امروز:
شنبه 1 مهر 1396
دين و علوم انساني
بسم الله الرحمن الرحيم
موضوع سخن، دين و علوم انساني است. البته در اين زمينه، مباحث و مطالب و محورهاي فراواني وجود دارد، كه هم در غرب و تفكر غربي مطرح بوده است و هم در كشور ما ؛ خاصه در دو دهه‌ي اخير و پس از انقلاب شكوهمند اسلامي اين مبحث روياروي ما بوده است و محل گفت‌وگو و مناقشه بوده است.
پيش از آنكه به اصل مطلب بپردازم، چند مقدمه را به صورت كوتاه ياد‌آوري مي‌كنم:
نخستين مقدمه اين است كه، بحث علوم انساني و اجتماعي در دنياي غرب از جايگاه بسيار بالايي از آنچه كه ما داريم، برخوردار است و در واقع يكي از مؤلفه‌هاي جديد تمدن غربي بر پايه‌ي علوم انساني و تحولات و پيشرفت‌هايي كه در علوم انساني رخ داده است، پايه‌ريزي شده است و تمدن غربي را بدون شناختن مؤلفه‌هاي اصلي آن كه يكي از مهم‌ترين آنها علوم انساني و اجتماعي باشد، نمي‌توان تفسير و تحليل كرد. متأسفانه علوم انساني از آن جايگاهي كه در غرب مطرح است، در كشور ما مطرح نيست و همان اعتبار و منزلتي كه بايستي براي علوم انساني و اجتماعي در نظر داشته باشيم،نداريم: نسبتي كه بايد ميان علوم انساني و اجتماعي و فرهنگ و تمدن بومي و ديني خودمان برقرار بكنيم. ما در اين جهت هم كاستي داريم. و اين دو، آسيبي است كه در واقع علوم انساني و اجتماعي را در كشور ما تهديد مي‌كند. هم در آموزش و پژوهش و ساير شئون به علوم انساني و اجتماعي بهاي كم داده‌اند و هم اين‌كه تلاش نكرده‌ايم كه علوم انساني و اجتماعي با واقعيت‌هاي زندگي ما و با مباني فكري و فرهنگي ما تناسبي پيدا بكند. اين دو، تهديدي است كه ما در حوزه‌ي علوم انساني و اجتماعي با آن مواجه هستيم.
نكته‌ي دوم اين‌كه، اگر كسي تحولات دو سه دهه‌ي اخير حوزه را بررسي بكند، شايد به هفت هشت نوع تحول در حوزه بشود اشاره كرد. اگر ما حوزه‌اي را كه امروز پس از انقلاب و پس از دو سه دهه‌اي كه شكل گرفته است، با حوزه‌ي چند دهه‌ پيش مقايسه بكنيم، اتفاقاتي در حوزه رخ داده است. يك وقايعي اتفاق افتاده است و در جهاتي تغيير پيدا كرده است. اين جهات را بايد در جاي خودش بحث كرد؛ اما در ميان آن مجموعه‌ وقايع و اتفاقاتي كه در حوزه رخ داده است، يكي به حوزه‌ي علوم انساني و اجتماعي برمي‌گردد. حوزه‌ي علوم انساني و اجتماعي به معنايي كه بعد عرض خواهم كرد. پيش از انقلاب و پيش از دهه‌هاي اخير در حوزه‌ي قم، در مقام كانون و محور حوزه‌هاي ديني و شيعي ما به اين شكل مطرح نبوده است و طرح اين مباحث در حوزه نيز همراه با پرسش‌ها و چالش‌هاي فراواني بوده است. البته برخي از محورها امروزه جايگاه خودش را پيدا كرده است. پاره‌اي از پرسش‌ها پاسخ گرفته‌اند؛ البته هنوز چالش‌هايي درباره‌ي حوز‌ه‌ي علوم انساني با حوزه و معارف ديني وجود دارد.
و نكته‌ي سوم، بحثِ علوم انساني و اجتماعي در حوزه و مناسبات آن با دين اگرچه به لحاظ تاريخچه‌اي در پيش از انقلاب زمينه دارد؛ اما پس از انقلاب، آن‌هم در هنگام طرح دانشگاه اسلامي و بازسازي علوم انساني در دانشگاه مطرح شد و همان انگيزه و زمينه و مقدمه‌اي شد تا اين‌كه جمعي از فُضلا، طلاب و انديشه‌مندان ما به اين حوزه‌ها بپردازند.
نكته‌ي چهارم، كه آرام آرام به موضوع نزديك‌تر مي‌شويم اين است كه، علوم انساني و علوم اجتماعي، فلسفه و علوم اجتماعي، فلسفه و علوم عقلي و همين‌طور علوم اسلامي، هريك از اين‌ها اصطلاحات گوناگوني دارند. كه ما درباره‌ي بعضي از اين‌ها تنها توضيحي كوتاه عرض مي‌كنيم. علوم انساني چند اصطلاح دارد؛ يكي از اصطلاحات علوم انساني در واقع علوم انساني به معناي علومي در برابر علوم طبيعي، تجربي و زيستي و رياضي و امثال اين‌ها است. به اين معنا، علوم انساني يك گستره‌ي فراواني دارد و شامل فلسفه، ادبيات و مثل اين‌ها از علوم عقلي هم مي‌شود. ديگر در برابر علوم عقلي نيست؛ دربرابر علوم تجربي به معناي همان علوم طبيعي است. گرچه علوم انساني هم به يك معنا خودش جزو علوم تجربي است. اين يك اصطلاح است كه شامل فلسفه و ادبيات و مانند اين‌ها مي‌شود. علوم انساني در واقع علومي است كه به رفتارهاي آدمي مي‌پردازد و قوانين و قواعد حاكم بر رفتارهاي فردي، خانوادگي و اجتماعي انسان را بررسي مي‌كند. به اين معنا، فلسفه، ادبيات و مانند اين‌ها به يك معنا خارج مي‌شود و شامل مجموعه‌اي از علوم مي‌شود؛ مثل: روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، اقتصاد، مديريت و مانند اين‌ها. البته در اين مجموعه نيز بعضي از اين‌ها باز آن روش‌هاي غيرتجربي را دارند؛ مثل‌ حقوق و در پاره‌اي از موارد، در بعضي از شاخه‌ها و گرايش‌هاي علوم سياسي يا مثلاً تعليم و تربيت.
گاهي ما علوم انساني مي‌گوييم و منظورمان دقيقاً مجموعه‌اي از دانش‌هايي است كه به رفتارهاي فردي و اجتماعي انسان مي‌پردازد و قاعدتاً روش آن هم تجربي است. اين هم‌ يك اصطلاح سومي است كه ما در اين‌جا به كار مي‌بريم. البته خودِ علوم اجتماعي هم گاهي اصطلاحاتي دارد. گاهي به معناي همين علوم انساني در يكي از معاني دوم و سوم است؛ گاهي هم علوم اجتماعي معناي محدود‌تري دارد و دايره‌ي تنگ‌تري برايش تفسير مي‌شود كه بيش‌تر علوم جامعه شناختي و دانش‌هايي كه با آن فعاليت‌هاي اجتماعي بشر سروكار دارد؛ مثل: جامعه‌شناسي،‌ احياناً علوم سياسي و مانند اين‌ها.
اكنون آ‌نچه در سخن ما منظور است، علوم انساني به معناي دوم يا سوم است كه پس از انقلاب بيش‌تر در كشور ما، در حوزه‌ي ما مطرح شده است و شايد بتوانيم بگوييم كه، اين‌جا بيش‌تر معناي سوم منظور است كه شامل: روان‌شناسي، جامعه‌شناسي،‌ اقتصاد، مديريت، علوم تربيتي و پاره‌اي از شاخه‌هاي ديگر اين‌ها و شامل همه‌ي شعب و گرايش‌ها و شاخه‌هايي كه هريك از اين‌ها وارد مي‌شود. خُب، تحول علوم انساني در غرب، به سرعت اين‌ها را به مجموعه‌اي از علوم تبديل كرده‌ است. اكنون گاهي به روان‌شناسي علوم روان‌شناختي گفته مي‌شود؛ براي آنكه، آن‌قدر تنوع و دامنه پيدا كرده است كه ديگر مي‌توانيم بگوييم كه يك علم به يك معنا نيست و اين به خاطر گوناگون شدن اين شاخه‌ها است. يا علوم تربيتي، با توجه به تنوعش دست‌كم شاخه‌هاي تعريف‌شده‌اي نزديك به بيست رشته دارد. به هر حال، در اين‌جا، اين نوع علوم در نظرمان است؛ چون علوم انساني به معناي اول كه شامل پاره‌اي از عقلي و نقلي، مثل تاريخ يا حقوق و اين‌ها مي‌شود، به آن معنا در حوزه هم وجود داشته است و در آنجا منظورمان اين نيست؛ بنابراين، اين‌جا منظور ما علوم انساني در برابر علوم عقلي، علوم طبيعي، علوم رياضي و منطق و علوم نقلي و علوم شهودي، مثل عرفان و اين‌ها است.
