امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
اسلام و عقلانيّت
بسم الله الرحمن الرحيم
و به نستعين و صلّي الله علي سيدنا و نبيّنا محمّد و آله الطاهرين. قال الله تبارك و تعالي في كتابِهِ الكريم، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. فَبَشِّرْ عِبادِ الذَّينَ يَستَِمعوُنَ الْقَولَ فََََيَتَّبِعوُنَ أَحْسَنَهُ اُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللهُ وَ اُولئِكَ هُمْ أُوْلُوْا الْألْبابِ[1]
تبيين موضوع بحث
موضوع اين بحث، همان طوري كه اعلام شد؛ بررسي مسئله‎ي اسلام و عقلانيت است. و در صدد اين هستيم كه در اين فرصت، نگاه اسلام به عقل ورزي و عقلانيت را در زندگي انسان و جايگاه عقل و خرد و عقلانيت را در تفكر اسلامي ‎ بررسي كنيم. همه ما نسبت به اسلام اجمالاً آشنايي داريم. و براي تبيين موضوع بحث اين‌ تعريف كافي است اسلام عبارت است از مجموعه‎ي معارف و احكام و آموزه‎هايي كه از جانبِ خداي متعال و به دست جبرئيل، بر پيامبر گرامي اسلام نازل شده است و خداي متعال در عرصه‎هاي گوناگون زندگيِ انسان؛ يعني، در قلمرو عقيده و عمل، فردي و اجتماعي، اخلاقي سياسي و...، و در همه‎ي اين زمينه‎ها دستورالعمل‎هاي ويژه اي را براي بشر مقرر فرموده است. اما ريشه‎ي واژه‌ي «عقلانيت» كه خود يك وصف است؛ كلمه عقل است. درباره‎ي معاني يا كاربردهاي عقل و عقلانيت بيش‌تر صحبت خواهيم كرد؛ اما، اجمالاً عقلانيت عبارت است از يك نحوه ويژگي و چگونگي براي زندگي انسان؛ يعني، زندگي و حيات انسان از ويژگي عقلاني بودن برخوردار باشد، همچنين عقل مبنا و معيار برنامه‌ريزي انسان در سطوح و ابعاد و مراحل گوناگون زندگي به شمار آيد. به هر حال، انسان بر مبناي خرد و عقل، حيات و زندگي خود را تنظيم و سازماندهي بكند. بنابراين سخن در اين است كه اسلام با عقلانيت ـ با اين تعريف اجمالي كه عرض كرديم ـ چه نسبتي دارد؟
اصولاً نسبت ما بين عقل و خرد و وحي چگونه است؟ آيا عقل انسان تابع وحي است يا وحي تابع عقل انسان است؟ يا اين‌كه اين‌ها دو عنصر معرفتي‌اند كه مكمل يكديگراند: كه نه اين تابع آن است و نه آن تابع اين؛ بلكه هر دو در اهداف آفرينشي انسان مكمل يكديگراند; يعني آن هدفي را كه آفريدگار براي انسان مقرر فرموده است؛ عقل و وحي يكديگر را كمك مي‎كنند تا اين‌كه انسان را در اين جهت و مسير هدايت بكنند؛ پس يكي از عمده‌ترين پرسش‎هايي كه درباره‎ي موضوعِ بحث ما مطرح مي‎شود؛ بررسي نسبت ميان عقل و وحي است. در اين باره، بحث ديگري نيز مطرح مي‎شود و آن، اين‌كه در همه‎ي اديان؛ از جمله، در دين اسلام، تعبد نقش اساسي دارد; ايمان به غيب و اعتقاد به حقايقي كه از فهم و درك تفصيلي عقل خارج است؛ يكي از شالوده‎هاي ايمان ديني در همه‎ي اديان آسماني، از جمله، اسلام است. و اكنون سخن اين است كه رابطه‎ي تعبد با تعقل چيست؟ يعني يكي ديگر از پرسش‎هاي اساسي در بحثِ ما، پرسش درباره‎ي نسبت ميان تعبد و تعقل است. دربارة اين بحث‎ پرسش‎هاي فرعي ديگري نيز مطرح مي‎شود؛مانند اين‌كه اسلام با توسعه‌‌‌‌‌‌ي تكنولوژي چه نسبتي دارد؟ يعني اين‎ها نيز زيرمجموعه‎ي بحث اسلام و عقلانيت است.
همان طوري كه در مقدمه اشاره كردند، يكي از جلوه‎هاي عقلانيت نظام دموكراسي يا مردم‌سالاري است. نسبت اسلام، با اين ويژگي يا اين سبك از حيات انساني، در عرصه‎ي سياست چگونه است؟ بحث حقوقِ بشر و نسبت اسلام با حقوقِ بشر، اين‎ها زيرمجموعه‎ي همين بحث اسلام و عقلانيت است. و مسائلي از اين قبيل.
تا اين‌جا ما اجمالاً موضوع بحث را بيان كرديم و آشنا شديم كه بحث اين است كه، نسبت اسلام، مجموعه‌اي از معارف و آموزه‎ها، بايدها و نبايدها، كه از جانب خداوند متعال بر پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ نازل شده است؛ را با خردورزي و بهره‌گيري از خرد و عقل در عرصه‎هاي گوناگون زندگي، مي‎خواهيم بررسي بكنيم. و در اين زمينه، پرسش‎هايي مطرح مي‎شود:
عقل و وحي چه نسبتي با هم دارند؟ كدام‌يك بر ديگري برتر است؟ يا اين‌كه هيچ‌كدام؛ هر دو مكمل يكديگراند؟ تعبد با تعقل چه نسبتي دارد؟ و مسائلي كه اشاره كردم و از جمله همين مباحثي كه در جامعه‎ي ما هم مطرح شده و مي‎شود؛ مثلاً، بحث مديريت علمي و فقهي، يكي از زيرمجموعه‎هاي همين بحث است. يعني بحث اسلام و عقلانيت به اين پرسش هم پاسخ مي‎دهد كه مديريت بايد مديريت فقهي و ديني باشد يا مديريت علمي و تخصصي، يا اين‌كه هر دو. از اين‌جا ما به اهميت اين بحث هم مي‎توانيم پي ببريم؛ يعني مبحث بسيار مهمي است. به‌ويژه اين‌كه، در دنياي ما يكي از برجسته‌ترين صفات و ويژگي‎هاي فرهنگي و فكري عصر حاضر را عقلانيت مي‎شمارند. عصر مدرن و زندگي مدرن را، زندگي عقلاني توصيف مي‎كنند. هم در كشور ما، هم در ديگر كشوررهاي اسلامي؛ حتي در همه‌ي دنيا اين بحث عقل‌گرايي، عقل‌ورزي و عقلانيت، يك مسئله‎ي مهم و يك امتياز و برجستگي به شمار مي‎رود؛ بنابراين اهميت دارد كه ما مي‎خواهيم با وجود زندگي اسلامي، زندگي عقلاني نيز داشته باشيم. جمع بين اين‌دو مقوله نيازمند تبيين و تحليل است؛ زيرا، برخي به اشتباه گمان كرده اند كه اين دو با يكديگر قابل‌جمع نيستند. اكنون برخي جانبِ زندگي و حيات ديني را گرفته اند و برخي جانبِ حيات عقلاني را برگزيده‌اند.
پيشينه و تطورات تاريخي بحث
مطلب دوم، اين است كه، ‎يك اشاره‌اي هم به پيشينه‎ و مراحل و تطورات تاريخي اين بحثي كه اكنون ما مي‎خواهيم مطرح بكنيم، داشته باشيم.
اگر ما به تاريخ و دنياي اسلام و نيز به دنياي مسيحيت، (من اكنون، دو دنياي اسلام و مسيحيت را عرض مي‎كنم. در ساير كشورهايي هم كه پيرو دين‎هاي ديگري هستند، قابل بحث است؛ اما اين‎ها براي ما بيش‌تر اهميت دارد؛ هم در جهان اسلام و هم در جهان مسيحيت) مي‌بينيم كه از نخستين روزها يا سال‎هاي پيدايش اين دو آيين، بحث نسبت ميان عقل و وحي و عقل و دين مطرح بوده است؛ مثلاً، در جهان مسيحيت از قرن سوم ميلادي به اين طرف، (حالا آن مقداري كه بنده با رجوع به اين‌‌كتابها و‌منابع ديده ام، شايد هم زودتر) ما انديشه‎ها و افكار و موضع‌‌گيري‎هاي فكري گوناگوني را مي‎بينيم.
