امروز:
چهار شنبه 1 آذر 1396
دين مدني و مدنيت ديني
بسم الله الرحمن الرحيم
قال الله الحكيم في كتابه الكريم و مبرم خطابه العظيم: «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّي بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسي وَ عِيسي أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَي الْمُشْرِكِينَ»
بحثمان درباره‎ي دين مَدَني و مدنيت ديني است؛ ولي پيش از ورود به بحث، تسليت عرض مي‌كنيم: اول، شهادت امام يازدهم ـ عليه السلام ـ را خدمت امام عصر(عج) و دوم، كه روز سالگرد شهادت مرحوم شهيد بزرگوار، استاد مطهري هم نزديك است. شهادت ايشان را نيز تسليت عرض مي‌كنيم و اميدواريم كه ما بتوانيم راه امامت، ولايت و شهادت را در راه دين و مذهبمان ادامه و استمرار ببخشيم.
آيه‌اي كه تلاوت شد، دين راستين را معرفي مي‌كند؛ همان ديني كه ريشه‌دار است و چيز جديدي نيست و در برنامه‌هاي حضرت نوح، حضرت ابراهيم خليل، حضرت موساي كليم، حضرت عيسي و خاتم انبياء،محمد مصطفي ريشه دارد. اين همان دين ناب و دين حقيقي است، كه دستور هم اين است:
«أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ» اين دين را بايد به پاداشت. متدينان، مؤمنان و پيروان راستين دين بايد اين را به پا دارند: «و لا تَفَرَّقُوا فيه» و نبايد درباره‌ي دين دچار تفرقه و اختلاف بشوند. سپس مي‌فرمايد:
«كَبُرَ عَلَي الْمُشْرِكِينَ» و اين‌كه شما بخواهيد اقامه‌ي دين كنيد و استقامت بورزيد و در دين تفرقه نداشته باشيد، اين بر همه‌ي مشركين گران و سنگين است. اين است كه در قرآن، دقيق به آن معناي خالصش استعمال شده است؛ ولي خب، گاهي هم مي‌بينيم كه در يك معناي اعمي استعمال شده است. در سوره‌ي كافرون مي‌فرمايد:
«لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ» كه خطاب به كفار است: «يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ» شما دين خودتان را داريد و من هم دين خودم را دارم. خب، اين‌جا دين در معناي عام استعمال شده است. اكنون عنوان بحث ما هم درباره‌ي اين است كه ببينيم رابطه‌ي دين و تمدن چگونه است؛ پس به ناچار بايد دين را در همان معناي عام و عرفي‌اش به كار ببريم كه همه‌ي اديان را شامل بشود و آن مفهوم عامش را كه همان مفهوم عرفي است، داشته باشد. و اما مدنيت هم همان تمدن است. تمدني كه به معناي شهروندي است. انسان زندگي مدني دارد؛ يعني زندگي شهروندي دارد. لازمه‌ي شهروندي هم خيلي چيزها است: اخلاق، فرهنگ، دولت، معماري، هنر و همه‌ي اين‌ها در مدنيت و شهروندي خلاصه مي‌شود. اكنون مي‌خواهيم ببينيم كه اين دين و اين مدنيت، چه رابطه‌اي با هم دارند؟
در مجموع، ما مي‌توانيم اين‌طور بگوييم كه دو تا نظريه‌ي عمده هست: يكي تَعاند؛ يعني ناسازگاري؛ ‌نه دين با تمدن سازگار است و نه تمدن با دين. البته اين يك نظريه است. نظريه‌ي دوم، تَرابُط؛ يعني اين طور نيست كه اين‌ها با هم ناسازگار باشند؛ بلكه با هم رابطه و ارتباط دارند؛ اما همين ارتباط هم باز احتمالات متعددي دارد: يك احتمال اين است كه گفته بشود: تمدن دين را مي‌سازد. وقتي دين مدني مي‌گوييم، يعني فقط همين؛ يعني ديني كه ساخته‌ي تمدن مي‌باشد. نظريه‌ي ديگر اين است كه دين تمدن را مي‌‌سازد؛ يعني تمدن معلول دين است و به وسيله‌ي دين ساخته مي‌شود و تكامل هم پيدا مي‌‌كند؛ اما نظريه‌ي سوم، كه اين نظريه را مي‌شود ترجيه داد، اين است كه نه دين تمدن را مي‌سازد و نه تمدن دين را مي‌سازد؛ معلوم است دين را خدا مي‌سازد؛ دين را انبياي الهي مي‌سازند. اكنون اگر به آن معناي عرفي وسيعش بگيريم، ممكن است، كسان ديگري هم پيدا شده باشند و بشوند كه آنان هم دين بسازند.
دين واقعي مال خدا است؛ دين واقعي همان است كه پيغمبران آورنده‌ي آن هستند و اگر تعبير كنيم و بگوييم: خدا و پيغمبران سازنده‌ي دين هستند، تعبير خوبي است.پس اين طور نيست كه تمدن دين را بسازد. از آن طرف، اين كه كسي بگويد: دين تمدن را مي‌سازد؛ نه،‌ دين تمدن را نمي‌سازد. اين طور نيست كه دين بيايد براي ما تمدن بسازد و از نظر علمي و هنري، اين‌ها را براي ما بسازد؛ صنعت به ما بدهد؛ كشاورزي براي ما درست كند؛ نخير، اين طور نيست. پس نظريه‌ي سوم، اين است كه بين دين و تمدن ارتباط هست؛ اما اين طور نيست كه دين تمدن را بسازد يا تمدن دين را بسازد؛ ولي با هم ارتباط دارند؛ حتي مي‌توانند ارتباط خيلي خوبي با هم داشته باشند؛ يعني آن دين واقعي مي‌آيد و تمدن را هدايت مي‌كند. تمدن را تلطيف مي‌كند و در يك مسير صحيحي قرار مي‌دهد.
ن: «علي الله قصد السبيل» و «إِنَّ رَبَّكَ عَلَي صراطٍ مُستقيم» خب، خدا بر صراط مستقيم است.