در واقع، اگر يك دسته‌بندي بكنيم: علوم وحياني، علوم نقلي، علوم عقلي، علوم رياضي و طبيعي. اين‌جا در واقع علوم انساني در برابر آنها منظور است و عمدتاً مجموعه‌اي از علوم انساني كه با روش‌هاي تجربي هم سر و كار دارد. اين‌طور بايد محدود بكنيم تا محل سخن‌ِ ما روشن‌تر بشود. دين هم كه ما در اين‌جا مي‌گوييم، منظورمان، هم معارفي است كه از متون ديني مي‌گيريم و هم علومي كه ابزاري است براي اين‌كه اين معارف ديني را استخراج و دسته‌بندي و تحليل و عرضه بكند. البته اين‌جا عمدتاً منظورمان از دين، مطلق دين نيست؛ چون تعاريف دين، بحث مبسوط و پيچيده‌اي دارد و در جاي خودش بحث مي‌شود‌ و در اين‌جا با آن كاري نداريم: مشخصاً منظورمان «اسلام» است. با همان مفهوم و معنايي كه دارد و قلمروهايي كه در علوم ديني مطرح است كه مشخصاً گزاره‌هايي واقع‌نما و توصيفي در دين داريم كه به اعتقادات به معناي عامش برمي‌گردد. كلام آنها به آن مي‌پردازد. با دامنه‌ي وسيعي كه دارد يا به گزاره‌هاي دستوري مي‌پردازد كه به فقه و اخلاق و اين‌ها برمي‌گردد. اين هم نكته‌ي ديگري كه در اين‌جا بايد جالب توجه باشد.
در واقع، اين چهار مقدمه فضاي بحث را تا اندازه‌اي روشن كرد و مقدمه‌ي بعد، بحث مناسبات دين و علومي است كه از دين و روش وحياني و ديگر معارف بشري سرچشمه‌ مي‌گيرد. اين يك بحث دامنه‌داري است. پيش از تمدن غرب و پيش از تحولات جديد غرب هم اين مناسبات محل بحث، گفت‌وگو و مجادلات فراواني حتي در تمدن خود ما و در فرهنگ اسلامي ما بوده است؛ براي اين‌كه، وقتي ما معارف خودمان را تقسيم‌بندي بكنيم، مي‌شود گفت كه ما معارف وحياني، عقلاني، شهودي و عرفاني و يكي هم در واقع معارف علمي داريم. مي‌توان معرفت‌ها را به لحاظ روشي، به اين چهار گروه اصلي تقسيم كرد. مجموعه‌اي از گزاره‌هاي منظم و معرفت‌هايي با روش اجتهادي و نقلي و وحياني به دست مي‌آيد. و مجموعه‌اي از گزاره‌هاي منظم كه با روش نظري محض و عقلي به دست مي‌آيد. اين يك مجموعه‌اي مي‌شود كه مثلاً فلسفه و رياضي و اين‌ها, در اين مجموعه قرار مي‌گيرند. و مجموعه‌اي از گزارش‌هايي كه با روش تجربي با همه‌ي بحث‌هاي پيچيده‌اي كه در فلسفه‌ي علم درباره‌ي روش تجربي بحث شده است، مطرح مي‌شود. كه اين هم معارف علمي به معناي ساينس و جديد مطرح مي‌شود و معارفي هم كه احياناً با شهود و كشف و مكاشفه به دست مي‌آيد، عرفان ناميده مي‌شود. اين چهار گروه اصلي معرفت‌هاي بشري است. بنابراين وقتي كه ما اين چهار گروه را ببينيم، هميشه ذهن انسان معطوف به اين مي‌شود كه گروه وحياني و ديني چه مناسبتي با آن سه گروه ديگر دارد؟ شما وقتي كه به تاريخ فلسفه‌ي خود ما و تاريخ تمدن خود ما مراجعه بكنيد، مي‌بينيد كه همواره بحث مناسبات عقل و دين مطرح بوده است.@#@ حتماً در اين باب هم مطالبي شنيده‌ايد و منابع و آثار فراواني هم كه وجود دارد، ديده‌اند. و در ميان فيلسوفان، متكلمان و بزرگان دين ما نيز همواره مطرح بوده است كه عقل و دين چه نسبتي دارند؟ آيا هميشه همراه‌اند؟ آيا جايي از يكديگر جدا مي‌شوند؟ مكمل هم هستند؟ دين نيازي به عقل دارد؟ و پرسش‌هاي فراواني كه در مناسبات دين و عقل مطرح مي‌شود. اين يك قلمرو از بحث است. در مناسبات دين و ساير معارف بشري چند قلمرو وجود دارد؟
اين نخستين قلمرو آن است و خارج از بحث ما است كه البته جاي گفت‌وگو و مباحثه‌ي فراواني دارد.
مي‌دانيد كه در ميان متكلمان و فيلسوفان ما ديدگاه‌هاي گوناگوني بوده است؛ مثلاً در فلسفه‌ي مشاع، در فلسفه‌ي اشراق، در حكمت متعاليه، در نحله‌هاي كلامي ما و در تفكرات جديد غربي انواع نظريات در تعامل و مناسبات عقل و دين وجود دارد و در زمان ما هم اين بحث‌ها زنده است. در برابر مكتب‌هاي فلسفي ما مثلاً مكتب تفكيك و ساير ديدگاه‌هايي كه در سنت حوزوي ما پديدار شده است يا در سنت‌هاي غربي وجود داشته است. اين يك مقوله از مناسبات دين و عقل است.
اين‌جا نيز بحث‌ها دامنه‌دار است و آگاهي داريد كه يكي از محورها و صحنه‌هاي گفت‌وگو و مجادله و گاهي منازعه‌ي همين ارتباطات، هم عقل و دين بوده است كه محور اول بود و هم عرفان و دين بوده است و يك محور هم،‌ محور سوم: مناسبات دين و علوم به مفهوم جديدش كه در برابر آن بخش‌هاي ديگري است.
علم به معناي ساينس، علم تجربي است. اين هم محور سوم است كه بيش‌تر در دوره‌هاي جديد مطرح شده است. البته در دوره‌هاي پيشين هم بوده است. گزاره‌هاي پزشكي كه مثلاً در اسلام و روايات است، مطرح بوده است؛ ولي با مدل جديد، با توجه به تحولي كه در حوزه‌ي علوم اتفاق افتاد، اين در دنياي غرب جديد است. اين هم قلمرو سوم است. اين قلمرو سوم به دو بخش اصلي: مناسبات دين و علوم طبيعي و مناسبات دين و علوم انساني تقسيم مي‌شود. مناسبات دين و علوم طبيعي سابقه‌ي بيش‌تري دارد؛ براي اين‌كه، از همان آغاز كه نظريه‌ي داروين و ساير ديدگاه‌هايي كه در علوم زيستي مطرح شد، نخستين جَرَقه‌هاي تحول تمدن جديد در حوزه‌ي علوم طبيعي و زيستي و امثال اين‌ها زده شد. اين موجب شد كه با متون ديني خود مسيحيت اختلافاتي داشته باشد و در اين زمينه نيز كارهاي فراواني شده است. كتاب «علم و دين» باربور ـ كه ترجمه شده است ـ كتابي است كه به خوبي تنوع نظريات و گستره‌ي ديدگاه‌ها را در مناسبات علوم طبيعي با دين مطرح كرده است؛ البته، نگاهش بيش‌تر معطوف به دين، به مفهوم مسيحي آن است و كم‌تر با فرهنگ و نظام معرفتي اسلام است. اين يك بخش از اين محور سوم است. يك بخش هم مناسبات دين و معرفت ديني با علوم انساني و اجتماعي است. به همان مفهوم دو يا سه‌اي كه عرض كردم. از آن تبيين آغازين كه در مفاهيم توضيح داده شد. البته در اين زمينه نيز در غرب فراوان كار شده است؛ خاصه در دهه‌هاي اخير. اين هم يك مقدمه‌ي ديگر.
مناسبات و تعامل معرفت ديني و علوم انساني،‌ يك بحثِ ويژه‌اي درباره‌ي علم ديني داريم؛ يعني علم انساني ديني. در بعضي از اين مقدمات مجله و فصلنامه‌ي حوزه‌ و دانشگاه از خود بنده سرمقاله‌هايي است كه به اين موضوع پرداخته است. آثار و كتاب‌ها و مقالات ديگري هم هست.