كتابي به نام عقل و وحي در قرون وُسطي[2] هست. اگر مايل بوديد، مي‌توانيد برخورد و موضع‌گيري‎ها و افكار را درباره‌ي اين مسئله ببينيد. در اين كتاب ببينيد كه در جهان مسيحيت، در قرون وُسطي، نسبت ميان عقل و وحي چگونه بود؟ نويسنده در اين كتاب اجمالاً از چند رويكرد يا رهيافت يا چند نگرش در«نسبت ميان عقل و وحي ياد كرده است»
يك رويكرد كلي اين است كه، عقل را برتر از وحي يا ايمان مي‎دانستند. رويكرد و نگرش دوم اين بود كه، وحي يا ايمان ديني را برتر و مقدم بر عقل مي‎دانستند.
سومين رويكردي را كه ايشان ياد مي‎كند، اين است كه، به هيچ‌يك از اين برتري‌ها معتقد نبود؛ بلكه، يك رابطه‎ي مكمليت براي اين دو قائل بود. آن كساني كه عقل را مقدم مي‎دانستند و به برتري عقل قائل بودند؛ بعضي‎ها اصولاً موضع الحادي گرفته اند؛ يعني يك عقل‌ورزي افراطي، كه به انكار وحي و دين انجاميد. و يك عده از عقل‌گرايان كه اصالت عقلي بودند و عقل را برتر مي‎دانستند. در حالي‌كه، به دين معتقد بودند؛ اما همه‎ي آموزه‎ها و ظواهر و نُصوص دين را تأويل مي‎كردند; عقل را اصل مي‎گرفتند و آنها را با قواعد و گزاره‎هاي عقلي هماهنگ مي‎كردند. پس آناني كه طرفدار برتري عقل بودند؛ خود، دو گروه بودند:
يكي، عقل‌گرايان مؤمن و معتقد؛ اما قائل به تأويل، كه دين و آموزه‎هاي دين و ظواهر دين را تأويل مي‎كردند.
ديگري، عقل‌گراياني كه، اصولاً موضع الحادي داشتند؛ يعني دين را رد مي‎كردند.
در گروه دوم هم كه ايمان را بر خرد و عقل مقدم مي‎داشتند؛ بعضي‎ عقل را به كلي تخطئه مي‎كردند و مي‎گفتند:« ايمان و وحي يگانه معيار است». و برخي‎ ايمان را مقدم مي‎داشتند؛ اما تلاش مي‎كردند كه، يك سازگاري ميان عقل و وحي برقرار سازند؛ ايشان «آگوستين مقدس مُتَوَفاي430 ميلادي» را، جزو اين گروه و از چهره‎هاي اين گروه مي‎داند. «آنسلم مقدس» را هم جزو اين گروه مي‎داند.
همان طوري كه اشاره كردم، عده‌اي به مكمل بودن عقل و وحي قائل بودند، كه ژيلسون، از چهره‎هاي شاخص اين گروه، «توماس آگويناس» متكلم معروف مسيحي قرن سيزدهم ميلادي را نام مي‎برد. البته ايشان معتقد است افكار و انديشه‎هاي آقاي آكويناس تحتِ تأثير افكار و انديشه‎هاي ابن‌رشد، فيلسوف مسلماني كه در اسپانيا زندگي مي‎كرد، بود؛ اين درباره‌ي قرون وسطاي مسيحي بود. اما در عصر جديد، حالا كه من تا اين‌جا آمده ام، به دوران جديد غرب هم اشاره بكنم.
پس از رنسانس و تحولات جديدي كه در دنياي غرب به وجود آمد، در اين زمينه، تحولات زيادي رخ داد. يعني، در نسبت ميان عقل و ايمان، عقل و وحي و عقل و دين، تحولاتي رخ داد و ديدگاه‎هايي به وجود آمد؛ اولاً، عقل‌ورزي و عقل‌گرايي پيش از عصر رنسانس، كه در مسيحيت مطرح بود، عقل فلسفي بود. يعني آناني كه طرفدار عقل بودند، عقل را رد مي‎كردند و عقل فلسفي برايشان مطرح بود؛ حالا يا فلسفه‎ي افلاطوني يا فلسفه‎ي ارسطويي. يكي از اين دو مدل عقلانيت فلسفي در قرون وسطي مطرح بود. در حالي كه، در دوران جديد عقلانيت فلسفي جاي خود را به عقلانيت علمي‌تجربي داد.
[1] . زمر: 17و18.
[2] . عقل و وحي در قرون وسطي، نوشتة اتين ژيلسون، ترجمة شهرام پازوكي.
@#@ يعني اين‌جا عقل‌ورزي بود؛ اما متكي و مستند به داده‎هاي علم و تجربه.
شخصيت‎هايي مثل گاليله، نيوتن، فرانسيس بيكن و امثال اين افراد؛ حتي دِكارت، با اين‌كه خود يك فيلسوف بود؛ اما به هر حال، عنصر معرفت تجربي علمي نقش بسيار مهمي در اين دنياي جديد غرب داشت.
پس اولا،ً عقلانيت فلسفي به تدريج به عقلانيت علمي گرايش پيدا كرد. اگر شما به برهان‎هاي اثبات وجود خدا، در اين دوره مراجعه فرماييد، ملاحظه مي‎كنيد كه، برهان نظم از شاخص‌ترين برهان‎ها است. در حالي كه پيش از اين دوره؛ يعني در قرون وسطي، برهان امكان و وجوب، كه يك برهان فلسفي است بيش‌تر مطرح بود؛ اما در اين دوره، برهان نظم، بسيار مطرح بود و بحث هم شد. پس از آن نيز هيوم آمد و به همين برهان نظم خدشه كرد.
نكته‎ي بعدي اين‌كه، «ايان باربور» در كتاب علم و دين[1] سير رابطه‎ي علم و دين را از عصر جديد(يعني از دوران رنسانس به اين طرف) شرح داده است. نويسنده‎ي اين كتاب هم فيزيك‌دان و هم متكلم پروتستان است؛ از اين رو كتابش، هم از جنبه‎ي علمي قابل مطالعه است؛ چون يك صاحب‌نظر در مسائل علم جديد است و هم متكلم پروتستان است... كتاب ديگري نيز به شما معرفي مي‌كنم، به نام «فلسفه و ايمان مسيحي»[2]، آن كتاب هم تقريباً همين سبك را دارد؛ يعني نسبت ميان انديشه‎هاي فلسفي و ايمان مسيحي را در آنجا بحث كرده است.
در قرن هفدهم، نگاه‎ها و نگرش‎ها نسبت به عقل و علم به جانب دين بود؛ يعني اينان مؤمن بودند. بيش‌تر اين دانشمندان، معتقد بودند و دين‌دار. مسيحي بودند؛ ولي به هر حال ديندار بودند؛ خداپرست بودند؛ اما در قرن هجدهم به تدريج، خردورزي از دين و وحي فاصله گرفت، و شدت و قوت يافت. گاهي در چهره‎ي الحاد، و شكاكيت، و گاهي در قالب تأويل و سكولاريزم بود. يعني عده‌اي از كساني كه عقل‌ورزي و عقلانيت را مبناي خودشان قرار داده بودند كساني بودند كه به الحاد كشيده شدند. بعضي از اينان به ترديد و ندانم‌گري و شكاكيت؛ گرائيدند. بعضي از اينان دين را پذيرفتند؛ اما بدون وحي؛ كه اصطلاحاً به اينان دئيست مي‎گويند؛ يعني دين و الهيات، منهاي وحي. گفتند: «دين پذيرفتني است؛ خدا هم هست؛ ايمان به خدا هم جايگاه خودش را دارد؛ اما ديگر، آموزه‎ها، برنامه‎ها و دستورالعمل‎هايي كه بخواهد مبناي زندگي اخلاقي، اقتصادي، سياسي و اجتماعي انسان باشد، در كار نيست.
دانش و عقل و تجربه‎ي انسان مبنا و معيار است. يك عده هم به اين سمت آمدند و براي اين‌كه ايمان و دين را در يك محدوده‌ي امني قرار بدهند و از تعارض‎ها و چالش‎هايي كه از طرف خردورزي جديد يا علم جديد به وجود مي‎آمد، مصون نگه دارند، اصولاً خواسته‌هاي دين را در شهود، در تجربه‎ي دروني و در اين ساحت دروني وجود انسان برده اند، كه اكنون چهره‎ي برجسته‎ي اين رويكرد و اين نگرش، شخصي به نام آقاي شلاير ماخر است كه، دين را در تجربه‎ي دروني خلاصه كرده است يا خاستگاه دين را آنجا برده است. به هر حال، اينان مي‎خواستند، بگويند كه، دين نيز از مقوله‎ي تجربه است؛ اما نه تجربه‎هاي بيروني؛ بلكه تجربه‎هاي دروني؛ پس در دنياي جديد غرب هم، چنين تحولات و مسائلي درباره‌ي نسبت وحي و عقل، وحي و علم رخ داده است. البته اين دوران، دورانِ به اصطلاح مدرنيته بود. در عصر پُست مدرن، در همين دوراني كه ما در آن هستيم، متفكراني پيدا شدند كه، به نقد مدرنيته و عقلانيت آن پرداخته‌اند.
