخورد كنيم، آن‌ها منسجم‌تر مي‌شوند، اختلافاتشان را كنار مي‌گذراند و با ما برخورد مي‌كنند و معلوم نيست كه در ايران به مراتب بدتر از ويتنام گرفتار شويم؛ لذا به صراحت اعلام كرده‌اند كه در مورد ايران برنامه‌ي نظامي‌ نداريم. و در صورت انجام آن، حداكثر كاري كه ممكن است انجام دهند مثلاً فرض كنيد چند موشك به بوشهر يا جاي ديگري بزنند، و اگر هم بخواهند نيرو پياده بكنند، افغانستان و عراق برايشان كافي است.
سئوال : سناريوها خيلي شبيه هم است، يعني در حقيقت همان سناريو و بهانه‌گيري‌ها و بحث هسته‌اي و بازرسي و پروتكلي كه براي عراق آوردند، در رابطه با ايران هم اجرا مي‌كنند. چون مشابهت زياد است، در ذهن تداعي مي‌شود كه قرار است حمله كنند.
جواب : اصلاً سناريويي كه راجع به ايران طرح كرده اند، مطلقاً شبيه سناريوي افغانستان و عراق نيست. عرض كردم كه دو نفر از سران (از آن پنج نفر) متفّق بودند كه اوّل به ايران حمله كنيم، ولي اين سياست و استراتژي رد شد. چون رد شد، به دنبال اجراي سياست دوّم هستند. ديگر نيرو و تواني هم برايشان نمانده است كه بخواهند با ايران هم وارد جنگ بشوند. الآن آمريكا، به خاطر هزينه‌ي همين جنگ‌ها پانصد ميليارد دلار كسر بودجه پيدا كرده است. جامعه‌ي جهاني هم در مقابل اين مسأله عكس العمل شديدي نشان مي‌دهد. من خيلي بعيد مي‌دانم. و واقعاً، مگر اين كه به اوج جنون برسدكه آن اوج جنون قابل پيش‌بيني نيست.
سئوال : اين كه گفته مي‌شود دنيا مستعمره‌ي آمريكاست و آمريكا نيز مستعمره‌ي انگليس است، يعني انگليس به علّت محدوديتش، در قالب آمريكا عمل مي‌كند اين را چگونه تحليل مي‌كنيد؟
جواب : بعد از جنگ جهاني دوّم، چرچيل يك وصيّت كرد كه انگليس هنوز آن را اجرا مي‌كند. وصيت چرچيل اين بود كه ما چون ديگر قدرت بهره‌گيري بزرگ جهاني نيستيم، لذا براي حفظ منافع خودمان در سراسر جهان بايد در كنار آمريكا باشيم و هيچ وقت از كنار آن جدا نشويم و به همين علّت است كه مي‌بينيم با گذشت چند سال از جنگ جهاني دوّم، اين سياست در انگليس اجرا شد. انگليسي‌ها مغز متفكّر جمهوري خواهان‌اند، ولي دموكرات‌ها خيلي با انگليسي‌ها رابطه‌ي خوشي ندارند به همين علّت هم هر وقت دموكرات‌ها سر كار مي آيند يك بُحران‌هايي در منطقه‌ي تحت نفوذ انگليس به وجود مي‌آيد. اگر تاريخ اين دوره را مطالعه كنيد در مورد ايران نيز همواره زماني بحران داشته‌اند كه دموكرات‌ها سركار بوده‌اند. فعلاً هم كه جمهوري خواهان هستند و لذا در انگليس چه حزب كارگر باشد، چه محافظه كار؛ هم‌چنان وصيّت چرچيل اجرا مي‌شود و واقعاً هم از لحاظ منطقي لازم است كه براي حفظ منافع استعماريشان زير سايه و بال آمريكا حركت كنند.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»