امروز:
يکشنبه 28 آبان 1396
قرآن و فرهنگ زمانه
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله و سلام علي عباده الذين يستطاع محمد و آله طاهرين. اعوذ بالله من الشيطان الرجيم.
هُوَ الَّذِي اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ.
مسئله‌ي تأثيرپذيري قرآن از فرهنگ زمان خودش در حقيقت جفايي است بر قرآن كريم و اساساً قرآن آمد تا فرهنگي نو به جهان عرضه كند و با فرهنگ‌هاي پوشالي مبارزه كند. (جاء القرآن و ليؤثر لا ليتأثر)؛ قرآن آمد تا تأثيرگذار باشد نه تأثيرپذير. دليل حقانيت قرآن در مقام بزرگ‌ترين معجزه اسلام اين بود كه عظمت خودش را بر همه‌ي تاريخ ثابت كرد. اساساً، يك تحولي نو در جهان به وجود آورد و مسير تاريخ را، نه تنها در جزيرة العرب؛ بلكه در جهان بشري دگرگون كرد؛ رهبري جهان را به دست گرفت و فرهنگي آورد تا فرهنگ‌هاي گذشته را در هم بكوبد و يك فرهنگ پاك و منزه توحيدي به بشر عرضه كرد و توان انجام اين كار خود، دليل حقانيت اسلام است. بسياري از مكاتب، ظهور كردند؛ اما به سرعت از بين رفتند. اسلام از روزي كه، ظهور كرد با كمال بود و زمان هرچه گذشت، اسلام شكوفاتر شد و اين شكوفايي هم‌چنان ادامه دارد. مكتبي كه توانست خودش را بر همه‎ي جهان عرضه كند، نمي‎گوييم كه تحميل شد (چرا تحميل نمي‎گوييم؟)؛ چون تحميل وقتي است كه با اقتضاء و زمينه مخالفت داشته باشد. فرهنگي كه اسلام عرضه كرد؛ با فطرت بشري دمساز بود؛ همخون بود؛ با آنچه كه بشر دنبال آن بود سازگار بود؛ از اين رو اسلام يك مكتبي است كه بشر در انتظارش بود: پس آن را پذيرفت و اسلام توانست خودش را بر جهانيان عرضه كند و بر همه‌ي اديان چيره شود؛ پايه‎هاي خودش را استوار ساخت، نه تحميل. جفا نيست كه بگوييم: يك مكتب با اين قدرت؛ يك مكتب با اين عظمت؛ از فرهنگ پست جاهليت عرب، متأثر بوده است! اساساً شما به تاريخ آن زمان نگاه كنيد و ببينيد اصلاً جامعه‎ي عربي در آن روزگار جايگاهي در جهان داشت! اصلاً كسي آنان را به حساب مي‎آورد! اصلاً فرهنگي داشتند! چه داشتند كه قرآن با اين عظمت، از آنان متأثر بشود! چه داشتند كه قرآن از آنان بگيرد! قرآن بر همه‎ي فرهنگ‎هاي بشر در جهان چيره شد. اگر مكتبي بخواهد از دشمن متأثر باشد، از روز اول محكوم است.
«هُوَ الَّذِي اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ».
اين بزرگ‌ترين دليل اعجاز قرآن است؛ بنابراين بايد ببينيم، كساني كه اين گزاف‌گويي را مي‌گفتند، دليلشان چيست و روي كدام يك از تعابير قرآن انگشت گذاشته‌اند؟ بنده در سخنراني‌هايم، در دانشگاه تهران كه دانشجويان در خوابگاهشان جمع مي‎شوند، اين گونه بحث مي‌كنيم؛ مثلاً، دانشجويان مي‌‌گويند: «امروز، فلان آقا در كلاس اين‌چنين گفت. ديگري مي‌گويد: "اين‌چنين گفت" و... .» كه من هم در جوابشان گفتم: شما خودتان مقصر هستيد؛ شما فرصت مي‎دهيد تا او هرچه دلش خواست بگويد! و در آن جلسه از من پرسيدند: جواب اشكال آن استادان چيست؟ گفتم: شما بي‌عرضه هستيد. چرا يكي از شما بلند نشد بگويد، جناب استاد! با كمال احترام؛ شما براي اين فرمايشي كه مي‌فرماييد، يك مثال بزنيد! من، تنها همين را به اين بچه‌ها در دانشگاه ياد دادم. گفتم: زماني كه اين بنده‌ي خدا مي‌آيد و سخنراني مي‌كند؛ اين كليات ابوالبقا را پشت سر هم مي‌بافد؛ چند شعر مثنوي و مثل اين‌ها را هم مي‌آورد، بگوييد، آقا! يك مثال بزنيد. اگر آن وقت توانست مثال بزند! ولي شما حتي اين جرئت را هم نداريد كه بگوييد، اين اشكال نيست. شما مي‌توانيد، با كمال احترام بگوييد، جناب استاد! يك مثال بزنيد. ببينيد! همين كه گفتم؛ زيرا اگر بگوييد، مثال بزنيد، او در مي‌يابد كه، شما به يك چيزهايي پي مي‌‌‌‌‌‌‌بريد و گفته‌هاي بدون دليل را هيچ‎گاه نمي‌پذيريد؛ پس شما هستيد، كه براي او زمينه‌سازي مي‌كنيد؛ از اين رو وقتي رفتيم به جنگ كساني كه مي‌گويند، قرآن تأثيرپذير است، از اينان در خواست كرديم؛ يعني در كتابهايشان و در نوشته‌هايشان به دنبال اين بوديم تا ببينيم روي كدام يك از اين مسائل انگشت گذاشته‌اند، كه قرآن را متأثر از فرهنگ جاهلي عرب نشان داده‌اند!؛ بنابراين ما در كتاب «شبهاتٌ و ردود» همه‌ي اين مواردي را كه، اين آقايان شاهد آورده‌اند، متعرض شديم و در واقع اين را بگويم و اين را نيز ياد بگيريد كه اشكال و اعتراضي كه اين آقايان به قرآن دارند، در واقع اشكال به برداشت خودشان است؛ نه اشكال به قرآن؛ يعني يك برداشت غلط از قرآن دارند و بر اثر آن برداشت غلط است كه اعتراض مي‌كنند.
ما در اين كتاب، ثابت كرديم كه همه‌ي اين اعتراضات از آنها است، كه اينان به حق مطلب پي نبرده‌اند؛ يعني قرآن را نفهميده‌اند و آيه را آن طور كه هست نتوانستند معنا كنند و از اين آيه در نزد خودش، تصوري كرده است و با داشتن اين تصور، اشكال كرده است. با بيان مثال، مطلب روشن مي‌شود و مثال در اين زمينه فراوان است.
يكي از مواردي كه اين آقايان روي آن انگشت گذاشته‌اند و آن را شاهد ‌آورده‌اند، مسئله‌ي جن و شيطان است. هم‌چنين‌ مسئله‌اي كه گفته شد، مسئله‌ي سحر است؛ مسئله‌ي عين است؛ از اين موارد زياد است، و عمده شواهد اين‌ها، همين مسئله و مسائل ديگر است. من در اين كتاب بررسي دقيق كرده‌ام، شما به طور كامل ببينيد. به اصل مسئله‌ي جن كه قرآن اين را از عرب گرفته باشد، اعتراض نمي‌توان كرد.