يك مقاله‌اي با نام «مدرنيته و عقلانيت»، نوشته‌ام كه در شماره‎ي جديد مجله‎ي تخصصي كلام چاپ خواهد شد. آنجا اشكال‌هايي را بر عقلانيتِ مدرن گرفته اند، مشخص كرده ايم نه اين‌كه، حالا بنده كه يك طلبه‌ام، نقد بكنم؛ بلكه خودِ متفكران غرب نقد كرده اند.
سه چهار نفر به اين عقلانيت، نقد اساسي وارد كرده اند. عمدتاً نقدها اين است كه، مدرنيته، راهِ افراط را رفته است و ساحت معنوي و قُدسي وجود انسان را ناديده گرفته است. تنها به تكنولوژي و مسائل علم تجربي بسنده كرده است، و خرد انسان پاي خودش را از گليم خودش درازتر كرده است، بلندپروازي كرده است و نشان داد كه تنها نمي‎شود با تكيه بر عقل و خرد و آن هم عقل و خرد تجربي، به بحران‎ها، مسائل و نيازهاي زندگي انسان پاسخ داد. در غرب اجمالاً اين طور بود.
اكنون به جهان اسلام برگرديم. در دنياي اسلام هم در دو مرحله: هم در عصر قديم و هم در عصر جديد؛ تقريباً مشابه آن موضع‌گيري‎هايي كه درباره‌ي عقل و دين يا عقل و وحي يا علم و دين بود؛ اكنون با تعابير گوناگوني كه اينان مي‌گويند، به هر حال، مي‌توان گفت: عبارت‌ها گوناگون است؛ ولي مطلب يكي است.
در جهان اسلام نيز ما يك رويكرد يا گرايش ظاهرگرا داريم. ظاهرگرايان، حنبلي‎ها، اهل حديث‎ (در اهل سنت)، اخباري‎ها (در جهان شيعه) كه اينان به عقل و تفكر عقلي بها نمي‎دادند؛ نه در اصول و نه در فروع. گاهي تخطئه و رَد هم مي‎كردند. البته حالا در عرصه‎ي مقوله‎هاي دين است و اينان عقل در زندگي طبيعي را كاري نداشتند؛ مثلاً در عرصه‎ي پزشكي.
بحث آنان اين بود كه در عرصه‎ي دين اگر ما بخواهيم يك دين‌شناس و ديندار ناب باشيم؛ بايد عقل را كمرنگ كنيم و عقل بايد به حاشيه رانده شود. اين يك تفكر بود. يك تفكري كه گمان مي‎كرد، اگر عقل به ميدان آيد، عرصه را بر وحي و معرفت وحياني و ايمان ديني و اين‎ها تنگ مي‎كند.
حالا من اين جمله را براي شما عرض بكنم؛ در همين دنياي غرب، يك شخصيتي به نام كيرككارد، مؤسس اگزيستانسياليسم، اتفاقاً همين حرف را زده است و گفته است: «اصلاً استدلال با ايمان سازگار نيست واگر انسان بخواهد، ايمان عميق‌تري داشته باشد، بهتر اين است كه، اصلاً در وادي استدلال وارد نشود». اين نگرش و انديشه در جهان اسلام هم، در قديم، از همان گروه‎هايي كه اشاره كردم، بوده است و هم‌چنان هم است؛ يعني اين طور نيست كه حالا اهل حديث يا حنابله يا تفكر اخباري‌گري به كلي رخت بربسته باشد؛ بلكه هم‌چنان در جهان شيعه و اهل سنت، كساني هستند.
من در بعضي از همين همايش‎هايي كه، در بلوچستان با علماي اهل سنت داشتيم، يك وقت بحثي داشتيم، كه واقعاً تعجب كردم؛ بحث ما دباره‌ي صفات خبريه بود؛ مثلاً، اين‌كه مي‎گويد: «يد الله فوق ايديهم» يا «الرحمن علي العرش استوي» ما مي‎گفتيم، اين‎ها را به ظاهرش نمي‎شود معنا كرد؛ چون اگر عرش و استوي را به معناي ظاهرش بگيريم، جسمانيت مي‎شود. اگر بگوييم يد; به همين معناي ظاهري، عضو و جسم مي‎شود، آن وقت بايد بگوييم كه، خدا جسم است. يك فردي گفت:«آقا! اين‌كه شما مي‌گوييد، هيچ مشكلي ندارد، اگر ما بگوييم كه، يد خدا به همان معناي ظاهري و استوي به همان معناي ظاهري است؛ اما بدون كيفيت، اشكالي پيش نمي‌آيد. گفتم: عزيز من! آخر اين‌كه نمي‎شود، خودِ دست را بگويي و اسمش را نگويي! اگر چنانچه اين واقعاً يد باشد؛ واقعاً استوي باشد؛ اين ديگر بايستي كيفيت داشته باشد؛ وگرنه آن شير بي‌يال و دمي‎كه مولوي مي‎گويد يا مثلث بي‌زاويه خواهد شد؛ يعني؛ بايد بگوييم، مثلث باشد؛ ولي زاويه نداشته باشد؛ بدون كيفيت؛ مگر چنين چيزي مي‎شود! خلاصه ايشان پايش را در يك كفش كرده بود و مي‎گفت: «نه، هيچ اشكالي ندارد، ما چه‌كار به تفتازاني داريم.» گفتم: «من هم كاري به تفتازاني يا كس ديگر ندارم؛ به عقل خودم كار دارم؛ من مقلد تفتازاني نيستم؛ مقلد عقل خودم هستم. اين سخن شما، يك سخن پارادوكسيكال و تناقض‌آميز است.» وقتي اين سخن در متن خودش تناقض دارد و قابل تصور نيست، ما چگونه تصديق بكنيم و سپس بگوييم كه، از جانبِ خدا آمده است! اين مطلب مانند تثليث در مسيحيت است، تثليث مسيحيت يعني هم خدا يكي است و هم سه تا است، اين‌كه نمي‎شود؛ بالاخره يا يكي است يا سه تا؛ هم يكي باشد و هم سه تا باشد! عقل اين را نمي‎تواند بفهمد. وقتي كه عقل نتوانست بفهمد، نمي‎شود به وحي نسبت داد؛ يعني بگوييم، پس خداي متعال فرموده است: شما مي‎خواهي بفهمي؛ مي‎خواهي نفهمي؛ اين را بايد قبول كني! نمي‌توان اين را گفت؛ بنابراين يك گرايش اين بود. نقطه‎ي مقابل اين رويكرد، كساني بودند كه خردورزي افراطي مي‎كردند؛ عقلانيت را بيش از حد مي‎پذيرفتند. البته اين آقاياني كه بيش از حد به عقلانيت علاقه مي‌ورزيدند، كساني بودند كه، موضع‎هاي الحادي داشتنند؛ درست مثل جهان مسيحيت، زنادقه و غيره.
مثلاً ابن ابي العوجا، ادعا مي‎كرد كه، يك آدمِ عقلاني است. سه چهار نفر همراه با ابن ابي العوجا بودند كه، به مكه رفته بودند. آن وقت، به مسلمان‎هايي كه دور خانه‎ي كعبه طواف مي‎كردند، نگاه مي‎كردند و آنان را مسخره مي‎كردند و مي‎گفتند كه ما، براي تفريح آمده ايم؛ نه اين‌كه براي زيارت. آمده ايم تا تفريح بكنيم و نگاه مي‎كنيم كه، چرا مردم دور اين خانه مي‎گردند. اينان كساني بودند كه، اعمال و برنامه‎هاي ديني را به استهزاء مي‎گرفتند؛ يك عقل‌گرايي افراطي، كه البته اصلاً عقل نيست؛ اين وهم است. وهمي‎است كه، آمده است و بر صندلي و كرسي عقل نشسته است. كالاي وهم را به نام عقل مي‎فروشد. هيچ‌گاه عقل به «ما‌هو عقل» با وحي، درگير نخواهد شد؛ اصلاً امكان ندارد.
دستة ديگر معتزله بودند كه دين و ايمان و وحي و همه‎ي اين‌ها را معتقد بودند؛ اما يك اصالت براي عقل قائل بودند و بي‌درنگ به تأويل نصوص و ظواهر دست مي‎زدند؛ بدون اين‌كه متشابهات را به محكمات ارجاع بدهند و روي يك معيارهاي پذيرفته‌شده.