ن: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»
پس دين نمي‌خواهد تمدن را بسازد؛ ولي دين تمدن را هدايت و تلطيف مي‌كند و نقطه‌ضعف‌هايش را به مردم و پيروان خودش الهام مي‌بخشد، كه آن نقطه ضعف‌هاي تمدن را اصلاح كنند.ضعف‌ها، عيب‌ها و خلل و انحرافات را اصلاح كنند. اين طور نباشد كه به نام تمدن، بشر گرفتار هر انحراف و بدبختي‌اي بشود. از آن طرف،تمدن هم مي‌‌تواند با دين رابطه داشته باشد. يعني تمدن مي‌تواند دستاوردهاي خودش را در خدمت دين قرار بدهد. پس يك چنين رابطه‌ي متقابلي مي‌تواند ميان دين و تمدن باشد، كه از همديگر استفاده بكنند. دين از تمدن و تمدن از دين بهره بگيرد. بنا بر نظريه‌ي تَعانُد كه اصلاً اين‌ها هيچ توافق و سازگاري با هم ندارند. اين، بنابر اين است كه ما تمدن را به معناي يك تمدن ليبراليستي بگيريم. اگر تمدن معناي ليبرال را داشته باشد، معنايش اين است كه به ارزش‌ها كاري ندارد؛ به خواست مردم و توده‌ها، شهواتشان،تمايلاتشان و رأيشان كاري ندارد. تكيه‌ي تمدن بر اين است. پس به ارزش‌ها كاري ندارد كه چه چيزي خوب و چه چيزي بد است. هرچه مردم خواستند، هرچه مردم گفتند، تمدن ليبراليستي همان را مي‌پذيرد. خب، اين را در برابر دين بگذاريد؛ دين طرفدار ارزش‌ها است. دين دنبال ارزش‌ها است. دين دنبال بايدها و نبايدها است.خودش بايدها و نبايدها دارد. امرها و نهي‌ها دارد. فرمان‌ها، واجبات، محرمات، مستحبات و مكروهات دارد. حتي اگر مباح را هم جزو احكام تكليفي وخمسه بدانيم؛ مثلاً بگوييم: مباحات را هم دارد. به هر حال، دين دنبال بايدها و نبايدها است. دنبال ارزش‌ها است. از آن طرف، تمدن هم وقتي ليبراليستي باشد،اصلاً كاري به ارزش‌ها ندارد؛ هرچه مردم گفتند، هر چه مردم پسنديدند، دولت‌ها بايد همان را در ميان مردم اعمال كنند. خب،در اين صورت هيچ وقت نمي‌توانند با هم سازگار باشند. تمدن با دين سازگار باشد ودين با تمدن سازگار باشد؛ مثلاً ببينيد در آن داستان قرآني درباره‌ي قوم لوط! خُب، مردم لوط، مردم آن شهر يك چيزي را مي‌خواستند و مي‌پسنديدند كه همان تمدن ليبراليستي آن مي‌شد. حضرت لوط در برابر آنان قيام كرده است و به مبارزه برخاسته است: نخير، اين كاري كه شما مي‌گوييد، اين كاري كه شما مي‌كنيد، ضد ارزش است:
«إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ»؛ اي قوم! اين اخلاق زشتي است كه شما داريد. «وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ»؛ راهزني مي‌كنيد. اين هم اخلاق زشتي است. «وَ تَأْتُونَ فِي نادِيكُمُ الْمُنْكَرَ»؛ در مجالستان هم منكرات انجام مي‌دهيد؛ كار منكري مي‌كنيد... همه‌ي اين‌ها از نظر حضرت لوط ضد ارزش است؛ اما از نظر تمدن ليبراليستي همان چيزي است كه مردم خواسته‌اند و پسنديده‌اند: هيچ پيغمبر و رهبر و مبلغ ديني‌اي حق ندارد، در برابر خواسته‌هاي مردم برخيزد و مبارزه بكند. اكنون هم دنياي ليبراليست امروز را مي‌بينيم كه يك‌چنين گرفتاري‌هايي دارد. در بعضي از كشورها همجنس‌گرايي و همجنس‌بازي را حتي جنبه‌ي قانوني به آن داده‌اند.در يك كشوري از كشورهاي غربي، وقتي من رفته بودم،‌ گفتند كه همين امروز راهپيمايي بوده است. يك عده‌اي در يكي از خيابان‌هاي يك شهر بزرگ آمده‌اند و راهپيمايي كرده‌اند كه بايد همجنس‌گرايي آزاد و قانوني باشد و دولت اين را قانوني بكند. اين همان تمدن ليبراليستي است. خب، دين مي‌گويد: نه! اين ضد ارزش است. بايد جلوِ اين به هر قيمتي كه باشد، گرفته شود؛ حتي به قيمت اين‌كه يك شهري نابود شود، چنان‌كه، اين چنين شد:
«وجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْها حِجارَة»ً
خداوند در قرآن فرمود كه ما اصلاً اين شهر را زير و رو كرديم:
«وَ أَمْطَرْنا عَلَيْها حِجارَة»
دين تا اين‌جا جلو مي‌رود كه اگر يك‌چنين برنامه‌ي ضد ارزشي، خودش خواست در ميان مردم رواج پيدا بكند و هيچ راهي براي جلوگيري‌اش نبود، اصلاً بايد شهر را نابود كرد؛ نه تنها مردم را، بلكه شهر را بايد زير و زبر كرد و بر آن سنگ باريد و بايد سنگبارانش كرد. خب، اگر تمدن اين‌چنين باشد، تمدنِ ليبرال باشد، با دين هيچ سازگاري ندارد. دين هم با آن هيچ سازگاري ندارد. اين همان نظريه‌ي تعانُد است. بنابر اين‌كه تمدن را، تمدن ليبراليستي بگيريم و بگوييم: هرچه مردم خواستند و هرچه مردم گفتند و اگر مردم گفتند: بايد زنا آزاد باشد، بله، دولت‌ها بايد آزادش كنند. اگر مردم گفتند: لواط بايد آزاد باشد، دولت‌ها بايد اين را آزاد كنند. بايد به اين قانونمندي بدهند تا براي مردم مشكلي نباشد؛ اما دين نمي‌تواند اين‌طور در برابر چنين نظريه‌اي تسليم بشود؛ پس اين‌جا تَعانُد است.@#@ اين‌جا ناسازگاري است؛ اما اكنون مقوله‌ي ترابط، كه آن هم گفتيم سه تا فرض و فرع دارد: تمدن دين را بسازد؛ دين تمدن را بسازد ويكي هم اين‌كه، نه اين آن را بسازد و نه آن اين را بسازد؛ ولي در عين حال، با هم در ارتباط باشند. اين از آن مدد بگيرد و آن از اين مدد بگيرد. اين يك نظريه‌ي اعتدالي و خوبي است. اما بنابر اين كه اين دين را تمدن بسازد؛ يعني همين دين مَدَني منظور است. اين يك مشكلي در دنياي امروز است كه دنبال دين مدني هستند و مي‌گويند: بايد بر حسب شرايطي كه تمدن به وجود آورده است، شرايطي كه علم و صنعت به وجود آورده است، بايد ما ديني بسازيم كه با اين تمدن روز هماهنگ و سازگار باشد؛ (البته يك زماني بود كه اصلاً نفي دين مي‌كردند.) مي‌گويند: قرن هفدهم، قرن شك بود. درباره‌ي اعتقادات ديني شك مي‌كردند. نفي