اكنون من با توجه به اين‌كه محل نزاع و گفت‌وگو تا اندازه‌اي روشن شد، سابقه‌‌ي بحث را نيز عرض كردم.‌ اين سابقه‌ي طولاني دارد و تحولي كه در حوزه‌ي علوم انساني و اجتماعي رخ داد و گزار‌ه‌هايي پيدا شد كه احياناً يك معارضه‌اي با معارف ديني پيدا مي‌كرد كه موجب شد تا بحث جدي‌تر بشود و آميخته‌اي از علوم انساني و اجتماعي با فرهنگ‌هاي غربي و پيش‌فرض‌ها و جهان‌بيني‌هاي غير ديني موجب شد تا بحث بازسازي علوم انساني مطرح بشود و آن كشمكش‌ها و گفت‌وگوهايي كه در يك دهه‌ي پيش خيلي جدي هم مطرح بود، آغاز شد. من در اين‌جا پس از اين چند مقدمه، به بحث فهرست‌وار اشاره مي‌كنم تا طرح موضوع بشود. آنچه كه من بيش‌تر مي‌خواهم درباره‌اش صحبت بكنم، همان تعامل علم انساني و دين است؛ نه علم ديني؛ چون آن يك مجال ديگري مي‌خواهد. عنوان «دين و علوم انساني»، با علم و عمد مطرح شده است. در شماره‌ي بيست و دوم فصلنامه‌ي حوزه و دانشگاه، در سرمقاله‌اي كه من نوشته‌ام، آنجا دوازده تصوير از علم ديني نشان داده شده است و چند تا از آن هم تأييد شده است؛ يعني در واقع گفته شده است كه قابل استدلال است. در اين زمينه يكي دو كتاب هم در حال نوشته شدن است كه به زودي منتشر خواهد شد.
پس از اين مقدمات،نخستين بحث ما اين است كه پس علوم انساني با همين مفهومي كه گفته شد، با دين چه مناسباتي از منظر كلامي دارد؟ در اين‌جا به لحاظ روش،‌ هدف، مباني، پيش‌فرض‌ها و قلمرو و موضوع، در باب هريك از اين‌ها مي‌توان صحبت كرد؛ اما، من تنها به يك گوشه‌ از اين بحث اشاره مي‌كنم و آن، رابطه‌ي علوم انساني و اجتماعي ـ به مفهومي كه توضيح داده شد ـ با معارف ديني به لحاظ قلمرو و موضوع است. در اين‌جا چهار پنج ديدگاه اصلي مطرح است:
يك ديدگاه ـ اين ديدگاه بسيار مهم است ـ در اين‌كه حوزه چه موضعي نسبت به علوم انساني و اجتماعي بگيرد. پس مناسبات دين و علوم انساني به لحاظ قلمرو و موضوع را اگر جالب توجه بدانيم، مي‌توان به چند ديدگاه كلان و كلي اشاره كرد:
يك ديدگاه، نسبت تبايني ميان اين‌ها است. پيش از هر چيز اشاره بكنم كه مناسبات علوم و معرفت‌ها چيزي است كه در برهان منطق و در طبقه‌بندي علوم در منطق ما جالب توجه بوده است. اگر بخواهيد مناسبات علوم را دقيق‌تر به آن مدل و قواعدش توجه بكنيد، مي‌توانيد به برهان شِفاء يا ساير كتب‌هاي منطقي در باب برهان مراجعه بكنيد. در واقع بحثِ در آنجا، مناسبات با علوم است كه چيزهاي خوبي در آنجا وجود دارد و به درد اين بحث هم مي‌خورد. يعني جزو مقدمات اين بحث است. در بحث‌هاي جديد و در حوزه‌ي غربي هم در باب طبقه‌بندي علوم و مناسبات علوم، مباحث خيلي خوبي وجود دارد؛ ولي در سنت فلسفي و منطقي ما هم اين بحث جالب توجه است. اكنون من به‌ دور از آن اصطلاحات خاص علمي‌ كه آنجا مطرح شده است، چند ديدگاه عمده كه در باب نسبت علوم و معرفت ديني با علوم انساني هست، اشاره مي‌كنم:
يك ديدگاه، ديدگاه تبايني است. ديدگاهي كه مي‌گويد: اصولاً ميان معرفت ديني كه علوم ديني به آن مي‌پردازد، با معرفتي كه از علم و علوم انساني به دست مي‌آيد، ديدگاه تبايني است و اين‌ها قلمروهاي گوناگوني دارند و اصلاً مناسبتي ميان اين‌ها نيست. بر اساس همين ديدگاه است كه بعضي توصيه مي‌كردند و توصيه مي‌كنند كه اصولاً حوزه نبايد به علوم انساني بپردازد؛ براي اين‌كه، اين‌ها دو شاخه‌ي كاملاً جداي از هم هستند و حلقه‌هاي همپوشي و مناسبتي ميان اين‌ها نيست و تباين مطلق است. اين يك ديدگاه است كه البته بر يك سري پيش‌فرض‌هايي مبتني است؛ از جمله، بر بحث زبان دين، چند پيش‌فرض دارد كه من نمي‌خواهم در اين‌جا به همه‌ي آنها بپردازم؛ چون طرح كلان بحث است. اين‌كه زبان دين چه زباني است؟ خُب، نظرات گوناگوني درباره‌ي زبان اخلاق، يعني تفسير گزاره‌هاي اخلاقي و گزاره‌هاي ديني وجود دارد. و بنابر بعضي از ديدگاه‌ها، گزاره‌هاي اخلاقي و همين‌طور گزاره‌هاي ديني، اصولاً گزاره‌هاي واقع‌نما نيستند.‌ ناظر به كشف واقعيتي نيستند و اين گزار‌ه‌ها كاركردهاي ديگري دارند. اگر اين‌طور باشد، اصولاً دين و گزاره‌هاي ديني در مقام كشف حقايق و نماياندن واقعيت‌ها نيست و زبان علم واقع‌نما‌ است. اگر ما اين پيش‌فرض را در اين طرف بپذيريم و در طرف ديگر، بنابر پيش‌فرض‌هاي ديگر، به يك دين اقلي برسيم يا به زبان ويژه‌اي در باب دين برسيم، بي‎گمان دين يك قلمرو محدودي پيدا مي‌كند و اين قلمرو از قلمرو علوم انساني و اجتماعي و اصولاً از علم فاصله مي‌گيرد. البته اين يك مباني‌ دارد كه در جاي خودش بايد بررسي بشود و البته ما اين مباني را نمي‌پذيريم. اگر كسي اين مباني را بپذيرد، بايد توصيه بكند كه شما بساط بحث خودتان را با نگاه ديني بايد از قلمرو علوم انساني و اجتماعي جمع بكنيد و اصلاً با آنها كاري نداشته باشيد. همان‌طور كه كساني همين را توصيه كرده‌اند.
ديدگاه دوم، تساوي و همپوشي كامل است. البته اين ديدگاه طرفداران فراواني ندارد؛ ولي در مقام احتمال مي‌شود اين را بررسي كرد. كسي كه بگويد: اصولاً اينان گرچه با دو روش به موضوعات مي‌پردازند؛ ولي به لحاظ قلمرو و موضوعات قاعدتاً مي‌توانند عين هم باشند و منطبق بر هم بشوند.‌ اين هم يك ديدگاه است كه اين ديدگاه چون طرفداران فراواني ندارد، از آن مي‌گذريم.
ديدگاه سوم، شمول و احاطه‌ي دين بر همه‌ي علوم انساني و گزاره‌ها و معرفت‌هاي علوم انساني است. يعني در واقع همان عموم و خصوص مطلق از اين طرف كه بگوييم، دين همه‌ي علوم انساني را زير پوشش مي‌گيرد؛ ولي علوم انساني نمي‌تواند، همه‌ي دين را زير پوشش و زير خيمه‌ي خود قرار بدهد. اين هم در واقع همان ديدگاه اول است. ‌اگر به اصطلاح منطقي بخواهيم آن را بگوييم، نسبت تباين است. ديدگاه دوم، نسبت تساوي است.@#@ ديدگاه سوم، عموم و خصوص مطلق است. با اين تفاوت كه عمومش از طرفِ معرفت ديني است. اين هم يك ديدگاهي است كه در واقع مي‌گويد: علوم انساني نمي‌تواند همه‌ي معارف ديني را پوشش بدهد. معارف و گزاره‌هاي ديني در قلمروهايي حرف‌هايي مي‌زند كه علم با روش تجربي قد نمي‌دهد كه آن را بفهمد. آن گزاره‌هايي كه درباره‌ي انسان و حقيقت انسان، روان‌شناختي انسان يا تحولات اجتماعي است. يا تأثيراتي كه رفتارهاي اجتماعي در تحول تاريخ و جامعه دارد؛ مثلاً، اجراي حدود، اين اثر را دارد. روح انسان اين ويژگي را دارد. گاهي چيزهايي در دين گفته مي‌شود كه اصلاً علم نمي‌تواند به آن راه بيابد؛ بنابراين، علم نمي‌تواند آن را پوشش بدهد؛ ولي در واقع دين با يك تفسيري كه از روش ديني به عمل مي‌آيد، علم انساني و ديگر علوم را زير خيمه‌ي خود قرار مي‌دهد. اين هم يك ديدگاهي است كه به نحوي در بعضي از سخنان آيت‌الله جوادي آملي و بعضي از بزرگان ديگر، گرايشي به اين پيدا شده است كه البته جاي نقد و بررسي دارد.