[1] . علم و دين، نوشتة ايان باربور، ترجمة بهاء الدين خرمشاهي.
[2] . فلسفه و ايمان مسيحي، نوشتة كالين براون، ترجمه ميكائيليان.
1. زمر: 17 و 18.
@#@..
من همه‎ي معتزله را متهم نمي‎كنم؛ ولي اين طرز تفكر و گرايش، اجمالاً در ميان معتزله بود. اين دو روش عقل‌گرايي و ظاهرگرايي افراطي رودرروي يكديگر بودند. كساني هم پيدا شدند كه، در صدد اصلاح و راه‌ميانه بر آمدند. در جهان اهل سنت، چند نفر قيام كردند كه، اينان را آشتي بدهد و يك نحوه صلح و تعديلي ايجاد كنند؛ مثلاً، آقاي ابوالحسن اشعري و ابومنصور ماتريدي سمرقندي، كه هر دو متعلق به قرن چهارم هجري هستند. چنين داعيه‌اي داشتند. حالا موفق شدند يا نشدند، بحث ديگري است. ولي اينان آمدند و گفتند كه عقل‌گرايي معتزلي و ظاهرگرايي حَنبلي و اهل حديث پذيرفتني نيست. يك راه ميانه اي را به نظر خودشان ادعا كردند.
اين در جهان اهل سنت بود. در جهان شيعه، خوشبختانه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ پرچمدار حركت فكري شيعه بودند و روش و مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مكتب اعتدال و پرهيز از افراط و تفريط است. اين حقير، اين مطلب را در مقدمه‎ي كتاب «الالهيات في مدرسة اهل البيت» عرض كرده ام، كه اصلاً ويژگي‎هاي مكتب و مدرسه‎ي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ چه بود. خلاصه كرديم؛ گفتيم، اگر بخواهيم در يك جمله، اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را معرفي كنيم: مكتبِ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مكتبِ اعتدال است. همان جمله‎ي اميرالمؤمنين در خطبه‎ي 16 نهج‌البلاغه است كه فرمود:
اليمين و الشمال مضلّة و الطريق الوسطي هي الجادة؛ مثال ديگر آن لا جبر و لا تفويض بل أمرٌ بين الأمرين است و نمونه‌هاي ديگر.
امير المؤمنين، در خطبه‎ي 49 نهج‌البلاغه فرموده است:
لَمْ يُطْلِعِ العُقول علي تحديد صفتِهِ و لَمْ يحْجبها عن واجب معرفتِهِ.
از اين بهتر چه مي‎شود گفت؟ يعني عقل و خرد بسندگي و افراط ممنوع است؛ اما اين‌كه عقل را به طور كامل كنار بگذاريم. نيز، ممنوع است. درست است كه عقل نمي‎تواند به كُنه صفات الهي راه ببرد؛ اما چنين نيست كه معزول و بركنار از معرفت باشد؛ بنابراين در جهان اسلام، اين حركت‎ها بود.
در دنياي كنوني اسلام هم، اين‎‌ها هست. اكنون در جهان اسلام، چه در كشور خودِ ما و چه در كشورهاي ديگر كساني هستند كه، شعار عقلانيت را سر مي‎دهند و مسائل مربوط به دموكراسي و حقوقِ بشر و امثال اين‎ها را بر آموزه‎ها و احكام ديني حاكم مي‎دانند و صريحاً هم گفته اند؛ مثلا،ً بعضي از آنان گفته‌اند كه، اعلاميه‎ي حقوق بشر، بر احكام ديني حاكم است. اگر احياناً جايي، يك معارضه‌اي ميان اين‎ها رخ داد، بايد جانبِ آن را گرفت؛ اين افراط‌گرايي مي‎شود.
و كساني هم در نقطه‎ي مقابل، موضعي است كه، امروز هم فرمايشات مقام معظم رهبري را گوش مي‎كردم، فرمودند، آن طرز‌تفكرِ طالباني، چون بالاخره طالبان اين مطلب را بيان مي‎كنند؛ مُدل شده است؛ آن طرز تفكر و انديشه‌ا‌‌ي كه با تكنولوژي مطلقاً مخالف است؛ نه با درون‌مايه‎هاي فرهنگي‌اي كه، از طريق تكنولوژي جديد، در دنيا پخش مي‎كنند; اصلاً با خود تكنولوژي... .
در همين راديو و تلويزيون ما، با وزير حكومت وقت، در زمان طالبان مصاحبه كردند و گفتند كه، آقا! چرا خود شما تلويزيون مي‎بينيد و راديو گوش مي‎دهيد؛ ولي مردم را ممنوع كرده ايد؟ گفت: «خب، مردم نبايد اين‎ها را بدانند؛ ولي چون ما مي‎خواهيم كشور را اداره بكنيم؛ بنابراين ما بايد اطلاع داشته باشيم؛ حالا مردم براي چه مي‎خواهند اطلاع داشته باشند؟».
اين يك نوع طرز تفكر است كه‎، به اصطلاح ظاهرگرايي و تحجر است.
در همين ايام شعبان رفته بودم درباره‎ي جهاني‌شدن و مهدويت سخنراني كنم. با يك بنده‌ي خدايي همسفر شديم. ايشان آن سخنراني من را شنيده بود. در ماشين پاي صحبت را به ميان آورد و حاصل حرفش اين بود كه، مي‎گفت:«اصلاً علم جديد و تكنولوژي اسرائيلي است و ما بايد آن را كنار بگذاريم». گفتم: عجب! پس ما چه كار بايد بكنيم؟ پس اين «اطلبوا العلم و لَوْ بالصين» براي چيست؟ مگر در چين (در عصر پيغمبر) به درس نهج‌البلاغه و قرآن اعتقادات داشتند، كه پيامبر مي‎فرمايد: «اطلبوا العلم ولَو بالصين» به ايشان گفتم: «آيا مي‎داني معناي اين چيست؟» گفت: «معنايش اين است كه، پيغمبر مي‎خواهد بفرمايد، علم نزد من است؛ از من ياد بگيريد؛ من كنارتان هستم؛ آن وقت، تازه اگر من در چين هم مي‎بودم، بايد دنبال من مي‎آمديد.» من تعجب كردم كه ايشان، اين معنا را از كجاي اين حديث در آورده است! گفت: «بله، پيامبر مي‎خواهد بگويد: يا ايها الناس؛ اي مردم! بياييد از من علم ياد بگيريد؛ من اگر در چين هم مي‎بودم بايد مي‎آمديد؛ حالا كه در كنارتان هستم.» گفتم: اين گونه تعبير أكل از قفا است. خب، پيغمبر صاف و ساده مي‎توانست اين را به همه بفهماند؛ اين طور كه شما مي‎فرماييد، من هم نمي‎فهمم كه، اطلبوا العلم ولو بالصين يعني چه؟ اميرالمؤمنين در نهج‌البلاغه تصريح دارد و در سخنان پيامبر هم هست كه، حكمت، گمشده‎ي مؤمن است؛ ولو في قلب المنافق; گرچه اين حكمت، در قلب منافق باشد. هر كسي كه مي‎خواهد باشد. از علم و دانش هرجا كه باشد، بايد استفاده كرد. آنچه مهم است، اين است كه، اگر ما بخواهيم با مدرنيته، يك مواجهه‎ي عقلاني داشته باشيم، بايد جنبه‎هاي سخت افزار‌ي‌اش را از جنبه‎هاي نرم‌افزاري‌اش جدا كنيم و خيال خودمان را راحت كنيم. اين همان حرف و نگرشي است كه كساني؛ مانند: امام خميني، علامه‎ي طباطبايي، استاد مطهري، سيد جمال، شيخ محمد عبده و متفكراني از اين قبيل به آن اعتقاد داشتند و همه‌ي اينان، اعتدال‌گرا بودند؛ پس نتيجه بحث تا اين‌جا اين شد كه در جهان اسلام سه گونه تفكر مطرح شده است:
1. تفكر افراطي 2. تفكر تفريطي 3. تفكر اعتدالي، كه من نمونه‎هايش را هم‌اكنون خدمت شما عرض كردم. انصافاً امام ـ رضوان الله تعالي عليه ـ يكي از نمونه‎هاي درخشان اين تفكر اعتدالي بود، كه جمع ميان مثبتات مدرن؛ يعني علم، دانش و اصول‌گرايي اسلامي داشت. از اين رو با ايشان مصاحبه كردند و گفتند:«آقا! شما با تلويزيون چه‌كار خواهيد كرد؟ با فلان چيز چه‌كار خواهيد كرد؟» (اين مصاحبه، زماني بود، كه ايشان در فرانسه تشريف داشتند.) ايشان در پاسخ فرمودند: «ما همه‌ي مظاهر علم و دانش را مي‌پذيريم؛ اما با جنبه‎هاي منفي، كه زندگي انسان (چه زندگي زنان و چه مردان و چه جوانان) را آلوده مي‎كند، مخالفيم».