نمي‌كردند و اثبات هم نمي‌كردند؛ مي‌گفتند: اين‌ها مشكوك است. قرن هجدهم، قرن انكار بود. يعني آمدند، انكار كردند و هر دين و آييني را منكر شدند. قرن نوزدهم، قرن بي‌طرفي بود. آنان گفتند: ما در برابر دين بي‌طرفيم، كاري نداريم. ما كار خودمان را مي‌كنيم. دين هم كار خودش را بكند. ما كار خودمان را مي‌كنيم؛ كليسا هم كار خودش را بكند. كاري به آن نداريم. پس، قرن نوزدهم، قرن بي‌طرفي بود؛ اما مثل اين‌كه يك شُكي به بشر وارد شد و متوجه شدند كه نه، اين درست نيست. نه آن قرن هفدهم ـ قرن شك ـ راهش درست بود و نه آن قرن هجدهم ـ قرن انكار ـ راهش درست بود و نه اين قرن نوزدهم ـ قرن بي‌طرفي ـ راهش درست بود. نه، اين‌ها صحيح نيست، نمي‌شود. بشر بايد اعتقاد داشته باشد. آن دانشمند غربي به نام «گُلدِنِر» گفت: من نمي‌دانم كه به چه چيزي بايد معتقد باشم؛ ولي اين اندازه مي‌دانم و با قاطعيت هم مي‌گويم: بايد به يك چيزي معتقد بود. گرچه من نمي‌دانم؛ من كه پيغمبر نيستم و رهبر ديني هم نيستم. نمي‌دانم به چه بايد معتقد بود؛ ولي مي‌گويم: حتماً بايد معتقد بود. بايد داراي اعتقاد بود.خب، اين گرايش، گرايش قرن بيستم و بيست‌و‌يكم است. بايد اعتقاد داشت. بعضي از جامعه‌شناسان، مثل «سَنسيمون» اين‌طور اظهارنظر كردند: اصلاً افراد جامعه‌ي بدون اخلاق و معنويت حلقه‌ي ارتباط ندارند. هيچ ارتباطي با هم ندارند. يك جامعه‌اي در نظر بگيريد كه آنجا اخلاق نباشد. يك وجه مشترك، اخلاق است. جامعه‌اي در نظر بگيريد كه اعتقاد در آنجا باشد. اين وجه مشترك است. اين هم نباشد. اين جامعه نيست؛ اين متلاشي است، كه اصلاً به هم ريخته است. حلقه‌ي ارتباط افراد يك جامعه، اخلاق و معنويت است. اين مي‌تواند افراد جامعه را با هم پيوند و ارتباط بدهد. كاملش را قرآن فرموده است:
«اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»
در حديث نيز اين‌چنين آمده است:
«المؤمن أخ المؤمن أبوهم النّور و أمّهم الرّحمة»
كامل‌ترين را خود دين بيان كرده است؛ ولي خب، مي‌بينيم كه جامعه‌شناسان هم ولو اين‌كه در حاشيه قرار گرفته‌اند، از متن معارف ديني، آن هم معارف ناب دين اسلام دور افتاده‌اند؛ ولي در عين حال، مي‌بينند كه اگر اين حلقه‌ي ارتباط اخلاق و معنويت نباشد، جامعه از هم مي‌پاشد ومتلاشي مي‌شود.
خب، اين نكته‌اي كه بيان شد،غربي‌ها خيلي مي‌‌توانستند از آن استفاده كنند. بسيار مي‌توانست برايشان راه‌گشا و مشكل‌گشا باشد؛ اما متأسفانه به جاي اين‌كه به دنبال دين قُدسي بروند، به دنبال دين عرفي رفتند. آنچه كه براي بشر مهم است، دين قدسي و الهي است. همان كه فرمود:
«أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَي الْمُشْرِكِينَ»
دين قدسي براي بشر مهم است؛ نه دين «من‌درآوردي»! نه دين خودساخته‌ي بشري؛ بلكه دين قدسي‌اي كه از جانب خدا باشد و آورنده‌اش هم فرستاده‌ي خدا باشد. اين دين قدسي مي‌شود. متأسفانه به جاي اين‍كه به دنبال دين قدسي بروند و مشكل را حل كنند، به سوي دين عرفي رفتند. چون دين عرفي، دين خودساخته است؛ بنابراين، مسئله‌ي دين مَدَني مطرح شد؛ يعني تمدن بيايد براي بشر دين متناسب با خودش را بسازد. ديني كه با آن تمدن سِنخيت داشته باشد. اين را بايد بشر بسازد. اين ديگر دين قدسي نيست؛ اين دين عرفي است. ديني كه آن را عرف مي‌سازد. البته حالا اين بحث عرفي‌اي را كه من دارم مي‌گويم، به بحث‌هاي فقهي و اصولي منتقلش نكنيد. خب، آنجا مثلاً در تشخيص موضوعات و چيزهاي ديگر به عرف توجه مي‌شود. كاري به آن ندارد. ما اصل دين را داريم و مي‌گوييم: آيا آن مجموعه‌اي كه اعتقادات، اخلاق، عمل و فروع دين ما را درست مي‌كند، مي‌تواند عرفي باشد يا اين‌كه نه، اين بايد قدسي باشد؟ سپس مي‌توانست به دنبال دين قدسي برود و يك‌مرتبه تمام مشكلات خودش را حل كند؛ ولي متأسفانه نرفت؛ به دنبال دين عرفي رفت و حالا كه مسئله‌ي دين عرفي مطرح شد،اين همان دين مدني است. دين مدني دو شكل دارد: يكي اين‌كه، اصلاً ما يك ديني را خودمان بسازيم و يك دين نو بياوريم؛ يعني به دين‌هاي معمول و اديان رايج و ادياني كه از گذشته به دست ما رسيده‌اند ـ حالا مسيحيت، يهوديت يا اسلام باشد ـ كاري نداشته باشيم؛ خودمان دين بسازيم. بعضي‌ها به اين فكر افتادند كه خودمان دين بسازيم.در غرب پيدا شده است. متأسفانه در ميان مسلمانان هم پيدا شده است؛ اما در غرب يك چهره‌ي شاخصي به نام «اگوست كُنْت» فرانسوي هست. ايشان آمد و دين درست كرد. اسم دينش را هم «دين انسانيت» گذاشت. براي دينش هم، معابد و مراكز پرستش در نظر گرفت؛ منتهي گفت: در مراكز آن اديان سنتي، پرستش خدا مطرح بود و اين‌جا پرستاري مطرح است؛ نه پرستش، آن هم پرستاري انسانيت مطرح است. اين است كه در معابد دين انسانيت «اگوست كُنْت» بايد انسان پرستاري بشود. البته اين يك ارتباطي هم با امانيست پيدا مي‌كند. اصالت را به انسان كه بدهيم، آن وقت انسان به جاي خدا هم مي‌نشيند. آن وقت‌ها مي‌آمدند و خدا را مي‌پرستيدند؛ اين گفت: نه، حالا مي‌آييم در اين معابد دينمان انسان و انسانيت را پرستاري مي‌كنيم. يك چيزهايي هم نوشته و يك حرف‌هايي هم زده است. مي‌توانيد اين‌ها را در كتاب‌هاي جامعه‌شناسي يا در كتاب‌هاي تاريخ فلسفه مطالعه بكنيد. از قضا، خود «اگوست كُنْت» هم آخرهاي عمرش تقريباً مي‌شود گفت كه ديوانه شد. معلوم مي‌شود كه از اول هم ديوانه بوده است كه اين حرف‌ها را مي‌زده است. معلوم نيست كه اين آدم از اول از سلامت عقلي بهره‌مند و برخوردار بوده است.
