امروز:
شنبه 28 مرداد 1396
دين و آزادى 2
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلوة و السلام على سيد الانبياء و المرسلين حبيب اله العالمين ابى القاسم محمد و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين
اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه و على آبائه فى هذه الساعة و فى كلِّ ساعة ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلا و عيناً حتّى تسكنه ارضك طوعاً و تمتعه فيها طويلا
خدا را شكر مى كنم كه يك بار ديگر توفيق عنايت فرمود تا در محفل استادان و بزرگان و عزيزان خود حضور داشته باشيم. لازم مى دانم از دست اندر كاران برگزارى اين برنامه صميمانه تشكر كنم; به ويژه كه ضرورت برگزارى چنين جلساتى بيش از پيش احساس مى شود و نياز شديد داخل و خارج براى استفاده از محتويات اين جلسات و نتايج آن ديده مى شود. خداى متعال به ما توفيق خدمت عنايت فرمايد.
جلسه ى قبل كه در خدمت عزيزان بوديم و در مورد دين و آزادى عرايضى تقديم شد و سعى كرديم به سؤالات مطرح شده پاسخ داده شود. در اين جلسه هم قرار بر اين است كه عمده ى بحث صَرف پاسخ گويى به پرسش هاى عزيزان شود; منتها مقدمه ى كوتاهى عرض مى كنم و سپس سؤالات جمع آورى مى شود و در حد توان و وقت مجلس به آن ها پاسخ خواهيم داد.
مسئله ى آزادى بحث هاى فراوانى دارد و موضوعى نيست كه امروز و ديروز مطرح شده و يا فقط در كشور ما مورد بحث واقع شده باشد. بيش از چندين قرن است كه اين موضوع به صورت هاى مختلف در سطح جهانى مطرح شده است. در اين باره كتاب ها و مقالات زيادى نوشته شده كه تهيه ى فهرستى از اين ها خود كتاب بزرگى مى شود. طبعاً چنين موضوعى با اين وسعت كه بحث هاى زيادى درباره ى آن شده است، بحث مستوفى و همه جانبه مى طلبد كه در حد ظرفيت اين جلسه نيست; ولى اگر مهم ترين مسائلى كه مورد بحث بوده و جنبه ى كليدى دارد، بررسى و حل شود، بحث پيرامون ساير مسائل يا در پى مباحث قبلى ميسر خواهد بود و يا به نظر بنده با اندكى تأمل و بررسى مى توان به حل آن ها پرداخت. تجربه نشان داده است كه اين گونه بحث ها با وقت كم تر، نتايج بهترى را به بار مى آورد.
تنقيح محل بحث
موضوع آزادى كه در اين بحث ها آمده، آزادى به معناى فلسفى و عرفانى و حتّى به معناى اخلاقى نيست. به عبارت ديگر، در اين مباحث صحبت نمى شود كه آيا اخلاقاً خوب است انسان آزاد باشد و پاى بند به هوس ها و تقيدات بى جا نباشد يا نه. به هر حال، اين بحث چه جواب مثبت داشته باشد چه منفى، از مباحث سياسى و اجتماعى روز به شمار نمى رود. ليبرال ترين افراد هم مى گويند كه شما در زندگى شخصى خود، هر برنامه اى مى خواهيد داشته باشيد، هر چه را مى خواهيد استفاده كنيد و هر چه را مى خواهيد ترك كنيد و هر تقيّدى كه مى خواهيد داشته باشيد. اين كه يك كسى زاهدانه صحبت كند، مثلا گوشت نخورد، لباس خوب نپوشد، كم بخوابد، انواع رياضت ها را بكشد، به ما مربوط نيست و كسى نمى گويد خلاف آزادى است; بلكه خودش يك مصداق براى آزادى است; زيرا او در زندگى فردى اش هر جور خواسته رفتار كرده است و ارزش گذارى بر اين رفتار كه خوب است يا بد بايد در محافل اخلاقى مورد بررسى قرار گيرد. در بحث هاى سياسى و اجتماعى، صحبت از اين گونه آزادى ها نيست; چه رسد به ساير اصطلاحات فلسفى و عرفانى كه جاى خودش را دارد.
آن چه در اين جا مورد بحث است، آن نوع آزادى است كه دولت از آن حمايت مى كند و اگر كسى متعرض اين آزادى شد، دولت او را سر جاى خود مى نشاند و اگر تخلف كرد با او برخورد مى شود. چه آزادى هايى است كه دولت بايد آن ها را براى جامعه تأمين كند؟ و مردم تا چه حد حق دارند در رفتار اجتماعى شان ـ تا آن جا كه به ديگران مربوط است ـ طورى آزادانه رفتار كنند كه دولت نتواند جلوى آن ها را بگيرد؟! در اين جا چنين چيزهايى مورد بحث واقع مى شود. اگر يك وقت كسى خواست در جامعه لباس مخصوصى بپوشد مثلا فرض كنيد با لباس زير در خيابان راه برود، آيا دولت حق دارد جلويش را بگيرد يا نه؟ يا اگر خانمى خواست سر برهنه در جامعه ظاهر شود يا بدنش را كاملا نپوشاند، اين آزادى را دارد يا نه؟ اين ها محل بحث است كه اگر تخلف شود، دولت جلوى آن را مى گيرد. برخى مى گويند اين ها آزادى نيست بايد جلوى اين طور چيزها را بگيريد و آن هايى كه مى گويند نه، آزادى است و هر كسى مى خواهد از اين آزادى ها استفاده مى كند و هيچ كس حق تعرضى به آن ها ندارد و اگر كسى متعرض آن ها شد دولت جلوى او را مى گيرد، مى گويند: «به تو چه؟ در آزادى هاى مردم دخالت نكن».
محدوده ى اين بحث به مسائل سياسى و حركت هاى مختلفى كه در جامعه انجام مى گيرد و به نحوى جنبه اجتماعى دارد مى رسد: يعنى مسائلى كه مربوط به رفتار خود فرد نيست. اگر چيزى به نحوى مربوط به زندگى خود فرد باشد و از حيطه ى زندگى او تجاوز نكند محل اين بحث ها نيست. كلام در اين است كه افراد در زندگى اجتماعى خود چه قدر آزادى شخصى و فردى دارند.
پاسخ اين است كه انسان ها در زندگى اجتماعى، در چهار ديوارى خانه شان آن جا كه كسى نمى بيند هر طورى رفتار كنند محل بحث اين آزادى ها نيست كه مثلا آيا آزاد هستند در زندگى شخصى شان ـ آن جا كه هيچ ارتباطى با ديگران ندارند ـ هر طورى كه بخواهند رفتار كنند؟ اين محل بحث است كه هر فردى به هر حال بايد به نحوى با زندگى اجتماعى مردم ارتباط داشته باشد كه دولت ضامن تأمين و تنظيم آن زندگى است و قوانينى در مورد آن وضع مى شود و دولت بايد آن را اجرا كند.
اين نكته را بايد توجه داشته باشيم تا در بحث ها به مغالطه نيفتاده و از باب اشتراك لفظى از موضوع خارج نشويم يك دفعه صحبت از آزادى تكوينى و اين كه انسان تكويناً آزاد آفريده شده يا اخلاقاً آدم آزاد بايد باشد نكنيم; زيرا اين سخنان به موضوع مورد بحث ربطى ندارد. تقييدات و اين كه اين حرف ها خوب است و يا بد، ما را از موضوع اصلى پرت مى كند و مسير بحث تغيير كرده و منحرف مى شود. اين نكته را خوب توجه داشته باشيد كه همه ى بحث ها بر سر آزادى افراد در زندگى اجتماعى است تا در بحث ها دچار انحراف نشويد.