پس اگر از نظر تاريخي اجمالاً به قضيه نگاه كنيم، اين‎هايي است كه بنده خدمتتان عرض كردم.
چيستي‌شناسي عقل و عقلانيت
بحث ديگري كه خدمتتان عرض مي‌كنم، درباره‎ي عقل است. به راستي عقل چيست و به چه معنا است؟ عقلانيت يعني چه و چه كاربردهايي دارد؟
«عقل» در معناي لغوي به معناي نگه داشتن و امساك است. آقاي راغب مي‎گويد: «الأصل في العقل الامساك»؛ نگهداري و حفظ» علامه طباطبايي مي‎فرمايد:
«اصل در عقل، العقد؛ يعني بستن وگره زدن»
و سپس مي‎فرمايند: «به اين دليل، به معرفت ادراك تصديقي، عقل ‎گويند، كه آن را به گونه‌اي ميان دو مفهوم، گره زده‌اند. همچنين، به اين دليل، به معرفت تصديقي، عقل ‎گويند كه، آن به گونه‌اي ميان دو مفهوم را گره مي‎زند؛ اين دو مفهوم را مي‎بندد و تصديق مي‎كند.»
اما كاربردها; گاهي به قوه اي كه به خصوص مفاهيم و احكام كلي را ادراك مي‎كند. قوه‌ي عقل ‎گويند و گاهي درباره‌ي خودِ مُدركات؛ يعني محصول و دستاورد آن قوه؛ يعني به آنچه را كه، انسان به دست مي‎آورد، ‎ عقل مي‎گويند. آقاي راغب اصفهاني مي‎گويد: «قرآن كريم دو گونه آيه دارد؛ در بعضي از آيات افراد را مذمت مي‌كند، كه چرا عقل را به دست نمي‎آورند و كسب نمي‎كنند». (او ناظر به آن عقلي است كه، در واقع ادراكات است و بايد آن را كسب كرد). در بعضي ديگر از آيات، ناظر به اين است كه، اگر عقل نباشد، تكليف نيست. (اين ناظر به آن معناي عقل است كه، اگر آن قوه و توان و نيرو نباشد...)؛ بنابراين اگر ما از نظر معناي لغوي به عقل نگاه كنيم، اين است.
اما كاربردهاي گوناگون ديگري نيز براي عقل گفته شده است كه، تنها به اين اصطلاح معروف، بسنده مي‎كنم: عقل؛ يا عقل نظري است و يا عقل عملي. مرحوم صدرالمتألهين در شرح كافي براي عقل، كاربردهاي گوناگوني را بيان كرده است و خلاصه‎ي اين كاربردها اين است كه، عقل يا در حوزه‎ي مسائل نظري و يا در حوزه‎ي مسائل عملي است؛ البته اين اصطلاح را غربي‎ها هم دارند. اين، منحصر به دنياي اسلام و تفكر اسلامي ‎نيست؛ مثلاً، كانْتْ هم دو كتاب نوشته است؛ يكي كتاب نقد عقل نظري و ديگري نقد عقلِ عملي؛ يعني در عرف آنان‎ نيز اين عقل، هم نظري و هم عملي دارد.
يك دانشمند ديگري به نام ماكس وبر است، كه ايشان نيز در تعابير و بحث‎هايش از عقل نظري و عملي ياد كرده است. ما وقتي كه مي‎خواهيم نسبت اسلام با عقلانيت را بسنجيم، بحثمان اين است كه، با همان قوه‌اي كه در انسان است و حقايق را درك مي‎كند، و با دستاوردهاي اين قوه، كه در واقع مدركات عقلاني است، مي‎خواهيم ببينيم؛ آيا اسلام عقل را به رسميت مي‎شناسد و (به قول استاد مطهري) برايش حجيت قائل است؟ و اگر به رسميت مي‎شناسد، دايره و قلمروش چقدر است. اجمالاً اين مقدمات اين بحث بود.
قرآن و عقلانيت
براي اين‌كه ديدگاه اسلام را درباره‎ي عقل و عقلانيت به دست آوريم، ببينيم كه قرآن چه مي‎گويد، پيش از هر چيز، بايد به قرآن رجوع بكنيم. شبيه به عقل است؛ولي عقل نيست. خب، ما اين‎ها را بايد توجه داشته باشيم. عزيزان! تحت تأثير تبليغات ژُرناليستي و كساني كه كالاهاي غربي سكولاريستي و اُمانيستي را مي‎خواهند به جاي چيزهاي برجسته و ارزشمند بفروشند، قرار نگيريم. ما هيچ نمي‎ترسيم. بله، ما مدعي هستيم كه، آن عقلِ ناب و خرد ناب، خرد و عقلي است كه، در مسير ايمان و توحيد و عبادت باشد. مرحوم علامه طباطبايي يك جمله‎ي زيبايي دارد؛ مي‎گويد:
آن آيه كه مي‎گويد: «وَ مَنْ يرغَبُ عنْ ملّة ابراهيم إلّا مَن سَفِهَ نفسَه»؛[1] چه كسي است كه از ملت ابراهيم جدا بشود؛ مگر كسي كه سفيه باشد؛. يعني هر كس كه بخواهد از طريق و آيين ابراهيمي‎جدا شود، سفيه است؛ گرچه خيلي هم نامِ عاقل و عقل عريض و طويلي، براي خودش قائل باشد؛ ولي سفيه است.
سپس ايشان مي‎گويد كه آية «و من يرغب عن ملة ابراهيم الّا من سفه نفسه»، به منزله‎ي عكس نقيض است براي حديث «العقل ما عبد به الرحمن».
نقش عقل در دين‌شناسي
آخرين حرفي كه مي‎خواهم خدمت شما عرض كنم، كه در واقع نتيجه‌گيري بحث نيز باشد، اين است كه، عقل در عرصه‎ي دين و دين‌شناسي و زندگي ديني (چه عملي و چه نظري) اين نقش‎ها را دارد. يعني از نگاه قرآن و روايات و متفكران اسلامي، به خصوص مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ عقل، اين نقش‎ها را دارد:
1. ما يك سلسله معرفت‎هاي ديني داريم كه، اين‎ها بنياد و شالوده‎هاي دين است و اين را تنها، با عقل، مي‌توان اثبات كرد؛ مثلاً، خدا وجود دارد؛ دين ضرورت دارد؛ وحي مصون از خطا است؛ معجزه دليل بر نبوت است. ما اين‎ها را نمي‎توانيم به قول پيغمبر استناد كنيم؛ چون دور پيش مي‌آيد. ما يك سلسله معرفت‎ها؛ يعني يك سلسله اصول و آموزه‎هاي ديني داريم كه، جز از طريق عقل، نمي‎شود آنها‎ را اثبات كرد؛ به وحي نمي‎شود استناد كرد. نمونه‎هايش اين‎هايي بود كه عرض كردم. من اسم اين‎ها را معرفت‎هاي عقلي‌اي اثبات‌گر دين گذاشته ام.
2 . دوم اين كه، عقل يك جايگاه ديگري در عرصه‎ي دين‌شناسي دارد و آن اين است كه، خود منبع و سرچشمه است. به استناد فرمايش امام كاظم ـ عليه السلام ـ كه مي‎فرمايد: «عقل در عرض كتاب و سنت قرار مي‎گيرد» كتاب و سنت؛ يعني وحي، آن هم عقل، آن دو، طريق مي‎شوند براي شريعت: اين‌كه البته، مصطلح شده است كه، مي‎گويند: «عقل و شرع» مي‎دانيد كه اين خيلي اصطلاح دقيقي نيست؛ اصطلاح دقيق اين است كه، بگوييم عقل و وحي، همان‌طور كه اين مطلب را جناب استاد، آيت الله جوادي ـ حفظه الله تعالي ـ در كتاب‎هاي گوناگون؛ از جمله، در كتاب شريعت در آينه‎ي معرفت مورد تأكيد قرار داده است و حرف بسيار حسابي است؛ عقل و وحي‌اند كه هر دوي آنها حجت‌اند؛ حجت باطن و حجت ظاهراند. و اين همان مطلبي است كه، در اصول الفقه، مجتهدان ما آن را دليل عقل ذكركرده اند. همه‎ي شما عزيزان اين‎ها را مي‎دانيد كه، اصول الفقه آقاي مظفر دارد؛ اصول مرحوم صدر دارد. پيش از اين در كتاب‎هاي اصولي ديگر نيز آمده است؛ اما اين دو بزرگوار اين بحث را بهتر باز كرده اند كه دليل عقلي، پس از اين‌كه ما دليل كتاب و سنت و ظواهر و اصول علميه و غيره را داريم، يكي از آنها هم همين دليل‌العقل است و دليل‌العقل مبتني بر دو ركن است؛ يكي مربوط به علم كلام و يكي مربوط به اصول الفقه است؛ آن چيزي كه مربوط به علم كلام است، اصل حُسن و قُبح عقلي است؛ يعني ما قبول بكنيم كه عقل، مي‎تواند مستقلاً حسن و قبح‎هايي را درك بكند؛ و آن چيزي كه مربوط به اصول الفقه است، ملازمه‎ي ميان حكم و عقل است كه، (كلما حكم به العقل حكم به الشرع) و اين مطلبي است كه، از جمله شيخ انصاري ـ رضوان الله تعالي عليه ـ در كتاب «مطارح الأنَظار» (كه تقريرات درس اصول ايشان است) از ايشان نقل شده است. ايشان اين بحث را آنجا بسيار زيبا مطرح كرده است. مرحوم شيخ محمدتقي اصفهاني صاحب «هداية المسترشدين، شرح معالِم» خوب بحث كرده است؛ ولي كتاب مرحوم مظفر، كتاب بسيار ارزشمندي است...