ديدگاه چهارم، همين نسبت عموم و خصوص مطلق است؛ اما معكوس. يعني كسي ادعا بكند كه علم انساني مي‌تواند همه‌ي قلمرو معرفت ديني را پوشش بدهد و ما نيازي به معرفت به آن معنا نداريم. اين هم يك ديدگاهي است كه مباني‌اش مباني غلطي است. كسي كه دست‌كم در حوزه‌ي اسلام مراجعه‌اي به گزاره‌هاي ديني بكند، قطعاً مي‌بينيد كه گزاره‌هاي ديني يك شمولي دارد كه بسياري از آنها به تور علم و مفاهيم علمي نمي‌آيد و دام علم از صيد آن ناتوان است.
ديدگاه پنجمي كه بيش‌تر قابل دفاع است و به اصطلاح حوزوي خودمان مي‌توانيم آن را به لحاظ قلمرو و موضوع به ديدگاه عموم و خصوص من‌ وجه تعبير بكنيم، اين را بيش‌تر قابل دفاع مي‌دانم. در واقع ما به تباين مطلق، تساوي مطلق يا همپوشي يك‌طرفه كه عموم و خصوص مطلق بود و دو ديدگاه داشت، نمي‌توانيم خيلي به آن تمايل پيدا بكنيم و ادله‌اي براي نقد آنها وجود دارد.
ديدگاه پنجم، در واقع «مِن‎ْ وجهي» يا همپوشي نسبي مي‌شود. همپوشي طرفيني و اين‌كه گزاره‌ها و معرفت‌هاي ديني در قلمرو همان موضوعاتي كه علوم انساني به آن مي‌پردازد، يك نقاط مشتركي در حوزه‌ي رفتارها و فعاليت‌هاي انساني و تفسير روح و روان و حقيقت و فعاليت‌هاي انساني دارد. اين يك كلي است كه هم دين به آن مي‌پردازد و هم علم؛ اما دين با يك روش، گزاره‌هايي را ارائه مي‌كند و علم با روش ديگر، گزاره‌هاي ديگري را ارائه مي‌كند. اگر اين گزاره‌ها را كنار هم بگذاريم، يك حالت عموم و خصوص مِنْ وجه پيدا مي‌كند. ما بخشي از گزاره‌ها را از طريق دين در حوزه‌ي علوم انساني به دست مي‌آوريم و همين رفتارها و فعاليت‌ها و كُنِش‌ها و واكنش‌هاي روحي، رواني، اجتماعي‌سياسي و مديريتي انساني كه دين به آن پرداخته است و آنجا علم نمي‌تواند با روش خودش به جايي برسد. همان‌طور كه يك حلقه‌ي متمايزي از اين طرف داريم، ما يك بخش‌هايي از علوم انساني و اجتماعي داريم كه گزاره‌هاي ريز گوناگوني به آن رسيده است كه ما وقتي‌كه به منابع ديني‌مان مراجعه بكنيم، مي‌بينيم آنجا در آن باب سخني گفته نشده است. دست‌كم آن ظواهر ديني و تفسير ظاهري ديني كه ما داريم، چيزي در آنجا وجود ندارد؛ چون اكنون بواطِن دين و تأويل، يك چيزي است كه فعلاً مقصود ما نيست؛ اما يك قلمروهايي هم داريم كه واقعاً اين‌ها با هم در آنجا وارد شده‌اند.
(إنّ الانسانَ لَيتقي أن‌رءاهُ استغني)
اين قانون روان‌شناختي است. هم علم روان‌شناختي به اين پرداخته است و تبيين كرده است و هم دين اين را آورده است.
سنت‌هاي اجتماعي كه ما در اسلام، در قرآن و دين داريم، همان سنت‌ها با همان مدل و روش علم تجربي به آن پرداخته است. حالا به چه نتيجه‌اي رسيده‌اند، كار ندارم؛ ولي قلمرو مشترك دارند. همان‌طور كه ما يك سنت‌هاي اجتماعي‌ داريم كه در اسلام مطرح است كه واقعاً علم به آنجا قد نمي‌دهد. هيچ‌وقت نمي‌تواند با روش تجربي بگويد كه اين سنت حاكم است؛ مثلاً گناه به آن معنا تأثيرات ماوراء طبيعي دارد. اين ديگر كار علم نيست. البته علم هم در تأثيرات اجتماعي‌اش كار مي‌كند.
آثار گناه به لحاظ آنجايي كه تأثيراتش قابل تفسير اجتماعي است، قلمرو مشترك علم و دين است؛ ولي آثار گناه آنجايي كه در آن معادلات ماوراء طبيعي مي‌آيد، اين‌جا در همين قلمرو است؛ اما در همين عرصه‌اي است كه اشاره شد و اين حوزه‌ي رفتارها و فعاليت‌ها و بازتاب‌هاي انساني است؛ اما مي‌آيد در قلمرو جدايي و تنها دين مي‌تواند به آن بپردازد. همان‌طور كه ما در حوزه‌ي روان‌شناسي و جامعه‌شناسي، اقتصاد مي‌بينيم ـ الي ما شاء‌الله ـ گزاره‌هايي را شاهد هستيم كه اگر ما در تفسير روشمند ديني وارد بشويم، شاهد اين گزاره‌ها نخواهيم بود. اين پنج ديدگاه بود كه ديدگاه پنجم بيش‌تر قابل دفاع‌ است؛ از اين جهت، قلمرو‌هاي متمايز و قلمرو مشترك در حوزه‌ي علوم انساني و معرفت ديني وجود دارد؛ البته در قلمرو مشترك مباحث فراواني وجود دارد. در قلمرو مشترك ما گزاره‌هاي ديني و علمي يك‌بار است كه يكديگر را تأييد مي‌كنند و يك‌بار است كه تعارضي ميان آنها رخ مي‌دهد؛ يا اين‌كه نه، مكمل هم هستند. در اين قلمرو مشترك به لحاظ محمول و حكمي كه علم و دين مي‌دهد، مي‌توان سه نسبت را در اين‌جا تصور كرد. پس چارچوب بحث به اين شكل است كه پنج ديدگاه در مناسبات علوم انساني و معرفت ديني وجود دارد. ديدگاه پنجم كه ساحت‌هاي مختص و مشترك باشد، بيش‌تر قابل دفاع است. مطلب بعدي اين است كه، در اين ساحت مشترك، يعني جاهايي كه دين يك قانون روان‌شناختي داده است ـ كه با روش علمي هم به همان پرداخته شده است ـ سنت اجتماعي در دين آمده است و علم هم به آن پرداخته است. قانوني در باب مديريت يا در باب اقتصاد در دين وجود دارد. اكنون يا با صراحت يا با روش اجتهادي، ما به آن قانون دسترسي پيدا كرده‌ايم. يا با روش نظام‌سازي كه مرحوم شهيد صدر داشته‌اند، به هرحال، با انواع روش‌هايي كه آن هم جاي خودش مباحث پيچيده‌اي دارد، ما به يك قانون در حوزه‌اي رسيديم كه علم هم با روش خودش در آن وارد شده است. نتيجه‌اي كه علم و دين در آن قلمرو مشترك بنا بر ديدگاه پنجم مي‌گيرد، يكي از اين سه حالت را دارد:
يا اين است كه اين دو گزاره يكديگر را تأييد مي‌كنند و منطبق بر يكديگراند:
(اِنَّ الانسان ليتقي أن رءاهُ استَغني)
يا اين است كه در آنجا، دو حرف متعارض مي‌زند. اين همان تعارض علم و دين مي‌شود. در يك موضوع، علم چيزي مي‌گويد و دين چيز ديگر.