آزادى مطلق ممنوع
نكته ى دوم اين كه در هيچ نظامى ـ تا آن جايى كه اسم نظام مى شود روى آن گذاشت ـ در هيچ مكتبى و ايدئولوژى، آزادى مطلق پذيرفته نشده است. يعنى اين كه هر كسى در اجتماع هر كارى دلش مى خواهد بكند ولو قتل نفس ديگران باشد، هيچ عاقلى چنين چيزى را نپذيرفته است. پس همه فى الجمله قبول دارند كه در زندگى اجتماعى افراد محدوديت هايى وجود دارد، كلام در تعيين مرز اين آزادى ها و محدوديت هاست و اين كه انسان ها تا چه اندازه آزادند؟
ادعاى اين كه فرد در زندگى اجتماعى همه گونه آزادى داشته باشد و هر كار دلش مى خواهد انجام دهد از سوى هيچ انسان عاقلى پذيرفته شده نيست. بنابراين بعد از اين كه ما از طرف بحثمان اين اعتراف را مى گيريم كه شما هم قبول داريد كه آزادى مطلق و اين كه هر كسى به جان و مال و ناموس ديگران به دل خواه تجاوز كند را هيچ عاقلى نمى پذيرد; آن وقت سؤال مى كنيم مرز اين آزادى ها را چه چيزى تعيين مى كند؟ تا كجا افراد آزادند در زندگى اجتماعى شان هر جورى دلشان مى خواهد رفتار كنند؟ دو، سه جور جواب داده مى شود:
الف) آزادى براى افراد هست تا آن جا كه قانون جلويش را بگيرد. اين يكى از جواب هايى بوده كه از دير باز در محافل علمى و حقوقى مطرح بوده است كه بله، آزادى براى افراد ثابت است تا آن جا كه قانون جلوى آن را بگيرد امّا با بحث هاى عميق تر مى رسيم به اين بحث كه شما خودتان هم حتّى براى قانون گذار قانون وضع مى كنيد. آيا اين به آن معنا نيست كه قانون گذار حق ندارد يك سرى از قانون ها را وضع كند؟ اگر براى هر قانون گذارى يك سلسله محدوديت هايى قائل شدند ما نيز مى گوييم قانونمان قانون اسلام است و در اسلام يك چنين محدوديت هايى وجود دارد و كسى حق ندارد به ما چيزى بگويد و اين خلاف آزادى نيست براى اين كه آزادى تا مرز قانون است و قانون اسلام جلويش را مى گيرد. اين ها ديگر نمى توانند به ما حرف بزنند كه چرا اسلام اين آزادى ها را به مردم نداده است. زيرا خودتان گفتيد آزادى تا مرز قانون; قانون ما اين است و حتّى اگر قانون ظالمانه اى هم بود، بر اساس اين منطق نمى شود جوابش را داد. همان گونه كه در بعضى كشورها بوده، الان هم در گوشه و كنار، بعضى جاها هست كه قوانين ظالمانه اى را اجرا مى كنند. بله ما هم مى گوييم بايد با اين جور رفتارهاى ظالمانه و قوانين ظالمانه مبارزه كرد، اما آن منطق نمى تواند براى اين قوانين پاسخى داشته باشد; زيرا او مى گويد: آزادى هست تا آن جا كه قانون آن را محدود كند.
پس يك جواب ديگرى بايد داد. آزادى هست تا آن جا كه به حقوق ديگران تجاوز نشود، خُب به نظر مى رسد اين جواب يك مقدار كارآمدتر از قبلى است. يعنى اگر انسان ها حقوقى دارند اما در قانون نيامده، به اين ها هم نبايد تعرض شود ولى باز اين، كارساز نهايى نيست براى اين كه سؤال مى شود اين حقوق كدام اند؟ آن حقوقى كه همه ى انسان ها دارند و هيچ قانونى نبايد آن ها را محدود كند چند تا و چه حقوقى است؟ چه كسى آن ها را تأييد كرده است؟ به چه دليل اين ها حقوق مطلقى است كه هيچ تغييرى بر نمى دارد؟! اين حقوق معروف است مثل حق حيات، حق مساوات در برابر قانون و چيزهايى از اين قبيل.@#@ ادعاهاى ديگرى هم شده كه خيلى بيش تر از اين هاست در اعلاميه ى حقوق بشر هم ذكر شده است.
به هر حال يك سؤال جدى مطرح است و آن اين كه شما مى گوييد افراد آزادى دارند تا اندازه اى كه به حقوق ديگران ضرر نزند و حقوق ديگران را پايمال نكند. پس ما بايد يك حقوق تعريف شده داشته باشيم و بدانيم كه اين حقوق براى همه ى افراد ثابت هست و هيچ قانونى هم حق ندارد اين حقوق را ناديده بگيرد بر همين اساس است كه اعلاميه ى حقوق بشر تنظيم شده و يك سلسله حقوق فوق قانون هاى خاص مشخص كرده است تا بگويد قوانينى كه اين حقوق را رعايت نمى كنند معتبر نيستند.
البته اشكال هاى جدى در اعلاميه ى حقوق بشر وجود دارد كه اين جا محل بحث ما نيست و نمى توانيم به آن بپردازيم. اين اعلاميه ى حقوق بشر هم از تناقض درونى رنج مى برد يعنى موادش در عمل تعارض پيدا مى كند و هم از پشتوانه ى منطقى برخوردار نيست.
صرف اين كه شما مى گوييد مجازات هاى خشونت آميز بايد مطلقاً ترك شود به چه دليل است؟ يعنى دست دزد نبايد بريده شود، تازيانه نبايد به كسى زده شود، قصاص و اين ها نبايد انجام بگيرد؟ مجازات در حد جريمه ى مالى و زندان شود؟ خُب اين يك ادعايى است. از كجا ثابت مى شود؟ و اين كه هيچ نوع مجازات به اصطلاح خشونت آميزى جايز نيست چه پشتوانه ى منطقى دارد؟ اين كه يك نفر اگر صد نفر را كشت بگوييم نبايد اعدامش كنند. خلاف كرامت انسانى است و خلاف حق حيات است.
مى دانيد در بسيارى از نظام هاى حقوقى دنيا الان مجازت اعدام لغو شده و طرف داران حقوق بشر در صدد هستند كه ساير كشورها را وادار به حذف مجازات اعدام از قوانين خود كنند. حالا بر فرض كه در اعلاميه ى حقوق بشر هم تصريح شود كه مجازات اعدام مطلقاً بايد ممنوع شود همه ى دولت ها هم امضا كنند چه پشتوانه ى منطقى دارد؟
اشكالات ديگرى وجود دارد كه به اعلاميه ى حقوق بشر وارد است و ما فعلا در مقام بررسى آن ها نيستيم. مى دانيد در اين زمينه هم از طرف كشورهاى اسلامى و هم از طرف كشورهاى شرقى و فرهنگ هاى ديگر بحث ها و كنفرانس ها و كنگره هاى جهانى برقرار شده كه درباره ى آن بحث كرده اند از جمله چندى پيش در مصر درباره ى اعلاميه ى حقوق بشر از ديدگاه اسلام بحث شد، نمايندگانى هم از ايران به آن جا رفتند، و حقوق دانان مسلمان يك اعلاميه اى بر اساس اسلام تنظيم كردند كه با آن اعلاميه ى جهانى حقوق بشرِ معروف تفاوت دارد.
همين جا ياد كنم از مرحوم علامه استاد محمدتقى جعفرى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ كه ايشان در اين زمينه كتابى نوشتند و پيشنهاد كردند كه يك اعلاميه ى خاصى براى حقوق بشر بر اساس مبانى اسلامى نوشته شود.
به هر حال، اين سؤال مطرح است كه شما به چه دليل مى گوييد اين ها يك حقوقى است فوق همه ى قانون ها؟ فرض كنيد اين ها را قبول كرديم از كجا معلوم يك حق ديگرى نباشد؟ وقتى معيار ثابتى نيست، چه كسى گفته است مثلا حقوقى كه همه ى بشر بايد داشته باشند پنج تاست يا شش تا، شايد هفت تا باشد يا شايد چهار تا باشد; چه معيارى است براى تعين اش؟ پس اين هم جواب منطقى صحيحى نيست كه ما بگوييم آزادى هست تا مادامى كه به حقوق ديگران تجاوز نشود. يعنى بر مى گردد به يك نوع بحث دورى; آزادى هست تا تجاوز به حقوق، حقوق را چه كسى تعيين مى كند؟ قانون. اين قانون را چه كسى تعيين مى كند؟ مردم. مردم چه اندازه حق دارند تعيين كنند كه حقوق چه اندازه هست و چيست؟ در محدوده اعلاميه ى حقوق بشر چرا معتبر است؟ چون مردم گفتند; و يا چون دولت ها پذيرفتند؟!
اين جواب منطقى نيست; زيرا ما يك معيارى بايد داشته باشيم كه او بگويد چه چيزى حق هست و چه چيزى حق نيست و شما چنين معيارى ارايه نداديد و اين معيار در اعلاميه ى حقوق بشر وجود ندارد. به هر حال اين جواب هم عملا كار ساز نيست; براى اين كه هر جا بگويد اين خلاف حقوق هست يك نفر مى گويد نه به نظر ما خلاف حقوق نيست. از ديدگاه اسلامى چنين چيزى نيست.
فرض بفرماييد مثلا آن جايى كه ارث زن با مرد تفاوت دارد، آقايان مى گويند بر اساس برابرى در مقابل قانون كه يكى از اساسى ترين حقوق انسان است اين قانون غلط است كه ارث زن و مرد تفاوت داشته باشد. خُب مسلمان ها مى گويند بر اساس معارفى كه ما داريم اصلا حق زن همين است و بيش از اين نيست. و يا در آن جايى كه زن بر مرد حقى دارد، حق مرد بيش از اين است بايد در مقابل قانون تعظيم كند. بالاخره نزاع صغروى مى شود. كجا حق هست؟ ديگران كجا حق دارند؟ كجا حق ندارند؟ پس بايد يك معيارى داشته باشيم كه حق را تعيين و مشخص كند كه چگونه بايد حقوق اشخاص تعيين شود؟ صرف اين كه همه بايد برابر باشند اين دليل نمى شود.