3 . سوم، عقلي كه استنباط مي‎كند؛ خود مصدر و سرچشمه نيست و در طول كتاب و سنت است؛ آن در عرض بود؛ ولي اين در طول است؛ يعني كتاب، آيات قرآن كريم و روايات را كه مي‎خواهد تفسير كند، بفهمد؛(چه فقيه، چه مفسر) از عقل و قرائن و دلايل عقلي براي تفسير آيات و تبيين روايات استفاده مي‎كند. اين هم كاربرد و نقش سوم عقل در اين باره است.
4 . نقش چهارمي‎كه عقل در عرصه‎ي دين پژوهي يا دين شناسي دارد؛ دفاع از اصول و فروع دين است كه، در واقع اين، آن رسالتي است كه، متكلمان به دوش گرفته‌اند و با استفاده از دلايل عقلي و گاهي هم البته نقلي، از كليت و مباني و اصول و فروع دين دفاع مي‎كنند.
5 . نقش پنجم، عقل در عرصه‎ي موضوع شناسي است. اين‌جا اكنون بحث، بحثِ عقل متعارف عرفي است كه در فهم موضوعات و تشخيص موضوعات نيز عقل متعارف و عرفي، عقلي كه دقت مي‎كند، عقل عرفي دقيق، اين نقش را دارد.
6. آخرين نقشي كه عقل در باره‌ي زندگي ديني دارد، )كه بيش‌تر هم جنبه‎ي عملي است( در رابطه با مديريت و رهبري ديني است كه عقل، در اين‌جا، عمدتاً عقل نخبگان و متخصصان است؛ بنابراين ما بر اين باور ايم كه مديريت فقهي و ديني با مديريت علمي و تخصصي و نخبه‌گرا، در تعارض نيستند؛ چون مديريت فقهي بايد و نبايدهاي كلان، جهت حركت و موازين حركت جامعه را مشخص مي‎كند؛ مثلاً مقام معظم رهبري يا شخصيت‎هايي كه مشاور ايشان هستند نخبگان و متفكران، راهبردها، راهكارها، شيوه‎ها و روش‎هاي رسيدن به آن اهداف را مشخص مي‎كنند؛ با يكديگر تعارضي ندارند. به هر حال، عقل در همه‎ي عرصه‎ها اين نقش را دارد.
به عبارت ديگر: ما دين را در چهار رابطه مي‎بينيم؛ يعني دين در چهار رابطه در حيات انسان نقش دارد. رابطه‎ي انسان با خداوند و عالم غيب؛ رابطه‎ي انسان با جهاني كه در آن زندگي مي‎كند؛ رابطه‎ي انسان با خودش و رابطه‎ي انسان با ديگران؛ اين چهار رابطه است. دين اسلام در اين چهار رابطه قواعدي دارد؛ اصول و برنامه و آموزه‎هايي دارد؛ عقل هم در همه‌ي اين چهار رابطه نقش دارد؛ اما نقش و كارايي عقل در رابطه‎ي انسان با خدا كه، مسائل و عبادت و اين‎ها مي‎شود، كم است. آنجا وحي نقش اساسي‌تر را ايفا مي‎كند. در رابطه‎ي انسان با خودش هم كه حوزه‎ي اخلاق و تربيت و بايدها و نبايدهاي عقلاني است؛ باز هم كم است. اين‌جا دست‌گيري‎هاي وحي لازم است: «بعثتُ لِاُتَمم مكارِم الأخلاق»؛ اكنون چند فلسفه‎ي اخلاق در دنيا داريم؟ چقدر مكتب‎هاي اخلاقي داريم؟ كدام‌يك از آنها را بايد الگو قرار بدهيم؟ به تخصص متخصصان و دانش اهل نظر نمي‎شود استناد كرد؛ پس وحي بايد باشد. اما در حوزه‎ي شناخت طبيعت، رابطه‎ي انسان با طبيعت و شناخت طبيعت، عقل و دانش انسان نقش بسيار مهمي‎دارد و وحي هم معمولاً كم‌ترين دخالت‎ها را كرده است. يك اشاره‎هايي كرده است؛ يك تشويقي كرده است و در حوزه‎ي حيات اجتماعي هم هماني است كه، اشاره كردم. يعني اصول و معيارها و موازين را وحي مشخص مي‎كند و آن‌وقت، متخصصان و صاحب‌نظران عقل جمعي، مشورت، تجربه، همه‌ي اين‎ها، دست به دست هم مي‎دهند تا بتوانند جامعه را با آرمان‎هاي اسلامي پيش ببرند.
[1] . بقره، 130.
يش‌درآمد[1]
بسم الله الرحمن الرحيم
عقل از نعمت‌هاي بزرگي است كه خداوند تعالي به انسان عطا كرده است. انسانيت انسان به بهره‌مندي از عقل است. انسان فاقد قوه تعقل، هرچند داراي پيكر زيباي انساني باشد؛ باز موجودي ناقص و ناتمام مي‌باشد؛ از اين رو عقل، از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است. در قرآن و روايات اسلامي، از عقل و تعقل، ستايش به عمل آمده است و به شايستگي از آن ياد كرده‌اند. و در برابر آن، جهل و تقليد كوركورانه، نكوهش شده است. همان‌گونه كه انبياء و معصومان ـ عليهم السلام ـ حجت‌هاي ظاهري‌اند، عقل نيز يكي از حجت‌هاي الهي در باطن انسان است. امام كاظم ـ عليه السلام ـ فرمود:
ان لله علي الناس حجتين: حجة ظاهره و حجة باطنه: فاما الظاهره؛ فالرسل والانبياء والائمه ـ عليهم السلام ـ والباطنة؛ فالعقول...؛ تحقيقاً خداوند براي مردم دو حجت قرار داده است، يكي حجت ظاهري و ديگري باطني است. اما حجت ظاهري رسولان، انبياء و امامان ـ عليهم السّلام ـ هستند و حجت باطني عقول مي‌باشد.
در روايات آمده است؛
«لاجمال ازين من العقل»؛[2] هيچ زيبايي زيبنده‌تر از عقل نيست.
ناگفته پيداست، كه اين زيور طلايي براي همه‌ي انسان‌ها يكسان و به يك اندازه، داده نشده است؛ بلكه، هر كسي به فراخور لياقت و موفقيت خود، در هر اوضاعي، از اين مصباح هدايت بهره‌اي دارد؛بنابراين، هيچ‌گاه پيامبران و امامان معصوم، با ديگر انسان‌ها، به يك نحو سخن نگفته‌اند؛ بلكه، پاسخ پرسش‌هاي آنان را بر اساس فهم و عقلشان داده‌اند؛ بدين جهت، پيامبر گرامي اسلام، فرمود:
انا معاشرالانبياء امرنا ان نكلم الناس علي قدر عقولهم.[3]
ما گروه انبيا، مأموريم تا با مردم، به اندازه‌ي عقل‌ آنان سخن بگوييم. ثوابي كه مردم از اعمال خود به دست مي‌آورند نيز، بر اساس اندازه‌ي عقلشان مي‌باشد. امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود:
ان الثواب علي قدر العقل؛[4] ثواب عمل به اندازه‌ي عقل هر كسي، داده مي‌شود.