فكر مي‌كرد كه عاقل است؛ ولي نه، معلوم مي‌شود كه از اول هم يك ريشه‌هايي از نظر جنون و ديوانگي در وجودش بود. بله، مي‌گويند كه به يك آقايي گفتند: يك دارويي هست، كه هر كسي بخورد، ديوانه مي‌شود. ايشان گفت: من امتحان مي‌كنم ببينم كه آيا هر كسي كه اين دارو را بخورد، ديوانه مي‌شود! دارو را خورد و ديوانه شد. لخت شد و سر به بيابان گذاشت و رفت. پس از مدتي برگشت و آمد. مثلاً به مدرسه آمد و گفت: ببينيد!‌ گفتند: اگر فلان دارو را كسي بخورد، ديوانه مي‌شود؛ ولي من خوردم و ديوانه نشدم! وضع مرا ببينيد! پس اين حرف‌ها را باور نكنيد! معلوم مي‌شود كه «اگوست كُنت» هم از اول ديوانه بود؛ ولي فكر مي‌كرد عاقل است كه اين حرف‌ها را مي‌زند. خب، اكنون ملاحظه مي‌فرماييد كه اينان گفتند: ما دين عرفي مي‌سازيم و اصلاً خودمان دين نو اختراع و ابداع مي‌كنيم.ما همين گرفتاري را در عالم اسلام هم ـ حالا به كمك و الهام استعمار ـ پيدا كرده‌ايم.
خوب، بهائيت چيست؟ اين در حقيقت اختراع يك دين است كه اكنون هم استعمار دارد اين را دنبال مي‌كند. خيلي تلاش و فعاليت مي‌كنند كه اين را به عنوان يك دين نو و جديد در دنيا رواج بدهند. پس در عالم اسلام هم اين مشكل مطرح بوده است؛ مثلاً سيد احمد كسروي يك حرف‌هايي مي‌زد و نوشته‌هايي داشت و البته كارهاي تاريخي هم مي‌كرد و آخرش ادعاي نوديني كرد. گفت: من مي‌خواهم، دين نو ارائه بدهم. او هم يك چيزهايي گفت؛ منتهي خدا اين شهداي بزرگوار فداييان اسلام را رحمت كند، با گلوله‌ي گرم او را پشت ميزش كشتند و شرّش را كم كردند؛ اما خب، ايشان هم ادعا داشت كه مي‌خواهد يك دين نو بياورد. پس دين قدسي به دين عرفي تبديل شده است و اينان سعي كردند كه دين نو اختراع كنند و به انسان‌ها عرضه كنند. خب، يك عده هم افراد ساده يا نادان مغرض، احياناً دنبال اينان را گرفتند و رفتند. اما نظريه‌ي ديگر در اين دين مدني اين است كه نه، نمي‌خواهد ما دين نو اختراع كنيم؛ دين مدني اين نيست كه تمدن بيايد دين نو اختراع بكند؛ دين مدني اين است كه، ما بياييم به وسيله‌ي اين تمدن روز دين را اصلاح بكنيم؛ يعني دست‌كاري بكنيم. يك چيزهايي از آن را تغيير بدهيم؛ يك چيزهايي از آن را حذف كنيم و يك چيزهايي از آن را اصلاح كنيم كه اين بتواند با تمدن روز سازگار باشد. آن وقت، اين دين مدني مي‌شود و البته اين نظريه‌ي دين مدني به اين صورت هم يك گرفتاري بزرگي دارد؛ چون اينان مي‌گويند: تمام اديان، همان اديان قديم هم ساخته‌ي تمدن‌ها هستند. اين است كه مي‌گويند: دين يهود ساخته‌ي تمدن نژادپرست اسرائيلي است و آن را ساخته‌اند. مي‌گويند: دين مسيحيت را تمدن رومي ساخته است. مي‌گويند: دين اسلام را همين تمدن عربي ساخته است.@#@ بالاخره تمدن عربي يك چيزهايي داشته است؛ مثلاً زبان شعر و زبان فصاحت و بلاغت، جاهليت عربي در اين جهت خيلي رشد و پيشرفت كرده بود. اين است كه مي‌گويند: اسلام هم ساخته‌ي تمدن شناخته‌شده‌ي جاهليت عربي است كه در شعر، نظم، نثر و فصاحت و بلاغت در زبان عربي خلاصه مي‌شد. آن هم دين اسلام را ساخته است؛ پس حالا هم مي‌شود همين دين‌ها را بسازيم. يك تغييراتي در آن ايجاد بكنيم. به اين لحاظ است كه مي‌بينيم چند تا ايسم و مذهب در اين‌جا درست شد: يكي سكولاريسم، سكولاريسم، معنايش اين است كه ما همين ديني كه هست، مثلاً مسيحيت را (آنان با مسيحيت سروكار دارند) نگه مي‌داريم؛ اما دين را به درون كليسا مي‌فرستيم و ديگر به او اجازه نمي‌دهيم كه در مسائل سياسي، اجتماعي و حكومتي دخالتي داشته باشد. برود كار خودش را انجام بدهد. دولت‌ها كار خودشان را انجام بدهند؛ سياستمدارها، سياست خودشان را اجرا بكنند و دين هم برود در كُنج كليسا آنجا محبوس باشد. هر كس دلش خواست، مثلاً روزهاي يكشنبه برود در مراسم كليسا شركت بكند. اين برنامه، برنامه‌ي سكولاريسم است، كه دين را كاملاً از دنيا جدا بكند. خيلي‌ها همين زمينه را اكنون درباره‌ي دين اسلام هم مطرح مي‌كنند. اكنون خيلي‌ها هستند؛ روشنفكرهايي كه درست است كه اينان مي‌گويند: ما مسلمان هستيم؛ ولي مسلمان سكولار است؛ يعني عقيده‌شان اين است كه اسلام بايد كاري به اقتصاد مردم نداشته باشد؛ اسلام بايد كاري به حكومت نداشته باشد؛ اسلام بايد كاري به مسائل حقوقي، اجتماعي و سياسي نداشته باشد؛ در اين امور نبايد دخالت بكند؛ روحانيت بايد كار خودش را انجام بدهد و كاري به سياست نداشته باشد؛ در سياست دخالت نكند. هستند مسلمان‌هايي كه اينان سكولار‌اند؛ يعني نمي‌خواهند كه اسلام دين سياسي باشد؛ اسلام دين حكومتي باشد؛ نه تنها اسلام، بلكه هيچ ديني. البته يك استدلالي هم دارند. استدلالي كه شايد براي بعضي‌ها يك‌قدري دلنشين باشد. استدلالشان اين است كه مي‌گويند: اگر دولت بخواهد مظهر دين باشد، به استبداد كشانده مي‌شود. يك چيز مستبد و قهّاري مي‌شود كه هيچ‌كس نمي‌تواند در برابرش حرف بزند؛ مثلاً كسي بيايد انتقاد بكند و بگويد: اين جايش‌درست نيست؛ اين‌جا بايد اين‌طور بشود؛ آنجا بايد اين‌طور بشود. چون اگر دين و دولت يكي شد، دولت را به سمت استبداد مي‌كشاند؛ استبداد زُمختي كه نمي‌شود در برابر آن ايستادگي كرد؛ بنابراين، بايد دين از سياست جدا بشود؛ دين راه خودش را برود و سياست هم راه خودش را برود؛ اما خب، اينان كور خواندند؛ اينان اشتباه كردند. اسلام كه مي‌گويد: دين و دولت بايد در يك جا متمركز باشد، براي اين قاعده دارد. شما ببينيد، در فرمان اميرالمؤمنان ـ عليه السلام ـ به مالك اشتر، چه فرمايش زيبايي دارد. به مالك چه فرمود! فرمود:
«انّكَ فوقَهم و والي الأمر مرفوقك و الله فوقَ‌ مَن ولّاك؛ تو بالاي سر مردم هستي؛ مثلاً قدرت دولت مصر دست توست.من كه زمامدار همه‌ي جهان اسلام هستم، فوق تو هستم؛ يعني تو بايد در برابر من جوابگو باشي. آن‌وقت من هم يك مافوقي دارم و آن خداست و من هم بايد در برابر خدا جوابگو باشم.