اگر كسى بگويد ـ فرض كنيد ـ يك طفل هفت ساله با يك مرد هفتاد ساله كه عمرى را در راهى زحمت كشيده است، از نظر قانون، حقوق مساوى داشته باشند; اگر جايى كار مى كنند، بايد حقوقشان مساوى باشد. حقوق يك مهندسى كه در يك رشته فوق تخصص دارد، بايد با يك كارگر ساده يكى باشد، به صرف اين كه برابرى است. خُب اين برابرى خودش يك عرضِ عريضى دارد; تا چه اندازه؟ مى گويند: برابر در مقابل قانون; خُب كدام قانون؟ قانون را چه كسى بايد تعيين كند؟ اختلاف در قانون تا چه اندازه پذيرفته است؟ در اعلاميه ى حقوق بشر يك چيزهايى تعيين شده; گاهى گفتند تا جايى كه به مبانى اخلاقى هم تعرض نشود; باز ابهام ديگرى مى آفريند. ارزش هاى اخلاقى در جوامع گوناگون، مختلف و متغير است. ما امروز هيچ نظام ارزشى ثابت اخلاقى در دنيا نداريم. هر جامعه اى يك چيزهايى را اخلاقاً براى خودش خوب مى داند و يك چيزهايى را بد. شما مى گوييد بايد آزاد باشند تا با مبانى اخلاقى منافات نداشته باشد. مبانى اخلاقى را چه كسى بايد تعيين كند؟ طبعاً هر قانون گذارى قانونى را كه وضع مى كند، مى گويد اين قانون در عرف ما اخلاقى است. ما اين نظام اخلاقى را مى پذيريم. اين ها هيچ كدامش كار ساز نيست.
يكى از پاسخ هايى كه امروز در همه ى دنيا براى پاسخ گفتن به اين كه مرز آزادى هاى فردى در زندگى هاى اجتماعى كجاست، ترويج مى شود; پاسخِ ليبرال هاست و آن اين كه مرز آزادى هر فردى تا آن جاست كه به آزادى ديگران لطمه نزند. اين اصل كلى است، هر جا ديديم آزاد بودن يك كسى با آزادى ديگران اصطكاك پيدا كرد، آن جا بايد جلويش را بگيريم; ولى تا به آزادى ديگران لطمه نزده آزادى حق افراد است و بايد محفوظ باشد. گاهى تعبيرات عجيب و غريبى در اين جا به كار مى برند مانند «آزادى فوق همه چيز است; فوق دين، فوق قانون و فوق مبانى اخلاقى است» و چيزهايى از اين قبيل.
اين جواب كه مرز آزادى تزاحم با آزادى ديگران است، در محافل ليبرال دنيا جواب پسنديده اى به حساب مى آيد و اين گونه دايره ى آزادى خيلى توسعه داده مى شود; ولى در اين جاها هم سؤال هاى اساسى وجود دارد; آيا شما كه طرف دار اين تز هستيد، اگر ديديد يك كسى مى خواهد وسط خيابان خودش را آتش بزند يا از يك ساختمان چند طبقه خودش را پرت كرده و خودكشى كند اين به ديگران كه لطمه نمى زند ـ فرض كنيم اصلا همسر و فرزندى هم ندارد كه بگوييم مردن وى به آن ها ضرر مى زند و شايد گاهى به نفع آن ها هم باشد، چون بيمه پول خون او را مى دهد و آن ها هم به يك نان و نوايى مى رسند ـ آيا واقعاً مردم و دولت حق دارند دستش را بگيرند نگذارند خودكشى كند يا نه؟ اين غير از اين است كه واجب است يا نه و سرّ وجوبش چيست. مى گوييم آيا كسى حق دارد جلوى اين را بگيرد و نگذارد خودكشى كند يا نه؟ اگر كسى مى خواهد خودش را به دريا پرت كند اگر كسى جلوى او را گرفت آيا شما مجازاتش مى كنيد و مى گوييد شما چه حقى داشتيد مزاحم آزادى ديگران بشويد؟ او مى گويد: او كار بدى مى كرد. مى گوييد: اگر بد است براى خودش است به ديگران كه ضرر نمى زد. مزاحمتى با آزادى ديگران نداشت. تو چه حقى داشتى جلويش را بگيرى؟
آيا اين جواب براى عقلاى عالم قابل قبول است؟ اگر كسى بخواهد از روى نادانى يا فشار زندگى به هر حال خودكشى كند، ما برويم نجاتش بدهيم گناه كرده ايم يا خدمت؟ يك كار اخلاقى ارزش مندى انجام داده ايم يا نه؟ شما گفتيد مرز آزادى اين است كه متعرض آزادى ديگران نشود پس ديگران حق ندارند جلوى آزاديش را بگيرند. اگر مى خواهد خودكشى كند بايد بگذارند. ممكن است اين حرف را بپذيرند و بگويند كسى حق ندارد جلويش را بگيرد. مى خواهد خود كشى كند بگذاريد خودكشى كند.
سؤال دوم اين كه مى گوييد ضرر به آزادى ديگران مى زند. بايد مستقيماً ضرر بزند يا اگر با واسطه به آزادى ديگران لطمه بزند، آن هم بايد جلويش را گرفت؟ يعنى يك وقت كسى مى آيد دست كس ديگرى را مى گيرد و نمى گذارد كار كند; يا آن كه او را در بند مى كند و نمى گذارد آزادانه كار كند، اين مزاحم آزادى ديگران شده ولى ممكن است كسى بيايد هواى يك جايى را آلوده و مسموم كند; امروزه اين قوانين را وضع كرده اند كه در بسيارى از كشورهاى پيش رفته استعمال دخانيات در زير سقف ها ممنوع است; چون مزاحم آزادى ديگران است. دلش مى خواهد زير سقف سيگار بكشد; مى گويند: نه تو اگر مى خواهى سيگار بكشى، بايد در هواى آزاد بكشى; چرا؟ چون مزاحم آزادى ديگران هستى.@#@ مى گويد من چه كار به ديگران دارم؟ آن ها جلوى دهانشان را بگيرند يا بروند بيرون. مى گويند نه اين هم مزاحمت است; يعنى مع الواسطه شما هوا را آلوده مى كنى. آن ها را ناراحت مى كنى. مريض مى شوند حالا شايد او خودش هم سيگارى باشد و خودش هم خوشش بيايد ولى قانوناً شما حق نداريد اين كار را بكنيد. حالا اين قانون در دنيا قابل قبول است يا نه، اين خلاف آزادى است؟
كسانى در دنيا تبليغ كارهاى خطرناك مى كنند يا حتّى تبليغ دخانيات; در بعضى از كشورها تبليغ دخانيات ممنوع است چرا؟ مى گويند با اين تبليغ، كسانى تشويق مى شوند مى روند سيگارى مى شوند و مريض مى شوند و اين موجب ناراحتى آن ها است و آزاديشان سلب مى شود پس اين قانون بايد وجود داشته باشد كه اين گونه تبليغات نبايد باشد. مى گوييد چرا نبايد آزاد باشد اين كه مستقيماً ضررى به كسى نزده؟ مى گويند چون غير مستقيم منجر به ضرر مى شود پس اين را نيز بايد در نظر گرفت وقتى كه مى گوييم مزاحم آزادى ديگران نبايد شد، مزاحمت مستقيم تنها ملاك نيست; مع الواسطه هم اگر باشد، بايد جلويش گرفته شود. اگر رفتارهايى در جامعه موجب اين شد كه مع الواسطه افرادى را به امراضى، به گرفتارى هايى، به مشكلاتى، به حرج هايى مبتلا كند.
امروز همه مى دانند كه با اين رسانه هاى كذايى چه بلايى به سر جوان ها و نوجوان ها مى آورند اين مسائل سكسى را عرض مى كنم. در سايه ى اين آزادى، تبليغات سكسى فيلم ها، نمايش نامه ها، سينماها تا عكس و چيزهاى ديگر، اين ها درست است كه مستقيماً نمى آيند بزنند كسى را بكشند و يا متعرض آزادى اش بشوند، ولى اين جوان، ديگر آرامش روحى نخواهد داشت، نمى تواند فعال باشد و درسش را درست بخواند و كارش را درست انجام دهد. اين ديگر آرامش نخواهد داشت تا شب تا صبح و روز تا شب پشت دستگاه باشد، در آزمايش گاه باشد، سر كلاس درس باشد; آيا اين ها حساب نيست؟ اين ها اخلال به آزادى ديگران نيست؟ اين ها ضرر زدن به جامعه نيست؟
اگر كسى كه مبتلا به يك مرض مسرى است بيايد درون جامعه، شما بگوييد نبايد بيايد; دست دادن با آن ها و هم نفس شدن با آن ها موجب شيوع مرض خطرناك مى شود. شما اين ها را منع مى كنيد و اگر بتوانيد با قانون جلويش را مى گيريد. آيا اين مخالف آزادى است؟ مخالف حق انسان هاست يا خدمت به انسان هاست؟
اگر كسانى شناخته شده باشند كه حامل ويروس ايدز هستند و نزديكى و مقاربت با اين ها باعث مبتلا شدن و مرگ انسان هاى ديگر مى شود. چه مى كنيد؟ قطعاً اگر چنين كسانى شناخته بشوند شما مى گوييد بايد قرنطينه شوند نبايد با اين ها معاشرت شود.