خُب، ملك را از كجا گرفته است؟ روح را از كجا گرفته؟ يك مسائلي از منطق ديني و وحياني است كه در همه‌ي اديان، اين‌ها جزو اصول ثابت آن اديان است و ما نمي‌توانيم بگوييم كه جن و ملك جزو خرافه و عقايد جاهلي است؛ پس تو مي‌گويي، نمي‌دانم جن چيست. خب تو ندان جن چيست! تو ملك را هم نمي‌داني كه چيست! خب، روح را هم نمي‌داني كه چيست! پس چرا جن را مطرح مي‌كني؟ مگر نشنيده‌ايد كه خداوند مي‌فرمايد:
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ».
پس در اصل جن، بحث نيست؛ بلكه بحث‌ ما در «مَس الْجِن» است، يعني در واقع مي‌گويد، آن چيزي كه جزو خرافه است، مسئله‌ي «مَس الْجِن» است، يعني اين‌كه جن،‌ بتواند بر انسان تأثير بگذارد و انسان را آزار و اذيّت بدهد يا غير از اينها و برخي در اين باره مي‌گويند: «قرآن اين مطلب را از عرب گرفته است؛ چون عرب بر اين باور بود: كساني كه مقداري اعصابشان به هم مي‌ريزد؛ جن به آنان نزديك شده است و آنان را لمس كرده است؛ در صورتي كه اين يك نوع بيماري عصبي است كه از اعصاب نشأت مي‌گيرد و اين گونه در حواش شخص، اختلال پديد مي‌آيد؛ مثلاً، عرب‌ها باور داشتند كه شياطين: شكل، صورت و شمايل دارند. «كَأَنَها رُؤُسُ الشَّياطِينِ»، اين طبق باور عرب است، كه در قرآن هم منعكس شده است و براي تفسير اين مواردي كه عرض كردم، مي‌توانيد به خود كتاب رجوع بكنيد. من براي مثال يكي دو تا از آن موارد را مطرح مي‌كنم و بقيه را خودتان بايد برويد و مطالعه كنيد. خداوند متعال در اين آيه‌ي شريفه مي‌فرمايد:
«الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاَّ كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ ...»؛[1] كساني كه ربا مي‌خورند، (در قيامت) ‌بر نمي‌‌خيزند مگر مانند كسي كه بر اثر تماس شيطان، ديوانه شده باشد (و نمي‌تواند تعادل خود را حفظ كند؛ گاهي زمين مي‌خورد، گاهي به پا مي‌خيزد).
تَخَبَّطَ همان معناي تَخَبَّلَ را دارد و تَخَبَّلَ؛ يعني، ديوانه شد. تَخَبَّطَ؛ يعني اعصابش به هم ريخت. يكي از ويژگي‌ رباخواران سردرگمي آنان است؛ چون هميشه سفته‌ها و چك‌هايشان برگشت مي‌خورد. يا مثلاً آن كساني كه مجنون هستند؛ قرضشان را به موقع نمي‌دهند و هميشه درگير هستند و رباخواران در جامعه زياد هستند؛ بعضي از اين افرادي را كه مي‌بيند، در يك مغازه‌ي خشك و خالي نشسته‌اند، در گذشته، ما فكر مي‌كرديم؛ خب، اين بنده‌ي خدا، با اين وضعش، چگونه روزي‌اش را به دست مي‌آورد! بعدها متوجه شديم؛ اين تنها، دكه‌اش است. و به چشمانش كه نگاه مي‌كني؛ واقعاً مي‌بيني كه، مانند انسان‌هاي ديوانه است، كه هيچ هوش و حواسي ندارد؛ چون ذهنش هميشه با افراد گوناگوني درگير بوده است و هميشه هم، در راه‌روِ دادگستري، در حال رفت و آمد است. و هميشه يك حالت حيرت و نگراني بر اين افراد حاكم است. «لا يَقُومُونَ»؛ يعني در زندگي روزمره هيچ قدرت ايستادگي روي پاي خودش را ندارد. «إِلاَّ كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ»؛ مگر مانند كسي كه شيطان او را به تَخَبُط ديوانه كرده باشد. و تَخَبَّطُ؛ يعني به هم ريختن. عرض كردم كه، نوعي از تَخَبُّلَ ديوانگي است؛ يعني اعصاب اين شخص «مِنَ الْمَس»؛ بر اثر تماس با شيطان، به هم ريخته است. در اين‌جا قرآن دقيقاً مسئله‌ي تماس با شيطان را طبق باور عرب مطرح كرده است؛ از اين رو من عرض مي‌كنم كه نه جن و نه شيطان (كه نوعي از جن است) قطعاً هيچ‌كدام قدرت آزار رساندن به انسان (به طور فيزيكي) را ندارد؛ اصلاً چنين چيزي امكان ندارد. و اين باور از اصول مكتب‌ ما است؛ يعني، هيچ يك از افراد جن (كه شرورشان شيطان نام دارد) اينان، نمي‌توانند (به طور فيزيكي) به انسان آزار برسانند؛ يعني شما كنار پله ايستاده باشيد، و آنان بتوانند شما را سرنگون كنند.
[1] . بقره: 275.
@#@ يا غذايي كه مي‌‌خواهيد بخوريد، بتوانند آن را بريزند و اين كه در جايي بتوانند مستقيماً دخالت بكنند؛‌ طبق مكتب ما اين محال است. مكتب ما چه مكتبي است؟ تشيع است. تشيع روي چه پايه‌اي استوار است؟ بر پايه‌ي حكمت استوار است؛ بنابراين حكمت الهي اجازه نمي‌دهد كه يك جسم نامرئي بر جسم ديگري تسلط يابد؛ در حالي كه آن جسم، قدرت دفاع كردن از خودش را نداشته باشد؛ پس اگر ما شيعه هستيم و مكتب تشيع را پذيرفته‌ايم، مكتب تشيع بر اساس حكمت الهي است و حكمت خداوند به هيچ وجه اقتضا نمي‌كند كه انسان با آزار كسي مواجه بشود؛ چيزي را كه نمي‌بيند و قدرت دفاع كردن از خودش را نيز در مقابل آن نداشته باشد؛ اين خلاف حكمت است؛ از اين رو در روز قيامت هم وقتي همه‌ي انسان‌ها مي‌گويند: «شيطان! شيطان! شيطان!» خداوند مي‌فرمايد: "خب، اين شيطان را بياوريد تا ببينيم چرا انسان‌ها همه‌ي گناهان خود را گردن او انداخته‌اند!" شيطان را مي‌آورند؛ انسان‌ها مي‌گويند: "مرگ بر تو! مرگ بر تو اي شيطان! تو ما را گمراه كردي!" و همهمه مي‌كنند. شيطان مي‌گويد: "آرام! آرام! آرام باشيد!" سپس مي‌گويد:
«وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي...»[1]؛ من بر شما تسلتي نداشتم، جز اين كه دعوتتان كردم و شما دعوت من را پذيرفتيد.