وقتي با اين ديد نگاه بكنيم، اگر سياست و دين در يك جا متمركز بشود، هيچ وقت زمامدار نمي‌تواند يك آدم مستبدي باشد؛ مگر اين‌كه دينش را زير پا بگذارد و الّا اگر ديندار واقعي باشد، متدين و مؤمن خالص و مخلص باشد، نمي‌تواند به استبداد و قُلدري و ديكتاتوري كشانده بشود. پس يك نظريه، نظريه‌ي سكولاريسم است، كه بايد دين را از سياست جدا كرد و اصلاح كرد تا اين‌كه، هم دولت بتواند كار خودش را بكند، و هم دين برود كار خودش را انجام بدهد. همان برنامه‌هاي معنوي، اخلاقي و اُخرويش را دنبال بكند. اين يك نظريه است. نظريه‌ي ديگر، نظريه‌ي پروتستانيسم است، كه اين هم يك نظريه‌ي اصلاحي است. اين را بايد اصلاح كرد. بعضي چيزها هست كه با مقتضيات جامعه و تمدن و عصر سازگار نيست و بايد اصلاح كرد. اين‌ها را بايد دست‌كاري كرد. خب، مسيحيت كاتوليك مشكلات بزرگي داشت. سپس «لوتر» پيدا شد كه يك كشيش بود؛ ولي معترض مسيحيت كاتوليك شد. اصلاً پروتستانيسم، يعني مذهب اعتراض! معترض شد. گفت: آخر خيلي از اين حرف‌هايي را كه شما مي‌زنيد، معلوم نيست درست باشد. اگر حضرت عيسي چنين چيزي گفته است، مثلاً به درد امروز نمي‌خورد. يكي همين مسئله‌ي تجرد و عزوبت است،‌كه بايد اين كشيش‌ها، راهب‌ها و راهبه‌ها مادام‌العمر در تجرد و عزوبت به سر ببرند. خب، اين چه مشكلي درست كرده‌ است! گاهي سروصدايش در درون كليسا‌ها بلند مي‌شود؛ همجنس‌بازي، زنا و بدبختي‌هاي ديگر، يك مشكل بزرگي براي مسيحيت كاتوليك شده است. اين است كه ايشان معترض شد و گفت: نخير، بايد ازدواج كرد و خودش هم ازدواج كرد و صاحب اولاد شد. البته، اكنون هم كليساهاي پروتستانيسم مستقل از هم عمل مي‌كنند. شورايي عمل مي‌كنند؛ ما آن جوهره‌ي دين را نگه مي‌داريم. روحش را نگه مي‌داريم. مثلاً اگر پوسته‌هايش تغيير كرد و عوض شد، اين اشكال ندارد. خب، براي مسيحيت كاتوليك البته يك چنين اعتراضي لازم بود. متأسفانه اكنون بعضي از روشنفكرهاي ما براي اسلام و تعليمات اسلامي يك چنين نظريه‌اي را مطرح مي‌كنند؛ مي‌گويند: ما هم بايد پروتستانيسم اسلامي داشته باشيم و در برابر بعضي از احكام اسلامي موضع اعتراض به خودمان بگيريم و اين‌ها را اصلاح بكنيم. طوري كه بشود وِفقَش داد. خب،‌ اكنون ديگر دين تابع هوا و هوس مي‌شود. هر كس طبق هوا و هوس خودش.
او مي‌گويد: اين‌جايش را اصلاح كنيد؛ او مي‌گويد: آنجايش را اصلاح كنيد؛ او مي‌گويد: من اين‌جايش را نمي‌پسندم؛ او مي‌گويد: من آنجايش را نمي‌پسندم. ديگر از دين قدسي الهي چه مي‌ماند؟ دين، عرفي مي‌شود و قداست خودش را از دست مي‌دهد.
يك ايسم ديگر را هم به‌طور خلاصه عرض مي‌كنم: ايسم ديگر، پلوراليسم است؛ پلوراليسم مي‌گويد: دين تكثّر دارد؛ وحدت ندارد. اكنون ما به حسب دين قدسي قائل به وحدت دين هستيم. همين كه ـ طبق آن آيه‌اي كه خواندم ـ فرمود: همان كه به ابراهيم وحي شد؛ همان كه به نوح، موسي، عيسي و پيغمبر بزرگ اسلام وحي شد:
«أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ»
يكي است؛ هر چند مثلاً بعضي از احكام نسخ شده است؛ تكامل پيدا مي‌كند؛‌ اما ما مي‌گوييم: حقيقت دين يك حقيقت واحد است. پلوراليسم اين را نمي‌گويد؛ مي‌گويد: اديان كثرت دارند. هر ديني هم حق است. حقيقت، ديگر حقيقت مطلق نيست؛ حقيقت نسبي است؛ پس مسيحيت، يهوديت، بودا، زرتشت و اسلام هم حق است! ديگر ما يك صراط مستقيم نداريم؛ صراط‌هاي مستقيم داريم. بلكه راجع به مذاهب اسلامي هم هر كسي يك قرائتي دارد. قرائت‌ها همه براي اربابشان حجيت دارد؛ مثلاً‌ در اسلام، يك قرائت‌، قرائت اشعري است؛ يك قرائت، قرائت معتزلي است؛ يك قرائت، قرائت شيعي است. تازه قرائت شيعي هم قرائت‌هاي مختلفي دارد: قرائت اسماعيلي داريم؛ قرائت كيساني داريم؛ قرائت جعفري اثنا عشري هم داريم. مي‌گويد: همه‌ي اين قرائت‌ها درست است. همه براي خود و اربابشان درست است. همه‌ي اديان هم درست است.