يا اين است كه، در همان موضوع واحد محمول‌هاي متفاوتي ارائه مي‌دهند كه يكديگر را مي‌توانند تكميل كنند. پس، از آنچه كه تاكنون مطرح شد، دو بحث اساسي در مناسبات علم و دين وجود دارد:
يك بحث، روابط متقابل و مناسبات علم و دين است. تأثيراتي كه علم و دين بر يكديگر مي‌نهند. احياناً خدماتي كه به هم مي‎رسانند. و يك بحث اين است كه آيا علم ديني داريم يا نداريم؟
اما در بحث اول، به دو محور اشاره مي‌كنم:
به نظر مي‌آيد كه اگر ما آن ديدگاه پنجم را بپذيريم و بعد هم آن قاعده‌ي بعدي را ـ كه اين دو در قلمرو مشترك مي‌توانند سه حالت پيدا كنند ـ بپذيريم؛ بنابراين، از يك سو مفروضات و پيش‌فرض‌هاي دين بر علم انساني تأثيراتي مي‌گذارد و خدماتي مي‌دهد و از سوي ديگر، علوم انساني و اجتماعي ـ با مفهومي كه عرض كردم ـ مي‌تواند بر حوزه‌ي علوم ديني و معرفت ديني تأثيراتي بگذارد و اين تأثيرات در واقع رسالت و وظيفه‌ي ما را در پرداختن به علوم انساني روشن مي‌كند؛ حتي اگر ما علم انساني ديني نداشته باشيم. چون گاهي اين بحث خلط مي‌شود و مي‌گويند كه، چون ما علم انساني ديني نداريم؛ پس نبايد حاملان معرفت ديني و حوزه‌ي دين، به علوم انساني در پژوهش، آموزش و در اين محورها بپردازند. به نظر من، اين تلازم ميان اين‌ها نيست. حتي اگر كسي علم ديني را ـ با‌ آن تصاوير دوازده‌گانه‌اي كه در يكي از سرمقاله‌هايي كه آدرس دادم، ـ نپذيرد؛ اما در عين حال، اين بحث خدمات متقابل يا تأثيرات و روابط متقابل در اين‌جا زنده است و اين چيزي است كه حوزه و حاملان معرفت ديني را موظف مي‌كند كه به گوشه‌اي ننشينند. همان حركتي كه به نظر من حركت درستي بوده است. در اين‌كه ما در حوزه‌ به علوم انساني بپردازيم. حركت قابل قبول و روشمندي است. البته ورود در اين قلمرو خطراتي دارد. ضوابط و شرايطي نيز دارد كه در جاي خودش بايد بررسي شود و من هشدار مي‌دهم كه خطراتي در اين زمينه وجود دارد؛ اما به اين معنا نيست كه ما از اصل روابط جدي و متقابل در اين‌جا چشم‌پوشي بكنيم و به آن بخش نپردازيم و اين از خصوصيات حوزه است كه در يك دوره‎ي تاريخي‌اي كه طي مي‌كرده است، دائم بخش‌هايي از علوم را از دست مي‌داده است و خودش را به انزوا مي‌كشاند. امروز دور جديدي شروع شده است كه در واقع، دامنه‌ي خودش را گسترانده است و به قلمروهاي مرتبط با خودش مي‌پردازد و يكي از آن قلمروها علوم انساني و اجتماعي است. با توجه به همه‌ي آن خطراتي كه بايد در جاي خودش به آن توجه كرد.
تأثيرات و خدماتي كه علوم انساني به دين و علوم اسلامي مي‎رساند:
1.@#@ در طرح موضوعات نو و پرسش‌هاي جديد است. ما نمي‌خواهيم محمول و داوري و گزاره‌ را از علم بگيريم و به دين نسبت بدهيم؛ ولي تحول علم انساني و توجه به علوم انساني موجب مي‌شود كه پرسش‌هاي نو پيدا بشود و اين پرسش‌هاي نو روياروي بحث‌هاي توصيفي دين يا بحث‌هاي فقهي يا اخلاقي قرار مي‌گيرد. تحولاتي در حوزه‌ي علوم انساني رخ داده است و در حوزه‌ي مديريت، روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، اقتصاد و مانند اين‌ها، پديده‌هاي نو، رفتارهاي نو را ايجاد كرده است. اين پديده‌ها و رفتارهاي نو كه محصول علم است، روياروي دين قرار مي‌گيرد و دين بايد درباره‌ي آن سخن بگويد و داوري بكند.
علم انساني در سياست به يك شيوه‌اي از حكومت‌داري مي‌رسد. اين شيوه از حكومت‌داري كه از علم انساني استخراج شده است، در رويارويي با فقه و اخلاق و نظام ديني ما قرار مي‌گيرد.‌ بايد به اين جواب بدهد كه آري يا نه؟ يا با اصلاحاتي آري؟ راه گريزي نيست. در مديريت، در اقتصاد و در جامعه‌شناسي نيز همين طور است. البته اين‌كه چگونه از علم انساني گزاره‌ي‌ تجويزي و دستوري توليد مي‌شود، در جاي خودش بحث مي‌شود؛ ولي در هرحال، علوم انساني به مدل‌هايي مي‌رسد كه سابقه‌ نداشته است. در حكومت، سياست، مديريت، روابط اجتماعي و تعليم و تربيت، اين مدل‌هاي جديد يك پرسش براي دين است. اين پرسش، سوژه‌ي جديدي است كه بايد به آن پرداخت و دين بايد درباره‌ي آن سخن بگويد. (با توجه به آن نگاهي كه ما در باب دين داريم كه هيچ موضوعي را بي‌پاسخ نمي‌گذارد).
2. كارشناسي‌اي كه از طريق علوم انساني و اجتماعي در شناخت موضوعات به عمل مي‌آيد؛ نه اين‌كه موضوعات جديد يا مدل‌هاي جديدي در مديريت و حكومت طرح بكند؛ نه اين‌كه در همه‌ي موضوعاتي كه در عالَمِ واقع هست. اين كارشناسي‌هايي كه از علوم انساني برمي‌خيزد، روي ديدگاه‌هاي كلامي، فقهي و اخلاقي ما مي‌تواند تأثيرگذار باشد و زمينه‌ساز تحولاتي در معرفت و علوم ديني و اسلامي بشود. شما تورم را فرض كنيد. تورم يك چيزي است كه هميشه بوده است؛ ولي در دنياي جديد يك دامنه‌ي بيش‌تري پيدا كرده است. واقعيت اين تورم چيست؟ حقيقت پول چيست؟ خُب،‌ اين در فقه ما اثر مي‌گذارد. يا كاركرد خانواده چه كاركردي است؟ اين كارشناسي مي‌تواند در نوع داوري علوم ديني و اسلامي ما اثرگذار باشد و در اين زمينه‌ نمونه‌هاي فراواني را نيز مي‌توان ارائه كرد.
3. مفهوم‌پردازي و ابزاردهي براي فهم و گسترش علوم اسلامي است. مي‌دانيد علوم اسلامي كه مي‌خواهد گسترش و دامنه پيدا بكند، نياز به مفاهيم دارد. فقهي كه امروز شما مي‌بينيد كه در اين قُله و بلندا قرار گرفته است، اين كه يك‌دفعه اين‌طور نشده است. در طول تاريخ فقهاي ما اصول و مفاهيم جديد ساخته‌اند. با اين مفاهيم در واقع توانسته‌اند از آن درياي پرتلاطم و بي‌پايان و آنچه كه در آيات و روايات است، مطالب جديدي به‌ دست بياورند.
مفاهيم، ابزارهاي فهم معارف جديد است. متون و گزاره‌هاي ديني ما توانايي گسترش و ظرفيت وسيعي دارند. ما بايد ابزارهاي لازم براي فهم آنها را داشته باشيم. يكي از كارهايي كه فلسفه مي‌كند، اين است كه، به آدم ابزار مي‌دهد، براي اين‎كه بتواند اين‌ها را بهتر بفهمد. نمي‌گويم داوري فلسفه را به دين نسبت بدهيد؛ ولي ابزارسازي و مفهوم‌پردازي مي‌كند كه آدم بهتر بتواند در عمق دين برود و مطالب جديدي را كشف بكند و علوم انساني هم همين نقش را مي‌تواند داشته باشد. ابزارسازي و مفهوم‌پردازي، براي اين است كه، بهتر بتوانيم به‌دست بياوريم و در عمق آيات و روايات برويم و مطالبي را از آنها استخراج بكنيم؛ مثلاً در باب ايمان، آيات و روايات فراوان وجود دارد؛ ولي شما بحثِ انگيزش و نگرش را در روان‌شناسي كه مطالعه بكنيد، درمي‌يابيد كه يك دنيا حرف‌هاي تازه مي‌شود از اين آيات و روايات به دست آورد. يا روان‌شناسيِ رشد را ببينيد. به ابزارها و مفاهيمي پرداخته‌ است كه شما را قادر مي‌سازد كه حرف‌هاي نو را استخراج بكنيد و دامنه‌ي معرفت ديني خودتان را گسترش بدهيد.
4. احياناً تأييد گزاره‌هاي ديني است. البته در اين تأييد خيلي بايد احتياط كرد و سنجيده بود. صِرف اين‌كه علم يك چيزي گفت: چون علم خيلي سيال و متغير است و به اين تأييد نبايد خيلي دلخوش بود؛ ولي اجمالاً در پاره‌اي از موارد مي‌شود به اين تأييد هم رسيد. البته قواعد زيادي دارد كه در جاي خودش بايد با احتياط با آن برخورد كرد.