در ادامه مي‌گويد: «ببينيد، خداوند اين همه پيغمبران فرستاد (مشافهتاً، محاجّتاً) و براي من و شما اين همه برهان آورد؛ ولي شما دنبال آن نرفتيد و همين كه من به شما يك اشاره‌اي كردم، به طرف من دويديد؛ بنابراين، شما خودتان مقصر هستيد؛ به من چه! و اينك بيان معناي «من المَسّ»: از آيات ديگر روشن مي‌شود كه مقصود از «من المَسّ» در اين جا، اين است كه شيطان بر اين شخص رباخوار، چنان سيطره يافته است كه وسوسه‌هايش كارگر شده است و اين شخص از خودش ديگر هيچ گونه تصميم و اراده‌اي ندارد. اين افسون‌هايي كه شيطان بر گوشش خوانده است، موجب شده است كه يك تَطَوُري در اعصابش پديد آيد. ببينيد! اگر يك خبر ناراحت‌كننده به شما بدهند، آن وقت شما در اعصابتان يك تَطَوُري پديد مي‌آيد كه ديگر قدرت تصميم‌گيري از شما سلب مي‌شود و شيطان به مغز اين گونه افراد آن قدر افكار ضد و نقيض تلقين مي‌كند، كه يك تَطَوُري در اعصابشان پديد مي‌آيد. و اين افراد حيرت زده مي‌شوند و نمي‌توانند روي پاي خود بايستند: بر زمين مي‌افتند. همين مطلب در آيات ديگر نيز آشكار شده است. خداوند مي‌فرمايد:
«... كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطِينُ فِي الْأَرْضِ حَيْرانَ ...»؛[2] همانند كسي كه بر اثر وسوسه‌هاي شيطان، در روي زمين راه را گم كرده است و سرگردان است.
و آيه‌اي ديگر:
«اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ اَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ».[3]
و آيه‌اي ديگر درباره‌ي حضرت ايوب:
«إِذْ نادي رَبَّهُ اَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ»[4]؛ ... بنده‌ي ما ايوب را، هنگامي كه پروردگارش را خواند (و گفت: پروردگارا!) شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است.
حضرت ايوب عليه السلام به خداوند عرض مي‌كند: خداوندا! مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ. «نُصْبٍ»؛ يك نوع ناراحتيِ سخت و دشواري است. خب، مگر شيطان چه كار مي‌كرده است؟ شيطان كه نمي‌آمد؛ مثلاً، يك چاقويي به حضرت بزند، يا اين‌كه يك چوبي بردارد و حضرت را بزند! يا مثلاً، به حضرت فشار فيزيكي وارد كند. كساني را كه مي‌خواستند به حضرت خدمتي بكنند شيطان در گوش آنان اين‌چنين مي‌خواند: اين مرضش واگير دارد: نزد او نرويد! و اگر كسي مي‌خواست خدمت حضرت برسد؛ شيطان مي‌رفت تا شايد از دور بتواند يك توطئه‌هايي بكند، و حضرت ايوب عليه السلام در دشواري قرار بگيرد؛ بنابراين همين آيه، به گونه‌اي ديگر تكرار شده است كه زبان‌ حالِ حضرت ايوب عليه السلام است:
«إِذْ نادي رَبَّهُ اَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ»[5]؛ ... هنگامي كه پروردگارش را خواند (و عرضه داشت): «بدحالي و مشكلات به من روي آورده است و...».
در آنجا فرمود: «مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ» و در اين‌جا مي‌فرمايد: «مَسَّنِيَ الضُّرُّ»؛ يعني اين ناگواري و اين ناراحتي، بر اثر دسيسه‌هاي شيطان است؛ نه اين‌كه شيطان بتواند به‌طور مستقيم تأثير بگذارد؛ بلكه غيرمستقيم بر حضرت اثرگذار بود؛ پس مقصود از «مَس الشَّيْطان»؛ «مَسُّ ذُريته علي اثر دسائس الخبيث للابرار، مباشرةً» بوده است و يك آيه‌ي ديگر كه خداوند در توصيف جهنم مي‌‌فرمايد:
«أذلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً اَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي اَصْلِ الْجَحِيمِ طَلْعُها كَاَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ فَإِنَّهُمْ لَأكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ»[6].
خب، «طَلْعُ»؛ يعني ميوه‌ها و خوشه‌ها؛ قاعدتاً عرب از شيطان يك تصوير زشتي داشته است كه او را به صورت جسم تصور مي‌كرد و قرآن هم، همين باور عرب را آورده است؛ «كَاَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ»؛ يعني، همان تصور عرب‌ها كه براي شيطان، صورتِ زشتي قائل بودند.
اين اشكال بود؛ اما پاسخ: «رُؤُسُ الشَّياطِينِ» مقصود از شياطين در اين‌جا، آن شيطاني كه از جنس جنّ باشد، نيست؛ بلكه يك نوع مار است كه در صحرا زندگي مي‌كند؛ روي برخي از درخت‌ها مي‌رود و بر روي آنها مي‌نشينند. اين مارها، سرِ بسيار زشتي دارند كه اسم خودِ اين مارها شيطان است. عرب‌ها با ديدن اين مارها بسيار ناراحت مي‌شوند؛ چون بسيار ترسناك‌اند. و اين مار روي يك درخت معروفي مي‌نشيند. عرب‌ها وقتي كه به اين نوع درخت نزديك مي‌شوند، ماري را مي‌بينند كه شبيه به ميوه‌هاي اين درخت است، و سخت از آن متنفر مي‌شوند؛ پس اين تشبيه‌، تشبيه‌كردن به يك امر عيني و خارجي است كه نوعي از مار باشد. حالا من معناي اين (شيطان) را مي‌خوانم تا مسئله برايتان روشن بشود: «الشيطان، اسم لِلحيةٍ لها عرف، (عرف؛ يال) وَهِيَ لَحْمَةٌ مستطيلةٌ فوقَ رَأْسها، شِبْهِ عرف ديكْ (مانند، تاج خروش)؛ قال الزجاج:
«تُسَّمي العربِ، بعض الحَيَّات شيطاناً؛ هُو حَيَّةٌ لها عُرفٌ قبيحُ المنظر وَ أَنْشَدَ».
يكي ديگر از شعراي عرب (كه زنش بدزبان و بدمنظر هم بود) در مذمت زنش مي‌گويد:«أنْجَرِدٌ تَحْلِفُ حينَ أحْلَصْ كَمثل شيطانِ الحماط أعْرَض»؛ حماط، همان درختي است كه اين شيطان از آن بالا مي‌رود و روي آن مي‌نشيند و سرش را مثل ميوه‌ي درخت آويزان مي‌كند. أَنْجَرِدْ؛ پير زال را ‌گويند.
شاعر ديگري مي‌گويد:«تُلاعِبُ مَسْنا حَضْرَميٍ كِأَنَهُ تَعُّجُ تَعَمُّجُ الشيطانِ بزيخِر و إنْ‌ قَصْري‌»؛ پس شيطان در اين دو بيت همان (الْحيةُ المَهيبَه يُتَنَّفَر مِنْها) معرفي شده است؛ و «كَاََنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ» كنايه از اين مار قبيح‌المنظر است كه از درختان بيابان بالا مي‌رود و روي شاخه‌هاي آن درختان مي‌نشيند. و اين گونه، در بيننده حالت تنفر ايجاد مي‌كند؛ پس اين تشبيه، تشبيه به، شيطاني نيست كه از جنس جن مي‌باشد؛ بلكه برداشت غلطي است كه از قرآن شده است. و اين بي‌اطلاعي آنان از لغت عربي را نشان مي‌دهد. ما هم، دو سه صفحه درباره‌ي اين موضوع نوشته‌ايم و از اين قبيل مثال‌ها نيز فراوان است و من اين دو مثال را، براي نمونه مطرح كردم. اگر مطلبي در اين زمينه باشد، بنده در خدمتتان هستم.