خب، اين هم يك لطمه‌ي بزرگي به دين مي‌زند، كه مي‌گويد: همه‌ي قرائت‌هايي كه از دين مي‌شود، درست است. همه را بايد پذيرفت؛ ولي ما اين‌طور نمي‌گوييم؛ ما مي‌گوييم: يك دين بيش‌تر نيست. قرائت هم،‌ يك قرائت است. قرائت صحيح يكي بيشتر نيست. نمي‌شود قرائت‌هاي گوناگوني باشد. اكنون اگر بعضي‌ها در قرائتشان اشتباه كرده‌اند، ممكن است، ما بگوييم: اينان معذورند؛ نه اين‌كه، قرائتشان درست باشد؛ قرائتشان باطل است. حق نيست؛ حق يكي بيش‌تر نيست.
اما در برابر حق، باطل‌هاي زيادي ممكن است باشند. همه‌ي قرائت‌هايي كه در برابر قرائت‌ حق قرار مي‌گيرند،‌ باطل است. البته ممكن است بعضي از قرائت‌هاي باطل از روي قصور و ناتواني باشد؛ بنابراين، ممكن است بگوييم: ارباب و اصحاب اين قرائت‌ها معذورند و إلّا ما نمي‌توانيم همه‌ي قرائت‌ها را حجت بدانيم. همه‌ي آنها را حق بدانيم و همه‌ي آنها را صحيح بدانيم؛ بنابراين، اين يك تيشه‌اي است كه به وسيله‌ي پلوراليسم به ريشه‌ي دين زده مي‌شود و چيزي از دين باقي نمي‌ماند؛ حتي ما معتقديم اهل نجات هم يك فرقه بيش‌تر نيستند. فرقه‌ي ناجيه يكي بيش‌تر نيست. اكنون ممكن است در ميان فِرَق ديگر، اشخاص و افرادي باشند كه ما آنان را معذور بدانيم؛ نه اين‌كه، واقعاً آنان را به راه حق مي‌دانيم و اهل نجات مي‌دانيم؛ ممكن است بگوييم: آنان معذورند. عذر دارند؛ چون نديدند حقيقت، رَه افسانه زدند. بگوييم: معذورند و ألّا ناجي، آن كسي است كه حق را از روي تشخيص دقيق پيدا كند و بپيمايد و راه حق را برود. اگر كسي اشتباه كرد، ممكن است بگوييم: معذور است. خداوند هم با اين اشخاص معذور ممكن است، به گونه‌ي ديگري برخورد كند. يك داستان كوچكي از خاطرات هم برايتان عرض مي‌كنم: يك وقتي يك جشني در تهران در يكي از مراكز شهرداري به مناسبت ميلاد حضرت حجّت ـ عليه السلام ـ بود. آن شبي كه ما را دعوت كرده بودند، كشيشي را هم دعوت كرده بودند كه بيايد درباره‌ي مهدويت صحبت بكند؛ ولي او آمد حرف خودش را زد.@#@ اصلاً همه چيز را انكار كرد: هم مهدويت و هم اسلام و حتي نبوت حضرت موسي، همه را انكار كرد. حرف خودش را زد. اكنون آن، تعجبي نداشت. از او به عنوان يك كشيش مسيحي انتظاري غير از اين‌كه، اين حرف را بزند نبود. شايد اگر غير از اين هم مي‌گفت،‌ مريدهايش از او برمي‌گشتند؛ چون مريدهايش هم همراهش آمده بودند؛ اما تعجب و تأسف از آن آقايي بود كه او را به عنوان مجري برنامه گذاشته بودند. وقتي پشت تريبون رفت كه كشيش را معرفي بكند، گفت: آقايان! همه‌ي اديان، ما را به حقيقت هدايت مي‌كنند. بعد هم يك مثال زد و گفت: مثلاً، اگر شما بخواهيد در تهران به ميدان حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ برويد، راه‌هاي گوناگوني دارد؛ خيابان‌هاي مختلفي در تهران هست كه همه‌ي آنها به ميدان امام حسين ـ عليه السلام ـ مي‌رسد؛ بنابراين، اين دين‌هايي را كه مي‌بينيد، اين‌ها همه مثل آن خيابان‌ها هستند؛ همه‌ي اين‌ها شما را به حقيقت و بهشت مي‌رسانند. ديدم: عجب! واقعاً يك حرفي مي‌زند كه نه تنها ما مسلمانان‌ها و پيروان حضرت مهدي قبول نداشتيم، بلكه همان كشيش هم قبول نداشت. او هم در دلش به اين مسلمانان بدبخت گمراه حتماً مي‌خنديدند كه آخر اين چه حرفي است كه مي‌زني! نه او كه كشيش بود اين حرف را قبول داشت و نه ما هم كه ـ إن‌‌شاء‌الله ـ مسلمانيم.
پيش درآمد
يكي از پرسش‌هاي اساسي دوران معاصر يعني دوران بحران عظيم معنويت و اخلاق كه چالش‌هاي گوناگون و فراواني را دارد ايمان دين‌ورزان با ترويج شكاكيت مدرن كه زاييده‎ي عقلانيت و خودورزي عصر نوزايي و تجددگرايي است ايجاد كرده است درباره‎ي كاركرد و نقش دين در پيشرفت، ترقي و تكامل در جنبه‌هاي مختلف زندگي بشري است. اگر اندكي تاريخي بينديشيم بايد بپرسيم آيا به طور كلي از نظر فوايد، دين علاوه بر اينكه انسان را به سوي سعادت پايدار اخروي هدايت مي‌كند، در زندگي مدني انسان نيز كاركردي دارد؟ در همين جاست، كه گفتمان «دين مدني و مدنيّت ديني» موضوعيت پيدا مي‌كند، كه بالاخره آيا دين مؤسس و شكوفاكننده تمدن عظيم بشري است، يا برعكس. تمدن‌هاي بزرگ انساني هستند، كه باعث شكوفايي و يا تأسيس اديان شده‌اند؟
ضروت دارد، به اين نكته اشاره كنيم، منظور از دين در اين گفتار تنها دين مقدس اسلام كه دين كامل، جامع، جاودانه و خاتم است، نمي‌باشد بلكه تمام اديان الهي و به‌طور كلي نبوت الهي، كه پشتوانه اديان الهي است، از حضرت آدم ـ عليه‌السلام ـ گرفته تا موجود مبارك ختمي مرتبت پيامبر گرامي اسلام حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ مي‌باشد: مراد از تمدن نيز تنها شامل جنبه‌هاي مادي، تكنولوژيكي. فن‌آوري و ابزارهاي رفاه‌آور عصر مدرن هم نيست، بلكه جنبه‌هاي غيرمادي تمدن كه مي‌تواند، شامل علم، اخلاق، معنويت و عدالت باشد، نيز مراد است. فيلسوفان قديم نيز به عناصر غيرمادي توجه داشته‌اند، كما اينكه مي‌بينم افلاطون جامعه مدني و مطلوب را جامعه‌اي مي‌داند كه داراي چهار صفت، حكمت، شجاعت خويشتن‌داري و عدالت باشد. و حكمت و حسن تدبير كه از سنخ حكمت عملي است، از علم سرچشمه مي‌گيرد. چنين مدينه فاضله‌اي