5. روش‌پردازي و شيوه‌سازي براي تحقق معارف ديني است. آنچه كه پيش از اين عرض كردم، درباره‌ي فهم و گسترش دامنه‌ي معرفت ديني بود؛ اما علوم انساني مي‌تواند ما را قادر سازد تا مدل‌هاي ديني را در جامعه تحقق ببخشيم. اگر دين يك مدلي در باب خانواده دارد كه بر اركاني از آن تأكيد مي‌كند، بي‎گمان ما مي‌توانيم از همين روش علوم انساني و اجتماعي بهره بگيريم و همان دورنماي خانواده را در جامعه تحقق ببخشيم. از همين علوم انساني براي آسيب‌شناسي اجتماعي مي‌توانيم استفاده بكنيم و خيلي محورهاي ديگر، كه اين‌جا در مقام پياده‌سازي، روش‌دهي و شيوه‌پردازي براي تحقق مدل‌هاي ديني، نظام‌ها و اهداف ديني باز علم انساني و ديني مي‌تواند بسيار كارساز و مؤثر باشد كه ما در اين زمينه خيلي مي‌توانيم در نظام ديني كار بكنيم و هنوز جاي كارهاي خيلي بيش‌تري در اين‌جا وجود دارد.
6. تأثيري كه نهايتاً گسترش علوم انساني و اجتماعي در طبقه‌بندي و گسترش علوم اسلامي مي‌تواند داشته باشد. به خاطرِ همان نكاتي كه پيش از اين اشاره كردم. همين كه مثلاً شما ببينيد، علم مديريت يك دانش شده است. اين دانش، امروز رشد كرده است و به قواعدي دسترسي يافته است. در ساماندهي به سازمان‌ها و تشكيلات و ساير مسائل، با توجه به تقسيم‌بندي علم مديريت، كارخانه‌ها، صنعت و مانند اين‌ها پيشرفت كرده است. خودِ اين گسترش و پيدايش اين علم زمينه‌اي براي اين پيدا مي‌شود كه ما فقه مديريت يا اخلاق مديريت داشته باشيم. ما را قادر مي‎سازد تا ابواب جديدي در فقه يا اخلاقمان ايجاد بكنيم. به نظر من، در اين زمينه دو سه باب جديد فقهي باز شده است و زمينه آماده شده است: يكي فقه مديريت، يكي فقه تعليم و تربيت (يا فقه‌التربيه) و همين‌طور فقه اجتماعي كه از قواعد جامعه‌شناسي در موضوع‌شناسي و طرح مسائل نو استفاده مي‌كند. اين علوم مي‌تواند طبقه‌بندي‌هاي جديدي به فقه و اخلاق ما و مانند اين‌ها بدهد.
7. به تعبيرِ مرحوم شهيد صدر، پُر كردن منطقة‌الفراغ است. اصولاً علوم مي‌تواند از قِبَل اين كارشناسي‌ها براي حكومت و نظام يا براي خود افراد در منطقة‌الفراغ فقه و اخلاق، يعني آنجايي كه احكام إباحه است: اباحه‌ي اقتضايي يا اباحه‌ي لا اقتضايي، در آن قلمرو، علم انساني و اجتماعي مي‌تواند شيوه و مدل بدهد و دين هم آن را نفي نمي‌كند و قابل بهره‌گيري است و احياناً زمينه براي پيدايش عناوين ثانويه مي‌سازد. اين هم از آن چيزهايي است كه بايد به آن توجه كرد. بنابراين، هفتم اين است كه منطقةالفراغ را پُر كند و براي عرصه‌ي عناوين ثانويه و پيدايش احكام جديد ثانوي زمينه‌سازي ‌كند. اين هم كار ديگري است كه انجام مي‌دهد و نهايتاً اين است كه، علم انساني مي‌تواند با دين عجين بشود و به صورت علم ديني درآيد.
در نقطه‌ي مقابل، اين هفت هشت محور در اين طرف است كه هركدام كلام و بحث و سخن فراواني دارد. و از آن طرف هم، البته دين و معرفت ديني مي‌تواند بر علوم انساني و اسلامي تأثيراتي بِنَهَد؛ از جمله، در اين‌كه دين مي‌تواند موضوع بدهد و‌ براي علم سوژه بسازد. همان چيزي كه آن طرف داشتيم، اين طرف هم هست. شما مي‌دانيد فلسفه و عرفان ما در بخش‌هايي براي اين‌كه آيات و روايات به آن سوژه داده است؛ رشد كرده است و آن سوژه منشأ اين شده است كه برود كار بكند و حرف‌هاي تازه‌اي پيدا بكند. علم انساني هم مي‌تواند تحت تأثير معرفت ديني، وارد قلمروهاي جديدي بشود. آيات و روايات ما، همين سنت‌هاي اجتماعي، روحيات و روان‌شناختي‌اي كه در قرآن مطرح است،گزاره‌هاي متنوع و بسيار عميقي كه در قلمروهاي مديريتي روان‌شناختي و جامعه‌شناختي و مانند اين‌ها است، مي‌تواند فضاهاي نو را به روي علم باز بكند و علم انساني را به سمت خودش بكشاند.
جهت دوم، به اصطلاح، تغيير «پاراداين‌ها» و پيش‌فرض‌ها است. فضاي فرهنگي و جهان‌بيني ديني مي‌تواند علم انساني را به سمت خودش بكشاند. به همان اصطلاحي كه در فلسفه‌ي علم مطرح شده است، «پاراداين» را عوض بكند و پيش‌فرض‌ها را تغيير بدهد و همين‌طور مي‌تواند به پژوهش‌هاي علمي جهت بدهد و اهداف بلندي را جلوِ آنها قرار بدهد و در واقع مسير علم را اصلاح بكند. كه در يك جهاتي هم نرود و به آن نپردازد؛ براي اين‌كه، به صلاح بشر نيست.
خودِ گزاره‌هاي ديني مي‌تواند موجب غناي علم انساني و اجتماعي بشود. اين چهار پنج تأثيري هم هست كه دين مي‌تواند بر علوم انساني و اجتماعي بگذارد؛ البته اگر ما بعضي از اين تأثيرات را گسترش بدهيم، ما را به آن بحث علم ديني منتقل مي‌كند كه بايد در جاي ديگر و با كلام و سخن ديگري به آن پرداخت. نتيجه‌اي كه مي‌خواهم بگيرم، اين است كه، ما حتي اگر قائل به علم انساني ديني نباشيم ـ كه به بعضي از معاني قائل هستيم و در كلام و سخن ديگر بايد به آن بپردازيم ـ امروز وظيفه‌ي ما اين است كه، براي گسترش فهممان از معارف ديني، آگاهي‎مان از معارف ديني و‌ دفاعمان از معارف ديني، به حوزه‌هاي علوم انساني و اجتماعي بپردازيم؛ البته با رعايت روشمندي و نخواهيم روش‌هاي علمي را كنار بگذاريم و بي‌ارزش بكنيم.@#@‌ روش‌هاي اجتهادي و استنباطي خودمان را كه از غناي بسيار بالايي برخوردار است و جزو مفاخر ما است و در طول قرن‌ها به اين بالندگي و رشد رسيده است، آنها را مبناي هر نوع حركتي قرار بدهيم. ما از علوم انساني و اجتماعي در فهم و آگاهي و دفاع از دين و پياده‌سازي و گسترش معرفت ديني در اين پنج قلمرو مي‌توانيم بهره‌‌گيري بكنيم؛ اما خطراتي نيز دارد. روش اجتهادي بايد اين‌جا منظور باشد. ما بايد با هوشياري به آنها، به آن پيرايشي كه از جهان‌بيني‌ها و نگرش‌هاي فرهنگي بيگانه است بپردازيم.
بايد در اين‌ها اعمال بكنيم و با روش درست به اين‌ها بپردازيم و به نظر من با اين مباني‌اي كه عرض كردم، پرداختن به علوم انساني و اجتماعي كه بزرگاني از ما در حوزه پيشگام آن بوده‌اند، كار درست، منطقي و ضروري و مباركي بوده است. و اگر به درستي پيگيري بشود، آثار و نتايج مهمي‌، هم در حوزه‌ي معرفتي و هم در حوزه‌ي عملياتي پياده‌ي سياسي دين مي‌تواند داشته باشد.