جنون گاوى باعث شده كه اقتصاد يك قاره مختل بشود. چند نفر مبتلا به مرضى شدند كه اين ها گفتند در اثر استعمال گوشت گاوى است كه مبتلا به يك مرضى است الان كشورهاى اروپايى گوشت وارد نمى كنند. صادرات مهمى كه يكى از ارقام مهم تجارتى آن هاست، مختل شده به خاطر اين كه چند نفر مبتلا شدند به جنون گاوى. قانون وضع كردند كه شما حق نداريد از گوشت ها استفاده كنيد و تمام اين گوشت ها را بايد نابود كنيد. مبادا كسى مبتلا به اين مرض شود.
نابود كردن اين ها يعنى يك ضرر اقتصادى خارج از محاسبه به چندين كشور پيش رفته از نظر تجارى، كشاورزى و دام دارى. ولى هيچ كس نمى گويد اين خلاف آزادى است و چرا كشورها قانون وضع كرده و از ورود اين گوشت ها جلوگيرى مى كنند و هيچ كس نمى گويد اگر چه اين امر به مردم ضرر مى زند، اما خودشان مى دانند مى توانند انتخاب كنند و نخورند; شما چرا جلويش را مى گيريد. اين مثل اين است كه آن ها اقدام به خودكشى كنند. ديگر بالاتر از اين كه نيست حداكثر شما روى اين گوشت علامت بزنيد كه مبتلا به جنون گاوى است يا احتمال دارد كه از آن گوشت ها باشد، اما چرا معامله اش را ممنوع مى كنيد و اين همه ضرر به مردم خودتان مى زنيد؟! جوابش چيست؟ جوابش اين است كه دولت موظف است سلامتى مردمش را تأمين كند. اگر اين طور هست، آيا نبايد جلوى آن ضررهايى را كه هم به جسم انسان ها و هم به روحشان ضربه مى زند و به عقل و انسانيت شان ضرر مى زند، به صرف اين كه خلاف آزادى است گرفت؟
حاصل عرايضم اين است: بعد از اين كه ما مبناى ليبرال هاى دنيا را پذيرفتيم كه حد آزادى افراد، مزاحمت با آزادى ديگران است، يعنى هر فردى آزاد است كه هر كارى دلش بخواهد بكند مگر اين كه به آزادى ديگران لطمه بزند. بعد از پذيرفتن اين اصل، اين سؤالات مطرح مى شود كه منظور، آزادى مستقيم است يا غير مستقيم و مع الواسطه؟
اگر گفت: ضرر مع الواسطه اش هم اشكال دارد، مى گوييم كه آيا فقط ضررهايى كه به جسم آن ها وارد مى شود مثل قطع عضو و از اين قبيل، يا آن هايى كه به روحشان هم ضرر مى زند، به اعصابشان هم ضرر مى زند ـ يعنى مبتلا به امراض روانى مى شوند ـ نيز مد نظر است و اشكال دارد؟ مسلماً مى گويد: امراض روانى هم ضررش كم تر از امراض جسمانى نيست. و بالاخره اين كه، تجاهر به بعضى از رفتارها موجب مى شود كه آن عمل در جامعه رواج پيدا كند و اگر ضررى دارد، آن ضرر به همه ى افراد جامعه سرايت كند بنا بر اين، رفتارى كه موجب به وجود آمدن يك فساد اخلاقى و اجتماعى شود و ضررش به جسم و جان مردم به خصوص جوان ها كه سرمايه هاى اصلى يك جامعه هستند بخورد، طبق همين قانون و همين اصل بايد ممنوع شود.
وقتى گفته مى شود زن ها حق ندارند با صورت آرايش كرده و محرك در جامعه ظاهر شوند البته در خانه ى شخصى هركسى، اصلا محل بحث نيست و بحث حرام شرعى و اخلاقى آن يك حساب ديگرى است; ولى در جامعه و در خيابان گاهى زنان آرايش كرده به يك صورتى كه موجب تحريك جوان ها مى شود خصوصاً آن هايى كه امكان ازدواج برايشان ميسر نيست، ظاهر مى شوند آيا اين جز اين كه موجب ضرر براى جامعه مى شود و بزرگ ترين سرمايه هاى جامعه كه جوانان هستند را از ما مى گيرد، مريض مى شوند، قدرت كارشان، قدرت فكرشان، قدرت تعليم و تربيتشان گرفته مى شود، نتيجه ى ديگرى دارد؟ منشاء چيست؟
اگر قرآن مى فرمايد: (وَ لا تَبرَّجْنَ تَبرُّجَ الجْاهليَّةِ الاولى)[1]، بر همين اصل است كه موجب ضرر براى ديگران مى شود در حالى كه اگر يك ضربه اى بزنند، شكم كسى را بدرند، واسطه هاى بيش ترى مى خورد تا جامعه به فساد كشيده شود و امروز در كشورهاى غربى چنين بى توجهى هاى شده و متأسفانه يك موجى هر چند ضعيف در كشور ما هم به بركت(!) بعضى از سياست هاى غلط فرهنگى پديد آمده است «اعاذنا الله ان شاء اللّه»آن كسانى كه اين اقدامات را كردند، خدا هدايتشان كند و اگر قابل هدايت نيستند خدا ريشه ى آن ها را بكند. صلواتى ختم بفرماييد.
[1] سوره ى احزاب، آيه ى 33.
پيش درآمد[1]
لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم. الحمد للّه رب العالمين و صلى اللّه على سيدنا و نبينا و مولانا اباالقاسم محمد.
موضوع بحث، رابطه ى دين و آزادى است كه در سال هاى اخير در عرصه ى فرهنگ و علم و جامعه مورد توجه جدى قرار گرفته است. اين كه آيا دين با آزادى ترابطى دارد؟ آيا ترابط اين دو مقوله از سنخ ترابط تعاضدى است يا تعاندى؟ سازگارند يا ناسازگار؟ آيا مى توان عناصرى از دين را با عناصرى از آزادى سازگار دانست يا خير؟ آيا ملاك محدود كردن آزادى، تنها قراردادهاى اجتماعى و حقوق وضعى است يا حقوق طبيعى و اديان نيز مى توانند در اين محدودسازى نقش ايفا كنند؟
خلاصه ى گزارش گونه اى از نشست اول گفتمان دينى كه با حضور استاد مصباح يزدى در زمينه ى دين و آزادى برگزار شد را خدمت شما عرض مى كنيم.
آزادى مشترك لفظى است و يافتن معناى جامع مشترك براى آن بسيار دشوار است; مگر خآن كه آن را به معناى رهايى يا عدم تقييد معنا كنيم. آزادى امروزه در حوزه هاى مختلف مانند فلسفه ى اخلاق، سياست، حقوق، جامعه شناسى و... مطرح است. در حوزه ى فلسفه و كلام به معناى مختار بودن و مجبور نبودن به كار رفته است و متفكران اسلامى و غربى را مورد چالش قرار داده است، مسئله ى جبر و اختيار هيچ ربطى با مسائل سياسى و اجتماعى و حقوقى ندارد. (منظور در بحث ما مسائل خارج است) زيرا آزادى در معنى تكوينى بايد و نبايد ندارد.
آزادى اخلاقى به معنى حريت و آزادگى و رهايى از قيد شهوات و قواى حيوانى و شيطانى است كه از دايره ى بحث ما خارج است. پرسش مهم و اصلى در حوزه ى آزادى، به مسائل حقوقى و سياسى ارتباط دارد كه از حد و حدود و اندازه ى آزادى در عرصه ى حقوق و سياست، پرس و جو مى كند; اين كه انسان در امورى چون مالكيت، سياست، بيان، مطبوعات، عقيده و... چه قدر آزاد است؟
امروز در دنيا ملاك و معيار آزادى را آزادى ديگران مى دانند; يعنى فقط دولت و قانون حق دارند از آزادى كسانى كه با آزادى ديگران مزاحمت دارد جلوگيرى كنند. آن هايى كه گرايش هاى ملّى دارند، صريحاً مى گويند دين حق ندارد آزادى انسان را محدود كند.