با اوصاف چهارگانه‌اش زماني تحقق مي‌يابد، كه حكيمان، حاكم، حاكمان حكيم گردند. در چنين شهر و جامعه‌اي، ثروتِ زمام‌داران طلا نيست بلكه حكمت و پرهيزگاري است كه همانا ثروت واقعي مردمان سعادت‌مند است[1] تمدن از ديدگاه‌هاي گوناگون مي‌تواند تعاريفي مختلف داشته باشد. از چشم‌انداز ويل دورانت «تمدن به شكل كلي آن عبارت از نظمي اجتماعي است، كه در نتيجه‎ي وجود آن، خلاقيت فرهنگي امكان‌پذير مي‌شود و جريان پيدا مي‌كند. در تمدن، چهار ركن و عنصر اساسي وجود دارد. كه عبارتند از: پيش‌بيني و احتياط در مورد اقتصادي، سازمان سياسي و سنن اخلاقي و كوشش در راه معرفت و سبط هنر. ظهور تمدن هنگامي امكان‌پذير است كه هرج و مرج و ناامني پايان پذيرفته باشد؛ چه فقط هنگام از بين رفتن ترس است كه كنجكاوي و احتياج به ابداع و اختراع به كار مي‌افتد و انسان خود را تسليم غريزه‌اي مي‌كند كه او را به شكل طبيعي به راه كسب علم و معرفت و تهيه وسايل بهبود زندگي سوق مي‌دهد.»[2]
تمدن و تكامل در جوامع بشري امري انكارناپذير است. به اعتقاد ما داوري در اين مسئله كه اين مؤسس و شكوفاكننده تمدن‌هاي شكوهمند عالم است بسيار دشوار نيست. چرا كه با رجوع به مستندات و شواهد تاريخي مي‌توانيم اين مدعا را به اثبات برسانيم. براي مثال نيم‌نگاهي به تمدن سربرآورده از آخرين و جامع‌ترين دين الهي يعني اسلام ناب محمدي ـ صلي الله عليه و آله ـ در شبه جزيره عربستان مي‌افكنيم. مردم در شهرهاي مكه، مدينه و ديگر شهرهاي عربستان قبل از اسلام از چه وضعيت اسف‌باري برخوردار بودند خون‌هاي يكديگر را مي‌ريختند، دختران را زنده به گور مي‌كردند و به افراد خانواده و قوم خويش افتخار مي‌كردند، تا جائي كه به شمارش مردگان در قبرها نيز براي تفاخر روي آوردند. فساد و تباهي آب و غذاي نامناسب اخلاق و رفتار نكوهيده سراسر عربستان قبل از اسلام را گرفته بود. بي‌شك كسي نمي‌تواند، تمدن، پيشرفت، تكامل موجود در اين شبه جزيره را كه ثمره شيرين اسلام است انكار كند.
به هر روي در اين‌كه دين سرچشمه شكوفائي تمدن‌هاي بشري است حتي مورد تأييد منكران اديان نيز مي‌باشد. استاد شهيد مطهري مي‌فرمايد: حتي منكران اديان، نقش پيامبران را در گذشته مثبت و مفيد و در جهت تكامل تاريخ مي‌دانند... تمدن بشر دو جنبه دارد مادي و معنوي. جنبه‎ي مادي تمدن، جنبه‎ي فني و صنعتي آن است كه دوره به دوره تكامل‌يافته تا به امروز رسيده است.
جنبه‎ي معنوي تمدن مربوط به روابط انسان‌ها است. جنبه معنوي تمدن مرهون تعليمات پيامبران است و در پرتو جنبه‎ي معنوي تمدن است كه جنبه‌هاي مادي آن نيز مجال رشد مي‌يابد. عليهذا نقش پيامبران در تكامل جنبه‎ي معنوي تمدن به طور مستقيم است و در تكامل جنبه‎ي مادي به صورت غير مستقيم.»[3]
شايد كساني باشند كه به وجود تمدن‌هاي گسيخته از اين دين توجه نموده و نقش دين را در شكوفايي تمدن‌ها انكار كنند ممكن است كساني با اشاره به وجود برخي تمدن‌هاي گسيخته از دين بر مدعاي ما خرده گيرند. ولي بايد به چنين كساني گفت كه بشر امروز حتي اگر به زبان انكار كند، در ناحيه باورها و مشي اخلاقي خود وام‌دار انبيا است و اگر اندكي از فضايل ـ كه موجب پايداري موقت چنين اجتماع‌هايي است ـ رهاورد تلاش پيامبران است. اگر در اين باب بايد سخني گفت: بشري را بايد فرض كرد كه هيچ بهره‌اي از آموزه‌هاي پيامبران نبرده است؛ آنگاه بايد ديد چنين بشري، مي‌تواند تمدني پايدار داشته باشد؛ يا فقط زندگي حيواني خواهد داشت كه حق و ارزش در آن برده‎ي قدرت و زور است.[4]
با اين همه سهم خردورزي، انديشه و تفكر و برنامه‌ريزي صحيح و دورانديشانه را در عرصه‌هاي زندگي انسان براي نيل به تمدن و تكامل در جنبه‌هاي مادي و معنوي را نمي‌توان از نظر دور داشت. اينك براي روشن شدن زواياي اين بحث به استقبال سخنان انديشمند فرزانه جناب استاد دكتر احمد بهشتي مي‌رويم.
[1] . جامعه مدني و حاكميت ديني، عبدالحسين خسروپناه، ص 94.
[2] . تاريخ تمدن، ج 1، ويل دورانت، ص 3.
[3] . وحي و نبوت، استاد مطهري، ص 26.
[4] . معارف اسلامي، ج 2، ص 26.
سئوال : از آنجايي كه عناصر سازنده‌ي دين مي‌تواند اخلاق، علم، معنويت و عدالت باشد، آيا مي‌‌توانيم بگوييم كه دين تمدن را مي‌سازد و نه فقط نقش تكامليش را حساب بكنيم؟
جواب : «دين تمدن مي‌سازد»، ‌يعني چه؟ مي‌شود پيروان دين،‌تمدن را بسازند؛ نه اين‌كه، مثلاً دين خودش يك ماشيني است كه براي ما تمدن مي‌سازد.
نه، پيروان دين مي‌توانند با الهام از معنويت خودشان يك تمدني بسازند كه متناسب با دين و دينداريشان باشد؛ اما اين‌كه دين تمدن را بسازد، خب، دين كارخانه‌اي نيست كه از آن تمدن در بيايد. چنان‌كه ما مي‌گوييم: تمدن هم دين را نمي‌سازد؛ دين را خدا و اولياي الهي مي‌سازند؛ اما خب، دين مي‌آيد كمك، ارشاد و هدايت مي‌كند. دينداران تلاش مي‌كنند و تمدن را مي‌سازند. چنان‌كه رشد تمدن اسلامي در قرون اوليه به بركت الهامات اسلامي بود؛ يعني مسلمانان از دينشان الهام گرفتند؛ تلاش كردند؛ توصيه‌هاي دين را براي علم دنبال كردند و توانستند يك تمدن درخشاني به وجود بياورند كه بعد، اين تمدن اروپايي از آن الهام و مايه گرفت.