از اين رو، عبادت عاقلان و متفكران و خردمندان با عبادت جاهلان و بي‌خردان، قابل مقايسه نيست؛ چراكه، «العقل دليل المؤمن»[5]؛ عقل راهنماي مؤمن است. و راه را از چاه، براي او متمايز و مشخص مي‌سازد و قدرت تمييز به او مي‌بخشد. در قرآن كريم نيز تعبيراتي همچون، «لعلكم تعقلون و افلا تعقلون» به‌كار رفته است. و در فقه اسلامي، عقل در مقام يكي از ادله‌ي استنباط، نقش ايفا مي‌كند. اساساً اسلام، ديني است، كه انسان‌ها را به فراخور حالشان، به تفكر و تعقل وا مي‌دارد و عقل را به ميدان مي‌آورد... ديني كه با همه‌ي مردم ارتباط دارد و عقل را به ميدان مي‌آورد؛ ديني كه با همه‌ي مردم ارتباط دارد، و مخاطبش مردم است و با هر كسي، به اندازه‌ي عقل و فهمش سخن مي‌گويد؛ پس طبيعي است، كه از تحليل و تبيين عقلاني گريزان نيست و از اين پس، خود را آسيب‌پذير نمي‌بيند.[6] مخفي نيست كه عقلانيت و خرد‌ورزي از چشم‌انداز اسلام، تنها مربوط به امور مادي و دنيايي نيست؛ بلكه خردورزي، آن حقيقي است، كه انسان با بهينه به كارگيري عقل، هرچه بهتر و بيش‌تر در مسير عبوديت و بندگي حركت مي‌كند.
برخي معتقداند كه عقل و ايمان دو عنصر كاملاً جداي از هم‌اند، كه نه تنها هيچ‌گونه تصالحي و تعاملي با يكديگر ندارند؛ بلكه رابطه‌ي ميان آنان، رابطه‌ي دشمني، تعارض و نفي متقابل است.
افراد بسياري، كه غالباً متفكران ديني مهمي هم بوده‌اند، مدعي شده‌اند كه، ايمان و عقل به هيچ‌وجه با يكديگر سازگار نيستند؛ يعني، نسبت ميان آنها چيزي نيست؛ جز خصومت و نفي متقابل.[7]
هزار افسوس كه اينان، با زاويه‌ي ديد بسيار محدود و تاريك به عقل و ايمان نگريسته‌اند و سرانجام تعامل منطقي و ضروري ميان عقل و ايمان را انكار كرده‌اند. در حالي كه، پيامبر گرامي اسلام، فرمودند:
لا دين لِمن لاعقل له؛[8] كسي كه عقل ندارد، دين هم ندارد؛ يعني رابطه‌ي تنگاتنگ ميان عقل، دين و ايمان قابل انكار نيست.
و پرفوسور شنايدر، استاد دانشگاه وين و عضور هيئت علمي مؤسسه الهي مذهبي سنت گابريل، درباره‌ي عقلانيت و عقل‌‌گرايي مي‌گويد: عقل و تعقل در جامعه ما، در معاني بسيار گوناگوني به كار مي‌رود؛ برخي با به كار بردن اين لفظ، مي‌خواهند چنين القا كنند كه در زمانه‌ي ما، همه‌كاره‌ي انسان، مغز اوست، دل و ديگر قابليت‌هاي فكري و روحي او در مقايسه با قدرت استنتاج عقلي، قدرت تجربه و تحليل عقل و قابليت تأليف و تدوين آنچه تجزيه و تحليل شده است، بي‌اهميت‌اند. اما اين برداشتِ يك‌جانبه است. در سنت ما، يك برداشت كاملاً متفاوتي از تعقل وجود دارد. در ميان متفكران روم، جمله‌ي معروفي از «سيرو» به جاي مانده است كه مي‌گويد: آن قانون حاكم بر زندگي، كه ناگزير بايد از آن پيروي كرد، همان «عقل سليم» ‌است و آن عقل هدايت‌گري است، كه نه تنها بر اعمال انسان؛ بلكه بر افكار او هم ناظر است. عقل در اين معنا صرفاً‌ توان كار كردن با فرمول‌هاي رياضي و يا قواعد صرف و نحو، يعني توان استنتاج صحيح و منطقي است، اگرچه آنها را نيز شامل مي‎شود؛ اما عقل سطوح گوناگوني دارد.[9]
اما جريان عقلانيت در غرب، جرياني است كه، خودش صرف نظر از وابستگي به يك ساحت ديگري، مي‌خواهد درباره‌ي عالم و آدم و همه‌ي امور تصميم‌گيري كند؛[10] پس، عقلانيت جديد، عين قبول مدرنيته و غرب است.
راسيوناليته البته امر عامي در غرب است. همه‌ي فلسفه‌هاي غرب، حتي فلسفه كيركگور، مبتني بر اين عقلانيت است؛ يعني اين عقلانيت يك چيزي است، كه در همه‌ي فلسفه‌ها نفوذ كرده است؛ چه امپرسيم باشد، و چه فيدشيم پاسكال.
عقلانيت در غرب، چيزي كلي است، كه در همه‌ي فلسفه‌ها رسوخ كرده است و همه‌چيز بر مدار عقلانيت داير است. هدف عقلانيت توسعه‌ي نظام تكنيك است. اكنون دو چيز در غرب و در اين جهان، در حال غربي‌شدن و در اين دهكده‌ي جهاني، هدف هرگونه فعاليت انساني است و آن يكي بسط دموكراسي است و ديگري تكنيكي‌شدن است.
دموكراسي؛ يعني، دخالت بيش‌تر نفس و اهواء همگاني بشري در امور عالم و نفساني كردن عميق جامعه. تكنيك نيز، خود با اين نفسانيت و اهواء هماهنگ است. نظام تكنيكي جمع اين دو است.[11]
با توجه به مطالب پيش‌گفته، اكنون از بيانات انديشه‌مند فرزانه، جناب حجت الاسلام و المسلمين، استاد رباني گلپايگاني بهره‌مند مي‌شويم.
[1] . حجت ‌الاسلام والمسلمين يدالله دادجو.
[2] . بحارالانوار، ج 1، باب اول، ص 85.
[3] . همان.
[4] . همان، ص 84.
[5] . اصول كافي، ج 1، ص 20.
[6] . احمد بهشتي، فلسفه دين، ص 18.
[7] . عقل و اعتقاد ديني، ص 70.
[8] .تحف العقول.
[9] . مجله قبسات، ص 16.
[10] . مجله قبسات، ص 130.
[11] . همان، ص 139.
سئوال : عقلانيت را در حوزه و علوم حوزوي چگونه مي‎بينيد؟
جواب : به نظر حقير، بايد بعد معرفتي و نظري را از بعد عملي جدا بكنيم. يك وقت ما مي‎گوييم: عقلانيت در مديريت حوزه؛ در نظام‌سازي؛ در برنامه‌ريزي؛ در متونِ درسي؛ در نظام آموزشي؛ اين چه جايگاهي دارد؟ مسلماً اين جايگاه خيلي مهمي دارد و نيازمند اين است كه، ما از ديدگاه‎ها و نظرات گوناگون و حتي متخصصان در علم مديريت و مانند آن، بهره بگيريم تا بتوانيم يك نظام آموزشي و مديريت بروز، كارا و فعال داشته باشيم. اكنون در اين جهات هم دارند كار مي‎كنند. اما يك وقت بحث اين است كه عقلانيت در عرصه‎ي بحث‎هاي حوزوي، علوم حوزوي، خب، علوم حوزوي، كلام، فلسفه، تفسير، فقه و غيره است. به هر حال، در مجموع، مي‎توان گفت كه عقلانيت بد نيست؛ اما اگر بنده بخواهم نظر نهايي‌ام را عرض بكنم، معتقدم كه بايد بيش از اين به بُعد عقلاني و بحث‎هاي عقلاني و در واقع به بحث‎هاي فلسفي و كلامي‎در حوزه بها داده شود.
سئوال : آيا ميان عقلانيت و علم جديد، پيوند وجود دارد يا خير؟
جواب : البته به يك معنا، خود اين عقلانيت چنان‌كه تعبير كرديم، بازگشت به علم جديد مي‎كند؛ يعني عقل تجربي و عقل مستند به داده‎هاي علمي و تجربي؛ اين مطلب مورد بحث نيست. منظور اين است كه، آيا اين عقلانيت جديد منشأ رشد علميِ دنياي غرب شده است؟ كه اگر اينان عقلانيت مدرن را نمي‎داشتند و مثلاً زندگي وحياني مي‎داشتند، نمي‎توانستند به آن برسند! جواب منفي است؛ نه، اين‌طور نيست؛ يعني وحي و دين و ايمان ديني هيچ‌گونه مانعي بر سر راه علم و دانش و تفكر و فعاليت علمي ايجاد نمي‎كند؛ اما اگر مقصود اين است كه خود اين دنياي جديد و علم و دانش و تجربه هم وجه و گونه‌اي از عقلانيت است؛ بله، اين طور است و عقلانيت هم در اين قسمت بد نيست. عرض كردم كه اگر ما قُبحي در عقلانيت مدرن غربي مي‎بينيم، به نرم‌افزارها برمي‎گردد و الا اين جنبه‎هاي تكنولوژي و صنعت به خوديِ خود، جنبه‎ي مذمت و نكوهش ندارد.