پيش‎درآمد[1]
بسم الله الرحمن الرحيم
شايد بتوانيم سابقه‌ي بحث درباره‌ي ارتباط دين و علوم انساني را در ايران پس از انقلاب اسلامي بدانيم و بحث جدي در اين زمينه را از توابع بحث اصلاح شدن دانشگاه‌ها به حساب بياوريم. از زماني كه بحث اصلاح شدن دانشگاه‌ها مطرح شد، اين بحث هم پا گرفت. اساساً وقتي سخن از اصلاح شدن دانشگاه‌ها به ميان مي‌آيد، يكي از مباحث و سوژه‌ها، اصلاح شدن علوم انساني دانشگاه‌ها است. درباره‌ي اين موضوع، لازم است يك تفكيكي هم در ذهن ما باشد. در واقع همه‌ي علوم انساني در يك سطح نيستند. ما از يك طرف فلسفه را داريم كه يك علم عقلي است و ابزار استدلالي عقلي را مي‌طلبد و از طرف ديگر، حقوق را داريم؛ بنابراين، وقتي كه مي‌خواهيم درباره‌ي ارتباط ميان علوم انساني و دين بحث بكنيم، به نظر مي‌رسد كه بايد علوم را تفكيك بكنيم. حقوق اسلامي را خيلي راحت مي‌توان پذيرفت؛ اما، پذيرش فلسفه‌ي اسلامي بسيار دشوار است. هم‌چنين پذيرش روان‌شناسي اسلامي و جامعه‌‌شناسي اسلامي نيز سخت است. دومين نكته‌اي كه بايد به آن توجه داشته باشيم، مسئله‌ي تقسيم علوم به علومي كه ايجاد ارتباط ميان آنها و دين راحت‌تر است. هم‌چنين علومي كه ايجاد ارتباط ميان آنها و دين كمي مشكل به نظر مي‌رسد.
و ديگر اين‌كه، در بعضي از علوم، بحث در تعارض علم و دين وارد مي‌شود؛ مثل فلسفه. اگر تعارضش را ميان يك فرضيه‌ي علمي قطعي با يك گزاره‌ي ديني در نظر بگيريم، شايد اين‌ يك بحث جدايي براي خودش داشته باشد. در واقع در تعارض علم و دين چه بايد كرد؟
از بحث تعارضات علم و دين كه بگذريم، آن‌وقت ما اين را به صورت يك مسئله بيان مي‌كنيم كه ـ إنْ شاء الله ـ از حضور جناب استاد استفاده كنيم بحث اين است كه، تعاملاتي ميان علم و دين كاملاً پذيرفتني است. اين تعاملات چقدر مي‌تواند در اسلامي‌شدن يا ديني‌شدن يك علم تأثيرگذار باشد؟ اين تعاملات گاهي در هدف است؛ يعني دين يك هدفي را براي علم تعريف مي‌كند. گاهي نيز در مسئله‌سازي است؛ يعني دين براي علم، مسئله ايجاد مي‌كند. عالمان دين‌‌دار به يك دين، مسائلي را در آن علم مطرح مي‌كنند و عالمان معتقد به دين ديگر، مسائل ديگري را در آن مطرح مي‌كنند؛ براي مثال، بحثِ گواهي معطوف و اصالت وجود و وحدت وجود، اين‌ها چيزهايي است كه در فلسفه‌ي اسلامي بحث‌انگيز است و در فلسفه‌هاي ديگر قابل بحث نيست. يا بحث سوژه‌سازي؛ مثلاً يك سوژه‌اي را در دين، مثل تأثير نماز در تربيت آدمي، كه در علوم تربيتي ممكن است بحث شود. شايد اين مسئله در يك ديني كه نماز در آن به آن طريقي كه در اسلام هست، وجود نداشته باشد. و يا بحث نيت‌سازي (بَنا و فاعل). سخن اين است كه اين مسائل و تعاملاتي كه ميان علم و دين هست، چقدر مي‌تواند در ماهيت يك علم تأثيرگذار باشد؟ آيا ما بر اثر اين تعاملات و يا تعاملات ديگر مي‌توانيم علم را به اسلامي و غيراسلامي، مثل روان‌شناسي اسلامي و غيراسلامي، جامعه‌شناسي اسلامي و غيراسلامي تقسيم كنيم يا نه؟
[1] . حجت‎الاسلام والمسلمين باقرزاده.
سئوال : فرموديد كه در هر يك از علوم انساني رابطه‌ي «عموم و خصوص مِن وجه» به وجود مي‌آيد. درباره‌ي اين رابطه توضيح دهيد.
جواب : به گمان من در آن شش هفت ‌شاخه‌اي كه من از آن اطلاع دارم، آنها همه همين‌طور است؛ با اين حال، ميزان اين اشتراك يا تمايز در اين علوم فرق مي‌كند؛ مثلاً در تعليم و تربيت، ما آن قلمرو مشتركش را گسترده‌تر داريم؛ ولي در جامعه‌شناسي ممكن است كم‌تر‌ باشد. اصلش در همه هست؛ ولي اندازه‌اش فرق دارد.
سئوال : شما فرموديد: «علوم انساني در گسترش معرفت ديني تأثير دارد.» آيا علوم در موضوع‌سازي براي دين مؤثراند يا تشخيص موضوع براي دين؟‌ يا اين‌كه در گسترش معرفت ديني؟
جواب : من آن بسط معرفت ديني را چيز جدايي از آن نگرفتم. گفتم: «در واقع چون موضوع مي‌دهد؛ زمينه‌سازي مي‌كند و‌ مفاهيمي مي‌دهد كه با آن مي‌شود واردش شد و عملاً از اين طريق، گسترش مي‌يابد». در واقع، نظريه‌ي قبض و بسط اكنون جالب توجه من است. ما در نظريه‌ي قبض و بسط هرگز به نسبي‌بودن معرفت ديني در ارتباط با مؤلفه‌هاي ديگر معتقد نيستيم. ما بر اين باور هستيم كه معرفت ديني، شاخص‌ها، ضوابط و مؤلفه‌هاي ثابتي دارد كه سرجاي خودش ثابت است؛ ولي از طُرقي كه عمدتاً به آن اشاره كردم، علوم مي‌تواند در دامنه پيدا كردن و گسترش علم ديني تأثيرگذار باشد.
سئوال : شما فرموديد: «رابطه‌ي ميان علم انساني و دين، رابطه‌‌ي عموم و خصوص من‌‌وجه است.» در حالي كه، قرآن مي‌فرمايد: (لا رَطبٍ و لا يابس إلاّ في كتاب مبين) از اين آيه فهميده مي‌شود كه رابطه‌‌ي عموم و خصوص مطلق به نفع دين است. اين را چطور توجيه مي‌كنيد؟
جواب : در تفسير (لا رطبٍ و لا يابسٍ إلاّ في كتاب مبين)،‌ اگر به تفسير علامه‌ طباطبايي مراجعه كنيد، ديدگاه‌هاي گوناگوني است. يك احتمال درباره‌ي آيه‌ي شريفه‌ اين است كه، (لا رطبٍ و لا يابسٍ) را از اين حيث آنچه كه در هدايت بشر مي‌تواند مؤثر باشد، هست؛ يعني يك قيد ارتكازي دارد. يك قيدي دارد كه فضاي آيه با آن سازگار است؛ يعني )لا رطبٍ و لا يابسٍ( آنچه كه از جهت هدايت در رستگاري بشر مؤثر است، در دين آمده است.
بنابراين، اين قيد دارد و اطلاق آن شكلي ندارد. اين يك ديدگاه است. يك نظريه هم كه با اولي قابل جمع نيست، اين است كه، ما با روش‌هاي اجتهادي و اين‌ها، اگر بحثمان را دامنه بدهيم، قاعدتاً مي‌توانيم به همه‌ي اين‌ها برسيم. اين هم يك نظريه است.
و يك نظريه هم اين است كه، اصولاً ما روش‌هاي علمي را هم روش ديني تلقي مي‌كنيم. جناب آقاي جوادي آملي نيز گاهي اين طوري تلقي كرده‌اند. اين هم احتمال سوم؛ از اين رو، با اين احتمال، ما مي‌گوييم كه همان روش‌هاي بشري و عقلي در واقع همان روش‌هاي ديني است. احتمال چهارم هم اين است كه، اين (لا رطبٍ و لا يابسٍ) به اطلاق خودش باقي است؛ در حالي‌كه، همه چيز در متن و معرفت ديني هست؛ ولي، يا با روش اجتهادي يا با روش تأويل و تفسيرهاي باطني كه در دست امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ هست. اين هم احتمال ديگر.
آنچه كه من مي‌خواهم اين‌جا عرض بكنم، اين است كه، اين آيه يا با مقيد به قيدي كه مرحوم علامه‌ي طباطبايي فرمودند، يا اگر اطلاق داشته باشد، منظور تنها با آن روش اصولي و اجتهادي‌اي كه ما مي‌گوييم، نيست. بله، همه چيز ممكن است در قرآن باشد؛ اما، با يك نگاه غيبي و علم لَدُني قابل فهم و تفسير است؛ نه با آن روش ظاهري كه در دست ما است.