سئوال : رابطه‌ي جامعه‌ي مدني با مدنيت ديني چيست؟
جواب : جامعه‌ي مدني همين جامعه‌اي است كه در حقيقت اصل را به شهروندي مي‌دهد و معتقد است كه ما فقط بايد تابع مدنيت باشيم. تابع تمدن و مقتضيات آن باشيم و كاري به اخلاق، معنويت، دين و اين‌ها نداشته باشيم. البته حالا گاهي هم مثلاً گفته شد كه جامعه‌ي مدني ريشه در مدينة‌النبي دارد. خب، بله اگر اين طور بگوييد كه منظورتان از جامعه‌ي مدني آن جامعه‌اي است كه ريشه در مدينة‌النبي داشته باشد، ايرادي به آن نيست؛ اما آن جامعه‌ي مدني‌اي كه مورد توجه غربي‌ها و جامعه‌شناسان است، نخير، آن كاري به معنويت و اخلاق و دين ندارد و خودش را مستقل از اخلاق و دين و معنويت مي‌داند.
سئوال : رابطه‌ي پويايي دين با دين مدني چگونه قابل توجيه است؟ آيا اين همان است؟ آيا رابطه‌ي مطابقي دارند؟
جواب : پويايي دين به اين معنا است كه دين راكد نيست؛ دين مي‌تواند خودش را با همه‌ي شرايط زندگي بشر در هر دوره و عصري منطبق كند. البته اين عقيده‌اي است كه ما درباره‌ي اسلام داريم؛ يعني اسلام مي‌تواند در همه‌ي شرايط پياده بشود و با مقتضيات روز سازگار است. اسلام يك چنين ديني است.
اين پويا است؛ چنان‌كه مثلاً مي‌گوييم: فقه پويا. فقه پويا؛ يعني آن فقهي كه در همه‌ي ادوار زندگي بشر و در تمام شرايط زندگي تمدن‌هاي مختلف مي‌تواند پياده بشود. خب، اين معناي دين پويا يا معناي مثلاً فقه پويا است؛ اما دين مدني با اين دين پويا ارتباطي ندارد. دين مدني، يعني ديني كه تمدن مي‌سازد. همان‌طوري كه عرض كرديم. حالا تمدن يا دين را اختراع مي‌كند كه مثال‌هايي برايش ذكر كرديم. يا مي‌آيد همان دين‌هاي قديمي را مي‌گيرد و دست‌كاري مي‌كند؛ وصله مي‌زند و به يك شكلي آن را در مي‌آورد كه مورد قبول خودش باشد. دين مدني اين است؛ اما دين پويا همين اسلام است. ما ديگر غير از اسلام دين پويايي نداريم. اين است كه پويا است و اين است كه مي‌تواند بر همه‌ي ادوار زندگي بشر منطبق باشد:
«وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ»
دين اسلام، هم جهاني و هم جاوداني است. و اين نيست،‌ مگر به خاطر پويندگي اين دين مبين.
سئوال : رابطه‌ي فقه و دين چيست؟ آيا فقه مي‌تواند نيازهاي جامعه را مخصوصاً در اين زمان برآورده كند؟
جواب : همين عرضي بود كه اشاره كردم. ما مي‌گوييم: فقه ما فقه پويا است و فقه البته همه‌ي دين نيست؛ فقه، بخشي از دين است.
البته اگر شما فقه را به معناي مطلق فهم بگيريد، آن وقت شامل اعتقادات، اخلاق و فروع عملي هم مي‌شود. اگر اين‌چنين بگوييد، فقه با دين مساوي مي‌شود؛ اما اگر فقه را به همان تكاليفي كه انسان‌ها بايد انجام بدهند، منحصر كنيد،‌ اين بخشي از دين است و اين فقهي است كه ما داريم. (فقه جعفري)
معتقديم كه فقه پويا است. امام مي‌فرمودند: فقه جواهري! حوزه‌ها بايد اين فقه جواهري را دنبال كنند و اين مي‌تواند جوابگوي نيازهاي بشري در همه‌ي اعصار، ادوار و قرون باشد.
سئوال : آيا پاسخگويي به مردم، با مقدس بودن دولت ديني قابل جمع است؟
جواب : بله،‌ پاسخگويي به مردم معنايش اين است كه ببينند آيا مسئولان و آناني كه در رأس امور هستند، انتظارات و خواسته‌هاي مردم را در چارچوب قانون اساسي برآورده مي‌كنند يا نه؟ يك وقت ممكن است، بگويند كه خواسته‌هاي مردم در چارچوب قانون اساسي نيست. نه، آن را نمي‌گوييم؛ منظور از پاسخگويي، اين است كه اين دولت‌ها و مسئولاني كه مي‌آيند و در چارچوب قانون اساسي مسئوليت را به عهده مي‌گيرند، يا مسئوليت اجرايي يا مسئوليت قانونگذاري و يا مسئوليت قضايي، اينان بايد در حوزه‌ي مسئوليتي كه دارند، جوابگوي مردم ‌باشند. مردم نمي‌توانند خارج از مسئوليت از آنان سئوال بكنند؛ ولي در حوزه‌ي مسئوليتي كه دارند، مردم مي‌توانند از آنان سئوال كنند و آنان بايد پاسخگو باشند و اين هيچ منافاتي با دين قدسي و تقدس دين ندارد؛ بلكه بايد بگوييم: در چارچوب دين قدسي قرار مي‌گيرد:
«وَ لا تكْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً»
سئوال : بنا به نظريه‌ي سكولار كه فرموديد: آنان معتقدند كه اسلام به مسائل اقتصادي، سياسي كاري ندارد، اين با دين مدني تعارض دارد. چگونه بايد اين تعارض را برطرف كرد؟
جواب : نه، اين با دين مدني تعارض ندارد؛ دين ناب اسلامي با دين مدني تعارض دارد؛ چون دين ناب اسلامي، ديني است كه، هم عبادت، هم اقتصاد، هم اخلاق، هم سياست، هم حقوق و هم حكومت دارد؛ همه‌ي اين‌ها را دارد. دين قدسي اسلام اين است. جامع همه‌ي اين‌ها است. همه‌ي اين‌ها را دارد:
«أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»
اين خودش يك قانون حكومتي است كه قرآن مجيد مطرح مي‌كند؛ بنابراين، دين قدسي حكومت دارد. اكنون اينان مي‌گويند: نه، دين را سكولار كنيد؛ يعني دين به مسائل اجتماعي، سياسي و اقتصادي كاري نداشته باشد؛ سياست و اقتصاد را به سياستمدارها و اقتصاددان‌ها واگذار كنيم؛ حتي حقوق را هم به حقوقدان‌ها واگذار كنيم.
دين همان برنامه‌هاي عبادي اُخروي و اين قبيل چيزها را داشته باشد. مردم نمازشان را بخوانند. طبق أمر دين روزه‌شان را هم بگيرند؛ حَجّي هم بروند. ديگر دين به بقيه‌ي مسائل زندگي مردم، يعني سياسيات،‌ اجتماعيات و احكام حكومتي كاري نداشته باشد. اين دين سكولار مي‌شود؛ اما دين اسلام دين جامعي است و سكولار را برنمي‌تابد.