[1] . ابراهيم: 22.
[2] . انعام: 71.
[3] . مجادله: 19.
[4] . ص: 41.
[5] . انبياء: 83.
[6] . صافات: 62 - 66.
پيش درآمد[1]
بسم الله الرحمن الرحيم
«فرهنگ» يك كلمه‌ي فارسي است و در عربي به معناي «الثقافه» آمده است و بيش از 250 تعريف براي آن بيان كرده‌اند.[2]
از اين رو مي‌توان گفت: «مجموعه‌ي آداب و رسوم، علوم و معارف، علم و دانش و ادب، تعليم و تربيت و هنرهاي يك قوم را فرهنگ آن قوم مي‌نامند.»[3] و آداب نيز جزئي از فرهنگ است.
درست است كه زبان قرآن با الفاظ عربي نازل شده است؛ ولي اين الفاظ، با بلاغت، فصاحت و معناي بلندشان، داراي اعجاز ذاتي هستند[4] و نمي‌توان آنها را با كلامِ محاوره‌ايِ بشر مقايسه كرد؛[5] به همين علت تاكنون كسي نتوانسته است سوره‌اي همانند قرآن بياورد.
پيش از هرچيز لازم است، فرهنگ و آداب اعتقادي، اخلاقي، اجتماعي، خانوادگي و ديگر آداب عرب‌ها را، با ابزار تخاطب (همچون: تشبيهات، تمثيلات، كنايه و...) جدا كرد. ضروري بود خداوند،‌ براي رساندن مفاهيم بلندش:
الف) رسولي از ميان همان قوم و با زبان آنان برگزيند.
ب) قوانين و احكام خود را در قالب الفاظ همان قوم، نازل كند.
از اين رو خداوند، پيامبر اسلام - صلّي الله عليه و سلم- را از ميان عرب برگزيد[6] و كتاب مقدس خود را نيز با الفاظ عربي نازل كرد؛[7] تا بتواند مطالب وحياني و الهي خود را به دست ابزار تخاطب (تشبيهات، تمثيلات و ...) به مردم بياموزد.
عربي‌بودن قرآن، دليل بر پذيرفتن فرهنگ‌هاي خرافي و باطل عرب‌ها نيست؛ چون قرآن مي‌فرمايد:
«لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد»؛[8] كه هيچ‌گونه باطلي، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمي‌آيد؛ چرا كه از طرف خداوند حكيم و شايسته‌ي ستايش، نازل شده است.
اگر اندك مطالعه‌اي در فرهنگ و آداب عرب‌ها داشته باشيم، درمي‌يابيم كه عرب‌ها رسوم خرافه، بسيار داشته‌اند؛ از جمله: شيطان‌پرستي،[9] زنده به گور كردن دختران،[10] طواف بدون لباس،[11] بت‌پرستي،[12] تعدد زوجات (بدون محدوديت)،[13] ازدواج دسته جمعي[14] و ديگر رسومي كه قرآن هيچ‌يك از اين رسوم باطل را نپيذيرفت؛ چون خود زمينه‌ساز فرهنگ و تمدن بزرگ اسلامي بود.
عرب‌ها آداب و رسوم شايسته‎اي نيز داشته‌اند؛ مانند: حج،[15] اعتقاد به خالق يكتا،[16] ماه‎هاي حرام،[17] ختنه كردن و ديگر رسوم؛ البته بيش‌تر آداب و رسوم شايسته در عرب‎ها، ريشه در اديان الهي گذشته داشت. ادياني كه در جزيرة العرب رواج داشت؛ از جمله: دين ابراهيم، يهود، نصارا، مزدك، ماني، زرتشت، صابئين[18] و ديگر اديان، كه همه‎ي اديان الهي از يك چشمه‎ي وحياني مي‎جوشيدند؛ گرچه با گذشت زمان، اين اديان تحريف شده بودند؛ اما قرآن، احكام شايسته‎اي كه در ميان عرب‎ها به جاي مانده بود، اصلاح و امضاء كرده است.
از عناصر ارزشمند در فرهنگ عرب‎ها، مي‎توان: غيرت، شجاعت و... را نام برد، كه ريشه در فطرت انساني داشت؛ چون فطرت هر انساني به كارهاي نيك تمايل دارد؛ قرآن نيز هميشه با فطرت انسان‎ها سخن گفته است.[19] هم‌چنين برخي از رسوم شايسته‎ي آنان را نيز بيان كرده است؛ اما اين نشانه‎ي تأثيرپذيري نيست؛ بلكه نشانه‎ي تأكيد و يادآوري است. هم‌چنين قرآن، به مقتضاي طبيعت وسرشت مرد و زن سخن گفته است؛ اين هم نشانه‎ي حكمت خداوند است، كه مسئوليتي را به مرد داده است كه بيش‌ترِ زن‎ها نمي‎توانند آن را به دوش بكشند؛ هم‌چنين برخي مسئوليت‎ها را هم به زن داده است كه، مرد در انجام آنها ناتوان است.
بعضي از آداب، ريشه در عرف و ضرورت‎هاي زندگي اجتماعي دارند؛ مانند: معامله، معاشرت و... كه اگر قرآن كلامي درباره‎ي «بيع» و «معاشرت» آورده باشد؛ نبايد اين گونه تصور شود كه برگرفته از فرهنگ مردم بوده است؛ چون اين امور يكي از ضرورت‎هاي زندگي اجتماعي است كه قرآن با جهت دادن و وضع كردن احكام اسلامي، آنها را اصلاح كرده است؛ مانند: حرام كردن ربا در معامله، آداب معاشرت و... .
در نتيجه، قرآن با استفاده از زبان عرب‎ها، كه وسيله‎اي براي انتقال مطالب وحياني بود؛ آداب و رسومي كه در ميان عرب‎ها جنبه‎ي خرافه و بيهوده داشت، رد كرد.
قرآن يك سلسله قوانين و احكامي را آورد، كه نياز معنوي و هدايتي بشر را تا ابد برآورده مي‎كند و كساني كه قرآن را براي زماني خاص مي‎دانند، هيچ دليلي براي اثبات مدعاي خود اقامه نكردند و تنها يك روي سكه را مي‎بينند؛ آن هم بُعد مادي و علوم تجربي آن را، در حالي كه قرآن براي بيان علوم تجربي و صنعت نيامده است (كه اين‌ها بر اثر تجربه به دست مي‎آيند)[20]؛ بلكه قرآن، با محتواي: احكام، عقايد و اخلاق، نياز بشر را در زمينه‌ي معنويت و اخلاق برآورده مي‎كند و اين احكام در همه‌ي زمان‎ها يكسان است.