امّا دين، عبارت است از مجموعه ى باورها و ارزش ها و رفتارها كه انسان را به سوى خدا و كمال نهايى، سعادت ابدى سوق مى دهد; به عبارت ديگر، دين عبارت است از آن چه خداوند از بندگانش خواسته و مقتضاى اراده ى تشريعى الهى است. حال اگر بپذيريم كه هر عملى در سعادت و شقاوت انسان تأثيرگذار است، پس بايد احكام تمام امورى را كه به سعادت و شقاوت انسان ارتباط دارد از دين بجوييم; بنا بر اين دين در عرصه ى اعتقادات و اعمال آدميان امر و نهى دارد. نتيجه آن كه پذيرفتن دين مستلزم محدود ساختن آزادى توسط دين است. همان گونه كه در حوزه ى حقوق پذيرفتن قانون به معناى پذيرفتن محدود ساختن آزادى است.
نكته ى آخر در باب تبيينِ آيه ى (لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ)[2] است كه از يك واقعيت تكوينى و روانى پرده برمى دارد و از عدم اكراه بردارى دين حكايت مى كند و ارتباطى با آزادى حقوقى ندارد.
اين خلاصه اى بود از فرمايشات قبلى استاد مصباح يزدى در مورد دين و آزادى. امشب دومين نشست را در اين موضوع شروع مى كنيم.
[1] . از: حجت الاسلام و المسلمين عبدالحسين خسروپناه.
[2] . سوره ى بقره، آيه 256.
سوال: فلسفه ى محدود ساختن آزادى توسط دين چيست؟ چرا دين قائل به محدوديت آزادى است؟
جواب: همان گونه كه اشاره كردم، اين بحث يك بحث كليدى است. با همين مقدمه اى كه عرض كردم آقايان با فراست خودشان مى توانند به اين سؤال جواب بدهند. دين بخش هاى مختلفى دارد يك سلسله مسائلى هست كه يك فرد در زندگى شخصى خودش در رخت خواب هم كه خوابيده بايد رعايت كند ولو هيچ كس هيچ اطلاعى پيدا نمى كند حتّى در دلش هم بايد رعايت كند. دين مى گويد در دلت هم نسبت به ديگران سوء ظن نداشته باش. يك مسئله ى شخصى است و هيچ ظهورى هم ندارد. امّا دين در آن جاها هم دخالت مى كند; اين ها محل بحث نيست.
كلام در اين آزادى هايى است كه دين آن ها را محدود مى كند; همه ى آن چيزهايى كه دولت اسلامى بخواهد آن ها را تأمين كند يا با آن ها برخورد كند. و الا مسائل شرعى اگر كاملا فردى باشد و هيچ سرايت به ديگران نداشته باشد اصلا محل بحث اين آزادى ها نيست; منتها دين با آن بينش عميقى كه اولياى دين داشتند واسطه ها را هم در نظر گرفته است; مثلا اگر كسى بيايد وسط خيابان شرب خمر كند، اين يك كار اجتماعى حساب نمى شود. در عرف عموم مردم مى گويند خودش يك غلطى كرده است، ولى دين مى بيند كه اگر اين كار در مقابل مردم تكرار شود كم كم قبحش از بين مى رود; كسانى هم هوس مى كنند مى گويند حالا ما هم يك بار انجام دهيم ببينيم چه طور مى شود. يك بار كه انجام دادند، اگر يك لذت آنى داشت، گاهى هوس مى كنند يك بار ديگر هم تكرار كنند و كم كم معتاد مى شوند.
چون دين مى بيند اين تظاهر و تجاهر به فسق، چه آثار سوئى براى جامعه دارد، اين را از نظر اجتماعى ممنوع كرده و مجازات هم برايش تعيين مى كند. اين را يك جرم كيفرى به حساب آورده و مى گويد كسى كه يك چنين فسقى را مرتكب شد، ولو شاكى خصوصى هم نداشته باشد بايد مجازاتش كرد. يك جرم كيفرى است چرا؟ آقايان مى گويند يك مسئله ى شخصى است و به شما مربوط نيست. مسئله ى اجتماعى نيست كه دولت دخالت بكند. ولى دين مى گويد نه اين مسئله اجتماعى است. وقتى در حضور ديگران انجام مى گيرد از آن اطلاع پيدا مى كنند و بر ديگران تأثير مى گذارد. براى اين كه اثر نگذارد و كم كم به ديگران سرايت نكند، بايد آب را از سرچشمه بست.
فرض كنيد در مورد تماس مرد و زن بيگانه با يك ديگر مى گويند يك مرد و زنى كه دوست هستند «با يك ديگر مصافحه كنند». اين در زندگى غربى شايع است. گاهى حتّى به عنوان يك ادب هم هست. فرض كنيد اگر يك خانم در مجلسى سخن رانى كرد، يك كار هنرى زيبايى نشان داد، يك شعرى خواند، در بسيارى از كشورها حق اين خانم هست كه افراد برجسته به عنوان احترام او را ببوسند. اين واقعيتى است كه عرض مى كنم.
يك آقاى عزيزى كه از دوستان ماست و اوايل انقلاب رفته بود به يكى از كشورهاى امريكاى لاتين، مى گفت: رفتم خانه امام جمعه ى آن شهر. او سنى بود. ما آن جا نشسته بوديم ديديم يك دختر جوانى با پاهاى لخت و سر لخت، وارد شد و سلام كرد. ما هم تعجب كرديم و سرمان را زير انداختيم و يك جوابى داديم. بعد متوجه شديم كه او دخترِ صاحب خانه است; دختر امام جمعه ى آن شهر. آن آقا شروع به تعريف از دخترش كرد كه چه كمالاتى دارد از جمله قرآن را خيلى زيبا مى خواند و خواهش كرد از دخترش كه چند آيه ى قرآن براى ما بخواند. حالا ما مهمان هستيم، تازه به خانه اين آقا وارد شديم; چه بگوييم؟ بگوييم قرآن نخوان؟ نشستيم سرمان را زير انداختيم، ديديم اين دختر خانم قرآنش را خواند و ما هم گفتيم: طيب اللّه. اين صاحب خانه يك مقدار قيافه اش در هم شد و بالاخره آن دختر خانم خداحافظى كرد و رفت. بعد آن آقا گفت: آخر شما دل اين دختر را شكستى; اين دختر با يك اميدى آمده بود پيش شما مى خواست هنر خودش را نشان بدهد شما حداقل به عنوان يك احترام بايد يك بوسه به اين دختر مى زديد. چرا او را به خاطر اين كه قرآن خوانده نبوسيدى؟!
حتّى اگر به اين حد هم نرسد لااقل مى گويند آزاد است، دلش خواسته وقت احوال پرسى يكى دست بدهد و يكى روبوسى كند. شما مردها مگر مصافحه نمى كنيد اين نبايد اشكالى داشته باشد.
اما اسلام مى گويد اگر دست دادن شروع بشود، كار به جاهاى ديگر مى رسد. از همين جا بايد جلويش را گرفت. تماس بدنى مرد با زن نامحرم ممنوع، تا آن همه مفاسد بر آن مترتب نشود. به چه دليل مى گويد به جامعه ضرر مى زند؟ به همان دليلى كه شما مى گوييد، منتها شما ضرر را در اين مى بينيد كه در گوش يك كسى بزنند يا مثلا به او توهين كنند يا تجاوز به عنف بكنند، امّا اسلام مى بيند اين رفتار ولو به عنوان احترام هم باشد براى جامعه ضررهايى دارد. سلامتى جامعه، سلامتى فكرى، روانى، فرهنگى جامعه را به خطر مى اندازد. به همين دليل از اول مى گويد تماس هم ممنوع، اصلا دست هم ندهيد. پس دخالت دين براى جلوگيرى از فساد است.
من تأكيد مى كنم بحث سر مسائل اجتماعى است، حلال و حرام هاى شخصى و خصوصى و محرمانه و اين حرف ها مطرح نيست. بحث سر اين است كه دولت بخواهد دخالت كند يا بگويد اين كار ممنوع است يا اگر كسى به آزادى ديگران تعرض مى كند از تعرض او جلوگيرى كند. مصداق بارز آن امر به معروف و نهى از منكر است كه امروز در نوشته هاى دگر انديشان، ليبرال ها، آزادانديشان صريحاً مى نويسند كه مهم ترين تضاد دين با آزادى، امر به معروف و نهى از منكر است. دين اين امر به معروف و نهى از منكر را يكى از واجبات مى داند، در صورتى كه از نظر تفكر غربى و از نظر تفكر ليبرالى اين يك فضولى در كار ديگران و جلوگيرى از كار آنان است و تضييع حق ديگران.