سئوال : عقلانيت كه بنياد تمدن جديد غرب است و برداشت بسياري از نويسندگان فلسفه‎ي معاصر، اين است كه، جوهر و روح مدرنيته، همين عقلانيت است.
اكنون چه نسبتي بين عقلانيت و نفسانيت وجود دارد؟ (در واقع يك نتيجه‎ي نفساني از اين عقل گرفته اند)
جواب : در حقيقت، تفكر عقلاني، چنانچه در مسيري قرار بگيرد كه بُعد فطري انسان را معين كند؛ عقلانيت قدسي مي‎شود؛ عقلانيت ارزش‌گرا و ارزشي مي‎شود؛ وگر نه اين تفكر و تلاش عقلي، تنها، عقل معاش مي‌باشد؛ نه عقل معاد، و صرفاً به سرمايه‌داري پيشرفته و موفقيت در انتخابات و رئيس‌جمهور شدن و مثلاً نماينده شدن و كالاي بيش‌تر توليد كردن، و امثال اين‎ها مي‌باشد.
بله، اين عقلانيت، عقلانيتي است كه، در حقيقت جهتِ نفساني و دنيوي دارد و آن چيزي هم كه، در غرب غالب بوده است، البته همين نوع از عقلانيت است. خودِ آقاي ماكس وبر تصريح دارد و مي‎گويد كه، عقلانيت غربي يك عقلانيت ابزاري است و عقلانيت ذاتي قدسي كه ارزش‎ها به اعتبار اين‌كه ارزش اند مد نظر باشند. چنين چيزي نيست، هم‌وغم و اهتمام اين عقلانيت مدرن، همان‌طور كه ايشان بيان مي‎كند، اين است كه، در يك رفاه بهتر، زندگي مطلوب‌تر و آسايش بيش‌تر؛ خلاصه حياتِ مادي و لذت‎ها و تمنياتَ و تمتعاتِ مادي انسان مطرح است: اين جنبه‎ي ضعف عقلانيت غرب است.
سئوال : آيا نظريه‎ي مكمليت، همان توافق عقل و ايمان است يا يكي بر ديگري (به نحوي) ترجيح دارد؟
جواب : البته كه مكمل يكديگراند. منتهي از بياناتي كه داشتم، روشن شد كه، در قدمِ اول، عقل قرار مي‎گيرد؛ از نظر ورود در عرصه‎ي دين. اگر اما اصلاً عقل را نداشتيم، به كلي نمي‎توانستيم وارد دين بشويم و خيلي جالب است و يك حديثي در همين كتاب «عقل و جهل» كافي، از امام صادق ـ عليه السلام ـ است كه، مي‎فرمايد: «مبدأ و بنياد و اساس امور عقل است»؛ عقل است كه انسان را به خداشناسي دعوت مي‎كند. پرسشگر مي‌پرسد كه آقا! اكنون كه اين‌طور شد، ديگر عقل كافي است؟ آقا مي‎فرمايد: نه، همين عقل مي‎گويد كه، من كافي نيستم؛ چون پس از آنكه خدا را مدبر و خالق اثبات كرد، يك سلسله، بايدها و نبايدها، اوامر و نواهي براي او مطرح مي‎شود و خود را مسئول مي‎داند؛ از طرفي، مي‎بيند كه، اطلاعات و آگاهي‎هايش اندك است؛ پس همين عقلي كه او را به وادي ايمان برده است، به او مي‎گويد كه، تو كافي نيستي و نيازمندِ يك دريچه‎ي ديگري براي توسعه‎ي علم و معرفت‎هاي تو براي خداپرستي و عبادت است. اين حديث بسيار حديث جالبي است بر اين اساس عقل مقدم قرار مي‎گيرد؛ اما بعداً كار را در بخش عظيمي ‎از برنامه‎هاي ديني در حوزه‎ي عبادات به وحي مي‎سپارد.
سئوال : اگر ممكن است، رابطه‎ي ميان عقلانيت و اخلاِق را توضيح بفرماييد.
جواب : پاسخ اين پرسش هم، واضح است باييد ببينيم، چه عقلانيتي را مطرح مي‌كنيم. اگر عقلانيت سكولار است؛ اگر عقلانيت ابزاري ماكس وِبِر است؛ اگر عقلانيت معاويه‌اي است؛ يعني همان، تلك النّكراء و الشيطنة؛ اگر اين باشد، اصلاً به اخلاق كاري ندارد؛ بلكه ضد اخلاق است؛ اخلاق ستيز است؛ اخلاق سوز است؛ اما اگر عقلانيت، عقلانيت قدسي است و عقلانيتي است كه مبتني بر فطرت پاك انساني است. عقل پيراسته‎ از نفسانيات است. بله، اين عقل اصلاً خودش مبنا و مكمل و مؤيد اخلاق است. ما بايد ميان اين دو نوع عقلانيت، كه يكي از آن عقلانيت. ابزاري صرفاً دنيوي و مادي است، با عقلانيت قدسي و پيراسته‎ از جنبه‎هاي شيطاني فرق بگذاريم.
سئوال : با توجه به رويكرد مادي و تجربي غربي‎ها (حالا مسيحيت)، در تفسير عقلانيت در عصر مدرن، حوزه و اسلام چطوري در پاسخگويي مي‎توانند نقش ايفا كنند؟
جواب : نقش حوزه اين است كه، ما به زمان امام صادق ـ عليه السلام ـ برگرديم و آن الگويي را كه حضرت پياده كرده بود، ما واقعاً آن را احياء بكنيم؛ نمي‎خواهد كار جديدي بكنيم؛ ما الگو را از امام صادق ـ عليه السلام ـ بگيريم. و آن اين است كه، واقعاً بايستي ما بر اساس نيازها و آنچه كه اكنون در دنيا به آن در عرصه‎هاي گوناگون گرفتار هستيم، طلاب عزيز و استعدادهاي خيلي خوبي هم كه در حوزه وجود دارد؛ آنان را گرايش بدهيم و جهت‎ها را مشخص بكنيم تا يك تعديل و تعادلي در عرصه‎هاي گوناگون علوم حوزوي به وجود بيايد و حمايت هم بشود؛ نه اين‌كه، حالا يك كارهايي بكنيم، بعداً همان روال باشد؛ يعني تنها يك يا دو رشته، اساسِ حوزه حساب شود، هرجا مي‎نشينيم؛ مي‎خواهند امتحان بگيرند؛ مي‎خواهند شهريه بدهند؛ هر كار مي‎خواهند بكنند؛ امتيازها بر محور يكي دو تا رشته معين بشود و بقيه‎ي رشته‎ها در مرتبه‎هاي چندم قرار بگيرد. (چه در برنامه‌ريزي‎ها، چه در گفتمان‎ها) اين اگر باشد، ما نخواهيم توانست، پاسخگوي نيازهايي كه امروز داريم، باشيم. يعني رغبت نمي‎شود و رغبت‎ها كم مي‎شود.
خب، به هر حال طلاب هم مشكلات زندگي و اين چيزها را دارند. يك بنده‌ي خدايي در رشته‎ي تخصصي كلام درس مي‎خواند؛ اولا،ً اينان چه قدر بها مي‎دهند كه، آقا! شما تخصصي كلام هستيد! كساني كه با آنان‎ مصاحبه مي‎كنند و ...؛ مثلا مي‌گويند: (نستجير بالله) كلام ديگر چيست؟ ثانياً؛ ايشان مي‎گفت، من گفتم: درس فلاني مي‎روم. گفت: درس خارج فلاني براي چه مي‎روي؟ (مثلاً) فلان درس برو. ايشان، درس خارج يكي از اعلام حوزه مي‎رفت، كه خب، در زمينه‎هاي فلسفه و بحث‎هاي معقول و اين‎ها هم يد طولايي دارند. او گمان مي‎كند كه، اگر يك كسي در فلسفه و معقول وارد شد، ديگر فقهش خوب نيست. و تا اين تفكرها اصلاح نشود و يك جامع‌نگري و واقع‌انديشي به حوزه نشود، به هر حال، ما اين مشكلات را داريم و نياز است كه ـ ان شاء الله ـ اين كار انجام شود.