بهترين دليل براي دائمي بودن قرآن، فطرت است و فطرت انسان، در همه‎ي دوران‎ها و در هر جا بهترين ياري‌رسان است. زبان قرآن نيز، فطري است و انسان ديروز و امروز از لحاظ فطرت، يكسان‎اند؛ به همين دليل، قرآن مخاطبان آشنايي، در سر تا سر جهان دارد. فطرت، تعدد زبان؛ اقليم؛ عادت‎ها؛ آداب و رسوم؛ روحيات و عوامل گوناگون بيرون را، مقهور اتحاد فطرت دروني ساخت[21]. سلسله نيازهاي بشر به صورت يك تقاضا در باطن انسان وجود دارد كه بايد در سايه‎ي تعليم و تربيت مذهبي، پرورش يابند.[22]
دليل ديگر بر دائمي بودن قرآن، اخلاق است. اخلاق، مقوله‌ي ثابتي است كه هيچ وقت و در هيچ زمان قابل تغيير نيست[23]. روح انسان نياز به ارتزاق معنوي دارد كه تنها از راه احكام قرآن امكان‌پذير است و نبايد گفت كه، عبادت براي مردمان نخستين است؛ چون انسان‎ها در اوج رشد صنعت و تكنولوژي، نياز به معنويت و اخلاق بيش‌تري دارند. عقل انسان، در مقام علم و عمل معصوم نيست و تحت تأثير وهم و خيال، از جهتِ شهوت و غضب در عمل واقع مي‎شود و در طول زمان‌ها اين نقص وجود داشته است؛ از اين رو نياز به قرآن، يك امر ضروري است[24] و خداوند در اين باره مي‎فرمايد:
« وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْري لِلْبَشَرِ»[25].
در نتيجه، قرآن يك سفره گسترده‎اي است؛ از ازل تا ابد، كه هر انساني مي‎تواند از آن استفاده كند[26]. و قرآن با فرهنگ ملل و اقوام گوناگون، به سه گونه رفتار مي‎كند: فرهنگ شايسته‎اي كه با قرآن، منافات نداشته باشد را امضاء مي‎كند؛ با فرهنگ ناشايسته و ضد ارزش مقابله مي‎كند و فرهنگ نه چندان شايسته را اصلاح مي‎كند؛‌ تا مردمان جهان بتوانند از قرآن، كه چشمه‎ي زلال معنويت و آفتاب درخشان هدايت در سير تكامل انسانيت است، بهره‎مند بشوند.
مركز مطالعات و پژوهش‎هاي حوزه‎ي علميه قم، براي شبهه‌زدايي از جامعه، در هفتادمين نشست از گفتمان ديني به موضوع «قرآن و فرهنگ زمانه» پرداخته است؛ از اين رو براي آگاهي بيش‌تر به بيانات حضرت آيت الله محمد هادي معرفت توجه مي‎كنيم.
[1] . حجت الاسلام و المسلمین حسن رضا رضايي.
[2] . غلام‌عباس توسلي، نقد و نظر، شماره 3 - 4.
[3] . محمد معين، فرهنگ فارسي، ج 2، ب «ف».
[4] . جلال‌الدين سيوطي، معترك الاقران في اعجاز القرآن، ص 317.
[5] . محمدهادي معرفت، زبان قرآن، (فصلنامه بينات، ش 1).
[6] . ابراهيم: 4.
[7] . شعرا: 195.
[8] . فصلت: 42.
[9] . يس: 6.
[10] . نحل: 59.
[11] . اعراف: 28.
[12] . بقره: 165.
[13] . نساء: 3.
[14] . يحيي نوري، اسلام وجاهليت.
[15] . بقره: 158.
[16] . عنكبوت: 61.
[17] . توبه: 36.
[18] . مبلغي آباداني، تاريخ اديان مذاهب، ج2، ص80.
[19] . انعام: 78.
[20] . محمدعلي رضايي اصفهاني، درآمدي بر تفسير علمي قرآن.
[21] . حيدري كاشاني، (فصلنامه‌ي بينات، شماره 22ـ23، ص 43).
[22] . مرتضي مطهري، مقدمه‎اي بر جهان بيني اسلامي، ص 37.
[23] . مرتضي مطهري، اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، ص 12.
[24] . جوادي آملي، قرآن در قرآن، ج 1، ص 280ـ314.
[25] . مدثر: 31.
[26] . امام خميني، صحيفه‎ي نور، ج 19، ص 82.
ما هم از شما تشكر و قدرداني مي‌كنيم. دوستان پرسش‌هايي را مطرح كرده‌اند كه بيش‌ترين پرسش‌هاي رسيده، درباره‌ي جن است. خواهشمنديم به اين پرسش‌ها، پاسخ بدهيد.
سئوال : استاد! شما فرموديد: جن نمي‌تواند به انسان آزار برساند؛ در حالي كه موارد فراواني وجود دارد كه جنيان به انسان‌ها آزار رسانده‌اند؛ حتي روايتي هم در اين باره از امام جعفر صادق عليه السلام به دست ما رسيده است. لطفا توضيح بدهيد.
جواب : بنده درباره‌ي اين موضوع صحبت كردم و گفتم كه همه‌ي اين موارد وهم و خيال است و واقعيت ندارند و هيچ‌گونه روايتي هم، در اين زمينه نداريم. اصلاً جن با انسان چه كار دارد، تا به او آزار برساند! به همين مناسبت من يك قصه‌اي را براي شما نقل مي‌كنم: پريشب يا پس‌پريشب بود، نزديك به ساعت 9 يا 10 شب بود كه از مازندران به من زنگ زدند و گفتند: ما از شمال تماس مي‌گيريم و يك مسئله‌ي بسيار مهمي براي ما رخ داده است. گفتم: خيلي خب، بفرماييد! (چون از اين پرسش‌ها زياد پرسيده مي‌شود، من هم جوابشان را مي‌دهم. من به نزديكان و دوستان گفته‌ام كه شما هر وقت پرسشي داشتيد؛ حتي اگر نصف شب هم باشد، اشكال ندارد من در خدمت همه‌ي شما هستم) حالا اين آقا مثلاً پرسشي دارند! گفت: ما يك منزل دو طبقه داريم كه طبقه‌ي بالا‌ي آن، يك روحاني نشسته است. (خدمت شما عرض كنم كه، اين فرد، فرنگي هم هست. حالا در حال شرح‌دادن موضوعي است كه پاسخش را مي‌خواهد از من بگيرد.) و يك گربه‌اي از طبقه‌ي بالا به پايين آمد، دنبالش كرديم؛ رفت داخل زيرزمين (حالا تلفني مي گويد)؛ سپس دنبالش كرديم؛ رفت داخل حمام (آن وقت به من مي‌گويد: تو كه مي‌داني حمام‌هاي ما به چه شكلي است؛ حالا من چه مي‌دانم كه حمامشان چه شكلي است!)؛ پس از آن داخل سقف حمام رفت، دنبالش كرديم؛ داخل آشپزخانه پشت كُمد رفت؛ و پس از آن رفت پشت چي و رفت پشت چي؛ ناگهان ناپديد شد. (خب، اين طرحِ اصل موضوع بود)؛ سپس آن آقايي كه طبقه‌ي بالا نشسته است، اين پرسش را از شما دارد كه آيا ممكن است جن به صورت گربه نمايان شود؟ به او گفتم: اين پرسش شما خيلي مهم است، شما بايد اين پرسش را از آيت الله‌هاي عظما بپرسيد؛ چون بنده هنوز به درجه‌ي آيت الله عظما نرسيده‌ام! گفت: از چه كسي بپرسم؟ گفتم: بالاخره كسي پيدا مي‌شود! او هم از ما خيلي تشكر كرد و بنا شد تا از افراد ديگر بپرسد.