پس جواب اين كه چرا دين در همين مسائل اجتماعى دخالت مى كند اين است كه فساد به جامعه سرايت نكند، جلو فساد گرفته شود; آن چيزهايى را كه در حقيقت فساد هستند يعنى با جوهره ى انسانى انسان نمى سازد و مانع رشد و تكامل او مى شود مانع اين مى شود كه انسان به آن هدفى كه برايش خلق شده برسد. فساد اين هاست البته كسانى فساد را چيزهاى ديگر مى دانند. آن ها دين را فساد مى دانند. اصلاحات مى كنند كه دين حذف شود. ولى از ديدگاه اسلام فساد اين هاست، چيزى است كه مانع رشد و تكامل انسانى انسان مى شود. اين فساد، اصلاحش هم به اين است كه كارى بكند تا فساد از جامعه رخت بربندد، تا انسان بتواند در آن مسير تكاملى خودش قدم بردارد; آن مى شود اصلاح.
پس پاسخ اين سؤال روشن شد كه دخالت دين در اين ها به خاطر آن است كه مصالح جامعه را تأمين كند و مانع از فساد در جامعه شود; فساد به همين معنا يعنى منع از اين كه انسان ها بتوانند در مسير تكاملى خودشان پيش بروند.
سوال: آن كسانى كه مسئله ى آزادى را مطرح كردند شايد منظورشان آن بخش از آزادى باشد كه مخالف دين نباشد، مثل آزادى انتخاب، آزادى گفت و گو و آزادى عقيده كه با توجه به اين، مى توان تا حدودى آزادى بيان و انديشه را هم پذيرفت.
جواب: ما يك بحث كبروى داريم و يك بحث صغروى. در اين جا يك بحث اين است كه آن چه با دين منافات ندارد ممنوع نيست. من گمان نمى كنم هيچ دين شناسى در اين ترديد داشته باشد. اگر يك كسى مى گويد فلان كار ممنوع است، به خاطر اين است كه دين منع كرده است و الا به عنوان دين و به عنوان نظام اسلامى يا به عنوان روحانيتى كه حامى دين است بى جهت به كسى نمى گويند اين كار را نكن، با اين كه دين اجازه داده است چه حقى دارد؟! همان طور كه بدعت گذارى در دين حرام است. يعنى حلال كردن حرام ها گناه است. همچنين تحريم حلال ها هم گناه است و هيچ انسان مسلمانى حق ندارد به عنوان دين بگويد چيزى را كه دين حلال كرده انجام ندهيد. اين عيناً مثل استحلال محرمات است و خداوند در مورد آن خطاب به پيامبر(ص) فرموده است:(يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللّهُ لَكَ)[1].
همان طور كه خدا دوست دارد احكام الزامى اش در جامعه اجرا شود، دوست دارد مردم از احكامى هم كه رخصت داده شده اند، استفاده كنند. بنابراين در كبرى هيچ كسى بحثى ندارد كه اگر چيزى را دين حلال كرده هيچ كسى حق ندارد آن را تحريم كند مگر اين كه باز برگردد به عنوان ثانوى و دينى; يعنى حكم ثانوى دينى باشد. بنابراين در اين كبرى جاى بحثى نيست و اين كه آيا دين چنين چيزهايى را اجازه داده يا نداده است و تا چه اندازه اجازه داده است، بحث هاى صغروى است كه بايد بنشينيم و بحث كنيم.
ما اگر بر اساس مبانى اسلامى پذيرفتيم كه منابع اسلامى، كتاب و سنت است بايد آن چه كتاب و سنت مى گويد بپذيريم نه اين كه بگوييم آن چه را هم كه قرآن گفته است قابل نقد است و بايد به تجربه بگذاريم و ببينيم عمل كردن به آن از نظر تجربه در جامعه مفيد است يا مفيد نيست.
كسانى هستند كه اين حرف ها را مى زنند و مى گويند قرآن را هم بايد نقد كرد، راه تشخيص صحت و سقم آن هم تجربه است. شما يك قانون قرآن را بايد تجربه كنيد ببينيد نتيجه مى دهد و عكسش را هم يك مدتى تجربه كنيد ببينيد كدامش بهتر است! اين ها را روشن فكران دينى مى گويند.
اگر اين جور باشد راه بحث چيز ديگرى است اما اگر قبول دارند راه شناخت احكام دين، قرآن و سنت است; همان روشى كه ما در فقه داريم بايد اجرا شود.
[1] . سوره ى تحريم، آيه ى 1.
@#@ بايد ببينيم دين چه مواردى را تجويز كرده است و چه كار نبايد كرد. احياناً ممكن است مواردى اختلافى باشند. ما در فقه هم يك سرى اختلاف نظرهايى داريم ممكن است اين ها هم يك اختلاف نظرهايى باشد. صاحب نظران و مجتهدينى كه به تصديق اهل فن اجتهاد دارند و روش فقه و فقاهت را رعايت مى كنند مى توانند فتوا هم بدهند و مقلدينشان هم به فتوايشان عمل كنند.
كلام در اين است كه اگر چيزهايى را دين منع كرد و از امور قطعى بود آيا مى توان مخالفت كرد يا آن را مخالف آزادى شمرد؟ در دين قطعياتى است كه اين چيزها حرام است و نبايد اجرا شود، نص قرآن است احاديث قطعى داريم. صرف اين كه گفته باشد در اعلاميه ى حقوق بشر آمده يا اين ها جزء حقوق انسان هاست اين جواب گو نيست. همان اشكالات هست كه چرا بيش تر نيست، چرا كم تر نيست; آيا در مقابل خدا هم مى شود تخطئه كرده و بگوييم: نه خير خدا بى جهت گفته (العياذ بالله) و عقل ما بيش تر از خدا مى فهمد؟ اگر بحث هايى هست سر اين چيزهاست و الا در مواردى كه خدا اجازه داده جاى بحث نيست ما هم با اين اصل موافقيم.
سوال: آيا ولايت مطلقه ى فقيه با آزادى مشروعه ى مردم قابل جمع است؟
جواب: اكنون فرصت بحث در اين زمينه نيست كه ما بتوانيم به طور گسترده بحث كنيم. معناى ولايت مطلقه ى فقيه اين است كه در مواردى كه عناوين ثانويه ى شرعى امرى را اقتضا مى كند ولى عموم مردم توجه ندارند و حتّى ممكن است فقها هم توجه نداشته باشند ولى فقيه حكم ولايتى صادر كند.
عناوين ثانويه چيزى است كه خبرويت خاصى در مسائل اجتماعى مى طلبد. ولى فقيه به عنوان كسى كه هم دين شناس تر از ديگران است و هم تقوايش بيش تر است و هم مصالح جامعه ى اسلامى را بهتر از ديگران درك مى كند، در چنين مواردى حكم ثانويه ى الهى را كشف مى كند و چون ديگران نمى توانند حكم دهند، حكم ولايتى صادر مى كند. اگر حكم مى دهد كه بايد اين كار بشود، يعنى خدا اين كار را مى خواهد نه اين كه من هوس دارم.
اگر ولى فقيهى بداند كه چيزى قطعاً خلاف خواست خداست و حكم كند، با همان حكم كردن از ولايت ساقط مى شود; زيرا اين بزرگ ترين گناهان كبيره است; پس ولايت مطلقه هوس نيست. در چنين مواردى حكم قانون گذار را دارد. در اين موارد خاص، شبيه حقوقى است كه در هر نظامى براى يك شخصيتى قائل شدند. شما مى بينيد حتّى در نظام امريكا با اين كه امرى را كنگره و مجلس نمايندگان تصويب مى كند، ولى براى رييس جمهور حق وتو قائل شده اند. حالا من درست نمى دانم حق وتوى رييس جمهور امريكا تا چه اندازه است؟ به هر حال حق دارد در يك مدتى ـ مثلا تا شش ماه ـ يك قانون را وتو كند و عمل نكند. اين حقّى است براى شخصيتى كه به خاطر مصالح خاصّى، قانون را رعايت نكند.
در نظام ما هم به مقام معظم رهبرى يك حقّى داده شده است كه در يك موارد بسيار استثنايى كه قانون كارآيى ندارد و مسائل لازم الاستيفايى هست ولى نمى شود آن ها را از مسير عادى استيفا كرد، آن جا حكم ولايتى صادر كند تا اين كه آن مصلحت لازم الاستيفا رعايت شود. اين خود، قانون مى شود; حقى است كه قانون گذار براى يك كسى در يك مواردى قائل شده است. حقى را كه ساير منابع قانون گذارى دارند او بايد داشته باشد هر اشكالى به اين وارد است به ساير قانون گذاران هم وارد است.
برخى مى گويند كه شما چه حقى داريد چنين قانونى را وضع كنيد كه كسى بتواند چنين حكم ولايتى صادر كند؟ مى گوييم كه اگر قانون گذار حق دارد به خاطر مصالح خاصى، قوانين و مقررات و ماليات و غيره تعيين كند خُب اين هم يك منبع قانون گذارى است و هر اشكالى كه شما به اين مورد وارد كنيد به هر مرجع قانون گذارى ديگر وارد است.