سئوال : در نقطه‌ي آغازين معرفت، تقدم با دين است يا با علوم انساني؟ اگر تقدم با دين است؛ پس علم بايد براي علم بودن ديني باشد؛ اگر تقدم با علم است؛ پس دين بايد مرهون علم باشد. آيا اين نظر درست است؟
جواب : بله، در نقطه‌ي آغازين معرفت، عقل است. آن معرفت‌هاي عقلي است كه بنابر آن ديدگاهي كه ما در فلسفه‌ داريم، پايه‌ي شناخت و معرفت ما است و در حوزه‌ي تصورات حس است و در حوزه‌ي تصديقات عقل است. همان‌طور كه شهيد صدر در «فَلْسَفَتُنا» اين را به خوبي توضيح داده‌اند و بشر مي‌تواند به معرفت‌هاي انساني و ديني در عرض هم بپردازد.
سئوال : علوم اجتماعي مثل روان‌شناسي و جامعه‌شناسي با فرهنگ اسلامي چه رابطه و پيوندي دارد؟
جواب : در باب اين‌كه حالا اين علوم انساني موجود ما، آنچه كه اكنون در دانشگاه‌هاي دنيا و دانشگاه‌هاي ما مطرح است. اصولاً اين علوم انساني يك علم بي‌طرف هستند. بُريده‌ي از فرهنگ‌ها و نگرش‌هاي بنيادي و فكري و معرفتي‌اند يا اين‌كه به طور كامل منطبق بر آن تمدن و فرهنگ خاص غربي‌اند. يا اين‌كه يك حالت ميانه‌اي است.
حقيقت اين است كه، آن حالت ميانه است؛ يعني در علوم انساني و اجتماعي ما، هم يك قواعدي است كه فراتمدني و فرافرهنگي است و هم بسياري از آنها ناظر به فرهنگ‌هاي خاص است و آميخته‌ به ديدگاه‌هاي خاص است. من اين نظر سوم را مي‌پذيرم؛ اما، اين‌كه اكنون چگونه اين طور است، حقيقت مسئله اين است كه، رسيدن به آنجايي كه ما اين را با فرهنگ خودمان گره بزنيم و در همسويي با نيازهاي خودمان قرار بدهيم تا بر پيش‌فرض‌ها و مباني فكري خودمان منطبق بشود، اين راه‌ درازي دارد و كار حوزه هم است كه به درستي به اين كار پرداخته نشده است. اصولاً نمي‌شود يك‌دفعه در علم انقلاب ايجاد كرد؛ بايد آرام، سنجيده و بنيادي به آن پرداخت تا به بلوغ لازم برسد. آنچه كه اكنون مي‌توانم عرض بكنم، اين است كه، مثلاً در تعليم و تربيت يا روان‌شناسي و جامعه‌شناسي آنچه كه اكنون ما از تئوري‌ها و منابع آثار داريم، با دو دهه‌ي پيش تفاوت دارد؛ يعني گاهي به سمت انطباق‌سازي و منطبق‌سازي با مباني و ديدگاه‌هاي فرهنگي خودمان گام برداشته شده است؛ اما هرگز اين كافي نيست. اين راه درازي است كه بايد پيموده شود و بخش عمده‌ي اين مسئوليت هم بر دوش خود حوزه است.
سئوال : اين طور كه جناب‌عالي مي‌فرماييد: علوم انساني به ما ابزار مي‌دهد تا اين‌كه مفاهيم ديني را بهتر بفهميم؛ اما، با توجه به متغيّر بودن، آيا مفاهيم ديني نيز در هر دوره‌اي متغيّر خواهند بود؟
جواب : بله، البته اين يكي از تأثيراتي بود كه مي‌تواند بر حوزه‌ي معرفت و علوم ديني بگذارد. اين‌كه متغير است يا متغير نيست، ما معتقديم كه معرفت‌هاي ديني بخشي ثابت و غيرمتغير دارد؛ بر خلاف نظريه‌ي قبض و بسط؛ اما در عين حال، بخش‌هايي از آن هم حالت ظَنّي و متغير دارد. همان‌طور كه در اجتهادهاي ما هم تغيير و تحول بوده است و طبيعتاً در اين‌جا نيز ممكن است، در بخش‌هايي از آن تغيير و تحول وجود داشته باشد.
سئوال : بعضي گفته‌اند:«آيت‌الله شهيد صدر بنيانگذار جامعه‌شناسي اسلامي بود.» اين مطلب را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
جواب : البته مرحوم شهيد صدر در تعليم و تربيت كار ويژه‌اي ندارد. ايشان اولاً و بالذات در اقتصاد اسلامي نظام‌پردازي كرده است و روشي كه ايشان ابداع كرده است، متأسفانه براي كارهاي جديدي استمرار پيدا نكرده است. ما واقعاً در اصولمان بايد اين روش مطرح بشود. در برخورد با متن ديني، يك وقتي ما مي‌خواهيم گزاره‌ها را از متون ديني در فقه و اخلاق بيرون بياوريم. اصولاً اين روشي براي استخراج اين گزاره‌ها و تك گزاره‌ها است. مرحوم شهيد صدر مي‌فرمود كه ما يك نظام‌هاي پنهاني در ميان اين تك‌گزاره‌ها داريم كه اين تك گزاره‌ها را بايد با يكديگر مُنسجم كنيم و نظام‌پردازي بكنيم. هماني كه بعضي‌ها نمي‌پذيرند. ايشان مي‌گويد:« نظام دارد. اين نظام حاصلي از گزاره‌هاي به هم پيوسته‌ي ديني است.» مرحوم شهيد صدر در اين‌جا روش‌پردازي كرده است. برتري افرادي مانند مرحوم شهيد صدر اين است كه، اصول قوي و مباني‌ پايه‌اي حوزوي قوي داشته‌اند و نظريات درست و قابل قبولي هم در اين عرصه‌ها ابداع كرده‌اند. به هر حال، ايشان يك كار بسيار مهمي در روش نظام‌پردازي‌ انجام داده‌اند. كما اين‌كه، به روش استقراء در جاي ديگر توجه كرده است و يكي هم روش تفسير قرآن دارد. ايشان سه كار روشمند مهم انجام داده است كه منشأ تحولات فراواني شده است و به آن صورت درست امتداد پيدا نكرده است؛ يعني در سطوح بالاي علمي حوزه اين‌ها آن‌چنان جالب توجه قرار نگرفته‌اند و اين كاري است كه ايشان انجام داده است. كار نو ايشان در اين‌جا اين است. البته اين روشي كه ايشان در نظام‌پردازي اقتصاد اسلامي آورده است، اين در غير اقتصاد اسلامي، در ساير نظام‌ها قابل تطبيق است؛ ولي ايشان اين را در نظام پياده كرده است. در جامعه‌شناسي، ايشان آن روشي كه در تفسير قرآن مطرح كرده است، روش تفسير موضوعي است؛ نه به آن معنايي كه ما مثلاً در الميزان و در بعضي جاهاي ديگر مي‌گوييم؛ بلكه، تفسير موضوعي كه ايشان از فقه الگو گرفته است.‌ در واقع آن هم روشي است كه در سنت‌هاي اجتماعي پياده كرده است و اين نظريه را در آنجا داده است. ايشان در باب جامعه‌شناسي؛ يعني سنت‌هاي اجتماعي نظريه‌ي بديعي دارد؛ در نظام اقتصادي هم روش بديعي دارد؛ اما، در قلمروهاي ديگر از علوم انساني و اجتماعي چيزي به ياد من نمي‌آيد و تقريباً مي‌دانم كه ايشان ديگر خيلي به آنها نپرداخته است.
سئوال : آيا علوم انساني را در گزاره‌هاي مشترك نمي‌توان از دروس حوزوي قرار داد؟ آيا كاري در اين رابطه شده است؟
جواب : بله، تا اندازه‌اي كار شده است. به نظر من اكنون حوزه در اوضاعي است كه، علوم انساني را با منظر اسلامي جزو رشته‌هاي خودش به حساب بياورد. ما پيشنهاد داريم، دوستان ما در مركز جهاني علوم اسلامي، در بخش آموزش كار كرده‌اند و يك رشته‌هايي را هم تعريف كرده‌اند كه بعضي از آنها‌ هم به صورت آزمايشي انجام خواهد شد. در اين زمينه هم، حرف، تئوري و طرح وجود دارد كه آنجا يك مقدار روي اين كار شده است و كارهايي هم كه در پژوهشكده‌ي حوزه و دانشگاه و هم‌چنين در بعضي از مراكز انجام شده است، در واقع پشتوانه‌اي است كه مي‌تواند اين فضا را بيش از پيش باز بكند.