همه‌ي اين‌ها خيالات است! يك سري خيالاتي است كه بر ما القاء شده است؛ چون بر اثر بعضي از پيشامد‌ها، نمي‌توانيم سر و ته قصه را درست به دست بياوريم، ذهنمان مي‌گويد: پس اين جن است. بنده با قاطعيت اين موضوع را منكر مي‌شوم؛ مثلاً كسي مي‌گويد: روي خاكستر آب ريختم. نمي‌دانم! شايد بچه‌ي شيطان ‌آنجا بوده است و آسيب ديده باشد؛ سپس يك چيزهايي سرهم مي‌كنند. من در تعجب هستم كه چرا اين جن‌ها سراغ افراد متمدن نمي‌روند؛ مي‌روند در جاهاي عقب‌افتاده، مزبله‎ها و كثافت‌خانه‌ها، لانه مي‌سازند! اين‌ها همه خيالات است؛ اين‌ها همه ضعف نفس است؛ تصورات است؛ ممكن است با چشمانت هم، گاهي چيزي را ببيني؛ اما اين تَجَسُد همان خيالات خودت است.
سئوال : بعضي‌ها هم اين پرسش را مطرح كرده‌اند كه، شايد لحن قرآن؛ مانند لعنت كردن و عتاب كردن، از فرهنگ زمان عرب‌ها متأثر شده است. آيا اين مطلب درست است؟
جواب : خدمت شما عرض شود كه درباره‌ي مسئله‌ي تولي و تبري از...
لعنت هم، در مقابل رحمت است. خداوند در اين باره مي‌فرمايد:
انسان‌ها دو نوع‌اند؛ يك نوع كه به ما نزديك مي‌شوند، مشمول رحمت؛ يك نوع هم مشمول لعنت؛ چون آنان از رحمت خدا دور هستند و اين يك امر عادي است.
«وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى يَوْمِ الدِّينِ»؛ يعني، تو از‌ ما دور هستي؛ پس برو! معناي فسق همان خروج است؛ يعني، تو فاسقي؛ پس از ما دور هستي؛ پس به دنبال كارت برو. چيزي غير از اين نيست؛ خلاصه، از نظر قرآن فحش نيست؛ البته امروزه كه مي‌گوييم: لعنت؛ معنايش فحش است.
سئوال : آيا امضاي قرآن بر بعضي از فرهنگ عرب، خود نشانه‌ي تأثيرپذيري از فرهنگ عرب نيست؟
جواب : حج، كه حج ابراهيمي است و عرب‌ها آن را از ابراهيم گرفته بودند؛ پس چطور مي‌شود كه قرآن، حج را از عرب‌ها گرفته باشد! تجارت هم يك مسئله‌ي جهاني است؛ پس چرا تجارت از عرب گرفته شده باشد!
سئوال : اگر قرآن، امروز در ايران نازل مي‌شد، آيا از فرهنگ ايراني در زمينه تشبيهات، تمثيلات، كنايات و ضرب‌المثل‌ها استفاده مي‌كرد؟
جواب : ببينيد! وقتي خداوند در قرآن مي‌فرمايد:
«وَ ما مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ ...»
لسانِ؛ يعني، زبان. خُب، اين زبان: تشبيه، كنايه، ضرب المثل، استعاره و مجاز دارد؛ بنابراين از همان لغت استفاده مي‌كنند و اگر قرآن به زبان فارسي نازل مي‌شد، بي‌شك از تشبيه و استعاره‌ي فارسي استفاده مي‌كرد و اين زبان گفتار است؛ بنابراين معناي آن، «تأثير پذيري» نمي‌تواند باشد.
سئوال : آيه (الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَي النِّساءِ) جزو فرهنگ جاهليت بوده و مردسالاري را به ارمغان آورده است كه در قرآن هم به آن تصريح شده است. آيا اين برداشت درست است يا خير؟
جواب : در اين‌جا يك مسئله‌ي خيلي عميق هست كه البته ما در اين شبهات، مسئله‌ي «المرءِ وكرامته في القرآن» را به طور مفصل شرح داده‌ايم. و زيربناي همه‌ي اين مسائل، اين است كه اكنون عرض مي‌كنم: درست گوش بدهيد تا بدانيد چه مي‌گويم!
اسلام يك ديدگاهي درباره‌ي تشكيل خانواده دارد؛ يعني اسلام يك ديدگاهي را در اين زمينه به ما نشان داده است. مرد را در رأس زندگي مشترك؛ و زن را در جاي خودش؛ همچنين بچه‌ها را هم در جاي خودشان قرارداده است؛ وظايف خاص هر كدام را تنظيم كرده است؛ براي هر كدام هم احكامي را آورده است. ببينيد! تنظيم احكام، مبني بر ديدگاهي است كه خود اسلام از خانواده داشته است و 1400 سال از اين ديدگاهي كه اسلام از خانواده مطرح كرد، مي‌گذرد و اين ديدگاه هنوز هم موفق بوده است؛ يعني تشكيل خانواده طبق ديدگاه اسلام، نتيجه‌بخش بوده است. اكنون، در اروپا، براي خانواده يك ديدگاهي نو، نشان داده‌اند. زن و مرد، هر دو را، دو شريك زندگي قرار داده‌اند؛ زن و مرد، هر كدام به تنهايي براي تأمين مخارج زندگي خودشان كار مي‌كنند و تنها، آنان با يكديگر هستند! به اين صورت كه پيش هم مي‌آيند و در يك جا زندگي مي‌كنند؛ يعني نه نفقه‌ي زن بر مرد واجب است؛ نه زن مي‌تواند ادعاي نفقه داشته باشد!‌ هيچ كدام از زن و مرد مسئوليت بچه‌ها را عهده‌دار نيستند؛ بلكه بچه‌ها را به پرورشگاه مي‌سپارند و خرج بچه‌ها را هم هر دوي آنان پرداخت مي‌كنند. آنان همانند دو شريك هستند كه با هم زندگي مي‌كنند.
آن وقت، بحث اين است: اين ديدگاهي كه در 50 سال اخير از خانواده ترسيم شده است، آيا موفق بوده يا موفق نبوده است؛ در حالي كه پيش از اين، در فقه ما آمده است كه اين زندگي ناموفق است.
نمي‌دانم شما آن مصاحبه‌اي را كه گروهي از خانم‌ها پيش ما آمدند، ديديد؟ يك حرف‌هايي از ما نقل كردند و پس از آن هم، من تكذيب كردم. در آن جلسه من همين حرف‌ها را براي خانم‌ها بيان كردم و گفتم: اين تفاوتي كه اسلام ميان مرد و زن قائل شده است، از نظر احكام است و اين‌كه مرد را سرپرست معرفي كرده است، از روي تنظيم و ترسيم ديدگاهي است كه خود اسلام از خانواده بيان كرده است. آن وقت اين خانم‌ها چه گفتند! گفتند: «ما روي همان تنظيم خانواده اروپايي پيش مي‌رويم؛ يعني ما مي‌خواهيم، مثلاً به آن صورت تشكيل خانواده بدهيم!».