اما اين كه چرا چنين شخصى بايد باشد اولا در همه ى دنيا نظير دارد و شخصيت هايى هستند كه يك حقوق خاصى دارند حالا يا به عنوان رييس جمهور يا به عنوان پست ديگرى مثل نخست وزير يا آن جايى كه حكومت هاى سلطنتى هست براى سلطان ـ هنوز در بعضى از كشورهاى دنيا نظام هاى سلطنتى زيادى داريم از همان كشورهاى آزادى خواه وليبرال كه براى سلطان به هر حال يك اختصاصاتى قائلند.
ثانياً اين اشكال وارد نمى شود كه لازمه ى ولايت فقيه تفريط حقوق ديگران است! زيرا «ولى فقيه» هم يك منبع قانون گذار است كه در موارد بسيار استثنايى از اختيارات خود استفاده مى كند و الا غالباً قوانين از همان مسير عادى اش مانند مجلس شوراى اسلامى و ساير شوراها اِعمال مى شود. خود آن ها هم عملا و به معناى واقعى از مشاورين هستند، بازوهاى مشورتى هستند كه قانونى را فراهم مى كنند. البته اعتبار قوانين به عقيده ى ما به همان امضاى رهبر است ولو با سكوت ايشان باشد. بنابراين ما هيچ اشكال خاصى در اين جا بر نظام ولايت فقيه سراغ نداريم.
سوال: با توجه به مفهوم آزادى با چه معيار منطقى و عقلى برده دارى در اسلام به طور قطع حرام و ممنوع نگرديده است؟
جواب: در اسلام يك مورد براى برده گرفتن داريم و آن اين است كه مسلمان ها در جنگ با كفار حربى پيروز بشوند و در شرايط خاصى از دشمن اسير بگيرند. از نظر منطقى، صرف نظر از ادله ى تعبدى، وقتى با اين اسيران مواجه شدند چند جور مى شود با آن ها رفتار كرد:
الف) رها مى شوند; در اين صورت اين ها برمى گردند تا همان توطئه اى را كه قبلا كرده بودند دوباره تكرار كنند، دوباره تجهيز قوا كنند و خودشان را آماده كرده و يك جنگ ديگرى راه بيندازند. خُب اين كار عاقلانه اى نيست كه دشمن مغلوب شده را رها كنيد تا برود و جنگ ديگرى راه بيندازد.
ب) اسيران را اعدام كنند و بگويند چه طور تا يك ساعت پيش قبل از اين كه اعلام پيروزى ما شود و دشمن تسليم شود، حق داشتيم اين ها را بكشيم، حالا هم كه تسليم شده اند همان طور كه يك ساعت پيش ما حق كشتن را داشتيم، اكنون نيز اجازه داريم. اين هم يك گزينه. اگر راه صحيح ترى وجود نداشته باشد كه هم جلو خطر دشمن گرفته شود و هم امكان اين كه اين ها افراد صالح و بى ضررى بشوند باشد لااقل اين اولويت دارد كه از هر دو گزينه بگذريم يعنى نه آزاد شوند كه بتوانند هر ضررى مى خواهند به جامعه ى اسلامى بزنند و نه كشته شوند تا به كلى از زندگى محروم شوند و فرصت انتخاب ديگر نداشته باشند. ممكن است بسيارى از آن ها پشيمان شده باشند و برگردند و افراد صالحى شوند. اسلام راه سوم را انتخاب كرده است.
ج) آن جا كه استرقاق جايز است با شرايط خاص خودش، اسيرهايى را كه گرفتيد در جامعه ى اسلامى بين مسلمان ها پخش كنيد تا آن ها را تربيت كنند و اين عملا ديده شده است. اسرايى كه به كشورهاى اسلامى مى آورند بسيار كم اتفاق مى افتد كه مسلمان نشوند. كم كم تحت تربيت اسلامى، معارف اسلامى را فرا مى گيرند و با ديدن اخلاق اسلامى، مهربانى و رأفت هاى مسلمانان كم كم اين ها مسلمان شده و جزء افراد خدمت گذار مى شوند.
گاهى با همان مسلمان شدنشان آزاد مى شوند و گاهى اگر چه مسلمان نشوند يا آزاد هم نشوند بعد به مسائل ديگرى از قبيل استيلاى مكاتبه و راه هاى ديگرى آزاد مى شوند و اگر از هيچ كدام از اين راه ها آزاد نشدند كفاراتى تعيين شده است و مادامى كه برده در دنيا وجود دارد كفارات بسيارى از گناهان آزاد كردن برده است و نه تنها آزاد مى شوند بلكه بسيارى از اين ها داراى موقعيت هاى مهمى در كشورهاى اسلامى شده اند. مى دانيد مادر چند تا از امامان ما از همين كنيزها هستند؟ امام او را خريدند و يا به مناسبتى به ايشان واگذار شده است و بعد صاحب فرزند شدند. فرزند اين كنيز امام معصوم شده و رهبر جامعه. چه موقعيتى براى يك كنيز، براى يك اسير، براى يك برده در يك جامعه اى بالاتر از اين مى شود فرض كرد؟!
پس اين راهى كه اسلام براى برده گيرى تجويز كرده تنها همين راه است و اين بزرگ ترين خدمت به كفارى كه در جنگ شكست خوردند است. حتّى اگر رهايشان كنند يا آزادشان بگذارند كه به كفر خودشان باقى بمانند، به آن ها خدمت نكرده بودند. چون اين ها مى آيند هدايت مى شوند و هم زندگى دنيايى آن ها تأمين مى شود و هم آخرتشان. در همين دنيا ممكن است به يك مقام هاى عالى برسند. پس اين بهترين خدمتى است كه اسلام در اين شرايط ممكن است براى يك لشكر شكست خورده انجام دهد.
اما ساير ابزارهاى بردگى كه مربوط به نژاد و قوميت ها و اين حرف هاست به طور كلى در اسلام ممنوع است. آن چه كه قبلا واقع شده بوده با تدبيرهايى كه اسلام انديشيده است به كلى آن ها را از بين برده و ديگر نمونه اش هم در دنيا يافت نمى شود، مگر در امريكا يافت شود!
سوال: تا وقتى كه خوارج دست به شمشير نبرده بودند، حضرت امير به آن ها آزادى بيان و عقيده داده بود; پس چرا در جامعه ى ما با اين كه بعضى شمشير به دست نيستند، نمى توانند آزادى بيان و عقيده داشته باشند؟
جواب: باز اين جا يك بحث كبروى مطرح است و يك بحث صغروى. بحث كبروى اين است كه اگر كسانى از فضاى رحمتى كه در جامعه ى اسلامى وجود دارد سوء استفاده كنند و به اغواى ديگران و اقدام عليه نظام اسلامى پرداخته و سعى كنند ديگران را بى دين كنند و نظام اسلامى را از بين ببرند، عمل آن ها قابل پذيرفتن نيست، نه هيچ پيغمبر و نه هيچ امامى اين را تحمل نكرده و عاقلانه هم نيست.@#@
اگر خدا، پيغمبر و امام را براى هدايت انسان ها فرستاده است، و اگر نظام اسلامى برقرار مى شود براى اين كه ارزش هاى اسلامى رواج پيدا كند و مردم به خدا نزديك شوند، طبعاً بايد از عوامل گمراه كننده جلوگيرى كرد. همان طور كه عرض كردم چه طور جلو امراض مسرى گرفته مى شود ولى نبايد جلوى چيزهايى را كه موجب فساد عقيده و عذاب ابدى براى انسان ها مى شوند گرفت؟!
اين كبراى كلى است اما در مواردى ديده شده است كه در جامعه ى اسلامى كسانى ابراز كفر مى كردند يا اظهار عقايد فاسد يا حتّى مخالفت با ولى امر مسلمين و به اين ها كما بيش آزادى هايى داده شده است; اين ها موارد خاصى بوده و دليل خاص داشته است و يا كسانى بودند كه حجت برايشان تمام نشده و بر اثر ابهام هايى كه داشتند حرف هايى مى زدند ولى سوء نيتى نداشتند و به عنوان اين كه ما اين شبهه ها را داريم حرفشان را مى زدند و ديگران هم در مقام بحث و جدل با آن ها برمى آمدند و جواب شبهه ى آن ها را مى دادند. به هر حال اين موارد جنبه اى داشته اند كه براى فرهنگ و دين جامعه ضررى نداشتند. اگر مطرح مى كردند، انگيزه ى براندازى نظام و گمراه كردن مردم را نداشتند. در چنين مواردى اسلام تجويز كرده بود كه حرفشان را بزنند و در مقابلش هم بزرگانى مثل اميرالمؤمنين(عليه السلام)، ابن عباس و ساير ائمه ى اطهار و نيز افرادى مثل هشام بن حكم، هشام بن سالم و زراره و ديگر اصحاب تربيت شده اى بودند كه پاسخ شبهه هايشان را مى دادند.