من خيلي عصباني شدم و گفتم: شما ديگر حق نداريد در جمهوري اسلامي زندگي كنيد! برويد همان جايي كه مي‌گوييد زندگي كنيد! شما كه تا اين اندازه بي‌باك و متهتك هستيد و مي‌گوييد: اصلاً ما اين ترسيم ديدگاه خانوادگي را به هم مي‌زنيم؛ مي‌رويم همان ديدگاه اروپا ...؛ مگر همين چند ماه پيش نبود كه پاپ اعظم در جمع مؤمنان، در سخنرانيِ خود اعتراض كرد! چون در حال حاضر در دنيا مسئله‌ي تشكيل خانواده و ازدواج از بين رفته است و تنها شركت در زندگي است؛ يعني دو نفر؛ دو مرد؛ دو زن يا يك مرد و يك زن، اين‌ها مي‌گويند: ما با يكديگر زندگي كنيم؛ خرجمان به پاي يكديگر نيست؛ با هم كار مي‌كنيم؛ با هم مي‌خوريم و با هم زندگي مي‌كنيم.
اينان مسئله‌ي ازدواج را قبول ندارند؛ چون ازدواج؛ يعني مسئوليت! مي‌گويند: ما قيد مسئوليت را مي‌زنيم تا آزادي‌مان محفوظ بماند. خُب، دو نفر با هم رفيق مي‌شوند؛ در زندگي شريك مي‌شوند؛ يك ماه، دو ماه، يك سال و سرانجام ممكن است از هم سير شوند؛ هر كدام مي‌رود و با كس ديگري رفيق مي‌شوند و اين همانند شراكت دو نفر در تجارت است و اين گونه نيست كه قول بدهند تا هميشه با هم باشند؛ چون در اين‌جا مسئوليتي در كار نيست و تا وقتي كه منافعشان اقتضا دارد، با يكديگر شريك هستند. و پس از آن، شراكتشان را به هم مي‌زنند. آن وقت، پاپ اعظم در سخنرانيِ خود گفت:
اين گونه كه شما پيش مي‌رويد، دست‌كم به فكر خودتان باشيد! شما فردا پير مي‌شويد؛ شما ديگر بچه نداريد.
چون بچه‌دار شدن اينان تصادفي است و اينان براي بچه‌دار شدن، تشكيل زندگي نداده‌اند؛ بلكه تنها خواسته‌اند تا با يكديگر رفيق باشند؛ سفر بروند؛ بگويند؛ بخندند و تفريح كنند؛ چون رابطه‌ي آنان بيش‌تر از اين، چيز ديگري نيست و هيچ التزامي ندارند؛ چون بچه هم كه، به دنيا بيايد، پرورشگاه مي‌رود.@#@ آن بچه هم، هيچ نمي‌داند كه پدر و مادرش چه كساني هستند! پدر و مادر هم، هيچ نمي‎دانند كه بچه‎شان چي هست و كي هست! آن وقت پاپ اعظم گفت:
دست‌كم فكر خودتان؛ فكر آينده‎تان؛ فكر پيري‎تان باشيد؛ چون اين گونه كه شما پيش مي‎رويد؛ رفتارتان بر خلاف سنت طبيعي است.
آيا در عالم حيوانات هم بدين صورت است! دو نر با يكديگر و دو ماده با هم زندگي مي‎كنند! پس چطور مي‎بينم؛ شير، ببر، پلنگ، گرگ، روباه، شغال و اين‎ها تشكيل خانواده مي‎دهند! شما چطور! آن وقت، رئيس همجنس‌بازهاي ايتاليا در يك سخنراني بر ضد پاپ گفت:
ايشان پير شده است و از مقتضيات زمان و واقعيات حاكم بر جهان اطلاعي ندارد!
شما ببينيد! اسلام براي خانواده يك ديدگاهي دارد كه 1400 سال است كه اين ديدگاه موفق بوده است و در اين ديدگاه آرامش است. (لتسكنوا عليها)؛ از اين رو، اين ديدگاه پا بر جاي مانده است.
سئوال : درباره‎ي جن، پرسش‎هاي فراواني شده است كه نشان مي‎دهد؛ پرسشگران قانع نشده‎اند. پرسيده‎اند كه، در مفاتيح الجنان، براي دفع ضرر جن مطالبي آمده است؛ آيا اين مطالب بر ضرر رساندن جن به انسان، دلالت نمي‎كند؟
جواب : همه‎ي اين حرف‎ها خرافه است و اگر در بعضي از روايات اين‎گونه باشد، براي اين است كه، اين خيال را هم از بين ببرد. كسي از خدمت امام صادق عليه السّلام پرسيد: «من براي انجام كاري، وقت نجومي ديده‌ام چه كار كنم؟ حضرت فرمود: باورت شده است يا نه؟ گفت: باورم شده است. حضرت فرمود: خب، برو صدقه بده!»؛ يعني، اعتنا نكن. چرا حضرت فرمود كه صدقه بده؟؛ چون با اين كار به آرامش مي‎رسيد؛ چون اين آقا از تقويم ديده است كه اين قمر در عقرب است و امروز چيست؛ براي مسافرت بسيار بد است. و كواكب نجومي اين‌چنين دلالت دارند؛ چون باورش شده است. حالا كه مي‎خواهد به سفر برود نگران است؛ پس صدقه مي‎دهد و اين نحوستي را كه تصور مي‎كند، از بين مي‎رود.
اگر در روايات اين‌گونه مطالب باشد، براي اين است كه اين بيچاره‎ها، چون ضعيف النفس هستند؛ نمي‎توانند خودشان را رها بكنند و امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ از راه بزرگواري، براي اين‌كه اين نگراني آنان از بين برود؛ گفته‎اند كه اعتنا نكن و صدقه بده! صدقه دادن، براي اين است كه دلش آرام بشود.
سئوال : آيا چشم‎زخمي كه قرآن به آن اشاره فرموده است، از نظر علمي، قابل اثبات است؟
جواب : ببينيد! اين پرسش بسيار خوبي است. يكي سحر و ديگري عين است كه قرآن نه از سحر سخني دارد و نه از عين. اساساً قرآن سحر را جز چشم‎بندي، چيز ديگري نمي‎داند؛ چون حقيقتِ سحر دگرگوني واقعيات است و دگرگوني واقعيات از نظر علم ممكن است. اساساً نه ساحر؛ بلكه هيچ كس ديگر نمي‎تواند دگرگونيِ واقعي بكند؛ مثلاً، يك انسان را به شير تبديل بكند يا يك انسان را به درخت تبديل بكند: اين امكان ندارد.
قرآن بيش‌تر از اين سحر را نپذيرفته است؛ اما اين كه واقعاً سحر بكنند، يعني چيزهايي را جادوگري بكنند، آن وقت دل شما را نسبت به كسي سياه كنند، يا محبت شما را از دل كسي ببرند يا در دل كسي محبت شما را ايجاد كنند: هرگز اين گونه نيست؛ اما اگر در گوش كسي هميشه بخوانند تا دلش را نسبت به فرد ديگري سياه بكنند، اين چيز ديگري است. و بدون اين‌كه با كسي تماس داشته باشند، يك كارهايي بكنند تا دل كسي را نسبت به ديگري سياه بكنند: اين امكان ندارد؛ از اين رو سحري كه در قرآن آمده است به همين معنا است، يا بر اثر وسوسه‎هايي است كه بر آنان مي‎خوانند، تا نظرشان را تغيير دهند، يا بر اثر چشم‎بندي‎هايي است كه مي‎كنند.