پس سؤال طرح كردن و ابراز يك عقيده اى به عنوان اين كه مى خواهد حقيقت را كشف كند ممنوع نيست. در هيچ نظام اسلامى ممنوع نيست ولى مشروط به اين كه شرايطى باشد كه كسانى باشند و بتوانند پاسخ آن ها را بدهند و مطلب به نحوى مطرح شود كه شنوندگان دچار اشتباه نشوند. اگر او در مسجد مى آيد يك حرفى مى زند در كنارش هم يك نفر هست كه توانايى پاسخ گفتن به او را دارد.
شما اين فرمايش مقام معظم رهبرى را به دانشجويان و به ديگران بارها شنيديد كه فرمودند شما شرايط نشر معارف اسلامى و پاسخ گويى به شبهات را فراهم كنيد ديگران هم بيايند و حرفشان را بزنند. اما اگر آزادى به معناى بستن سنگ و رها كردن سگ باشد، چنين آزادى خلاف عقل و خلاف اهداف اسلام است و نه اميرالمؤمنين و نه هيچ كس ديگر آن را تجويز نمى كند.
امروز به آن كسانى كه هم صلاحيت شرعى هم صلاحيت قانونى براى بيان حقايق اسلامى دارند مجال داده نمى شود كه پاسخ گوى اين شبهات باشند. اخيراً شنيده ام ورود روحانى را در مدارس ممنوع كردند، روحانى حق ندارد برود در مدرسه نماز جماعتى بخواند، مسئله اى بگويد، اما كسانى كه در كنفرانس برلين شركت كرده اند چرا آن ها آزادند؟!
اگر آزادى هست چه طور براى يك طرف است. اگر بيان عقايد در دانشگاه ها آزاد است چه طور فقط براى يك دفتر آزاد است؟ چه طور همه ى بودجه هايى كه براى فعاليت هاى فرهنگى در جامعه داده مى شود در حلقوم يك گروه ريخته مى شود. آن بچه مسلمان ها را حتّى يك اتاق هم در اختيارشان نمى گذارند. به فرمايش مقام معظم رهبرى دانشگاه ها مى شود باشگاه بعضى از احزاب، آيا اين آزادى است؟
به بعضى از گروه ها اجازه داده شده است كه در بعضى از دانشگاه ها نوار ويدئويى مبتذل تكثير كنند و روى آن هم مهر آن گروه را مى زنند و به عنوان يك كار مجاز كه متعلق به اين گروه است، در بازار به فروش مى رسد. اما براى يك گروه مسلمانى كه مى خواهد كارى انجام دهد، هزار جور اشكال تراشى مى كنند، اجازه نمى دهند حرف بزنند، اجازه نمى دهند كسى را براى سخن رانى دعوت كنند، امكانات برايشان فراهم نمى كنند. از پول اين ملت ميلياردها به روزنامه هاى آن چنانى منحرف داده مى شود اما پول كاغذ را كه طبق قانون به هر نشريه بايد داده شود به يك روزنامه ى دينى نمى دهند. براى آن ها تا درخواست مى شود فوراً امتياز صادر مى شود. اما يك روحانى، يك استاد حوزه شش ماه بايد كتابش بماند، آن قدر اين طرف و آن طرف بزند و در روزنامه هاى ديگر فرياد بزند كه آيا اجازه بدهند كتابش منتشر بشود يا نه، اين آزادى است؟!
اگر آزادى به معناى اين باشد كه كسانى مشكلاتشان را مطرح كنند تا پاسخ بشنوند بزرگ ترين آزادى را اسلام داده است كه در هيچ مكتبى به اين ميزان آزادى وجود ندارد. شايد هم يك بار ديگر داستان كسانى را كه در جنگ هم باشد مى خواهند سؤال كنند و حقيقت را بشنوند گفته باشم. (وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ)[1]. طرف در صف كفار است مى گويد من سؤال دارم، مشكل دارم، مى خواهم سؤال كنم. سؤالش را مطرح مى كند، حرفش را مى زند، جوابش را بدهيم يا نه؟ اسلام مى فرمايد اين شخص را رهايش نكنيد كه مسلمان ها از روى تعصب به او تعرضى بكنند او را به پناه گاهش برسانيد (أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ). اين آزادى اسلامى است اما بايد جايى باشد كه وقتى حرفش را زد، كسى بيايد جوابش را بدهد نه اين كه زمينه براى اغواى ديگران باز باشد; اما براى كسانى كه مى خواهند پاسخ بگويند امكانات فراهم نشود، نه اجازه ى چاپ كتابشان را بدهند و نه بگذارند حضور پيدا بكنند و بحث بكنند. اسمش هم آزادى باشد. اسلام از اين چيزها جلوگيرى مى كند.
به عبارت ديگر اسلام مى گويد در يك صحنه ى كشتى بايد دو نفرى كه هم وزن هستند آزادانه كشتى بگيرند اما اگر شما خواستيد بگوييد كه يك نوجوان دوازده ساله با يك مرد چهل ساله ـ با تمرينات چند ساله ـ بيايد كشتى بگيرد، هيچ وقت اسلام اجازه نمى دهد. هيچ جاى دنيا اجازه نمى دهند. اگر اين شرايط متساوى فراهم شد كه بيايد حرفش را بزند و طرف مقابل هم باشد كه جوابش را بدهد، حالا آن جواب را ممكن است بپذيرد، ممكن هم است نپذيرد.
آن جا هم كه فرمود (ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ) نگفت اگر مسلمان شد; ممكن است حرف شما را قبول نكند و به كفرش هم باقى بماند; اما سؤال كرد و جوابش را داديد او را به جاى امن بفرستيد تا كسى متعرضش نشود.
براى پاسخ دادن به سؤال هيچ مرزى وجود ندارد اما براى جلوگيرى از توطئه، عقل و شرف انسانى و اهداف اسلامى اجازه نمى دهد كه كسانى از اموال مسلمين و فضاى اسلامى سوء استفاده كنند و مردم را بى دين كنند يا عليه نظام توطئه كنند. كسانى كه چنين خواب هايى مى بينند خواب هاى پريشانى است و ان شاء الله هيچ وقت اين خواب ها تعبير نخواهد شد.
سوال: بعضى مى گويند كه شما قبل از انقلاب در سياست دخالت مى كرديد. آيا اين درست است يا نه؟ اگر اين مطلب درست باشد بفرماييد در كدام جنگ هاى سياسى نقش ايفا مى كرديد؟ و آيا اين كه مى گويند جناب عالى از اين كه جديداً توسط عده اى كه خود آن ها از اين وادى عقب نشينى كردند، به بحث هاى سياسى كشانده شده ايد، پشيمان هستيد; آيا اين سخنان درست است؟
جواب: راجع به گذشته ام هر چه بگويم ممكن است بگويند كه ادعايى است و پذيرفته هم نباشد و من شاهدى هم در آستين ندارم. يك كتابى اخيراً توسط مؤسسه اى به چاپ رسيده است با عنوان «انتقام». مجموع چند نشريه اى است به نام انتقام كه در دوران پيش از انقلاب چاپ مى شده است. آقاى سيدهادى خسروشاهى كه حالا نماينده ى ايران و حافظ منافع ايران در قاهره هستند مقدمه اى بر آن نوشته اند. شما مراجعه بفرماييد پاسخ سؤال اولتان را از آن جا بگيريد و فرمايش هاى مقام معظم رهبرى، فرمايش آقاى دكتر بهشتى، اسناد و مكاتباتى كه بنده با مرحوم بهشتى داشتم و الان خط ايشان را در اختيار دارم و فرمايشى كه خود مقام معظم رهبرى فرمودند و داستان گروهى را كه منشأ پيدايش جامعه ى مدرسين شد به نام هيئت مدرسين ـ كه بر اساس آن اساس نامه اى كه به خط بنده بود عده اى گرفتار شدند ـ كه در آن گروه، هم شخص مقام معظم رهبرى، هم آقاى هاشمى رفسنجانى و هم آقاى امينى و مرحوم آقاى قدوسى و عده ى ديگرى مشاركت داشته اند بپرسيد.
سؤال، ظاهراً اين بوده كه نقش يا سِمَت بنده چه بوده است و چه كسانى در آن جا شركت داشتند و چه كسانى نقش مؤثرى داشتند؟ اگر خودم بخواهم بگويم ديگر تعريف خود كردن است كه درست نيست. اما راجع به اين كه پشيمان شده ام، حضور در اين جلسه ها كه ما يك روضه خوان دوره گردى در شهرها شده ايم، شاهد بر اين است كه چرا و تا چه اندازه پشيمان شده ايم. بنده اين كار را يك واجب شرعى براى خود مى دانم و اميدوارم تا زنده هستم بتوانم از عهده ى اين واجب الهى برآيم و ان شاءالله مرگم هم در همين راه و اگر خدا قبول كند به صورت شهادت در راه خدا واقع شود.
ان شاءالله شما هم دعا كنيد اين افتخار نصيب ما شود; ان شاءاللّه تعالى.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ.
[1] سوره ى توبه، آيه ى 6.