در نظر قرآن، اساساً سحر ثابت نشده است، كه «دگرگوني حقايق» باشد و مواردي كه در قرآن است ما همه را شرح داده‎ايم. هيچ‎كدام سحر به معناي واقعيش نيست؛ اما درباره‎ي مسئله‎ي عين، از نظر حقيقي هم اثبات كرديم كه چشم‎زدن يك واقعيت است؛ اما اين‌كه در قرآن درباره‎ي چشم‎زدن چيزي آمده باشد، هرگز چنين چيزي در قرآن وجود ندارد! ؛ حتي اشاره‎اي هم در اين باره در قرآن نيست. با وجود اين، ما عين را حق مي‎دانيم.
خدمت شما عرض شود كه، اين كفار قريش؛ اينان هر كدام يك طاغوتي بودند؛ بعضي‎هاشان از آن قلچماق‎ها و زورگوها بودند. از آنجا كه پيامبر داراي عشيره و قبيله‎ي قوي بود، نمي‎توانستند پيامبر را از صحنه بيرون كنند؛ از اين رو، براي كشتن حضرت، نظر بيش‌تر قبايل را جلب كردند. در غير اين صورت، نمي‎توانستند هيچ كاري را از پيش ببرند. براي اين‌كه پيامبر را از ميدان به در كنند، يكي از راه‎هايشان اين بود كه به پيامبر چشم‌غُره مي‎رفتند؛ مثلاً يكي از اين آدم‎هاي سبيل در رفته‎ي قلچماق و بي‎باك جلوِ پيامبر مي‎آمد و يك چشم‌غُره‎اي مي‎رفت تا پيامبر بترسد و ميدان را خالي كند! ؛ پس چشم‎غره ‎رفتن غير از چشم‎زدن است. اين آيه، چشم‎غره را مي‎گويد؛ نه چشم‎زدن را.
سئوال : پرسيده‎اند كه آيا مسائلي مانند، عبد و امه كه در قرآن است، نشانه‎ي متأثرشدن از فرهنگ عرب نيست؟
جواب : اين مسئله را بنده به تفصيل، در اين كتاب بحث كرده‎ام. من اين نويد را به شما بدهم كه ترجمه‎ي اين كتاب كامل شده است و در ترجمه‎ي آن بعضي توضيحات لازم را هم آورده‎ايم كه - ان شاء الله - در اختيار شما قرار مي‎گيرد.
بنده مسئله‎ي بردگي را مفصل بحث كرده‎ام و از روز اول، اسلام با مسئله‎ي بردگي مبارزه كرده است؛ ولي مبارزه‎اش به صورتِ تدريجي بوده است؛ چون مسئله‎ي بردگي، مشكل عرب نبوده است؛ بلكه مشكل جهاني بوده و هست. و يكي از منابع اقتصادي كلان، در جهان مسئله‎ي بردگي بوده است؛ در صورتي كه عرب، چيزي به نام بردگي نداشت.
بردگي يك مسئله‎ي جهاني است و مبارزه با اين‌چنين منبع اقتصادي قوي، قدرت فراواني مي‎خواهد. اسلام زمينه را از روز اول به گونه‎اي فراهم آورده است تا اين مسئله از ريشه خشك بشود. و ما اسم اين را نسخ تمهيدي گذاشتيم و نسخ انواعي دارد كه پيش از اين، يك گروه نسخ را مطرح كرديم؛ نسخ مشروط و به تازگي هم، نسخ تمهيدي را بيان كرديم.
نسخ تمهيدي در قرآن هم، چند مثال دارد كه يكي از آنها مسئله‎ي عبيد است. اساساً مطرح كردن مسئله‎ي «عبيد» در قرآن و اسلام، براي اين بود كه زمينه‎اي براي نابود شدنش فراهم آيد. نخستين كاري كه اسلام كرد، اين بود كه ريشه‎ي برده شدن را خشكاند.
شما ببينيد! چگونه مي‎شود كه انسان‎هايي برده مي‎شوند، تا اين‌كه خريد و فروش شوند! اكنون براي شما مي‎گويم؛ ببينيد! همين زيد كه پسرخوانده‎ي پيامبر بود، يك بچه 7 - 8 ساله بود كه مادرش مي‎خواست به قبيله‎ي خودشان برود، زيد را هم، برداشت تا همراه خودش ببرد. قبيله‎ي ديگري به اين قبيله هجوم آورده بودند، همه‎ي جوان آنان را به اسارت بردند از جمله يكي از آنان زيد بود كه او را هم به اسارت بردند.
سپس اينان را در سوق عكاظ مي‎فروختند و عموي حضرت خديجه در سوق عكاظ بود كه ديد جواني زبر و زرنگ را مي‎فروشند. او را خريد و به حضرت خديجه هديه كرد. حضرت خديجه نيز پس از ازدواج با پيامبر، او را به حضرت هديه كرد. و زماني كه به پيامبر هديه شد، پيامبر، او را آزاد كرد و سپس او را به فرزندي خويش پذيرفت. اكنون من يك پرسش دارم: آيا واقعاً اسلام مي‌پذيرفت كه زيد به اين شكل برده بشود! آيا اسلام مي‎پذيرد كه يك انسان پس از ربوده‌شدن، بَرده شود و سپس فروخته شود!
بنابراين زماني كه پدر و مادرش، خيلي به دنبال پسرشان مي‎گشتند تا او را بيابند، يكي از فاميل‎هايشان به مكّه آمده بود و زيد را تصادفاً ديده بود و نزد پدر، مادر و برادرهايش رفت و آنان را آگاه ساخت. آنان هم به مكه، نزد پيامبر آمدند گفتند: « اين پسر ما است» پيامبر فرمود: "اگر پسر شما است؛ پس او را ببريد!" گفتند: زيد! بيا برويم. زيد گفت: "نه، كسي مرا به پسري پذيرفته است، كه من در سايه‎ي عنايت او، بسيار خوشم." پدر و مادر زيد هم گفتند كه اگر تو اين‎جا خوش هستي و پيامبر را بسيار پسنديده‎اي، رابطه‎ات را با ما قطع نكن تا ما هم به داشتن تو دلمان خوش باشد». راحت شدند و رفتند. ببينيد! مثلاً شما قطعاً خوانده‎ايد كه، كشتي را كنار آفريقا مي‎بردند و گروه گروه از اين جوان‎هاي سياه‎پوست را در زنجير مي‌كشيدند و به آمريكا و اروپا مي‎بردند و مي‎فروختند. و برده‎هايي را كه در ايران، عراق و ديگر كشورهاي اسلامي مي‎فروختند، همين‎ها بودند. آيا شما باورتان مي‎شود كه اسلام برده‌شدن را پذيرفته باشد! قطعاً نپذيرفته است؛ پس اساساً وقتي اسلام من و شما برده‌شدن را نپذيرفته باشد؛ چگونه ممكن است به بردگي و برده‌شدن اعتراف كند؛ بنابراين، مي‎بينيم كه امامانِ معصوم ما، اساساً برده‎ها را مي‎خريدند و آنان را آزاد مي‎كردند. چرا آزاد مي‎كردند! خب، اينان از اول هم، آزاد بودند، برده كه نبودند! زنان امامان متأخر همه، آزادشده بودند. آنان را مي‎خريدند و آزاد مي‎كردند؛ سپس با آنان ازدواج مي‎كردند. اصلاً اين شيوه‎اي براي ريشه‌كن ‌كردن بردگي بوده است. در اين كتاب آورده‎ايم كه اساساً اسلام از روز اول، زمينه را به گونه‎اي آماده ساخت تا اصل بردگي را ريشه كن كند.
«وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ»